0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

این شهید 30 بار از اروندرود عبور کرد

 
این شهید 30 بار از اروندرود عبور کرد
مستند «سردار اروند» پیرامون با اقتباس از کتاب «عبور» پیرامون خاطرات زندگی طلبه شهید حسن یزدانی تولید شد.


 شهید یزدانی از نیروهای اطلاعات و عملیات «لشکر 41 ثارالله» در دوران دفاع مقدس و از شهدای «عملیات والفجر8 » است که در کارنامه خود 30 بار عبور از اروندرود را به ثبت رسانده است.

شهید یزدانی از جمله غواصانی بود که با عبور از اروندرود جرقه طرح عملیات والفجر8 را زد و این عملیات با تدابیر فرماندهان وقت اجرایی شد.

وی در این عملیات بر اثر بمباران شیمیایی دشمن به شدت مجروح شد و پس از چند روز بستری شدن در بیمارستان امام رضا(ع) در مشهد مقدس به شهادت رسید.

حسن يزداني در سال1348،در شهر كرمان ديده به جهان گشود .قبل از شش سالگي،قران را نزد مادر آموخت ودوران ابتدايي را بدون هيچ مشكلي ،سپري كرد. در سال 1359 همراه خانواده خود به شهر قم هجرت كرد . بعد از پايان سال1360،به اتفاق خانواده به كرمان برگشت دوره رهنمايي رابا موفقيت پشت سر گذاشت وبراي تحصيل علوم ديني به حوزه علميه كاشان رفت. در تابستان سال همان سال به كرمان آمد وخواست به جبهه برود اما با مخالفت پدر روبه رو شد امابا اصرار زياد رضايت آنهارا جلب كرد .او به خاطر درايت زياد خود نظر فرماندهان را جلب كرد وبه واحد اطلاعات عمليات رفت وبه عنوان مسئول محور اطلاعات شناسايي شروع به كار كرد در واحد اطلاعات برادراني چون حسين يوسف الهي، ابراهيم هندوزاده،مهرداد خواجويي ، كياني و... آشنا شد . در عمليات والفجر 8 شايسته كي خود را نشان داد وحماسه  ي 30بار عبور از اروند را با تمام مشكلاتي چون سرعت آب، سردي هوا در زمستان، جزرومد آب اروند، ومشكلات ديگر را به جان خريد . سردار حاج قاسم سليماني شهيد يزداني را فاتح اروند وعمليات والفجر 8 مي داند. در بيست و چهارم بهمن ماه سال شصت وچهار سنگر اطلاعات مورد حمله بمب شيمياي دشمن قرار گرفت اما حسن بيرون از سنگر بود وقتي خبر حمله را شنيد فورا خود را به محل سنگر رساند و جوان مردانه ماسك خود را به صورت دوستانش زد. وتا اخرين نفر را از سنگر خارج كرد اما خودش به شدت شيمياي شد وبعد از 11روز در بيمارستان امام رضا (ع)مشهد به فيض شهادت نائل گرديد.

 روحش شاد يادش گرامي

 

دوشنبه 11 خرداد 1394  11:07 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خنده حاج علی/اشک شوق اسرای عراقی

 
خنده حاج علی/اشک شوق اسرای عراقی
برای آن که به آنها بگویم که برادر ما هستند و ما با اسرا خوب رفتار می کنیم، سیم دستش را باز کردم و به بیرون پرتاب کردم، این عمل من باعث شد اشک عراقی ها در بیاید.


سرمای زمستان که با تن هر رزمنده‌ای انس می‌گیرد، خاطرات بیاد ماندنی جبهه در این فصل سخت را برایش تداعی می‌کند، ماندگارترین لحظاتی که برای بیشتر سربازان امام راحل خاطره‌انگیز بوده، عملیات والفجر هشت است، بهمن ماه که از یک دهه خود می‌گذرد، فاصله زیادی با سالروز این عملیات غرورآفرین نمی‌ماند، به همین مناسبت رزمنده دلاور واحد بهداری لشکر همیشه پیروز 25 کربلا «رضا دادپور» به بیان خاطراتی از این عملیات پرداخته است، که تقدیم به مخاطبان می‌شود.

 

با شهید حاج علی احمدی «فرمانده بهداری لشکر ویژه 25 کربلا» در عملیات بدر آشنا شده بودم، قبل از عملیات والفجر هشت در هفت تپه به «برادر مهرایی» سفارش کرد که به «دادپور» نیاز دارم و او را زودتر به منطقه بفرستید، شب دوم عملیات با موتوری که برادر مهرایی در اختیارم گذاشت، به فاو رفتم.

از ابتدای اروند، گرمای آتشِ منابع نفتی حس می‌شد، وقتی به آن طرف رسیدم، سراغ حاج علی احمدی را گرفتم، گفتند رفته خط، تعجب نکردم، چون دیدن حاجی در غیر از خط جای تعجب داشت، سپیده زده بود که حاج علی آمد، همچنان بی‌تاب و پر‌جنب و جوش بود و لباس خاکی تنش خاکی‌تر از همیشه، این بار یک چیز هم اضافه شده بود و آن هم نمک‌هایی که ویژه فاو بود و به قول حاج علی با نمک‌تر شده بود.

بعد از چند دقیقه به من گفت: «دادخواه! بریم.»

طبق معمول گفتم: «دادپورم.»

او هم مثل همیشه گفت: «ببخشید، دادپور جان، برویم؟»

خودش پشت فرمان موتور نشست و من هم ترک او راه افتادیم، از همان اول اسکله موقعیت منطقه و لشکر 25 کربلا را برایم توضیح داد که الان کجاییم و برنامه ما چیست، به پست امدادی که بچه‌ها کنار جاده فاو ـ بصره درست کرده بودند رسیدیم، حاج علی چگونگی کار و رسیدگی به مجروحان را برایم تشریح کرد.

قرار شد عصر برای تخلیه  مجروح‌ها با حاجی برویم خط، حرکت کردیم، روی جاده جنازه‌های عراقی که کنار ماشین‌های جنگی منهدم شده ی خود زمین افتاده بودند، فراوان به چشم می‌خورد، ما به سمت خط در حرکت بودیم، حاجی هم برای این که خستگی راه آزارم ندهد، برایم از حماسه بچه‌ها در شب‌های گذشته حرف زد، می‌گفت: « همه کارها را این بسیجی‌ها می‌کنند و من شرمنده‌ام که اسم‌ام فرمانده گردان است.»

همین طور که صحبت می‌کرد به خط نزدیک می‌شدیم و در تیررس عراقی‌ها قرار می‌گرفتیم، اما حاجی بی‌خیال بود، گلوله‌های رسام عراقی‌ها بر سطح جاده شلیک و از زیر چرخ موتور و بغل گوشمان رد می‌شد، این‌ها کم بود عراقی‌ها خمپاره را هم چاشنی کردند، چند مرتبه گفتم: «حاجی جان! دارند می‌زنند.» او متوجه نشد، دیدم فایده ندارد و الان است که گلوله بخوریم، در یک فرصت مناسب که حاجی برای عبور از گودالی مجبور به کم کردن سرعت موتور شد، پشت یک تانک سوخته، موتور را روی زمین خواباندم و خودم و حاج علی روی خاک های کنار جاده افتادیم، شهید احمدی با تعجب گفت: «چی کار کردی؟» گفتم: «مگر گلوله‌ها را ندیدی؟» گفت: «کِی؟» گفتم: «همین چند لحظه قبل.» معذرت خواست و همان جا با هم کلی خندیدیم.

شب سوم عملیات والفجر هشت، چهار اسیر عراقی مجروح را به پست امداد آوردند، فوری با بچه‌ها مشغول پانسمان زخم‌های آن‌ها شدیم، زخم بدن آنها از نیروهای رزمنده ایران نبود، از خودشان سئوال کردم چطور مجروح شدند؟ گفتند: «وقتی تصمیم گرفتند خودشان را تسلیم نیروهای ایران کنند، بعثی‌ها آنها را از پشت هدف گلوله قرار دادند،» دو نفر آنها از ناحیه کمر و دو نفر دیگر از ناحیه دست و پا مجروح شده بودند.

آمبولانس در کار نبود، در حالی که دست اسرا را با سیم برق بسته بودند، آن ها را پشت یک تویوتا سوار کردند تا به اسکله  کنار اروند منتقل شوند،کسی نبود که همراه اسرا برود، گفتم خودم می‌روم، یک اسلحه کلاش گرفتم و قبل از این که سوار ماشین شوم آن را مسلح کردم، اسرای عراقی که محبت مرا موقع پانسمان زخم‌هایشان دیده بودند از این که من همراه‌شان می‌رفتم راضی بودند، وقتی ماشین ما از جاده خاکی خارج شد و روی جاده آسفالته فاو ـ بصره قرار گرفت، دیدم یکی از اسرا که سیم دستش باز شده بود، دست خود را به سمت من گرفت که دوباره ببندم، از حالت آنها مشخص بود که از جنگ بریدند و به همین خاطر هم خود را تسلیم کردند، برای آن که به آنها بگویم که برادر ما هستند و ما با اسرا خوب رفتار می‌کنیم، سیم دستش را باز کردم و به بیرون پرتاب کردم، این عمل من باعث شد اشک عراقی‌ها در بیاید و در آن تاریکی پشت تویوتا به دست و پای من بیفتند و تشکر کنند، آنها دست به جیب‌هاشان کردند و هر کدام سعی کردند با دادن یک هدیه از من تشکر کنند، یکی از آنها پیچ گوشتی کوچکی به من داد و دیگری... و در همین حال وارد شهر فاو شدیم، به آنها گفتم که این شهر فاو است، اسرای عراقی با تعجب به هم نگاه کردند و داشتند با هم بحث می‌کردند، دست و پا شکسته به عربی سئوال کردم: «چه خبر شده؟» یکی از اسرا گفت: «به ما گفته بودند که شهر فاو را از نیروهای ایرانی پس گرفته‌ایم، اما الان می بینیم که دروغ می‌گفتند.»

کنار اسکله اروند اسرای عراقی را تحویل بچه‌های اطلاعات و عملیات دادم و با اسرا خداحافظی کردم.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/11/19 11:19:45

 

دوشنبه 11 خرداد 1394  11:09 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

برگی از دفتر خودسازی شهیده 14 ساله

برگی از دفتر خودسازی شهیده 14 ساله
شهیده دانش‌آموز «زینب کمایی» که توسط منافقین به شهادت رسید، دفتر خودسازی داشت که هر شب کارهایش را محاسبه می‌کرد، از خواندن نماز به موقع تا کم خوردن غذا.
 

 

 


شهید 14 ساله زینب(میترا) کمایی به سال 1346 در آبادان به دنیا آمد؛ پدرش به نام­‌های ایرانی علاقه داشت و اسم او را «میترا» گذاشت؛ وقتی او بزرگ شد، از نامش ناراضی بود و به همین خاطر آن را به «زینب» تغییر داد.

خانواده کمایی با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و محاصره آبادان، به اصفهان رفتند اما برادر و خواهران زینب همچنان در آبادان مقاومت می‌کردند؛ زینب در سال 1359 به رغم آوارگی در شهر جدید و فرصت تحصیل سه ماهه، با موفقیت پایۀ سوم راهنمایی را گذراند.

زینب با آن‌که در «شاهین­ شهر» غریب بود اما فعالیت­های مذهبیِ خود را در آن شهر شروع کرد؛ علاوه بر فعالیت‌های متعدد فرهنگی، برنامه‌های خودسازی را نیز لحظه‌­ای فراموش نمی­کرد. نمودار برنامۀ خودسازی یک هفته­ای­ این دانش‌آموز، مؤید این مطلب است.

فعالیت‌‌های مذهبی زینب، مورد غضب منافقین قرار گرفته بود و این کوردلان در آخرین نماز مغرب اسفند­ ماه سال 1360 هنگام بازگشت از مسجد او را ربودند؛ سپس با گره زدن چادرش او را خفه کرده و به شهادت رساندند.

پیکر مطهر زینب، سه روز بعد پیدا شد و با پیکرهای غرقِ به خون 360 شهید عملیات «فتح‌المبین» در اصفهان تشییع و در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

برگی از دفتر خودسازی شهیده دانش‌آموز «زینب کمایی»


مادر این شهید 14 ساله درباره دفتر خودسازی زینب، این گونه روایت می‌کند:

زینب در دفتر خودسازی خود جدولی کشیده بود که بیست مورد داشت؛ از نماز به موقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن،  خواندن نماز شب، نماز غفیله و نماز امام زمان(عج)، ورزش صبحگاهی، قرآن خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سوره‌های قرآن کریم، دعا کردن در صبح و ظهر و شب، کمتر گناه کردن تا کم‌خوردن صبحانه، ناهار و شام.

دخترم جلوی این موارد ستون‌هایی کشیده بود و هر شب بعد از محاسبه کارهایش جدول را علامت می‌زد؛ من وقتی جدول را دیدم به یاد سادگی زینب در پوشیدن و خوردن افتادم به یاد آن اندام لاغر و نهیفش که چند تکه استخوان بود، به یاد آن روزه‌های مداوم و افطارهای ساده، به یاد نماز شب‌های طولانی و بی‌صدایش، به یاد گریه‌های او در سجده‌هایش و دعاهایی که در حق امام خمینی(ره) داشت.

زینب در عمل، تک‌تک موارد آن جدول خودسازی و خیلی از چیزهایی که در آن جدول نیامده بود را رعایت می‌کرد.

فارس

 

 

دوشنبه 11 خرداد 1394  11:19 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سخن شهید چمران درباره یک شهیده

سخن شهید چمران درباره یک شهیده
پس از طی دوران طفولیت در سن 7 سالگی به مدرسه رفت و چون در خانواده ای مذهبی رشد کرده بود به نماز خواندن و روزه گرفتن بسیار پایبند بود. از همان دوران کودکی برای دیگران مخصوصا کوچک تر ها و ضعفا دل می سوزاند و احترامشان را نگاه می داشت.
 

دوران ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت و پس از گرفتن مدرک سیکل وارد بهداری شد. فوزیه 2 الی 3 سال در بهداری کرمانشاه خدمت کرد و پس از آشنایی با کارش به پاوه منتقل و در بیمارستان آن جا مشغول به کار شد. درآمدش را نصف کرده بود و بخشی را در خانه و بخشی را برای مستمندان خرج می کرد. وی پرستاری مومن و محجبه بود و در سال های آخر عمر رژیم پهلوی علاقمندی اش را به راه امام و انقلاب با شجاعت تمام اعلام می کرد.




تصویری از امام را به اتاقش زده بود و در جواب نگرانی های دوستانش که می گفتند: «فوزیه! اگر ضد انقلاب‌ها بو ببرند که این عکس را در اتاقت زده‌ای، حساب همه‌مان را می‌رسند.» می‌خندید و می گفت: «ضد انقلاب هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.» آشکارا در بیمارستان پاوه اعلام می کرد که: من پیرو امام و خط امام هستم.

3 سال در پاوه بهیار بود. سال 1357 با پیروزی انقلاب اسلامی، به خاطر حمایت از انقلاب، بارها با رئیس بیمارستان درگیر شد.

آن روز فوزیه لباسی آراسته پوشید و مرتب تر از همیشه به بیمارستان رفت. با دوستانش شوخی می کرد و به بیماران رسیدگی می کرد. برای آن ها گل می چید و بالای تختشان می گذاشت. تا این که خبر رسید که شهر محاصره شده است. گفت: من با نیروهای انتظامی در بیمارستان می مانم. نمی توانم بیماران را به امان خدا بگذارم. دکتر چمران گفته بود که زنان از بیمارستان بروند. به دستور فرمانده ی عملیات، گردن نهاد. پشت تویوتا دراز کشیدند و خود را استتار کردند. ناگهان رگباری پهلویش را شکافت و 16 ساعت بعد شهید شد.

شهید چمران در وصف رشادت شهیده فوزیه شیر دل نوشت: خداوندا! چه منظره ای داشت این خانه پاسداران! چه دردناک!.... دختر پرستاری که پهلویش هدف گلوله دشمن قرار گرفته بود خون لباس سفیدش را گلگون کرده بود، 16 ساعت مانده بود و خون از بدنش می رفت و پاسداران هم که کاری از دستشان بر نمی آمد گریه می کردند. این فرشته بی گناه ساعاتی بعد در میان شیون و زاری بچه ها جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 بسیج پرس
 

 

دوشنبه 11 خرداد 1394  11:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دلنوشته یک فرمانده برای همرزمانش

دلنوشته یک فرمانده برای همرزمانش
چه زود گذشت! یادتان می‌آید در گروهان هجرت، وقتی فاصله اندکی با شما نداشتم و درگیری با دشمن شروع شد خود را به شما رساندم. وضعیت نیروها را طوری دیدم که در حال جنگ تن به تن با نیروهای دشمن بودید.

 

 

 حاج عباس قهرودی از جمله فرماندهان باقی مانده از لشکر 10 سیدالشهدا است که هنوز با آثار و جراحات به جای مانده از دوران دفاع مقدس مبارزه می‌کند. مطلب زیر دلنوشته‌ای است که وی برای همرزمانش پیرامون عملیات کربلای پنج نوشته است:

 

 

 

مردان الهی یادتان هست 15 روز بعد از بمباران شیمیایی دشمن در خرمشهر و بازگشت‌تان از عملیات کربلای4 و شروع برای عملیات کربلای 5، مرحله اول عملیات گردان حضرت قاسم (ع) را در قسمت شمالی و پهلوی دژ و سیل بند کانال ماهی و سنگرهای حلالی و نونی شکل و… . سمت چپ سه راه شهادت و نیز دشت‌های وسیع غرب دژ و سیل‌بند کانال و خاک ریزهای منطقه‌ای و سنگرهای برجکی- شروع کردید؟ چه دلاوری و مردانگی از خود نشان دادید و از پهلو و پشت خط دشمن با استفاده از تاریکی شب خود را تا حدود 10 الی 20 متری دشمن و حتی نزدیکتر به بالای سر سنگرهای اجتماعی و انفرادی و فرماندهی دشمن رساندید و آنها را غافلگیر کردید و با بانگ الله‌اکبرتان با سرعتی رعد آسا بر سر دشمن فرود آمدید و خواب را از چشمان ظالمان غاصب ربودید.

مرحله دوم عملیات لشکر10 سیدالشهدا (ع) بود و دشمن کاملا هوشیار! باتوجه به آن امکاناتی که در اختیار داشت قدرت غافلگیری را برای ما پایین می آورد و مجال هر نوع حرکت را در روز و شب توسط بمباران هوایی و آتش‌های توپخانه و... از نیروهای خودی سلب می‌کرد.

زمانی که می‌خواستم رمزعملیات به نام مقدس «یافاطمه الزهرا(س)» را برایتان اعلام کنم، تمام وجودم به یکباره لرزید و متوسل شدم به چهارده معصوم(ع) و پشت سر هم نام مبارکشان را به زبان آوردم و اشک از دیدگانم جاری شد.

گفتم:خدایا! این وضعیت را ناظری و می‌بینی این سربازان جنود تو هستند، اگر کمک و مدد تو نباشد ما کاری از پیش نخواهیم برد! بچه‌های مظلوم و معصوم در دل شب برای یاری دین تو به میدان نبرد آمده‌اند، تو را قسمت می‌دهم به چهارده معصوم(ع) (پرتو نور وجودت)رزمندگان اسلام و بچه‌های گردان را پیروز میدان بگردان.

که به یکباره تمام ترس و نگرانی ام از عدم موفقیت نیروهای گردان برطرف گردید و قلبم مملو از آرامش و سکینه شد. طمأنینه و اطمینان خاصی در تمام وجودم حکم فرما شد و قلبم گواهی داد خدا با ماست و به یاد آیه «هُوَمَعَکُم أینَماکُنتُم» افتادم که خداوند قریب می‌فرماید: هرکجا باشید من باشمایم. این مطالب از خاطرم گذشت که در ادعیه اهل بیت(ع) خوانده بودم: «إنَّ جُندُکَ  هُم ٱلغَالِبُون» سپاه خدا منحصراً همیشه فاتح و غالب است.

«إنَّ حِزبِکَ هُمُ ٱلمُفلِحَون» همانا سپاه خدا پیوسته رستگارند و همچنین «إنَّ أُولِیائِکَ لَاخَوفِ عَلَیهِم وَ لَا همیَحزَنُون» به درستی که دوستان تو (در دو عالم) هیچ ترس وغم اندوهی دردل ندارند؛ به حق، همین بود.

همه شاهد چنین صحنه‌ای بودیم و قلب‌های شما گواهی می‌داد به این امر، و همه می‌دانستیم چه بکشیم و چه کشته شویم، چه غالب و چه مغلوب، ما به تکلیف خود عمل کرده‌ایم و قائل به نتیجه نیستیم و خدا نتیجه را برای ما مشخص می‌کند.

از پشت بیسیم وضعیت گروهان‌ها را جویا شدم و برایم روشن شد که هرکدام در موقعیت مدنظر و تعیین شده قرار دارند. سپس نام مبارک خانم فاطمه زهرا(س) را به زبان آوردم و رمز عملیات را فریاد زدم. شما عزیزان و دلاورمردان بیشه نبرد با استفاده از تاریکی شب از پهلو و پشت خط دشمن خود را تا حدود10 تا20 متری مواضع دشمن و حتی نزدیکتر، به بالای سر سنگرهای اجتماعی و انفرادی، فرماندهی، خودروهای زرهی و زره پوش، امکانات مهندسی، لودر و بولدزر و… . عراقیان بعثی رساندید و پس از شنیدن رمز عملیات آنها را با صدای الله اکبر خود غافلگیر کردید.

ما هر چه از نظر عقلی و تدابیر نظامی در توان داشتیم و با به کارگیری همه امکانات موجود وارد کار زار می‌شدیم و بقیه کار را به خدا واگذار کردیم. همه می‌دانیم؛ مگر غیر از این بود؟…توان نظامی و برابری در جنگ ما حرف اصلی را نمی‌زد چون ما از نظر تجهیزات نظامی هیچ توان و برابری با دشمنانمان نداشتیم فقط قدرت ایمان و رهبری امام راحل و اراده راستین شما عزیزان نسبت به هدف مقدستان بود که رضایت و خوشنودی حق را در برمی‌گرفت.

دلیرانه و جانانه جنگیدید و با نثار جانتان وجب به وجب منطقه ی گردان را که حدود  7 الی 8 کیلومتر بود را از لوس وجودشان پاکسازی نمودید و تلفات سنگینی از دشمن گرفتید. تانک و ادوات سنگین و سبک، تانک‌ها و خودروهای سنگین و سبک زرهی و تجهیزات مهندسی، لودر و بلدوزر و… منهدم نمودید و بخش عظیمی از منطقه را آزاد کردید و به هدف از پیش تعیین شده خوددست پیدا کردید. ای عزیزانم خدا بزرگ است و شما را بزرگ آفریده است ؛ قدر و منزلت و ارزش شما را خدا می‌داند. 

چه زود گذشت! یادتان می‌آید در گروهان هجرت، وقتی فاصله اندکی با شما نداشتم و درگیری با دشمن شروع شد خود را به شما رساندم. وضعیت نیرو ها را طوری دیدم که درحال جنگ تن به تن با نیروهای دشمن بودید.

درگیری آنچنان بالا گرفته بود به نحوی که تشخیص نیروهای خودی با دشمن بسیار دشوار بود به هرصورت با عنایت خدا و درایت فرماندهان گردان و دلاوران گروهان و دسته و گروه اوضاع تحت کنترل شما درآمد.

در یاری گروهان شهادت، نیروهای ادوات لشگر با همکاری برادران بزرگوار امرالله شاهسوند و محمد رضا آرین ازنیروهای آموزش نظامی لشگر که ازشرق کانال ماهی پشتیبانی میکردند و با هماهنگی اجرای آتش ادوات سبک وسنگین روی دژغربی  کانال ماهی که گروهان شهادت ازروی آن ازشمال به سمت جنوب  پیش روی می کرد اجرا می نمودند وکمک شایانی درتسهیل پیشروی این گروهان کردند.

 

 

از سمت راست-شهید داود حیدری-سردارقهرودی-شهید آجرلو

فرمانده ی گروهان شهادت، شهید صفر حاجوی که رهرو پیشوایش حضرت ابوالفضل العباس (ع) بود چنان رشادت و شجاعتی نشان داد،حماسه افرینی کردکه همه را از عمل خود متحیرکرده بود ! به تنهایی خود یک گروهان بود و درجلوی نیروهایش با دشمن جنگ تن به تن  میکرد و با پرتا ب نارنجک و زدن آرپی جی  و تیر، امان را از دشمن گرفت و راه را برای حرکت به جلوی سایر نیروها بازمیکرد.سنگری بعد از سنگری دیگر منفجر میشد و نیروهایش به او مهمات میرساندند و به سمت جلو پیش میرفت. حدود 3 الی 4 کیلومتر دژ کانال ماهی را از وجود دشمن پاک سازی کرد.

شهید صفرحاجوی با ایمان و اراده پولادین خود ومصمم در راه عقیده و هدفش با نثارجان خود بارسنگینی را از دوش گروهان و گردان برداشت و جناح چپ گردان را مرحله به مرحله که پیش میرفت تامین میکرد و پس ازطی این مسافت ضربات سنگینی به دشمن وارد میکرد و سرانجام توسط تیربارهای دشمن سروسینه ی مبارکش مورد اصابت گلوله قرارگرفت ومانند سروبلند قامت علقمه(حضرت عباس ابن علی) شتابان به سوی حق شتافت وپیکرمطهرش همراه با همرزمانش همانند ارباب تشنه لب که 3روز درخاک کربلا بی غسل وکفن ماند،بیش از10سال بی غسل وکفن ، بی نام ونشان برروی خاک های کربلای شلمچه ماند...

شهیدصفرحاجوی باعمل خود باشجاعت وصف  ناپذیر ودلاور مردی که ازخودش نشان دادیادوخاطره ی اسوه های لشگر 10سیدالشهدا(ع) و گردان حضرت قاسم(ع) ،مانند شهیدمرتضی زارع، حمزه دولابی، بهرام نوری و…. زنده کرد و الگویی شد برای رزمندگان ،نسل جوان ومایه غرور وعزت پیشوایش . روحش شاد و مقامش متعالی باد.

خوشحالم که توانستیم به وظیفه ای که بردوشمان بودعمل کنیم وازاین آزمایش الهی سربلند بیرون آییم.

این نصرت جزبه مدد الهی و نظر اهل بیت عصمت وطهارت (ع)میسّرنمی گشت که همه ی شما به آن اذعان دارید.

خاطرم هست صبح عملیات فرمانده لشگر سردار جانباز فضلی به همراه جانشینش سردار شهید یدالله کلهر وارد منطقه ی عملیات، واقع در دژ غربی کانال ماهی که به تصرف بچه های گردان در امده بود، شدند. و در سنگری در کنار سایر نیروها و در زیر آتش سنگین دشمن مستقر گردیدند.آتش دشمن به قدری زیاد بود که از ما شهید و مجروح زیادی می گرفت.

در حوالی سنگر این دو عزیز یکی از نیروهای مسئول پشتیبانی لشگر 27 محمد رسول الله (ص) برادر عبادی و چند تن از همرزمان مان شهید شدند.

برادر عبادی درحال حرکت به سوی نیروهایش بود ناگهان سر مبارکش بواسطه ی اتش دشمن از بدن جدا شد و من ناظر این صحنه بودم او چند قدمی بدون سر حرکت کرد و سپس بر زمین افتاد و روح بزرگش به آسمان پر کشید روحش شاد ویادش گرامی.

من خود را به حضور دو فرمانده ی لشگر رساندم و به این دو عزیز عرض کردم شما اینجا چه می خواهید؟ مگر نمی بینید اتش سنگین است؟ نیازی نیست که اینجا باشید، ما هستیم! اگر برای شما اتفاقی بیفتد هدایت لشگر به عهده ی چه کسانی خواهد بود؟ با اصرار و التماس خواستم که به عقب برگردند.

این دو بزرگوار در جواب به من فرمودند آمده ایم تا از نیروهای بسیجی روحیه بگیریم.

ولی آنها در اصل با حضورشان به ما روحیه می دادند و انصافا هم حضورشان نقش موثری در افزایش روحیه ی بچه‌ها داشت.

در سپاه اسلام، چه نیروهای رده بالا و چه رده پایین همه یکسان و برابرند و این امر یکی از دلایل پیروزی و موفقیت ما در جنگ بود.

شما حماسه آفرینان دست تمام مدعیان و قهرمانان تاریخ را بسته و آن ها را مات و مبهوت عظمت خویش گردانیدید.جان بر کف به میدان رفتید و مرگ را به بازی گرفتید.شما شیرمردان با جهاد و فداکاری خالصانه و با ابراز ایثار و گذشت نسبت به همرزمان خود درمیدان آتش وخون با استقامتی وصف ناشدنی در منطقه ی شلمچه و جنگ تن با تانک و تن به تن با دشمنی تا بن دندان مسلح،امنیت و عزت را برای ایران عزیز و هموطنان غیورمان به ارمغان آورید و دل امت و امام را شاد کردید که شادی امت و امام به شادی رسول الله اعظم بدل شد و دل مستضعفین جهان را شاد نمودید. خدایتان اجر جزیل وصبرجمیل عطانماید.

یدالله فوق ایدیهم، شما دلیرمردان و بنده به عنوان خادم شما خوب می دانیم در آن ایام، دست قدرت خدای قادر مطلق در لحظه به لحظه ی میدان نبرد بالای سر ما بود. 

حضورش بر همگان مشهود بود و اگر چنین نبود مقابله و پیروزی با دشمنی که به پشتیبانی کفر و استکبار جهانی دل خوش کرده بود ممکن نمی شد. جود و احسان و لطف و کرم خاصش شامل حال شما مومنین و متقین گشت تا پیروز میدان گردیدید. ما نوجوانان و جوانان آن زمان به پیروی از مولایمان حضرت قاسم بن الحسن(ع)که مرگ درکامش شیرین تر از عسل می نمود، با دلی پاک و نیتی خالص ندای هل من ناصر آن پیر جماران را با گوش جان شنیدید و دعوتش را لبیک گفتید. یادم نمی رود راز و نیازهای شبانه تان را  از دوری معشوقتان (الله) بی تاب بودید و برای رسیدن به او سر از پا نمی شناختید.

چشمان بصیر، شما را آسمانی می دیدند و می‌دانستند این عالم برای شما قفسی تنگ و تاریک است. الابذکرالله تطمئن القلوب،آن چنان با معبود خود انس گرفته بودید و اطمینان خاطر داشتید که عارفان و زاهدان پیر طریق را حیران می کردید. ضعف و سستی و ترس در شما راه نداشت،‌ عقل از درک عظمت این قدرت و پایداری و شجاعت باز مانده بود. شما رزمندگان گردان حضرت قاسم (ع) تجلی عشق و محبت الهی بودید که در نثار جان خویش از دیگران پیشی می گرفتید و مصداق تام فداکاری بودید. خدا را شاکرم که نسل جوان امروز الگوهایی چون شما دارند. شما دلاورمردان، تقوای الهی پیشه کردید و با تلاش مثال زدنی خود، غیر ممکن را ممکن نمودید.

یادم نمی‌رود؛

کمی و کاستی ها را!

فشار و سختی های وارده از سوی دشمن را!

درشب عملیات فریاد الله اکبر و یامهدی ها را!

ناله ها و زمزمه های شبانه را!

حجم آتش های سنگین و سبک را!

تیر مستقیم تانک ها و کالیبرها را!

تک تیراندازها را!

مجروحین مظلوم ومعصوم درخون غلتان را!

آخرین زمزمه ی زیرلب‌ها را!

یازهرا و یاحسین ها را!

لبان تشنه ی شهیدان را!

خنده های لحظه عروجشان را!

شهادتین ها را!

نامه های خونین در جیب ها را !

امداد های غیبی را !

پیکر مطهر شهیدان بر خاک افتاده در کربلای شلمچه را !

گریه های جا ماندن از سفر را !

19 شبانه روزخواب به چشمان مبارکتان نیامد.

با نیتی خالص و عنایتی ویژه از جانب خدای حفیظ و رقیب مقاومت کردید.

شما مظهر عشق و صفا و شاهد و ناظر به خون غلتیدن برادران و پدران و همرزمانتان بودید.

منطقه ی شلمچه و غرب کانال ماهی، که دشمن در آن مستقر بود مملو از سنگرهای مستحکم و نونی شکل، موانع مصنوعی و طبیعی، تانک ها، پی ام پی، نفر بر و سایرتجهیزات  و نیروهای زبده ای بود، که مقابله با آن ها نیرویی فراتر از  تصور و توان ما لازم داشت. که این نیرو با توکل به خدا و استمداد از حضرات معصومین علیهم السلام و امداد های غیبی تامین شد.

هم چنین در منطقه ی نهر جاسم و نونی ها و روی دژ آجرلو و نخلستان شمال شهر بصره و جزیره ی شلحه-یا ام الطویل- درکنار اروند رود غوغا کردید و برای رضای خدا و پیروزی سپاه میهن و شهادت در دامن مولای مان امام حسین(ع) از هم پیشی می گرفتید.

نمی توانم، نمی شود! قلم، زبان ، از تصویر بیان حماسه و فداکاری و ایثار شما قاصر است.

برادران شهیدم دل تنگتان هستم ،و یاد شما وجودم را لبریز از غم فراق می کند. تسلی بخش این غم، خانواده و فرزندان و خاطرات به جای مانده از شماست. با یادتان خاطرم را بهشتی میکنم و تمنا دارم ما جاماندگان را فراموش نکنید.

بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در        الّا شهیدعشق به تیر از کمان دوست

 

برگرفته از سایت گردان حضرت قاسم(ع)

 

*قهرمانان مان را بشناسیم

 سردارجانباز حاج عباس قهرودی با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به سپاه پیوست و در زمره پاسداران گردان دو سپاه در پادگان ولیعصر تهران مشغول شد. او در کنارسردارانی همچون شهید محمد بروجردی و موحد دانش و رستگار و جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان در مبارزه با ضدانقلاب در کردستان، گنبد و فتنه خلق عرب و ترک شرکت نمود و بعد از شروع جنگ تحمیلی به جبهه های جنوب آمد و در عملیات فتح المبین و بیت المقدس با لشگر محمدرسول الله(ص) شرکت نمود. سردار قهرودی در عملیات والفجر مقدماتی در کنار شهید حسین یاری نسب به عنوان فرماندهی یکی از گروهان‌های عمل کننده و همچنین معاونت گردان قرار گرفت و در حین درگیری با دشمن در حالی‌که با گروهان خود در کانال های معروف فکه (کانال حنظله) توسط دشمن  محاصره شده بودند به سختی مجروح گردید.

او هنوز بهبودی کامل پیدا نکرده بود که در عملیات والفجر یک با مسولیت معاونت گردان حنظله از لشگر27 حضرت رسول با شهید اینانلو وارد عملیات شد و این بار هم گردان حنظله به حلقه محاصره دشمن درآمد و باز حماسه دیگری خلق شد.

سردار قهرودی با تاسیس تیپ سیدالشهداء(ع) به این یگان پیوست و به عنوان معاون گردان حضرت قاسم(ع) و بعد با شهادت شهید مرتضی زارع، با فرماندهی گردان حضرت قاسم (ع) وارد عملیات والفجر2 گردید. در عملیات خیبر با پذیرفتن فرماندهی گردان عاشورا از تیپ سیدالشهداء(ع) که از پاسداران تهران تشکیل شده بود با انتقال نیروها با هلیکوپتر در پشت مواضع دشمن پیاده شد و در نبردی سخت یک پای خود را از دست داد.

عباس قهرودی علاوه برحضور در جبهه و قبول فرماندهی گردان‌های عملیاتی، در تهران با شهید بهرام شهپریان هسته اولیه هوابرد سپاه پاسداران را تشکیل داد و در مناسبتی با پریدن از هواپیما بر روی میدان آزادی هنگام سخنرانی رییس جمهور وقت(مقام معظم رهبری) با یک پا در کنار جایگاه با چتر به زمین نشست که حیرت همگان را برانگیخت. این جانباز قهرمان در عملیات‌های مختلف با مسوولیت فرماندهی گردان حضور داشت. در کربلای 2 و 4 و 5 با گردان حضرت قاسم(ع) به دشمن یورش برد و درگیری گردان حضرت قاسم(ع) با دشمن در اطراف اروند صغیر و جزیره شلحه در کربلای 5 سندی است بر دلاوری های این عزیز.

در سال 66 و بعد از عملیات کربلای 8 عباس قهرودی با گردان حضرت قاسم (ع) به سردشت رفت و در عملیات نصر4 شرکت نمود او زمستان سال 66 فرماندهی تیپ عاشورا از لشگرده سیدالشهداء(ع) را به عهده گرفت و تا آخرین روز دفاع مقدس در این سمت بود. سردارجانباز حاج عباس قهرودی با تیپ عاشورا در عملیات‌های بیت المقدس 4 و6 شرکت کرد و در اواخر مردادماه سال 67 مقابل یورش مزدوران بعثی عراق که قصد تصرف اهواز را داشتند قرار گرفت و با هدایت نیروهایش در این درگیری تلفات سنگینی را به دشمن تحمیل نمود.

کارنامه آخرین عملیات آفندی لشگرده سیدالشهداء(ع) به نام تیپ عاشورا و فرمانده آن عباس قهرودی در اولین روزهای شهریورماه 67 درجاده مهاباد بوکان به ثبت رسیده است.این سردارجانباز با 17 بار مجروحیت  و جانبازی بالای 70 درصد و سابقه حضور در جبهه بیش از 110 ماه بی ادعا در گوشه ای از شهر شلوغ تهران مهمان ماست و در آرزوی شهادت و رسیدن به یاران شهیدش روزگار میگذراند. 

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/11/15 11:31:16
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:21 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وداع یاران قبل از عملیات...

 
وداع یاران قبل از عملیات...
تصاویری از جبهه ها 

وداع یاران قبل از عملیات...




سقای جبهه


شهید حاج ابراهیم "همت....فرمانده " لشکر 27 محمد رسول الله (ص)



نگارنده : fatehan1 در 1392/11/15 11:25:29
 
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:22 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که با خط خوش نوشت، شهادت

شهیدی که با خط خوش نوشت، شهادت
علیرضا خط خوشی داشت. با همان خط خوش، شهادت را در 26 خرداد 1365 بر صفحه‌ی زندگی خود حک کرد.


علیرضا از همان اول آرام و قرار نداشت. مشکلی که پیش می آمد محکم، مانند کوه می ایستاد. بر خلاف هم سن و سالانش گریه کردن برایش مفهومی نداشت. می گفت:  مرد که گریه نمی کند.

مدرسه که می رفت همیشه به عنوان شاگرد اول شناخته می شد. سعی می کرد در جلسات مذهبی و گروه های دانش آموزی شرکت کند و اوقات خود را با جلسات مذهبی پر کند.

از بین 12 گلبرگ گروه انقلابی امام که علیرضا هم یکی از آنها بود، 7 نفر پرپر شدند. علی رضا مثل تیری که از کمان کشیده شود، پر سرعت بود و در هر زمینه ای در کوتاه مدت پیشرفت می کرد.

انقلاب که پیروز شد تازه از دانشگاه خواجه نصیر طوسی در رشته مهندسی برق مدرک گرفته بود. هنوز مهر و امضای مدرک دانشگاهی خشک نشده بود که  راه خود را به سمت پادگان کج کرد.

علیرضا را همیشه با کوله خاکی رنگش می شد، شناخت. همان کوله خاکی که دفعه‌ی آخر بدون علیرضا به تهران برگشت و تنها یک کاغذ از شهادتش خبر داد و آدرس خانه را درآن به یادگار گذاشته بود.

علیرضا خط خوشی داشت. با همان خط خوش، شهادت را در 26 خرداد 1365 بر صفحه‌ی زندگی خود حک کرد.

خوب یادم است. آخرین باری که به مرخصی آمد، چشم هایش شیمیایی شده بود. می شد آغاز یک راه بی پایان را در نگاهش دید.

هنوز دوربین عکاسی، وسایل خطاطی، عکس هایش روی دیوار، همه و همه رفتن علیرضا را باور نکرده اند. حتی آخرین عکسش در غروبی که روی نیمکت، غربت لحظه ها را به آغوش کشیده بود.

 پیروزی را از چشمان امامش خوانده بود. آنجا که روی کمدش نوشته بود؛ جنگ، جنگ، تا پیروزی.

نام: علیرضا احمدی

تاریخ تولد:  1344/09/14

دانشگاه: صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی،  کارشناسی رشته مهندسی برق

محل شهادت: قلاویزان

تاریخ شهادت: 1365/03/26


نگارنده : fatehan1 در 1392/11/14 11:23:23
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:23 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یادداشت شهید هاشمی‌نژاد در زندان شهربانی+دست‌خط

یادداشت شهید هاشمی‌نژاد در زندان شهربانی+دست‌خط
در بخشی از نوشته شهید هاشمی‌نژاد آمده است: فراز و نشیب زندگی گاهی موجبات سعادت انسان را آماده می‌کند و از آن جمله حوادثی که منجر به سر بردن اینجانب در خدمت جمعی از علما و وعاظ و دانشمندان در زندان موقت شهربانی طهران گردید.

 

 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد به تاریخ 5 مرداد 1311 هجری شمسی در بهشهر استان مازندران متولد شد. وی دروس حوزوی را در حوزه علمیه آیت‌الله کوهستانی در روستای کوهستان در سطح دروس مقدماتی و مقداری از درس سطح فقه و اصول را به پایان رساند. سپس عازم حوزه علمیه قم شده و به ادامه تحصیل در زمینه فقه و اصول پرداخت.

وی از محضر اساتید بزرگی بهره برد و در درس خارج فقه و اصول حضرات آیات عظام بروجردی، علامه طباطبایی و امام خمینی(ره) شرکت کرد و از اساتید دیگر آیت‌الله صدوقی، سید رضا صدر، آیت‌الله مجاهدی و مرحوم داماد کسب علم نمود؛ وی در سال 1340 پس از رحلت آیت‌الله بروجردی به مشهد مقدس مشرف شد و در درس آیت‌الله میلانی و آیت‌الله شیخ مجتبی قزوینی به تحصیل پرداخت.

شهید هاشمی‌نژاد سال 1335 در 25 سالگی با خواهر سید حسن ابطحی ازدواج کرد و خطبه عقد آنها در جوار حرم مطهر حضرت رضا(ع) با حضور آیت‌الله میلانی جاری شد.

وی از سال 1340 به سفرهای تبلیغی در شهرهای مختلف عازم می‌شد و در سال 1343 با همکاری سید حسن ابطحی کانون بحث و انتقاد دینی را جهت ارشاد نسل جوان بنا نهادند. این کانون دارای دو شعبه بود که شعبه مرکزی آن در مسجد صاحب الزمان(عج) واقع در فلکه صاحب الزمان (عج) قرار داشت. این کانون تا سال 1351 ادامه داشت تا اینکه ساواک سخنرانی و پاسخگویی به سؤالات جوانان را از ناحیه شهید هاشمی‌نژاد ممنوع کرد اما سید عبدالکریم همچنان به مبارزات سیاسی خود ادامه داد و آشکارا جنایات خاندان پهلوی را آشکار می‌کرد و بارها و بارها در این خصوص بازداشت و زندانی و مورد شکنجه قرار گرفته بود.

در سال 1342 در ایام دهه فاطمیه مجالسی در سطح شهر مقدس مشهد برپا شد؛ شهید هاشمی‌نژاد ابتدا در منزل اخوان فاطمی واقع در کوچه عباسقلی‌خان، جنب گرمابه اسلامی منبر می‌رفت و در شب‌های 21 و 22 و 23 سال 1342 در مسجد فیل واقع در پایین خیابان منبر داشتند و در آنجا درباره حقوق زن و انجمن‌های ایالتی و ولایتی و کاپیتولاسیون صحبت می‌کردند که در شب سوم روز سه‌شنبه 23 مهر 1342 مأمورین شهربانی مسجد را محاصره کردند و قصد بردن شهید هاشمی‌نژاد را داشتند.

در همان شب‌ها رادیو بی‌بی‌سی اعلام کرد که در مشهد حادثه مسجد فیل را که از نادرترین حوادث است، شیر بچه‌ای در مشهد به وجود آورده است. بعد از آن شهید هاشمی‌نژاد بارها و بارها دستگیر و زندانی شدند تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 که از زندان آزاد شدند و در سنگر دبیر کل حزب جمهوری اسلامی مشهد جهت ارتقای سطح آگاهی‌های اعضا و حزب جوانان خدمات شایسته‌ای را انجام دادند. سپس وی با رأی قاطع مردم استان مازندران به مجلس خبرگان راه یافته و در تصویب قوانین حیاتی چون ولایت فقیه بیشترین نقش را ایفا کردند.

در قضایای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یکی دو بار به همراه رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه‌ای به مناطق جنگی رفته و در افشای خیانت‌های بنی‌صدر ملعون و جبهه متحد لیبرال‌های سلطنت‌طلب و منافقین سهم بسزایی داشتند.

نقشه ترور شهید هاشمی‌نژاد از درون سازمان منافقین طرح‌ریزی شد و صبح روز هفتم مهر ماه 1360 همزمان با شهادت حضرت جواد الائمه (ع) طبق معمول در کلاس درس حضور یافته و ساعت 8 صبح هنگامی که در حال خروج از حزب بودند در محل درب خروجی حزب جمهوری اسلامی به خیل شهدا پیوست و پیکر پاکش در حرم مطهر حضرت علی بن موسی الرضا (ع) به خاک سپرده شد؛ مدت زندگی شهید هاشمی‌نژاد 49 سال و 2 ماه و 2 روز بوده است.

آنچه مشاهده خواهید کرد گوشه‌ای است از دست نوشته‌های شهید هاشمی‌نژاد که در زندان شاهنشاهی به نگارش در آمده است.

                                                                   ***

 

فراز و نشیب زندگی گاهی موجبات سعادت انسان را آماده می‌کند و از آن جمله حوادثی که منجر بسر بردن اینجانب در خدمت جمعی از علماء و وعاظ و دانشمندان در زندان موقت شهربانی طهران گردید موجب موفقیت‌‌های فراوانی برای حقیر بوده است آشنایی با فاضل ارجمند جناب آقای سید ناصر صدری را باید یکی از موفقیت‌های زندگی خود قطعا به شمار آورم و امید است خداوند معظم له و نویسنده را همواره برای رسیدن به عالیترین مدارج کمال مدد و یاری فرماید.

تهران زندان موقت شهربانی-سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد

14 صفر المظفر 1383

 

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/11/13 10:21:35
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:24 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که به قولش عمل کرد ....

 
شهیدی که به قولش عمل کرد ....
بی خبر از همه جا به همسرش قول داده بود ببردشان مشهد، پابوس امام رضا علیه السلام؛ ساعتی بعد عراق حمله ی وحشیانه ی اش را آغاز کرد؛ جنگنده هایشان آمدند ویران کردند و رفتند

 

افسران - شهیدی که به قولش عمل کرد ....

.


برای تلافی 140 فروند جنگنده ی ایرانی به سمت عراق حمله کردند؛ خالد حیدری، از برادران اهل تسننِ ساکن مهاآباد، خلبان یکی از این جنگنده ها بود.


موقع رفتن، همسر خالد به او می گوید: پس سفر مشهد چه می شود؟


خالد می گوید: بر می گردم و می برمتان حتمن.خالد میرود به آسمان و همان روز اول جنگ شهید میشود و پیکرش باقی میماند در عراق. بعد از 32 سال بچه های تفحص پیکر او را همراه چند شهید دیگر پیدا میکنند و به ایران منتقل می کنند. اما نقطه ی اوج ماجرا آنجایی است که از کمیته ی تفحص برای خانواده ی شهید بلیط هواپیما گرفتند و گفتند


شهدا را ابتدا برای زیارت به مشهد می برند.


شهید خالد حیدری بعد از 32 سال به قول خود عمل کرد... 

شهید خالد حیدری

خالد حیدری که از او با عنوان نخستین شهید خلبان دوران دفاع مقدس یاد می‌شود، در سال 1329 در روستای قلقله از توابع شهرستان مهاباد چشم به جهان گشود.

وی علاقه خاصی به ادبیات و شعر داشت و در نقاشی سیاه قلم و خوشنویسی به حدی تبحر داشت که آثار ماندگاری از خود در این زمینه به یادگار گذاشته است.

زندگینامه: خالد حیدری

او در سال 1350 برای گذراندن دوره مقدس سربازی در نیروی هوایی مشغول به خدمت شد.

پس از سپری کردن دوره خدمت سربازی در آزمون ورودی دانشکده خلبانی شرکت کرد و با قبولی در این آزمون به نیروی هوایی و دانشکده خلبانی وارد شد.

خالد حیدری پس از طی دوره یک ساله مقدماتی در ایران سال 1353 جهت فراگرفتن دوره‌های تکمیلی به مدت دو سال به امریکا اعزام شد.

وی پس از آموزش پرواز با هواپیماهای تی 37 و تی 38 و اف 4 به عنوان خلبان شکاری به ایران بازگشت و پس از 6 ماه حضور در پایگاه یکم شکاری در سال 1356 به پایگاه سوم شکاری منتقل شد.

خالد حیدری با آغاز جنگ تحمیلی همگام با سایر خلبانان شجاع به پاسداری از آسمان میهن خویش پرداخت.

وی سرانجام در ساعت ۵ عصر روز 31 شهریور سال 1359 در عملیاتی معروف به "انتقام" در حالی که به همراه تیم آلفارد از پایگاه سوم شکاری مامور بمباران پایگاه هوایی کوت در استان میسان عراق بود هواپیمایش مورد اصابت یک فروند موشک سام قرار گرفت و در رودخانه دجله سقوط کرد و به همراه کمکش محمد صالحی به شهادت رسید.

پس از سال‌ها در جریان لایروبی رودخانه دجله لاشه هواپیمای شهید حیدری به دست آمد.

خالد حیدری به عنوان اولین شهید برون‌مرزی نیروی هوایی در دوران دفاع مقدس و نیز شهید وحدت در استان آذربایجان‌غربی شناخته می‌شود.

تندیس خلبان شهید خالد حیدری، نخستین خلبان شهید نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در کنار ماکت هواپیمای آن شهید بزرگوار، در ورودی مهاباد - ارومیه نصب شده است.

فیلم سینمایی آلفارد روایت زندگی و نحوه شهادت خالد حیدری و محمد صالحی است که توسط هوشنگ میرزایی به تصویر کشیده شده است.

زندگینامه: خالد حیدری

خاطرات همسر شهید خالد حیدری:

آخرین روز تابستان 59 در همدان پایگاه سوم شکاری نوژه بودیم. مرخصی داشت و در خانه ماند. به دلیل حمله هواپیماهای عراقی مرخصی‌اش لغو شده بود و باید می‌رفت. من مخالفت می‌کردم اما او مدام مرا قانع می‌کرد و اصرار به رفتن داشت.

یادم می‌آید روز اولی که عراق حمله کرد، بعد از دو ساعت که می‌خواست از خانه خارج شود، گفت:" من می‌روم شاید برگشتنی نباشم، نزد مادرم برو، اینجا امن نیست." ساکی که نقشه‌های جنگی‌اش در آن بود را برایش حاضر کردم و به خواست خودش تکه‌ای از موهای دخترمان "طلا" را برایش گذاشتم.

هر کس یک بار شهید حیدری را می‌دید شیفته‌اش می‌شد و دوست داشت دوستی و دیدارش را ادامه دهد.

وقتی شهید شد ما خبر نداشتیم. تا اینکه همه همرزمانش بازگشتند اما خبری از او نشد. ماموریت او خارج از مرزهای ایران بود و من همواره منتظر بازگشتش بودم.


نگارنده : fatehan1 در 1392/11/13 9:30:46

 

دوشنبه 11 خرداد 1394  11:25 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تقسیم مهمات به روش حاج همت

تقسیم مهمات به روش حاج همت
نارنجك به بچه‌هایی بدهید كه كاركشتگی داشته باشند. به سپاهی‌ها، چون خوب بلدند از نارنجك استفاده كنند، هر كدام دو عدد بدهید.

     
با خواندن این مطلب كه برشی است از كتاب همپای صاعقه به خوبی در می یابید كه خدا تنها خرمشهر را آزاد نكرد. بلكه سراسر جنگ تحمیلی اگر مشمول عنایت خدا نمی شد باید با امكانات موجود، خاك ایران با تجهیزات جنگی عراق كه از چندین قدرت جهانی مورد حمایت بود، به توبره كشیده می شد.

پس از انتقال گردان های آسیب دیده به پشت خط، در آخرین ساعات شامگاه یكشنبه دوازدهم اردیبهشت 1361، به دستور احمد متوسلیان، نشست توجیهی با هدف بررسی مانور مرحله دوم عملیات بیت المقدس با حضور كلیه رده های ستادی و عملیاتی تیپ 27 محمد رسول الله (ص) تشكیل می گردد. در این جلسه، ابتدا همت ضمن تشریح عملكرد تیپ در مراحل اولیه عملیات، در خصوص چگونگی حفظ مواضع به دست آمده و ادامه پیشروی به سمت خرمشهر می گوید:

همت: ... دشمن در شمال «خونین شهر» یك كانال احداث كرده و آن را به رودخانه متصل كرده است؛ طوری كه اگر هر زمان احساس خطر بكند، بیاید و داخل این كانال را آب بیندازد و به این ترتیب، راه پیشروی ما را به «خونین شهر» سد كند. پس این منطقه، نقطه بسیار خوبی برای دفاع و پشتیبانی محسوب می شود؛ چون در مرحله بعدی عملیات كه فردا شب آغاز می كنیم، پشت این كانال برای ما بهترین نقطه پدافندی خواهد بود. آن خاكریز سرتاسری را هم كه دشمن زده، خاكریزی است كه آن را تا مرز برده است. خاكریز سوم دشمن هم، در واقع پشت آن نقطه پدافندی ما خواهد بود. اگر به یاری خدا خوب پیشروی كردیم، در مرحله بعدی هم سرازیر می شویم سمت «خونین شهر».

حالا می رسیم به مشكلات تیپ خودمان: مسأله اول، مشكل چگونگی جاكن كردن نیرو و بردن آن به خط و دادن یك خط پدافندی به آن است. این مشكل را ما باید به نحوی حل كنیم. این كه نیرو را چه جوری ببریم در خط تا آسیب كمتری ببیند؛ چون دشمن مدام دارد خط تیپ ما را می كوبد.

مسأله دوم، توجیه فرماندهان گروهان ها و دسته هاست كه با این وقت كمی كه داریم، چطوری می خواهیم آنها را توجیه كنیم. اگر در این خصوص وسواس به خرج می دهیم؛ به این خاطر است كه جنبه تكلیفی دارد. آشنایی و توجیه نیروها خیلی مهم است.

مسأله دیگر اینكه - برادرمان حاج آقا متوسلیان اینجا حضور دارند و در جریان هستند - ما دفعه پیش كمبود اسلحه داشتیم؛ كمبود فانسقه و قمقمه و غیره داشتیم كه ان شاءالله باید یك طوری این كمبود را جبران كنیم؛ یا این كه در توزیع آنها سقف نسبی را در نظر بگیریم.

مسأله بعدی در مورد وضعیت دشمن در منطقه است؛ آن چیزی كه تا به حال مشاهده شده، این است كه نیروهای پیاده عراقی در منطقه زیاد حضور ندارند. هر چه هست، نیروی زرهی است كه من اینجا اسامی تعدادی از آنها را یادداشت كرده ام: تیپ 6 از لشكر 3 زرهی، تیپ 12، تیپ 17 و تیپ 10. همان طور كه اطلاع دارید، تیپ های 17 و 10، تیپ های زرهی عراقی هستند. پس لشكر 3 زرهی و لشكر 11 پیاده عراق، الان در منطقه حضور دارند، البته لشكر 11 لشكری پیاده است. عمده قوای آن در خونین شهر مستقر شده و در این قسمتی كه می خواهیم فردا شب در آن عمل كنیم، حاضر نیست و آنچه در منطقه حاضر است نیروهای جمعی گردان های متفرق و «جیش الشعبی» عراق هستند.

در قسمت «خونین شهر» بیشترین حجم نیروی دشمن مستقر شده كه مركز قرارگاه فرماندهی لشكرهای 3 و 11 عراق هم در «شلمچه» قرار دارد. به همین دلیل اگر به یاری خدا ما بتوانیم برسیم، شلمچه خودش به شدت تهدید می شود؛ تهدید بسیار سخت است از همین رو، دشمن ترسش زیاد شده و درصدد است كه مثل «شوش» و «رقابیه» در فتح المبین، سازماندهی ما را به هم بزند و عمدتاً این كار را از طریق شنود روی مكالمات بی سیم ما انجام می دهد كه باید حواسمان جمع باشد تا دشمن نتواند بهره ای ببرد.

می رسیم به مسأله ادغام گردان ها. گردان انصار با گردان 144 ارتش ادغام می شود و صبح اول وقت هم می رود تا در خط مستقر بشود.

رضا چراغی: حاج آقا، با توجه به اینكه گفتید دشمن منطقه را زیر آتش توپخانه اش گرفته و احتمال كشف حمله ما در آنجا نود درصد است، برای جلوگیری از این كار، چه پیش بینی ای شده است؟!

همت: پیش بینی تئوری نشده، بلكه ما آنجا عمل خواهیم كرد، برادر رضا.

چراغی: یعنی به چه شكل؟ شما دارید هشت تا ده گردان آنجا وارد عمل می كنید.

همت: دیشب كه بچه ها آنجا را شناسایی می كردند، دشمن منور می زد، دیدیم یك مزیت خوبی آن منطقه دارد. گستردگی جلوی خط دشمن خیلی زیاد است. بچه هایی كه برای شناسایی رفته بودند، دیدند حدود سه كیلومتر جلوی دشمن باز است كه اگر تا بیست و چهار ساعت به دشمن فرصت بدهیم، می آید و این سه كیلومتر فاصله را پر می كند و می آید كانال [آب گرمدشت] را هم می بندد تا بچه ها راه عبور نداشته باشند. این سه كیلومتر جلوی دشمن، محل گسترش خوبی برای ما محسوب می شود. این یك مزیت؛ دیگر اینكه دشمن توی این منطقه غرب جاده آسفالت تا نوار مرزی سنگرهای خیلی خوبی ایجاد كرده. اگر طی درگیری، بچه ها مرحله به مرحله سنگرها را بگیرند، راحت می توانند آنجا جان پناه بگیرند. سنگرهایش عین سنگرهای تانك او در كردستان است. دیده اید كه؟ الان اینجا تا نزدیكی مرز، دشمن سنگر دارد. این سنگرها نقطه حفاظ خوبی برای بچه های ما محسوب می شوند.

چراغی: این سنگرها تا مرز امتداد ندارند.

همت: چرا، سنگرهای تانك تا مرز عراق امتداد دارند. باید بنای كار را گذاشت در اینجا و كار را تمام كرد.

اسماعیل قهرمانی: حاج آقا، رفت و آمد دشمن الان در كجای این منطقه است؟

همت: الان بیشترین رفت و آمد دشمن از این جاده شوسه ای است كه در منطقه وجود دارد.

قهرمانی: سوال ما این است كه رفت و آمد دشمن الان از كجاست؟

همت: وقتی از جاده «تنومه» بیایی، یك پل جدیدالاحداث هست. دشمن این پل را زده كه از آن بكشد بالا و وارد بشود. در ضمن دشمن احداث جاده های فرعی را هم پیش بینی كرده.

قهرمانی: الان اگر بچه های ما بروند با دشمن مقابله كنند، آیا عراق نمی تواند رفت وآمد كند؟

همت: بچه هایی كه برای شناسایی رفته بودند، به دشمن كمین زدند و تعدادی از ماشین هایش را هم غنیمت گرفتند. اگر در این مرحله، دشمن بیاید جلوی مرز، بچه ها می توانند راهش را سد كنند، یعنی نیروهای ما از یك نقطه بروند و جاده دشمن را ببندند. به یاری خدا اگر عملیات خوب انجام بشود و ما بیاییم تا جاده مرزی، بسیاری از مسایل این محور حل می شود؛ یعنی دشمن در خونین شهر به خطر می افتد و راه های ارتباطی اش قطع می شود كه در آن صورت، ما به راحتی می توانیم روی آن عملیات كنیم.

یكی از حضار: حاج آقا، امكان پاتك دشمن بیشتر از كدام سمت است؟

همت: از سمت مرز «بصره» به خاطر این كه برایش راحت تر است؛ به واسطه این كه اولاً خاكریزهایش وضع خوبی دارد. ثانیاً دشمن در آنجا خندق زده و از خندق نمی تواند تانك هایش را عبور دهد. بدون شك از روبه روی موضع شما پاتك های عراق بیشتر خواهد بود. اینجا یك محوری دارد كه زرهی خودش را بكشد بالا و مانور كند.

قهرمانی: حاج آقا، آبگرفتگی موجود از حیث وسعت كم است یا زیاد؟

همت: وسعت این آبگرفتگی، امشب كه رفته بودیم، كم به نظر می رسید؛ البته هوا هم تاریك بود و نمی شد دقیق تخمین زد. در ضمن، مطالبی را كه می گویم، برادران فرمانده گردان یادداشت كنند.

1. مهمات همراه، برای هر تفنگ «كلاش» دویست گلوله.

2. به هر آر.پی .چی زن به شرط آن كه در توان ما باشد و كمك های آنها هم خوب باشد، نُه گلوله به آنها بدهید اگر گردان سی قبضه آر.پی.چی دارد، هر قبضه نه گلوله؛ به عبارتی، دویست و هفتاد گلوله بگیرید و به گردان ها تحویل بدهید.

3. نارنجك دستی؛ در صورت موجود بودن، به افرادی كه بتوانند از آنها استفاده كنند، دو عدد بدهید. این توزیع نارنجك ها را واگذار می كنیم به تدبیر خود فرمانده گردان؛ چرا كه زمین منطقه، دشت است و اگر یك نفر اشتباهاً نارنجك دستی به كار ببرد، بچه های خودی را هم می زند. نارنجك به بچه هایی بدهید كه كاركشتگی داشته باشند. به سپاهی ها، چون خوب بلدند از نارنجك استفاده كنند، هر كدام دو عدد بدهید.

4. جیره جنگی، همان مواد خوراكی بسته بندی شده است. یك مقدار كنسرو بگیرید، یك مقدار كمپوت بگیرید، آبلیمو هم بگیرید.

محمود نیكومنظر [مسئول تداركات تیپ 27]: حاج آقا، اصلاً می گویند از طرف تداركات قرارگاه كربلا بخشنامه شده كه لوبیا و كنسرو به بچه ها ندهند. الان بچه ها همه اش كنسرو می خورند. خُب، مریض می شوند و توانایی شان را از دست می دهند.

همت: پس برادرها توجه داشته باشید كه كنسرو لوبیا نگیرید.

5. تداركات توجه داشته باشد كه حتماً پشت سر گردان ها تویوتاهای پر از آب یخ و مهمات را راه بیندازد.

6. مطلب دیگر این كه در روز عملیات و بعد از آن، به بچه ها آبلیمو زیاد بدهید تا زیاد احساس خستگی نكنند و آب به آب نشوند.

7. موضوع دیگری كه لازم است برادرها حتماً به آن توجه داشته باشند، این است كه احتمال دارد دشمن در این حمله از گازهای سمی استفاده كند و چون ما ماسك ضدگاز نداریم، فرماندهان محترم توجه داشته باشند در چنین مواقعی، نیروها را بكشند به روی خط الرأس.

برادرهای عزیز، توجه داشته باشند: شب حركت و حتی شده تا آخرین لحظه قبل از حركت، آمار كلیه پرسنل را از پرسنلی بگیرند. مسئولیت شرعی دارید اگر آمار این بچه ها را ندهید یا این كه برایشان «پلاك هویت» نگیرید. نیروهای تعاون را توجیه كنید تا خوب به وظایف شان عمل كنند.(فارس)

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/11/12 10:48:54
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:26 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«رضادیده‌بان» که بود؟

«رضادیده‌بان» که بود؟
دیده‌بان با تجربه‌ای مسئول هدایت آتش «خط» بود که به او «رضا دیده‌بان» می‌گفتند.او شب‌ها در سنگر ما می‌خوابید.وقتی آمد به او گفتم:«رضا جان یک قدری هم هوای ما را داشته باش.این نامردهای بعثی ...

 

 

 

 

از فردا صبح برنامه‌ریزی کردم که آمبولانس‌ها حق ندارند تا جلوی در اورژانس بیایند و باید همان پشت می‌ماندند و مجروح بوسیله برانکارد و به آهستگی به داخل اورژانس منتقل می‌شد.از رفت و آمدهای اضافی هم جلوگیری کردم. آن روز عراقی‌ها یکی از برج‌های دیده‌بانی ما را هم زدند. متأسفانه دیده‌بان که برادر فرمانده گردان بود شهید شد و ما نتوانستیم کاری برای او انجام دهیم. چند رزمنده دیگر که از ناحیه سر، ریه و .... مجروح شده بودند جزو بیماران ما بودند.

 

ساعت حدود 10:30 یا 11 آنقدر آتش دشمن شدید بود که احساس می‌کردم امید برگشتن وجود ندارد.این مساله باعث شد من که هیچوقت عادت به خاطره‌نویسی نداشتم شروع به نوشتن خاطراتم از حضور در جبهه کنم. یکی آیه الکرسی می‌خواند، دیگری دعا می‌کرد و برادر دیگرمان مشغول خواندن قرآن بود.در میان این حجم آتش دو پزشکیار جدید به پست امداد آمدند. آنها اهل یزد بودند و گفتند: ما را فرستاده‌اند که شما برگردید.

 

در حال پذیرایی از همکاران جدید و توضیح وضعیت کاری و داروهای موجود بودم که ناگهان سقف اورژانس پائین آمد و من فریاد زدم یا قمربنی‌هاشم(ع) و دیگر چیزی نفهمیدم.احساس کردم که در این دنیا نیستم اما کم کم به خود آمدم دیدم از سقف نوری به داخل می‌تابد و دست‌هایم سالم‌اند.به زحمت خودم را از زیر آوار بیرون کشیدم. بوی غلیظ باروت هوا را پر کرده بود، صدا می‌زدم اورژانس را زدند، ببینید مولوی و نجابت کجایند ولی آنقدر آتش سنگین بود که کسی از سنگر بیرون نیامد و کسی جوابم را نداد.

 

لحظاتی بعد چند نفر آمدند و مرا داخل سنگری بردند. پایم خونریزی شدیدی داشت. پا و دستم را پانسمان کردند و از سنگر خارج کردند که سوار آمبولانس کنند. دیدم آقای نجابت را می‌آورند. اصلا هوشیار نبود فکر کردم مشکل تنفسی پیدا کرده است. با سراسیمگی شروع به تنفس دادن دهان به دهان کردم، یکباره چشم‌هایش را باز کرد و پرسید: کجا هستم؟ خیلی خوشحال شدم و سراغ آقای مولوی را گرفتم.

 

آمبولانس من و یکی از پزشکیاران جدیدالورود را که به سختی مجروح شده بود به اورژانس مادر رساند. هر کدام از نیروها که ما را به این وضعیت می دید با حالت ناامیدی می گفت: «اورژانس راهم زدند؟!» از بین رفتن این واحد پشتیبان تأثیر منفی عجیبی در روحیه رزمندگان داشت. من از مسئولین خواستم هرچه سریع تر پست امداد را تجهیز و راه‌اندازی کنند.

 

بعدا فهمیدم که آقای مولوی هم از ناحیه پا مجروح شده و حالش خوب است ولی متأسفانه آن دو پزشکیار یزدی شهید شده‌اند. یکی پنج فرزند و دیگری شش فرزند داشت. تقدیر این بود که تنها دو ساعت در خط مقدم باشند و شهید شوند.من را به بیمارستان اهواز منتقل کردند و بعد از چند روز به بیمارستان شرکت نفت بردند.به خاطر مجروحیت پایم دو سه ماه نتوانستم دانشگاه بروم تا اینکه بهبود یافتم.


نگارنده : fatehan1 در 1392/11/9 9:34:4
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:27 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای زیارت امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) توسط خلبان ایرانی

ماجرای زیارت امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) توسط خلبان ایرانی
نیت کردم زیارت می‌کنم از طرف پدر، مادر، خانواده‌ام و همه ملت قهرمان ایران و تمام مسلمان‌های دنیا که آقا اباعبدالله را دوست دارند و از خداوند شفاعت آن بزرگوار را برای همه آنها آرزو کردم. سعی داشتم در تمام مدتی که دور ضریح می‌گشتم،‌ توجه‌ام را از غیر دور نگه دارم و با ذکر صلوات و یاد خدا، ارتباط بهتری داشته باشم. 
امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. 

نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است. 
 
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد. 
 
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت. 
 
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنج‌ها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
 

" ماه رمضان تمام شده بود و مردم از اطراف و اکناف عراق برای زیارت آمده بودند. زن و مرد، کوچک و بزرگ،‌ همه در اطراف حرم و داخل آن بساط پهن کرده بودند و بیتوته می‌کردند. همگی به اتفاق از درهای بزرگ وارد شدیم و به سوی حرم رفتیم. سلامی به مولا و مقتدایم نمودم و آنگاه به سوی کفشداری رفتم. 

کفشدار کفشهای ما را در کارتنی جدا قرار داد. به جلو ایوان رسیدیم. ابوفرح یک روحانی را که در گوشه‌ای نشسته بود صدا زد و از او خواست برایمان اذن دخول بخواند. او بلافاصله بلند شد و آمد. 

پس از اذن دخول همان روحانی اشاره کرد که وارد شویم. درهای ورودی را بوسه زدم و داخل شدم. نگاهم به ضریح افتاد. خدایا چه جلال و عظمتی! ناخودآگاه بغض گلویم را گرفت. 

حال عجیبی به من دست داده بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم این سعادت نصیبم شود و به پابوس آقا بیایم. در دل گفتم: خدایا تو بهترین هستی و هر کاری بخواهی می‌کنی. 

روحانی که اذن دخول خوانده بود ما را تحویل خادم دور ضریح داد. او هم با دیدن ما بلافاصله جلو مردم را گرفت و نصف ضریح را خلوت کرد تا ما بتوانیم به راحتی زیارت کنیم. 

به راحتی بر ضریح بوسه می‌زدم و جلو می‌رفتم. به قسمت بالای سر امام که رسیدیم خادم اشاره کرد اینجا جای خواندن نماز زیارت است. دو رکعت نماز به جای آوردم و طرف دیگر را زیارت نمودم. 

نگهبان‌ها در تمام مدت مرا مثل نگین در میان گرفته بودند. زیارت که تمام شد ابوفرح در حدود 4 هزار دینار پول داخل ضریح انداخت و سپس از حرم بیرون امدیم.


 
یکی از نگهبان‌ها با خود دوربین آورده بود. پس از گرفتن عکس و نوشیدن چای، تعدادی مهر و تسبیح از دور حریم خریداری کردم. عکس بزرگی از مولا را برداشتم که پولش را ابوفرح حساب کرد.
  
بین نجف و کوفه بلواری است به طول 15 کیلومتر. در کوفه پس از زیارت مسجد کوفه و محراب مولی (ع) به سوی ضریح مسلم ابن عقیل رفتیم. سپس ضریح هانی ابن عروه را زیارت کردیم. 

هر جا می‌رسیدیم عکس به یادگار برایم می‌گرفتند. به سوی خانه حضرت علی (ع) رفتیم. خانه امام حسن (ع) و امام حسین (ع)، خانه ام‌البنین و محلی را که مولا را در آنجا غسل داده بودند، زیارت کردیم. 

از چاهی که حضرت علی(ع) حفر کرده بود آب گوارایی نوشیدیم. سوار ماشین شده، به سوی کربلا حرکت کردیم. در 5 کیلومتری شهر کربلا، گنبد براق حضرت ابوالفضل العباس (ع) نمایان شد. بسیار برایم با عظمت و پرجاذبه بود. 


ابتدا به حرم آقا اباعبدالله الحسین (ع) وارد شدیم. از ابوفرح خواستم اجازه دهد مثل یک زائر عادی زیارت کنم و نیاز نیست کسی برایم اذن دخول بخواند. 

یکی از نگهبان‌ها که شیعه بود قبل از من اذن دخول را خواند و همگی وارد شدیم. در حالی که ضریح شش‌گوشه را می‌بوسیدم و دست می‌کشیدم از خداوند خواستم تمام آرزومندان زیارت آقا امام حسین (ع) را به آرزویشان برساند.


 
نیت کردم زیارت می‌کنم از طرف پدر، مادر، خانواده‌ام و همه ملت قهرمان ایران و تمام مسلمان‌های دنیا که آقا اباعبدالله را دوست دارند و از خداوند شفاعت آن بزرگوار را برای همه آنها آرزو کردم. سعی داشتم در تمام مدتی که دور ضریح می‌گشتم،‌ توجه‌ام را از غیر دور نگه دارم و با ذکر صلوات و یاد خدا، ارتباط بهتری داشته باشم.  
 

حرم امام حسین (ع) مانند مشهد همیشه زائر زیادی دارد ولی در عراق زیارتگاه‌ها تقسیم‌بندی نشده و زن و مرد اجباراً مختلط زیارت می‌کنند. 

نماز زیارت و سپس نماز ظهر را در حرم خواندم. برای غریبی و مظلومیت آقا اشک ریختم و با دیگر زائران همنوا شدم. نمی‌توانستم از ضریح دل بکنم. مجدداً و در چند مرحله بوسه بر ضریح زدم تا شاید عطش درونم را التیام بخشم. 

پس از زیارت، همان نگهبان شیعه ما را به ضریح حبیب ابن مظاهر و گودی قتلگاه راهنمایی کرد. مردم عادی با دیدن من که در محاصره 10 نفره زیارت می‌کردم توجه‌شان جلب شده بود. خیلی دوست داشتم با آنان صحبت کنم ولی هیچ کدام جرأت این کار نداشتند. 

از امام حسین (ع) خداحافظی کردیم و وارد بلواری که به حرم حضرت ابوالفضل(ع) ختم می‌شد وارد شدیم. این فاصله را به صورت قدم زدن طی کردیم. 


به خانواده‌‌هایی که برای فرار از پرداخت کرایه هتل و مسافرخانه در اطراف حرم و زیر نخل‌ها بساط خودشان را پهن کرده بودند، می‌نگریستم و آرزو کردم روزی باشد من هم در کنار خانواده باشم. 


 
به حرم حضرت عباس(ع) رسیدیم و از پله‌ها پائین رفتیم. در همین موقع به ابوفرح یادآوری کردم روسری دخترش را با خود بیاورد. او گفت در جیبم است. از ابوفرح خواستم علت آوردن روسری دخترش را بگوید. 

او گفت: حضرت عباس (ع) باب‌الوائج است. دخترم مدت‌هاست موی سرش بدون دلیل می‌ریزد و از دکتر و دارو هم تا به حال نتیجه‌ای نگرفته‌ایم چیزی نمانده کچل شود. می‌خواهم این روسری را به ضریح بمالم و تبرک کنم. 

از گفته ابوفرح که سنی مذهب بود و زندانی‌ها را شکنجه می‌داد، تعجب کردم چگونه به این به مسائل اعتقاد دارد. 


پس از طواف و زیارت، نماز عصر را همان جا خواندم. بیرون از حرم، دو قطعه کفن – یکی برای خودم و یکی برای مادرم – خریدم. روی کفن‌ها اسم  اعظم خداوند و دعای جوشن  کبیر نوشته شده بود. مقداری هم مهر و تسبیح که همه را ابوفرح حساب می‌کرد..." 

نگارنده : fatehan1 در 1392/11/9 8:53:58
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:28 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات مربوط به نماز جمعه و جماعت شهيدان

خاطرات مربوط به نماز جمعه و جماعت شهيدان
وضوي فوري، ستون مسجد ، تشويق به فريضه الهي، نمازخانه، تب و نماز جماعت، نماز جماعت در خانه و...


1- وضوي فوري (شهيد حسين اكبري)

از ده سالگي نماز مي‌خواند. بعضي وقت‌ها كه بيدار مي‌شدم، مي‌ديدم مشغول نماز شب است. يكي از دوستانش تعريف مي‌كند رفته بودم مياندوآب براي ديدن برادرم كه معلم بود و همچنين "شهيد حسين اكبري"، وقتي رسيدم، هنگام روبوسي حسين به من گفت:‌ فوراً وضو بگير كه نماز جماعت از دستت نرود!

2- ستون مسجد (شهيد محسن تاجيك)

ماه رمضان را خيلي دوست داشت و هميشه منتظر آمدن اين ماه بود. نماز شب را مثل نمازهاي پنج‌گانه براي خود واجب مي‌دانست و هميشه اين فريضه را ادا مي‌نمود. جاي "شهيد محسن تاجيك" در مسجد جامع شهريار كنار يك ستون بود، طوري كه به تدريج او را از همان ستون مي‌شناختند. آيت ا... ثمري مي‌گفت:‌ "آقا محسن ستون اين مسجد بود." آن عاشق دلباخته‌ي پروردگار منان هميشه آيات الهي را بر زبان داشت و ديگران را به عمل صالح و انس با قرآن دعوت مي‌كرد.

3- تشويق به فريضه الهي (شهيد ابوالفضل تال)

ايشان وقتي كه در قم بودند، حتي اگر هم كار واجبي داشتند، كارشان را رها مي‌كردند و مي‌رفتند عبادتگاه و ميعادگاه عاشق حق. ياد ندارم جمعه‌اي باشد و او غسل جمعه و نماز جمعه را فراموش كرده باشد. تازه "ابوالفضل تال" ما و بقيه‌ي خانواده و دوستان را هم به انجام اين فريضه‌ي الهي تشويق مي‌كرد.

4- نمازخانه (شهيد محمود رياحي)

اهميت به نماز به خصوص نماز جماعت از خصوصيات بارز "شهيد محمود رياحي" بود. او مؤذن بود و صبح‌ها با نداي دلنشين اذان او ازخواب بيدار مي‌شديم.
موقعي كه جهت بعضي تمرينات در ساحل كارون مستقر بوديم. "شهيد رياحي" شب‌ها به دوراز چشم بقيه با بيل و كلنگ نمازخانه‌اي خوب و مرتب آماده كرد تا بچه‌ها نماز را به جماعت بگزارند.

5- تب و نماز جماعت (شهيد علي حيدري)

در سال شصت و سه در پادگان ابوذر بوديم. "شهيد علي حيدري" از بچه‌هايي بود كه كارهاي خطاطي پادگان را انجام مي‌داد. در مراسم دعاي توسل، ايشان امام حسين (عليه السّلام) را ديده بود كه وارد مجلس شده بودند. ايشان از امام حسين (عليه السّلام) قول شهادت، تاريخ، روز و حتي عملياتي را كه در آن به شهادت مي‌رسند، را مي‌گيرند. ايشان مي‌دانستند كه در عمليات بدر و در چه روزي به درجه شهادت نايل مي‌شوند. اين برادر كه چنين سعادت بزرگي داشت، به نماز جماعت خيلي اهميت مي‌داد. در جزيره مجنون كه بوديم، يك روز ديديم مريض شده است. بعد از شهادت ايشان بود كه فهميديم، مسئولش به گفته بود، يك پلاكارد ضروري و فوري هست كه بايد نوشته شود و آن روز نتوانسته بود در نماز جماعت شركت كند.

6- نماز جماعت در خانه (شهيد مهدي شاه آبادي)

"شهيد حجه السلام حاج شيخ مهدي شاه آبادي" علاقه شديدي به برگزاري نماز جماعت حتي در منزل خود داشتند و لذا همه را بر اين اساس هدايت مي‌نمودند كه حد الامكان نمازهاي خود را به صورت جماعت بخوانند. گاه ديده مي‌شد كه وقتي مي‌ديدند يكي از فرزندانشان نماز مي‌خواند، به او اقتدا مي‌كردند و اين كار ايشان هم از جهت شخصيت دادن به فرزندشان و هم از جهت تشويق به برگزاري نماز جماعت بسيار مؤثر بود.
"شهيد شاه آبادي" در مواقعي كه در منزل بودند، نسبت به برگزاري نماز جماعت در منزل سخت پايبند بودند و طوري هم عمل مي‌كردند كه اقتداي اعضاء خانواده به ايشان تحميلي نباشد، بلكه مثلاً جانمازها را پهن مي‌كردند و اذان و اقامه مي‌گفتند و در ركعت اول نمازشان يكي از سوره‌هاي بزرگ قرآن را مي‌خواندند تا همگي وضو بگيرند و براي نماز حاضر شوند، هيچگاه رسماً افراد را دعوت نمي‌كردند كه پشت سرشان نماز بخوانند.

7- ياد معاد (شهيد اسماعيل قاسمي)

اسماعيل از سيزده سالگي روزه مي‌گرفت. به مسجد مي‌رفت و نماز اول وقت را به جماعت مي‌خواند و دعاي كميل را شب‌هاي جمعه فراموش نمي‌كرد. مادربزرگش مي‌گويد:‌ داشتم نماز مي‌خواندم كه صداي دلنشين كسي را شنيدم كه با اخلاص با خدا سخن مي‌گفت. طاقت نياوردم و پرده را كنار زدم. ديدم فرزند عزيزم "شهيد اسماعيل قاسمي" است . پيش رفتم و پرسيدم: چرا اين قدر در سجاده گريه مي‌كني؟
گفت:‌ مادرجان، ناگهان به ياد جهنم افتادم و بي‌اختيار گريه‌ام گرفت.
اهل روستاي "دشتبان" دماوند بود. به پيرزني از فاميل گفت:‌ ننه. چرا به نماز جمعه نمي‌روي؟ پاسخ داد: چون پير شده‌ام و پايم درد مي‌كند. با صلابت و لبخندي مهربانانه گفت: با عصايت به نماز برو كه قامت خميده‌ي تو مشت محكمي است بر دهان ضد انقلاب داخلي و خارجي!
چون روستايشان مصلي نداشت، به مادرش مي‌گفت: خانم‌ها را جمع كن و به نماز جمعه شهر ببر! پاسخ شنيد كه ماشين نيست! او هم هر ماه از حوقش پولي را كنار مي‌گذاشت تا ماشين كرايه كند و زنان بتوانند سر موقع به نماز جمعه برسند.

8- خمپاره‌ي مشقي (شهيد حسن عباسپور)

همه داشتيم نماز مي‌خوانديم. نماز جماعت بود و نياز به درگاه بي‌نياز. ناگهان خمپاره‌اي كنار ما به زمين اصابت كرد. دود آن همه جا را فرا گرفت. اما كسي نمازش را قطع نكرد. نماز كه تمام شد، همه سالم بوديم "شهيد حسن عباسپور" لبخند مي‌زد و مي‌گفت:‌ انگار اين خمپاره مشقي بود!

9- آرامش الهي(شهيد مجتبي كريمي)

مجتبي وقتي كه هنوز جبهه نرفته بود، در محل كارش تا صداي اذان ظهر را مي‌شنيد، دست از كار مي‌كشيد و به كارفرما مي‌گفت:‌ من رفتم نماز، نماز اول وقت را به جماعت مي‌خواند و بعد هم چند آيه‌اي از قرآن كريم تلاوت مي‌كرد و دوباره سركار بر‌ مي‌گشت.
در تبليغ و ترويج قرآن همت عجيبي داشت. يادم نمي‌رود كه "شهيد مجتبي كريمي" جلسه‌ي هيئت قرآن گذاشته بود و هركس كه بلد نبود خوب قرآن بخواند، با صبر و حوصله‌ي عجيب و ستودني و آرامش الهي به وي مي‌آموخت.


نگارنده : fatehan1 در 1392/11/9 8:51:37
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:29 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اسارت گرفتن ۲۰ عراقی با یک چاقو

اسارت گرفتن ۲۰ عراقی با یک چاقو
رسیدیم به جایی که چند نفر از نیروهای همدان در آنجا حضور داشتند؛ همه آنها با دیدن حاج آقا اکبری با آن وضعیت و اسیرهایی که گرفته بود، کلی متعجب شدند.

 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، بارها شنیده شده است که جوانان و نوجوانان رزمنده با شیوه‌های مختلف چندین عراقی را به اسارت می‌گرفتند و بدون ترس آنها را تا مقر می‌رساندند؛ «علی‌اکبر مختاریان» از کادرهای اعزامی سپاه استان همدان به تیپ 27 محمد رسول‌ الله(ص) روایتی دیگر از به اسارت گرفتن 20 نیروی بعثی آن هم بدون تفنگ را روایت می‌کند:

                                                              ***

در لحظه پاتک دشمن در دشت عباس به سال 1360، نوجوان بسیجی مجروحی را به عقب جبهه منتقل می‌کردم که حاج آقا اکبری از اهالی بخش جوکار شهرستان ملایر را دیدم. او به سختی مجروح شده و خون زیادی از حاج آقا رفته است. از شدت ضعف بدنش می‌لرزید اما با همان وضعیت 20 نفر اسیر عراقی را انداخته بود جلو و آنها را به عقب جبهه منتقل می‌کرد.

رسیدیم به جایی که چند نفر از نیروهای همدان در آنجا حضور داشتند؛ همه آنها با دیدن حاج آقا اکبری با آن وضعیت و اسیرهایی که گرفته بود، کلی متعجب شده بودند؛ یکی از آنها پرسید «حاج‌آقا اکبری، تو که مجروح هستی و تفنگی نداری، پس چطوری این همه عراقی را اسیر گرفتی؟» در حالی که او به سختی می‌توانست حرف بزند، چاقویی از جیبش درآورد و با همان لهجه‌ی شیرین ملایری گفت: «با همین چاقو!».

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/11/8 11:0:9
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:30 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سه شهید در یک قاب تصویر

سه شهید در یک قاب تصویر
عکسی که مشاهده می کنید تصویر 3 تن از شهدای گرانقدر 8 سال دفاع مقدس است که با یکدیگر دوست و هم محلی بوده اند و هر سه به درجه رفیع شهادت رسیده اند. 







به ترتیب از سمت راست: شهید مصطفی پورقاسمی، شهید پرویز بیات،شهید محمود رضاپور


برای مطالعه وصیت نامه های این شهدای گرانقدر با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد بر روی نام هریک کلیک کنید.

نگارنده : fatehan1 در 1392/11/8 10:40:32
دوشنبه 11 خرداد 1394  11:31 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها