0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی آب دهان صدام برای میراژهای فرانسوی به راه افتاد

وقتی آب دهان صدام برای میراژهای فرانسوی به راه افتاد
حال که صدام تصمیم گرفته بود با شاه وارد مذاکره شود، می‌توانست به امید دیرین خویش در زمینه خرید سلاح‌های نوین جامه عمل بپوشاند. او در سوم مارس 1975 سفری کاملاً محرمانه به پاریس داشت و با شیراک و ژیسکاردستن دیدار کرد.

 ماه فوریه 1975 شورش کُردها از کنترل دولت بغداد خارج شده بود. مقادیر عظیمی سلاح زیر نظر ارتش شاه از طریق مرز ایران برای آنان فرستاده می‌شد. به اعتراف صدام حسین، پیش‌مرگ‌های کرد با سلاح‌هایی برتر و آموزشی بهتر از سربازان ارتش عراق، انگیزه بهتری برای جنگیدن داشتند تا ارتش که برای درهم شکستن شورش اعزام شده بود. موقعیت عراق به گفته صدام، در اوایل ماه مارس «فوق‌العاده خطرناک» بود. ارتش عراق طی نبردی 12 ماهه، تلفات سنگینی (بیش از 16 هزار) را متحمل شد و بمباران‌های بی‌هدف، حملات تلافی‌جویانه و کشتارهای جمعی نیز قتل 40 هزار غیر نظامی را سبب شده بود. تازه این‌ها ارقامی است که خود صدام انتشار داده است وگرنه ارقام واقعی شاید به مراتب بیش از اینها باشد.

از همه بدتر اینکه تحریم تسلیحاتی عراق از جانب شوروی هم بر وخامت اوضاع می‌افزود. پنج سال بعد که صدام ماجراهای مارس 1975 را برای هم‌قطاران حزبیش تشریح می‌کرد، گفت: «هدف، وارد آوردن شکست بر ارتش دلیر ما و اثبات بی‌لیاقتی ارتش در مقابله با شورش، به هنگامی بود که مهمات ما تمام و بخشی از تجهیزات نابود شده بود.» اتحاد ناگفته شوروی و آمریکا این امکان را به وجود آورد که «توطئه امپریالیستی- صهیونیستی به اجرا درآید، عراق تضعیف و منزوی گردد و نتواند نقش عربی خود را ایفا کند.

مسئله وقتی حادتر شد که مهمات و تجهیزات مورد لزوم ما در حال تمام شدن بود. دیگر گلوله توپ سنگین نداشتیم و برای نیروی هوایی‌مان نیز بیش از دو یا سه بمب باقی نمانده بود.»

بارزانی و شورشیان کرد، یک سوم خاک عراق را کنترل می‌کردند و رژیم بعثی در اثر شکست فاجعه‌بار نظامی در آستانه سقوط قرار داشت. صدام حسین تصمیم گرفت با زیر پا گذاشتن غرورش، به شاه ایران نزدیک و بر سر کردها با او وارد معامله شود. کلیه خطوط تدارکاتی کردها در دست شاه ایران بود.

شاه در سال 1975 و در اوج قدرت، رهبر عملی اوپک و فرمانده زرادخانه عظیمی از سلاح‌های نوین آمریکایی بود که با بخش ناچیزی از درآمد نفتی خریداری گردیده بود. او با حمایت از شورش کردهای بارزانی امیدوار بود، بتواند امتیاز ارضی قابل ملاحظه‌ای از صدام بگیرد. در ضمن از عراق می‌خواست به حمایت از اقدام‌های خرابکارانه در خوزستان پایان دهد، عراقی‌ها به دلیل اینکه اکثریت مردم این استان عرب‌زبانند، آنجا را عربستان می‌نامیدند. صدام برای انجام معامله با شاه موافقت کرد.

حال که صدام تصمیم گرفته بود با شاه وارد مذاکره شود، می‌توانست به امید دیرین خویش در زمینه خرید سلاح‌های نوین و پیدا کردن منابع جدید خرید اسلحه نیز، جامه عمل بپوشاند. او در سوم مارس 1975 سفری کاملاً محرمانه به پاریس داشت و با شیراک و ژیسکاردستن دیدار کرد.

در آنجا فهرست بلندبالایی از سلاح‌های مورد نیاز عراق رابه آنان ارائه نمود.  شیراک به صدام پیشنهاد کرد، طی 6 ماه آینده سفری به پاریس بکند، اما صدام اصرار داشت که تیم فرانسوی ظرف مدت حداکثر یک هفته با فرمانده نیروی هوایی عراق دیدار کرده و در مورد مسایل فنی معامله او به مذاکره بپردازد. شیراک قول قطعی نداد و گفت: باید ببیند چه می‌تواند بکند.

صدام حسین از پاریس به الجزایر رفت تا در کنفرانس سران اوپک در مورد تعیین بهای نفت، شرکت کند. البته صدام بیش از آنکه نگران مسئله قیمت نفت باشد، نگران بقای خود و رژیم بعث بود. کار اصلی او در الجزیره دیدار محرمانه با شاه بود که هواری بومدین رئیس جمهور الجزایر ترتیب آن را داده بود.

دیدار او با شاه بیشتر از آنچه هر دو فکر می‌کردند مثمرثمر بود. شاه و صدام در ششم مارس 1975، طی بیانیه مشترکی، اعلام کردند که مسئله دیرینه اختلافات مرزی بین دو کشور حل شده است. عراق امتیازهای ارضی مهمی به شاه داد و از جمله از حق حاکمیت منحصر به فرد خود بر آبراه اروند رود (شط العرب) چشم‌پوشی کرد، این آبراه مرز جنوبی دو کشور را تشکیل می‌داد و تنها راه دسترسی عراق به خلیج فارس بود. شاه هم در عوض با سلب پشتیبانی از کردهای عراق موافقت نمود.

موافقت‌نامه از همان آغاز خدشه داشت و نطفه تهاجم پنج سال بعد عراق به ایران، در همانجا بسته شد. در آن موقع به گفته سعدون حمادی وزیر خارجه وقت عراق آن کشور بر سر دو راهی بود: «یا عقد موافقت‌نامه، یا از دست دادن شمال کشور!»

مذاکره صدام با شاه، شاید موجب بقای رژیم بعث شد، اما نیاز فراوان عراق به اسلحه خارجی را مرتفع نساخت. حتی با پایان گرفتن غائله کردها، صدام هنوز در موقعیتی نبود که بتواند تمامی پیوندهای با شوروی را از هم بگسلد، چون در آن صورت مجبور می‌شد تمامی سلاح‌های روسی را که به نگهداری، تعمیر و قطعات یدکی نیاز داشتند به صورت آهن‌پاره درآورد. بنابراین در اوایل ماه آوریل، طی سفر کوتاهی به مسکو، در مورد خرید سلاح و نیز همکاری در زمینه‌های هسته‌ای قراردادهایی امضا کرد.

سعدون حمادی و شنشال، رئیس ستاد ارتش در این سفر او را همراهی می‌کردند. شوروی مایل بود عده‌ای فیزیکدان اتمی برای عراق تربیت نماید و تکنولوژی هسته‌ای قابل ملاحظه‌ای و از جمله رآکتور تحقیقاتی در اختیار آن کشور قرار دهد و این رآکتور می‌توانست در زمینه تولید سلاح هسته‌ای نیز مورد استفاده قرار گیرد. اما شرطی نیز قائل شد؛ شوروی‌ها تضمین‌های معتبری از صدام خواستند تا مطمئن شوند که او از تکنولوژی و تجهیزات در زمینه تولید سلاح هسته‌ای استفاده نخواهد کرد. صدام از چنان تعهدی بدش می‌آمد، اما به هر حال پای قرارداد را امضا کرد.

وی به خرید مقادیر عظیمی سلاح از شوروی ادامه داد اما از فکر قبلی خویش در مورد تنوع بخشیدن به منابع تأمین اسلحه دست برنداشته بود و می‌خواست به هر طریق به تکنولوژی سلاح استراتژیک دست پیدا کند. او وابستگی عراق به شوروی را در حد چشمگیری پایین آورد. شوروی در سال 1972 حدود 95 درصد سلاح عراق را تأمین می‌نمود در حالی که در سال 1979 این رقم به 63 درصد کاهش پیدا کرد. صدام متوجه جاهای دیگری شده بود.

تیم فنی که صدام در سفر کوتاهش به پاریس از شیراک خواسته بود، در 12 مارس 1975 وارد بغداد شد. فرانسه کارشناسان فروش خود را به شرح زیر به بغداد اعزام کرد: شرکت مارسل داسو - برگه، تنها شرکت سازنده هواپیماهای جنگی فرانسه، اسنکما شریک شرکت مارسل داسو تولیدکننده موتورجت، و اداره‌ کل هواپیمایی، شرکتی تحت کنترل دولت و کارگزار فروش سلاح به خارجیان که نمایندگان دائمی در پایتخت‌های خاورمیانه داشت و مسئول هماهنگ کردن وابسته‌های نظامی فرانسه در این کشورها بود. از گزارش محرمانه پنج صفحه‌ای یکی از مهندسان شرکت‌کننده در این هیئت چنین برمی‌آید که در جلسات هیئت، ام سیلار کاردار سفارت فرانسه در بغداد، و سرگرد مارشاندیز وابسته نظامی سفارتخانه نیز حضور دائم داشته‌اند.

گزارش نشان می‌دهد که فرانسه فروش میراژ را یک مسئله دولتی تلقی می‌کرده است. ژان فرانسوا دوبو در رساله دکترای خود می‌نویسد: «امروزه سفیر خود یک مأمور فروش است و کنسول‌ها و وابسته‌های نظامی بر عملیات نظارت می‌کنند.»

فرانسویان از همان آغاز خبرهای خوشی آوردند. آنها میراژ‌هایی از همان نوع را که اسرائیل در اختیار داشت و در جنگ با اعراب به خوبی مورد استفاده قرار داده بود، به عراق فروختند، اما این تنها بخشی از اخبار خوش بود. نیروی هوایی فرانسه در حال آزمایش نوعی میراژ (میراژ اف یک) بود که به مراتب بر میراژ 3 که در اختیار اسرائیلی‌ها بود برتری داشت. میراژ اف یک با فانتوم (اف 16) آمریکایی‌ها برابری می‌کرد ولی در «بزرگ‌ترین مقاطعه قرن» و مجهز کردن سازمان ناتو به هواپیماهای مدرن،‌از اف 16 شکست خورد. مهندسان هواپیما فیلم‌هایی از نحوه کار آن به عراقی‌ها نشان دادند و مختصری درباره مسائل فنی آن صحبت کردند. عراقی‌ها از شادی سر از پا نمی‌شناختند.

ژنرال نعماء الدُّلَیمی فرمانده نیروی هوایی عراق، به مهمانان فرانسوی گفت او مأموریت دارد در مورد خرید فوری 36 فروند از این جنگنده‌ها و خرید احتمالی 36 فروند دیگر مذاکره کند. فرانسویان در ضمن هواپیمای آموزشی آلفاجت را به هیئت عراقی پیشنهاد کردند، این جنگنده مدرن نیز با همکاری شرکت آلمانی دورنیه ساخته شده بود (آلمان به موجب پیمان تسلیم، در پایان جنگ جهانی دوم اجازه صدور اسلحه را نداشت، بنابراین از طریق فرانسویان به این کار مبادرت می‌نمود) فرانسه فروش 40 فروند آلفاجت را به عراق داد اما عراق زیر بار این پیشنهاد نرفت.

از یک گزارش محرمانه هیئت فرانسوی چنین برمی‌آید که عراقی‌ها به خرید هواپیمای آموزشی ال 39 آلبانزاس ساخت چکسلواکی که نامرغوب‌تر بود تمایل بیشتری نشان می‌دادند، زیرا آلفاجت چهار سال بعد تحویل می‌شد و این برای عراقی‌ها «خیلی دیر» بود.

بنابه گزارش هیئت فرانسوی، «نیروی هوایی عراق به ایجاد تأسیساتی در کشور که بتواند موتور جنگنده میراژ اف یک را مونتاژ کند علاقه نشان داد.... آنها با موضوع کاملاً آشنا بودند.» عراق به قدری مشتاق به دستیابی به تکنولوژی موتور جنگنده میراژ بود که هیئت فرانسوی در گزارش خود نوشت آنها در مورد فروش «تمامی کارخانه مونتاژ موتورجت... آماده‌اند در جلسه بعدی با ما مذاکره کنند.»

فرانسوی‌ها یک چیز را در آن زمان نفهمیدند: اینکه صدام چیزی بالاتر از اسلحه می‌خواست. او خواهان استقلال بود. و استقلال یعنی خرید سلاح، خرید وسایل سرویس سلاح و مآلاً وسایل تولید سلاح در خود عراق. به تدریج که مذاکرات پیش می‌رفت، فرانسوی‌ها در مورد رابطه خریدار و فروشنده اسلحه به خواست صدام تن در دادند یعنی «انتقال تکنولوژی» را پذیرفتند. این رفتار فرانسه را با رفتار شوروی مقایسه کنیم. شوروی نه تنها کوچکترین اطلاعاتی در مورد ساخت سلاح به عراق نمی‌داد، حتی طرز نگهداری و سرویس را برای آن کشور فاش نمی‌کرد.

شوروی اصرار داشت که موتورجت برای تعمیر باید از عراق به شوروی فرستاده شود و در آنجا تعمیر گردد. این رفتار فرانسه موجب شد که در بازاریابی موفق‌تر باشد. تا زمانی و تا آنجایی که عراق پول داشت و به فرانسه پول می‌داد، این کشور هم حاضر بود همه چیزهای مورد نیاز را به عراق بفروشد. به همین جهت درست در لحظه‌ای که صدام در آستانه برپایی صنعت غول‌آسای تسلیحاتی بود فرانسه را مطلوب‌ترین بازار و طرف معاملاتی دید.

هنگامی که در 5 سپتامبر 1975 صدام حسین، معاون ریاست جمهوری عراق، به پاریس بازگشت تا با ژاک شیراک پیمان‌ زناشویی ببندد، عملاً حاکم عراق بود. البکر با بیماری دست به گریبان بود و می‌دید که نوچه جوانش دارد همه چیز را قبضه می‌کند. پست وزارت دفاع هم اسماً در اختیار البکر بود اما قدرت واقعی تصمیم‌گیری در این وزارتخانه به عهده معاون وزارت دفاع، یعنی ژنرال عدنان خیراله بود.

در کتابچه‌ رسمی دولت ایالات متحده، مربوط به عراق آمده است که در همه جای حکومت آن نظیر نهاد ریاست جمهوری یا وزارت دفاع، قدرت «در دست معدودی از نخبگان که پیوندهای نزدیک طایفه‌ای و خانوادگی دارند» متمرکز است. «بنابراین، قدرتمندترین افراد حزب بعث به نوعی با تیم سه نفره صدام حسین، حسن البکر، و ژنرال عدنان خیراله الطلفاح رابطه خویشی دارند.» همه عضو حزب و عضو شورای فرماندهی انقلاب عراق، عضو کابینه و عضو خاندان تکریتی طُلفاح بودند.

صدام حسین با خواهر عدنان خیراله و عدنان خیراله با دختر حسن‌ البکر ازدواج کرده بود. حساس‌ترین پست‌های نظامی در دست تکریتی‌ها بود. من و برادرم علیه دائی‌زاده‌ام، من و دائی‌زاده‌ام علیه همسایه‌مان، من و همسایه‌مان علیه همه جهان. حزب بعث یک کانون خانوادگی بود که صدام در رأس آن قرار داشت.

همان‌طور که صدام برای خروج از مدار شوروی به فرانسوی‌ها نیاز داشت آنها هم به نوبه خود به صدام، آنها نه صرفاً به عنوان منبع مطمئن عرضه نفت، بلکه برای فروش اسلحه خود، نیاز داشتند. نباید از نظر دور داشت که صنعت تسلیحاتی فرانسه صنعتی پویاست و هزینه مسلح شدن نیروی نظامی فرانسه به سلاح‌های جدید پیشرفته از طریق همین بازار صادراتی سلاح‌های فرانسوی تأمین می‌گردید. با در نظر گرفتن درآمد سرشار عراق از نفت، در سال 4-1973، تحریم نفتی غرب از سوی اعراب، و نیاز فرانسه به یافتن بازاری برای سلاح‌های خود، درمی‌یابیم که عراق و فرانسه به طور طبیعی با هم جور شده بودند.

فرانسه از مناسبات نزدیک با عراق از زاویه دیگری نیز احساس شادمانی می‌کرد، این کشور توانسته بود در حد فاصل منطقه نفوذ دو ابرقدرت جا پایی پیدا کند؛ آن هم منطقه‌ای که از نظر ژئوپلیتیکی بسیار حساس بود. ایالات متحده و شوروی مقادیر عظیمی سلاح مدرن در اختیار دولت‌های دست نشانده خود - ایران و عراق - می‌گذاشتند. فرانسه که می‌دانست یارای رقابت چندانی با ایالات متحده را ندارد، تلاش کرد سهم شوروی را به چنگ آورد. هوگو استوال، مدیر فروش بین‌المللی داسو، می‌گفت: «ما همیشه با شوروی به رقابت برخاسته‌ایم». بنابراین از هر نظر که حساب کنیم عراق یک انتخاب طبیعی بود.

صدام هنگام سفر به پروانس، به همراه شیراک و استوال، به نقطه‌ای سر زد که کمتر فرانسوی‌ای به آن توجه کرد. میزبانان فرانسوی، در بازگشت صدام از تماشای مسابقه‌ گاوبازی، وی را به دیدار مرکز پژوهش هسته‌ای کاداراش که پیشرفته‌ترین مرکز اتمی اروپا بود، بردند. در شهرک پروانس که درست در شمال مارسی قرار گرفته، کمیسریای انرژی اتمی نخستین رآکتور آزمایشی تولید سریع به نام راپسودی را دایر کرده بود. مسلم بود که صدام فریفته این تکنولوژی بشود.

اصل اساسی رآکتور تولید سریع یا «تولیدکننده» آن است که بیش از مصرف خود بتواند سوخت‌ هسته‌ای تولید کند. این مولد، در جریان کار مقادیر انبوهی از اورانیوم را به پلوتونیوم تبدیل می‌نماید. این پلوتونیوم که فرآورده‌ جنبی اغلب رآکتورهای سوخت هسته‌ای است و از طریق واکنش‌های شیمیایی از سوخت مصرف شده جدا شدنی است مصرفی جز در تولید بمب هسته‌ای ندارد. علاقه مفرط عراق به رآکتورهای تولید سریع فقط یک انگیزه داشت: تهیه منبع تولید پلوتونیوم و ساخت بمب هسته‌ای. این همان هدفی بود که کمیته برنامه‌ریزی استراتژیک دنبال می‌کرد و صدام می‌خواست در یک دوره 10 ساله به تولید بمب اتمی دست پیدا کند.

البته مقامات کمیسریای انرژی اتمی، هر نوع قصد فروش تکنولوژی بمب هسته‌ای به عراق را انکار کرده‌اند. حتی مقامات پیشین این کمیسیریا، مثل برنارد گلدشمیت مدیر امور بین‌المللی آن، به هنگام دیدار صدام از تأسیسات هسته‌ای کاداراش، این ادعا را مسخره می‌دانند.گلدشمیت که اکنون بازنشسته است می‌گوید: «اصلاً دیدار به خصوصی [از رآکتور] را به یاد ندارم.» او دیدار هیئت‌ها از کاراداش را به یک مراسم تدفین شبیه می‌داند و می‌گوید: «مردم با هم حرف می‌زنند، چون در مراسم حضور یافته‌اند، اما به مجردی که مراسم پایان می‌یابد و آنجا را ترک می‌کنند، همه از یاد می‌برند که گفت‌وگوها در چه موردی بوده است.»

گلدشمیت که شدیداً در فروش تکنولوژی هسته‌ای به اسرائیل در ده‌های 1950 و 1960 فعال بوده، تنها مقام فرانسوی‌ نیست که ترجیح می‌دهد مراوده هسته‌ای فرانسه با صدام را به طاق فراموشی بسپارد. آندره ژیرو رئیس کمیسریا، یکی از کسانی بود که به هنگام دیدار صدام از کاداراش راهنمای او بود. او یکی از فن سالاران مورد احترام بود و در دولت ژیسکاردستن پست وزارت صنایع به او واگذار شد. ژیسکاردستن به شوخی او را «وزیر نفت من» خطاب می‌کرد، چون از رابطه نزدیک او با صدام به خوبی آگاه بود.

ژیرو هم مانند شیراک خوشحالی خود را از انجام معامله با صدام پنهان نمی‌ساخت، با آنکه عراقی‌ها قصد خود را از دستیابی به بمب علنی کرده بودند.

برنامه پژوهش‌های هسته‌ای عراق از دهه 1960 آغاز گردید. در آن سال‌ها، دولت عارف یک رآکتور هسته‌ای آزمایشی از شوروی خریداری کرد. عراقی‌ها برای این کارخانه نسبتاً کوچک آی‌آرتی 2000، نخستین مرکز تحقیقات هسته‌ای خود را در صحرای طُویطه، بیست کیلومتری بغداد بنا کردند. شوروی بعدها ظرفیت این رآکتور پژوهشی آب سبک را به 5 مگاوات افزایش داد و سه «سلول داغ» به منظور تصفیه سوخت مصرف شده به عراق تحویل داد که می‌توانست رادیو ایزوتوپ (عمدتاً برای مصارف پزشکی در کشوری که تعداد سرانه پزشک به مراتب کمتر از شوروی بود) تولید کند. در این مرکز دست کم یکصد فیزیکدان عراقی تخصص هسته‌ای پیدا کردند. در آوریل سال 1975 برژنف و کاسیگین با درخواست عراق در مورد فروش تکنولوژی پیشرفته‌تر مخالفت کردند، و صدام بار دیگر به فرانسه روی آورد.

ابتدا عراقی‌ها گفتند، درصدد توسعه صنعت تولید برق اتمی هستند. برای کشوری که روی دریای نفت خوابیده و از نظر میزان ذخایر نفتی مقام دوم را در جهان دارد، این یک برنامه عجیب و غریب به نظر می‌رسید. سپس درخواست خرید رآکتور پانصد مگاواتی اورانیوم طبیعی گاز - گرافیت را کردند و این طرح فرانسوی از نظر عراقی‌ها یک حسن بزرگ داشت: بیش از آنچه برق تولید کند، پلوتونیوم تولید می‌کرد. زمانی که صدام از رآکتور کاداراش دیدار کرد (سپتامبر 1975) سازمان برق فرانسه از طرح گاز - گرافیت دست برداشته و به رآکتورهای کارآمدتر آب سبک روی آورده بود. البته هنوز هم در فرانسه معدودی رآکتور با گاز - گرافیت کار می‌کرد که همگی برای تولید پلوتونیوم مورد نیاز فرانسه در تولید سلاح هسته‌ای مورد استفاده قرار می‌گرفتند.

ژیرو و گلدشمیت علت خودداری فرانسه از فروش رآکتور گاز گرافیت به عراق را برای صدام تشریح کردند. در عوض پیشنهاد فروش رآکتور تحقیقاتی اُزیریس و ایزیس را دادند. هر دوی این رآکتورها می‌توانستند با پرتوافشانی به اورانیوم طبیعی که زیر «پتو»، در اطراف محور رآکتور قرار داشت، مقادیر کمتری مواد مورد نیاز در تولید بمب اتمی را تولید نمایند. صدام، حاضر شد این رآکتورها را به یک شرط خریداری نماید: فرانسه مصرف یک سال سوخت رآکتور را پیشاپیش به عراق تحویل بدهد. ازیریس و ایزیس به شکلی طراحی شده بودند که اورانیوم غنی‌ شده 93 درصد، مورد مصرف سلاح اتمی را تولید نمایند. سوخت یک ساله 72 کیلوگرم می‌شد و این مقدار برای ساختن چند بمب از نوعی که بر هیروشیما انداخته شد، کافی بود.

عراقی‌ها نام رآکتور را اُزیراک گذاشتند، اما هنگامی که مطبوعات فرانسه برای دست انداختن شیراک نخست‌وزیر، با عنوان اُشیراک از آن یاد کردند، به درخواست دولت فرانسه، عراق نام تموزیک و تموزدو را برای رآکتورها برگزید. تموز نام خدای غلّه سومری‌ها، و عاشق ایشتار بود، او زندگی را از قعر جهان زیرین به زمین باز می‌گرداند و نماد جاودانگی محصول خرمن است. تموز در ضمن در تقویم عربی همان ماهی است که در آن، حزب بعث صدام حکومت را در عراق به دست گرفت در واقع رآکتورها پتویی ایجاد می‌کردند که موجب جاودانگی حکومت بعث می‌شد، البته زمانی که تمامی منطقه را به گورستان اتمی تبدیل کرده باشند!

با اینکه صدام قصد راستین خود را به طرق مختلف به گوش آنان رسانده بود، فرانسه ترجیح می‌داد باور کند و متقاعد شود که صدام از تکنولوژی هسته‌ای قصدی جز استفاده در مقاصد غیرنظامی ندارد. وی دو سه روز بعد از دیدار از کاداراش، در مصاحبه‌ای با هفته‌نامه لبنانی الاسبوع العربی اعلام کرد: «موافقت‌نامه با فرانسه نخستین گام مشخص در تولید بمب اتمی عربی است.» مصاحبه در همان روزی منتشر شد که صدام به دیدار رسمی خود از فرانسه پایان داد. این مصاحبه می‌توانست زنگ خطر جدی را در محافل دولتی فرانسه به صدا درآورد، اما چنین نشد و دست کم در فرانسه کسی بدان توجهی نکرد.

به دنبال تماشای گاوبازی پروانس در آخر هفته، کار جدی از سر گرفته شد. در 8 سپتامبر 1975 شیراک و وزیر دفاع فرانسه، همراه صدام و عدنان حمدان، به پایگاه نیروی هوایی فرانسه در ایستره در شمال مارسی رفتند. ژنرال سعدون قیدان، مشاور نظامی صدام نیز به آنان محلق شد. گروهی از کارشناسان صدور اسلحه از صنایع دولتی و خصوصی نیز حضور داشتند. هیچکس در آن هنگام نمی‌دانست که صدام در مرحله نخست برنامه استراتژیکی بلندمدت خود می‌باشد. فرانسویان حتی نمی‌دانستند که حمدان چه موقعیت مهمی در عراق دارد، چون صدام او را منشی خود معرفی کرده بود.

پایگاه نیروی هوایی ایستره، از جاهایی بود که هر مهمان سرشناس خارجی را به بازدید آن می‌بردند. در این پایگاه، هر منطقه به مقاطعه کار خاصی در صنعت نیروی هوایی نظامی تعلق داشت و با نشان دادن کار هلیکوپترها، جنگنده‌های جت، بمب‌های خوشه‌ای، موشک‌های هوا به هوا، و شبکه دفاع هوایی به بازدیدکنندگان خارجی، آخرین نوآوری‌های صنعت هوایی فرانسه را به معرض نمایش می‌نهادند.

اما فکر صدام به میراژ‌ها مشغول بود. هنگامی که در غرفه داسو در پایگاه ایستره نشسته بود و عملیات پرواز میراژ را تماشا می‌کرد، به قیدان گفت: «این همان جنگنده‌ای است که نزدیک بود فانتوم اف 16 را شکست بدهد؟» و اشاره‌اش به رقابت اخیر دو جنگنده در معامله ناتو بود و وقتی قیدان به نشانه پاسخ مثبت سرتکان داد، صدام گفت: «کی می‌شود ما هم صاحب این جنگنده بشویم؟»

صدام از حمدان خواست، در مورد تاریخ تحویل این جنگنده‌ها سؤال کند. قیدان نیز مأمور تحقیق در مورد نحوه استفاده از دستگاه‌های خودکار جنگنده‌ها شد. صدام تأکید داشت که عراق در کوتاه‌ترین مدت ممکن خواهان تحویل جنگنده‌‌های میراژ است و برای دستگاه‌های خودکار آنها نیز به انتظار می‌ماند، تا همان دستگاه‌هایی که داسو به نیروی هوایی فرانسه می‌دهد، در اختیار نیروی هوایی عراق نیز بگذارد: همان رادارها، همان آی‌سی‌ام (اقدام متقابل الکترونیکی) و همان تسلیحات.

در بازگشت به پاریس، صدام برای «دوست خصوصیتش» شیراک یک «سورپریز» داشت. صدام حتی در خواب هم نمی‌دید که فرانسوی‌ها به این راحتی با او کنار بیایند. بنابراین تصمیم گرفت طی یک یادداشت خصوصی و شخصی، قرارداد را امضا کند. با موافقت صاحب هتل مارینی - محل اقامت صدام در پاریس - به دستور صدام غذاهای مطلوب شیراک با هواپیماهای ریاست جمهوری از بغداد به پاریس آورده شد. در رأس همه این غذاها نوعی ماهی رودخانه‌ای به نام مسغوف بود که 1.5 تن از آن را به هتل آوردند، چون شیراک در سفر قبلی خود به بغداد از این ماهی خوشش آمده بود.

گارد امنیتی عراق با سلاح‌های آماده آشپزخانه هتل را محاصره کردند و آشپزهای صدام آتشی فراهم آورده و ماهی‌ها را روی آن کباب کردند. شیراک بعداً به رمون تولیه گفته بود که بوی ماهی کباب شده تمامی محل را فرا گرفته بود. صحنه جالبی بود، اما همه چیز را به هم ریخته بود.

به هنگام ترک پاریس توسط صدام و هیئت همراه، وزارت امور خارجه فرانسه طی اطلاعیه مختصری که در دسترس ارباب جراید گذاشت، «دلایل عینی و تاریخی» را در تقویت روابط پاریس - بغداد تشریح کرد. به نوشته لوموند عراق «طبیعی‌ترین متحد فرانسه در صحنه ژئوپلیتیکی کنونی است و فرانسه به عراق کمک می‌کند تا از سلطه ابرقدرتها خارج گردد... در حالی که پاریس می‌خواهد سرمایه سیاسی را به منافع اقتصادی تبدیل کند، عراق مایل است، قدرت اقتصادیش را درخدمت منافع سیاسی قرار دهد.» این همان فرمولی بود که فرانسه در موازنه ظریفش بدان نیاز داشت.

شیراک درهنگام بدرقه میهمان عراقی نیز سنگ تمام گذاشت و گفت: «فرانسه سیاست خود را، تنها با در نظر گرفتن منافع خویش تعیین نمی‌کند، بلکه در این منافع خواسته‌ قلبی را نیز مدنظر دارد. این کشور برقراری مناسباتی را ضروری می‌داند که نیازهای تولیدکننده و مصرف‌کننده را به بهترین نحو تأمین نماید و با منافع هر دو طرف سازگار باشد.»

علاوه بر معامله نفت و میراژ عراق - که قرارداد آن تا هنگامی که شیراک نخست‌وزیر بود به امضا نرسید - منافع دیگری نیز در میان بود: کارخانه پتروشیمی، کارخانه تبدیل آب شور به شیرین، کارخانه تبدیل گاز مایع، برنامه‌های خانه‌سازی در عراق، شبکه ارتباطاتی، شبکه سخن‌پراکنی، کود شیمیایی، کارخانه‌های الکترونیکی نظامی، کارخانه مونتاژ اتومبیل، فرودگاه جدید، مترو، پایگاه نیروی دریایی، موشک‌های اگزوسه، میلان، هات، ماژیک، مارتل و آرما، هلیکوپترهای آلووت 3، گازل، سوپر پومار، تانک ای‌ام‌ایکس 30 جی‌سی‌تی، رادار تایگر - تجی و رآکتور هسته‌ای که می‌توانست بمب اتمی بسازد. این یک «مناسبات» چند میلیارد دلاری بود و نوعی موازنه را به وجود می‌آورد که موازنه وحشت نام داشت.

شیراک برای نشان دادن مراتب احترام خود به رهبر عراق، هدیه مخصوصی به او داد. دو دست لباس سنتی، خاص دلقک‌ها که از بازار قدیم شهر آرلز در پروانس خریداری شده بود، (در آنجا دلقک‌ها را آرلزی می‌گویند) به راغد و رعنا دختران صدام هدیه داده شد. در ژانویه 1976 که شیراک به بغداد سفر کرده بود دختران عراقی ملبّس به لباس دلقک‌های آرلزی از جلو او رژه رفتند، زیرا تا هنگامی که سلاح و تکنولوژی فرانسوی به عراق می‌رسید حفظ «دوستی خصوصی» با شیراک نیز برای صدام امری حیاتی بود.

چندی نگذشت که والری ژیسکاردستن رئیس جمهور فرانسه مورد اعتمادترین متحد سیاسی خود را به بغداد اعزام کرد. این فرستاده متن نهایی قرارداد همکاری هسته‌ای فرانسه - عراق را در چمدان خود داشت. هنگامی که میشل دُردانو وزیر وقت صنایع و پژوهش  در 18 نوامبر 1975، قرارداد را در بغداد امضا کرد، مطبوعات فرانسه از آن به عنوان قرارداد فروش و صادرات یاد کردند. ارزش قرارداد، 1.45 میلیارد فرانک فرانسه (3 میلیارد دلار به قیمت جاری روز) بود و فروش رآکتور ازیریس (تموزیک) تولیدکننده پلوتونیوم، و ایزیس (تموزدو) مدل آزمایشی رآکتور را نیز شامل می‌شد.

تموزدو از آن جهت مهم بود که به کارشناسان اتمی عراق امکان می‌داد، بدون تعطیل کردن کار کارخانه تولیدکننده تموزیک، آزمایش‌های خود را با بارهای مختلف به انجام برسانند. دوردانو در همین سفر انعقاد قراردادهای عمده عراق با ماترا تولیدکننده موشک و هانی‌ول شرکت کامپیوتری فرانسوی - آمریکایی را نیز اعلام کرد.

دوردانو گفت: «فرانسه تعداد زیادی از نفرات عراق را آموزش می‌دهد.» دولت فرانسه با تربیت کادر عراقی می‌خواست نشان دهد که انتقال تکنولوژی از شمال صنعتی به جنوب در حال توسعه امکان‌پذیر است. دوردانو در این باره به لوموند گفت: «پاریس امیدوار  است، همکاری ما در این زمینه سرمشق قرار گیرد.»

تا هشت ماه بعد، متن کامل پیمان همکاری هسته‌ای فرانسه - عراق در اختیار عموم قرار داده نشد، تازه آن هم در روزنامه رسمی به تاریخ 18 ژوئن 1976 منتشر شد، که چندان مورد توجه قرار نگیرد. در یکی از مواد قرارداد به پیشنهاد و پافشاری عراق آمده بود که: «هیچ فردی از قوم یهود یا پیرو مذهب یهود در عراق یا در فرانسه، در این برنامه دخالت داده نشود.»

در قرارداد، دولت فرانسه مؤظف شده بود، ششصد کارشناس هسته‌ای برای عراق تربیت کند که این تعداد از رقم مورد نیاز در تولید بمب‌ اتمی هم زیادتر است. یکی از مقام‌های کمیسریای انرژی اتمی می‌گوید: «بعضی از عراقی‌ها در دانشگاه‌های فرانسه تحصیل می‌کردند.» عده‌ای هم در تأسیسات کمیسریای انرژی اتمی کارآموزی می‌کردند و این امکان برایشان وجود داشت که راز و رمز تولید بمب را از همکاران فرانسوی یاد بگیرند.

همان مقام می‌افزاید: «ما شیمیدان‌های عراقی را هم آموزش می‌دادیم.» اعتراف این مقام مسئول، از اهمیت خاصی برخوردار است، چون جدا کردن پلوتونیوم تولید شده، از سوخت مصرفی رآکتور، به واکنش‌های شیمیایی پیچیده‌ای نیاز دارد.

یکی دیگر از نکات جالب داستان، تلاش صدام در به دست آوردن مقادیر زیادی اورانیوم غنی شده بود. سال‌های سال فرانسه از وزارت انرژی ایالات متحده اورانیوم غنی شده 93 درصد وارد می‌کرد تا در رآکتور ازیریس از آن استفاده نماید، چون فرانسه تمامی اورانیوم‌های به دست آمده را صرف امور نظامی می‌نمود.اکنون فرانسه از ایالات متحده می‌خواست در مسائل مربوط به صدور مواد هسته‌ای [برای غنی کردن اورانیوم در عراق] زیاد کنجکاوی به خرج ندهد. این معامله محرمانه میان تکنی اتم کارگزار صادراتی C.I.A و شاخه نظامی آن در واژور در شرق پاریس به انجام رسید. [بنابراین، از آن پس] طی دستور ویژه‌ای سوخت رآکتور تموز، در کارخانه بمب اتمی فرانسه تولید می‌شد.

شیراک مذاکراه در باب معامله هسته‌ای را به مراتب ساده‌تر از مذاکره تفضیلی فروش میراژ به عراقی‌ها می‌دید. یکی از دلایل این امر آن بود که دولت فرانسه از امضای پیمان منع تکثیر سلاح‌های اتمی که از مارس 1970 قوت اجرایی پیدا کرده بود، خودداری ورزید و بنابراین، محدودیتی در زمینه صدور تکنولوژی هسته‌ای احساس نمی‌کرد. به گفته شیراک و مشاوران او «تکنولوژی هسته‌ای موضوع حاکمیت ملی بود.» او با اشاره به اقدام ژنرال دوگل در 1966 و بیرون آمدن فرانسه از ساختار فرماندهی مشترک نظامی ناتو (به دلیل خودداری این کشور از قبول ناتو به عنوان مرجع کنترل کننده سلاح‌های هسته‌ای اعضا)، می‌گفت عراق هم مثل آن زمان فرانسه چنان حقی را دارد. حاکمیت ملی بسیار مقدس است.

در واقع، فرانسوی‌ها هرگز تصور نمی‌کردند عراق موفق به تولید سلاح هسته‌ای گردد. در عین حال شیراک می‌خواست این نکته را به جهان عرب بقبولاند که دولت محافظه‌کار گلیستی او جانب اعراب را گرفته است. هرچه باشد این سوسیالیست‌های فرانسه بودند که رآکتور پژوهشی هسته‌ای دیمونا را در دهه 1950 در اسرائیل ساختند، با وجود آنکه می‌دانستند اسرائیل درصدد ساختن سلاح بازدارنده اتمی است.

اگر سوسیالیست‌ها حق داشتند برای اسرائیل رآکتور هسته‌ای بسازند چرا گلیست‌های راست نتوانند همان کار را برای عراق انجام بدهند؟ شیراک در توجیه قرارداد می‌گفت :منافع حاصل از آن بسیار سرشار و زیان‌ها ناچیز و اندکند. وانگهی، همواره داد و ستد جهانی تکنولوژی هسته‌ای عمدتاً زیر سیطره آمریکاییان بوده است؛ چرا فرانسه از چنان حقی محروم بماند؟ دلیل حمایت محافل اقتصادی فرانسه از اقدام شیراک نیز همین بود. این محافل شیراک را «آقای عراق» می‌نامیدند.

صدام، در بازگشت از سفر پاریس به بغداد، کمیته برنامه‌ریی استراتژیک را به تشکیل اجلاس فراخواند. تا آن زمان طرح آنها در مورد تبدیل عراق به یک قدرت بزرگ نظامی با موفقیت اجرا شده بود. قراردادهای بزرگ خرید سلاح با شوروی و فرانسه منعقد شده و هر دو کشور قول صدور تکنولوژی هسته‌ای به عراق را داده بودند. به موجب پروتکلی که یک سال قبل بین عراق و مؤسسه ماریو امضا شد، این شرکت فرانسوی در حال احداث آزمایشگاه باکتری‌شناسی در عراق بود حالا وقت آن رسیده بود که صدام به هدف دیگر خویش، یعنی دستیابی به گاز سمی جامه عمل بپوشاند.

عدنان خیراله می‌گفت: «سلاح شیمیایی نیرو را چند برابر می‌سازد.» و برخلاف دستگاه‌های الکترونیکی پیچیده و پیشرفته‌ای که توسط دو ابرقدرت به کار گرفته می‌شد، تکنولوژی آن به گونه‌ای بود که به درد یک کشور در حال توسعه مثل عراق می‌خورد؛ کمیته سه نفره تصمیم گرفت، عراق قابلیت تولید انواع و اقسام گاز سمی و از جمله گازهای خفه‌کننده‌ای مثل گاز خردل، و گازهای فلج‌کننده دستگاه عصبی مثل تابون و سارین را در حدّ بسیار وسیع پیدا کند.

بلافاصله در پایان سال 1975، تصمیم به اجرای طرح تولید گاز سمی گرفته شد. عدنان حمدانی به وزارت برنامه‌ریزی منصوب گردید و در این سمت می‌توانست بر استراتژی توسعه صنعتی عراق در مجموع نظارت داشته باشد. کار حمدانی آن بود که طرح‌های تولید سلاح‌های استراتژیک را در پوشش ظاهری توسعه بنیه کشاورزی و صنعت غیر نظامی عراق به مقاطعه کارهای خارجی بدهد. دو عضو دیگر شورای فرماندهی انقلاب در این زمینه دستیار حمدانی بودند: یکی از عزت‌الدوری وزیر جدید کشور و مسئول توسعه کشاورزی، و دیگری طه جزراوی وزیر صنعت و معدن.

حمدانی طرح‌های تسلیحاتی استراتژیک را در برنامه پنج ساله دوم (80-1976) ماهرانه جاسازی کرد. برای مثال، در فهرست «توسعه کشاورزی» یک مدخل بظاهر بی‌اهمیت به چشم می‌خورد و آن «ایجاد شش آزمایشگاه برای تجزیه و تحلیل شیمیایی، فیزیولوژیکی و بیولوژیکی» بود. در برنامه پنج ساله استخدام پنج هزار تکنیسین از شرکت‌های خارجی برای راه‌انداختن و گرداندن این آزمایشگاه‌ها پیش‌بینی شده بود. این دیگر کاری بود نه چندان خُرد.

در فهرستی با عنوان «صنایع شیمیایی» در برنامه پنج ساله احداث کارخانه حشره‌کشی در سامره پیش‌بینی شده بود، که قابلیت تولید سالانه یک هزار تن ترکیب‌های آلی فسفری داشته باشد. از سال‌ها پیش استفاده از این نوع حشره‌کش در اغلب کشورها متوقف شده بود، چون قدرت مسمومیت آن بسیار بالا بود. این ترکیب‌های شیمیایی آلی فسفری عناصر اصلی ترکیب گازهای فلج کننده اعصاب نظیر سارین و تابون را تشکیل می‌داد.

در طرحی دیگر، توسعه پالایشگاه نفتی بصره و تولید سالانه 180 هزار تن بنزن و تولوئن پیش‌بینی شده بود. تولوئن یکی از مشتقات نفتی است که در صنایع رنگسازی مصرف می‌شود. اما اگر در شرایط خاصی به آن ازت افزوده شود، تری نیتروتولوئن (یا به اختصار تی‌ان‌تی) به دست می‌آید.

در طرح دیگری، ایجاد خط عظیم تولید سالانه یکصد و ده هزار تن اتیلن، در کارخانه پتروشیمی شماره یک بصره در نظر گرفته شده بود صنعت پتروشیمی بدون اتیلن پا نمی‌گیرد. اتلین اساسی‌ترین فرآورده‌ جنبی پالایش نفت، از طریق «کراکینگ» (شکستن زنجیره هیدروکربور) نفت سبک است. از این ماده پلاستیک پلی‌اتیلن و انواع و اقسام فرآورده‌های خانگی و صنعتی به دست می‌آید. اما همین اتیلن اگر با هوا مخلوط شود به یک ماده انفجاری تبدیل می‌گردد که به عنوان سوخت مایع راکت‌ها به کار می‌رود و اگر به اتیلن گلیکول تبدیل شود، یکی از عناصر سازندگان خردل می‌گردد.

نیاز مبرم عراق به این قبیل مواد شیمیایی اساسی به قدری بود که در سال‌های 80-1976، ایجاد خط تولیدی دیگری در مجتمع پتروشیمی بصره در نظر گرفته شد. در برنامه پنج ساله، تولید سالانه 400 هزار تن اتیلن اضافی «برای مقاصد صادراتی» نیز پیش‌بینی شده بود. صدام به این قانع نبود که سلاح‌های مرگبار بسازد، او می‌خواست صادرکننده آن نیز باشد.

در پشت همه این طرح‌های صنعت شیمیایی، شیمیدان‌های عراقی تحصیل کرده آلمان بودند که در سال 1975 در سازمان دولتی صنایع ملی (سوتی) به کار پرداختند. بنابه گزارشی که دولت فرانسه برای اطلاع شرکت‌های تجاری - صنعتی فرانسوی طرف معامله با عراق تهیه کرده بود، سوتی قبلاً با نام سازمان دولتی صنایع جنگی فعالیت می‌کرده است. این تغییر نام خبر از خیلی چیزها می‌داد. مقر آن در کنار تقاطع میدان و کمی پایین‌تر از خیابان الرشید بغداد بود و دکتر عامر حمودی السعدی، ژنرالی که حتی یک روز یونیفورم نظامی نپوشیده بود، ریاست آن را برعهده داشت. او ژنرال افتخاری بود و بدینوسیله به ارتشیان یادآوری می‌شد که حزب بعث تنها مرجعی است که رتبه‌های نظامی را تعیین می‌کند.

در اواخر سال 1975، حمدانی از عزت‌الدوری خواست در مورد خرید کارخانه گاز سمی از ایالات متحده اقدام کند. عراق هیچ رابطه دیپلماتیک با آمریکا نداشت، بنابراین الدوری به شریک فرانسوی رجوع کرد، در اینجا همه درها به روی «دوست خصوصی» ژاک شیراک باز بود. شیراک یک شرکت مهندسی شیمیایی فرانسوی، به نام شرکت ناسه (NACE) را که در آمریکا نمایندگی داشت، مأمور این کار کرد.

ناسه به شرکت فادلر در راچستر نیویورک مراجعه کرد و این فادلر یکی از بزرگترین سازندگان خمره‌های مورد استفاده در مخلوط کردن مواد شیمیایی سمی بود. فادلر با اعزام دو مهندس شیمی به بغداد، جهت مذاکره با وزارت کشاورزی عراق، به منظور احداث کارخانه تولید حشره‌کش در سامره موافقت نمود.

ماجرای درگیر شدن دو تن از کارکنان شرکت فادلر به نام‌های جوزف ام کالوتا و موریس گروور در رسواترین حادثه زندگیشان از همین‌جا آغاز شد. وقتی در اواخر 1975 این دو نفر وارد بغداد شدند، به گرمی از طرف یکی از مقامات وزارت کشاورزی عراق مورد استقبال قرار گرفتند. او به آنها گفت عراق کشوری در حال توسعه با میراث تاریخی غنی است، بهشت عدن و باغ‌های معلق بابل در خاک عراق بوده‌اند، عظمت بین‌النهرین در روزگار گذشته را همه می‌دانستند. اما عراق امروزی از خیلی جهت‌ها عقب مانده بود، و به رغم عظمت باستانی و گذشته‌اش نمی‌توانست شکم مردم خود را سیر کند، چون کشاورزان عراقی قادر نبودند محصول زراعی خود را از خطر ملخ‌های صحرایی و سایر آفت‌های زراعی حفظ کنند. به گفته مقام عراقی یک «کارخانه‌ مدرن حشره‌کش این وضع را تغییر خواهد داد.» کلید این مشکل عراق در دست شرکت فادلر بود.

گروور به واشنگتن پست گفت که او داوطلبانه از جانب کلیسای خود، برای حل معضلات جهان گرسنه تلاش می‌کرده و بحث مقام عراقی در مورد نیاز به حشره‌کش «برایش معنی و مفهوم داشته است» در بازگشت دو مهندس مزبور به راچستر، مقدمات فروش و تحویل نخستین کارخانه حشره‌کش عراق فراهم آمد.

کالوتا و گروور، سال‌ها در سوداگری مواد شیمیایی و کارخانه‌های شیمیایی بودند و یکی از بزرگترین مشکلات تولید حشره‌کش در کشورهای بی‌تجربه جهان سوم را مسئله ایمنی می‌دانستند. مواد شیمیایی خطرناکند، بعضی از آنها مسموم‌کننده‌اند. و یک رویداد ساده می‌تواند فاجعه بیافریند و مرگ عده‌ زیادی را سبب  گردد. به این منظور شرکت‌های بزرگ ترجیح می‌دادند، ابتدا یک کارخانه کوچک در جهان سوم دایر کنند، کادر متخصص محلی را آموزش دهند و مشکلات کار را از نزدیک بررسی نمایند. بعد از همه اینها احداث کارخانه بزرگ شیمیایی امکان‌پذیر می‌گردید.

در 24 ژانویه 1976، شرکت فادلر پیشنهاد احداث کارخانه نمونه را ارائه کرد. در طرح تفضیلی آن علاوه بر ویژگی‌های طرح و ایجاد کارخانه، نوع وسایل مخصوصی که برای مخلوط کردن مواد سمّی شیمیایی ضرورت داشت،‌ذکر شده بود. کالوتا گفت: «با اجرای این طرح، سود زیادی عاید ما می‌شد. این یک سودای پرجاذبه بود.»

اما عراقی‌ها عجله داشتند. آنها نمی‌خواستند وقت خود را در احداث کارخانه آزمایشی به هدر دهند، بلکه می‌خواستند یکباره در مورد احداث کارخانه بزرگ شیمیایی مذاکره کنند. این شتاب عراقی‌ها و تقاضای خرید چهار ترکیب آلی فوق‌‌العاده سمّی (آمیتیون، دمه‌تون، پارااکسان و پاراتیون) موجب دستپاچگی دو مهندس اعزامی فادلر شد، آنها از فادلر می‌خواستند، خط تولیدی آن چنان بزرگی ایجاد کند که سالانه 1200 تن از مواد شیمیایی مورد نظر تولید کند. هر چهار ماده از خانواده گازهای فلج‌کننده اعصاب بودند و از آنها در تولید سلاح مرگبار استفاده می‌گردید.

در یک نشست پرجنجال در نیمه سال 1976، در هتل والدورف آستوریای نیویورک مذاکرات دو طرف به شکست انجامید، زیرا هیئت نمایندگی عراقی، به ریاست یک جوان چهارشانه و زمخت به نام حسین از وزارت صنایع، خواهان نصب فوری کارخانه تولید شیمیایی بزرگ بود. گروور به یاد آورد که حسین گفته بود: «ما می‌خواهیم همین حالا کار شروع شود.» عراقی‌ها احساس کردند آمریکا بیش ازاندازه به مسئله ایمنی توجه دارد، از همین‌رو مذاکرات را قطع کردند، چون می‌ترسیدند تأکید بیشتر آنها نیّات واقعی‌شان را برملا کند. این کار نمی‌توانست جلو برنامه صدام را بگیرد، بنابراین او برای تهیه گاز شیمیایی به جاهای دیگری روی آورد.

نویسنده: کنت آ ر.تیمرمن / ترجمه احمد تدین


نگارنده : fatehan1 در 1392/9/10 10:11:34
چهارشنبه 20 خرداد 1394  11:49 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پسرم گفت: «برای این شهید مادری کن»

پسرم گفت: «برای این شهید مادری کن»
وقتی پیکر محمدرضا آمد، شکی نداشتم که این پیکر خودش است و نشانه‌ها و خواب‌‌هایی که دیدم جای شک و شبهه‌ای باقی نمی‌گذاشت. حمیدرضا هم سال 73 بازگشت. شک داشتم و گفتم: «این حمیدرضا نیست!». 
به گزارش گروه حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، حرف‌های نابی دارند این مادران شهدا، از روزهایی که فرزندان‌شان ‌رفتند و حتی پیکرشان نیامد؛ این مادر شهدای مفقود که سا‌ل‌هاست در انتظار خبری از فرزند‌شان نشسته‌اند، هر وقت پای صحبت‌هایشان بنشینیم، روایت‌های دلنشینی دارند.

پای حرف‌های «شکر اویس قرنی» مادر شهیدان «محمدرضا و حمیدرضا منشی‌زاده» می‌نشینیم؛ مادری که هنوز هم ساکن روستای عبدالله آباد در حاشیه کویر دامغان است.

روایت این مادر شهیدان را می‌خوانیم.

در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، محمدرضا رفت سپاه دامغان و وقتی برگشت، گفت: «می‌خواهم بروم جبهه». گفتم: «الان پدرت مریض است» او گفت: «خدای اینجا و آنجا یکی است و من هر جا باشم، اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد، خواهد افتاد».

غروب بود؛ با پدرش و فامیل‌ها خداحافظی کرد؛ برخی از فامیل‌ها می‌گفتند نگذار برود، پدرش مریض است. من هم گفتم: «نه! بالاخره خودم هستم و از شوهرم مراقبت می‌کنم».

محمدرضا قبل از رفتنش گفت: «مادر خواب دیدم وسط اتاق خوابیده‌ام و ناگهان تبدیل به کبوتر شدم و به آسمان رفتم». گفتم: «تعبیر خوابت خیلی خوب است و ان شاء الله صحیح و سالم برمی‌گردی». او بعد از مدتی فرمانده شد؛ به من هم گفته بود؛ از این موضوع خوشحال بودم و گفتم: «خدا رو شکر فرمانده شده‌ای و این بار زودتر برمی‌گردی». محمدرضا در جوابم گفت: «اتفاقاً این بار مسئولیتم خیلی بیشتر است و باید دیرتر از همه برگردم و تا وقتی حتی یکی از بچه‌ها در منطقه هست، من نخواهم آمد».

بالاخره محمد‌رضا برای آخرین بار به جبهه رفت؛ چند وقت بعد از عملیات، بعضی از همرزمانش آمدند و بعضی هم که شهید شده بودند، پیکرشان آمد اما از محمدرضا خبری نشد؛ کسی خبر دقیقی به ما نمی‌داد و از این طرف و آن طرف حرف‌هایی می‌شنیدیم. پدرش گفت: «من که پای رفتن ندارم و نمی‌توانم بروم شهر خبر بگیرم؛ تو برو شهر و از سپاه خبری بگیر».

چند بار با بچه کوچک رفتم شهر و سراغش را گرفتم اما چیزی نمی‌گفتند و ناامید برمی‌گشتم؛ می‌گفتم: «اگر بچه‌ام شهید شده لااقل ساک وسایلش را به من بدهید»؛ می‌گفتند: «نگران نباش، محمدرضا طوری نشده و سالم است».

یک بار نیمه‌های شب دیدم دلم طاقت نمی‌آورد؛ بلند شدم و خودم را با هر زحمتی بود به دامغان رساندم و رفتم تعاون سپاه. چند زن دیگر هم آنجا نشسته بودند و گریه می‌کردند؛ یکی می‌گفت بچه‌ام اسیر شده و آن یکی می‌گفت بچه‌ام شهید شده است. گفتم: «پسرم وقتی می‌خواست برود گفت ممکن است من شهید، مفقود، مجروح و یا اسیر بشوم. اینها راهشان را خودشان را انتخاب کردند و اگر شهید هم شده باشند برای ما افتخار است».

خلاصه به اینها دلداری دادم و آرام‌شان کردم؛ در همین حین دیدم دو نفر از پاسدارها باهم صحبت می‌کنند و درباره من و محمد‌رضا حرف می‌زنند؛ شنیدم که می‌گویند روحیه‌اش خوب است. خلاصه ساک محمدرضا دادند و خدا می‌داند ما با چه حالی به روستا برگشتیم. وقتی رسیدیم دیدیم همه اهل روستا و فامیل در خانه ما جمع شده‌اند. برای محمد رضا مراسم گرفتیم.

چند وقت بعد حمید رضا آمد و گفت: «می‌خواهم به جبهه بروم». گفتم: «لااقل صبر کن سال برادرت برسد بعد برو» او گفت: «من بعد از چهلم او می‌روم آن قدر در جبهه می‌مانم تا پیکر محمدرضا را پیدا کنم و بیاورم».

حمیدرضا هم راهی جبهه و سال 63 یعنی حدود یک سال بعد، مانند برادرش مفقود شد؛ هر وقت کسی در می‌زد، منتظر آمدن خبری از حمیدرضا و محمدرضا بود. پیکر محمدرضا پس از 13 سال بازگشت. محمدرضا موقع شهادت 21 ساله بود و حمیدرضا 17 سال داشت.

وقتی پیکر محمدرضا آمد، شکی نداشتم که این پیکر خودش است و نشانه‌ها و خواب‌‌هایی که دیدم جای شک و شبهه‌ای باقی نمی‌گذاشت. حمیدرضا هم سال 73 بازگشت. من به همراه پسرم مجید قبل از تشییع به سپاه دامغان رفتیم تا بقایای پیکر را ببینیم. من دو دل بودم و گفتم: «این حمیدرضا نیست!» مجید گفت: «این حرف را نگو. خودش است و شناسایی شده است».

ما برگشتیم و به کسی هم چیزی نگفتم؛ می‌خواستم دلم آرام شود؛ شب در خواب دیدم محمدرضا می‌گوید: «مادر جان! این هم برادر ماست. برایش مادری کن». من هم گفتم: «چشم، برایش مادری می‌کنم».

نگارنده : فاتحان 2 در 1392/9/7 9:31:39
 
چهارشنبه 20 خرداد 1394  11:50 AM
تشکرات از این پست
papeli
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استقبال مردم هند از آیت‌الله خامنه‌ای

استقبال مردم هند از آیت‌الله خامنه‌ای
دانشجویان با لباس‌های پاسداران در مقابل آیت‌الله خامنه‌ای رژه می‌روند و با هم «صل علی محمد، یار امام خوش آمد» را می‌خوانند. سپس ایشان برای دانشجویان اتحادیه‌ی انجمن‌های اسلامی توحید بنگلور سخنرانی کرده 

 

 آیت‌ الله خامنه‌ای بعد از اقامت 24 ساعته در شهر حیدر‌آباد هند و تماس با روحانیون و دانشجویان و توده‌ی مردم وارد شهر بنگلور ایالت کراناتاکا می‌شوند و مورد استقبال مسلمانان و دانشجویان این شهر قرار می‌گیرند. دانشجویان با لباس‌های پاسداران در مقابل آیت‌الله خامنه‌ای رژه می‌روند و با هم «صل علی محمد، یار امام خوش آمد» را می‌خوانند. سپس ایشان برای دانشجویان اتحادیه‌ی انجمن‌های اسلامی توحید بنگلور سخنرانی کرده و نمایندگان آنان را به‌حضور می‌پذیرند و بعد از آن در میان مردم آمده و برای مسلمانان و مستضعفان این دیار سخنرانی می‌کنند.

ایشان همچنین در «نمایشنامه‌ی ابوذر» که شب گذشته در بزرگترین تالار شهر بنگلور اجرا شده است حاضر می‌شوند و آنها را تشویق می‌کنند.

روز بعد آیت‌ الله خامنه‌ای به دعوت اهالی روستای علی‌پور که در 50 کیلومتری شهر بنگلور قرار دارد و بیش از پنجاه هزار شیعه از اولاد حضرت زین‌العابدینعلیه‌السلام دارد، می‌روند و مورد استقبال گرم اهالی آنجا قرار می‌گیرند. مردم آنجا با شعارهای «خمینی زنده باد»، «اسلام زنده باد»، «صدام یزید مرده باد» از یار امام استقبال کرده و پس از آن دو مجسمه از صدام و شاه‌ حسین را در مقابل آیت‌الله خامنه‌ای تیرباران می‌کنند و به آتش می‌کشند.

 

 

تهران‌پرس

نگارنده : fatehan1 در 1392/9/10 9:16:51
چهارشنبه 20 خرداد 1394  11:50 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هر وقت حاج قاسم، قالیباف را می‌بیند به او چه می‌گوید؟

هر وقت حاج قاسم، قالیباف را می‌بیند به او چه می‌گوید؟
محمد باقر قالیباف در یکی از سخنرانی‌های خود در سال گذشته خاطره‌ای را از روزهای دفاع مقدس نقل می‌کند.... 
حدود ساعت ٣ بعدازظهر، به همراه سه نفر دیگر از فرماندهان در ارتفاعات «گولاخ» بودیم. من، آقای قاسم سلیمانی، آقای مرتضی قربانی، و آقای اسدی.
 
از ماموریتی بر می‌گشتیم که دیدیم راه را آب گرفته و ماشین‌هایی که نیروها را می‌آوردند، در راه مانده‌اند و وضعیت بدی ایجاد شده بود.
 
وانت ما هم در راه ماند و پیاده از ارتفاعات بالا آمدیم. دیدیم علت خراب شدن راه، این است که بچه های ادوات قرارگاه، برای کار گذاشتن  قبضه‌های خمپاره‌ها، زمین را کندند و خاک‌هایش را ریخته‌اند در جوی آب. آب هم مسیرش عوض شده بود و تا پایین، هم گل درست کرده بود و هم یخ زده بود. همین باعث شده بود تا راه خراب شود و ماشین‌ها در راه بمانند.
 
 

بچه‌ها هم متوجه نبودند این مسائل ایجاد شده است. ما هم بیل برداشتیم و خاک‌ها رو جابه جا کردیم تا راه آب درست بشود.
 
در همین حین یکی از بچه‌های بسیجی آمد طرف ما و گفت: شما اینجا چی کار دارید؟ چه کار می‌کنید؟ به بیل ما چه کار دارید؟
 
آقای قربانی گفت: ول کن... بگذار کارمون رو بکنیم...
 
و جر و بحث شد و او وقتی دید تنهاست و ما چهار نفریم، برگشت آنطرف تپه، تا بقیه رفیق‌هایش را خبر کند!
 
دوید که برود طرفشان، مرتضی قربانی احساس کرد طرف فرار کرده! دنبالش دوید و کلتش رو درآورد و یک تیر هوایی زد! طرف رفت بالای تپه، رفیقهایش را خبر کرد، برگشت و گفت کی تیر زد؟! مرتضی گفت من زدم!
 
 گفت تو بیخود کردی زدی... و محکم زد تو گوش مرتضی! مرتضی هم زد و حاج قاسم هم دوید کمک و آنها هم آمدند و خلاصه دعوا شد!
 
من دیدم آنها دارند همدیگر رو می‌زنند، بیل را رها نکردم و ادامه دادم و راه آب را باز کردم!
 
حاج قاسم را انداخته بودند روی ماشین و حسابی او را میزدند!
 
کمی گذشت و آنها نسبت به ما حدس‌هایی زدند. خلاصه بعد از کتک‌کاری رفتند.
 
از آن موقع هر وقت حاج قاسم را می بینم می‌گوید تو آن موقع سیاست‌مداری کردی و با بیلت به کمک ما نیامدی! من هم می‌گویم ما رفته بودیم جوی باز کنیم... نرفته بودیم دعوا کنیم که!!!
 
 

منبع: شفاف

نگارنده : fatehan1 در 1392/9/9 11:43:44
چهارشنبه 20 خرداد 1394  11:51 AM
تشکرات از این پست
papeli
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که با یک دست هم به خانواده کمک میکرد

شهیدی که با یک دست هم به خانواده کمک میکرد


رخت ها رو جمع کردم توی حیاط تا وقتی برگشتم بشویم. وقتی برگشتم، دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیاط نشسته و رخت ها هم روی طناب پهن شده....
شهیدی که با یک دست هم به خانواده کمک میکرد

به گزارش فضای مجازی دفاع پرس، رخت ها رو جمع کردم توی حیاط تا وقتی برگشتم بشویم. وقتی برگشتم، دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیاط نشسته و رخت ها هم روی طناب پهن شده! رفتم پیشش و بهش گفتم:
"الهی بمیرم! مادر، تو با یه دست چه طوری این همه لباس رو شستی؟ "
گفت:
"مادر جون اگه دو تا دست هم نداشتم، باز وجدانم قبول نمیکرد من خونه باشم و تو زحمت بکشی."


شهید سردار علی ماهانی

 

چهارشنبه 27 خرداد 1394  1:11 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای ماسک نزدن رهبری در جبهه چه بود

ماجرای ماسک نزدن رهبری در جبهه چه بود
آقا محسن، ماسکی را به آیت‌الله خامنه‌ای دادند. ایشان گفتند: «نه، ماسک نمی‌زنم، ماسک فایده ندارد.» گفت: «فایده دارد، نمی‌شود نزنید حاج آقا.» گفتند: این ماسک را اگر بزنم، شیمیایی از لای این ریش می‌رود تو.» 

 رژیم بعثی عراق در عملیات والفجر 10 هنگامی که با ضعف و زبونی روبرو شد مناطق وسیعی را بمباران شیمیایی کرد و هزاران نفر از مردان، زنان و کودکان بی‌گناه را مصدوم کرد. مطلب زیر خاطره ای از آن‌ دوران است که مربوط می‌شود به حضور مقام معظم رهبری در منطقه عملیاتی والفجر 10.

 
***
مرحله دوم عملیات، «والفجر 10» نام گرفت. قرار پیشروی تا دریاچه بود و از آنجا تا «سید صادق». شهرهای «خرمال» و «حلبچه» تصرف شدند. مردم به استقبال بچه‌ها آمدند. نیروهای عراقی گیج بودند. گزارش‌هایشان به دستمان رسید. یکی از آنها را خواندم. فرمانده یکی از لشکرهایشان به دیگری می‌گفت: «معلوم نیست اینها از کجا می‌خواهند حمله کنند. از بالا دارد آدم می‌آید. معلوم نیست هدفشان چیست؟»

آخر سر هم تأکید می‌کردند فقط مقاومت کنید.

مقاومت کردند؛ ولی از دو طرف قیچی شدند. پشت سرشان دریاچه بود و از روبه‌رو پیش می‌رفتیم.

در دیدگاه بودم و همه چیز را زیر نظر داشتم. گزارش می‌نوشتم و می‌بردم پایین، پیش آقا محسن. و بیشتر وقت‌ها آقا محسن می‌آمد دیدگاه و از پشت بی‌سیم، نیروها را از بالای ملخ‌خور هدایت می‌کرد.

تیپ «المهدی» اعلام کرد به جاده رسیده است؛ گفتیم: «نه، این جاده دوجیله نیست. یک جاده فرعی است. باید بروی جلوتر.»

یک‌ بار درگیری شدیدی شد. نیروهای دشمن جمع شده بودند تا با پاتک، منطقه را پس بگیرند. در همین لحظه، هواپیماهای خودی رسیدند، بمب‌هایشان را ریختند روی نیروها و تجهیزات دشمن. من با دوربین صحنه را می‌دیدم، ناخودآگاه با صدای بلند فریاد زدم: «دست‌تان درد نکند دست‌تان درد نکند.»

آنهایی که فرصت کردند، پا به فرار گذاشتند و بقیه زیر آتش بمب‌ها ماندند. روز دوم، با آقا محسن صحبت کردم که بروم جلو و او هم موافقت کرد. با تویوتا از همین جاده‌ای که تازه باز شده بود، می‌رفتم. وضع جاده خراب بود. فقط ماشین می‌توانست پایین برود، بالا آمدنش هم با خدا بود.

عراق حلبچه و روستاهای اطراف را شیمیایی زده بود. جنازه‌ها دراز به دراز، کنار رودخانه‌ها، جاده و لب چاه افتاده بودند. گوسفندها و گاوها گیج می‌خوردند ولو می‌شدند گوشه‌ای.

زنی بچه به بغل افتاده بود. بغض در گلویم گلوله می‌شد و یکباره می‌ترکید. خانواده‌ای را همان اطراف دیدم. بچه کم سن و سال خانواده، گوشه‌ای آرام، دراز کشیده بود.

چند قدم آن طرف‌تر، دومی همراه مادر، پهلو به پهلو افتاده بودند؛ و بقیه، پدر و دو سه نفر دیگر، با فاصله از آنها.

با دو، سه نفر از بچه‌ها گوشه‌ای ایستادیم. هر چه ماسک بود، بین مردم پخش کردیم. «مجید تقی‌پور» به شیمیایی‌ها آمپول تزریق می‌کرد. مدام به این و آن می‌گفت: آمپول بیاورند؛ آمپول «آتروپین».

آمدیم بالاتر. رفتیم شیاری را بررسی کنیم. افرادی را کنار الاغ و اسب‌ها و اثاثیه‌شان دیدیم. همه‌شان شیمیایی شده بودند؛ حتی الاغشان.

قرارگاه را از ملخ‌خور آوردند پایین، توی یکی از قرارگاه‌های ارتش عراق. چند روز پس از عملیات، «آیت‌الله خامنه‌ای» هم آمدند. لباس نظامی خاکی به تن داشتند. آمدند نشستند و با بچه‌ها گرم صحبت شدند. یک دفعه اعلام کردند که شیمیایی زدند.

آقا محسن، ماسکی را به آیت‌الله خامنه‌ای دادند. ایشان گفتند: «نه، ماسک نمی‌زنم، ماسک فایده ندارد.»

آقا محسن گفت: «فایده دارد، نمی‌شود نزنید حاج آقا.»

گفتند: «پس این ریش بلند را چکارش کنم. این ماسک را اگر بزنم، شیمیایی از لای این ریش می‌رود تو.»

ایشان درست می‌گفتند و با این عملشان، به همه روحیه دادند. ایشان را که با این حالت می‌دیدند، قوت قلب می‌گرفتیم.

نقشه عملیات را روی زمین پهن کردیم. آیت‌الله خامنه‌ای از عملیات سؤال کردند و هر کدام از فرماندهان توضیحاتی دادند.

روز دوم عملیات، نزدیک غروب آفتاب، فرمانده «لشکر 43» دشمن را اسیر کردیم. همان جا بازجویی مقدماتی را انجام دادیم. آقا محسن هم بود. او را نشان آن فرمانده دادم و پرسیدم: «ایشان را می‌شناسی؟»

گفت: «نه.»

چند بار به آقا محسن نگاه کرد. سر تا پایش را ورانداز کرد و گفت: «نه، نمی‌شناسم.»

راوی: عبدالحمید حلمی

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/28 9:30:5
 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عزاداری با بدن خون آلود در اردوگاه رمادیه

عزاداری با بدن خون آلود در اردوگاه رمادیه
فردای آن روز که روز عاشورا بود قبل از آمارگیری همه ما را از سلول‌ها بیرون آوردند و با همان بدن‌های زخمی و پر از خون و عریان ما را به صف کرده و جلو تمامی آسایشگاه‌ها گرداندند تا بقیه بچه‌ها درس عبرت بگیرند. 
مناسبت دیگر باز هم در همان کمپ 7 و شب عاشورای سال 1366 اتفاق افتاد. عراقی‌ها از محرم و عاشورا وحشتی عجیب داشتند و به همین دلیل در این ایام بدترین رفتار را با ما داشتند و آمپول‌های ضد عاشورا یکی از حربه‌های دشمن برای فرو نشاندن شوق بچه‌ها در ایام محرم بود. عراقی‌ها چند روز قبل از شروع ماه محرم همه را به خط می‌کردند و به بچه‌ها آمپول‌هایی را تزریق می‌کردند که این آمپول‌ها خیلی بزرگ بودند که بچه‌ها به آن سرنگ گاوی می‌گفتند و معمولاً هر سرنگ را برای 10 یا 12 نفر استفاده می‌کردند.

چند ساعت بعد از تزریق این آمپول همه بچه‌ها دچار تب شدید و ضعف می‌شدند و حتی بعضی از بچه‌ها نمی‌توانستند راه بروند. این آمپول اغلب به مدت دو هفته بچه‌ها را دچار مریضی و ضعف شدید می‌کرد و ما هم دیگر نمی‌توانستیم فعالیتی داشته باشیم. چند روز قبل از شروع ماه محرم عراقی‌ها، ارشد آسایشگاه‌ها را به دفتر فرماندهی خود بردند و همه را تهدید کردند و هشدار دادند که کسی حق عزاداری در ایام محرم را ندارد و اگر موردی حتی بسیار کوچک و انفرادی نیز مشاهده شود، عراقی‌ها ارشد آسایشگاه به همراه فرد و یا افراد خاطی را به شدت تنبیه خواهند نمود.

سرگرد عراقی سپس با عصبانیت فریاد زد که به من از بالا دستور داده‌اند که حتی اگر مجبور شدم، به شما شلیک کنم و تا 10 نفر از شما را می‌توانم بکشم و دوباره تأکید کرد که این فرمان از بالا و مقامات بعثی صادر شده و کسی نمی‌تواند با آن مخالفت نماید.

عصر همان روز ارشد آسایشگاه‌ها و رهبران گروه زیرزمینی یک جلسه با هم تشکیل داده و موضوع را بررسی کردند و سپس ارشد هر آسایشگاه موضوع جلسه را شب هنگام به اطلاع دیگر اسرا رساند و بالاخره تصمیم گرفته شد در ایام ماه محرم بچه‌ها بیشتر دقت کرده و تمام مراسم را در زمانی که عراقی‌ها در اردوگاه حضور ندارند و وضعیت سفید است برگزار کنند. بچه‌ها تصمیم گرفتند با صدای آهسته نوحه‌خوانی کرده و به صورت نشسته سینه‌زنی کنند. همچنین مقرر شد به محض مشاهده عراقی‌ها وضعیت عزاداری را به هم بزنند و بهانه‌ای دست دشمن ندهند.

از طرف دیگر عراقی‌ها نیز از اولین شب ماه محرم تعداد زیادی نیروی ضد شورشی که به انواع سلاح‌ و تجهیزات مسلح بودند را به محوطه بیرونی آسایشگاه آورده و تعداد گشت‌های دور اردوگاه را نیز چند برابر کردند. تعداد نگهبانان داخل اردوگاه که معمولاً یک یا دو نفر بودند نیز چند برابر شد و عراقی‌ها سعی می‌کردند به صورت تمام وقت در اردوگاه‌حضور داشته باشند و اجازه ندهند اسرا عزاداری کنند.

در این مدت بهانه گیری‌ها نیز خیلی زیاد می‌شد و به محض مشاهده کوچکترین حرکتی از سوی اسرا به شدت بچه‌ها را تنبیه می‌کردند و حتی هنگام آمار گرفتن بدون دلیل بچه‌ها را با کابل می‌زند و به اصطلاح زهر چشم می‌گرفتند.

شبهای اول ماه محرم بچه‌ها خیلی آرام عزاداری می‌کردند و عراقی‌ها هم با وجودی که متوجه عزاداری آرام ما می‌شدند، عکس‌العملی نشان نمی‌دادند و به اصطلاح خودشان را به خریت می‌زدند. فقط هنگام خروج از آسایشگاه بعد از مراسم صبحگاهی همه با باطوم و یا کابل کمی نوازش می‌کردند و کمی تلافی عزاداری شب گذشته را در می‌آوردند. ما هم به این شیوه رضایت داشتیم و چند ضربه کابل را به جان می‌خریدیم و ترجیح می‌دادیم اوضاع به همین منوال ادامه یابد ولی خیلی زود همه چیز تغییر کرد.

آسایشگاه ما در طبقه دوم قاطع 2 در اردوگاه رمادیه کمپ 7 قرار داشت و در اولین آسایشگاه سمت راست با شماره 5 بودیم. خیلی زود شب تاسوعا فرا رسید. بعد از نماز مغرب و عشاء و صرف شام بچه‌ها آرام آرام به حالت صف نشستند و قرائت زیارت عاشورا آغاز شد. حال عجیبی همه آسایشگاه را فرا گرفت، برادری که مداح بود نوحه‌ای را آغاز کرد و بچه‌ها به آرامی سینه می‌زدند و جواب نوحه را می‌دادند. بچه‌ها آرام ‌آرام صدایشان را بلند و بلندتر کردند و صدای سینه‌زنی نیز کم کم بلند شد.

با ندای «حسین حسین مهمانیم» و چند عبارت دیگر همه اسرا ایستادند و ناگهان صدای نوحه و سینه‌زنی به آسمان بلند شد. هیچ کس توان پیش‌بینی عواقب این حرکت خودجوش را نداشت و همه بچه‌ها با اشک‌های سرازیر و فریادهای به شدت بلند عزاداری می‌کردند. خیلی زود آسایشگاه‌های دیگر نیز به تبعیت از ما از جا بلند شده و شروع به عزاداری می‌کردند. آن طور که دوست داشتند، نمودند. اردوگاه یکپارچه تبدیل به فریاد «یا حسین» و ضربات پی در پی سینه‌زنی شد. دیگر کسی مراقب حضور عراقی‌ها نبود و اعتنایی هم به تهدیدهای عراقی‌ها نمی‌کرد.

عراقی‌ها هم از این فریادها وحشت کرده و دست و پای خودشان را گم کرده بودند. ناگهان دستور حمله به اسرا صادر شد و فرمانده عراقی با عصبانیت فرمان حمله به آسایشگاه 5 را صادر نمود و بیش از یکصد سرباز، درجه‌دار و افسر عراقی به سوی آسایشگاه ما حمله کردند. وقتی عراقی‌ها درب آسایشگاه را باز کردند هنوز اسرا در حال سینه‌زنی بودند و حسین حسین می‌گفتند. 

هرچه عراقی‌ها فریاد زدند کسی توجهی نمی‌کرد. ناچار با انواع کابل، باطوم، نبشی و دیگر اسباب شکنجه به جان بچه‌ها افتادند. عراقی‌ها یکی یکی بچه‌ها را در همان حالی که سینه می‌زدند به بیرون از آسایشگاه می‌کشیدند و با ضربات باطوم و کابل روی زمین می‌انداختند. حدود نیمی از بچه‌ها را به بیرون از آسایشگاه و در کریدور بردند و عده‌ای سرباز مشغول کتک زدن آنها شدند و بقیه بچه‌‌ها هم درون آسایشگاه شکنجه می‌شدند.

عراقی‌ها هیچ توجهی به عواقب کار خود نداشتند و عده‌ای از آنها علی‌الظاهر مست بودند و به طرز وحشیانه‌ای بچه‌ها را می‌زدند. آن شب عده‌ زیادی از بچه‌ها بی‌هوش شدند و دست و پا و سر بسیاری از ما شکسته شد.  حسین یازع از بچه‌های خرمشهر را با عصای یکی از جانبازان قطع پا چنان زدند که تا صبح به هیچ عنوان نتوانستیم خونریزی بازویش را بند بیاوریم. عبدالحسین شاهین که از پاسداران آبادان بود را آن قدر زدند که سر و دستش شکست و مدت‌ها آثار شکنجه در صورت و بقیه اندام او دیده می‌شد.

آن شب کسی بی‌نصیب نماند و همه را به شدت کتک زدند. سپس همه بچه‌ها را به گوشه‌ای از آسایشگاه بردند و به صورت سجده همه بچه‌ها را به گوشه‌ای از آسایشگاه بردند و به صورت سجده نشاندند و سطل دستشویی که پر از ادرار بود را روی بچه‌ها ریختند و آن قدر با باطوم زدند که همه ما در گوشه‌ای از آسایشگاه روی هم جمع شدیم. بعد درب را قفل کرده و بچه‌ها به مداوای یکدیگر پرداختند.

عراقی‌ها به سراغ آسایشگاه 6، 7 و بقیه آسایشگاه‌ها رفتند و همین برنامه را در همه آسایشگاه‌ها پیاده کردند. صدای فریاد بچه‌ها که کتک می‌خوردند و فریاد عراقی‌ها که وحشیانه بچه‌ها را می‌زدند به ترتیب در همه آسایشگاه‌ها شنیده می‌شد. تحمل فریاد بچه‌ها خیلی سخت‌تر از تحمل شکنجه شدن بود و همه ما ترجیح می‌دادیم خودمان شکنجه شویم ولی شکنجه شدن دوستان خودمان را نبینیم. 

کاری از دست ما بر نمی‌آمد و تا صبح شکنجه شدن دوستانمان را تحمل کردیم و با ذکر «یا حسین» و دیگر اذکار سعی کردیم به آنها کمک کنیم.

- بعد از شکنجه و کتک زدن همه بچه‌ها، عراقی‌ها یک لیست بلند بالا آوردند و تعدادی اسم خواندند و آنها را به بیرون از آسایشگاه‌ها بردند. از هر آسایشگاه 10 الی 15 نفر را صدا کردند و به محوطه بیرونی اردوگاه بردند و شروع به زدن دوباره کردند. همه ما را مجبور کردند بلوزهای زرد رنگ را در آورده تا عراقی‌ها به راحتی بتوانند با کابل‌هایی که سیم‌های آنها را لخت کرده بودند بدن‌های بچه‌ها را زخم کنند. 

وقتی عراقی‌ها بدن بچه‌ها را با نبشی و کابل خون‌آلود می‌کردند و هرکسی به طریقی فریاد می‌زد و یا حسین می‌گفت، به فکر صحنه عاشورا و بچه‌های امام حسین افتاده بودم و عراقی‌ها را همان یزیدیان می‌دیدم و به راحتی می‌توانستم ماهیت این سربازان یزید زمان را درک کنم و این امر تحمل این شکنجه‌ها را آسان می‌کرد. بچه‌ها احساس غرور می‌کردند که توسط اعقاب یزید شکنجه می‌شوند و به خود می‌بالیدند که تا این حد به امام حسین (ع) نزدیک شده‌اند و این زجر را تحمل می‌کنند. این احساس قرابت و نزدیکی چنان نیرویی به بچه‌ها می‌داد که تمامی این دردها و زجرها را به راحتی تحمل می‌کردند و با عشق به امام حسین (ع) و ائمه اطهار (ع) عراقی‌ها را به زانو در می‌آوردند.

آن شب ما را به دو سلول انفرادی که به سختی جای 4 نفر می‌شد به صورت وحشتناکی جا دادند و تا مدتی سراغ ما نیامدند. تعدادی از بچه‌ها بی‌هوش شدند و خون بچه‌ها کف سلول را پوشانید. گرمای هوا بیداد می‌کرد و بچه‌ها یکی یکی در حالی که ذکر می‌گفتند از حال می‌رفتند. حوالی نیمه شب دوباره درها را باز کردند و عده‌ای از بچه‌ها را به سلول دیگری انتقال دادند. گویی فهمیده بودند که در این حالت حتماً عده‌ای از بچه‌ها شهید می‌شدند و تصمیم گرفته بودند اجازه دهند بچه‌ها کمی نفس بکشند.

فردای آن روز که روز عاشورا بود قبل از آمارگیری همه ما را از سلول‌ها بیرون آوردند و با همان بدن‌های زخمی و پر از خون و عریان ما را به صف کرده و جلو تمامی آسایشگاه‌ها گرداندند تا بقیه بچه‌ها درس عبرت بگیرند. خیلی از بچه‌ها با دیدن سر و صورت خون‌آلود و پشت‌های زخمی ما اشک از چشمانشان سرازیر می‌شد و به آرامی و زیر لب برایمان دعا می‌کردند. بعضی از بچه‌ها خیلی شوخ بودند و سعی می‌کردند در هر حال با گفتن جملات خنده‌دار به بچه‌ها روحیه بدهند. 

عراقی‌ها بیش از یک هفته این نمایش را تکرار کردند و اوقات هواخوری را از بچه‌ها گرفتند و سهمیه غذا و نان را نیز به نصف رساندند. شاید اگر امروز کسی به آسایشگاه 5 اردوگاه رمادیه سری بزند خون بچه‌ها را هنوز به در و دیوار آنجا به خوبی مشاهده کند.

تمامی این شکنجه‌ها بُعد معنوی بچه‌ها را به شدت تقویت می‌کرد. عبادات بچه‌ها با اندام‌های خون‌آلود جذابیتی خاص داشت و از طرف دیگر صمیمیتی عجیب را بین بچه‌ها به وجود آورده بود که شاید نتوان نمونه آن را دوباره یافت. خلوص، تقوا، پاکی و معنویت در سایه این سختی‌ها تبلوری عینی پیدا کرده بود و جوی به وجود آمده بود که هیچ اثری از خودخواهی، غرور، تعصب، نیرنگ و یا بوی متعفن نفاق دیده نمی‌شد.

 *راوی:سرفراز عبداللهی

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/28 10:28:41
 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای نظافت حرم اباعبدالله الحسین(ع) به دست اسرای ایرانی

ماجرای نظافت حرم اباعبدالله الحسین(ع) به دست اسرای ایرانی
مادر آزاده شهید محمدرضا هراتی می‌گوید: محمدرضا می‌گفت وقتی به حرم امام حسین(ع) وارد شدیم، خیلی زود همه متوجه کثیفی حرم شدیم. تصمیم گرفتیم از همان زمان کوتاهمان برای پاک کردن حرم آقا(ع) از آلودگی‌ها استفاده کنیم. اما امکاناتی نداشتیم. 

چندماه پس از آتش بس، صدام اعلام کرد اسرا را به زیارت کربلا و نجف خواهد برد. قضاوت‌های مختلفی در رابطه با این حرکت رژیم بعث انجام شد. اما در نهایت باز هم برنده نهایی این بازی تبلیغاتی کسی نبود جز ایرانیانی که مظلومانه سال‌ها در اسارت با مقاومت خودشان فصل دیگری از رزمندگی را رقم زدند. آنچه از آن روزها به یادگار مانده است، خاطرات منحصر به فرد زیارت امام حسین(ع) و شهدای کربلا با غل و زنجیر اسارت است. آن هم در روزگاری که ایرانیان اجازه چنین زیارتی را نداشتند.

محمدرضا هراتی یکی از آزادگانی بود که ده سال اسارت در اردوگاه‌های رژیم بعث عراق را تجربه کرد. او چند سال پیش بر اثر جراحات ناشی از رنج اسارت به شهادت رسید. نرگس هراتی مادر آزاده شهید محمدرضا هراتی در گفتگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم از خاطرات اسارت فرزندش در مورد زیارت کربلا چنین روایت می‌کند:

محمدرضا از خاطره زیارت کربلایش خیلی دردناک یاد می‌کرد. او می‌گفت که وقتی نوبت آسایشگاه ما شد که به زیارت حضرت اباعبدالله الحسین(ع) برویم از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدیم. با اتوبوس‌ها به حرم مطهر امام اعزام شدیم. ما را برای یک زمان کوتاه و محدودی به داخل حرم جهت زیارت فرستادند. لحظه دیدن ضریح باشکوه امام حسین(ع) هیچ کس به حال خودش نبود. همه گریه می‌کردند و به مولایشان سلام می‌دادند. اما خیلی زود همه متوجه کثیفی حرم شدیم. کثیفی اطراف حرم توجه همه اسرا را به خود جلب کرد. گرد و خاک  زیادی همه جا را پوشانده بود. یکی می‌پرسید مگر اینجا خادم ندارد؟ آن یکی می‌گفت چند وقت است که تمیز نشده؟ اما مشترکا همه هم نظر بودیم که در شأن امام معصوممان نیست که حرمش اینطور آلوده و کثیف باشد.

تصمیم گرفتیم از همان زمان کوتاهمان برای پاک کردن حرم آقا(ع) از آلودگی‌ها استفاده کنیم. اما امکاناتی نداشتیم. بچه‌ها به دور و اطراف خود نگاه کردند و در نهایت لباس‌هایشان را درآوردند و مثل دستمال در دست گرفتند. یکی پیراهنش را گرفته بود و دیگری زیر پیراهنش را و اشک ریزان و با دلی سوخته به وسیله همان لباس‌ها شروع به پاک کردن ضریح مطهر و دیوارها شدند. عده‌ای هم روی زمین نشسته و و زمین اطراف را تمیز می‌کردند. چوب‌های کوچک درختان را که اطراف حرم پیدا کرده بودیم در دست گرفته و به صورت دسته‌ای مثل جارو روی زمین را جارو زدیم و با لباس‌ها گرد و غبار را از در و دیوارها پاک می‌کردیم. بعضی از بچه‌ها حین کار آرام زیر لب با خود شعری از مرثیه‌های حضرت اباعبدالله(ع) را زمزمه می‌کردند و بقیه هم همراه آنان اشک می‌ریختند. لحظات باشکوهی بود. بچه‌هایی که ده سال در غل و زنجیر اسارت به اهل بیت امام حسین(ع) و اسارتشان بعد از واقعه کربلا اقتدا کرده بودند، حالا به زیارت مولایشان شرفیاب شده و با اشک چشم ضریح مطهرش را می‌شستند.

طولی نکشید که زمان اسرا برای زیارت به پایان رسید. هیچ کدام نرسیده بودند که مطابق آداب لازمه یک دل سیر ضریح آقا را ببینند و زیارت کنند. همه وقتمان صرف نظافت حرم شده بود. اما تا پایان وقت هم این نظافت به پایان نرسیده بود. همه بچه‌ها مصمم بودند قبل از ترک حرم آقا، کارشان در پاکیزه کردن حرم را به پایان برسانند. به همین دلیل به اخطار نیروهای عراقی برای ترک حرم توجه نکردند و همچنان مشغول نظافت بودند. عراقی‌ها که دیدند نمی‌توانند با اخطار و تهدید حریف اسرای ایرانی بشوند با کابل‌‌هایشان به جان بچه‌ها افتادند تا همه را با کتک از حرم بیرون کنند و با خود ببرند. بچه‌ها همچنان مقاومت می‌کردند. برای دقایقی بچه‌ها زیر رگبار کتک بعثی‌ها، با سوز دل، اشک چشم و درد اسارت همچنان صحن و سرای امام حسین(ع) را پاک و پاکیزه می‌کردند و دستمال می‌کشیدند. تا در نهایت ناخواسته و به اجبار از حرم بیرون آمدند در حالی که دلشان را پیش ضریح جا گذاشته بودند...


تسنیم

 

 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

این هم زن من!

این هم زن من!
لباس سرتاسر سفیدش مرا خیره کرد.مشغول بیل زدن بود. 


صدایش زدم:" تو همیشه بهم سر میزنی اما من نه! حالا اومدم ازت بپرسم وسایلت رو چکار کنم؟"

بیل را کنار گذاشت و گفت:کدوم وسایل؟

گفتم:موقعی که گفتم زن بگیر نگرفتی!یه سری وسایل برات خریده بودم.دلم میسوزه وقتی به اونا نگاه میکنم!

باتعجب پرسید:چرا دلت میسوزه؟

گفتم:چون هروقت به اونا نگاه میکنم تونیستی!یک سال پیش اومدی گفتی صبرکن،بهت میگم چی کارشون کنی،حالا بگو!

با دست به خانمی اشاره کرد و گفت:"این هم زن من!من ازدواج کردم!"

به طرف همسرش برگشتم.ناگهان از خواب بیدار شدم....

منبع:(خاطره ای از شهید اسماعیل جمال معاون گروهان پیاده گردان موسی بن جعفر (ع) شهرستان سرخه/کتاب سبکباران)

 
پیامبر(ص):هنگامیکه که شهید بر اثر اصابت شمشیر و نیزه از اسب سرازیر می شود،هنوز به زمین نرسیده خداوند همسرش را که حورالعین است به سراغش می فرستد تا بشارتش دهد به کرامت ها و مقام هایی که خداوند برایش فراهم کرده...
 
وصیت نامه شهید اسماعیل جمال

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/29 10:7:50
 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چگونه دور اندیشی آیت‌الله خامنه‌ای از ورود ایران به جنگی جدید جلوگیری کرد؟

چگونه دور اندیشی آیت‌الله خامنه‌ای از ورود ایران به جنگی جدید جلوگیری کرد؟
در آن زمان تعدادی از رجال سیاسی ایران با حمله غربی‌ها به عراق موضع گرفتند و عقیده داشتند برای رویارویی با آمریکا و اسرائیل باید در کنار عراق بجنگیم.
 

 

امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. 

نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است. 
 
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد. 
 
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت. 
 
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنج‌ها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
باشگاه خبرنگاران در نظر دارد برای گرامیداشت مقام والای امیر مقاوم و آزاده لشکر اسلام، زندگی‌نامه و خاطرات این شهید بزرگوار را منتشر کند؛ قسمت سی‌ و نهم این خاطرات به شرح ذیل است:

روز 26 مرداد فرارسید و اولین گروه اسیران ایرانی از مرز گذشتند و به‌وسیله دکتر حبیبی معاون‌ اول رئیس‌جمهور مورد استقبال قرار گرفتند. 
  
من در بین آنان نبودم و حتی خبری هم که گویای این باشد که امروز و یا فردا خواهم رفت نبود. روزانه 4 تا 5 هزار اسیر بین دو کشور رد و بدل می‌شد.   
  
پس از 20 روز، 80 هزار اسیر تبادل شدند، ولی هنوز از اسم من خبری نبود. مرتب به نگهبان‌ها و سروان ثابت می‌گفتم پس کی قرار است من بروم و آنها اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند. 
  
دو کشور اعلان کردند که تمام اسیران آزاد شده‌اند و اسیر دیگری وجود ندارد. در این چند روز لحظه به لحظه برای برگشت به کشور و بودن در کنار خانواده‌ام ثانیه‌شماری می‌کردم، ولی این خبر تمام ذهنیت و دلخوشی‌ام را از من گرفت. 
  
با تحریم اقتصادی عراق توسط سازمان‌ملل‌متحد، همه‌چیز دگرگون شده بود و قیمت دینار عراق هر روز پایین می‌آمد و قیمت دلار بالا می‌رفت. قیمت موادغذایی و دیگر کالاها هر روز سیر صعودی داشت. 
  
عراقی‌ها برای مقابله با وضعیت موجود طرح جیره‌بندی غذایی را از طریق کالابرگ‌های مخصوص به اجرا گذاشتند. 
  
به خاطر صرفه‌جویی در بودجه، عراق بسیاری از سفارتخانه‌های خودش را در خارج از کشور بست و ورود کالاهای زینتی، تجملی و غیرضروری را ممنوع کرد. احتکار مواد غذایی و یا هر نوع احتکار جرم بسیار سنگینی را همراه داشت. 

اوایل تحریم اقتصادی در رسانه‌های عراقی یک خانم 50 ساله را نشان می‌دادند که به خاطر احتکار اجناس خود به اعدام محکوم شد و حکم اعدام او در انظار عمومی به اجرا درآمد. 

تحریم حتی روی جمع چند نفری ما در آن خانه اثر گذاشت و باعث قطع جیره غذایی نگهبان‌ها شد. سرتیپ "ستار" دستور داده بود فقط برای من یک نفر غذا از باشگاه افسران بیاورند. بقیه خودشان غذا تهیه کنند.  
 
نیروهای چند ملیتی به سرپرستی آمریکا نیرو و تجهیزات خود را در مرزهای عراق، کویت و سعودی برای یک جنگ تمام عیار مستقر کردند. 

عراق برای جلوگیری از حملات نیروهای غربی در 36 مرداد اعلان کرد اتباع کشورهای غربی که به اسارت درآمده‌اند در تأسیسات مهم نظامی و غیرنظامی اسکان داده خواهند شد.  
 
بلافاصله شورای امنیت خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط خارجیان شد. 

تعدادی از کشورها، به خصوص همسایگان عراق سعی داشتند میانجیگری کنند تا صدام از کویت خارج شود و غرامت تخریب را به کویت بپردازد، ولی مورد قبول واقع نشد و همچنان صدام کویت را استان نوزدهم عراق به حساب می آورد. 

تمام کشورهای غربی سفارت‌خانه‌های خود را در عراق تعطیل کردند.  
 
عراق هیئت بلند پایه‌ای را به سرپرستی "عزت ابراهیم"- جانشین صدام حسین- به ایران فرستاد تا شاید با مذاکراتی که انجام می‌دهد بتواند ایران را از نظر سیاسی و نظامی در کنار خود داشته باشد. 
 
 


پس از اشغال کویت توسط عراق، نگهبان‌ها از زبان سربازانی که در این تجاوز شرکت داشتند برای من صحبت می‌کردند. آن‌ها می‌گفتند در این یورش هر کس در مقابل عراقی‌ها مخالفت می‌کرد، به زن و دخترهای آن خانواده تجاوز می‌کردند.                                                                       

آن‌ها تعریف می‌کردند یکی از سرگردهای کویتی در مقابل عراقی‌ها مقاومت می‌کند، سربازان او را دستگیر می‌کنند و از او می‌خواهند در مقابل مجسمه صدام حسین تعظیم کرده و پای مجسمه را ببوسد. 

افسر کویتی از این عمل امتناع می‌کند لذا او را در برابر دیدگان مردم کویت اعدام می‌کنند. 

در همان زمان سفیر کویت را در عراق دستگیر کردند و او را مجبور نمودند در رادیو و تلویزیون عراق طی مصاحبه‌ای اعلان کند که از بابت یکپارچه شدن خاک عراق و کویت خرسند است. 

عراقی‌ها آن چنان کویت را به غارت بردند که تمام وسایل فروشگاه‌ها و انبارهای کویت در عراق به قیمت ارزان توسط نظامیان فروخته می‌شد. 

دولت عراق با فشار کشورهای غربی و آمریکا مجبور شد با آزادی گروگان‌های خارجی موافقت کند. آن‌ها ملزم بودند ظرف یک هفته خاک عراق را ترک کنند.  
 
سوم دی، صدام حسین غربی‌ها را تهدید کرد چنانچه به کویت حمله کنند ارتش عراق با موشک به تل آویو- پایتخت اسرائیل- حمله خواهد کرد.


 
23 دی، دبیر کل سازمان ملل به بغداد آمد و با رئیس‌جمهور عراق مذاکره کرد ولی بدون هیچ نتیجه‌ای بازگشت. 


آن روز سروان "ثابت" از کمیته به ملاقات من آمد و برایم لباس و مواد غذایی کنسرو شده آورد. او معتقد بود ممکن است جنگ شروع شود و نتواند به من غذا برساند؛ لذا بتوانم با غذاهای کنسرو شده مدتی زندگی کنم. 

او از نگهبان‌ها خواست اگر شهر مورد حمله هوایی و یا موشکی قرار گرفت بلافاصله مرا به پناهگاهی که در نزدیکی منزل بود، ببرند.  
 

آن شب در تلویزیون مصاحبه‌گری را نشان می‌داد که به داخل مدارس و خانواده‌های کویتی می‌رفت و با دانش آموزان و مردم مصاحبه می‌کرد. او قصد داشت از مردم کویت برای صدام بیعت بگیرد و مردم هم از ترس، رأی به حضور عراق در کویت می‌دادند.

تنها اتباع ایرانی بودند که توانستند با به جای گذاشتن سرمایه خود از آن کشور خارج شوند. 

شب 27 دی ماه اخبار اکثر رادیوهای غربی را گوش دادم و اعلامیه نظامی عراق را هم شنیدم. همه چیز حاکی از یک جنگ شدید و رسمی علیه عراق بود. 

آن شب در کنار نگهبان‌ها شام را خوردیم و هر کس در مورد جنگ تفسیر خودش را می‌گفت. یکی از نگهبان‌ها گفت از رادیو شنیده است جورج بوش پدر، رئیس‌جمهور وقت آمریکا گفته من با ارتش عراق که توانسته هشت سال در مقابل ارتش ایران بایستد، نمی‌جنگم.  

 
آن شب یک فیلم سینمایی از تلویزیون پخش شد و ساعت1/5 خوابیدم. ساعت 2/35 دقیقه با صدای انفجار مهیبی از خواب بیدار شدم. صدای انفجار به طور مرتب شنیده می‌شد. 

نگهبان‌ها که مثل من ترسیده بودند، در اتاق را باز کردند. همه در کنار بخاری روی تخت نشسته بودیم و واقعه اتفاق افتاده را تفسیر می‌کردیم. من بدون هیچ تردیدی گفتم این حمله غربی‌هاست. 


چند لحظه بعد تأسیسات برقی عراق مورد اصابت موشک قرار گرفت و خاموشی سراسری بر بغداد- پایتخت عراق- حاکم شد. 

یکی از نگهبان‌ها توانست توسط باتری رادیو را روشن کند و رادیو امارات را بگیرد. گوینده رادیو اعلام کرد: توجه کنید، در اثر تجاوز عراق به خاک کویت و عدم خروج مصالحت‌آمیز عراقی‌ها از این کشور، سرانجام نیروهای چند ملیتی به رهبری آمریکا، برای بیرون کردن عراق از خاک کویت و برگشت کویتی‌های آواره به کشورشان حمله هوایی عظیمی را آغاز کردند.


همان شب اکثر ساکنان اطراف ما که اکثراً از رجال سیاسی عراق بودند، به اتفاق خانواده‌ها سوار ماشین شدند و برای رفتن به جای امن، بغداد را ترک کردند.                                                                                                                                                                                              

نیروهای چند ملیتی انگلیسی، فرانسه، عربستان و کویت به سرپرستی آمریکا در عملیاتی به نام "توفان صحرا" تعداد زیادی از تأسیسات نظامی و اقتصادی عراق را بمباران کردند. 

عراق توسط پدافند هوایی توانست تعدادی از هواپیماها را سرنگون کند و هفت خلبان را به اسارت درآورد. 

شب بعد عراق این خلبانان را برای روحیه دادن به مردم عراق با وضع خفت باری در تلویزیون نشان داد. البته ما در تلویزیون‌های کوچک که با باتری ماشین کار می‌کرد و تصویر ضعیفی داشت می‌دیدیم. ایستگاه‌های برق همه خراب شده بودند.  
 
عراق به تلافی حملات غربی‌ها تهدید خود علیه اسرائیل را به اجرا گذاشت و چند موشک روانه تل آویو- پایتخت اسرائیل- کرد که در این حملات چندین نفر کشته و مجروح شدند.  
 
در آن زمان تعدادی از رجال سیاسی ایران با حمله غربی‌ها به عراق موضع گرفتند و عقیده داشتند برای رویارویی با آمریکا و اسرائیل باید در کنار عراق بجنگیم. 

این دقیقاً همان خواسته کشورهای غربی، به خصوص آمریکا بود؛ ولی ذکاوت و دور اندیشی مقام معظم رهبری- حضرت آیت‌الله خامنه‌ای- در آن برهه باعث شد بهترین موضع را اتخاذ کنیم و ناخواسته وارد یک جنگ خانمان‌سوز نشویم
..."

نگارنده : fatehan1 در 1392/9/2 8:37:53
 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آمپول زدند عزاداری نکنیم/خاطرت اسیر 16 ساله

آمپول زدند عزاداری نکنیم/خاطرت اسیر 16 ساله
فرمانده اردوگاه «موصل 2» برای دهه اول محرم محدودیت‌های ویژه‌ای را اعمال کرده بود. اول محرم اما بچه‌های آسایشگاه ما که همه نوجوان بودند این محدودیت‌ها را در روز اول نادیده گرفتند. برای همین حدود 60 نفر از سربازان و افسران عراقی به داخل آسایشگاه آمدند و...

 

جملات بالا بخشی از خاطرات آزاده نوجوان حمید اکبرنیا است. او در گفت‌و‌گو با خبرنگار سرویس «فرهنگ‌حماسه» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، درباره چگونگی اسارتش و برگزاری مراسم سوگواری در اردوگاه‌های اسارت می‌گوید:من از رزمندگان «لشکر 7 ولی‌عصر» دزفول بودم که سال 1361 در منطقه فکه و در جریان «عملیات والفجر مقدماتی» اسیر شدم. آن زمان هنوز 16 سال هم نداشتم. حدود هفت سال ونیم اسیر بودم تا اینکه همراه دومین گروه از آزادگان در سال 1369 به میهن بازگشتم.

 

هفت ماه پس از اسارتم نخستین ماه محرم را در اسارت تجربه کردم. مسئولین و فرماندهان عراقی نسبت به ماه محرم حساسیت خاصی داشتند. برای همین پیش از فرا رسیدن محرم جلسه‌ای برگزار می‌کردند تا محدودیت‌های ویژه‌ای در این ماه وضع کنند. این محدودیت‌ها علاوه بر مردم خود عراق گریبان‌گیر ما نیز شده بود به گونه‌ای که به ما اعلام کرده بودند. مراسم سوگواری نشسته برگزار شود. زیاد طول نکشد و صدای کسی بلند نشود.

 

اما در روز نخست عزاداری، بچه‌های آسایشگاه ما که حدود 150 نفر نوجوان بودند این محدودیت‌ها را نادیده گرفتند به همین خاطر حدود 60 نفر سرباز عراقی با چوب و باتوم و کابل به داخل آسایشگاهمان آمدند و حدود 20 دقیقه مدام با آن‌ها و چک و لگد ما را کتک کردند. از آنجایی که آسایشگاه ما مقابل در آسایشگاه دیگر بود. عراقی‌ها این رفتارشان را در حقیقت به نوعی درس عبرتی برای دیگر اسرا می‌دانستند که قصد داشتند اینگونه سوگواری کنند. ما هم از شب‌های بعد تا روز تاسوعا مراسم را با در نظر گرفتن این محدودیت‌ها برگزار کردیم. عراقی‌ها که می‌دانستند برای روز تاسوعا دیگر هیچ یک از اسرا این محدودیت‌ها را در نظر نمی‌گیرند شب قبل از آن به آسایشگاه آمدند و با این بهانه که می‌خواهند به ما واکسن تزریق کنند؛ آمپولی به بازوهایمان تزریق کردند. وقتی این آمپول‌ها اثر کرد بچه‌ها دچار ضعف و تب شدند و برخی هم دست‌هایشان سنگین شده بود و به سختی قدم می‌زدند.

 

روز عاشورا عراقی‌ها به مدت 20 دقیقه برایمان به زبان عربی نوحه‌ای را با صدای «عبدالزهرا» از مداحان عراقی پخش کردند. آن زمان ما در حیاط اردوگاه بودیم. جالب است که بدانید پس از آن عراقی‌ها به ما ناهار حلیم دادند. البته این اتفاق فقط یک بار آن هم در همان سال 62 رقم خورد.

 

سال‌های بعد یعنی پس از سال 1365 کمی از سخت‌گیری‌های عراقی‌ها کاسته شده بود و تنبیه‌هایشان دیگر جسمی نبود بلکه یا آب یا برق اردوگاه را قطع می‌کردند. البته این مسأله برای آن دسته از اردوگاه‌هایی بود که اسیران آن دارای کارت صلیب‌سرخ بود. در برخی اردوگاه‌ها مانند «بعقوبیه» یا «تکریت11» شرایط برای آزادگان بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود.

 

 

در طول مدت اسارت در چهار اردوگاه «موصل 1 و 2 و «رمادی 1 و 2» دوران اسارت خودم را سپری کردم.

 

برگزاری مراسم عزا برای امام حسین (ع) به آزادگان روحیه استقامت و ایثار می‌داد چون از نظر جغرافیایی در همان محدوده بودیم و عراقی‌ها هم رفتار دشمنان امام حسین (ع) را داشتند اما الگو قرار دادن شخصیت‌هایی چون حضرت زینب (س) و امام سجاد (ع) آب سردی بر روی آتش سختی‌ها بود.


نگارنده : fatehan1 در 1392/9/2 9:23:25
 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دو یار شهید چمران که در غافلگیری سوسنگرد شهید شدند

دو یار شهید چمران که در غافلگیری سوسنگرد شهید شدند
وقتی شهید چمران در این عملیات دید که نیروهایش محاصره می‌شوند، گفت: من یک تصمیم انتحاری گرفتم و به همه گفتم برگردید و تنها ماندم تا با دشمن بجنگم. در این نبرد تنها دو تن از یاران شهید چمران از ستاد جنگ‌های نامنظم همراه او حضور داشتند. 

تاکتیک شهید چمران برای آزادسازی سوسنگرد در سال 1359 در واقع روشی بود که در بیشتر عملیات‌ها جاافتاده و کارگشا شد. بعد از اینکه بخشی از عملیات آزادسازی و سوسنگرد پیش رفت خبر آمد که ارتش عراق در حال محاصره رزمندگان و نیروهای مردمی ستاد جنگ‌های نامنظم است. وقتی دکتر چمران در این عملیات دید که نیروهایش محاصره می‌شوند، گفت: من یک تصمیم انتحاری گرفتم و به همه گفتم برگردید و خودم تنها ماندم تا با دشمن بجنگم. در این نبرد تنها دو تن از یاران شهید چمران از ستاد جنگ‌های نامنظم همراه او حضور داشتند.  شهید اکبر چهرقانی و شهید معصومی همراه او ماندند که چهره‌قانی در همانجا و همان روز به شهادت رسید و معصومی نیز در میانه این همراهی به یاران شهیدش شتافت. آن‌ها به‌ سمت دشمن می‌رفتند و حمله می‌کردند و دشمن تصور می‌کرد گروهی در مقابلش قرار دارد و نیروهایش را متمرکز کرده جلو می‌برد؛ در این حین مابقی نیروها فرصت رهایی پیدا کردند. خلاصه‌ای از زندگی این دو یار چمران در ادامه می‌آید:

شهید اکبر چهره قانی

اکبر چهره قانی در سال 1337 در سوم شعبان مصادف با شب تولد امام حسین(ع) به دنیا آمد و مادرش نام اکبر را برای فرزند خود برگزید. اکبر پس از اخذ دیپلم تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به انگلستان برود. حتی محل سکونتش در شهری که می‌خواست به تحصیل بپردازد را هم اجاره کرد و کرایه آن را . پرداخت. همزمان با عزم اکبر برای رفتن به انگلستان، حرکت‌های انقلاب شروع و اوج گرفت. لذا در آخرین لحظات از رفتن منصرف و مبارزه با طاغوت را بر تحصیل بر انگلستان ترجیح  داد. و گفت تا پیروزی انقلاب اسلامی این آب و خاک را ترک نخواهم کرد . پس از پیروزی انقلاب ،عشق به اسلام و انقلاب او را در مسیر دیگری قرار داد و جزء اولین گروهی بود که به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و توسط شهید چمران تحت تعلیمات خاص نظامی قرار گرفت.

سپس وارد نیروی ویژه نخست وزیری شد و از آن طریق در اغلب جنگ‌های کردستان به همراه دکتر چمران شرکت جست تا اینکه جنگ تحمیلی آغاز شد و اکبر روز 7 مهر 1359 به همراه شهید دکتر چمران به خوزستان(اهواز) رفت و رزمش را با دشمن در ستاد جنگ‌های نامنظم آغاز کرد. سرانجام اکبر چهره‌قانی شب تاسوعا در حمله نیروهای اسلام برای شکست محاصره سوسنگرد به همراه دکتر چمران در پرخطرترین محور در حالی که در محاصره تانک‌های دشمن قرار گرفته بودند و طی آن دکتر چمران از ناحیه پا مجروح شد، در دفاعی دلیرانه در مقابل دشمن ایستاده و از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و شب تاسوعای حسینی(26 آبان 59) در کنار دکتر چمران همانند علی اکبر امام حسین (ع) مزد مجاهدت خود را از خداوند متعالی گرفت و به فوز عظیم شهادت نائل آمد.

شهید حسین معصومی

حسین معصومی در سال 1331 در فریدن اصفهان به دنیا آمد. در سال 1350 وارد دانشگاه افسری شد و با اخذ لیسانس علوم نظامی در لشکر 23 تکاور نوهد مشغول به خدمت گردید. شهید معصومی پس از مدتی به علت رشادت‌هایی که از خود بروز داد به فرماندهی تیم عملیاتی گردان 192 تیپ منصوب می‌شود. شهید سروان معصومی یکی از نیروهای ورزیده و متعهد از تیپ نوهد ارتش بود. با شروع جنگ تحمیلی به ستاد جنگ‌های نامنظم پیوست و در زمان درگیری‌های کردستان با مأمور شدن به گروه شهید چمران مورد توجه ایشان قرار گرفت. در شروع جنگ تحمیلی با یک دسته 11 نفره کماندو در خدمت ستاد جنگ‌های نامنظم قرار گرفت.

سروان معصومی تا زمان شهادت شبانه روز در خدمت انقلاب و جنگ بود. روزها شناسایی و شب‌ها، تک و هجوم به نیروهای عراقی‌ها مأموریت ایشان بود. جبهه‌های دب حردان، نورد و جنگل‌های گمبوعه که با فاصله نزدیک به اهواز خطرناک‌ترین و حساس‌ترین مناطق در اولین روزهای جنگ بود که با تدبیر شهید چمران که می‌گفت: باید دشمن را از همه طرف مورد هجوم قرار داد تا نتواند برای پیشروی طرح‌ریزی کند، محل مناسبی برای شهید معصومی در جهت ادای تکلیف در قبال انقلاب اسلامی و اداء دین خود به اسلام بود.

در اولین روزهای محرم سال 1359 با هجوم مجدد نیروهای عراق از سمت بستان و همچنین پیشروی از سمت جنوب و سمت طراح و جلالیه برای تصرف مجدد و باز شدن راه محاصره اهواز، وی نیز در 24 آبان ماه به اتفاق سرگرد فرتاش و 200 نفر از رزمندگان ستاد جنگ‌های نامنظم به سمت سوسنگرد رفتند تا به کمک نیروهای ستاد در سوسنگرد شتافته و افراد مدافع شهر را تقویت نمایند ولی در گل‌بهار و در نزدیکی سوسنگرد از طرف نیروهای مستقر در جاده اطلاع یافتند که راه بسته شده است و عراق با محاصره سوسنگرد، جاده اهواز سوسنگرد را تصرف کرده است. با توجه به عدم امکان ورود از جاده آسفالت، گروه‌های سروان معصومی و فرتاش با پیاده شدن از خودروها از کنار رودخانه کرخه به سمت سوسنگرد رفتند.

بعد از حدود 20 کیلومتر پیاده روی، در مدخل شهر کنار رودخانه کرخه با نیروهای محاصره کننده برخورد کردند و بعد از درگیری تا آخر شب به علت خطر بسته شدن عقبه نیرو به وسیله تانک‌های عراق با دادن چند شهید و مجروح به سمت حمیدیه عقب نشینی کرده و در برگشت نیز گروه 11 نفره سروان معصومی مأمور نگهبانی از مسیر بازگشت شدند. یک روز پس از عقب نشینی نیروها در جاده آسفالت سوسنگرد حمیدیه به نیروهای ارتش ملحق شده و به اتفاق شهید چمران و کلیه نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم و تیپ 2  لشکر زرهی اهواز  به فرماندهی سرهنگ شهبازی برای شکست حصر سوسنگرد در روز بعد هماهنگ شدند.

روز بعد که شب تاسوعای سال 1359 بود صبح زود،‌ نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم با همراهی تانک‌های تیپ 2 از لشکر 92 زرهی اهواز به سمت سوسنگرد روانه تا به ابوحمیظه رسیدند. نیروهای ارتش برای عبور از ابوحمیظه، و روانه شدن به سمت سوسنگرد، احساس خطر می‌کردند که مبادا نیروهای عراق مستقر در جلالیه و جنوب جاده اهواز – سوسنگرد بعد از عبور ارتش از ابوحمیظه پشت آن‌ها را بسته و در محاصره قرار گیرند. دکتر چمران در این محل سروان معصومی را مأمور می‌کند که با گروه خود در ابوحمیظه به سمت جنوب جبهه گرفته و مواظب عقبه تیپ 2 و بقیه نیروهای ستاد جنگ‌های نامنظم باشند. تمام نیروها با فرماندهی دکتر چمران به سمت سوسنگرد رفته و سروان معصومی ساعت‌ها در محل مأموریت حضور داشت تا اینکه افرادی از سمت سوسنگرد آمده گفتند که دکتر چمران زخمی شده و توسط عراقی‌ها اسیر گردیده است.

با  توصیه شهید حاج صادق عبدالله زاده، سروان معصومی ناچار گردیده نیمی از نفرات را در محل برای اجرای مأموریت محوله باقی گذاشته و خود به اتفاق نیمی دیگر برای کمک به شهید چمران به سرعت به سمت سوسنگرد روانه شدند. در یک کیلومتری سوسنگرد با برخورد به یک نفربر عراقی و تصرف آن اطلاع یافتند که شهید چمران زخمی شده و با خودروی عراقی به عقب برگشته است. با شنیدن این خبر، سروان معصومی چون فردی متعهد به ولایت و دستور فرماندهی بود برای برگشتن به محل مأموریت در حال مشورت با نفرات بود که هدف تیراندازان عراقی قرار گرفته و از ناحیه سر مجروح شد. این شهید قبل از رسیدن به بیمارستان در تاریخ 26/08/59 به شهادت رسید.

منبع : تسنیم

نگارنده : fatehan1 در 1392/9/2 10:51:12
 
 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی فرمانده ما را از کشتن عراقی‌ها منع کرد

وقتی فرمانده ما را از کشتن عراقی‌ها منع کرد
صدای جناب سروان مروج به گوشم رسید که می‌گفت: بچه‌ها کافیست، دست نگهدارید، آتش خود را خاموش کنید چرا که عراقی‌ها قصد تسلیم شدن را دارند. 
آن روزها، موقعیت منطقه به گونه‌ای بود که از قرار معلوم انگار بوی حمله به مشام می‌رسد. پس از گذشت مدتی استراحت و پایان مرخصی بچه‌ها، نیروهای سپاهی و بسیجی نیز به ما پیوسته و در کنار سنگرهای ما چادر زدند. جالب تر از همه اینکه نیروهای بی‌شماری در منطقه گرد هم جمع شده بودند.

جناب سروان کشاورز متذکر شده بود که نیروهای ما به اتفاق نیروهای سپاه و بسیج به طور مشترک و با هم عمل کنند. یقیناً همه بچه‌ها به این موضوع پی برده بودند که حمله شروع خواهد شد ولی روز و ساعت دقیق آن مشخص و معلوم نبود و همه‌اش لحظه شماری آن لحظات حساس را می‌کردیم. در همین لحظه برای اولین بار بود که یک گلوله خمپاره 120 میلیمتری به نزدیکی سنگر نیروهای سپاه و بسیج اصابت کرد و همگی متحیر وشگفت زده شدند. پس از مدتی، به جهت چاره‌جویی و پیشگیری از تهاجمات بعدی، بچه‌های سپاه وبسیج شروع به گشت و شناسایی منطقه نمودند و یادم می آید هنگام عصر و نزدیکی های غروب بود که ناگهان متوجه شدیم بچه های رزمنده واحد گشت، شخصی را چشم بسته می آورند و پس از تحقیقات خاص به عمل آمده از وی معلوم شد که شخص اسیر شده چوپانی است که به ظاهر گاو و گوسفند می چراند ولی در حقیقت جاسوس بعثی هاست.

تقریباً پس از گذشت چند روزی اعلام خبر حمله به گوش همه ما رسید و متذکر شدند که امشب، شب حمله است. به دنبال آن همه نیروهای سپاه، بسیج و گردان های دیگر ارتش طبق دستورات از پیش تعیین شده برای حمله آماده شده بودند. نیروهای ما نیز تقریباً ساعت یازده شب حرکت کرده و ناگفته نماند که فرمانده ما اعلام کرده بود نیروهای ما جزء گروهان احتیاط هستند. صدای غرّش توپ ها، خمپاره ها و مسلسل ها تمام منطقه را فراگرفته بود و نزدیکی صبح بود که به طرف تپّه گچی حرکت کردیم و صبح هنگام به جهت کمک به نیروهای خط مقدّم با مکافات و دشواری تمام از پشت جبهه عبور کرده و رد شدیم. 

آتش دشمن به قدری شدید بود که هنگام وارد شدن به منطقه عملیاتی مشاهده کردیم که یک عده از نیروهای خودی در حال درگیری و عده‌ای نیز در حال نقل وانتقال زخمی‌ها هستند. پس از کلی راه رفتن به منطقه اصلی درگیری رسیده و دیدیم که وضع خیلی بدتر از آنچه ما تصور می کردیم، بود. نیروهای ما از یک سو و مزدوران عراقی از سوی دیگر بر روی هم آتشی شدید گشوده بودند.

تقریباً حدود ساعت 11 صبح بود که منطقه بالای سر ما یعنی ارتفاعات چرمیان و چغالوند، کاملاً به تصرف نیروهای خودی در آمده بود و همزمان با آن بچه های رزمنده از لابلای این کوه‌ها با دادن علامت، خبر فتح این ارتفاعات را می‌دادند که در آن لحظه خیلی خوشحال شدیم. پس از مدتی، تقریباً همه نیروهای عراقی عقب نشینی کرده بودند و فرمانده ما دستور داد تا نیروهای ما کمی عقب تر رفته و در منطقه حالت دفاعی پیدا کنند. شب را درخط مقدم به جهت حفاظت از مواضع خودی به اتفاق نیروهای بومی، سپاهی، بسیجی و ارتشی گذرانده و یادم می آید که دو نفر از نیروهای ما نیز برای گشت  به جلو رفته و دیگر برنگشتند که از قرار معلوم شهید شده بودند.

صبح روز بعد دستور رسید تا به طرف کوه‌های چغالوند حرکت کنیم. سوار بر ماشین های نظامی شده و به طرف ارتفاعات مود نظر حرکت کردیم. پس از رسیدن به پایین کوه با پیاده شدن از ماشین، به سمت ارتفاعات قله کوه حرکت کردیم. در بین راه شاهد نقل و انتقال نیروهای زخمی یا شهید به پایین کوه و آن هم به وسیله قاطر بودیم. از قرار معلوم برای گرفتن ارتفاعات چرمیان و چغالوند زخمی وشهدای بسیاری داده بودیم و اینطور به نظر می رسید که بسیاری از همرزمان ما شهید شده بودند ولی آمار و اطلاعات دقیق از تعداد آنها معلوم و مشخص نبود.

پس از گذشت چند ساعتی و راهپیمایی و حرکت به سوی ارتفاعات چرمیان، با توجه به اینکه نمی دانستم چه ساعتی از روز است فقط می دانم که خستگی راه ما را کلافه کرده بود و من بارو بنه زیادی با خود حمل کرده و به همراه داشتم.

چرا که تیربارچی بودم و پانصد فشنگ، کوله پشتی و تجهیزات دیگر به همراه داشته، به علاوه اینکه پانصد فشنگ نیز کمک تیربارچی‌ام به همراه داشت که همین بار اضافی کافی بود تا ما را زیاد خسته و راه رفتن را برایمان سخت کند. پس از رسیدن به ارتفاعات بالای کوه، ما را تقسیم کرد و آنگاه به سنگرهایمان رفتیم و غذایمان را نیز میل کرده و سپس به جهت رفع خستگی راه به استراحت پرداختیم. به دنبال همه این ماجراهایی که گذشته بود منتظر دستور فرماندهی بودیم که ناگهان جناب سرهنگ علی یاری فرمانده تیپ 58 تکاور ذوالفقار به ما پیوسته و پس از رفتن به گشت شناسایی منطقه و برگشت خود از خط مقدم، تقریباً ساعت نه شب بود که در زیر پرتاب شدید خمپاره های عراقی شروع به ایراد سخنانی در جمع ما کرده و گفت: که بهترین افسرها، درجه دارها و سربازهایم در این منطقه به شهادت رسیدند.

از شما نیروهای دلیر و شجاع تقاضا دارم که صبور و شکیبا بوده و روحیه خود را حفظ کرده و از دست ندهید. من نیز به اتفاق شما یعنی  همگی نیروهای باقیمانده با هم به جلو می رویم چرا که چند نفری از نیروهای ما در خط مقدم تنها مانده‌اند و اگر همینطور در آنجا مانده و نیرویی نرسد که به کمک آنها بشتابد، منطقه را از دست خواهیم داد هر چند که نیروهای عراقی از این امر مطلع و خبردار نیستند.

با تمام شدن سخنان فرمانده تیپ، همگی نیروها بالاتفاق تکبیر گفتند. پس از چند دقیقه ای فرمانده گروهان ما (جناب سروان مروّج) دسته ما را صدا واظهار کرد که جلالی نیز بیاید. در این هنگام یکی از بچه‌ها به عنوان اعتراض گفت: که اینها تا ما را نکشند دست بردار نیستند. من از سنگر بیرون آمده و شروع به بستن تجهیزاتم کردم. در ستون یک، نفر اول فرمانده تیپ(جناب سرهنگ علی یاری)، نفر دوم فرمانده گردان یک (جناب سرهنگ  رحمانی)، نفر سوم فرمانده گروهان ما (جناب سروان مروّج)، نفر چهارم نیز بنده و همگی به اتفاق نیروهای دیگر حرکت کرده و هنگامی که از ارتفاعات بالای کوه (قله کوه) گذشته و عبور می کردیم، مسیر کوه به صورت زیگزال و دارای شیب سرپایینی بود. سمت چپ ما موانعی از قبیل سیم خاردار و میدان مین و در سمت راست ما پرتگاه وجود داشت که به سمت جبهه ما بود ولی هر دو طرف بسیار خطرناک بود.

تقریباً حدود سیصد متری پیشروی و به سوی دشمن حرکت کرده بودیم که ناگهان مشاهده کردیم بچه‌های خودی توسط نیروهای عراقی به ستون یک پرپر و همگی شهید شده اند. با دیدن این چنین صحنه هایی خیلی ناراحت شدیم و تأثیر بسیار بدی در روحیه ما گذاشته بود و همین‌طور که جلو می رفتیم نیروهای خودی و بچه های سپاه و بسیج را مشاهده کرده که شهید شده اند و هر لحظه بر تعدادشان اضافه می‌شد. بلندی اول را رد کرده و به بلندی دوم که رسیدیم، خیلی به سنگرهای مزدوران عراقی نزدیک شده بودیم که ناگهان از فرمانده تیپ وگردان یک خبری نبود.

جناب سروان مروّج به من دستور داد که باید جلو برویم و هنگامی که به جلو می رفتیم باید از بلندی عبور کرده و رد می شدیم که در دید عراقی‌ها بود و گذشتن از آن کار بسیار مشکلی بود. کمی جلوتر رفته و تقریباً به سینه کوه رسیدیم و مشاهده کردیم که نیروهای عراقی اطراف آنجا را کیسه شنی چیده بودند. یادم می آید که حدوداً پنج، شش نفری بودیم و عراقی‌ها با دیدن ما فرار کرده که آنها را امان نداده و به رگبار گلوله بستیم. 

عراقی‌ها کاملاً متوجه پاتک و حمله نیروهای ما شده بودند که در همین حال تیربار ما گیر کرد و در تاریکی شب لوله‌اش را عوض کرده و گلن گدنش را هم پاک کردم ولی باز تیراندازی نکرد. به سمت پایین رفته و دو نفر را مشاهده کردیم که یکی از آنها سرش را بر سینه دیگری گذاشته و خوابیده است. تا به آنها دست زده که بیدارشان کنم و بگویم بلند شوند، متوجه شدم که هر دوی آنها به درجه رفیع شهادت نائل آمده اند و آنجا بود که با خود عهد و پیمان بستم واز خدا خواستم که اگر کشته نشوم و زنده بمانم، انتقام همه این شهیدان را از مزدوران کثیف عراقی بگیرم.

کمی جلوتر رفته و به سنگرهای عراقی رسیدم و شاهد کشته های زیادی بودم که معلوم بود مربوط به نیروهای ما و عراقی هاست. تعداد نیروها کم بود و بقیه از نیروهای دسته یک و دسته ما بودند که همگی در سنگرها مستقر شدیم. جناب سروان مروّج به داخل سنگر فرمانده عراقی‌ها که زیر کوه و تقریباٌ حالت غار داشت، رفته بود و من نیز با یک دانش آموزی که اهل کرمانشاه بود نگهبانی می‌دادیم.

روبروی ما شیار کوه بود که نیروهای عراقی به آنجا تا می توانستند آتش ریخته و ضمن تماشای آن بسیار ناراحت بودیم زیرا بسیاری از نیروهای ما از آن منطقه حمله کرده بودند. حدود یک ساعتی گذشته بود که دوستم به شدت خوابش گرفت و به او گفتم: که به سنگر برود و استراحت کند. هنگامی که برای استراحت به سنگر رفت، به تنهایی نگهبانی دادم و یادم می آید که منطقه ما ساکت بود.  

خوب توجه کرده و دیدم نیروهای عراقی از پشت کوه مشغول پیشروی و حمله به سوی ما هستند که ناگهبان تیربار را آماده راه اندازی و شروع به شلیک و ریختن آتش گلوله بر سرشان کردم. پس از چند دقیقه ای که از شلیک تیربار گذشت، دوباره و مجدداً گیر کرد و به قدری عصبانی شده بودم که با نارحتی تمام تیربار را برداشته و محکم به زمین کوبیدم و به طرفی انداخته و داد و فریاد سر دادم که بچه‌ها به جناب سروان بگوئید عراقی ها در حال حمله کردن و پیشروی به سوی ما هستند.

بچه ها، سریعاً جناب سروان را خبر کرده و نیرو آوردند و همگی توی سنگرهای خود کمین و آرایش گرفتیم. من از سمت چپ به طرف راست رفته زیرا عراقی ها از طرف راست و سمت کوه قصد حمله را داشتند. ان موقع تنها اسلحه همراه من کلتی بود که جوابگوی دشمن نبود و جناب سروان از من پرسید که آیا تیربار سالم است؟ در جوابش گفتم: خیر و از من خواست که به سنگر بچه‌های مهندسی مراغه رفته و از آنها اسلحه بگیرم و سمت راست را که محل پیشروی و حمله نیروهای عراقی است محکم ببندیم. 

در سنگر آنها رفته و دیدم دو نفر آنجا هستند که هر دو روحیه‌شان را از دست داده بودند و از آنها خواستم که کاری نداشته باشند، فقط هرچه فشنگ دارند جمع کرده و به هنگام درگیری خشاب ها را پر کنند و من به لطف خدا جواب عراقی‌ها را خواهم داد. یادم می آید که دقیقاً ساعت دو نیمه شب بود که نیروهای عراقی به ستون یک حمله کردند و در آن واحد به سوی آنها شروع به تیراندازی کردیم.

در وهله اول با شلیک گلوله هایی که به سوی آنها روانه می کردیم بسیاری از مزدوران عراقی از پای درآمده و جوابگوی حملات آنها شدیم اما هر لحظه که می گذشت بر تعداد شان افزوده می شد و از هرجایی که آتش و شلیک گلوله بلند می شد، آنجا را با آرپی جی مورد اصابت و حمله قرار می دادند. در این هنگام صدای ناله وفریاد نیروهای خودی به گوش می رسید که می گفتند: وای مادر سوختم و با شنیدن این صداها تمام موهای بدنم سیخ می شد، دلم آتش می گرفت، حالم خراب می شد و بسیار ناراحت می شدم.

چون من و دو نفر دیگر (یکی سپاهی ویک بسیجی) در یک سنگر و جناب سروان مروّج و چند نفر دیگر از بچه‌ها در سنگر مجاور بودند، تمام فکر و ذکرمان این بود که بچه‌ها فرار نکنند. نیروهای عراقی به ما رحم نمی کردند و از هر جا که آتش بلند می شد، آنجا را با سلاح های سنگین خود مورد حمله قرار می‌دادند. ناگهان فکری به سرم زد و تفنگ ژ-3 را به حالت تک تیر قرار داده و شروع به شلیک کردم و نیروهای عراقی با هر شلیکی که انجام می دادم شروع به گفتن الله و محمد (ص) و اینجور حرف ها می کردند.

همینطور در چند مرحله سرم را از سنگر بیرون آورده و آنها را به رگبار بسته تا اینکه صدای جناب سروان مروج را شنیده که با فریاد بلندی می گفت: جلالی، تو هستی! بارک الله و آفرین، بزن، بزن که داری خوب می زنی. در این هنگام روحیه من  بسیار زیاد و در آن واحد جرأت بسیاری پیدا کرده و همینطور که سرگرم جنگ با مزدوران عراقی بوده، مشاهده کردم که همانند برگ ریزان پاییز ریخته و یکی پس از دیگری کشته می شوند که به نوبه خود از جمله خاطرات بسیار جالب، شگفت آور و به یادماندنی دوران زندگیم بود.

آنگاه صدای جناب سروان مروج به گوشم رسید که می گفت: بچه‌ها کافیست، دست نگهدارید، آتش خود را خاموش کنید چرا که عراقی ها قصد تسلیم شدن را دارند. تقریباً به فاصله پنجاه متری ما رسیده بودند و این طور می‌اندیشیدم که انگار کلکی در کار است. یکی از نیروهایمان به نام محمود برقندی که اهل سبزوار بود، آرپی جی را برداشت و همین که عراقی ها به ستون یک در حال آمدن بسوی ما بوند، به سویشان شلیک کرد و به دنبال آن فریاد الله اکبر نیروهای ما به آسمان سرکشید و بسیاری از عراقی‌ها کشته و زخمی شدند.

پس از تقریباً سه ساعت جنگ و نبرد، نیروهای عراقی پا به فرار گذاشته و عقب نشینی کردند. با نزدیک شدن به صبح، خدا عنایت و توجهات خود را شامل حال ما کرده و درگیری تمام شده بود. تعدادی از بچه‌ها نیز زخمی و شهید شده بودند که از این موضوع بسیار متأسف، نگران و ناراحت شده بودم و چند نفری بیش باقی نمانده بودیم. دوستانمان محمود برقندی از ناحیه پا زخمی شده بود و تا عصر توی سینه کوه مانده بود و قادر به حرکت کردن نبود. تا فهمیدم، به اتفاق یکی دیگر از بچه ها به کنارش رفته و پایش را بسته و با پتو او را به عقب ارتفاعات بردیم و از آنجا به وسیله قاطر به پشت جبهه انتقال داده شد.

در آنجا از دوستان دیگر جویای حال بچه ها را شدم که گفتند: عده ای مجروح و بعضی نیز شهید شده ا ند و یکی از دوستانم به نام عظیمی هم زخمی شده بود. شهادت یاران صدیق ما، تأثیر بدی در روحیه مان گذاشت. از عقب خط مقدم نفری یک گونی نان آورده و به سنگرهایمان برگشتیم. یادم می آید که در سنگر جناب سروان مروج بوم و گریه مجالم نمی داد که آنگاه ایشان رو به من کرد وگفت: جلالی تو دیگر چرا؟ از من خواست که این ظلم را باید ریشه کن کنیم نه اینکه تأسف خورده و گریه کنیم. همینطور که گریه می کردم ناگهان اشک در چشمانم بند آمده و خطاب به وی گفتم: چشم جناب سروان. به سنگر خودمان برگشتم و به خاطر دارم که تقریباً هفت الی هشت روزی توانستیم مقاومت کنیم و سنگرها را نگه داریم.

روزها از سنگرها بیرون نمی آمدیم و فقط شب ها می توانستیم بیرون بیاییم. چون در وضعیت و موقعیت خطرناک و اضطراری به سر می بردیم، به همین خاطر با لباس کامل و به حالت آماده باش در سنگرهایمان مانده و هیچگونه استراحتی نداشتیم به طوری که در عرض هفت روزی که گذشت نه تنها بدن همه ما را شپش زده بود بلکه یادم می آید که اسهال خونی نیز گرفته بودیم. پس از گذشت این چند روز، گردان سه ما را تعویض کردند و به پشت جبهه برگشتیم که در آن جا ما را خیلی تحویل گرفتند و مردم شهید پرور و وطن دوست همه چیز از قبیل میوه، شیرینی و لباس به جبهه اهدا کرده بودند.

در این هنگام کنجکاو شده، فرصت را غنیمت شمردم و از یکی از گروهبا‌ن‌های مخابرات پرسیدم که چه خبر؟ گفت؟ شما نمی دانید آن شب که عراقی ها حمله کرده بودند پشت بی‌سیم چه گذشت. گفتم: چه خبر شده بود؟ گفت: تمامی فرمانداران از قبیل فرمانده تیپ، فرمانده گردان و چند نفر دیگر از فرماندهان سپاهی و بسیجی جمع شده بودند و فقط  در پشت بی‌سیم اعلام می کردند که عقب نشینی نکنید. برای شما هم که غیرت، رشادت و جوانمردی از خود نشان داده و عقب نشینی نکردید، تشویقی می دهند. به دنبال آن ناراحت شده و در جواب سرگروهبان بی‌سیم چی گفتم: کدام تشویقی؟ حالا که بهترین دوستانمان را از دست داده ایم، اینچنین تصمیمی برای ما گرفته اند. او نیز به من گفت: جنگ با کسی شوخی ندارد و همه چیز حتی حوادث تلخ و شیرین را دارد پس ناراحت نباش و چون خیلی احساساسیتی بود دیگر چیزی نگفتم.

پس از چند روزی ما را به خط کردند و مشاهده کردم که از بر و بچه های گروهان هیچ خبری نیست و چیزی باقی نمانده است و به روشنی واضح بود که شهید، زحمی و یا مفقود الاثر شده اند. فرمانده ما (جناب سروان کشاورز) نیز هیچگونه احساسی از خود نشان نداد ولی همگی ما از درون ناراحت و اندوهگین بودیم. پس از تشویقی و مبلغ دویست تومان پولی که از سوی امام خمینی (ره) به دست ما رسیده بود، از زحمات ما خیلی تشکر و قدردانی کردند.

درست است که غم دوستان شهید از دست رفته مان و بسیاری از آنها که زحمی و مجروح شده بودند برای ما سنگین و طاقت فرسا بود ولی از اینکه توانسته بودیم در مقابل دشمن ایستادگی کرده، رشادت از خود به خرج دهیم و منطقه را نگه داریم، بسیار خوشحال بودیم. نتیجتاً  به خاطر تمام وقایعی که گذشته بود به درجه سرجوخگی نائل شدیم. توضیحی که باید در رابطه با ارتفاعات چرمیان وچغالوند بدهم این است که چون این کوه‌ها، مرتفع و بلند بود و از بالای این بلندی ها، نیروهای عراقی با دوربین های دیده بانی بزرگ منطقه را زیر نظر داشتند، همه جای منطقه گیلانغرب را مورد اصابت سلاح های سنگین خود قرار می دادند. به همین خاطر از نظر موقعیت سوق الجیشی و جغرافیایی، حفظ این ارتفاعات خیلی حیاتی بود و مهمتر از همه نباید آنجا را از دست می دادیم اما به دلیل اینکه در راه حفظ این ارتفاعات شهدای زیادی داده بودیم، پس از گذشت سه الی چهار روز، دستور رسید که خودتان را برای عزیمت و رفتن به سوی کوه های چلکسان آماده کنید.  

راوی : سید رضا جلالی

نگارنده : فاتحان 2 در 1392/9/4 10:24:51
 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مهدی خندان لشگر که بود

مهدی خندان لشگر که بود
درحین مانور مقدماتی عملیات والفجر یک که درجاده دهلران انجام می‌شد، بین او و فرماندهان ارتش، مواردی در خصوص مسائل نظامی مورد بحث قرار گرفت. تا اینکه در انتها،‌ برادران ارتشی یقین پیدا کردند که با فرماندهی مدیر و متخصص همراهند.


همواره چفیه‌ای بر گردن داشت؛ با کلاهی مشکی و لباسی ساده بر تن. پیشکسوت جنگ و جهاد بود و می‌گفتند که نامش در کردستان ، ‌لرزه بر اندام اشرار می انداخت. عملیاتی نبود که «او» در آن حضور نداشته باشد. مدیریت و فرماندهی از سر و رویش می‌بارید. نیاز به سخن گفتن نداشت. همین که او را می‌دیدی سخت مجذوبش می‌شدی؛ او که در عین صلابت و اقتدار ، بسیار خاکی و افتاده بود. 

در روزهای عزاداری ماه محرم و درلحظاتی که همه شور می‌گرفتند ، او بود که «میانداری » می‌کرد و با نوحه خود همه دلهای عزادار را به تلاطم وا می‌داشت:

شه با وفا اباالفضل    

معدن سخا اباالفضل

...

خیلی سنگین می‌خواند و همه بچه‌ها این نوحه را با صدای او بیشتر دوست داشتند. تخصص او در مسائل نظامی و عملیاتی همه را مبهوت کرده بود. حتی فرماندهان لشکرها و گردانهای ارتش را. در حین مانور مقدماتی عملیات والفجر یک که در جاده دهلران انجام می‌شد، بین او و فرماندهان ارتش، مواردی در خصوص مسائل نظامی مورد بحث قرار گرفت. تا اینکه در انتها،‌ برادران ارتشی یقین پیدا کردند که با فرماندهی مدیر، متخصص و مومن همراهند و از اینکه باگردان تحت فرماندهی او ادغام شده بودند، اظهار رضایت کردند.

در عملیات والفجر یک،‌ او پیشاپیش ستون نیروهای ادغامی حرکت می‌کرد. وقتی از خط خودی می‌گذشتیم، متوجه شدیم که وضعیت پدافندی دشمن در منطقه، با عملیاتهای سابق تفاوتی فاحش دارد. 

دشمن در این منطقه، از انواع موانع طبیعی و غیر طبیعی در جهت کنترل سرعت عملیات ما استفاده کرده بود. این موانع شامل انواع کمینها، کانالها، میادین مین، سیمهای خاردار و خط کمین بودکه با توجه به تپه ماهور بودن منطقه ، کار را برای مانور نیروهای ما مشکل می‌کرد.

برای چند لحظه، ستون بر اثر آتش بی ‌هدف کمینهای دشمن زمینگیر شد و دوباره به حرکت خود ادامه داد.

هنوز از محل توقف زیاد دور نشده بودیم که صدای یکی از نیروها را شنیدیم .نیرویی که از ستون جا مانده بود و می‌رفت تا با فریاد خود، باعث هوشیاری کمینها و در نتیجه آمادگی خط اصلی دشمن شود.«او» به شهید کلهر ماموریت داد که به سراغ این نیرو برود و وی را به ستون ملحق کند.

نیرویی که چنین اشتباهی را مرتکب شده بود، از نیروهای کم سن و سال گردان بود. وقتی «او» متوجه شد که جوان به خاطر عدم تجربه و نداشتن آگاهی اقدام به این کار کرده است، در نهایت خونسردی با وی رفتار کرد، طوری که ترس جوان از بین رفت و از جمله افرادی شد که در شرایط سخت عملیات، تا آخرین لحظه ایستادگی کرد و همپای دیگران جنگید.

«او» علی رغم جدیت در هنگام عملیات، در مواقع عادی بسیار شوخ طبع بود و از فرصتهای مناسب، برای خنداندن بچه‌ها استفاده می‌کرد. وقتی بچه‌ها اصرار می‌کردند، «او» شعر معروفش با می‌خواند:

منم مهدی خندان  

پسر امام قلی خان

...

برادر«جعفری» که یکی از بچه‌های بیسج مسجد ما است، می‌گفت: قبل از شروع عملیات والفجر4 ، درحال وضو گرفتن بودم که «او» گفت: «ظاهرا امشب یک دعوای حسابی داریم. یک بزن بزن جانانه!» پرسیدم:« با کی؟!» «او» نگاهی به قله 1904 انداخت و گفت :« آن بالا» و ما تازه متوجه شدیم که خبر از عملیات می‌دهد.

جعفری می‌گفت: در شب عملیات ، «او» در سر ستون حرکت می‌کرد و یال مشرف به کله قندی را بالا می‌کشید. اما در ابتدای راه، دشمن متوجه حضور ما شد و منطقه ما شد و منطقه را زیر آتش سنگین قرار داد.

حجم آتش به حدی بود که تقریبا امکان حرکت برای ستون وجود نداشت . تعدادی از نیروها مجروح شده، عده‌ای نیز به شهادت رسیدند و گردان، در پشت میدان مین زمینگیر شد. تا اینکه ناگهان «او» از جا بلند شد و درمیان آتش دشمن و با فریاد «ان تنصروالله ینصرکم...» به طرف مین دوید.

«او» با سرعتی عجیب، مینهای والمری را به وسیله دست بر می‌داشت و راه را برای حرکت ستون آماده می‌کرد. با این عمل، خروش و همهمه وصف ناپذیری در میان نیروها افتاد و همه نوک قله 1904 را نشانه گرفتند و به سمت آن،‌ به پیش تاختند. 

در ظرف مدت کوتاهی، تمامی میادین مین خنثی شد ، اما آخرین سیم خاردار حلقه‌ای، راه را بر این فرمانده دلاور بست. هنگامی که «او» سیم خاردار را با دستانش باز می‌کرد، هدف گلوله خصم قرار گرفت و پیکر پاکش بر روی همان سیم خاردار از حرکت بازایستاد. حجم آتش دشمن، صعب‌العبور بودن منطقه و نزدیکی به خط دشمن باعث شد که پیکر پاک «او» در همان نقطه باقی بماند.

اکنون ، منطقه عمومی پنجوین، دشت شیله، ارتفاعات کانی‌ مانگا و ارتفاع 1904 ، امانتی سنگین را به دوش دارند... و «او» کسی نیست جز شهید«مهدی خندان» ، فرمانده گردان مقداد ومعاونت تیپ یک لشکر 27 حضرت محمد رسول‌الله(ص).

راوی :فتح الله نادعلی

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/9/4 14:50:41
 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سرکار گذاشتن افسر عراقی با عکس صدام

سرکار گذاشتن افسر عراقی با عکس صدام
در ملحق با سربازی به نام کامران فتاحی آشنا شدم. او آن جا نقاشی می‌کرد و به خاطر تسلیم نشدن در برابر خواست عراقی‌ها برای نقاشی عکس صدام، مدت‌ها در یک زندان یک متر مکعبی که نه جای ایستادن داشت و نه جای خوابیدن زندانی شده بود. 
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید گوشه ای است از خاطرات آزاده احمد چلداوی که می‌گوید:
                                                                                                                 ***

روزگار خوبی را در ملحق می‌گذراندیم. به غیر از برخی شکنجه‌های معمول، تقریباً خود عراقی‌ها هم از کتک‌زدن‌مان خسته شده بودند و خیلی سر به سرمان نمی‌گذاشتند. مجدداً کلاس‌های مختلف شروع شد. غذا را با هم در یک قصعه، اما این بار بر خلاف اوایل اسارت در آرامش می‌خوردیم. در ملحق با سربازی به نام کامران فتاحی آشنا شدم. او آن جا نقاشی می‌کرد و به خاطر تسلیم نشدن در برابر خواست عراقی‌ها برای نقاشی عکس صدام، مدت‌ها در یک زندان یک متر مکعبی که نه جای ایستادن داشت و نه جای خوابیدن زندانی شده بود. بچه‌ها می‌گفتند وقتی آزاد شده بود نمی‌توانست راه برود و بعد از مدت‌ها تمرین توانسته بود سرپا بایستد. کامران سرباز مؤمن و شجاعی بود. او سرباز ارتش میهن اسلامی بود که حماسه می‌‌آفرید. او می‌گفت یک بار بعثی‌ها خواسته بودند که عکسی از صدام را در مقیاس بزرگ بکشد و او را مجبور به این کار کرده بودند. او می‌گفت:‌ «برای نقاشی باید روی عکس راه می‌رفتم و نقاشی می‌کردم. بعثی‌ها اعتراض کردند که چرا پا روی عکس سیدالرئیس می‌ذاری؟ گفتم: بابا عکس بزرگه، چطور بدون پا گذاشتن روش، همش رو بکشم؟ می‌گفت که یک بار هم یک افسر عراقی آمده بود نزدیک او، و در حالی که او روی عکس صدام ایستاده بود و مشغول کشیدن قیافه نحس صدام بود، از کامران می‌پرسید: «چیکار می‌کنی؟». او جواب داده بود: «عکس صدام رو می‌کشم». آن افسر پرسیده بود: «این عکس کجاست؟». او جواب می‌دهد: «قربان! همین الان شما روی صورت صدام ایستادید». افسر با شنیدن این جمله در جا پرشی به عقب کرده و به عکس نیم‌کشیده صدام، احترام نظامی می‌گذارد و چند تا لیچار هم بار کامران می‌کند!

با اسدالله تکلویی، بسیجی بچه تهران هم آشنا شدم. اسدالله خیلی شوخ بود و بچه‌ها را با شوخی‌هایی که به کسی برنمی‌خورد، می‌خنداند. همیشه از صحبت کردن با او روحیه می‌گرفتیم. البته هنوز هم همان‌طور است.

نگارنده : فاتحان 2 در 1392/9/5 8:33:57
 
 
یک شنبه 31 خرداد 1394  4:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها