0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی اتوی داغ را کف پایش نهادند؛خاطرات امیر شاه‌بندی از شکنجه‌گران بعثی

خاطرات اسارت در کنار همه سختی‌ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه‌ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات آزاده محمدجواد سالاریان است:

 

 

 

 

 

یادم می‌آید چند سال پیش از اسارتم، داستانی از یک نویسنده جبرزده و نسبیت‌گرا خوانده بودم به نام جراحی روح.۱

 

 

 

 

در این خاطره می‌خوانیم: از دید این نویسنده هیچ فرقی نمی‌کرد که شخصیت این داستان شیعه باشد یا غیرشیعه، مسیحی باشد یا یهودی، و کمونیست باشد یا منافق؛ تمام حرف او این بود که: اگر هر آدمی را با هر مسلک و مذهبی، تحت فشارها و شکنجه‌های شدید و حساب شده قرار دهند، می‌شود به روحش دست یازید و آن را به زعم آن نویسنده – جراحی کرد و به اختیار خود در آورد، و از چنین کسی لااقل – برای مدتی – یک انسان الینه شده به تمام معنا ساخت.

 

 

 

در آن ایام، وقتی آن داستان­‌های هولناک را می‌خواندم، هرگز حتی فکرش را هم نمی‌خواستم بکنم که روزی به چنان شرایطی گرفتار شوم، چرا که حرف نویسنده را تا درصد بالایی درست می‌دانستم، و حتم داشتم اگر به چنین بلایی گرفتار شوم، دست از دین و همه چیز برمی‌دارم.

 

 

 

من اطلاعاتی درباره آپولو۲ و مبارزانی که توسط آن شکنجه می‌شدند، به دست آورده بودم، اما واقعا نمی‌دانستم که آیا آپولو اراده و اختیار را از همه آن شکنجه شده‌ها و آنها را تسلیم محض سیاست­‌های استعمارگران کرده است یا خیر؟ در عین حال، تا حد بالایی اطمینان داشتم احدی نیست که بتواند تاب چنین شکنجه‌های وحشیانه‌ای را بیاورد. حتی وقتی می‌شنیدم شخص بی­‌گناهی را به آگاهی برده­‌اند و او در نتیجه اعمال شکنجه­‌های مختلف، به گناه نکرده­‌اش اعتراف کرده است، دلم به حالش می‌سوخت و با خود می‌گفتم: هر کس دیگری هم جای او بود، همین کار را می‌کرد.

 

 

 

ولی بعدها فهمیدم بعضی از سارقان حرفه­‌ای، با تحمل شکنجه‌های بدتر از آن، به گناه کرده­‌شان هم اعتراف نمی‌کردند، چه برسد به گناه نکرده­شان؛ یا دانستم در همان زمان طاغوت، برخی از انقلابیون پیرو اهل بیت (ع) با استفاده از قدرت روحی و معنوی بالایی که به دست آورده بودند، نه تنها شدیدترین شکنجه­‌ها را تحمل می‌کردند بلکه داغ گفتن یک آخ را هم بر دل شکنجه گرها گذاشته بودند.

 

 

 

و بالاتر اینکه با خواندن حکایات تاریخی که مربوط به صبر و مقاومت پیروان راستین اهل بیت (ع) در مقابل شکنجه­‌های مختلف طاغوتیان بود، می‌دیدم که مثل هر مقوله دیگری، در این وادی هم عنایت کارساز است و گاهی این عنایت تا جایی پیش می‌رود که حتی درد شکنجه­‌ها را خنثی می‌کند۳.

 

 

 

مدتی بعد،وقتی به اردوگاه منتقل شدم، اسیرانی می‌دیدم و یا درباره اسرایی می‌شنیدم که ماه­‌ها – به قول آن نویسنده جبرزده – روح­شان جراحی می‌شد، اما نه تنها حاضر به دادن اطلاعاتی از قبیل محل اختفای هواپیماهای جنگی و سایت­‌های موشکی و چیزهای دیگر نمی‌شدند، بلکه اندازه سر سوزنی در مقابل دشمن کوتاه نمی‌آمدند که به دستور آنها، مثلا بخواهند علیه نظام جمهوری اسلامی حرف بزنند.

 

 

 

یکی از این اسرا، یک بسیجی شانزده، هفده ساله بود به نام امیر شاه‌بندی که از طریق جاسوسی یکی از اسرای خود فروش، به بعثی­‌ها ثابت شده بود دارای اطلاعات ذی‌قیمتی است. آنها با دو هدف، تصمیم ­می‌گیرند امیر را مورد بازجویی به شیوه خاص قرار دهند؛ هدف اول همان گرفتن اطلاعات بوده، و هدف دوم، باتوجه به سن و سال امیر، استفاده سو تبلیغاتی علیه ایران بوده است.

 

 

 

بنا به شهادت بسیاری از اسرا،امیر که جثه‌ای لاغر داشته، فقط پنج ماه زیر شدیدترین شکنجه­‌ها،از همان نوع جراحی روح، تاب می‌آورد. در طول این مدت، بعثی­‌ها گذشته از زدن چند هزار ضربه شلاق و کابل به جاهای مختلف بدن او، و اعمال شکنجه­‌ای وحشیانه؛ بلاهای عجیب و غریب دیگری هم سرش می ­آورند که جا دارد به یکی از این بلاها اشاره کنم.

 

 

 

آنها اتو را کاملاً داغ می‌کردند بعد می‌کشیدند به کف دست­ها، قوزک­‌ها و جاهای دیگر بدن امیر، و مخصوصا به کف پاهایش. وقتی گوشت و پوست کف پا می‌سوخته و جزجز می‌کرده و تاول می‌زده، بلافاصله آنها را فرو می‌کرده­‌اند در تشتی از آب سرد. سپس او را با همان پاهای مجروح و تاول‌زده می ­برده­‌اند بیرون و وادارش می‌کرده­‌اند کف این پاها را بگذارد روی آسفالت‌های داغ و ریگ­‌های خشن و راه برود و بدود.

 

 

 

در پایان هر وعده شکنجه، جسم امیر را با پمادها و داروهای قوی تقویت می‌کرده­‌اند تا برای وعده­‌های بعدی آماده شود. او در این پنج ماه ضجه بسیاری می‌زند، اما دست از اعتقاداتش برنمی‌دارد و حاضر نمی‌شود علیه نظام و علیه برادرانش کلمه­‌ای بگوید و اقدامی بکند؛ با این که در آن شرایط اگر این کار را هم می‌کرد، چه بسا کاملا منطقی و توجیه‌پذیر بود؛مخصوصا از دید آن نویسنده جبرزده و نسبیت گرای آن چنانی!

 

 

 

بعد از این پنج‌ماه،بعضی وقایع اتفاق می‌افتد که باعث کوتاه آمدن بعثی‌ها می‌شود. همان زمان یکی از افسران که در درنده خویی و شکنجه­‌گری عالیرتبه بوده، و در تمام آن مدت با خنده­‌های جنون‌آمیز امیر را شکنجه می‌داده است، به یکی از جاسوسان ایرانی می‌گوید:من قبل از جنگ، مدت زیادی تو استخبارات عراق کار کردم، در این مدت افراد لجوج و سرسخت بسیاری رو به حرف آوردم و وادارشون کردم دست از مبارزه بردارن، ولی نمی‌دونم این امیر و امثال و امیر چه جور موجوداتی هستن که تا این حد مقاومت می‌کنن و هیبت شکنجه رو می‌شکنن.

 

 

 

امیر به بچه‌ها می‌گفته است: من هر بار که می‌خوام زیر شکنجه برم، بسم‌الله می‌گم و خودم رو دست خدا می‌سپارم.

 

 

 

 

۱: این نویسنده خیلی زود به شغل فیلم سازی روی آورد.

 

 

 

 

۲: آپولو وسیله‌ای بوده مدرن و پبشرفته و حاصل علم تکنولوژی استعمارگران که با هدف شست شوی مغزی و برای اعمال شکجه‌های شدید و حساب شده به کارگیری می‌شده است.

 

 

 

 

۳: مثل همان جریان شهادت جناب رشید هجری و میثم تمار که در فصل نه آمد.

 

 

 

کمترین اثرات جسمانی این شکنجه­‌ها، فلج و نقص عضو بعضی از اعضای امیر بوده است؛ و اولین و آخرین کسی نبود که این بلاها سرش درمی‌آمد.

 

ایسنا

جمعه 8 خرداد 1394  5:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای حرف‌های آخر «مسیح دوم کردستان» با تصویر رهبر انقلاب

همسر شهید قهاری گفت: حدود سه هفته پیش یک دیدار خیلی نزدیک و ویژه با حضرت آقا داشتیم. در این دیدار ایشان یک جلد قرآن به من دادند. همان موقع با دست خط خودشان روی آن نوشتند: "تقدیم به خانواده شهید عزیز، شهید سعید قهاری سعید"

 

 

 

شهدای مبارزه با پژاک از جمله شهدایی هستند که مظلوم و غریب واقع شده‌‌اند. کسانی که امنیت امروز مرزهای جمهوری اسلامی مرهون خون آنان است و در گمنامی روزها و شب‌هایشان را با جهاد گذراندند. شهید سعید قهاری از جمله این سرداران شهید است که در مرزهای شمال غربی کشور بعد از سی سال سابقه فرماندهی عملیاتی سپاه در درگیری با گروهک تروریستی پژاک به شهادت رسید. از جمله مسئولیت‌های او می‌توان به فرمانده لشکر سه نیرو مخصوص حمزه سیدالشهدا(ع)، جانشین(مسئول آموزش) فرمانده سپاه همدان، جانشینی تیپ انصار الرسول(ص) در  اورامانات در زمان عملیات شاخ شمیران، فرماندهی سپاه و تیپ مریوان و قائم‌مقامی قرارگاه شهید شهرامفر در سنندج اشاره کرد.

 

فرحناز رسولی همسر سردار شهید حاج سعید قهاری  22 سال زندگی مشترک با او داشته است و حالا او را اینگونه معرفی می‌کند: این شهید جزو شهدایی است که گستردگی خدمت بالایی دارد. در ده شهر و پنج استان خدمت کرده و اهم خدمتش هم در کردستان، آذربایجان و کرمانشاه بوده است. در زمان خودش و بعد از شهید بروجردی به مسیح شماره دو کردستان معروف شد. چون هم زمان جنگ در کردستان بود و هم بعد از جنگ با حزب درگیر بود. زیرا بعد از شهید بروجردی از کسانی بود که عملیات‌های پارتیزانی با احزاب کرد در کردستان داشت و دائم با آن‌ها درگیر بود. همچنین مثل شهید بروجردی روحیه مردم‌داری و مردم‌یاری داشت و رسیدیگ همه جانبه به مردم کُرد می‌کرد. آخرین مسئولیتی هم که داشت، فرمانده لشکر سه نیرو مخصوص سیدالشهدا(ع) در ارومیه بود. او در عملیات پاکسازی مناطق مرزی خوی-سلماس در چهارم اسفندماه 1385 به شهادت رسید. بخش آخر گفتگوی تفصیلی تسنیم با فرحناز رسولی در ادامه می‌آید:

گفته شد بعد از جنگ هم در مناطقی مثل کردستان هنوز جنگ بود. درگیری با احزاب و کومله و دموکرات همه از نوع ناآرامی‌های منطقه بود که کسانی همچون سردار قهاری با آن درگیر بودند. از نظر شما این درگیری‌ها چه تفاوتی با سال‌های جنگ تحمیلی داشت؟

حدود 20 درصد از حجم کاری پاسدارها در شهرهای مرزی کم شد. جنگ در منطقه مرزی بود و بعد از قطع جنگ و آتش بس با صدام در مناطق مرزی علی الظاهر جنگ تمام شد اما به دست ایادی استکبار و غرب گروهک‌هایی به جان ایران انداخته شدند.

دشمن بعد از جنگ از خود ما علیه خودمان دشمن ساخت

دشمن طوری تنظیم کرده بود که از خود ما علیه خودمان دشمن ساخت، احزاب کردی از بچه‌های ایران هستند که دشمن برعلیه خودمان آن‌ها را تحریک کرده، پس جنگ به آن معنا که دشمن آن را تحمیل کرده از نوع دفاع مقدس تاکنون وجود داشته است. فقط حدود 20 درصد از حجم کار کم شد وگرنه این‌هایی که در مناطق مرزی بودند چه از نظر کار اداری و چه از نظر کار عملیاتی اصلاً آسایش و آرامش تا لحظه شهادت نداشتند و این را من که کنار ایشان بودم به وضوح می‌دیدم.

  سفرهای عملیاتی شهید قهاری به کدام شهرها و چگونه صورت گرفت؟

ایشان از فرماندهانی بودند که از همان ابتدا جذب سپاه شدند و با خانم دباغ و چند نفر دیگر از برادران همدانی، (به قول خود شهید 9 نفر بودند) که سپاه همدان را تشکیل دادند. شهید قهاری به عنوان مسئول آموزش سپاه همدان منصوب می‌شود و 15 هزار جوان انقلابی را آموزش می‌دهد، 5 هزار دختر و 6 هزار پسر، حدود یک سال، یا یک سال و نیم بعد از تاسیس سپاه ایشان را به عنوان اولین فرمانده سپاه نهاوند معرفی می‌کنند و خودش با شهید حیدری و شهید طالبیان، (شهید طالبیان شهید شاخص و آموزش و پرورش است) این سه نفر با هم سپاه نهاوند را تشکیل می‌دهند. بعد از نهاوند به کردستان می‌رود و دیگر به شهر خودش بر نمی‌گردد تا روز شهادت. یعنی در واقع پیکر ایشان به شهر خودش برگشت.

بعد از نهاوند به سنقر می‌روند که آنجا شهر ناامنی بود و درگیری بسیاری وجود داشت. ایشان سه سال فرمانده سپاه سنقر شدند که در این سه سال هم مدام درگیری داشت. آنجا را پاکسازی کرده و برای سومین بار در آنجا مجروح شد. بعد از سنقر به جوانرود رفت، بعد از جوانرود به پاوه و بعد از پاوه به دافوس رفت و بعد از دافوس سه سال در مریوان بودیم. مریوان پر از خاطرات و عملیات بود. بعد از جوانرود به اورامانات رفتیم در آنجا روستایی هست به نام تازه آباد و جوانرود که منطقه صفر مرزی است. تیپ انصارالرسول(ص) در آنجا بود. ایشان هم نزدیک یک سالی جانشین تیپ انصارالرسول(ص) بود و در آن مدت هم من در همان روستا ساکن بودم.

عملیات شاخ شمیران و کمبود امکانات در شهر مرزی/شهید قهاری 9 سال معاون شهید کاظمی بود

عملیات شاخ شمران که از عملیات‌های معروف است در همان غلغله و تازه آباد انجام شد. به طوری که ما در آنجا هیچ فاصله‌ای با عراق نداشتیم. چیزی که از آن زمان خاطرم است این است که هیچ دسترسی به پزشک و دارو و امکانات بهداشتی نداشتیم. در آن زمان من دچار بیماری ریوی شده بودم و ایشان هم فرصت نمی‌کرد که به من رسیدگی کند و به من سر بزند. از شدت بدحالی یکبار که به خانه آمد به او گفتم من واقعاً حالم بد است و احساس می‌کنم دارم می‌میرم. به دلیل دور بودن از امکانات دارو و پزشک، همسرم با بچه‌های پیش مرگ کرد بومی صحبت می‌کند و حال من را شرح می‌دهد، آن‌ها هم داروهای گیاهی ای که در کوه هست را به او معرفی می‌کنند و او به خانه آورد. من از همان گیاه می‌خوردم اما هنوز آن عارضه در بدن من باقی مانده و  مداوا نشدم. همچنین شیمیایی ای که در آن نزدیکی زدند بر روی ریه‌های من اثر گذاشت. در آن روستا آنقدر کمبود امکانات بود و غذا به ما نمی‌رسید که خاطرم هست یک بار که ایشان نرسیده بود به خانه بیاید و چیزی بخرد من به نان خشک‌های خانه پناه بردم و خودم و فرزندم را با نان خشک سیر کردم.

بعد از تازه آباد به مریوان رفتیم و بعد از مریوان هم به سنندج، ایشان به عنوان جانشین قرارگاه شهید هرانفر سنندج معرفی شد ولی در سنندج ما کلاً 6ماه ماندیم، بعد از سنندج ایشان را خواستند برای جانشین لشکر 3 نیروی مخصوص حمزه سیدالشهدا(ع) در ارومیه.من هنوز پرده‌هایم را در خانه سنندج نصب نکرده بودم که به ارومیه منتقل شدیم.9  سال در ارومیه بودیم. شهید احمد کاظمی فرمانده قرارگاه حمزه بود و شهید قهاری معاون ایشان در لشکر بود. بعد از 9 سال که در ارومیه بود به عنوان جانشین قرارگاه نجف در کرمانشاه منصوب شد، دوباره ما زندگیمان را جمع کردیم و به خانه‌های سازمانی کرمانشاه منتقل شدیم. سه سال در کرمانشاه زندگی کردیم و بعد ایشان را به یزد انتقال دادند به عنوان فرمانده ارشد سپاه یزد. که با سه تا بچه در سال‌های 83 و 84به یزد رفتیم.

در یزد به خاطر برگزاری کنگره 4 هزار شهید یزد، فرمانده نمونه سال معرفی شد

وقتی که شهید به دارالعباده یزد پا گذاشت تصمیم گرفت کنگره شهدای یزد را برگزار کند. علاقه خاصی به شهدا و خانواده شهدا داشت، و رابطه تنگاتنگی با آن‌ها برقرار کرده بود و یکی دوسال قبل از شهادتش عملاً اعلام می‌کرد که قرار است شهید شود. به قول خودش در انجام کنگره شهدای یزد شهدا او را کمک کردند. کنگره شهید صدوقی و 4هزار شهید یزد را به انجام رسانید. اجلاسیه این کنگره دو روز بود، در مسجد ملااسماعیل، سوم و چهارم سال84 اجلاسیه را برپا کرد که آنقدر این اجلاسیه خوب بود که این کنگره مورد تشویق فرمانده سپاه قرار گرفت و شهید قهاری به عنوان فرمانده نمونه سال معرفی شد.

درخواست شهادت از شهدای یزد در حضور مردم

شهید قهاری در اجلاس کنگره که 4 اسفندماه برگزار شد در مسجد و در حضور مردم یزد گفته بود که "ای شهدا شما بخواهید که من سال دیگر 4 اسفند با شما باشم" و دقیقاً سال بعد 4اسفند 85 عصر جمعه به شهادت رسید. ایشان 6ماه شبانه روز برای این کنگره کار می‌کرد و در این مدت از من خواست که به او کمک کنم، گفتم چه کمکی؟ گفت شما در این مدت که می‌خواهم کنگره را تشکیل بدهم، در امورات مادی و معیشتی خانه را خودت انجام بده و من را دخیل نکن. من هم گفتم: چشم، مانعی نیست، من هم می‌خواهم در اجر شما شریک باشم. هم چنین به من گفت کمک فکری و روحی به من بده، و من هم تا جایی که در توان داشتم به ایشان کمک کردم. ایشان هم شبانه روز کار کرد و شکر خدا کنگره آبرومندانه‌ای برپا کرد و مزدش را از خدا گرفت. هنوز هم که هنوز هست در دل مردم آنجا جای دارد و مردم شهر دارالعباده هر ساله برای او سالگرد می‌گیرند و از او یاد می‌کنند.

شهید قهاری بار اصلی معنوی خود را در یزد جمع کرد

اینطور که مشخص است فعالیت‌های فرهنگی ایشان در یزد اوج گرفته است، آیا در شهرهای دیگر و در محل‌های دیگر خدمتشان هم فعالیت فرهنگی داشتند؟

ایشان یک فرمانده عملیاتی بود وقتی در منطقه‌ای مثل ارومیه و کردستان بود، دغدغه کار عملیاتی بالا بود. یعنی فرصتی برای کار فرهنگی نداشت و اگر می‌خواست کار فرهنگی انجام بدهد از کار اصلی خودش باز می‌ماند، اما یزد این کار فرهنگی را می‌طلبید. به دلیل اینکه ایشان یک فراغتی پیدا کرد تا به قول خودش برای خودسازی و برای انجام وظیفه به شهدا و خانواده‌های ایشان کاری بکند. وقتی که به یزد رفتیم، می‌گفت: هرچه فکر می‌کنم شهری مثل یزد چرا باید تا به الان کنگره شهدا نداشته باشد، به جایی نمی‌رسم. شهر شهید صدوقی، شهری که معنویت و ریشه‌ای قوی دارد چرا تا به حال کنگره شهدا تشکیل نداده؟ خدا یک روز به من عمر بدهد تا این کنگره را برگزار کنم. شهید قهاری بار اصلی معنوی را در یزد برای خودش جمع کرد منتها خدا خواست بیاید در آذربایجان غربی ثمر آن را بگیرد و به شهادت برسد. وقتی که آن کنگره برگزار شد انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته شد.

چون خواهان شهادت بود، وقتی او را برای لشکر 3نیرو مخصوص فراخوانی کردند با شتاب رفت/به بچه‌های بومی ارومیه گفته بودبرای شهادت مجددا به اینجا آمده‌ام

هر کدام از خانواده‌های شهدای یزد را الان می‌بینم یک روایت جدید و خوبی از شهید تعریف می‌کنند و می‌گویند مسئولین، زیاد به خانه ما آمده‌اند اما ایشان چیز دیگری بود. تاسف می‌خورند که چرا زود رفت. شهید قهاری برای زود رفتنش از یزد چند دلیل داشت. یکی اینکه اواخر دوران خدمتش بود یعنی باید بازنشسته می‌شد. ولی چون خودش خواهان شهادت بود و از اینکه شهادت نصیبش نشده ناراحت و گله مند بود و دائما به درگاه خدا التماس می‌کرد، وقتی او را فراخوانی کردند برای فرماندهی لشکر 3نیرو مخصوص. با شتاب رفت. هرچه من می‌گفتم شما کمی صبر داشته باش. وسط سال تحصیلی است و بچه‌ها مدرسه دارند. اما ایشان مهلت نداد و گفت منطقه شلوغ است و نیاز به من هست. باید فوری برویم. در مدت خیلی کوتاهی وسایل خانه را خودش جمع کرد. آنجا من مطمئن بودم که ایشان شهید می‌شود. به دلیل نوع برخوردش و کردار و رفتارش متوجه شده بودم. من هنوز یزد بودم خودش یکی دو هفته قبل من رفت. بچه های بومی ارومیه در فرودگاه به استقبالش آمده بودند و به آن‌ها گفته بود من برای شهادت، دوباره به ارومیه آمده‌ام. و فردایش هم که در جایگاه ایشان را معرفی کرده بود به سردار زاهدی گفته بود من برای شهادت اینجا آمده‌ام. اگر ایشان این کلام را به کار نمی‌برد من باز متوجه این موضوع شده بودم. نوع عمل و رفتار و چهره ایشان نشان می‌داد که انتخاب شده است. به طوری که بچه‌های خودم از من سوال می‌کردند بابا چرا اینجوری شده است.

این اواخر دائم نگران بود و می‌گفت: دیدی خدمتم تمام شد و شهید نشدم؟ دیدی روسیاه شدم؟

* تسنیم: با توجه به اینکه مطمئن شده بودید رفتنی هستند. هیچ وقت نخواستید برای خودتان حفظش کنید؟

نه؛ به دلیل اینکه هر چه با خودم فکر می‌کردم، می‌دیدم ما در جوانی وارد این نظام شدیم و عمر خودمان را برای این نظام و انقلاب گذاشتیم. حیف بود. مثل اینکه شما یک بچه‌‌ای را از ابتدا بزرگ کنی وقتی به اوج جوانی رسید او را رها کنی. انقلاب برای ما مثل این جوان بود که حیفمان می‌آمد آن را به یکباره رها کنیم. کسانی امثال شهید قهاری را من ذخیره‌های انقلاب می‌دانستم. این‌ها کسانی هستند که مثل ذخیره‌هایی در قلک نظام وجود دارندو وقتی نیاز باشد یکی از این‌ها به کار گرفته می‌شود. ما تعداد اندکی از این ذخیره‌ها داریم. من حیفم می‌آمد که ایشان بازنشسته بشود و با این تجربیات فراوان سی ساله از او بهره برداری نشود. اما اعتقاد داشتم که خواست خدا هر چه باشد پیش خواهد آمد. از طرفی می‌دیدم این اواخر، ایشان دائم نگران بود و می‌گفت: "دیدی خدمتم تمام شد و من شهید نشدم؟ دیدی روسیاه شدم؟ دیدی همه یارانم رفتند." ایشان دیگر میلی به ماندن نداشت.

چند روز قبل از شهادت با تمثال حضرت آقا روی دیوار حرف می‌زد، اشک می‌ریخت و خداحافظی می‌کرد

* تسنیم: خبر شهادتش چگونه به شما رسید؟

ایشان به من گفته بود که عملیاتی برای پاکسازی منطقه در خوی داریم و این یک عملیات گسترده‌ای بود. انفرادی و کوچک نبود. روز دوم اسفند از خانه برای شرکت در این عملیات خداحافظی کرد. همانجا در پله‌ها که ایشان را بدرقه می‌کردیم، گفتم شما انشالله کی بر می‌گردید؟ طبق معمول انشالله را می‌گفتم و دعا می‌کردم و ایشان گفت این بار برگشتنم با خدا است. پنجاه پنجاه است و باید ببینیم چه می‌شود، شما فقط دعا کن، من برای ولایت می‌روم. خداحافظی کرده و از من طلب دعا کرد و رفت.

یک تمثال حضرت آقا روی دیوار ما بود. چند روز قبل از شهادت ایشان روبروی این تمثال می‌ایستاد و زمزمه می‌کرد و می‌رفت. آخرین بار حساس شدم و رفتم جلو ببینم ایشان چه می‌گوید، دیدم زمزمه می‌کند و اشک می‌ریزد و می‌خواهد با عکس حضرت آقا اتمام حجت و خداحافظی کند و می‌گوید: "حضرت آقا شما از دست ما راضی هستید؟" این را که گفت من ناراحت شدم، چون سابقه خدمات همسر خودم را می‌دانستم. پرونده درخشانش را می‌دانستم و گفتم شما این حرف را به حضرت آقا می‌زنی؟ حضرت آقا از شما راضی نباشد از که راضی باشد؟ گفتم شما چرا ناراحتی؟ اصلاً شما قوت قلب ایشان هستی. من می‌دانستم چرا اینطوری می‌گوید. می‌دانستم در حال خداحافظی است و چهره‌اش هم کاملاً نورانی شده بود. روز 4 اسفند حاجی شهید شده بود و من هنوز نمی‌دانستم. خواب بدی دیدم.

صبح که از خواب بیدار شدم بلافاصله به خانم یکی از دوستانی که در عملیات بود، گفتم از آن‌ها خبر داری؟صحیح و سالم هستند؟  گفت بله خوب هستند اما الان من به خانه شما می‌آیم تا تنها نباشی. من پیش خودم گفتم این بنده خدا که این موقع صبح خانه ما نمی‌آمد. فوری به دلم افتاد که حتما چیزی شده است. آن خانم به خانه ما آمد و چند نفر خانم به همراهش نیز آمدند. من بدون درنگ و ملاحظه گفتم چی شده؟ نکنه حاجی چیزی شده؟ گفت آره. گفتم یعنی شهید شده؟ گفت آره. خلاصه همانجا خبر شهادت را به من داد، اما این را بگویم که شب قبلش از شهرهای مختلف کردستان به من زنگ می‌زدند که سردار کجاست؟! منم طبق معمول می‌گفتم رفتند مأموریت. در حالی که ماهواره و رادیوی بیگانه اعلام کرده بود:" 15 نفر در جهنم دره بودند که ما با آن‌ها درگیر شده‌ایم. از جمله قهاری؛ فرمانده لشکر با سی سال خدمت، ما وی را با فرمانده تیپ‌اش سردار درستی گیر انداخته و آن‌ها را از بین برده‌ایم" ولی من صبح خبردار شدم. در حالی که پیکر شهدا دو روز در جهنم دره به دلیل برف، سرد بودن و ناامنی ماند و دو روز بعد 15 شهید را به ارومیه منتقل کردند و تشییع شدند. شهر شهید قهاری همدان بود و پیکر شهید را در تابوت گذاشته و به وسیله هواپیماهای نظامی به انجا برای خاکسپاری منتقل کردیم.

برای عملیات پاکسازی منطقه رفته بودند که همه 15 نفر به شهادت رسیدند

  نحوه شهادتشان چگونه بود؟

این 15 نفر برای عملیات پاکسازی منطقه مرزی رفته بودند و در حین برگشت با هلی‌کوپتر در جهنم دره نشسته بودند. می‌خواستند بلند شوند اما نمی‌توانستند. در این قسمت روایت‌های مختلف در مورد این مسئله است اما آن‌ها در اثر سقوط شهید نشدند. هلی کوپتر در فاصله نزدیک به زمین می‌افتد و همه از هلی کوپتر پایین می‌آیند. این‌ها دو نفر مجروح داشتند. مابقی که پایین آمدند درگیری شروع شده و شروع به جنگیدن با گروهک تروریستی پژاک کردند. حتی یک نفر از آن‌ها که از کادر فنی هلی‌کوپتر بوده جایی مخفی می‌شود. یک جوان هوانیروز بوده که اسیرش کردند. در این جریان 14 نفر به شهادت رسیدند و آن یک نفر بعداً توسط ضد انقلاب اعدام شد. شهیدقهاری؛ فرمانده لشکر، شهید سردار درستی؛ فرمانده تیپ و بعد از آن شهید سرهنگ پروینی که خلبان بودند، سردار زمان لو، برادر نعمتی که محافظ شهید قهاری بودند و چند نفر دیگر به شهادت رسیدند. در واقع این‌‌ها در درگیری با گروهک تروریستی پژاک در مناطق مرزی شمال غرب کشور، منطقه خوی-سلماس که با ترکیه هم‌مرز است در محلی به نام جهنم دره به شهادت رسیدند. اولین اعلام شهادت بچه‌‌ها این بود که این‌ها بعد از سقوط بالگرد به شهادت رسیدند که الان هم در سایت‌ها همین امده است. بنده خودم پیکر را شهیدم را دیدم که هیچ عارضه‌ای بر اثر سقوط و شکستگی نداشته و فقط اثر تیر دشمن بوده است و بقیه شهدا نیز خانواده‌هایشان دیدند. الان که هفت سال از شهادت این 15 شهید گذشته است دیگر نیروهای نظامی می‌گویند که حادثه سقوط نبوده است. مصلحت بود آن زمان اینچنین اعلام شود. شرایط آن زمان اجازه نمی داد این مسائل مطرح شود.

خود ِ شهید ما را برای شهادتش آماده کرده بود

  خانم قهاری! مواجه فرزندان با شهادت پدرشان چگونه بود؟

بارها این را در جمع‌ها گفته‌ام که اغراق نیست بگوییم خود ِ شهید ما را آماده کرده بود، چون شروع زندگی ما یک شروع اعتقادی بود و یک زندگی نظامی و مهاجرتی در راه دین و اسلام و انقلاب بود. بچه‌ها با این رویه بزرگ شده بودند و برای بچه‌ها این گمان وجود داشت که یک روزی پدرمان شهید، مجروح، جانباز و یا اسیر خواهد شد و مانند من همان انتظار را می‌کشیدند. دختر بزرگم وقتی پدرش به شهادت رسید نزد ما در ارومیه نبود. در میبد یزد دانشجو بود. پدرش خیلی بچه‌ها را دوست داشت و هر روز با او تماس می‌گرفت. دو روز بود که در عملیات جهنم دره بود و تماس نگرفته بود. دخترم شک کرده بود. می‌دانست یک عملیاتی دارند و گفت فهمیدم که بابا یک چیزی شده است. وقتی موقع خبر دادن تلفنی به دخترم فهمیده بودند دخترم روحیه‌اش را از دست داده است به او گفته بودند پدرت مجروح شده است. بیا به ارومیه برویم و از راه هوایی او را آوردند. وقتی به خانه آمد هنوز نمی‌دانست پدرش شهید شده است و خیلی شاداب و راحت داخل شد و دیدم گل دستش است و گفت می‌خواستم به عیادت پدر بروم. اگرچه صدمه بزرگی برای هر بچه‌ای است که پدرش را از دست بدهد اما چون شهادت با همه مرگ‌ها فرق می‌کند تحملش هم فرق دارد. یعنی من با خود فکر می‌کنم و خدا را شکر می‌کنم که ایشان بر اثر عارضه بیماری جسمی و تصادف از بین نرفت و ایشان در راه خدا شهید شد و این افتخاری برای کشور و از جمله خانواده بود.

شهید قهاری از محافظین امام/ برای حفاظت محل جهت ورود امام چندین شبانه روز روی کارتون خوابید

  دوست داریم از ارتباط شهید قهاری با امام و رهبری بگویید.

شهید قهاری علاقه ویژه‌ای به حضرت آقا داشتند. امام هم که جای خود دارد. شهید قهاری قبل از این که امام به تهران تشریف بیاورند، جزء فعالان و انقلابیونی بودند که در شهر همدان قبل از پیروزی انقلاب فعالیت داشته است، یعنی بارها به دست ساواک دستگیر، شکنجه و زندانی شده است و سختی‌های زیادی را متحمل شده است. چیزی که از زبان خودش شنیدم. در تشریف فرمایی امام هم در راهپیمایی و تظاهرات نقش تأثیرگذاری داشته است. شهید قهاری از کسانی بودند که چندین شبانه روز در تهران روی کارتون و مقوا خوابید برای حفاظت کوچه، خیابان و محله تهران تا امام تشریف بیاورند.

یک اسلحه شخصی برای حفاظت از امام خمینی(ره) خریده بود

از جمله کسانی هستند که در روی کاپوت ماشین امام هست، منتها تصویری که از تلویزیون در ایام دهه فجر می‌بینیم لحظه‌ای است و نگه نمی‌دارد اما خودش می‌گفت من کاملاً آن جا هستم، یعنی می‌گفت قبل از این که جنگ شروع شود ایشان یک اسلحه شخصی خریده بود و با خودش داشت که وقتی برای حفاظت امام خمینی(ره) به تهران آمد با آن اسلحه کار می‌کرد. امام تشریف آوردند، یعنی واقعاً از جان خودش گذشته بود، او می‌گفت ما تعداد زیادی در تهران بودیم و کار می‌کردیم تا حضرت امام تشریف بیاورند. دیگر شبانه روز ما آن جا آماده بودیم و خواب نداشتیم تا آمدند و در بهشت زهرا(س) نشستند و سخنرانی کردند ما مقداری خیالمان راحت شد.

به بچه‌ها می‌گفت: حضرت آقا تک تک کلمات‌شان سِر است/می‌گفت باید تابع محض او باشیم

ایشان تابع محض ولایت بودند. بعد از حضرت امام، اعتقادش این بود که حضرت آقا مانند حضرت امام و ولایت فقیه است و ما باید تابع محض او باشیم. به حضرت آقا آنقدر ایشان ارادت داشتند که وقتی تلویزیون روشن می‌شد و فرمایشات حضرت آقا پخش می‌شد ایشان سراپا گوش بود. در خانه ایشان شخص سخت‌گیری نبود که بچه‌ها ساکت باشند اما من در این قسمت می‌دیدم که سخت می‌گرفت و می‌گفت احمد، فاطمه حرف نزنید. حضرت آقا صحبت می‌کنند. می‌گفت بچه‌ها حضرت آقا تک تک کلمات‌شان سِر است. حیف است اگر گوش ندهید. واقعاً ایشان یک شخصیت نظامی و انقلابی و ولایتمدار خوبی بود و در این بعد چیزی کم نداشتند.

ماجرای دیدار خصوصی خانواده شهید قهاری با رهبر معظم انقلاب

  از دیداری که شما به عنوان خانواده سردار شهید قهاری با رهبر معظم انقلاب داشتید بگویید.

حدود سه هفته پیش یک دیدار خیلی نزدیک و ویژه با حضرت آقا داشتیم. من به اتفاق بچه‌ها و دامادم بودیم.هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک روز خدا این توفیق را بدهد که طبق میل خودمان و از نزدیک اقا را ملاقات کنیم. جالب تر اینکه ملاقات ما اصلا عجله‌ای نبود و فرصت کافی برای دیدار با آقا به ما داده شد. یک جمع 20 تا 25 نفره بودیم همه از خانواده‌های شهدا. 5 یا 6 خانواده شهید بودیم. توفیق پیدا کردیم و ابتدا نماز ظهر و عصر را پشت سر آقا خواندیم. همانجا آقا نشسته و ما همه دورشان جمع شدیم. آقا هم با تک تک ما صحبت کردند. حضرت آقا فرصت کافی و وافی به همه برای درد و دل کردن دادند. بنده هم به نوبه خود با ایشان صحبت و احوالپرسی کردم.خاطراتی از شهید تعریف کردیم. ایشان سوالاتی از ما داشتند در مورد اینکه در سال‌های جنگ و بعد از جنگ کجا بودید؟ پرسیدند کجاها و کدام مناطق همراه شهید بوده‌اید. من هم گفتم 22 سال همراه شهید در مناطق مرزی و جنگی زندگی کردم. آقا آفرین گفتند و خیلی تشکر کردند.

با تک تک بچه‌ها صحبت کردند. تحصیلات و رشته تحصیلی‌شان را پرسیدند. دعای خیر کردند. ما هم از آقا خواستیم برایمان دعای عاقبت به خیری و ثابت قدم بودن در مسیر را بکنند. چفیه‌ای داشتم که جلو رفتم و خواستم که آقا آن را تبرک کنند. ایشان چفیه را تبرک کرده و ذکری هم رویش خواندند. یک جلد قرآن به من دادند. همان موقع با دست خط خودشان روی آن نوشتند: "تقدیم به خانواده شهید عزیز، شهید سعید قهاری سعید" بعد از آن پسر و دامادم از آقا انگشترشان را در خواست کردند. آقا هم دو انگشتر به هر دو دادند. ساعات خیلی خوبی را گذراندیم و در کنار ایشان خیلی به ما خوش گذشت و از وجودشان فیض بردیم.

در مورد اینگونه شخصیت‌ها باید کتاب‌ها نوشته و کار شود

  حرف آخر...

شهید قهاری یک فرمانده سی سال خدمت است. در مورد اینگونه شخصیت‌ها باید کتاب‌ها نوشته و کار شود. اما سخن آخرم این است که تمام سازمان‌ها و تمام کسانی که عهده دار این امر هستند، بدانند شهدا را باید به این جامعه درست معرفی کنیم، مخصوصاً به نسل جوانی که در انقلاب و جنگ نبودند، باید ارزش‌های انقلاب را به آن‌ها معرفی کنیم و برای حفظ و نگهداری آن کوشا باشیم. من توصیه‌ام به عموم مردم این است که برای حفظ انقلاب، نظام و ارزش‌ها همه کوشا باشند و دست به دست هم داده و مملکت‌مان را به بیگانه ندهیم.


گفت‌وگو از: نجمه السادات مولایی
تسنیم

جمعه 8 خرداد 1394  5:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هر کس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود، می‌ایستاد

بچه‌ها مقاومت می‌کردند؛ اما کار سخت شده بود. فرماندهان نیز هر کدام سلاحی برداشته و به جنگ تن به تن وارد شده بودند. یکباره اما اوضاع تغییر کرد. وقتی حضرت امام (ره) در پیامی به فرماندهان اعلام کردند «به هر شکلی هست جزیره مجنون باید حفظ شود» شهید همت در شرایطی که ‌کمبود نیرو و تجهیزات داشت، گفت: «مگر خودمان مرده‌ایم؛ اسلحه دست می‌گیریم و می‌جنگیم».


پیکر مطهر شهید احمد افشار پس از سی سال از جزیره مجنون به کوچه خیابان‌های شهرمان رسید و بر دستان مادر سالخورد‌ه‌‌اش ـ که سال‌ها انتظار او را می‌کشید ـ تشییع شد،این  بهانه‌ای بود برای تجدید پیمان همه خیبری‌ها در روزهای عملیات خیبر که در جزیره مجنون و طلائیه رازهای ناگفته بسیاری‌ بر سینه داشتند. 

بازگشت احمد افشارها، شاید تلنگری باشد بر دل‌های خسته ما و آن گاه که مادر قهرمان این شهید می‌گفت: خیلی خوشحال و آرامم و گریه جز برای بچه‌های امام حسین (ع) نخواهم کرد، درسی از مقاومت و ایستادگی را به ما آموخت که پس از سی سال هنوز پابرجاست و این همان پیام خیبری‌هاست که دوباره و هزار باره برایمان فرستاده‌اند.
سوم اسفند ماه هر سال برای خیبری‌ها روز خاصی است؛ روزی که وارد معرکه‌ای شدند و طی ۷۲ ساعت پاتک، دشمن نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره شلیک کرد و بهترین فرماندهان خود همچون همت و باکری را در سرزمین طلائیه و مجنون جا گذاشتند؛ نشانهٔ خیبری‌ها این است که همچون هور ساکتند و صدای نالهٔ نی‌هایشان هنوز به گوش می‌رسد که چرا از قافله جا مانده‌اند؟!
 
دکترمحسن رضائی در خاطره ای در خصوص  پیام امام خمینی(ره)  در عملیات خیبر  نقل می کند:  نیروهای  ما در عملیات خیبر به دونقطه حساس دشمن حمله کردند یکی منطقه دجله و دیگری جزایر خیبر . پس از یک هفته جنگیدن بدلیل مشکلات در مهمات رسانی و نبودن آتش  توپخانه ناچار به عقب نشینی  شدیم و تنها جزایر خیبر دست ما بود در روز هفتم نبرد، احمد آقا فرزند حضرت امام (س) تلفنی پیام حضرت امام را به من دادند که به فرماندهان سپاه بگویید جزایر خیبر را باید حفظ کنند من به اولین کسی که بی سیم زدم  احمد کاظمی بود به محض اینکه احمد کاظمی پیام امام را از من شنید گفت چشم چشم. از آن طرف دشمن چندین شبانه روز به صورت مستمر به جزایر حمله می کرد و آتش می ریخت ولی احمد کاظمی  مقاومت می کرد پس از دو هفته مقاومت که به قرار گاه مرکزی آمد سر وصورتش  خاک گرفته از دود آتش خمپاره سیاه شده بود بسیار خسته  و ژولیده بود او را بغل کردم و بوسیدم و گفتم احمد تو خیلی زحمت کشیدی  . احمد کاظمی در جواب گفت وقتی پیام امام (ره) را به من دادید من همه نیروهایم را صدا زدم و گفتم اینجا عاشورا است باید به هر قیمتی  شده جزیره را حفظ کنیم و خود هم رفتم خط مقدم و کنار رزمندگان جنگیدم. 

آنچه می‌خوانید، نمایی از این مقاومت است: 

عملیات خیبر به استعداد ۲۲۰ گردان سپاه در هور الهویزه و جزایر مجنون و ۶۳ گردان ارتش در پاسگاه زید با سازماندهی قرارگاه‌های عملیاتی نجف و کربلا و پشتیبانی قرارگاه نوح در ساعت ۲۱ و ۳۰ دقیقه روز سوم اسفندماه ۱۳۶۲ و با رمز «یا رسول الله (ص)» آغاز شد. 

در مجموعه محورهای عملیاتی خیبر، دو جزیره مجنون شمالی و جنوبی، دکل‌های فشار قوی برق دکل‌های تقویتی رادیو و تلویزیون، تأسیسات و کارخانه‌های کاغذ‌سازی و چاه‌های نفت عراق قرار داشت. ضمن عملیات خیبر چند عملیات انحرافی و فریب در مناطق دیگر انجام شد. در مرحله نخست عملیات به جز ‌محور زید پیشروی در سایر محور‌ها خوب انجام شد، به گونه‌ای که در روز چهارم عملیات، گروهی از نیرو‌ها در ورود به شهر القرنه عراق با استقبال مردم شیعه آنجا روبه‌رو شدند. 

در محور العزیر (شمالی) نیز نیرو‌ها خود را به رودخانه دجله رساندند و دو جزیره مجنون نیز به راحتی در اختیار ما قرار گرفت. 

در مرحله دوّم عملیات، محور جزایر مجنون و طلائیه به منظور الحاق و پیشروی به سمت «نشوه» در نظر گرفته شد، ولی به دلایلی پیشروی صورت نگرفت و دشمن‌ گسترده‌‌ اقدام به استفاده از بمب‌های شیمیایی کرد و ما تنها موفق به حفظ جزایر شدیم. در مرحله سوّم عملیات که بیشتر برای دفع فشارهای دشمن به جزایر مجنون جنوبی به اجرا درآمد، طی ۷۲ ساعت پاتک، دشمن نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره شلیک کرد. در مجموع این عملیات در منطقه‌ای به وسعت ۱۱۸۰ کیلومتر انجام شد که جزایر مجنون به مساحت ۱۶۰ کیلومتر مربع همراه با پنجاه حلقه چاه نفت و چندین روستا از جمله مناطق آزاد شده در این عملیات هستند.

عملیات به سختی دنبال می‌شد و فقط غیرت بچه‌ها بود که کار را جلو می‌برد. منحنی‌زن‌های عراق، منطقه را شخم می‌زدند و وجب به وجب خمپاره‌ای بر زمین می‌نشست و رزمنده‌ای بر زمین می‌افتاد. در آن سختی کار، شهید میثمی گفت: «هر کس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود‌، می‌ایستاد». 

بچه‌ها مقاومت می‌کردند اما کار سخت شده بود. فرماندهان نیز هر کدام سلاحی برداشته و به جنگ تن به تن وارد شده بودند؛ یکباره اما اوضاع تغییر کرد. پیامی از امام (ره) برای رزمنده‌ها رسیده بود. آن‌قدر اوضاع تغییر کرد که دشمن مجبور شد، عقب‌نشینی کند، ولی حیف که همت رفت. آن فرمانده دوست داشتنی به مولایش حسین (ع) اقتدا کرد و بی‌سر به سوی دیار حق شتافت. دشمن نامرد بود و از شدت حقارت به شیمیایی روی آورد و خیلی‌ها به دیدار حق شتافتند. بدر و خیبر گام‌هایی بلند برای پیروزی ایران بود‌ و بر عراق فشاری بسیار وارد ساختند. تسلط بر منابع نفتی جزایر، کار را بر عراق سخت کرده بود و به تلافی آن، کار را بر سپاه اسلام سخت گرفت. 

شهدای بسیاری بر زمین مانده بودند، از جمله حمید باکری که گفته بود: «ما به فرموده امام، حسین‌وار وارد جنگ شدیم و حسین‌وار به شهادت می‌رسیم».
 
جنازه خیلی‌ها در طلائیه ماند و هرگز برنگشت. طلائیه تابع بخش هویزه و دهستان بنی صالح است و دارای پیشینه چندانی نیست؛ اما آنچه منطقه طلائیه و هورهای پیرامون آن را معروف و زبانزد کرده، ‌نه اقوام و نه موقعیت جغرافیای آن بلکه جنگ‌هایی است که در دهه ۶۰ در آن اتفاق افتاد. اگر امروز از آن سرزمین بگذری می‌توانی صدای غرش خمپاره‌ها و صفیر تیرها را بشنوی و نسیمی را که با خود بوی باروت و هور می‌آوردند احساس کنی. 


طلائیه آن روز‌ها پر بود از میدان مین و موانع غیرطبیعی. عراقی‌ها از ترس حمله نیروهای ایرانی دور تا دور خود را پر کرده بودند از این موانع و آن را تا خط دوم و سوم خود ادامه داده بودند. آن روز‌ها همه جای این سرزمین را آب گرفته بود. تا چشم کار می‌کرد آب بود و سکوت نیزار. 

‌آب آنجا از «هورالهویزه» می‌آمد و هور هم متصل بود به رودخانه کرخه و چند شاخه از دجله و پیش از آن. علی ‌روی نقشه مسیر رود‌خانه کرخه را دنبال کرده بود. این رودخانه که از کوه‌های سر به فلک کشیده لرستان سرچشمه می‌گرفت، در دل دشت‌ها و تپه‌ها از کنار شهر شوش می‌گذشت و به آرامی وارد منطقه هور می‌شد. این اتفاق از وقتی افتاد که صدام فرمان حضور در نهر سوم بین دجله و فرات را صادر کرد و این نهر عظیم دست ساز، نه تنها تمدن چند هزار ساله دجله و فرات که اوضاع جغرافیایی منطقه را نیز تغییر داده و آب‌های هور را در خود فرو برد. صدام این کار را از ترس مجاهدین عراقی و لشکریان بدر انجام داد. این گروه شامل توابین پناهنده‌ای بودند که از هور برای رفت وآمد به داخل عراق استفاده می‌کردند و در سال‌های پایانی جنگ بیشترین فعالیت را در این منطقه داشتند. 

روییدنی‌های زیادی در هور است؛ نی‌هایی که ارتفاع آن‌ها از ۲متر تا ۷ متر می‌رسد «بردی» که معمولاً ارتفاع آن بین ۱ تا ۲ متر است و چولان که در جاهای کم عمق می‌روید و ارتفاع آن کمتر از ۵۰ سانتی‌متر است. آنجا جایی بود که شب‌ها بچه‌های دسته کنار آتش می‌نشستند و چای می‌نوشیدند و برای آوردن صدای نی تقلا می‌کردند. 



به خاطر اهمیتی که منطقه طلائیه برای کل عملیات داشت، ضرورت مقاومت و ایستادگی نیرو‌ها در آن مدام از سوی مسئولین در اتاق جنگ گوشزد می‌شد. به همین دلیل، پس از آنکه محور زید ‌شکست خورد، فرمانده لشکر امام حسین (ع) فرا خوانده شد تا مأموریت طلاییه به وی واگذار شود. آن شب نیروهای لشکر در طلائیه شب خونینی را پشت سرگذاشتند. با طلوع خورشید و ادامه عملیات، فرمانده لشکر که در خط مقدم درگیری حضور داشت، بر اثر اصابت ترکش دست راست خود را از دست داد و به ‌رغم میلش از معرکه جنگ بیرون آمد. مرحله سوم عملیات با توجه به فشارهای دشمن، عمدتاً به منظور حفظ جزایر مجنون شمالی و جنوبی بود. به همین منظور دشمن در فشار اولیه خود تنها ۷۲ ساعت ‌‌مداوم ‌روی جزایر آتش می‌ریخت، چنانکه در یک برآورد، نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره مصرف کرده بود. جنگ در جزایر با توجه به توان خودی و دشمن به دور از محاسبات نظامی بود و تنها معنویت و روحیه بالای رزمندگان بود که باعث مقاومت آن‌ها می‌شد. 

عامل اصلی این مقاومت، گذشته جنگ و ضرورت کسب پیروزی چشمگیر و نیز پیام حضرت امام (ره) مبنی بر حسین‌وار جنگیدن بود. در این روند شهادت و مجروح شدن ‌چند تن از فرماندهان سپاه به مقاومت نیرو‌ها در منطقه جلوه‌ای خاص بخشید. 

حاج‌ابراهیم همت، فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله‌ (ص) هنگامی که سوار بر موتور به دنبال رساندن نیرو به خط بود بر اثر اصابت توپ به شهادت رسید. حمید باکری، قائم مقام لشکر عاشورا، جلوه‌ای دیگر از حماسه مقاومت را در صحنه نبرد خیبر به نمایش گذاشت. پس از شهادت باکری، جسد او و همرزمانش در همان‌جا بر زمین ماند. به دنبال این امر، فرماندهی قرارگاه به برادر شهید، مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا تکلیف می‌کند که جسد حمید باکری را به عقب ببرند؛ اما او نمی‌تواند خود را متقاعد سازد، در حالی که سایر شهدا‌ ‌روی زمین ‌جای مانده‌اند، تنها جسد برادر خود را به عقب منتقل کند پس جنازه حمید و همرزمانش در‌‌ همان جا می‌ماند.
تابناک

نگارنده : fatehan1 در 1392/12/7 9:49:55
یک شنبه 10 خرداد 1394  12:01 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای شهیدی که خیّر مدرسه‌ساز شد

خانواده شهید غلامرضا رعیت با حقوق شهادت فرزندشان در حال ساخت مدرسه‌ای به نام ثامن‌الحجج(ع) در روستای یزدل کاشان هستند.

از مرکز شهر و شلوغی‌های کاری و زندگی که کمی فاصله می‌گیریم و مقصد سفرمان را یکی از روستاهای کاشان به نام یزدل تعیین می‌کنیم، گویی سفر خسته کننده‌ای در پیش است.

به مقصد که می‌رسیم و با استقبال گرم میزبان مواجه می‌شویم و پای صحبت آنها که می‌نشینیم، کم‌کم بوی انسانیت، بوی مردانگی، بوی ایثار و جوانمردی به مشاممان می‌رسد و انرژی تازه‌ای می‌گیریم.

مقصد ما منزل شهید غلامرضا رعیت است که این روزها حدود 31 سال است که از شهادت آن بزرگمرد می‌گذرد؛ حالا پس از گذشت30 سال از شهادتش، گویی می‌خواهد دوباره متولد شود و در کالبد دانش‌آموزان روستای یزدل به کشورش خدمت کند.

پای صحبت خانواده شهید رعیت که حالا دیگر یک خانواده خیر مدرسه‌ساز هستند می‌نشینیم؛ پدر و مادر شهید غلامرضا رعیت می‌گویند، بنیاد شهید در این سالها حقوقی به ما پرداخت می‌کرد که ما تصمیم گرفتیم آن را پس‌انداز کنیم و امروز با همان پول جمع شده که متعلق به پسر شهیدمان است، می‌خواهیم مدرسه‌ای بسازیم.

گفت‌وگو با پدر و مادر شهید غلامرضا رعیت که امروز خیر مدرسه‌ساز هستند را در ذیل می‌خوانید:

 لطفاٌ خودتان را معرفی کنید.

پدر شهید رعیت: من حاج نورالله رعیت فرزند ماشاءالله و پدر سردار شهید غلامرضا رعیت هستم.

 در ابتدا اگر صحبت خاصی دارید بفرمایید.

پدر شهید رعیت: به نظرم هر چه هست درون مدرسه است و اگر مدرسه نباشد هیچ چیزی نیست.

شما چند فرزند دارید؟

پدر شهید رعیت: من 9 فرزند دارم. غلامرضا شهید شد و یکی دیگر از پسرانم هم که دکتر بود چند سال پیش فوت کرد. الان 2 پسر و 5 دختر دارم.

شهید غلامرضا رعیت وصیت‌نامه داشتند و از وصیت‌نامه ایشان چیزی خاطرتان است؟

پدر شهید رعیت: بله، وصیت‌نامه داشتند و از بس که از این دست به آن دست شد، در حال حاضر اینجا نیست.

توصیه شهید رعیت: امام را تنها نگذارید

از متن وصیت‌نامه شهید رعیت چیزی به خاطر دارید؟

پدر شهید رعیت: بله، توصیه کرده بودند که امام را تنها نگذارید و به نماز اهمیت بدهید. وقتی از تهران به اینجا می‌آمد نماز شب می‌خواند. در آن زمان شرایط سختی بود و ساواک جوان‌ها را اذیت می‌کرد و می‌گرفت.

چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتید مدرسه بسازید؟

مادر شهید رعیت: خدا به من فرزندی نمی‌داد. به پابوس امام هشتم رفتم و از خودش خواستم تا خدا به من فرزندی بدهد. پیش امام رضا(ع) گفتم اگر فرزند پسری خدا به من بدهد، اسم او را غلامرضا و اگر دختر باشد معصومه می‌گذارم. در نهایت خدا پس از چهار سال پسری به ما داد و نامش را غلامرضا گذاشتیم. قرار بود پس از تولد فرزندمان مجدد به پابوس امام هشتم برویم که تا زمان شهادت فرزندم امکانش فراهم نشد. بعدها که پسرم شهید شد به پابوس امام رضا رفتم و گفتم یا امام رضا نظری کن. مقداری پول از بنیاد شهید به ما تعلق گرفته بود و ما تصمیم گرفتیم تا مدرسه‌ای به نام امام رضا(ع) و به خاطر فرزندم که نتوانست به پابوس امام هشتم برود، برای روستایمان بسازیم.

چرا تصمیم به ساخت بیمارستان نگرفتید؟

مادر شهید رعیت: روستای ما به مدرسه نیاز داشت و از این رو احساس کردیم ساخت مدرسه واجب واجب و خیلی واجب است.

امام گفت حصر آبادان باید شکسته شود/400 دانشجو بودند که به جبهه رفتند

پسر شما در کدام عملیات شهید شد؟

پدر شهید رعیت: عملیات فتح‌المبین. از تیپ محمد رسول الله(ص) تهران به جبهه اعزام شده بودند. 10 روز به عید مانده بود که پسرم شهید شد و یک روز مانده به عید به روستایمان آوردند. زمانی بود که امام فرمود حصر آبادان باید شکسته شود. پسرم شب آمد اینجا و گفت ما 400 دانشجو هستیم که می‌خواهیم بعد از نماز جمعه تهران به جبهه اعزام شویم.

فرزند شما در چه سالی شهید شد؟

پدر شهید رعیت: پسرم در اواخر سال 60 شهید شد و سال 61 به روستا آوردندش.

پسر شهیدم نتوانست به پابوس امام هشتم برود/نام مدرسه را امام رضا(ع) گذاشتیم

پولی که دارید چطور جمع‌آوری شد و حالا مبلغ آن چقدر است؟

پدر شهید رعیت: ما یک مقداری از پول حقوق فرزندمان را پس انداز کردیم که حدود 20 میلیون تومان شد و مقداری هم که حدود 20 میلیون تومان بود از طرف بنیاد شهید به ما تعلق گرفت. مقداری هم حدود 10 میلیون تومان خودمان روی آن گذاشتیم و 50 میلیون تومان شد. همسرم گفت به نیت اینکه فرزندمان نتوانست به پابوس امام هشتم برود مدرسه‌ای بسازیم و نام آن را امام رضا (ع) بگذاریم. بچه‌های روستا به ما می‌گفتند شما که کارهای خوب و خیر انجام می‌دهید برای ما کاری انجام دهید. گفتم که من آنقدر پول ندارم که بتوانم مدرسه بسازم؛ اما با توکل به خدا شروع کردیم و با لطف خدا مردم کمک کنند تا این مدرسه ساخته شود.

پسر شهید شما هیچ وقت نتوانست به پابوس امام هشتم برود؟

پدر شهید رعیت: پسرم نتوانست به پابوس امام هشتم برود و با توجه به اینکه ما نیت کرده بودیم تا پسرمان به پابوس امام هشتم برود، تصمیم گرفتیم با پول‌های خودش مدرسه‌ای به نام امام رضا بسازیم.

آب باران در زمستان روی سر دانش‌آموزان مدرسه روستا می‌ریخت

شما خودتان به این پول احتیاج نداشتید؟

پدر شهید رعیت: ما به اندازه احتیاج خودمان مصرف می‌کنیم؛ اما احتیاج جامعه بیشتر است. اینجا هم مدرسه روستا خراب است و در زمستان آب باران روی سر دانش‌آموزان می‌ریزد و ما هم گفتیم چشم در مدرسه‌سازی مشارکت می کنیم.

اگر با این پول مدرسه نمی‌ساختید چه کاری انجام می‌دادید؟

پدر شهید رعیت: هیچ کاری نمی‌کردم به جز در راه خیر هزینه می‌کردم. این مدرسه را به خاطر اینکه پسرمان غلامرضا بود به خاطر امام رضا(ع) می‌سازیم. اینجا مدرسه نیاز داریم، چون مدرسه اینجا خراب و قدیمی است.

*وقتی مدرسه می‌بینم یاد خدا و امام رضا(ع) می‌افتم

وقتی مدرسه می‌بینید یاد چه چیزی می‌افتید؟

پدر شهید رعیت: یاد خدا و امام رضا(ع) می‌افتم. من شب تا صبح امام رضا امام رضا می‌کنم.

وقتی شهید می‌بینید و یا سر مزار شهدا می‌روید یا چه چیزی می‌افتید؟

پدر شهید رعیت: من از بچگی انقلابی بودم و حالا هم انقلابی هستم و مدرسه را هم دوست دارم. من مسجد و کتابخانه هم برای روستا ساخته‌ام و هر کار خیری را انجام می‌دهم.

*شهید رعیت شاگرد ممتاز منطقه بود/اگر الان بود بالاترین درس خوان بود

*قبل از انقلاب عکس و اعلامیه‌های امام را در روستا پخش می‌کرد

*شهید رعیت همرزم دکتر کاظمی آشتیانی، محسن رضایی و سردار باقرزاده بود

شهید غلامرضا رعیت پیش از شهادت درسخوان بودند؟

پدر شهید رعیت: بله، اگر الان بود بالاترین درسخوان بود. آن زمان برق نبود و مردم با گردسوز زندگی می‌کردند. پسرم برخی روزها تا 12 شب درس می‌خواند. شاگرد ممتاز منطقه بود. پسرم رفت تهران و گفتم، بپرس بهترین جایی که در تهران می‌توانی ادامه تحصیل بدهی کجاست. گفت توانبخشی بهترین جا است. آن زمان تا ضامن نداشتی نمی‌توانستی آنچنان درس بخوانی. یک تیمساری بود در تهران که ضامن او شد و وارد دانشگاه شد. 2 یا 3 سال طول کشید و بعد از آن انقلاب شد. در آن زمان از بی راهه‌ها می‌آمد اینجا و عکس و اعلامیه امام را در روستا پخش می‌کرد. انقلاب که شد درِ دانشگاه بسته شد. شب جمعه ها می آمد اینجا و می رفت مسجد و عکس امام را پخش می‌کرد. دکتر کاظمی آشتیانی و محسن رضایی و سردار باقرزاده از همرزمان پسرم بودند.








 
خانواده شهید رعیت همچنان که پسرشان را تقدیم این کشور و نظام کردند، حالا بی آلایش و ساده با جمع‌آوری حقوق فرزندشان که از سوی بنیاد شهید به آنها پرداخت می‌شد در حال ساخت مدرسه‌ای برای فرزندان این مرز و بوم در روستای یزدل از توابع شهر کاشان هستند.

نام این مدرسه مجتمع آموزشی ورزشی ثامن الحجج (ع) است؛ مطابق با برآورد سازمان نوسازی مدارس کشور، برای ساخت قسمت آموزشی این مدرسه که شامل 6 کلاس درس است به یک میلیارد تومان پول نیاز است.

در پایان، این خانواده با گذشت از جان فرزندشان در راه کشور عزیزمان و حالا با گذشت از زرق و برق این دنیا قدم در راه شهدا گذاشته‌اند و حالا نیازمند کمک و یاری مردم عزیز در جهت تکمیل این پروژه آموزشی هستند.

مصاحبه از میثم حاجی پور
فارس

یک شنبه 10 خرداد 1394  12:03 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مغز متفکری که نخستین موشک را شلیک کرد

روزی معلم ریاضی علیرضا مرا خواست و گفت: او مرا اذیت می‌کند. به او گفتم: چطور؟ او که خیلی مؤدب است. گفت: من مسائل را از چند راه حل می‌کنم، بعد این پسر می‌گوید من هم می‌خواهم مسأله را حل کنم. وقتی پای تخته می‌آید، آن را از یک راه دیگر حل می‌کند. من از شما می‌خواهم از او بخواهید این کار را نکند، چون من سر کلاس خراب می‌شوم.



روز یکم اسفند سال ۱۳۳۹ در شرق تهران، در خانواده‌ای دیندار و مؤمن، کودکی زاده شد که نام اوراعلیرضا نهادند. 


علیرضا از کودکی، هوش قوی و استعدادی بر‌تر داشت. این استعداد و هوش، در مدرسه بیشتر بروز می‌نماید. او تحصیلات ابتدایی را تا سال چهارم‌ در دبستان ملی ‌(دانش پرور‌) نارمک و سال پنجم را در مدرسه داریوش به پایان رسانید و سپس در دبیرستان خوارزمی وارد شد. 

هوش و ذکاوتش از‌‌ همان بچگی مشخص بود. یک سال زود‌تر به مدرسه رفت و سال اول دبستان را به خوبی تمام کرد. اما چون سنش کم بود و جثه‌اش نحیف، مسئولین مدرسه از پدرش خواستند که بگذارد او یک سال دیگر هم در کلاس اول بماند. استعداد فوق العاده‌ای در درس ریاضیات داشت، اما ادبیاتش متوسط و زبان انگلیسی‌اش تعریفی نداشت. 

‌«روزی معلم ریاضی علیرضا مرا خواست و گفت: او مرا اذیت می‌کند. به او گفتم: چطور؟ او که خیلی مؤدب است. گفت: من مسائل را از چند راه حل می‌کنم، بعد این پسر می‌گوید من هم می‌خواهم مسأله را حل کنم. وقتی پای تخته می‌آید، آن را از یک راه دیگر حل می‌کند. من از شما می‌خواهم از او بخواهید این کار را نکند، چون من سر کلاس خراب می‌شوم‌» (پدر شهید ناهیدی). 

مغز متفکری که نخستین موشک را شلیک کرد

‌«مغز او در ریاضی عجیب بود. یک روز با هم نشسته بودیم که علیرضا یک مسأله ریاضی داد و گفت: حل کن. من که سال چهارم مهندسی در دانشگاه بودم تا عصر نتوانستم آن را حل کنم. عصر خودش آمد و چند لحظه آن را حل کرد‌‌» (شهید یوسف کابلی همرزم علیرضا).

گاهی ساعت‌ها با پدرش درباره مسأله نسبیت انیشتین بحث می‌کرد. اوقات فراغتش یا کتاب علمی می‌خواند یا در تعمیر وسایل خانه به پدرش کمک می‌کرد، رادیو می‌ساخت، هواپیمای سبک دستی درست می‌کرد، به گل‌های باغچه می‌رسید و کوچک‌تر که بود به مورچه‌ها غذا می‌داد. زرنگ و فعال بود ‌و با محبت و دل‌نازک. 

دوران دبیرستانش مصادف شد با اوج‌گیری انقلاب. او نیز مانند مردم مسلمان و انقلابی تهران در مراسم و راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد و با بچه‌های مسجد محله، فعالیت چشمگیری در تکثیر و رساندن پیام‌ها و اعلامیه‌های امام خمینی به مردم داشت. روی دیوار‌ها شعار می‌نوشتند ‌و با بمب‌های دست‌ساز (سه راهی و کوکتول مولوتف) به تانک‌های ارتش شاه حمله می‌کردند.
 
انقلاب که پیروز شد، جوان‌ها خیلی به فکر درس و دیپلم نبودند، اما علیرضا در امتحان‌های خرداد ۱۳۵۸ موفق شد و از دبیرستان خوارزمی تهران دیپلم ریاضی فیزیک گرفت. 

ناهیدی به عنوا‌ن بسیجی فعال‌ به دوره آموزش پادگان امام حسین (ع) می‌رود و با اشتیاق فنون نظامی را فرا‌می‌گیرد. پدرش می‌گوید: ‌یک روز که مربی سر کلاس نارنجک را آموزش می‌داد، ضمن درس می‌گوید، هرگاه ضامن نارنجک ناخواسته کشیده شود، یک نفر باید خودش را فدا کند تا بقیه را نجات دهد. جلسه بعد،‌‌ همان مربی در حال آموزش نارنجک، نارنجک را هراسان روی زمین پرتاپ می‌کند و فریاد می‌زند که ضامنش کشیده شده است. علیرضا با تهور زیاد، خودش را روی نارنجک می‌اندازد، چند لحظه بعد که صدای انفجار بلند نمی‌شود، مربی، علیرضا را از زمین بلند کرده و از او تقدیر می‌نماید و می‌گوید که برای امتحان آنان، نارنجک را روی زمین پرت کرده بود. 

او پس از شروع تحرکات ضد انقلاب در کردستان در روز ۲۷ شهریور ۱۳۵۹ به عضویت سپاه در‌می‌آید و از سوی پایگاه، داوطلبانه به کردستان می‌رود‌ و در محور ‌مریوان‌ با ضد انقلاب ‌مقابله می‌کند.

ناهیدی از شهریور ماه ۱۳۵۹ حدود شش ماه در سپاه ‌مریوان‌ فعالیت می‌نماید و از بهمن ماه ۱۳۶۰ به ‌‌فرماندهی تیپ ذوالفقار‌ منشا خدمات ارزنده و ماندگار می‌شود و حدود یک سال در این مسئولیت می‌ماند. او مدتی نیز ‌مسئو‌ل توپخانه قرارگاه مرکزی کربلا در حین داشتن مسئ‌ولیت تیپ، ‌شده و به ساماندهی توپخانه قرارگاه می‌پردازد. 

ناهیدی در مجموع ۲۹ ماه در جبهه‌ها‌، حضوری عاشقانه و پر تلاش می‌یابد و در این مدت، کار‌ها و خامات نقش‌آفرینی ‌از خود نشان می‌دهد. 

شهید ناهیدی عاشقانه وارد مبارزه و جهاد شد و خالصانه و پر افتخار نیز از میدان جهاد، پلی به سوی شهادت زد و به چشم بر هم زدنی به سدره المنتهای عشق رسید. 

او در ‌۲۷ بهمن ماه ۱۳۶۱ در جبهه ‌فکه بر اثر اصابت ترکش خمپاره ۶۰ مجروح شد و سرانجام روز یکم اسفندماه‌‌ همان سال، پس از تحمل رنج فراوان‌ در بیمارستان‌ به ‌ره یافتگان پیوست. 
چه خوش تولدی و چه زیبا شهادتی! 

حاج همت پس از شهادت علیرضا در وصفش می‌گوید: 

علیرضا بیش از سه سال در جبهه بود. وقتی آمد به سپاه مریوان، نه بسیجی بود نه پاسدار. از روی اخلاص و تقوا، یک دست لباس سربازی پوشیده بود. در این سه سال با همین یک دست لباس زندگی کرد. یک جفت کفش هم داشت که کف آن ساییده شده بود. در این مدت حتی یک ریال حقوق دریافت نکرد. پولی را هم که پدر و مادرش به او می‌دادند با بچه‌ها می‌گذاشتند روی هم تا یک قبضه خمپاره برای توپخانه بخرند. در کردستان اول از خمپاره ۶۰ شروع کرد، بعد رفت سراغ ۸۰، بعد آمد توپخانه ۱۰۵ و... .

همه این مهارت‌ها را یاد گرفت و سپس ‌روی انواع موشک‌ها کار کرد که تا آن موقع هیچ کس نمی‌توانست آن را شلیک کند. 


 

 

 
بخشی از وصیتنامه شهید علیرضا ناهیدی

نگارنده : fatehan1 در 1392/12/6 11:33:31
 
 
 
یک شنبه 10 خرداد 1394  12:05 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سلام بر مردان بی ادعا

از همان اول عملیات پاهایش برهنه بود.آن هم توی منطقه ای مثل اروند که زمینش پر است از خار و سنگ.


گفتم:«حاجی چرا پاهات رو برهنه کردی؟»همین طور راه می رفت،گفت:«این جا کربلاست و کربلا منطقه ایه که حتما باید با پاهای برهنه بری زیارت امام حسین(علیه السلام)»
همان شب شهید شد.برده بودنش معراج شهدا.بچه ها رفتند معراج،برا شناسایی. هرچه گشتند نتوانستند پیدایش کنند.خودم رفتم.خبری از حاج اکبر نبود.داشتم می آمدم بیرون که بدنی را دیدم.فقط دو تا پا داشت.کف پاهایش را نگاه کردم.خود حاج اکبر بود...


شهید علی اکبر رحمانیان
جانشین طرح و عملیات لشکر 33المهدی
تولد:جهرم،1340
شهادت:فاو،والفجر1364،8
مزار:گلزار شهدای رضوان جهرم


راوی:شعبانعلی راشد
منبع:دوقلوهای جنگ،ص138


شادی روح شهید علی اکبر رحمانیان صلوات


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/6 10:43:19
یک شنبه 10 خرداد 1394  12:06 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تفریحات خانوادگی یک شهید

برای ثبت نام مدرسه «حورا» دخترمان رفته بودم. پرسیدند تفریحات خانوادگی‌تان چیست؟ من هم گفتم هیئت، بیت رهبری، بهشت زهرا. 30 شب ماه رمضان را از وقتی حورا کوچک بود، با موتور به هیئت می‌رفتیم.

 

مدتی بود که سپاه برای تامین امنیت غرب و شمالغرب کشور با گروهک‌های معاند و ضد انقلاب مسلح می جنگید؛ دهها پاسدار شهید شدند تا توانستند امنیت امروز را برای مردم این مناطق به ارمغان بیاورند.

از جمله آنها، 3 پاسدار شهید «مهدی فطرس»، «وحید شیبانی» و «سعید فنایی» بودند که یک سال قبل در اول اسفند ماه 91 در استان کردستان به شهادت رسیدند.

آنچه در زیر می خوانید، مروریست کوتاه بر زندگی پربرکت یکی از این شهدا با نام شهید وحید شیبانی به روایت مادر، همسر و همرزم شهید.

تفریحات خانوادگی یک شهید

مادرش می‌گوید: «خداوند 3 فرزند به ما داد. ما در شهرک 2 هزار واحدی پارچین ساکن بودیم و وحید سال سوم دبستان بود که پدرشان از دنیا رفت.کنیزی بچه ها را کردم فقط بخاطر خدا که سرباز آقا بشوند و هدفم در زندگی این بود و وقتی وحید شهید شدگفتم خدا دعای من را مستجاب کرده است. نیتم این بود که خدمت به اسلام و این نظام می کند.

بچه شری نبود که بخواهد من را اذیت کند همیشه جایش در پایگاه مسجد و بسیج بود. نماز جمعه و دعای کمیلش ترک نمی شد طوری که من می‌گفتم اگر زمان جنگ بود، حتما شهید می شد.

روزی که خبر شهادتش را آوردند من در خیابان بودم ولی به من گفتند تصادف کرده است. البته اگر از اول می‌گفتند شهید شده، شاید برایم آرام‌بخش‌تر بود چون واقعا به آن چیزی که خودش می خواست، رسید.

وقتی که فهمیدم پسرم شهید شده، گفتم تنها حرف نباید باشد. الان وقت عمل است که ما باید صبوری کنیم. صحنه کربلا را جلوی خودم مجسم می‌کردم که حضرت زینب(س) و بچه ها چه کردند. اینها برایم آرام بخش بود ولی اولش خیلی سنگین بود.»

تفریحات خانوادگی یک شهید

به روایت همسر:

«اولین جلسه خواستگاریمان که ایشان به همراه خانواده آمدند، فقط نیم ساعت با هم صحبت کردیم که آن هم تنها درباره ولایت فقیه بود.

ایشان نشستند و گفتند: بسم الله الرحمن الرحیم. نظرتان درباره رهبری و ولایت فقیه چیه. صحبتمان که تمام شد، گفتند من دیگه برای این جلسه صحبتی ندارم. قرار جلسه بعد را گذاشتند و رفتند.

تفریحات خانوادگی یک شهید

« برای ثبت نام مدرسه «حورا» جان دخترمان رفته بودم. پرسیدند تفریحات خانوادگی‌تان چیست؟ من هم گفتم هیئت، بیت رهبری، بهشت زهرا. 30 شب ماه رمضان را از وقتی حورا کوچک بود، با موتور می رفتیم هیئت. بعضی‌ها می‌گفتند شما بچه 20 روزه را چگونه آوردید هیئت؟ ما هم می‌گفتیم نمی‌توانیم بخاطر بچه از هیئت بمانیم.»

تفریحات خانوادگی یک شهید

در کنار شهید مهدی فطرس

«روزی که آقا وحید شهید شدند، به خاطر شرایط جسمی که من در آن برهه داشتم، اطرافیان از دادن این خبر خیلی امتناع می‌کردند. محال بود جایی بروند و برگردند و اطلاع ندهند اما آن شب هر چه به ایشان اس ام اس دادم دیدم در دسترس نیست. خواهرم آن شب پیش من بود. برگشتم گفتم محال است آقا وحید به من اطلاع ندهد.

شب تا صبح نخوابیدم و فقط راه می‌رفتم.صبح بلافاصله مجددا تماس گرفتم که دیدم گوشی خاموش است.

تفریحات خانوادگی یک شهید

شماره تلفن دوتا از همکارشان را داشتم. با آنها تماس گرفتم که دیدم گوشی موبایل آنها هم خاموش است. خیلی نگران شدم. سابقه نداشت اینها سه تا گوشیشان خاموش باشد. آن روز تلفنمان هم بخاطر کابل برگردان، 72 ساعت قطع بود.

خواهرم زنگ زد و گفت ما می خواهیم بیاییم آنجا. گفتم تشریف بیاورید. پدرم هم آمدند. چند دقیقه که گذشت، مادرم هم آمد. گفتم شما اینجا چه کار می کنید که گفتند کاری داشتیم خواستیم یک سری هم به شما بزنیم.

مقداری که گذشت، گفتند از آقا وحید چه خبر؟ گفتم ماموریت است. گفتند مثل اینکه تصادف کرده است.

خیلی نگران شدم و گفتم لباس بپوشم تا برویم به دیدنش. گفتند دارند میاورندش. چند دقیقه که گذشت، گفتند مثل اینکه رفته تو کما و در بیمارستان نجمیه هست. من هم گفتم باز خدا رو شکر که زنده هست اما شک کردم که اگر تصادف کرده باشد، آنجا نمی برندش. حداقل اینکه ببرندش بقیه الله.

تفریحات خانوادگی یک شهید

گفتم شما راستش را به من نمی‌گویید. آنقدر پا فشاری کردم که آخرسر گفتند شهید شده است. باز هم من راضی بودم و گفتم باشه برویم ببینیمش. یعنی فقط به این دلخوش بودم که پیکرش را سالم روی تخت ببینم. اما هرچه اصرار کردم نشد.

یکی از آقایان که آنجا بود ماجرا را برایم تعریف کرد و گفت امکان دیدنش نیست.

تفریحات خانوادگی یک شهید

من گفتم فدای علی اکبر حسین اما می دانم که چقدر این موضوع برای مادر ایشان سنگین و سخت بود.

روزی که برای تشییع به معراج شهدا رفتیم، اصلا باور نمی‌کردم ما که در هر مراسم تشییع شهدا به این محل می‌آمدیم، یک روز هم برای تشیع پیکر آقا وحید پایمان را آنجا بگذاریم.

لحظه‌ای که در باز شد و من پیکر این 3 شهید را کنار هم دیدم، یاد ایستادن رهبر بالای پیکر برخی شهدا مثل شهید حاج احمد کاظمی افتادم و تمام غمهایم فروکش کرد. کفشهایم را درآوردم و وارد معراج شهدا شدم.»

تفریحات خانوادگی یک شهید

به روایت همرزم شهید:

«آشنایی ما بر می گردد به سال 84 که ایشان معرفی شد به محل کار ما. بچه خوبی بود و روابط عمومی بالایی داشت که زود با همه رفیق می شد.

کار را زود یاد می‌گرفت و خلاقیت خوبی هم داشت. در خیلی از ماموریتها که با هم بودیم، می دیدم که کارهای سخت و آسان را با یک روحیه بالا انجام میداد در حالی که در کار ما هم نیاز به خلاقیت بود و هم تصمیم در لحظه.

من مسئول ایشان بودم اما او حقیقتا کار را بهتر از من انجام می داد.

از همان اول که ایشان آمدند پیش ما، خیلی ها دوستش داشتند. رابطه ما بیشتر شبیه برادر بود تا همکار و اصولا اگر این رفاقت‌ها نبود، به هیچ عنوان نمی توانستیم این کارها را بکنیم.

از سال 88 بود که کارمان از هم جدا شد و من از آن قسمت رفتم. خیلی ناراحت بودیم و از آن به بعد یک مقدار از هم فاصله گرفتیم چون محل کارمان دور شد ولی بازهم یکدیگر را می دیدیم.

وقتی خبر شهادتش را شنیدم، شوکه شدم وتا چند ساعت گیج بودم و باورم نمی‌شد.

این 3 عزیز مثل برادر بودند برای من. انگار از یک پوست و گوشت و خون بودیم.

شاید یک ماه قبل از شهادتشان بود که گفتند ما اینجا بیشتر شبیه یک خانواده هستیم و کار، دوستانه و رفاقتی است تا بحث کاری و رئیس و مرئوسی. می‌گفت ما صبح که سر کار می آییم تا آخر شب که به منزل می رویم، اکثر اوقات با هم هستیم. حتی بعضی موارد که ماموریت داشتیم بیش از 24 ساعت با هم بودیم. ایشان می گفتند ممکن است در منزل دو سه ساعتی پیش خانواده باشیم و استراحتی کنیم و دوباره صبح به اینجا می آییم. این زیاد بودن با هم و رابطه دوستانه ای که بود، باعث می‌شد رابطه فراتر از همکاری و یک دوست ساده بین ما باشد.

روزی که دفنشان می‌کردند احساس کردم قسمتی از وجود من را در قبر گذاشتند. خیلی به هم نزدیک بودیم هم از نظر کاری هم از نظر افکار.

تفریحات خانوادگی یک شهید

کار ما طوری است که خیلی درگیر می شویم و شاید من خودم باورم نمی شد که شهادت اینقدر نزدیک باشد یعنی قابل کسب باشد.

آن روز من از کلاس دانشگاه می آمدم. در مسیر منزل بودم که یک شماره ناشناس با من تماس گرفت. اول متوجه نشده بودم ولی بعد از چند تماس پشت سر هم جواب ایشان را دادم. حدود ساعت هشت شب بود. دقیقا همان لحظه و شاید با فاصله 5 دقیقه اتفاق افتاده بود. یک بنده خدایی بود از اهالی بومی محل شهادت که به نوعی از اولین نفرها بود که به محل حادثه رسیده بود. گفتند حمید اقا شما هستید گفتم بله. خودش را معرفی کرد و گفت من از فلان جا تماس می گیرم این دوستان شما شهید شدند.

اولش باورم نشد و گفتم شاید از دوستان استان های دیگر هستند و بچه ها ماموریت رفته اند دارد سر به سر ما می گذارد بعد گفتم آقا متوجه هستید چه می گویید؟

نشانی هایی داد و گفت من شماره شما را از کجا آورده ام و گفت من پشت فرمان هستم بعدا با شما تماس می گیرم که بعدا تماس های تکمیلی را داشت.

آرزو داشتم که اشتباه باشد. خانواده که دیدند حالم مناسب نیست گفتند چه شده است گفتم هیچی.

پیگیری کردیم و دیدیم متاسفانه این اتفاق افتاده است.

فردای حادثه که به محل کار آمدیم مسئولین و بقیه متوجه شده بودند و داشتند هماهنگ می کردند که چگونه به خانواده ها اطلاع داده شود.

سعی کردیم طوری که شوکه نشوند گفته شود که تقریبا دو سه ساعتی طول کشید و نزدیک اذان ظهر بود که مادر و همسر شهید شیبانی متوجه شدند و متاسفانه این وظیفه را به عهده ما گذاشتند البته با شناختی که روی خانواده ایشان داشتیم می دانستیم خانواده مذهبی و معتقدی دارند هضم این قضیه راحت تر باشد.

تفریحات خانوادگی یک شهید

 

حسین از رفقای شهید شیبانی و همراه وی در لحظه شهادت می گوید: یک یا دو ماه قبل از شهادت ؛ با وحید داشتیم به سمت خانه می رفتیم ؛ برگشت سوالی از من پرسید گفت به نظرت من زودتر می میرم یا تو ؛ من خودم چون قبلا همچین فکری کرده بودم گفتم من زودتر از تو می میرم.یک خنده ای به من کرد و سری تکان داد و هیچ چیزی نگفت، خودش همیشه این را به من می گفت اگه من چیزیم بشود فکر خودت را بکن بلایی سرت نیاید که آخرش هم اینگونه شد. بعضی وقت ها کمیل می گفت "ما سربازیم سرباز ولایت" چندتا نامه هم که نوشته بود نام خود را گذاشته بود سرباز ولایت، می گفت "سختی و هر چیز دیگری باشد ما باید این راه را برویم آن روزی که این لباس پاسداری رو به تن کردیم این چیزها همه در آن بوده و قبول کردیم. "


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/5 11:31:54
یک شنبه 10 خرداد 1394  12:08 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فراقی که در «مکه» به سرآمد

9 سال پس از شهادت فرزندم، همراه همسرم به مکه رفتیم.پیش از اعزام به مکه من را از اینکه ممکن است گم شوم‌،بدزدند یا بلایی سرم بیاید ترسانده بودند. برای همین با اضطراب سوار هواپیما شدم اما پس از اینکه به مکه رسیدم مدام حضور فرزندم را در کنار خودم حس کردم که از من مراقبت می‌کند... 


 

جملات بالابخشی از سخنان «حبیبه قدیری» مادر شهید «خسرو صالح‌زاده» به مناسبت سالروز شهادت فرزندش بر سر مزار این شهید است.

 

اگرچه به دلیل گذشت ایام و کهولت سن بخشی از خاطرات حاجیه خانم «حبیبه قدیری» در دفتر ذهن‌اش کمرنگ شده است ولی خاطرات فرزند که فراموش شدنی نیست. می‌گوید: خسرو متولد روز چهارم شهریور سال 1347 بود و سه مرتبه با اینکه هنوز به سن قانونی نرسیده بود به صورت داوطلبانه راهی جبهه شد.

 

 

درشت اندامی و قوی هیکل بودن پسرم موجب شده بود کسی متوجه نشود او کوچک‌تر از سن اعزام است برای همین توانسته بود با زیرکی کاری کند تا به وسیله «لشکر 27 محمد رسول الله(ص)» به جبهه اعزام شود. البته این حضور طولانی نبود و پس از حدود 15 روز به خانه بازگشت.

 

 

یکی از خاطره‌هایی که از این اعزام دارم این است که دست او از آرنج مجروح شده بود و آن را بخیه کرده بودند. اما به ما هیچ چیزی درباره مجروحیتش نمی‌گفت و لباس آستین بلند می‌پوشید تا متوجه نشویم. چند وقت اینگونه بود.شک کردیم اما باز هم حقیقت را نگفت و در جواب به اصرارهایمان می‌گفت:« در مدرسه زمین خورده‌ام.» همین موضوع باعث شد بعد از شهادتش که یک سال بعد اتفاق افتاد‌، از زبان فرمانده‌اش بفهمیم که خسرو در اولین اعزام مجروح شده بود.

 

دومین اعزام خسرو هم کوتاه بود و خوشبختانه سالم به خانه بازگشت اما سرنوشت او در سومین اعزام که به شلمچه رفته بود رقم خورد.برای این اعزام همراه سه تن از دوستانش به استادیوم آزادی رفتند اما در راه دو تن از دوستانشان از جبهه رفتن صرف‌نظر می‌کنند و به خانه بازمی‌گردند.از آنجایی که خسرو و یکی دیگر از دوستانش برای اعزام مصمم بودند از استادیوم آزادی همراه دیگر رزمندگان به پادگان «دوکوهه» می‌روند. این اعزام بسیار طول کشید. اگر اشتباه نکنم بیش از 40 روز خبری از او نداشتیم. البته در یکی از نامه‌هایش که برایمان ارسال کرده بود این مساله را که شاید نتواند نامه بنویسد یا خبری از خودش به ما بدهد یادآور شده بود برای همین کمی آرامش داشتیم تا اینکه عملیات «کربلای 5» اجرا شد. پسرم در این عملیات شرکت کرد و روز 28 دی‌ماه سال 65 به شهادت رسید. وقتی تصاویر شهادتش را دیدم متوجه شدیم از ناحیه پشت گردن بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیده است. این عکس همچنان موجود است اما تا کنون فقط چندبار آن را دیده‌ایم چرا که همسرم آن را نزد خودش نگه داشته است.

 

روز شهادت فرزندم خواب دیدم در یک باغ به مهمانی رفته‌ایم. من مادرم و خواهرم در این باغ بودیم که ناگهان از میان شاخه و برگ درختان کبوتری روی شانه‌ام نشست. از سر این کبوتر خون می‌آمد. من در حالی که ترسیده بودم مادرم را صدا زدم. آن کبوتر پرید و مادرم برای آنکه من را دلداری دهد گفت: «عیب ندارد. نگاه کن رفته است.» با دیدن این خواب از خواب پریدم تا اینکه سه روز بعد متوجه شدم خسرو شهید شده است.

 

 

روزی که وسایل داخل ساکش به دست ما رسید یک برگه مرخصی داخل آن بود.خسرو با وجود آنکه می‌توانسته چند روزی به خانه بیاید اما با فرمانده‌اش صحبت کرده و گفته بود یکی دیگر از رزمندگان که زن و بچه دارد به جایش به مرخصی برود.

 

اینکه متوجه شدیم چگونه به شهادت رسیده است هم کاملا اتفاقی بود. قرار بود همان روز پیکر فرزند یکی از اقوام‌مان را که از اردبیل به جبهه اعزام شده بود از معراج‌الشهدا تحویل بگیریم.پس از اینکه تابوت سردار شهید «یسری» یعنی همان فامیل‌مان را کنار می‌زنند چشم همسرم به اسم پسرمان که روی تابوت زیری نوشته شده بود می‌افتد. ابتدا شک داشته که فرزندمان است یا نه. تا اینکه از مسولان معراج می‌خواهد در تابوت را باز کنند.

 

وقتی در تابوت را کنار می‌زنند نگاه همسرم به پیکر فرزندنمان می‌افتد. پس از تحویل گرفتن پیکرش، او را در قطعه 29 ردیف 48 ، شماره یک، گلزار بهشت زهرا(س) تهران به خاک سپردیم. از آن زمان تاکنون هر سال در روز تولدش درخانه برایش جشن می‌گیریم و سالروز شهادتش بر سر مزارش می‌آییم.

 

 


خانواده شهید خسرو صالح‌زاده

 

خسرو در نامه‌هایی که از جبهه فرستاده بود همواره از ما حلالیت می‌خواست و به خواهر و بردارانش توصیه می‌کرد که درس بخوانند. چون فرزند اول خانواده بود بسیار هوای ما را داشت و از نظر اخلاقی بسیار خوب بود. به بزرگترها احترام می‌گذاشت و به آنها کمک می‌کرد. یادم می‌آید در محله هرگاه می‌دید پیرزن یا پیرمردی بار سنگین حمل می‌کنند می‌رفت و بار آنها را تا در منزلشان می‌برد.

 

سال 74 قرار شد همراه همسرم به مکه مشرف شویم. آن زمان پدر خسرو بیماری قلبی داشت‌ و پزشکان به او اجازه سفر نمی‌دادند. یکی از شب‌ها خسرو به خوابش می‌آید و می‌خواهد که یک بار دیگر برای معاینه پیش پزشک برود.همسرم این کار را کرد. خوشبختانه حالش بهبود یافته بود و اجازه دادند به مکه برود.

 

در همین سفر به مکه نزدیکانم من را ترسانده بودند و می‌گفتند:«شاید آنجا تو را بدزدند یا بلایی سرت بیاید تنهایی جایی نرو.» جالب است بدانید به محض آنکه به فرودگاه مکه رسیدم خسرو را در کنار خودم حس کردم که از من مراقبت می‌کند. او تا وقتی که از این سفر به ایران بازگشتم مدام از من مواظبت می‌کرد. وقتی می‌پرسیدم: «این جا چکار می‌کنی؟» می‌گفت: «پیش از شما به این جا آمده‌ام.»

 

یادم می‌آید آن زمان که خسرو نوجوان بود،پدرش مقداری پول داد تا برای خودش کفش کتانی بخرد.رفته بود برای خودش یک جفت «کتانی چینی» خریده بود و مابقی پول را سرمیز تلویزیون گذاشته بود. وقتی پدرش از او پرسید که چرا کتانی بهتر نخریدی!» گفت:«مابقی پول را به نیازمندان بدهید.»

ایسنا

یک شنبه 10 خرداد 1394  12:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وداعی عاشقانه در ظهر عاشورا

اصغر دچار ایست قلبی شد. لحظات سخت و نفس‌گیری بود. دکتر و پرستارها دست بردار نبودند. احساس کردم همه فشاری که به اصغر وارد می‌کنند، به من وارد می‌شود. زجر می‌کشیدم. تحملم تمام شد. فریاد زدم: «ولش کنید! بسه دیگه... اذیتش نکنید.»



مریم کاظم زاده از معدود خبرنگاران و احتمالا تنها زنی است که در حین درگیری های پاوه به آنجا سفر کرد و شروع به تهیه گزارش از وضعیت مردم نمود. او در این سفر با دکتر چمران و گروه دستمال سرخ‌ها همراه می‌شد و در بدترین شرایط به ثبت وقایع آن روزها مشغول بود. شاید همین جسارت و شجاعت او بود که فرمانده گروه دستمال سرخ‌ها دل در گرویش گذاشت و با او ازدواج کرد. اگر چه روزگار با این زوج یار نبود و تنها مدتی کوتاه توانستند در کنار هم باشند آن هم در شرایط جنگی اما مریم کاظم زاده هنوز با عشق خاصی از اصغر وصالی و خاطرات آن روزها صحبت می‌کند. وی در کتاب خبرنگار جنگی آغاز زندگی مشترکش را با فرمانده دستمال سرخ‌ها اینگونه تعریف می‌کند:

*یه خبری شده اما هیشکی جرات نداره به شما بگه

ظهر عاشورا رسید. من غرق حادثه کربلا بودم. شهادت امام حسین(ع) و یارانش را مرور می‌کردم. حال و هوای زینب(س) را به یاد می‌آوردم. پاک از خودم بیرون رفته بودم. حالم دگرگون بود. باز هم صدای توپ و خمپاره مرا به خودم برگرداند. نماز ظهر و عصر را خواندم. تمام که شد از اتاق زدم بیرون. هوایی شده بودم. دلم می‌خواست برگردم بهداری. احساس می‌کردم آنجا خبری شده. معطل نشدم و رفتم. در بهداری هم خبری نبود. در آنجا هم احساس بی‌تابی می‌کردم. برگشتم سپاه. تا غروب در همان حال و هوا بودم. غروب آماده می‌شدم برای نماز که دیدم رضا مرادی آمد. درهم ریخته و پریشان. روی زیلوی اتاق نشسته بودم. مهر جانماز جلو رویم. رضا سرپا ایستاده بود. با صدایی گرفته گفت: «یه خبری شده اما هیشکی جرات نداره به شما بگه.»

عصبانی شدم، پرسیدم: «چیه؟ چی شده؟ چرا جرات ندارن.»

«آخه خیلی سخته.»

«اصغر طوری شده؟»

«انشاءالله که طوری نشده اما تیر خورده.»

«به سرش؟»

«شما از کجا می‌دونی؟»

«می‌دونم.»

رضا زد توی سرش و گریه کرد و در لابه‌لای آن پرسید:

«حالا چیکار باهاس بکنیم؟»

خودم را محکم نگه داشتم. جلو اشک‌هایم را گرفتم و گفتم:

«مسئله‌ای نیست. ما زمانی که اومدیم تو منطقه می‌دونستیم این اتفاق ممکنه برای تک‌تک‌مون بیفته.»

خونسردی و حرف آخر من رضا مرادی را از این رو به آن رو کرد. با او از اتاق بیرون آمدیم. عباس داورزنی را دیدم، با عباس مقدم می‌زدند توی سرشان و گریه می‌کردند. به آنها تشر زدم:

«چرا اینجوری می‌کنین؟ چه خبر شده؟»

داورزنی و مقدم با بقیه بچه‌ها خودشان را جمع کردند.

«حالا اصغر کجاس؟»

«بردنش بیمارستان اسلام‌آباد»

«باشه. بلند شین نمازتونو بخونین تا بریم.»

*خواهر! خواهر! اصغر زنده‌اس...

عباس مقدم پارچه سفیدی در دست گرفته بود و در مه می‌دوید. هرچه می‌رفتیم نمی‌رسیدیم. جاده پر از مه بود و راه پر پیچ و خم. با بچه‌ها بودیم. رضا مرادی، داورزنی، علی تیموری، مجید جهان‌بین. با یکی دو تای دیگر. روبرو پیدا نبود. بچه‌ها به نوبت پیاده می‌شدند و جلو ماشین می‌دویدند. مبادا از روبرو با ماشین دیگری تصادف کنیم. بعد از عباس، رضا دوید و بعد رضا تیموری و... خدا خدا می‌کردم به اتاق عمل برسم و پیش از آنکه اصغر به شهادت برسد او را ببینم. می‌خواستم زنده باشد تا من برسم بالای سرش. در طول مسیر به آمبولانسی برخوردیم که اصغر را برده بود. راننده گفت: «اصغر زنده است.» امیدوار شدیم. به راهمان ادامه دادیم. تاریکی همه‌جا را پوشانده بود. ماشین سیمرغ از گردنه‌ها که بالا می‌رفت، ناله می‌کرد. راه سخت و طولانی بود. با این حال هرچه بود گذشت. ساعت 9- 10 شب وارد اسلام‌آباد شدیم و یکراست رفتیم به سمت بیمارستان. وقتی وارد شدیم آزاد دوید جلو. هول کرده بود. با شور و شوق پشت هم می‌گفت: «خواهر! خواهر! اصغر زنده‌اس... اصغر زنده‌اس...»

وارد اتاق که شدم، اصغر را دیدم. یک حالی شدم. با سر بسته روی تخت خوابیده بود. یک عالمه شیلنگ و بند و بساط پزشکی به او آویزان کرده بودند. کاملا بیهوش بود. صحنه دردناکی بود. همیشه هر اتفاقی که برای بچه‌ها می‌افتاد، مثلا یکی از آنها ترکش می‌خورد و زخم برمی‌داشت. اصغر مغرورانه به آنها می‌خندید و می‌گفت: «ای بابا! اینکه چیزی نیس...»

و حالا خودش بیهوش، بی‌حس و آرام روی تخت افتاده بود. حلقه ازدواج‌مان در دستش بود. انگشتی که حلقه در آن بود، قدری ورم کرده بود. آزاد تعریف کرد:

«بعداز تیر خوردن، اصغر بیهوش شد. در مسیر راه اسلام‌آباد با بی‌سیم به ما گفتند لباس‌هایش را بیرون بیاورید، ساعتش را باز کنید، حلقه‌اش را در آورید، تا وقتی می‌رسد به بیمارستان یکراست او را ببریم اتاق عمل. من لباس‌های او را در آوردم. ساعتش را هم باز کردم. رسیدم به حلقه‌اش. خواستم حلقه را در بیاورم، ناگهان اصغر که به هوش نبود، انگشتش را خم کرد. دیگر نتوانستم حلقه را بیرون بیاورم.»

پزشک معالج اصغر، آقایی به نام انصاری بود. جراح مغز و اعصاب که داوطلبانه از اصفهان آمده بود. قبلا با او از سرپل ذهاب آشنایی داشتم. در درمانگاه جهاد با نیروهای امدادگر همکاری می‌کرد. مرد شریف و پرکاری بود. اصغر را هم خوب می‌شناخت. وقتی با دکتر روبرو شدم، بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «من هر کاری از دستم بر اومده کردم، از اینجا به بعد دیگه دست خداست.»

پرسیدم: «چقدر امیدواری هست که...»

جواب داد: «فقط خدا می‌تونه کمک کنه... اگرم زنده بمونه فلج میشه، نابینائی‌اش رو از دست میده.

گفتم: «هر چی میشه بشه دکتر! فقط زنده بمونه... من تا آخر عمر باهاش هستم.»

دکتر گفت: «اگه تا سه روز دوام بیاره زنده می‌مونه.»

دکتر رفت. تمام مدت بالای سر اصغر بودم. بچه‌ها بی‌تاب و بی‌قرار، می‌آمدند و می‌رفتند. یکی دو تا داخل راهرو بودند و بقیه توی حیاط. همه منتظر بودیم.

با آنکه اصغر بیهوش بود و وقتی بچه‌ها به بدنش دست می‌زدند هیچ عکس‌العملی از خود نشان نمی‌داد، هر بار که من دستش را در دست می‌گرفتم، انگشتانش را به کندی حرکت می‌داد. دکتر انصاری می‌گفت: «کاملا می‌فهمد و چون دست شماست، عکس‌العمل نشون میده.»

یک بار هم دکتر آمد بالای سر اصغر. چشمش را باز کرد. از گوشه چشم اصغر اشک می‌آمد. دکتر گفت: «علامت خوبیه.»

با این حال تا می‌دید من دارم امیدوار می‌شوم، بلافاصله یادآوری می‌کرد که ممکن است اصغر نتواند از این مهلکه جان سالم به در ببرد. اما من گمان می‌کردم آمادگی هر مسئله‌ای را دارم.

نیمه شب احساس کردم فضای اتاق را نمی‌توانم تحمل کنم. هوا فشرده است. اتاق بسیار کوچک به نظر می‌رسد. لباس به تنم تنگی می‌کند. دارم خفه می‌شوم. قلبم آمده توی حلقم. دیگر تاب و تحمل نداشتم. نفسم بالا نمی‌آمد. چشمم به اصغر افتاد. لحظه‌ای از او غافل شده بودم. شاید خوابم برده بود. شاید گیج شده بودم. نگاه کردم، دیدم اصغر نفس نمی‌کشد. دویدم بیرون. جلو در اتاق ایستادم. با وحشت و اضطراب پرستار و دکتر را صدا زدم. بچه‌ها خبردار شدند. ریختند جلو در اتاق. دکتر انصاری با پرستارها وارد اتاق شدند. بنا کردند به تنفس مصنوعی دادن به اصغر، دستگاه گذاشتند و با دستپاچگی تلاش می‌کردند نفس اصغر را برگردانند. اصغر دچار ایست قلبی شده بود. لحظات سخت و نفس‌گیری بود. ضربان قلب اصغر به ندرت کار می‌کرد، اما دکتر و پرستارها دست بردار نبودند. آنها می‌خواستند زندگی را به اصغر برگردانند. یکباره احساس کردم همه فشاری که به اصغر وارد می‌کنند، به من وارد می‌شود. داشتم خفه می‌شدم. زجر می‌کشیدم. بر جسم بی‌جانم فشار وارد می‌کردند. تحملم تمام شد. فریاد زدم: «ولش کنید! بسه دیگه... اذیتش نکنید.»

انگار دکتر و پرستارها منتظر همین چند جمله بودند. بی‌معطلی دست از کار کشیدند. نبض اصغر دیگر نمی‌زد. دکتر انصاری و بقیه متاسف شدند. دکتر گفت: «بریم.»

گفتم: «نه، تازه کار من از اینجا شروع میشه.»

دکتر و پرستارها رفتند. بچه‌ها ریختند داخل اتاق. بنا کردند به گریه و آه و زاری. دیگر از دست کسی کاری بر نمی‌آمد.

چشم‌ها و دست‌های اصغر را بستم. با باند سفید. نگذاشتم پرستارها یا بچه‌ها دست به او بزنند. زمانی که جنازه‌اش را در تابوت چوبی می‌گذاشتیم. رضا مرادی و بقیه بسیار بی‌تابی می‌کردند. گفتم ساکت باشند و طاقت بیاورند. هر چند که آنها کار خودشان را می‌کردند. ما چند ساعتی منتظر صبح ماندیم. صبح که آمد. نماز خواندیم و تابوت را داخل ماشین سیمرغ گذاشتیم و به سمت تهران حرکت کردیم. خانواده اصغر خبر شهادت او را از اخبار سراسری رادیو و در ساعت 8 صبح روز بعد از عاشورا شنیده بودند. به پیرمردی که در سردخانه بود سفارش کرده بودم تا خودم به سردخانه نرفته‌ام، جنازه را تحویل کسی ندهد. پیرمرد به قولش وفا کرد. صبح که رفتم دیدم همه منتظر تحویل دادن جنازه هستند. پیرمرد تا مرا دید، گفت: «خودشه، من جنازه رو باهاس بدم تحویل ایشون.»

مراحل قانونی را طی کردیم. جنازه را بردیم به محل خانه مادر اصغر. مادر اصغر آنجا منتظر بود. همراه با اصغر، علی قربانی هم به شهادت رسیده بود. او هم یکی از یاران اصغر بود. مادر اصغر وقتی مرا دید گفت: «خدا به دادت برسه، بدون اصغر چیکار می‌کنی مادر!»

جنازه اصغر را تا یکی دو خیابان روی دست بردند. من با ماشین پشت سر او بودم. گاهی از او دور می‌افتادم و نگران می‌شدم. ماندم چه طور خودم را به او برسانم. وقتی جنازه را در آمبولانس گذاشتند رفتم جلو سوار شدم.

موقع شستن اصغر، به صورتش بوسه زدم. پیشانی و سر و صورتش را خودم شستم. وقتی او را در کفن پوشیدند، روی کفن آیاتی از قرآن را نوشتم.

وقتی جمعیت دور قبر او جمع شدند، نگران شدم. می‌خواستم او را خودم دفن کنم. اما راه باز شد. چه طور، نمی‌دانم. فقط دیدم راه باز شد. رفتم جلو. کفش‌هایم را کندم. وارد قبر شدم و سنگ‌ها را یکی‌یکی از بچه‌ها گرفتم و گذاشتم روی جنازه. همان کارهایی را کردم که چند شب قبل از اصغر خواسته بودم؛ در صورت یکه اتفاقی برای من افتاد، انجام دهد.

وقتی اصغر را خاک کردیم، به بهانه‌ای از جمعیت دور شدم. می‌خواستم تنها بمانم و بالای قبر اصغر بنشینم و سوره یاسین بخوانم. وقتی برگشتم جز بچه‌های اصغر، دیگر کسی آنجا نبود. گفتند: «تا هر وقت می‌خوای اینجا بمون. ما هستیم.»

تا غروب بالای سر اصغر ماندم. گریه کردم و قرآن خواندم. وقتی چشمم به خورشید افتاد، داشت از نظر محو می‌شد. یاد خوابی افتادم که مدتی قبل دیده بودم. در آن خواب امام خمینی(ره) را دیدم، داخل یک مسجد، در شیراز مرا به اسم صدا زد و گفت: «مریم! برو خودتو واسه جمعه آماده کن.» نپرسیدم کدام جمعه. وقتی امام داشت عبور می‌کرد، دیدم غروب است. مثل همان غروبی که بر بالای قبر اصغر نشسته بودم.

اصغر 28 آبان سال 1359 به شهادت رسید. شب هفت او با مادرش رفتیم مشهد. بعد از آنکه برگشتیم هر روز کار من این بود که از صبح می‌رفتم بهشت زهرا و بعدازظهر برمی‌گشتم.

بعد از شهادت اصغر، پس از مدت‌ها با دکتر چمران روبرو شدم. در حسینیه جماران. پس از آنکه سلام و احوالپرسی کردیم، دکتر لحظه‌ای برگشت تا صورتش را نبینم، اما دیدم که عینکش را برداشت و اشک‌هایش را پاک کرد. سپس کمی حرف زدیم. از صبر و استقامت من گفت و خواست با او و همسرش به جنوب بروم. اما من از او گله کردم: «چرا همش میرین جنوب. غرب چه میشه؟ هنوزم همون کوه‌هایی که می‌گفتین هست.»

دکتر برایم حرف زد و گفت: «جنوب هم صحراهای خوبی دارد.» بنا شد همان روز عصر به ساختمان نخست‌وزیری بروم و با دکتر و غاده راهی جبهه‌های جنوب شویم، اما جا ماندم. دیر رسیدم. دکتر رفته بود و دیگر او را هرگز ندیدم تا خبر شهادتش به گوشم رسید.

*بعد از چهلم اصغر رفتم

چهلم اصغر که تمام شد بار دیگر کوله پشتی‌ام را برداشتم و عازم سرپل ذهاب شدم. رفتم تا از گوشه‌نشینی بیرون بیایم. در آن سفر دوربین عکاسی‌ام را هم بردم. در آنجا گاه به مناطق جنگی سر می‌زدم. عکس می‌گرفتم و با رزمنده‌ها حرف می‌زدم. گاه نوشته‌هایم را به مجلات می‌دادم و گاه برای خودم نگه می‌داشتم.

سفر اول یک ماه و نیم طول کشید. آمدم تهران و باز هم برگشتیم. این سفرها چند بار به طول انجامید. در تهران حرفی برای گفتن نداشتم، اما در سرپل ذهاب ساعت‌ها می‌نشیتیم و از جنگ و جبهه و درباره رزمندگان حرف می‌زدیم. هر بار که به سفر می‌رفتم فکر می‌کردم آخرین سفر باشد و دیگر به تهران باز نخواهم گشت. اما اولین سالگرد اصغر هم رسید و من هنوز زنده بودم. سالگرد را در سرپل ذهاب برگزار کردیم. همان روز در محوطه بهداری بودیم که زوزه خمپاره‌ای ما را از جا کند. اما دیگر دیر شده بود. خمپاره داخل حیاط فرود آمد و ترکش ریزی به سرم خورد. اما این ترکش هم کارساز نبود.

در فاصله میان سفرهایی که به سرپل ذهاب داشتم، وقتی در تهران بودم، بیشتر اوقات می‌رفتم به بهشت زهرا. اوایل فقط یک شاخه گل می‌خریدم و می‌بردم، اما کم‌کم شاخه‌های گل بیشتر شد. یکی شد دوتا. دو تا شد سه تا و گل‌ها اضافه شد. زیرا بچه‌های اصغر یکی بعد از دیگری شهید می‌شدند و من وقتی به بهشت زهرا می‌رفتم برای هر یک شاخه گلی می‌بردم. نزدیک‌ترین بچه‌ها به اصغر در کمتر از سه ماه به شهادت رسیدند.

عباس اردستانی در منطقه سید صادق در غرب، رضا مرادی و عباس داورزنی با هم در تنگه حاجیان، مجید جهان‌بین و عباس مقدم در منطقه گیلان غرب و علی تیموری در یکی از جبهه‌های غرب به شهادت رسیدند، علی آزاد هم بعدها در دریا غرق شد.

وقتی به بهشت زهرا می‌رفتم یکی‌یکی سر قبرها می‌نشستم. شاخه گل هر کدام را روی سنگ قبرشان می‌گذاشتم و می‌نشستم به خواندن قرآن.

تا سال 1361 به راحتی به منطقه جنگی رفت و آمد می‌کردم، اما از آن به بعد اعلام کردند ورود خانم‌ها به منطقه ممنوع است. ابتدا اصرار می‌کردم و به این در و آن در می‌زدم. شاید باز هم می‌توانستم به سر پل ذهاب و گیلان غرب بروم. اما دیگر این امکان وجود نداشت و من کم‌کم دور شدم. پیش از آزادسازی خرمشهر سری هم به آنجا زدم.

سال 1362 عازم هندوستان شدم. قصدم این بود در آنجا درس بخوانم. سفرم به هند کمتر از یک سال به طول انجامید و سال 1363 که به ایران برگشتم، بار دیگر کار در مطبوعات را از سر گرفتم. همان سال هم وارد دانشگاه شدم و تحصیلاتم را در ایران ادامه دادم.

مهرماه 1381
فارس

یک شنبه 10 خرداد 1394  12:11 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مسیح دوم کردستان چه کسی بود؟

سعید قهاری سعید در سال ۱۳۳۱ در یکی از روستاهای اسدآباد همدان متولد شد. جزء اولین کسانی بود که در سال ۵۸ با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وارد سپاه شد. در ۱۰ شهر و ۵ استان خدمت کرده و اهم خدمتش هم در کردستان و آذربایجان بوده است.

 

سعید قهاری سعید در سال 1331 در یکی از روستاهای اسدآباد همدان متولد شد. جزء اولین کسانی بود که در سال 58 با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وارد سپاه شد و پس از طی سالیان حضور در سپاه تحصیلات نظامی خود را در مقطع فوق لیسانس به اتمام رساند. دوسال فرماندهی سپاه نهاوند در استان همدان را برعهده گرفت و پس از آن بنا به ضرورت شرایط منطقه سنقر در کرمانشاه برای مبارزه با نیروهای ضد انقلاب که تا نزدیکی شهر پیشروی کرده بودند به آن منطقه اعزام شد و در مدت سه سال حضور خود در آن جا در درگیری‌های مکرر با آن‌ها از ناحیه پا مجروح شد. مدتی بعد راهی کرمانشاه شد و مدت دو سال فرماندهی سپاه و تیپ انصارالرسول جوانرود، یکی از شهرستان‌های کرمانشاه را برعهده گرفت. سپس به پاوه رفت و دوسال نیز فرمانده سپاه پاوه بود. در جنگ‌های نامنظم دو جانبه با رژیم بعثی عراق و ضد انقلاب شرکت فعال داشت.

 

بنا به صلاحدید فرمانده نیروی زمینی سپاه در آن زمان برای آموزش دوره دافوس به تهران رفت اما با توجه به شرایط جنگ دوره یک ونیم ساله را به شکل فشرده در مدت یک سال به اتمام رساند و پس از بازگشت برای چندمین بار راهی مناطق مرزی کردستان شد و فرماندهی سپاه مریوان را برعهده گرفت،با وجود پایان یافتن جنگ تحمیلی، مدت سه سال با نیروهای ضد انقلاب مبارزه کرد و در همان جا برای چهارمین بار از ناحیه کمر مجروح شد. سپس به مدت شش ماه نیز جانشینی قرارگاه شهید شهرام فر سنندج را برعهده گرفت و پس از آن با درخواست فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهداء، سردار شهید کاظمی، جانشین لشکر سه حمزه سیدالشهداء شد و در این مسئولیت خطیر نیز سه سال خدمت صادقانه کرد و سپس مسئولیت ستاد قرارگاه حمزه سیدالشهداء رابرعهده گرفت. در سال 73 نیز در منطقه اشنویه برای چندمین بار با ضد انقلاب در یک منزل درگیر شد. مدت سه سال نیز جانشین قرارگاه نجف در کرمانشاه و پس از آن فرمانده ارشد سپاه استان یزد (و فرمانده تیپ الغدیر) شد، باتوجه به اینکه در یزد مشغله کاری کمتری داشت خود را از نظر معنوی و عبادی تقویت کرد به طوریکه عبادات او دو برابر شد و گویی از نظر روحی آمادگی شهادت را پیدا کرد. بنابراین دیگر طاقت ماندن در یزد را نداشت و ترجیح می‌داد در منطقه جنگی باشد و به آرزوی دیرینه قلبی خود که همانا رسیدن به دیدار یار بود برسد، دیری نپایید که پس از چهار ماه خدمت به عنوان فرمانده لشکر سه در ارومیه در درگیری با ضد انقلاب در چهارم اسفند ماه سال 85 به شهادت رسید.

 

 

شهید سعید قهاری سعید از جمله شهدایی است که گستردگی خدمت بالایی داشت. در 10 شهر و 5 استان خدمت کرده و اهم خدمتش هم در کردستان و آذربایجان بوده است. در زمان خودش و بعد از شهید بروجردی به مسیح شماره دو کردستان معروف شد. چون هم زمان جنگ در کردستان بود و هم بعد از جنگ با حزب درگیر بود.

تسنیم

یک شنبه 10 خرداد 1394  12:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«اندرزگو» غریب ترین شهید گلزار شهدای تهران

بهشت زهرا (س) تهران مدفن 30 هزار شهید دوران دفاع مقدس و انقلاب ایلامی است ولی، بی شک شهدایی در این گلزار هستند که به قدری مظلوم و غریبند که با نام بردن از آن ها بسیاری از غربت مزار این شهدا تعجب خواهند کرد.

 

 

 

 

 

 گلزار شهدای تهران را شاید بتوان به جرات بزرگترین گلزار شهدا در جهان دانست، مکانی که مدفن 30 هزار شهید است و در بدو ورود به آن، از زایرانش خواسته شده است بدون وضو پا در آن نگذارند.

 

هر پنجشنبه و جمعه که می شود، خانواده های بسیاری از شهدا به میعادگاه عشق می روند و با غبار روبی از مزار شهید خود یادی از آنان می کنند و در این میان، هستند بسیاری دیگر که شاید به ظاهر نسبتی سببی و نسبی با شهیدان ندارند ولی با علاقه و شور وصف ناپذیری به زیارت مزار آنان می روند.

 

در این میان اما با وجود حضور شش هزار زائر و بازدید کننده از گلزار شهدای تهران، مزار برخی از شهدا کمتر مورد بازدید قرار گرفته و عده بسیار کمی از مزار آنان بازدید می کنند به گونه ای که به گفته یکی از راویان گلزار شهدای تهران، به ندرت دیده می شود کسی به غیر از اقوام و نزدیکان شهید و تعدادی از دوستان نزدیک به مزار این دسته از شهدا سر بزنند.

 

این در حالی است که غریب ترین شهدای مدفون درگلزار تهران، شهرت بسیار بالایی دارند و کمتر کسی است که آن ها را نشناسد و در موردش چیزی نخوانده باشد و یا حتی فیلم هایی که درباره آنان ساخته شده است را ندیده باشد.

 

آری در گلزار شهدا هستند کسانی که سهمی بسزا در پیروزی انقلاب اسلامی داشته و اینک، همانگونه که در اوج غربت زیستند، پس از شهادت نیز غریب مانده اند.

 

سید علی اندرزگو ، مردی با هزار چهره

 

سید علی اندرزگو یکی از این شهدا است، نامش را قریب به 15 سال در لیست اسامی تحت تعقیب ساواک می توان جستجو کرد، کسی که سازمان اطلاعات رژیم پهلوی برای دستگیری اش سال ها زحمت کشید و هر بار او موفق از تله ها و دام گذاری های ساواک آنان را مورد ازار خود قرار داد.

 

این روحانی جوان درمدت دوران طولانی مبارزه با رزیک پهلوی با استفاده از هنر خود و تغییر مداوم چهره توانست نقش موثر و به سزایی در مبارزه با ظلم و ستم پهلوی داشت و این هنرش سبب شد که علی رغم تلاش های صورت گرفته از سوی دستگاه های امنیتی زمان خود، 15 سال در قالب های مختلف به کار خویش ادامه دهد.

 

وی که علاوه بر تهران، در قم ، مشهد و شهرهای دیگر کشور و نیز در پاکستان ، لبنان ، سوریه و نجف به مبارزه خود با حکومت ستمشاهی ادامه و نشان داد که نباید صرفا با تفنگ و گلوله به این رژیم مقابله کرد بلکه می توان با ابزار هنر هم مبارزه کرد.

 

اندرزگو در حالی تنها به فاصله 15 روز از به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی به شهادت رسید.

 

نحوه شهادت سید

 

پس از بازگشت سیدعلی اندرزگو از لبنان، سیدعلی اکبر ابوترابی به این تصمیم رسید که خود نیز برای گذراندن آموزش های لازم به لبنان برود.

 

این تصمیم را با اندرزگو مطرح کرد و قرار شد همراه اکبر شالچی راهی لبنان شوند. ابتدا قرار بود که اول ماه رمضان بروند. اما به پیشنهاد اندرزگو این سفر به تاخیر افتاد. «چرا که بنا بود چند نفر هم از گروه خوانسالار بیایند.» لذا سفر به آخر ماه رمضان موکول شد.

 

نیمه ماه رمضان، اندرزگو نقشه ترور شاه را به اطلاع ابوترابی رساند کردم، باید نقشه ای بکشیم که به وسیله آن شاید شاه از پا در بیاید

 

آن دو به این نتیجه رسیدند که برای انجام چنین کاری باید امکانات لازم به داخل کاخ منتقل شود. بنا شود میل زورخانه و دمبلی درست کنند که داخل دو سرگوی شکل دمبل، وسایل انفجاری و داخل میل های زورخانه دو کلت کوچک جاسازی شود.

 

«برای این کار بنا شد من خراطی را ببینم. اما هفته ی دیگرش که با ایشان[اندرزگو] برخورد کردم، گفت: من هم خراط دیدم و هم ریخته گر و آماده شده است. ایشان خیلی خوشحال و امیدوار بود که این فعالیت، اقدامی اساسی است.

 

روزهای ۱۵و۱۶خرداد ماه رمضان وسایل آماده شد. چند روز بعد هم مسافرتی پیش آمد. اندرزگو برای انتقال اسلحه راهی همدان بود و ابوترابی باید به ساوه می رفت. در اداره ثبت احوال ساوه شخصی بود که شناسنامه های خام را در اختیار آنان می گذاشت و یا عکس هایی که در اختیارش قرار می گرفت بر روی شناسنامه های افرادی که در گذاشته اند، الصاق می کرد. بدین ترتیب برای برخی افراد مدرک شناسایی تهیه می شد. ابوترابی شناسنامه ی فرزندان اندرزگو را به واسطه ی همان رابط از ساوه گرفته بود.

 

روز بیستم ماه رمضان، ۱۰صبح ، قرار ملاقاتی داشتیم. بنا بود حدود ساعت ۵/۱۰برویم ساوه و سپس همدان که ایشان یک مرتبه به یادش افتاد، امشب، شب۲۱رمضان است.گفت: شب نوزدهم، اینجا به من خیلی خوش گذشت و احیای خوبی بود. بگذار من شب بیست ویک هم اینجا بمانم، احیا بگیرم، بعد باهم می رویمدر سال یک شب، شب بیست و یکم است. این موقعیت که الان در تهران هستم، این جلسه خصوصی از دست ما می رود

 

ابوترابی راهی قزوین شد و اندرزگو در تهران ماند. غروب همان روز ابتدا به خانه مرتضی صالحی رفت و سپس راهی خانه برادر مرتضی ـ اکبر صالحی ـ شد.

 

من صبح آمدم سرقراری که داشتیم، همان ابتدای کوچه اکبر صالحی که ساعت ۸ صبح سوارش کنم و برویم. وقتی آمدم فهمیدم آن حدود شلوغ بوده و شهرت پیدا کرده بود که حاج شیخ عباس در درگیری کشته شده است. بچه های همان محله به من این مطلب را گفتند. من می دانستم ایشان آنجا [خانه اکبر صالحی] می روداما سال ها بود خانه اکبر صالحی نمی رفت. این اواخر ـ دو، سه ماه قبل از شهادت ـ پایش آنجا باز شد. می گفت: مدت زیادی گذشته و اکبر صالحی را تعقیب نکرده اند و اینجا دور و بر ما نیامده اند. دیگر رفتن من به خانه آنها هیچ محدودیتی ندارد. بعد هم مثلا اینکه اکبر آقا تلفن می زند به آقای رفیق دوست. ایشان[اندرزگو] به من می گفت: من با آقای رفیق دوست کاری دارم. باید ببینمش. اما بنده نظرم این بود که: صلاح نیست شما با آقای رفیق دوست تماس بگیرید. اکبرآقا آن شب اشتباه می کند و تلفن می زند به آقای رفیق دوست و می گوید: دکتر اینجاست. شب بیا اینجا. دستگاه بو برده بود که دکتر همان حاج شیخ عباس است. چون[قبل از این] آقای نفری لو داده بود و شاید جای دیگر هم لو رفته بود.

 

اول افطار، ایشان می آید به سمت منزل آقای صالحی.آنها [ماموران ساواکمحاصره می کنند و به ایشان ایست می دهند. شلیک می کنند. ایشان هم به سمت آنها شلیک می کند.کسی که آن حدود بود، به من گفت: دو نفرشان را زد. همسایه ها هم گفتند که او دو نفر از آنها را زد. افتادند کنار کوچه ، روی زمیندیگر ما فهمیدیم ایشان شهید شده و دست ما و دست همه ملت از دامن این برادر مجاهد که با یک دنیا امید برای پیروزی فعالیت می کرد،کوتاه شد.

 

یا شهادت این مجاهد انقلابی امام خمینی(ره)، در مدح و منقبت جایگاه این روحانی توانمند فرمودند " اگر 10 تن مانند اندرزگو داشتیم دنیا اینک زیر سلطه اسلام بود" به خوبی شان شهید را بازگو کردند.

 

پس از به شهادت رسیدن این مجاهد، ماموران ساواک پیکر او را در یکی از قطعات بهشت زهرا (س) تهران دفن کردند.

 

با پیروزی انقلاب اسلامی، مزار این شهید به دلیل فاصله داشتن از قطعه شهدا کمی از منظرها دور شد و با گذشت سال ها از این موضوع، تنها به ساخت نمادی بر مزار این شهید اقدام و در کنار مزارش سنگ نوشته ای از جملات امام در وصف این شهید قرار داده شده است.

 

به دلیل قرار نداشتن مزار این شهید در قطعه شهدا، بسیاری از مردم از حضور و دفن ایشان در بهشت زهرا(س)، اطلاعی ندارند و به ندرت دیدهر می شود مردم و گروه های مختلف برای زیارت مزار این شهید در آن حاضر شوند و تنها دوستان و اعضای خانواده به زیارت مزار سید علی اندرزگو می روند.

 

در سال های گذشته موضوع انتقال پیکر شهید به نقطه ای مناسب در گلزار شهدا طرح و از سوی فرزند ایشان پیگیری شد ولی، به دلیل برخی مسایل در نهایت این موضوع مسکوت ماند و پیگیری نشد و در نهایت، مزار سید علی اندرزگو که به مرد هزار چهره معروف است به عنوان یکی از غریب ترین شهدای انقلاب اسلامی شناخته شد.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/4 12:3:25
یک شنبه 10 خرداد 1394  12:16 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دعای رهبر در حق یک پاسدار

آخرین باری که آقا مهدی را دیدیم آمده بودیم تهران. روز 22 بهمن بود. من را در ماشین نشاند به عنوان راهپیمایی. بعد وقتی به منزل برگشتیم دیدم پای من و مادرش را می بوسد به مادرش می گوید مرا حلال کنید.

 

 

 

 

بعد از ظهر سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1358 که آفتاب شانزدهمین روز ربیع الثانی غروب می‌کرد، پسری در بروجرد به دنیا‌ آمد که نام او را «مهدی» گذاشتند.

دعای رهبر در حق یک پاسدار

پدرش حاج محمدرضا فُطرُس از روحانیون انقلابی، سرشناس و خوش نام شهرستان و مادرش زن متدینه‌ای بود که پیش از مهدی، 3 فرزند دیگر را نیز در دامان پر مهر خود پرورانده است 

دعای رهبر در حق یک پاسدار

ایام کودکی در کنار پدر

10‌ساله که شد، چند ماهی از پایان جنگ می‌گذشت.

برادرش می‌گوید: «در همان سالهای جنگ، در قسمت ورودی بهشت شهدا، یک دکه فرهنگی زده بودیم که وقتی از منطقه می‌آمدیم و مراسمی بود، نوارهای آهنگران را می‌گذاشتیم. بعدها یک دستگاه گرفتیم تا نوارها را تکثیر کنیم. مهدی هم تو این برنامه‌ها با ما همراه می‌شد و علی‌رغم اینکه دعای کمیل گاها تا ساعت 11 شب طول می کشید، احساس خستگی هم نمی‌کرد.»

دعای رهبر در حق یک پاسدار

جنگ تمام شده بود و مهدی علی رغم عشق و علاقه‌ای که برای حضور در جبهه ها داشت، نتوانست خود را به خط مقدم برساند.

«می گفت کاش جنگ طول می کشید تا من هم با شما بیایم. همان دوران بچگی، عکسی با یک اسلحه انداخت و می گفت می‌خواهم با این تفنگ صدام را بکشم. تولد مهدی و شهادتش دقیقا مثل هم بود تولدش شب چهارشنبه بعد از نماز مغرب و عشا در  اسفندماه بود شهادتش هم دقیقا به همین صورت بود در اسفندماه و شب چهارشنبه بعد از اذان مغرب و عشا، شهادتش روز تولد امام حسن عسگری بود.ایشان عاشق ائمه اطهار مخصوصا خانم حضرت زهرا س بود . کیفیت شهادتش را هم دوستان و همکاران می دانند به چه صورت بود؛ شمه ای از ائمه و حضرت زهرا در شهادتش دخیل بود البته قابل قیاس نیست اما علاقه و محبتی که نسبت به اهل بیت داشت و دوست داشت در آن راه جانش را فدا کند باعث شد که مقداری از نحوه شهادت  پنج تن آل عباء و حضرت ابوالفضل در شهادت مهدی جاری شود"

 

دعای رهبر در حق یک پاسدار

نفر دوم از سمت راست

به دبیرستان که رفت، اکثر دوستانش از فرزندان شهدا بودند و برای همین بود که وقتی به خانه می‌آمد، جلوی دوستان خیلی با پدرش گرم نمی‌گرفت تا نکند آنها جای خالی پدرشان را احساس کنند.

دیپلم را که گرفت، به حوزه علمیه رفت تا درس طلبگی بخواند و بعدا که در دانشگاه امام حسین(ع) هم قبول شد، حوزه را رها نکرد.

دعای رهبر در حق یک پاسدار

اردیبهشت 83 از راه رسیده بود که برایش خواستگاری رفتند.

یکی از شروطی که برای ازدواج داشت این بود که زندگی شان شبیه زندگی حضرت علی (ع) و فاطمه زهرا(س) و خیلی مختصر باشد. بسیار تلاش کرد تا خطبه عقدشان را حضرت آقا بخوانند و وقتی به او گفتند شاید چند ماه به تاخیر بیفتد، گفت اگر چندین سال هم طول بکشد ما صبر می‌کنیم.

مدتی که گذشت، خواسته مهدی برآورده شد و برای خطبه عقد خدمت آقا رسیدند و رهبر بعد از خطبه عقد، برایشان دعا کردند.»

همسرش می‌گوید: « 17 ربیع روز تولد پیامبر(ص) تشریف آوردند منزل ما ولی راستش را بخواهید من خیلی مشتاق نبودم به اینکه بله بگویم تا اینکه اصرار کردند و بعد همراه آقا مهدی تشریف آوردند و با وجود عدم تمایل چندان من، با آقا مهدی که صحبت کردم، واقعا به دلم نشست و بعد از جلسه خواستگاری دیدم که نظر همه خانواده هم عوض شده است. ما 20 دقیقه با هم حرف زدیم اما دیدم بسیار نجیب است و می‌شود روی افکارش حساب کرد.

ایشان اردات خاصی به امام رضا داشتند و واقعا خودشان معتقد بودند که هر چیزی را از امام رضا خواستند بهشون دادند بارها شده بود به من می گفتند که من شما را هم از امام رضا خواستم .

مواقعی که به مشهد می رفتیم ایشان جایشان کاملا مشخص بود یعنی یک جای مشخص شده که من ایشان را در حرم امام رضا هیچ وقت گم نمی کردم حتی من می دانستم کی باید سر قرار بروم ساعت ها می نشستند و دعا می خواندند.دقیقا کنار ضریح آنجایی که شیشه می خورد بین آقایان و خانم ها ایشان آنجا می نشستند من حتی گاهی می رفتم و فقط ایشان را نگاه می کردم ایشان دقیقا کنار ظریح می نشستند.هنگامی که نماز می خواندند همیشه ذکر قنوتشان را ارام می گفتند یک بار برایم سوال شد از او پرسیدم موقع قنوت چه می گویید بگو تا من هم بدانم اولش طفره رفت و بعد گفت می گویم اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک .

 


خیلی دوست داشت که فرزند اولمان دختر باشد و می گفت می خواهد اسم او را «فضه» بگذارد اما قسمت این بود که فرزندمان پسر باشد.

نام پسرمان را پدر آقا مهدی انتخاب کرد. یک روز که بین دو سه تا اسم مانده بودیم، پدرش به صورت قاطع به من گفت «حسین و غیر از این چیز دیگری نباشد» اما بعد که آمد تا فرزندمان را ببیند، گفت «محمد را هم روی اسمش بگذاریم حالا هر چه دوست دارید صدایش کنید» که من و آقا مهدی از همان ابتدا او را «حسین» صدا کردیم.»

دعای رهبر در حق یک پاسدار

در کنار فرزندش حسین

خواهرش می‌گوید: «آقامهدی نمازش را بلند می‌خواند اما یک قسمت از دعای قنوت را آرام قرائت می‌کرد. برای من سوال شد که این چه دعایی است. بعد از نماز از او پرسیدم مهدی جان این قسمت را چه می خوانی؟ گفت نپرس حالا یک چیزی است دیگر. گفتم بگو دوست دارم هم خودم یاد بگیرم هم به دیگران بگویم تا این دعا را بخوانند. گفت هیچی می گویم «اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک»

کم کم اسفند 91 از راه می رسید و آقا مهدی که معمولا به دلیل کارش مجبور بود روزهای زیادی را در سفر و ماموریت باشد، خود را آماده آخرین سفر می‌کرد.

دعای رهبر در حق یک پاسدار

در کنار پدر

پدرش می‌گوید: «آخرین باری که آقا مهدی را دیدیم آمده بودیم تهران. روز 22 بهمن بود. من را در ماشین نشاند به عنوان راهپیمایی. بعد وقتی به منزل برگشتیم دیدم پای من و مادرش را می بوسد به مادرش می گوید مرا حلال کنید. می گفت پاسپورتم برای رفتن به کربلا درست شد اما یک ماموریتی هست که باید برم. دعا کنید این ماموریت را به طور کامل انجام بدهم بعد اگر خدا خواست میروم زیارت کربلا.

دعای رهبر در حق یک پاسدار
 
در کنار شهید وحید شیبانی (کمیل)

ظهر روزی که آقا مهدی شهید شد، تلفنی صحبت کردیم اما بعدازظهر دیگر جواب نداد.

شب دیدم تعداد زیادی به همراه امام جمعه آمدند منزل ما. گفتم خدایا اینها چرا همه با هم برای احوالپرسی من آمدند؟ قدری که گذشت، مسئول بنیاد شهید هم آمد گفت: آقای فطرس! آقا مهدی، فرزند شماست؟ گفتم بله، خیر است. گفت: ناراحت نباش پایش تیر خورده!

شک کردم. گفتم الان که جنگ نیست. بعد گفتند هر دو پایش تیر خورده. اما چند دقیقه بعد اصل خبر را گفتند.

واقعا تلخ ترین ساعات عمرم بود که گفتند دو پایش تیر خورده است اما وقتی فهمیدم مهدی شهید شده، مثل اینکه آب سردی روی سرم ریختند و از آن حالت اضطراب نجات پیدا کردم و گفتم انالله و انا الیه راجعون.»

« واقعا رفتن آخرش برایم عجیب بود. با اینکه صبح زود باید می رفتند ما را بیدار کردند هم من و هم حسین را در حالی که هیچ وقت این کار را انجام نمی داد. خداحافظی عجیبی کردند که من گفتم مگر کجا می خواهی بروی؟

حسین را بلند کرد و گفت مواظب مامان باش.»

خانواده‌اش گفته بودند که برای مهدی ختم نخواهند گرفت و آن روز را روز تولد او نام گذاشتند. اولین حرف پدرش در مراسم تشییع این بود که پسرم فدای رهبر شده است و ما خودمان هم حاضریم در رکاب امام زمان(عج) و مقام معظم رهبری جانمان را بدهیم.

یک لباس سپاه و یک سربند یا زهرا داشت که تو 10 سالگی آن را می‌پوشید و در مراسم‌ها شرکت می‌کرد. خودش قبلا وصیت کرده بود که اگر من شهید شدم، این لباس را همراه من دفن کنید. برای همین بود که مادرش لباس را به همراه چند سربند دیگر روی پیکرش نهاد.

دعای رهبر در حق یک پاسدار

پدر بر سر مزار پسر

مدتی بود که نیروی زمینی سپاه برای تامین امنیت شمالغرب با تروریست های پژاک درگیر بود و دهها رزمنده جوان نیز در این نبرد تقدیم انقلاب شدند.

اول اسفند 91 از راه رسید و مهدی فطرس به همراه 2 همرزم دیگری شهیدان وحید شیبانی و سعید فنایی در حالی که در مسیر ماموریت خود در کرستان بودند در حالی که 33 سال از عمر پربرکتش می گذشت، همانطور که متولد شده بود، بعد از نماز مغرب و عشا به شهادت رسید.

مشرق

یک شنبه 10 خرداد 1394  12:17 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سفارش‌های 50هزار تومانی در وصیتنامه یک پاسدار

مبلغ 50 هزار تومان به عنوان خمس های فوت شده (محض احتیاط) داده شود. کمک به فقرا فراموش نشود.

 

 

 

 

 

 

مدتی بود که سپاه برای تامین امنیت غرب و شمالغرب کشور با گروهک‌های معاند و ضد انقلاب مسلح می جنگید؛ دهها پاسدار شهید شدند تا توانستند امنیت امروز را برای مردم این مناطق به ارمغان بیاورند.

از جمله آنها، 3 پاسدار شهید «مهدی فطرس»، «وحید شیبانی» و سعید فنایی بودند که یک سال قبل در اول اسفند ماه در استان کردستان به شهادت رسیدند.

 

آنچه در زیر می خوانید، مروریست کوتاه بر زندگی پربرکت یکی از این شهدا با نام شهید سعید فنایی.

سفارش‌های 50هزار تومانی در وصیتنامه یک پاسدار

 

به روایت مادر:

 

اول مهرماه سال 58، همزمان با غروب آفتاب به دنیا آمد. چون اولین نوه دو خانواده در عین حال بچه مظلومی بود خیلی دوستش داشتند. کلاس دوم ابتدایی که بود به کردستان رفتیم. در مهدیه سنندج به عنوان مداح در مراسم ها شرکت می کرد و سه شنبه ها دعای توسل و پنج شنبه ها دعای کمیل را هم می خواند.

سفارش‌های 50هزار تومانی در وصیتنامه یک پاسدار

سال سوم دبیرستان از بس که علاقه به امام زمان داشت یک شب آمد گفت: «خواب دیدم که در مهدیه تهران در حال مداحی بودم و تعدادی خانوم هم گریه می‌کردند. آمدم به دوستم هادی گفتم آقا هادی قرار نبود خانم ها شرکت کنند که گفت: این خانم حضرت زهرا(س) هستند که به همراه تعدادی دیگر آمده‌اند برای عزاداری. بعد هادی اشاره به مردی کرد و گفت: آقا سعید! ایشان هم آقا امام زمان(عج) هستند که جلوی در ورودی ایستادند.»

 

سفارش‌های 50هزار تومانی در وصیتنامه یک پاسدار

 

به شهر مبارکه آمدیم. مسجد آنجا کم فعالیت می‌کرد. سعید گفت: مامان انشالله این مسجد را راه اندازی می‌کنیم . یک اتاقی داشتند که آن را کرده بود اتاق معراج شهدا و تمام عکس شهدا را زده بود.

 

سفارش‌های 50هزار تومانی در وصیتنامه یک پاسدار

 

هر وقت به ماموریت می رفت، ما دلهره داشتیم که او برنگردد. البته اینطور نبود که آمادگی نداشته باشیم ولی خیلی سخت است.

 

بعد از شهادتش آمدند در خانه و گفتند سعید زخمی شده است. من رفته بودم مجلس روضه و از آنجا زنگ زدم که سعید چه شده است؟ دوستانش گفتند سعید به آرزویش رسید. از پله های آن حسینیه که داشتم می آمدم دوستانم را بغلم کردم و گفتم که سعیدم شهید شده است.

 

سفارش‌های 50هزار تومانی در وصیتنامه یک پاسدار

 

خطبه عقدشان را آقای بهجت خواندند بعد هم یک جشن عقد در سنندج برایش گرفتیم که خیلی باشکوه بود. بعد یک نوار هست که مدح و ثنای حضرت رسول الله(ص) است آن را گذاشتند و بعد یکدفعه آمد بیرون و گفت مامان احساس می کنم خدا خیلی خوشحال است چون گناه انجام نمی شود.

به روایت پدر:

هفت هشت ماهی بود که روحیه عجیبی پیدا کرده بود وقتی می آمد منزل می نشست و فکر می کرد. به او می گفتم بابا چرا فکر می کنی؟ می گفت چندتا از رفیقام شهید شدند.به مادرش می گفت دیگه زندگی اصلا معنی ندارد من هم باید در این راه قدم بردارم. حدود یک سال پیش عکسی  آورد گذاشت تو منزل، مادرش عکس را نگاه کرد گفت این عکس برای کیه به مادرش گفت نمی شناسی این خودمم اینجا نوشته "شهیدسعید فنایی" اصلا چیز عجیبی بود هفت هشت ماهی بود عاشق شده بود به ما می گفت دعا کنید.

 

فردای روزی که رفت، همکارهایش آمدند و گفتند می خواهیم بیاییم برای یک نفر تحقیقات کنیم. بعد که آمدند، گفتند سعید یک مسئله ای برایش پیش آمده و باید شما بیایید بیمارستان و رضایت بدهید تا عملش کنند. گفتم راستش را بگویید. گفتند: آقا سعید با دو نفر دیگر از همکارانشان به شهادت رسیدند.

 

سفارش‌های 50هزار تومانی در وصیتنامه یک پاسدار

 

روز قبل از شهادت زنگ زد گفت بابا میای بریم اصفهان گفتم چرا الان؟ می گذاریم عید می رویم، گفت: پس من می روم ماموریت و بر می گردم و می رویم اصفهان من می خواهم بروم با همه خداحافظی کنم، عید نمی توانم بیایم. گفتم: چرا؟ گفت: من عید اینجا نیستم، ماموریت دارم باید بروم و 20 روز نیستم. سه بار گفت عید نیستم بابا.

 

عشق و علاقه زیادی به بچه هایش داشت. روز آخر هم در پیامگیر تلفن، پیامی برای بچه هایش گذاشت و دو مرتبه «بشری» و «طهورا» را اسم برد یک خداحافظی کرد که تا بحال همچین خداحافظی از ایشان نشنیده بودیم.

دلتنگ که می شوم می نشینم به عکسش نگاه می کنم ؛ وقتی که مبارکه می رم سر قبرش می شینم دلم آرام میشه. هنوزم باور نمی کنم که رفته است جمعه که میشه می گویم الان سعید می اید خانه مان. به آرزویی که می خواست رسید ما نتوانستیم برسیم و از ما پیشی گرفت .

 

به روایت همسر:

 

خانواده شان که برای خواستگاری آمدند من گفتم حضرت آقا خطبه عقدمان را بخوانند که بعد ایشان هم خوشحال شد. تماس گرفت و گفتند: امکانش نیست بعد تلاش کردند و یکی از دوستانشان گقتند آقای بهجت می توانند خطبه بخوانند. سحری که برای عقد آنجا رفتیم خیلی ساده و بی آلایش و معنوی بود. بعد از نماز صبح بود و ایشان به من گفتند که خیلی خوشحالم که زندگیمان با نفس آیت الله بهجت شروع شد.

 

سفارش‌های 50هزار تومانی در وصیتنامه یک پاسدار

 

خیلی به حضرت آقا علاقه داشتند و گفتند چون نام دختر آقا، بشری است اسم دخترم را بشری می گذارم.

 

برای دختر دومان هم ارومیه بودیم. گفت یک اسم خیلی قشنگ انتخاب کردم که اگر دختر بود آنرا می گذارم. اسم خوبی هم انتخاب کرده بود.

 

سفارش‌های 50هزار تومانی در وصیتنامه یک پاسدار

 

جمعه از ماموریت آمدند و گفتند هفته دیگر هم می خواهم به ماموریت بروم. من هیچ وقت دلهره نداشتم ولی به ایشان گفتم که ایندفعه دلهره عجیبی دارم که شما می خواهی به ماموریت بروی.

 

کمی ناراحت شدند و گفتند شما نباید بترسی. من می‌روم و برمی‌گردم بعد همان جمعه وصیتنامه شان را آوردند بیرون و به روزش کردند.

 

من خیلی ناراحت شدم ولی واقعا فکر می کنم بهش الهام شده بود که می خواهد برود.

همرزم شهید:

"اگر در وصیتنامه سعید دقت کرده باشید می بینید سعید فرد عادی نبوده ؛من واقعا به اینکه همچین شخصی در مجموعه ما بوده غبطه می خورم ؛این وصیتنامه یک فرد عارف است اول با خدا راز و نیاز کرده و گناهانش را گفته بعد در آنجا به ولایت پذیریش دقیقا اشاره می کند و حتی نحوه شهادت خودش را به نوعی بیان می کند و مضمونی دارد که اگر جنازه من طوری بود که قابل دیدن نباشد من تاکید می کنم به اعضای خانواده ام که جنازه من را نبینند؛ سعید یک فرد ولایت پذیر به تمام معنا بود"

 

 

وصیت نامه شهید فنایی


 

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/3 10:25:9
یک شنبه 10 خرداد 1394  12:19 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرمانده گروه دستمال سرخ ها

یکی از رزمندگان هنگام شهادت، لباسی سرخ بر تن داشت که همرزمانش به عنوان یادبود وی، تکه‌هایی از لباس او را بر گردن بستند و عهد کردند تا گرفتن انتقامش، آن را از خود جدا نکنند و نام گروهشان شد «دستمال سرخ‌ها». 


سردار شهید اصغر وصالی تهرانی فرد به سال 1329 در منطقه دولاب تهران به دنیا آمد که به دلیل تقارن میلادش با ماه محرم نامش را علی اصغر گذاشتند.

وی در سال های جوانی توانست با مشقت فراوان از ایران خارج شده و دوره‌های چریکی را در میان مبارزان فلسطینی طی کند. سپس به ایران آمد و زندگی مخفی خود را شروع نمود اما سرانجام توسط عوامل رژیم طاغوت بازداشت شد.

او در دادگاه به دوازده سال زندان محکوم شد و در اواخر سال 56 پس از طی پنج سال و نیم حبس، از زندان آزاد شد.

با پیروزی انقلاب، علی اصغر انتظامات زندان قصر را تشکیل داد و در سال 59 وارد تشکیلات نوپای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و از بنیانگذاران اصلی بخش اطلاعات سپاه گردید مدتی فرماندهی بخش اطلاعات خارجی را نیز بر عهده گرفت.

روحیه علی اصغر به هیچ وجه با امور اداری و ستادی سازگار نبود و به همین دلیل مسوولیت خود را در ستاد کل سپاه رها کرده و به جبهه غرب شتافت تا به نبرد رویارو با ضدانقلاب و متجاوزین بعثی بپردازد. او و گردان تحت امرش در سخت ترین جبهه های غرب کشور خوش درخشیدند و جمع قابل توجهی از آنان به شهادت رسیدند. نیروهای تحت امر «علی اصغر وصالی» به دلیل بستن دستمال سرخ بر گردن هایشان به «گروه دستمال سرخ ها» شهرت داشتند. (وجه تسمیه این گروه به شهادت یکی از اعضای جوان آن باز می گردد. او به هنگام شهادت، لباسی سرخ بر تن داشت که همرزمانش به عنوان یادبود وی، تکه هایی از لباس او را بر گردن بستند و عهد کردند که تا گرفتن انتقامش، آن را از خود جدا نکنند)

روز تاسوعای سال 1359 تصمیم گرفته شد عملیاتی برای روز عاشورا تدارک دیده شود.

حوالی ظهر عاشورا، علی اصغر در تنگه حاجیان از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و بر اثر همین جراحت، مصادف با چهلمین روز شهادت برادرش اسماعیل به شهادت رسید.

پیکر پاک شهید اصغر وصالی تهرانی فرد در قطعه 24 بهشت زهرای تهران در کنار برادرش و در میان یارانش (گروه دستمال سرخ‌ها) به خاک سپرده شد.




فیلم منتشرنشده از فرمانده دستمال سرخ‌ها
 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/3 10:6:38
یک شنبه 10 خرداد 1394  12:20 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نامه تامل بر انگیز فرمانده بی سر لشگر کربلای مازندران

شهید ذبیح الله عالی

بسمه تعالی

به: كارگزینی سپاه ساری

از: پاسدار عملیات ذبیح الله عالی

موضوع: كسر نمودن حقوق ماهیانه

محترماً به عرض می رسانم چون اینجانب دارای چهار هكتار زمین زراعتی آبی و خشكه می باشم و دارای درآمد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد می باشد. لذا درخواست می نمایم كه در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان كسر نمائید. خداوند همه ما را خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد.

آمین ذبیح الله عالی



نگاهی به زندگی شهید ذبیح الله عالی

شهید ذبیح الله عالی کرد کلایی در سال ۱۳۳۲ متولد شد. وی بعد از انقلاب اسلامی مدت ۲ سال دریکی از هنرستانهای بابل و مدت کمی هم در کمیته ی انقلاب اسلامی [سابق] در قائم شهر مشغول خدمت بود. در تاریخ ۱۳۶۰/۷/۲۶ به عضویت رسمی سپاه درآمد و در سپاه ساری مشغول به خدمت شد. در کنار تحصیل به ورزش کشتی محلی علاقه بسیار داشت. دارای روحیه پهلوانی و منش مردانگی بود.از همان دوران جوانی، فردی پر شور و طرفدار محرومان بود و با همه با تواضع و احترام رفتار می کرد. به خاطر همین روحیه بود که با آغاز مبارزات مردم ایرن علیه رژیم طاغوت فعالانه در مبارزات، راهپیماییها و پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) شرکت کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کنار شرکت در مجالس مذهبی در انجمن اسلامی محل فعالیت داشت و با هزینه خود برای محل مسجدی بنا نهاد.
از آغاز تجاوز عراق به ایران در آخرین روز شهریور ۱۳۵۹ هنوز یک ماه نگذشته بود که عالی با عضویت در بسیج نیروهای مردمی برای آموزش نظامی به پادگان امام حسین (ع) تهران رفت و پس از پانزده روز آموزش به جبهه های سرپل ذهاب و غرب کشور اعزام شد.  وی برای بار سوم در ۱۰ اسفند ۱۳۶۰ به جبهه جنگ تحمیلی عازم شد و به عنوان جانشین گردان در منطقه عملیاتی مریوان تا ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۱ انجام وظیفه می کرد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/3 9:46:9
یک شنبه 10 خرداد 1394  12:21 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها