0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات شهيد محمود کاوه

نگاهی به برخی خاطرات شهید محمود کاوه


1- كودك بزرگ ، طاهره كاوه
گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود  اين كه او هم مثل من تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنيم. يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده.

2- سگ هاي آمريكائي ، طاهره كاوه
يك زن و مرد آمريكائي با سگشان آمدند داخل مغازه تا سيگار بخرند. سر و وضع ناجوري داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كريه آن مرد؛ شكسته بسته حاليش كرد ما سيگار نداريم، بعد هم با عصبانيت آن ها را از مغازه بيرون كرد. زن و مرد آمريکايي نگاهي به همديگر كردند و حيرت زده از مغازه بيرون رفتند، آخر آن روزها كسي جرأت نداشت به آن ها بگويد بالاي چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بيار، بايد اين جا رو آب بكشيم. گفتم:
براي چي؟ گفت: چون اينا مثل سگشون نجس اند.

3- بايكوت ، طاهره كاوه
خاطرم هست، يك روز دختر بي حجابي آمد توي مغازه خانواده اش از آن شاه دوست هاي درجه يك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمي كنيم، پرسيد: چرا؟ گفت: چون پول شما خير و بركت نداره. دختر با عصبانيت، با حالت تهديد گفت: حسابت رو مي رسم ها!. محمود هم خيلي محكم و با جسارت گفت: هر غلطي مي خواهي بكني، بكن.تمام آن روز نگران بوديم كه نكند مامورهاي كلانتري بيايند محمود را ببرند؛ آخر شب ديديم در مي زنند. همان دختر بود، منتهي با پدرش. خودشان را طلبكار مي دانستند! محمود گفت: ما اختيار مالمان را داريم، نمي خواهيم بفروشيم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با يك سيلي زد توي گوش محمود. خواست جواب گستاخي او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پاي مامورين به آن جا باز مي شد، برايمان خيلي گران تمام مي شد؛ توي خانه نوار، اعلاميه و رساله امام داشتيم. بعد از اين موضوع محمود هيچ وقت به آن ها جنس نفروخت.

4- خانه و خانواده ، محمد يزدي
علاوه بر مربي گري، مسئول كميته تاكتيك هم بود. از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهري و كوهستان را بايد درس مي داد. همه هم بصورت عملي. يك روز بهش گفتم: تو که اين قدر زحمت مي كشي، كي وقت مي كني به خودت و خانواده ات برسي؟ گفت: حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست. مكثي كرد و ادامه داد: مگه نمي بيني دشمن تو كردستان و جاهاي ديگه داره چيكار مي كنه؟گفتم اين كه مي گي درسته، اما بالاخره خانواده هم حقي دارن، حداقل هر از گاهي بايد يك خبر از خانواده ات هم بگيري. گفت: به نظر من تو اين دوره و زمونه، انسان همه هست و نيستش رو هم فداي اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه اي غفلت كنيم، فردا مشكل بتونيم جواب بديم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست. بدجور به او غبطه مي خوردم.

5- تيرانداز ماهر ، علي آل سيدان
يكي از پاسدارها كه اسلحه يوزي داشت، سركوچه ايستاده بود و داد مي زد:اگه مردي بيا بيرون، چرا رفتي قايم شدي، بيا بيرون ديگه. قصد بيرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشيده بود و مدام تهديد مي كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت مي كند بين مردم؛ چند دقيقه اي به همين نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پريد بيرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهايش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت اين كار را كرد كه انگار عمري تيرانداز بوده
است. دو سه سال بعد رفتيم تيپ ويژه شهدا. يك شب همين خاطره را براي كاوه تعريف كردم، گفت: اين قدرها هم كه مي گوئي كارش تعريفي نبود.پرسيدم مگر شما هم آن جا بودي؟خنديد و گفت: اون كسي كه تو مي گي خود من بودم.

*************

6- نيروي آماده ، احمد جاويد
تنها كسي كه با من آمد در سالگردها و هواپيما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارك را جمع آوري مي كرد، مي برد بيرون و با سرعت برمي گشت.احتمال اين كه بني صدر، دستور حمله بدهد زياد بود. يكي دو بار كه رفت و برگشت، چشمش به يك مسلسل افتاد كه وسط يكي از بالگردها بسته بودنش! آن را باز كرد و برد يك جاي دورتر، روي زمين مستقر كرد. من كه رفته بودم توي نخش، از كوره در رفتم و با تندي بهش گفتم: مي دوني كه بردن مدارك مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا اين كار را كردي؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: شايد هواپيماها بخوان دوباره حمله كنن، بردمش تا اگه حمله كردن ازش استفاده كنيم.بعدها فهميدم بعضي از تجهيزاتي كه از هواپيما خارج كرده بود را با خودش برده بود كردستان، تا بر عليه ضد انقلاب و عراقي ها استفاده كند. 

1- ارديبهشت 59، حمله ناموفق آمريكا به صحراي طبس.
*************

7- سربازان امام ، سيد هاشم موسوي
بچه ها را جمع كردن توي ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيت... موسوي اردبيلي برايمان سخنراني كنند. لابلاي صحبت هايشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت... اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد؛ بي حال و ناراحت يک جا نشست مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد. زير لب مي گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنراني همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اين جوري نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را مي گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. مي گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستيد، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد.
*************
8- آزمون الهي ، محمد كاوه «پد ر شهيد»
از سر شب حالتي داشت كه احساس مي كردم مي خواهد چيزي به من بگويد، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبرداري كه ضد انقلاب تو كردستان خيلي شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه مي دي؟ گفتم: بله. اجازه مي دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه بايد بريم دفاع كنيم. پرسيد: مي دونين اون جا چه وضعيتي داره؟ جنگ، جنگ نامرديه؛ احتمال برگشت خيلي ضعيفه. با خنده گفتم: مي دونم، براي اين كه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم: از همان
روز اولي كه به دنيا آمدي، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق كنم. اصلا آرزوي من اين بود كه تو توي اين راه باشي؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خنديد و صورتم را بوسيد. بعدها به يكي از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهي اش را خوب پس داد.
*************
9- گروه اسكورت ، شهيد ناصر ظريف
نرسيده به سقز، يكي از ماشين ها كه ميني بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهميديم راننده اش فكر كرده، چون توي شهر هستيم، خطر كمين هم از بين رفته است. زياد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمين. همان اول كار يك تير به پاي راننده ميني بوس خورد. ميني بوس پر از نيرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه مي رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. يك لحظه ديدم ميني بوس لبه پرتگاه ايستاد.لاستيكش به يك سنگ بزرگ گير كرده
است. بچه ها پريدند بيرون و تو سينه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد يزدي با كاليبرش آتش شديدي ريخت روي سر ضد انقلاب. تيربار آخر ستون هم آمد كمك. بيشتر نيروهاي تازه وارد، نمي دانستند كمين يعني چه و اين طور جاها بايد چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. يك گروه را هم از توي جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائي كه بيشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتيك محمود چيست و چه نقشه اي دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب مي شناسد. انتظارم خيلي طول نكشيد؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا ديگر هيچ راهي جز فرار نداشت، فرار هم كرد.

*************

10 - شيفته ي محمود ، ابراهيم پور خسرواني
يكي از بچه ها به شوخي پتويش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توي سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون مي آمد. با خودم گفتم: الان است كه يك برخورد ناجوري با من بكند. چون خودم را بي تقصير مي دانستم، آماده شدم كه اگر حرفي ،چيزي گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ يك دستمال از تو جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بيرون. اين برخورد از صد تا توگوشي برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي كه دلم مي سوخت، با ناراحتي گفتم: آخه يه حرفي بزن، چيزي بگو، همانطور كه مي خنديد گفت: مگه چي شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتي نگاه نكردي ببيني كار كي بوده همان طور كه خون ها را پاك مي كرد، گفت: اين جا كردستانه، از اين خون ها بايد ريخته بشه، اين كه چيزي نيست. چنان مرا شيفته خودش كرد كه بعدها اگر مي گفت: بمير، مي مردم.
*************

11- ارزش ضد انقلاب ، علي محمود داوودي
بلنديهاي «سرا (1)» دست ضد انقلاب بود، از آن جا ديد خوبي روي ما داشتند. آتش سنگيني طرفمان مي ريختند، طوري كه سرت را نمي توانستي بالا بگيري. همه خوابيده بودن روي زمين. براي اين كه نيروها را تحت كنترل داشته باشم به حالت نيم خيز بودم، ناگهان از پشت، دست سنگيني را بر شانه ام احساس كردم؛ برگشتم ديدم محمود است. جلوي آن همه تير و گلوله، صاف ايستاده بود. آمدم بگويم سرت را خم كن، ديدم دارد بدجوري نگاهم مي كند. گفت: داوودي اين چه وضعيه؟ خجالت بكش. چشمانش از خشم مي درخشيد. با صدايي كه به فرياد مي ماند، گفت: فكر نكردي اگه سرت رو پايين بياري، نيروهات منطقه را خالي مي كنن؟بعد هم، بدون توجه به آن همه تير و گلوله كه به طرفش مي آمد، به سمت جلو حركت كرد. عمليات تمام شده بود كه ديدمش، دستي به شانه ام زد و گفت: ضد انقلاب ارزش اين رو نداره که جلويش سرتو خم كني.

1- از پايگاهاي اصلي ضد انقلاب بود كه در حد فاصل شهرهاي سقز- بوكان قرار دارد.
*************

12- ضد كمين ، حسن سيستاني
نرسيده به روستاي سرا، محمود ايستاد. آهسته گفت: كمين! طولي نكشيد كه از سه طرف به ما تيراندازي كردند. در تمام عمرمان، اولين باري بود كه كمين مي خورديم. ظرف چند ثانيه، محمود گروه را آرايش نظامي داد. كاملا خونسرد و مسلط بود. با اسلحه تخم مرغي اش هر چند گاهي تيراندازي مي كرد، تا ضد انقلاب جرأت نكند جلو بيايد. مهماتشان داشت ته مي كشيد. بايد تا  آمدن نيروي كمكي مقاومت مي كرديم. در آن اوضاع و احوال محمود تغيير موضع داد و آمد وسط
بچه ها. گفت: اين جا جايي است كه اگه چيزي از خدا بخواين اجابت مي شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تاثير عجيبي روي بچه ها گذاشت؛ طوري كه احساس كرديم بدون نيروي كمكي مي توانيم از پس دشمن بر بياييم. با هدايت دقيق و زيركانه ي محمود، پخش شديم تو منطقه تا دورشان بزنيم. در همين گير و دار، نيروي كمكي هم رسيد. از همه طرف روي سر دشمن آتش مي ريختيم. آن ها كه اين چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالي كردند.
.
*************
13- بهترين نقشه ، ناصر ظريف

گفتند: روي گردنه(1) كنار جاده، جنازه سه تا پاسدار افتاده بود. محمود گفت: اين طور كه معلومه، ضد انقلاب مي خواد باز از ما تلفات بگيره. با نقشه محمود راه افتاديم سمت بانه. اوضاع عادي به نظر مي رسيد. روي گردنه، راننده كاميون دور زد و كنار جنازه شهدا نگه داشت. طوري وانمود كرد كه انگار ماشين خراب شده است. يكي از بچه ها سريع پريد پايين و كاپوت ماشين را زد بالا. دو، سه تا از بچه ها افتادند به جان موتور ماشين؛ بقيه هم رفتند سراغ شهدا. بدون هيچ
دردسري جنازه شان را آوردند گذاشتند عقب كاميون و باسرعت برگشتيم سمت سقز، پيچ اول را رد نكرده بوديم كه، تيراندازي شروع شد. ضد انقلاب تازه فهميده بود فريب خورده و جنازه ها را از دست داده است، اما ديگر فايده اي نداشت. ما از تيررسشان خارج شده بوديم.
1- گردنه ي خان در 15 كيلومتري شهر بانه.

*************

14- مجازات ، حسن معدني
فهميديم عده اي تو مجلس عروسيشان، علاوه بر انجام كارهاي ناشايست، براي مردم هم ايجاد مزاحمت كرده اند. محمود سريع يك گروه از بچه هاي سپاه را فرستاد آن جا؛ كه چند نفري را كه مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتي گذشت تا آقاي معصوم زاده(1) براي هر كدامشان يک حکم صادر كرد. يكي از مجرمان، مردي بود كه فروشگاه لوازم يدكي داشت و ما مشتري دائم اش بوديم؛  مدام مي گفت: من بهتون خدمت مي كنم، لوازم براتون مي خرم، ببخشيد. همه مي دانستند
محمود اين جور وقت ها ملاحظه غريبه ها را نمي كند. براي همين گفت: بخوابانيد، شلاقش را بزنيد.به خاطر دارم يكي ديگر از آن ها رئيس بانك بود. مي گفت: به همه ي شما ها وام مي دهم، هر كاري ازدستم بر بياد، براتون انجام مي دم، فقط اين بار رو نديده بگيرين. محمود گفت: كسي اين جا محتاج وام و پول شما نيست، حكمي را كه برات صادر شده اجرا مي كنيم، نه كمتر نه بيشتر.
1- از قضات دادگستري سنندج.

*************

15- محاصره ، علي محمد داوودي

يك شب توي اتاق نشسته بوديم كه صداي تيراندازي بلند شد. ريختيم توي ميدان صبحگاه و به خط شديم. مسئول مخابرات كه صحبت مي كرد، فهميديم به ژاندارمري حمله كردند. مي گفت: تو ژاندارمري اسلحه و مهمات زيادي هست، اگر سقوط كنه همه اش دست ضد انقلاب مي افته. در مدت كمي خودمان را به محل ديگري رسانديم. نيروها چند گروه شدند. زير نظر محمود، با يك حركت حساب شده دشمن را دور زديم و پشت سرش موضع گرفتيم. شروع كرديم به ريختن آتش
شديد و مداوم، فكرش را هم نمي كردند كه به اين سرعت غافلگير شوند. بچه هاي ژاندارمري گوئي جان تازه اي گرفته بودند. آنها از روبرو تيراندازي مي كردن، ما از پشت سر. ضد انقلاب وقتي فهميد رودست خورده، کشته هايش را گذاشت و فرار كرد.

*************

16- بي پروا ، حسن علي دروكي
براي اينكه بفهمد اسرا را از كجا برده اند همان شب رفتيم شناسائي. رسيديم به پايگاهي كه ميانه راه بوكان بود. هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود كه صداي ناله اي را شنيديم، دقت كه كرديم، ديديم صداي آشناست، ناله يكي از اسيرها بود. وقتي به خودم آمدم ديدم كاوه گريه مي كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتيم: يواش تر آقا محمود. الان نگهبان مي فهمه. داشت راست مي آمد طرف ما، تا جائي كه جا داشت خودم را به زمين رساندم، هر چه دعا به خاطر
داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه مي كرد، تا صداي نفس نگهبان را شنيدم، دستم را بردم روي ماشه كه بچكانم، كه ديدم برگشت؛ما هم برگشتيم  سقز.چند روز بعد مبادله اي بين ما وضد انقلاب شد و اسرايمان آزاد شدند. شناسايي خوب و دقيقي كه آن شب داشتيم، مقوله عمليات بزرگي بود كه منجر به آزادي بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.
*************

17- مبادله ، چنگيز عبدي فر
گفتند: شما كه نبوديد ضد انقلاب حمله كرد به شهر، سي _ چهل نفر از نظامي ها رو با خودشون بردن، اين طور وقتها محمود نه تنها خودش را نمي باخت، بلكه در كمترين وقت، بهترين تصميم را مي گرفت. رو همين حساب، فوراً نقشه عمليات را ريخت، درست عكس مسيري كه ضد انقلاب رفته بود؛ عمليات كرديم و چند نفر از بستگان يكي از سركرده هاي حزب دمكرات را گرفتيم. چند روز گذشت، كم كم پيك فرستادند و مسئله مبادله اسرا را مطرح كردند. موضوع به تهران هم كشيده شد. هيئتي از طرف نخست وزيري(1) به سقز آمدند. خوب كه قضيه را بررسي كردند، بالاخره موافقت كردند اسرا مبادله شوند. 
1- آن موقع نخست وزير شهيد رجائي بود.
*************


18- كمين ، سيد مجيد ايافت
آخرين پيچ جاده را رد كرديم كه به كمين ضد انقلاب خورديم، باراني از گلوله بر سر ما باريدن گرفت. خودمان را سريع بالاي تپه اي كه سمت چپ جاده بود رسانديم. در آن شرايط كاوه كنار جاده و پشت يك تخته سنگ ايستاد. تعجب كردم كه چرا همه بچه ها را فرستاده بالا ولي خودش پائين مانده است، در همين فكر بودم كه ديدم با سرعت برق پريد پشت جيپ، مصطفي اكرمي بي مهابا تيراندازي مي كرد، پوشش خوبي به محمود داد تا بتواند دور شود، هر آن احساس مي كردم
با اصابت گلوله به محمود، خودش با ماشين به ته دره سقوط كند. هر چه محمود دورتر مي شد، شدت آتش هم بيشتر مي شد.بالاخره خدا كمك كرد تا خودش و جيپ را نجات داد. زمان به سرعت گذشت، بايد تا شب نشده ، كاري مي كرديم و نمي گذاشتيم پاي ضد انقلاب به خاك عراق برسد. محمود خيلي زود برگشت، با يك آرايش نظامي به ضد انقلاب حمله كرديم و كمين" كس نزان" در هم شكسته شد، همه شان فرار كردند، ما هم دنبالشان ، نزديكي هاي مرز هر چه توپ و گلوله داشتيم رو سرشان خالي كرديم.
1- از روستاهاي حوالي سقز و يكي از نفرهاي اصلي ضد انقلاب.

*************
19 - غربال ، علي اكبر آذرنوش
گفت:اكبراين كاوه اي كه اين همه ازش تعريف مي كنن ديدي؟ گفتم: نه. گفت: بيا ببينش كه واقعاً ديدنيه! ناصر(1) كسي را نشانم داد و گفت: همونه، اينقدر جوان بود كه باورم نمي شد كاوه باشد. داشت براي بچه ها صحبت مي كرد. رفتيم نزديك، مي گفت: ضد انقلاب كار چريكي مي كنه، مياد ضربه مي زنه و بعد فرار مي كنه، حالا ما چرا اين كار را نكنيم، ما چرا ضد چريك نباشيم و دنبالش نرويم، بعد با شور و حال خاصي مي گفت: از حالا به بعد بايد هميشه صددرصد آماده باشين تا لحظه اي كه قرار شد بريم عمليات ويا ضد انقلاب رو تعقيب كنيم، بدون معطلي راه بيفتيم صحبت هاي كاوه آنقدر روحيه بخش بود كه از خدا مي خواستم الان از ضد انقلاب خبري برسد، تا برويم سر وقتش و دمار از روزگارش در آوريم. 
1- ناصر اكبران- بعدها به شهادت رسيد.
*************

20- برخورد قاطع ، شهيد ناصر ظريف
هر كسي چيزي گفت، تا اينكه نوبت به محمود رسيد. گزارشي از وضعيت منطقه داد، بعد خيلي جدي و محكم گفت: ما بايد با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشيم، بايد ريشه شان را بكنيم. همه سراپا گوش بودند، گاهي لبخند مي زدند و با بغل دستي شان پچ پچ مي كردند. نتيجه جلسه هم اين شد كه تا آخر دهه فجر كاري به كار ضد انقلاب نداشته باشيم. همين كه جلسه تمام شد بچه ها دور صياد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خيلي از كاوه خوشش آمده، همان طور كه دست كاوه را توي دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالا ها به تو احتياج داريم. بچه ها گفتند: ضد انقلاب توي جاده بوكان كمين گذاشته و همه رفتند آنجا باهشان درگير شده اند؛ با يك طرح آنها را محاصره كرديم، هنوز درگيري تمام نشده بود كه محمود رسيد. تا رفتم وضعيت را برايش توضيح بدهم ديدم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگه تو امروز جلسه نبودي؟ مگه نشنيدي كه گفتند درگير نشيد؟ گفتم: بابا ضد انقلاب كمين زده! عذرخواهي كرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اينكه بايد طور ديگري برخورد كنيم. بلافاصله افتاد جلو و شروع كرد به تعقيب ضد انقلاب.

*************

21- تحقير و تشويق ، رضا ريحاني
بايد تا قبل از رفتن نيروهاي تامين جاده، به ديوان دره مي رسيديم كه نرسيديم، تصميم گرفتيم  شبانه به دشمن بزنيم. چراغ خاموش راه افتاديم سمت ديوان دره، زير لب با خودم مي گفتم: اگه بميرم بايد اين تريلي مهمات رو امشب برسونم به نيروها. پيچ هر جاده اي را كه رد مي كردم، تمام دعاهايي را كه حفظ بودم مي خواندم.تو مقر به قول معروف هنوز عرق تنم خشك نشده بود كه يكي آمد و گفت: آقاي ريحاني تلفن كارت داره! حدس زدم كه بايد از سقز باشد، خودم را آماده يك
توپ و تشر درست و حسابي از طرف كاوه كردم، محمود گفت: رضا گل كاشتي، غرور ضد انقلاب رو شكستي! گفتم: براي چي؟ مگه چي شده! گفت: با مهمات و اسلحه، دوازده شب آمدي توي جاده، آن هم جاده ي ديوان دره! پدرشان را در آوردي. چنان روحيه اي به من داد كه اگر لازم مي شد، همان شب باز راه مي افتادم و مهمات را تا خود سقز مي بردم.
*************

22- ترور ، سيد مجيد ايافت
رفتيم غذاخوري پرشنگ(1) با بچه ها گرم صحبت بوديم و انتظار مي كشيديم هر چه زودتر غذا را بياورند، احساس كردم محمود خودش با ما هست ولي حواسش جاي ديگري است. زير چشمي به چند نفر تازه وارد نگاه كردم، از طرز نگاه محمود فهميدم كه وضعيت غير عادي است. در همين حال محمود و يكي از بچه ها بلند شدند و دويدند طرف ميز آنها، تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم درگير شدند، ما هم رفتيم كمكشان؛ همه را گرفتيم و دستبند زديم ، لباس هايشان را دقيق گشتيم، چند تا كلت و نارنجك داشتند ، آن روز از خير غذا خوردن گذشتيم، سريع آنها را به مركز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. خاطرم هست در بازجوئي ها، اعتراف كردند كه مي خواستند كاوه را ترور كنند. 

1- از رستورانهاي شهر سقز

*************

23- دكل بنفشه ، حميد خلخالي
گروهبان جعفري از تكاورهاي ارتشي بود، محمود او را فرمانده ي يك پايگاه گذاشته بود، پايگاه دكل بنفشه. اين پايگاه مشرف به سقز بود و خيلي اهميت داشت. يك روز نزديك صبح بي سيم زد و گفت: به پايگاه حمله كردند. نيروي كمكي مي خواست. مي دانستيم او و بقيه بچه ها مقاومت مي كنند. با يك گروه سريع خودمان را رسانديم پايگاه دكل. دم،دماي طلوع خورشيد، وارد پايگاه شديم. كسي زنده نبود. گروهبان جعفري وسط پايگاه افتاده بود، غرق خون بود. ياد حرفش افتادم، حرفي كه مدتها قبل گفته بود (اونقدر با كاوه مي مونم تا شهيد بشم)  

**********
24- كاك فتاح ، شهيد ناصر ظريف
جمعيت را كنار زدم و خودم را رساندم كنار جنازه، لباسهاي كردي اش غرق خون بود. تا نزديكش رفتم، بي اختيار گفتم: كاك فتاح! از پيش مرگهاي سپاه سقز بود. يكي گفت: فتاح توي مغازه بود، دو نفر آمدند صدايش كردند؛ تا آمد دم در، به رگبار بستنش و فرار كردند. محمود آن موقع فرمانده سپاه بود و خيلي ها او را مي شناختند. براي بعضي ها عجيب بود كه او تا آخر مجلس ختم كاك فتاح نشست. محمود حال و هواي يك عزادار را داشت. قبلا قرآن خواندنش را ديده بودم، ولي آن
روز خيلي محزون مي خواند. انصافاً از كاك فتاح تجليل خوبي كرد. چند روز از شهادت كاك فتاح گذشت، جلوي سپاه بودم كه ديدم دو سه تا كرد آمدند، يكي شان گفت: با آقاي كاوه كار داريم. قيافه شان آشنا بود، گفتم: شما كي هستين، با برادر كاوه چي كار دارين؟ همانطور كه به من خيره شده بودند، گفتند: ما برادرهاي فتاح هستيم، آمديم از كاوه اسلحه بگيريم تا با ضد انقلاب بجنگيم.

*************
25- حكم فرماندهي ، حميد خلخالي

دست كرد توي جيبش و نامه اي بيرون آورد. حكم فرماندهي سپاه سقز بود. فكر كردم مال خودش است، با خودم گفتم: حتماً مي خواد قول بگيره كه پشتش باشم و باهاش كار كنم. حكم را داد دستم، ديدم اسم من توي آن نامه نوشته شده. نگاهش كردم، پرسيدم: اين حكم چيه؟ گفت: حكم فرماندهي سپاه سقز، براي تو گرفتمش، گفتم: خودت چي؟ گفت: از اين به بعد من  هم مسئول عملياتم، اينم حكم. بي اختيار زدم زير خنده، گفتم: آقا محمود تو هم چه كارهايي مي كني ها! اينجا همه مي دونن كه از تو شايسته تر و بهتر براي فرماندهي سپاه كس ديگه اي نيست. تنها چيزي كه نمي توانستم قبول كنم همين يك مورد بود كه او بشود مسئول عمليات و
من بشوم فرمانده. آنقدر اصرار كردم تا مجبور شد حكم ها را عوض كند. 
*************

26- چريك هاي كاوه ، سيد محمد

آخرين بار كه از گردان كمك خواستم، فرمانده گردان گفت: بچه ها ي سپاه سقز هر كجا كه باشند بايد الان برسند. تنگ غروب، يك دفعه آتش ريختن ضد انقلاب قطع شد. طولي نكشيد كه هر كدامشان به طرفي فرار كردند، طوري كه بقيه را خبر كنند، داد مي زدند: چريكهاي كاوه! چريكهاي كاوه! فرار ضد انقلاب باعث شده بود جان بگيريم و قد راست كنيم. نگاه كردم، ديدم يك گروه پانزده _ بيست نفره روي ارتفاعات هستند؛ يك ماشين هم همراهشان بود كه يك دوشيكا روي آن بسته بودند. به محض اينكه گفتم: رفتند طرف سنته؛رفتند تعقيب آنها. من هم دنبالشان رفتم، مسئول گروه به بزرگ روستا گفت: آنها آمدند توي روستاي شما، اسرا را هم آوردند همين جا، برو بهشان بگو اگر گروگانهارا همين امشب آزاد نشن، كاوه خودش مي ياد و آن وقت هر چه ديدند از چشم خودشان ديدند، مامور روستا و چند تا ديگر از اهالي به دست و پا افتادند و گفتند: ما خودمان مي ريم با آنها صحبت مي كنيم، فقط شما يك ساعت مهلت بدين. ساعت هفت، هشت شب بود كه ريش سفيدهاي روستا ، اسرا و آنهايي را كه تسليم شده بودند، آوردند و تحويلمان دادند.

*************

27- نيروهاي كاوه ، محمد يزدي
هر چه از دور بوق زد و چراغ داد، نرفتيم كنار، وقتي ديد ما از رو نمي رويم، مجبور شد بايستد. گفتم: حتماً بايد امشب بريم سقز، ماشين گيرمان نيامد، ما رو با خودتون مي برين ؟ اينطور كه معلوم بود با مسئوليت خودشان از دژباني رد شده بودند. نفر كنار راننده وقتي اسراء ما را ديد، با خنده گفت: شما چكاره ايد؟ گفتم: بسيجي هستيم ، اشاره كرد و سوار شديم.نقشه ي بزرگي را وسط اتاق پهن كرده بودند، چند نفر هم نشسته بودند دورش، يكهو چشمم افتاد به همان دو نفري كه ما رابا ماشين شان تا اينجا آورده بودند، تا ديدنمان خنديدند. راننده جيپ رو كرد به محمود گفت: آقاي كاوه اينها كي ان؟ محمود گفت: اينها دو تا از مربيهاي مشهدي هستند كه قبلا سقز بودند، حالا هم من ازشان خواستم تا خودشون رو براي عمليات برسونند. محمود پرسيد: ببينم آقاي كاظمي(1) مگه شما همديگر را مي شناسين؟ گفت: بله، هم من مي شناسمشون، هم حاج آقا بروجردي(2)، آقاي بروجردي رو كرد به كاظمي و گفت: از همون اول حدس زدم كه ا ينها بايد نيروهاي كاوه باشن و گرنه اون طور اصرار نمي كردن براي اومدن.

1- ناصر كاظمي: اولين فرمانده ي تيپ ويژه شهدا که بعدها در عمليات پاكسازي پيرانشهر-سردشت به شهادت رسيد.
2- محمد بروجردي: فرمانده ي قرارگاه حمزه سيدالشهدا و يكي از بنيانگذاران تيپ ويژه، بعدها به شهادت رسيد.

*************
28- يك تشخيص به موقع ، عبدالحسين دهقان
رحيم صفوي(1) پرسيد: اسمتون چيه؟ محمود گفت: كاوه هستم. تا اسم كاوه را شنيد چند لحظه مات و مبهوت خيره شد به محمود، بعد هم به دقت شكل و شمايلش را نگاه كرد. اسم و آوازه ي كاوه حتي تا ستاد كل سپاه هم رسيده بود. آقا رحيم وقتي به خودش آمد، بدون معطلي دستش را دراز كرد و حكم محمود را گرفت، گفت: شما حق ندارين بريد جنوب، بايد از همين جا برگرديد كردستان! محمود گفت: مشكلاتي تو كردستان، جلو را همون هست كه ما رو توي تنگنا گذاشته و نمي تونيم اون طور كه بايد اونجا كار كنيم. پرسيد: چه مشكلاتي؟ محمود گفت: تو خود سپاه يك سري مشكلات داريم، ادوات و مسئولين از ما پشتيباني نمي كنندو بعضي وقتها هم سد راهمون مي شوند، آقا رحيم گفت: شما برگرديد كردستان، بنده از همين حالا به شما اختيار تام مي دهم، هر اداره و مسئولي كه همكاري نكرد، كافيه فقط معرفي اش كني تا ما باهاش برخورد لازم را بكنيم. محمود گفت: پس اجازه بدين براي سه ماه هم كه شده برم جنوب، عمليات كه تمام شد برمي گردم،چيزي گفت كه ديگه محمود ساكت شد. گفت: آقاي كاوه! اصلا براي سه روز هم شما را نمي گذاريم بريد جنوب، همين الان مستقيم بريد کردستان 

1- سردار سرلشگر پاسدار رحيم صفوي: فرمانده ي كل سپاه پاسداران ايران.

*************

29- كشف بزرگ ، جاويد نظامپور

ناصر كاظمي آهي كشيد و از روي افسوس گفت: اين عمليات(1) تموم شد و باز من شهيد نشدم، اولين باري بود كه از او چنين حرفي را مي شنيدم، همه سراپا گوش شدند و خيره به او. گفت: البته اگر نتونم با خون خودم خدمتي به اسلام بكنم و شهيد نشم خيلي نگران نيستم. اين حرف بيشتر مايه تعجب شد، ادامه داد: من كاري براي جمهوري اسلامي كردم كه اميدوارم حق تعالي نظر عنايتش را شامل حالم كند، من هم مثل بقيه حسابي كنجكاو شده بودم! گفت: اون كار اينه كه من كاوه را براي جمهوري اسلامي كشف كردم و يقين دارم كه كاوه مي تواند مسئله كردستان را حل كند.
1- عمليات آزادسازي سد بوكان

*************

30- جان هاي باارزش ، سيد محمد موسوي
يك بار مي خواستيم از جاده اي عبور كنيم.قبل از رسيدن ما ضد انقلاب تو جاده مين گذاشته و فرار كرده بود.ِمي بايست به سرعت تعقيبشان مي كرديم، بهترين راه حل ،راهي بود كه كاوه پيشنهاد كرد، گفت: بريد از تو روستا تراكتور بياريد، سريع رفتيم يك تراكتور را با راننده اش آورديم. به اصرار محمود، راننده برخلاف ميل از تراكتور پياده شد. محمود يكي از سربازهاي تيپ را كه به رانندگي وارد بود نشاند پشت فرمان، براي اين كه او دلگرم باشد و ترسش بريزد خودش هم
نشست روي گلگير، من و چند تا از بچه هاي تخريب رفتيم جلوي ماشين را سد كرديم. خطرناكه آقا محمود، لبخندي زد و گفت: نمي خواد حرص و جوش بخوريد، برين كنار! شروع كرديم به اصرار كه، اجازه بده ما كنار دست راننده بشينيم، شما پياده شين. گفت: اگه جون من براي شما ارزش داره، جون شما و اين سربازها هم براي من ارزش داره. بعد يك درگيري درست و حسابي،با گرفتن دو سه اسير و چند كشته، به مقرمان بازگشتيم.
*************

31- پيچ آخر، غلامعلي اسدي
بچه ها در جاده سنگر گرفته بودند و آنها آن طرف از لابلاي درختها و صخره ها تيراندازي مي كردند. كاوه سريع اوضاع را بررسي كرد. بند پوتينهايش را محكم بست، گفت: من مي رم دوشيكا را بيارم. بروجردي گفت: اين كار عملي نيست، درجا تكون بخوريم مي زننمان، تو چطور مي خواهي از جلوي اين همه آدم... ، كه كاوه مجال نداد و با گفتن ذكر مقدس «يا علي» مثل فنر از جا جهيد؛ با سرعت شگفت آوري روي جاده مي دويد، گويا دشمن تمام سلاح هايش را بكار انداخته بود تا نگذارد او قسر در رود، به پيچ آخر كه رسيد نفس را حتي كشيدم، تحرك ضد انقلاب كم شده بود، انگار ديگر كار را تمام شده مي دانستند و مي خواستند به راحتي اسيرمان كنند. در همين وضعيت سر و كله ي ماشين دوشيكا پيدا شد، دوشيكاچي پشت سرهم تيراندازي مي كرد و مي آمد جلو. ماشين كه نزديكم رسيد، ديدم كاوه كنار دست دوشيكاچي ايستاده، دائماً با اشاره ي دست مي گفت كجا رابزند، وقتي به خودم آمدم همه داشتند تيراندازي مي كردند، اگر هوا تاريك نمي شد، تا هر كجا كه فرار مي كردند، مثل سايه تعقيبشان مي كرديم. رعب و وحشتي كه بعدازاين ضد كمين، تو دل ضد انقلاب افتاد، باعث شد كه ديگر جرأت نكنند براي ما كمين بگذارند، آن هم توي جاده ي اصلي.

*************

32- تاكتيك موثر، احمد منگور كردستاني- پيشمرگ كرد مسلمان
گفتم: من كه سر در نمي يارم سليم، دارن ما رو مي زنن، اون وقت كاوه مي گه هيچ كس حق نداره تيراندازي كنه! تپه، تپه ي صافي بود، نه درختي داشت و نه صخره اي كه بشود در پناه آن سنگر گرفت؛ هر چه دور وبرم را نگاه مي كردم، اثري از ضد انقلاب نمي ديدم، ما فقط صداي تيراندازي هايشان را مي شنيديم، لحظات به كندي مي گذشت و ما بايد تا صبح صبر مي كرديم. نزديك صبح ضد انقلاب اطمينان پيدا كرده بود كه همه مان كشته شده ايم و يا فرار كرده ايم، اين را
از قطع شدن تيراندازي هايشان فهميديم. كاوه، دهقان را صدا زد و گفت: با بچه ها بلندشو و بكش جلو، اصغر محراب(1) را هم با يك دسته ي ديگر، از طرف ديگر روانه كرد؛ با آرايشي كه كاوه به بچه ها داد، زديم به دشمن. ضد انقلاب با ديدن ما كه به طرفشان تيراندازي مي كرديم، مات و مبهوت شروع كردند به فرار. آن شب اگر طرح كاوه را اجرا نمي كرديم، جايمان را لو مي داديم؛ ضد انقلاب با بستن دره قاسم گراني(2) محاصره مان مي كرد و همه ي بچه ها را به شهادت مي رساند.
1- فرمانده ي تيپ قائم(عج) که بعدها به شهادت رسيد.
2- از روستاهاي حوالي پيرانشهر.
*************
33- وداع آخر ، شهيد ناصر ظريف
نزديك ظهر محمود ناراحت و نگران آمد پيش من، گفت: مي گن حاجي بروجردي رفته روي مين، سريع برو ببين چه خبر شده! باريكه اي از خون، از گوشه لب بروجردي جاري بود. آنقدر آرام شهيد شده بود كه فكر كردم خوابيده است. تا رسيدم مهاباد سراغ كاوه را گرفتم، گفتند: رفته تو مسجد، همه را جمع كرده و داره دعاي توسل مي خونه، سريع رفتم توي مسجد، تا چشمش به من افتاد آمد سراغم، گفت: چه خبر، حاجي وضعش چطوره؟ آنقدر با تشويش حرف مي زد كه نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه، همين كافي بود تا او بفهمد چه مصيبتي نازل شده، چنان بي پروا و بلند زد زير گريه كه همه فهميدند چه خبر شده، آن روز تمام هوش و هواسم به محمود بود. با وجود مجروحيتي كه داشت، مثل يك شخص پدر از دست داده، گريه مي كرد.
*************

34- كار ناتمام ، مصطفي ايزدي
يك روز تودفترم نشسته بودم كه محمود همراه علي قمي(1) وارد شد. بعد از احوالپرسي گفتم: خيلي از كارهامون زمين مونده، با رفتن بروجردي تيپ ويژه شهدا هم بي فرمانده شده، بايد فكر چاره باشيم. سرش را بلند كرد و گفت: با شرايطي كه پيش آمده ما بايد عمليات را ادامه بدهيم، نبايد بگذاريم جاي خالي بروجردي احساس شود، با تعجب نگاهش كردم، از رنگ صورتش معلوم بود كه هنوز حالش خوب نشده و خيلي درد مي كشد، مصمم تر از قبل گفت: پاكسازي جاده مهاباد - سردشت رو ادامه مي ديم، انشاا... كار رو تموم مي كنيم و رفت. پاكسازي جاده از همان  جائي كه با شهادت بروجردي رها شده بود، از سر گرفته شد. زودتر از آنچه كه فكر ش را ميكرديم جاده آزاد شد.
1- جانشين تيپ ويژه شهدا که در مرداد ماه سال 1363 به شهادت رسيد.
*************
35- مهمان عزيز ، عليرضا خطي
فكر كرديم نقده هم مثل جاهاي ديگر است كه بايد اسلحه و تجهيزات توي شهر ببريم، اما وقتي برخورد مردم و خصوصاً ترك هاي نقده را ديديم، حسابي شرمنده شديم. آنها هر كجا كه ما را مي ديدند كلي احتراممان مي كردند. وقتي مي خواستيم از مغازه اي خريد كنيم، پول قبول نمي كردند، مي گفتند: شما مهمان هاي ما هستيد، مهمان هاي عزيز. مخصوصاً وقتي مي فهميدند كه ما نيروهاي تيپ ويژه هستيم و محمود كاوه فرمانده مان هست، اين احترام و تحويل گرفتن خيلي بيشتر مي شد. وقتي مي آمديم پادگان جيب هايمان پر بود از آجيل هايي كه مردم با هزار تعارف داده بودند.
*************

36- در خاطر كوهها ، رضا ريحاني
گفتم: آقا محمود اگه مردم تو رو فراموش كنن! اين كوهها فراموشت نمي كنن. گفت: چطور مگه؟ گفتم: به دستور تو، سربازهاي امام روي خيلي از قله هاي كردستان نماز خواندن، اين تو بودي كه كلمه اشهد ان لا اله الا... و علي ولي... رو ،در بيشتر اين كوهها طنين انداز كردي. بچه ها مثل اينكه منتظر بودند كسي سر حرف را باز كند، همه شروع كردند به زدن حرفهايي از همين دست. چهره اش نشان مي داد كه از اين حرفها خوشش نيامده، گفت: ما بدون امام چيزي نيستيم، امام
همه چيز را از خدا مي دونن.كمي مكث كرد و گفت: از اين حرفها هم ديگه كسي نزنه و گرنه كلاهمون مي ره تو هم.
*************

37- مرد جنگ ، فاطمه عمادالااسلامي
ساعت 8 از تهران راه افتاديم سمت مشهد، محمود طوري رانندگي مي كرد كه انگار مي خواست پرواز كند. هنوز رويم درست و حسابي با او باز نشده بود، آخر تازه ديروز عقد كرده بوديم. يكبار خجالت را گذاشتم كنار و گفتم: چرا اينقدر با سرعت مي رين آقا محمود؟! لبخند زد، نگاهي كرد و بهم گفت: كم كم علتش را مي فهمي. پاپي اش شدم كه علت را بدانم، آخرش در حالي كه سعي مي كرد مراعات حال مرا بكند، گفت: بايد برم منطقه، حقيقتش، اين چند روزه خيلي از كارهام عقب افتادم! حيرت زده پرسيدم: به همين زودي مي خواي بري؟ گفت: آره ديگه، بايد برم، گفتم: تازه هنوز اول ازدواجمونه، چند روز بمون بعدش برو. گفت: من هم خيلي دوست دارم بمونم، شايد بيشتر از شما، ولي وظيفه و تكليف چيز ديگه ايه، شما هم بايد تو فكر وظيفه و تكليف باشي تا انشاا... هر دومون بتونيم رضاي خدا رو بدست بياريم. 


*************

38- فرمانده عجيب ، احمد رادمرد
پيرمرد كه زل زده بود توي صورت كاوه، بروبر نگاهش مي كرد، يك نگاه به كاوه مي كرد يك نگاه به ما. فكر مي كرد داريم سربه سرش مي گذاريم. با ترسي كه محمود تو دل ضد انقلاب انداخته بود، مردم و حتي خود ضد انقلاب هم تصور مي كردند كاوه آدمي هست با ريش بلند و هيكلي آن چناني. يكي از بچه ها گفت: كاكا! به خدا همين خود كاوه هست، فرمانده ي ما كه تو دنبالشي همينه. كاوه رو كرد به پيرمرد و گفت: چكار داري بابا؟ پيرمرد وقتي فهميد فرمانده ما همان است
كه با او صحبت مي كند. خودش را انداخت روي قدمهاي محمود و بلند بلند شروع كرد به گريه. كاوه خم شد تا پير مرد را بلند كند، نتوانست، محكم به پايش چسبيده بود، پير مرد هي مي گفت: بچه ها م فداي شما، قربان شما برم. وقتي آرامش كرديم، سر درد دلش باز شد، گفت: به خدا قسم از شادي، دلمان مي خواد بتركه كه شما پاسدارها آمدين از دستشان نجاتمان دادين، زن و بچه هايمان را خلاص كردين؛ اونا امانمان را بريده بودن. مي گفت و گريه مي كرد. 
*************
39- قربان سركاوه ، محمود سليم تيموري- پيشمرگ كرد مسلمان

درگيري كه تمام شد وارد روستا(1) شديم. بين مجروحين يك نفر بود كه اسلحه و تجهيزات نداشت، سر و وضع خاصي داشت، صحبت هم نمي توانست بكند، يك روستايي را آورديم شناسايي اش كند، تا او را ديد گفت: اين ديوانه است. هر كارش كرده بودند تا با بقيه به كوه برود نرفته بود، بچه هاي بهداري با آمبولانس به بيمارستان مهاباد فرستادنش. عمليات كه تمام شد، برگشتيم مهاباد. زن و بچه ام مهاباد بودند، آمدم از كاوه خداحافظي كنم، گفت: كاك سليم! قبل از اين كه بري خانه، يك كاري براي من انجام بده، خيلي خوشحال شدم با خودم گفتم: كاوه چه كاري داره كه از من مي خواد براش انجام بدم، گفت: برو بيمارستان از آن مجروح سري بزن، سلام منو بهش برسون. منظورش همان ديوانه بود. ادامه داد: خبرش را پادگان كه آمدي بهم بده. يك كيسه برنج آورد، چند كيلوگرم روغن هم داد تا ببرم براي پدرش. 
1- روستاي زيراندول از حوالي مهاباد.
*************
40- مسکّن آسماني ، حسن عماالاسلامي
از وقتي بچه ها فهميده بودند كه من برادر خانم كاوه هستم، مهرباني شان نسبت به من بيشتر شده بود. يك روز تصادفي محمود را تو گوشه ي دنجي از پادگان ديدم. با كلي شك و ترديد جلو رفتم، سلام و احوالپرسي كردم، شك و ترديدم از اين بود كه شايد بازهم تحويل نگيرد و سرد برخورد كند، ولي برعكس روزهاي قبل ديدم گرم گرفت، گفت: حسن، تا مي توني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه! آهي كشيد و انگار كه بخواهد حرف دلش را بگويد، ادامه داد: از اينها گذشته، وقتي تو هي بيايي پيش من، مي ترسم نتونم از پس فرماندهي و مسئوليتي كه خدا و اهل بيت (ع) از من خواستند بر بيام و در نهايت، بين تو و بقيه تبعيض قائل بشم و خداي ناكرده، بكنم اون كاري رو كه نبايد، حرفهايش عين يك مسكّن آسماني آرامم كرد. آن روز، وقتي خواستيم از هم جدا بشيم گفت: مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه ي نيروها  دارن، چه بسا كه تو رو هم بيشتر دوست داشته باشم، من هر كسي رو به واحد اطلاعات و گردانهاي رزمي معرفي نمي كنم...روزهاي بعد فهميدم كه چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود تو تيپ خدمت مي كنند، با كمي تحقيق دريافتم كه محل خدمت هر كدام از آنها هم بدون
استثناء، در گردانهاي رزمي است.  

 

 

 
 
پنج شنبه 7 خرداد 1394  11:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

با چهره‌ای خندان شهادت مرا به یکدیگر تبریک بگویید

سپاه مریوان حقیقتا برای عباس کریمی دانشگاهی بود که با بهترین نمره از آن فارغ‌التحصیل شد. او همیشه می‌گفت "با چهره‌ای خندان شهادت مرا به یکدیگر تبریک بگویید." 

"محمدرضا نامی" از رزمندگان دوران دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرگزاری دفاع مقدس اظهار کرد: شهید "عباس کریمی" از فرماندهان شایسته دفاع مقدس بود.

وی افزود: زمان آشنایی من با ایشان از سال ۱۳۵۹ است که بیشتر در محور مریوان با ایشان انجام وظیفه می‌کردم. در آن زمان شهید احمد متوسلیان به عنوان فرمانده سپاه و شهید عباس کریمی به عنوان مسئول اطلاعات سپاه مریوان انجام خدمت می‌کردند.

نامی با بیان اینکه کارهای اطلاعاتی، کمک زیادی به تصمیمات فرمانده عملیات می‌کرد، ادامه داد: شهید کریمی نقشی محوری در مریوان داشت.

وی تصریح کرد: در آن زمان شهید "عباس کریمی" همکاری بسیار چشمگیری با شهید متوسلیان داشت. وقتی شهید متوسلیان از او می‌پرسید تو از کجا چنین اطلاعات دقیقی از دشمن داری؟ می‌گفت "من خودم از نزدیک این اطلاعات را کسب کردم." حاج احمد می‌گفت "روی اطلاعات برادر‌عباس باید صد درصد حساب و برنامه‌ریزی کرد". در آن زمان مریوان امن‌ترین نقطه کردستان بود و هر آدم‌ساده‌ای هم می‌داند که برقراری امنیت جز با عملیات اطلاعاتی قوی و مستمر ممکن نیست.

نامی اذعان کرد: یک شب برای انجام فعالیت‌های اطلاعاتی با شهید عباس کریمی همراه شدیم. علی‌رغم خطرات بسیار، ایشان تا پشت سنگرهای دشمن برای کسب اطلاعات پیش‌ رفت.

وی اظهار کرد: حاج احمد واقعا از تبحر شهید کریمی در زمینه اطلاعاتی، لذت می‌برد. او با وجود وسواس عجیبی که نسبت به مسایل اطلاعاتی داشت تقریبا دربست حرف‌های عباس را قبول می‌کرد و کمتر به او ایراد می‌گرفت.

نامی افزود: سپاه مریوان حقیقتا برای شهید کریمی دانشگاهی بود که با بهترین نمره از آن فارغ‌التحصیل شد. او همیشه می‌گفت "با چهره‌ای خندان شهادت مرا به یکدیگر تبریک بگویید."

وی گفت: بعد از شهادت شهید همت، شهید عباس کریمی فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) شد و سرانجام عباس کریمی در روز پنج‌شنبه ‌۲۴ اسفند سال ۱۳۶۳ در حالی که آخرین دستور ابلاغی از جانب  قرارگاه عملیاتی را در عملیات بدر (منطقه شرق دجله و شمال القرنه) اجرا می‌کرد بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سرش مجروح و به مقام والای شهادت نائل شد.

 

پنج شنبه 7 خرداد 1394  11:35 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید "حمید باکری" مرد جاودانه عملیات خیبر

اگرچه همه شهدا و جانبازان و آزادگان و ایثارگران مقاوم و سربلند و عزیز، ستارگان آسمان ایران اسلامی هستند و هرکس در هر شغل و مسئولیتی که قرار دارد و نفس می‌کشد، مدیون این فداکاری‌ها و از جان‌ گذشتگی‌ها است.
 

 در هر کشوری شناخت اسطوره‌های مقاومت برای نسل‌های آینده یک ضرورت است.


آشنایی با اسطوره‌های شهادت و مقاومت ایران اسلامی که ویژگی منحصر به فرد ایمان و معنویت را با آمادگی رزمی و دفاعی خود تلفیق کردند برای نوجوانان و جوانان کشورمان، جذاب و مفید است.

اگرچه همه شهدا و جانبازان و آزادگان و ایثارگران مقاوم و سربلند و عزیز، ستارگان آسمان ایران اسلامی هستند و هرکس در هر شغل و مسئولیتی که قرار دارد و نفس می‌کشد، مدیون این فداکاری‌ها و از جان‌ گذشتگی‌ها است.
 

سردار شهید "حمید باکری" 

در پاییز سال 1333 در شهر ارومیه دیده به جهان گشود. در دوران مدرسه‌اش ساواک برادر بزرگ‌تر او (علی باکری) را به شهادت رساند. به همین علت از جانب پدر برای فعالیت‌های سیاسی محدودیت داشت. 

بعد از اتمام دوره متوسطه به سربازی رفت و در دوران سربازی بیش‌تر با حقایق اطراف آشنا شد و بعد از اتمام سربازی به کمک برادرش مهدی و یکی دیگر از دوستانش به دانشگاه راه پیدا کرد.


 

فعالیت‌های انقلابی و مذهبی خود را گسترده کرد. او به سبب مشکلاتی که در ایران برایش به وجود آمده بود تصمیم گرفت از کشور خارج شود و به کشور آلمان و شهر آخن رفت. 

حمید قبل از پیروزی انقلاب به ایران آمد و در تظاهرات مردمی شرکت کرد و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت سپاه پاسداران ارومیه درآمد. بعد از مدتی به فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر تشکیل بسیج، مسئول بسیج استان شد و با شروع غائله کردستان 150 نفر از رزمندگان سپاه را برای مقابله با ضد انقلابیون به سنندج برد.

 

 

پس از آزادسازی سنندج و مهاباد، حمید مسئول کمیته برنامه جهاد شد و بعد از شروع جنگ، حمید در عملیات‌های زیادی شرکت کرد. 
از جمله فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان، والفجر چهار و... اما آخرین عملیاتی که حمید در آن حضور داشت "خیبر" بود . آقا مهدی باکری، حمید را به حضور در جبهه فرمان داد. 

 

حمید به عنوان یکی از معاونان برادرش مهدی باکری در لشکر عاشورا در جبهه حضور یافت تا این که درحال حفاظت از پل جزیره مجنون از دست بعثی‌ها در تاریخ 6 اسفند 1362 به شهادت رسید.
 

روحش شاد و یادش گرامی باد.
 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/24 8:40:17
پنج شنبه 7 خرداد 1394  11:36 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

صدایش را نشنیدند

هرچند در نهایت پس از هشت سال، آتش جنگ عراق علیه ایران فرو نشست و «نادر» اسلحه و تنفنگش را کنار گذاشت،ولی این بار سلاح قلم را بدست گرفت تا از اقیانوس بیکران معارف جنگ «دریابانی» کند.

 

 

نام خبرنگار شهید«نادر دریابان» با انتشار بسیاری از اخبار مربوط به هشت سال دفاع مقدس مانند: فاش کردن اسنادی دال بر شهادت فجیع 6000 اسیرایرانی توسط بعثی‌های عراقی، چگونگی باز جویی از اسرای ایرانی با «اَره» ، تکاپوی فرانسه برای جلوگیری از انتشار اسناد همکاری‌های تسلیحاتی این کشور با صدام در جنگ تحمیلی علیه ایران و آخرین سفیر بعثی‌ها در واشنگتن از تحویل بمب‌های‌ خوشه‌ای به صدام پرده برداشت، پیوند خورده است.

 

 

نادر دریابان که از دانشجویان برتر در رشته مهندسی نفت بود، با آغاز جنگ مثل همه فرزندان این مرز و بوم لباس رزمندگی به تن کرد تا از وطن دفاع کند. به جبهه رفت و اسلحه بدست گرفت تا مبادا وجبی از خاکی که «آرش کمانگیر» تا پای جانش آن را به سر حد خود رسانده بود، کم شود. هرچند در نهایت پس از هشت سال آتش جنگ عراق علیه ایران فرو نشست و «نادر» اسلحه و تنفنگ را کنار گذاشت و این بار سلاح قلم را بدست گرفت تا از اقیانوس بیکران معارف جنگ «دریابان»ی کند.

 

 

 

 

 

وقتی برگ‌های دفتر عمر این خبرنگار و جانباز جنگ تحمیلی را ورق می‌زنیم پر است از مصاحبه ، گزارش و مقاله‌هایی که برای خبرگزاری ایسنا و چند رسانه دیگر ارسال کرده است. تا به گفته خودش «حالا که مسولیتی زینبی دارد همچون او به رسالتش عمل کند.» البته دفتر عمر او فقط به فعالیت‌های خبری در حوزه دفاع مقدس و ورزش اختصاص نداشت. چون اواخر عمرش پُر از «سُرفه‌« و آه و ناله‌هایی شده بود که «سرم»‌های بخش خون بیمارستان«حضرت رسول(ص)» مجبور بودند آن‌ها را که ناشی مجروحیت وی در عملیات «محرم» است، تحمل کنند. 

 

 

 

 

 

 

نادر دریابان پس از پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در مدت 25 سال از فعالیتش مسولیت‌هایی همچون «دبیری ستاد اطلاع‌رسانی ستاد مرکز راهیان نور کشور»،«مدیریت مرکز فرهنگی دفاع‌مقدس خرمشهر»،« مدیریت ستاد خبری قرارگاه حفظ ابنیه و آثار سرزمین دفاع مقدس استان خوزستان » وهمچنین «پژوهشگری در حوزه دفاع مقدس را هم در دفتر عمر خود به ثبت رسانده است . اعضای تحریریه خبرگزاری دانشجویان ایران بیش از یک دهه با نادر دریابان همکاری خبری داشتند. هرچند بیشتر خبرهای دریابان حال و هوای جبهه و جنگ و بوی باروت داشت و در سرویس فرهنگ حماسه منتشر می‌شد، ولی دریابان در حوزه ورزشی و گردشگری هم ردپایی ماندگار داشت.

 

 

 

فعالیت‌های دریابان در مدتی هم که «دبیر ستاد اطلاع‌رسانی ستاد مرکز راهیان نور کشور» بود از مرزها عبور کرد. به گونه‌ای که اخبار و گزارش‌های راهیان نور، فروردین ماه سال 1386در 37 رسانه خارجی از جمله پایگاه اینترنتی و روزنامه «تایمز» انگلیس بازتاب وسیعی داشت.

 

 

 

 

 

در مدتی هم که مسولیت «مرکز فرهنگی دفاع مقدس خرمشهر» را بر عهده داشت توانسته بود شیوه بیان مباحث مربوط به هشت سال دفاع مقدس را از قالب‌های سنتی‌اش بیرون بیاورد و قرائتی جدید از همسفر شدن جنگ با هنر ارائه دهد. در بیان جنگ و هنر را با هم بر سر یک سفره در عرصه‌هایی مانند نویسندگی، مجمسه‌سازی، نقاشی و مینیاتور، گرافیک، عکاسی،‌ سفال، فرش وسجاده، سینما، شعر، کاریکاتور، موسیقی و فلز‌کاری و سایر هنرهای دستی، سنتی و فرهنگی و هنری کشور نشاند.او بخوبی از اثر بخشی تمبرها آگاهی داشت و می‌دانست که یک تکه تمبر کوچک در دنیای بزرگ امروز از چه جایگاهی برخوردار است. برای همین تمبر یادبود اولین شهیده رزمنده دفاع‌مقدس خرمشهر یعنی «شهناز حاجی‌شاه» را رونمایی کرد.در حقیقت هنر این تلاش برای بروز کردن شیوه بیان رخدادهای جنگ تحمیلی بود.

 

 

 

پرداختن به مسائل فرهنگی و هنری درباره جنگ هیچگاه باعث نشد آسایش و رفاه مردم جنگزده خرمشهر و آبادان را در اولویت‌های کاری خود قرار ندهد. مهناز ملک، همسر دریابان می‌گوید: «همسرم همواره به مسئولان گوشزد می‌کرد مادامی که مردم خرمشهر با «دَبه» آب مصرفی‌شان را تهیه می‌کنند‌، برگزاری برخی مراسم‌های مناسبتی باید در اولویت‌های بعدی قرار گیرد. چون با گذشت سال‌ها از پایان جنگ تحمیلی خرمشهر به یک روستای بزرگ تبدیل شده است و هر روز به دلیل نبود امکانات و زیرساخت‌های عمرانی و آبادانی، بسیاری از اهالی آن به شهرهای دیگر مهاجرت اجباری می‌کنند.»

 

 

 

 

 

ملک اضافه می‌کند: نادر معتقد بود با پایان یافتن هشت سال جنگ تحمیلی،خرمشهر دیگر خرمّ‌شهر نیست. از همین رو با انتشار اخبار و گزارش‌هایی در رسانه‌های داخلی، به مسئولان یادآور می‌شد تا زمانی که اوضاع خرمشهر نابسامان است و مردم آن از امکانات رفاهی و تفریحی یا آب شرب سالم برخوردار نیستند، بسیاری از هزینه‌هایی که برای برگزاری مراسم‌هایی همچون سوم خرداد، سالروز آزادسازی خرمشهر یا هفته دفاع مقدس انجام می‌شود نه این که بی‌فایده است، بلکه شاید موجب ناراحتی‌هایی شود.

 

 

 

آن هنگام که نادر دریبان در مرکز فرهنگی دفاع مقدس خرمشهر مشغول فعالیت بود، سارق یا سارقینی با دستبرد به دفتر کار او در این مرکز تعدادی از وسایل الکترونیکی دفتر وی و برخی از اسناد دوران دفاع مقدس را ربودند.

 

 

 

 

 

دریابان در رابطه با همین موضوع در گفت‌وگویی که با ایسنا داشته است، می‌گوید: «سارق یا سارقین وقتی موفق به ورود از درب ورودی دفتر کارم نشدند با شکستن پنجره و کج کردن میله‌های محافظ آن داخل دفتر شده و ضمن به هم ریختن بسیاری از اسناد از جمله فیلم‌ها، لوح‌های فشرده وعکس‌ها، مقادیری از آنها را با خود برده‌اند. برخی از اسناد موجود در این دفتر که متاسفانه به سرقت رفته است حاصل تلاش گسترده‌ای بود که در طول دوران دفاع مقدس، پس از آن و در جریان سقوط رژیم صدام جمع‌آوری شده بود و برای جمع‌آوری آنها سالها زحمت و در زمان‌هایی خطر شده بود؛ مانند اسنادی از دشمن بعثی در جریان اشغال عراق جمع‌آوری شده بود.»

 

 

 

 

 

آخرین برگ از زندگی نادر دریابان 20 آذرماه 1391 رقم خورد. او که با شدت گرفتن درد «کانال نخاعی» در بیمارستان حضرت رسول (ص) تهران بستری شده بود، «ساعت 2» بامداد به یاران شهیدش پیوست.

 

 

 

 

 

دریابان در زمان بستری در بیمارستان حضرت رسول(ص) به خبرنگار ایسنا گفته بود:« در پنج سال اخیر انواع دردها را تحمل کردم اما کسی صدایم را نشنید. دلم خیلی پر است و توانایی سخن گفتنم کم. نمی‌دانم این دوستانم کجا هستند. آخر، "ما ز یاران چشم یاری داشتیم". نگرانم ادامه این وضعیت باعث شود نتوانم کتاب "بچه‌های 22 بدر" را تکمیل کنم.»

 

 

 

 

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/21 8:37:57
پنج شنبه 7 خرداد 1394  11:36 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پیامی که به فرمانده نرسید

حیران مانده بودیم که چه کنیم؟ دیگر تقریباً به کانال رسیده بودیم. برادر زمانی به من گفت:‌ «جواد! با بچه‌ها سریع بروید و پل را داخل کانال بیندازید».


به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، با آغاز عملیات آبی ـ خاکی خیبر، شهید همت فرمانده لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) طی چند مرحله نبرد سخت همراه گردان‌های خط شکن خود، محور طلائیه را مورد هجوم قرار داد اما هر بار با مشکلاتی روبرو می‌شد با این حال سختی‌ها و مشکلات او را از پای ننشاند.

 
با تمام تلاش‌هایی که گردان‌های لشکر 27 در محور طلائیه داشتند با دژ مستحکمی مواجه می‌شدند و پیچیدگی عملیات با موانعی که دشمن به کار برده بود، بیشتر می‌شد و همین آتش‌ها شهادت بسیاری از رزمندگان و فرماندهان را در پی داشت.

شهید «حسن زمانی» فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء (ع) لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) یکی از شهدای این عملیات است؛ «جواد نوروزبیگی» رزمنده این گردان در عملیات خیبر شهادت وی را این گونه روایت می‌کند:

                                                               ***

وقتی از میدان مین عبور کردیم، برادر حسن زمانی؛ فرمانده گردان ما، دو دسته از نیروها را به دو طرف فرستاد تا آنان نیروهای دشمن را مشغول کنند و ما هم با استفاده از این موقعیت، همراه خود ایشان از روبه‌رو، پل را به کانال برسانیم. همان‌طور که داشتیم پل را حرکت می‌دادیم، یکی‌یکی بچه‌ها روی زمین می‌افتادند و شهید می‌شدند. در همین حین، بی‌سیم‌چی برادر زمانی هم شهید شد. آمدیم بی‌سیم را برداریم، که یک تیر وسط بی‌سیم خورد و آن را هم از کار انداخت.

حیران مانده بودیم که چه کنیم؟ دیگر تقریباً به کانال رسیده بودیم. برادر زمانی به من گفت:‌ جواد؛ با بچه‌ها سریع بروید و پل را داخل کانال بیندازید.

به هر مصیبتی بود، پل را روی آن کانال سی‌متری انداختیم؛ اما دیدیم پل کوتاه است و وقتی آن را داخل کانال انداختیم، تقریباً‌ روی آب شناور شد. با سرعت به عقب بازگشتم، تا برادر زمانی را در جریان امر قرار بدهم. منتها هر چه گشتم، او را پیدا نکردم.

یکی از بچه‌ها گفت: اگر دنبال برادر زمانی می‌گردی، این جاست. به طرفش رفتم و دیدم آرام خوابیده است شهید شده بود. زدم توی سرم؛ ولی خیلی زود متوجه شدم که این‌جا، جای این کارها نیست این بود که عملیات را ادامه دادیم ولی به دلیل وجود موانع زیاد، هر چه می‌زدیم به در بسته می‌خورد.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/20 10:43:21
 
پنج شنبه 7 خرداد 1394  11:37 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید سرلشکر خلبان "عباس بابایی" مردی با بیش از 3 هزار ساعت پرواز جنگی

شهید بابایی چهره آشنای بسیجیان و یار وفادار فرماندهان قرارگاه‌های عملیاتی بود و تنها از سال 1344 تا هنگام شهادت در مرداد 1366 بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رساند.
 

 در هر کشوری شناخت اسطوره‌های مقاومت برای نسل‌های آینده یک ضرورت است.


آشنایی با اسطوره‌های شهادت و مقاومت ایران اسلامی که ویژگی منحصر به فرد ایمان و معنویت را با آمادگی رزمی و دفاعی خود تلفیق کردند برای نوجوانان و جوانان کشورمان، جذاب و مفید است.
 


اگرچه همه شهدا و جانبازان و آزادگان و ایثارگران مقاوم و سربلند و عزیز، ستارگان آسمان ایران اسلامی هستند و هرکس در هر شغل و مسئولیتی که قرار دارد و نفس می‌کشد، مدیون این فداکاری‌ها و از جان‌ گذشتگی‌ها است.


 

 


شهید سرلشکر خلبان "عباس بابایی"


شهید عباس بابایی در سال 1329 در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348 به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره خلبانی در سال 1349 به آمریکا رفت.


 

   

  

با اوج‌گیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد. پس از پیروزی انقلاب سرپرست انجمن اسلامی پایگاه شد.



 

   

  

شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی او محرز و در تاریخ 7 مرداد 1360 فرماندهی پایگاه هشتم نیروی هوایی اصفهان بر عهده او گذاشته شد و در تاریخ نهم آذر 1362 با ارتقا به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیاتی نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل شد.


 

   

  

او با روحیه شهادت‌طلبی به همراه شجاعت وایثاری که در طول سال‌ها در جبهه‌های نور و شرف به نمایش گذاشت و با بیش از 3 هزار ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده قسمت اعظم وقت خویش را در پروازهای عملیاتی یا قرارگاه‌ها و جبهه‌های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد.


 



او بدین ترتیب چهره آشنای بسیجیان و یار وفادار فرماندهان قرارگاه‌های عملیاتی شد و تنها از سال 1344 تا هنگام شهادت بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رساند.  


 

 

  

سرلشکر خلبان "عباس بابایی" به علت لیاقت و رشادت‌هایی که در دفاع از نظام و در برابر تجاوزات دشمن نشان داد، در تاریخ 8 اردیبهشت 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و سرانجام به هنگام بازگشت از یک مأموریت موفقیت‌آمیز برون مرزی در تاریخ 15 مرداد 1366 همزمان با عید سعید قربان مورد هدف گلوله ضدهوایی در زیر گلوی خود قرار گرفت و  به شهادت رسید. 


روحش شاد و یادش گرامی باد.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/20 9:1:24
 
پنج شنبه 7 خرداد 1394  11:38 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خواب رزمنده در خیبر

پای خاطرات یادگاران این عملیات هم که می‌نشینیم می‌گویند شرایط عملیات به گونه‌ای بود که دو شبانه‌روز پلک روی هم نمی‌گذاشتیم وقتی هم شرایط نسبتاً مناسبی پیش می‌آمد، استراحت می‌کردیم.

عملیات «خیبر» به عنوان نخستین عملیات آبی ـ خاکی بود که در شرایط بسیار سخت در منطقه جنوب اجرا شد؛ در این عملیات رزمنده‌ها باید شب‌های بسیار سرد خوزستان و شرایط کمبود تجهیزات و غذا و سایر مسائل را تحمل می‌کردند.

پای خاطرات یادگاران این عملیات هم که می‌نشینیم می‌گویند شرایط عملیات به گونه‌ای بود که گاهی یکی دو شبانه‌روز پلک روی هم نمی‌گذاشتیم وقتی هم شرایط نسبتاً مناسبی پیش می‌آمد، استراحت می‌کردیم.

عکس‌ها که سند زنده هر رویدادی هستند، به تصویر می‌کشند رزمنده‌های 15 ـ 16 ساله را که پس از مقاومتی جانانه از فرصتی بسیار کوتاه در آن هیاهوی حملات دشمن، استراحت می‌کردند.



این عکس مربوط به رزمنده عملیات «خیبر» در منطقه «جفیر» استان خوزستان است که در سنگر انفرادی استراحت می‌کند و نمی‌دانیم که آیا امروز این رزمنده شهید شده یا در دنیای ما است؛ در هر صورت او که شاید به سن تکلیف هم نرسیده، عاشق شهادت است و این را از پیشانی‌بند سرخ‌رنگش می‌توان فهمید.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/19 9:34:23
پنج شنبه 7 خرداد 1394  11:38 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

از همت به گردان میثم

همت پشت بی‌سیم مدام به فرمانده گردان میثم می‌گفت: کسائیان، مچ دستتو ببین، هوا رو ببین، چیزی به صبح نمونده، پس چرا تمومش نمی‌کنی؟!


با آغاز عملیات آبی ـ خاکی خیبر، شهید همت فرمانده لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) طی چند مرحله نبرد سخت همراه گردان‌های خط شکن خود، محور طلائیه را مورد هجوم قرار داد اما هر بار با مشکلاتی روبرو می‌شد با این حال سختی‌ها و مشکلات او را از پای ننشاند.

با تمام تلاش‌هایی که گردان‌های لشکر 27 در محور طلائیه داشتند با دژ مستحکمی مواجه می‌شدند و پیچیدگی عملیات با موانعی که دشمن به کار برده بود، بیشتر می‌شد.

روایت «مهدی شریفی» از نیروهای گردان میثم تمار لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) از این عملیات و سیلی که از فرمانده گردان میثم خورد در ادامه می‌آید:

                                                                  ***

در عملیات «خیبر» من بی‌سیم‌چی شهید سیدابراهیم کسائیان؛ فرمانده گردان میثم از لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) بودم گردان ما برای شکستن خط دشمن در منطقه‌ طلائیه و دژ جمهوری وارد عمل شده بود. هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی‌کنم، دقایق آخر بود. همت پشت بی‌سیم مدام به فرمانده گردان ما می‌گفت: کسائیان؛ مچ دستتو ببین، هوا رو ببین، چیزی به صبح نمونده، پس چرا تمومش نمی‌کنی؟!

کسائیان مانده بود که چطوری به همت بگوید که چه غول گنده‌ای جلوی ماست. پشت بی‌سیم هم نمی‌توانست به صورت فاش بگوید که از گردان میثم چیزی نمانده تا بتوانند این خط را بشکنند.

عراقی‌ها هم سنگین روی بچه‌های ما آتش می‌ریختند، طوری که اصلاً نمی‌شد لحظه‌ای تمرکز کرد تا بشود تصمیم گرفت. یگان‌های توپخانه و زرهی ارتش عراق آتش می‌ریختند و نیروهای پیاده آنها هم، هلهله‌کنان جلو می‌آمدند.

وقتی توی آن شرایط سخت، کسائیان از همه چیز قطع امید کرد، یک یادداشتی را نوشت و آن را به من داد و گفت: مهدی جان، جلدی برو عقب، این را بده به حاج همت.

من هم با دیدن آن اوضاع، فهمیده بودم که دیگر لحظات آخر است، روی این حساب نمی‌خواستم بروم عقب. التماس کردم که همان‌جا بمانم وقتی خیلی اصرار کردم، کسائیان یک سیلی خواباند زیر گوشم و مرا به عقب هل داد، بعد هم پرتم کرد به سمت خاکریز و گفت: به تو می‌گم، برو؛ این‌جا نمون!

حالا فکرش را می‌کنم، نمی‌توانم خودم را ببخشم من اگر دو تا سیلی دیگر هم می‌خوردم، نباید می‌رفتم عقب، باید همان‌جا، کنار ابراهیم می‌ماندم.

فارس


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/18 11:9:12
 
پنج شنبه 7 خرداد 1394  11:39 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که خبر شهادتش را به مادر داده بود

بارها و بارها در مورد مسایلی که در دوران دفاع مقدس میان پدران و مادران شهدا رخ داده است شنیده و مطالب بسیاری گفته شده است و در این میان، شهید حمید انصاری نیز از شهدایی است که چندی قبل از شهادتش، به مادر و پدر خود خبر شهادت را اعلام و درخواست هایی از آنان کرده بود.


پدر شهید حمید انصاری گفت: حمید تنها پسر خانواده بود و به دلیل شغلم که نظامی بودم، او نیز به این حرفه علاقه بسیاری پیدا کرده بود و همواره می گفت روزی لباس نظامیان را برای دفاع از کشور به تن خواهد کرد.

جمشید انصاری افزود: در ارتش به عنوان یک نظامی فعال بودم و به دلیل شغلم، مجبور بودم هر از چند گاهی بسته به ماموریت هایی که از سوی یگان رزمی داده می شد از شهری به شهر دیگر عزیمت و خانواده را نیز با خود ببرم و از این رو، دوران کودکی حمید همواره با سفر و جابه جایی همراه بود.

وی اضافه کرد: وظایف نظامی محوله ایجاب می کرد که در کوتاهترین زمان ممکن مقدمات سفر به محل جدید ماموریت را آماده کنم و در حالی که حمید تنها پنج سال سن داشت، به شهر مرزی مریوان نقل مکان کردیم و بعد از دو سال سکونت در این شهر، به بانه اعزام و پس از آن نیز به سردشت از توابع استان آذربایجان غربی رفتیم که این رفت و آمدها و سفرها سبب شد، حمید در عین نوجوانی، به مردی پخته و با تجربه تبدیل شود.

وی با اشاره به اینکه در این سفرها، فرزند شهیدش با افراد و چهره های جدیدی در زندگی خود آشنا می شد، گفت: در دوران انقلاب اسلامی و مبارزات مردم انقلابی بر ضد رژیم ستم شاهی، در حالی که همچنان از شهری به شهر دیگر غزیمت می کردیم، در شاهرود با افرادی آشنا شد که از جمله انقلابیون این شهر بودند و به واسطه آشنایی با آنان، نوارهای امام راحل را نیز گوش کرده و با دیدگاه و تفکرات امام آشنا شد.

پدرشهید انصاری ادامه داد: از آن پس به عنوان یکی ازمریدان انقلاب و امام، نسبت به توزیع نوارهای سخنرانی و نیز اطلاعیه های امام خمینی(ره) اقدام می کرد، فعالیتی که منجر به تحت تعقیب قرار گرفتنش از سوی ساواک در چند مرحله مختلف شد و برایش مشکلات بسیاری ایجاد کرد.

وی با اشاره به اینکه با پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 57، حمید دیگر به جوانی برومند تبدیل شده بود و علاقه اش به حضور در فعالیت های نظامی بیش از گذشته شده بود، با ثبت نام در ارتش به استخدام آن درآمد و فعالیت های نظامی اش را به تاسی از پدر آغاز کرد.

جمشید انصاری با بیان اینکه هنوز چندی از حضورش در ارتش نگذشته بود که با حمله صدام به ایران، یگان های نظامی برای دفاع به مناطق جنگی اعزام شدند، از اشتیاق فرزندش برای ادای دین به کشور خبر داد و گفت: حمید در حالی که مدت زمان زیادی از ازدواجش نمی گذشت و فرزندش تازه دیده به جهان گشوده بود به جبهه اعزام و در نهایت در منطقه عملیاتی شلمچه و در ماه رمضان سال 61 به فیض شهادت نایل شد.

خوابی که خبر شهادت می داد

پدرشهید انصاری با بیان اینکه فرزندش روز قبل ازشهادتش درخواب به مادر خبرشهادت خود را داده و مزار محل دفنش را نیز مشخص کرده بود، افزود: شب 24 تیرماه سال 61 مادرش درخواب دیده بود که حمید به شهادت رسیده است و از او خواسته بود در کنار زیارتگاه شیخ عبدالله کوسه در قبرستان قدیمی سنندج " تایله "، او را به خاک بسپارند.

جمشید انصاری درادامه گفت: مادرش صبح خواب را برای من تعریف کرد و من گفتم انشاالله خیر است.

وی افزود: شب بعد سحر درخواب دیدم حمید در حالی که لباس سبز رنگ بسیار تمیزی برتن دارد از در وارد شد و مرا بوسید و جویای حال همسر و فرزندش شد.

پدرشهید انصاری اظهارکرد: ازخواب بیدار شدم، آن روز خیلی دلواپس بودم، به مخابرات رفتم تا به صورت تلگرافی جویای حالش شوم.

وی درمورد جواب تلگراف گفت: جواب تلگراف 26 تیرماه به سنندج رسید و حمید در تلگراف نوشته بود حالم خوب است و من سالم هستم، نگران نباشید.

پدرشهید اضافه کرد: برگشتم و قرآن را برداشته تا چند آیه تلاوت کنم که صدای زنگ به گوش رسید و گفتند ازپادگان با شما کار دارند، فهمیدم که حمید به شهادت رسیده است.

من این راه را خودم انتخاب کرده ام

شهیدحمید انصاری در15 تیرماه و 11 روز قبل ازشهادت وصیت نامه ای نوشته ودروصیت نامه آورده است: وصیت نامه را درمورخه 15 تیرماه درجبهه شلمچه درحضور چند نفر ازهمسنگرهایم نوشتم چون قرار است چند روز دیگر به دشمن حمله کنیم. پدرجان نگران نباش چون من این راه را خودم انتخاب کردم و اگرمن شهید شدم قبرم درسنندج باشد، چون مادرم خیلی دوست دارد من آنجا باشم. برایم گریه نکنید، مادرم برای من گریه نکند، چون اگر من در این راه شهید شوم بدانید که این راه الله است. پدر جان شما قلبت ناراحت است، برای من گریه نکن، اگر توانستی برای من قرآن بخوان، مواظب مادرم، زهره و رامین باش، نگذار آن ها غصه بخورند. خیلی مواظب رامین عزیزم باشید.

گفتنی است، پیکر پاک این شهید در26 تیرماه سال 61 و درماه مبارک رمضان درقبرستان قدیمی تایله در سنندج مدفون گردید.

شهدای ایران

جمعه 8 خرداد 1394  5:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سردار بی‌نشانی که تجزیه‌طلبان با شنیدن نامش قالب تهی می‌کردند

احمد متوسلیان در سال 1332 در جنوب تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادرش اهل تقوا و دیانت بودند و احمد را نیز هم بر همین اساس تربیت کردند.
 


او مقطع ابتدایی را در دبستان اسلامی مصطفوی تمام کرد و ضمن تحصیل در بازار به پدرش کمک می‌کرد. 


احمد از همان سال‌های نوجوانی، شوق و رغبت خاصی به شرکت در کلاس‌های مذهبی و قرآن داشت و در این کلاس‌ها با مظالم و جنایت‌های رژیم شاه آشنا شد و از همان نوجوانی، وارد میدان مبارزه با عوامل رژیم ستمشاهی شد. او پس از پایان دوره ابتدایی در هنرستان صنعتی شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال 1351 با موفقیت مدرک دیپلم را دریافت کرد.
 

 

فعالیتهای حاج احمد پیش از پیروزی انقلاب اسلامی


احمد همواره با رژیم شاه در حال مبارزه بود. حتی وقتی به سربازی اعزام شد در ارتش به روشنگری سربازان و افشاگری مفاسد پردازد و روز بروز در مبارزاتش علیه شاه جدی‌تر عمل می‌کند تا اینکه از سوی ساواک تحت تعقیب قرار می‌گیرد و در سال 1354، دستگیر و مورد شکنجه قرار می‌گیرد.

وی مدت پنج ماه در زندان "فلک‌الافلاک" خرم آباد در سلول انفرادی به سر می‌برد، اما این زندان‌ها و شکنجه‌ها از احمد فردی مجرب و خود ساخته می‌سازد و او را در راهی که انتخاب کرده بود مصمم‌تر می‌کند. با اوج گیری انقلاب اسلامی متوسلیان از زندان آزاد می‌شود و نقش هماهنگ کننده تظاهرات و راهپیمایی‌ها در جنوب تهران را برعهده می‌گیرد. 

حاج احمد متوسلیان در رژیم ستم‌شاهی چندین بار تا پای شهادت پیش رفت.

 

 مبارزه با ضد انقلاب در کردستان


پس از شروع غائله کردستان در اسفندماه سال 1357به همراه 66تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوگان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع توانست تمامی اشرار مسلح را متواری کرده و منطقه را از لوث وجود ضد انقلابیون که دموکرات‌ها در راس آنها قرار داشتند، پاکسازی کرد.

او پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوگان به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه  در تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضد انقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی عملیات دقیق "ضد کمین" خسارات سنگینی به آنان وارد کرد. پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاونش "شهید محمد توسلی" راهی سنندج شد. ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضد انقلاب را در هم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی، سنندج را آزاد کرده و کمر تجزیه‌طلبان را شکست.

 

  آزاد سازی شهرمریوان


اوایل خرداد 1359 ماموریت آزادسازی شهر تام مریوان شد. تسلط ضد انقلاب در مریوان به گونه‌ای بود که از پادگان این شهر می‌توانستند افرادی را که در سطح شهر تردد می‌کردند شمارش کنند. این امر سبب می‌شود تا هلی‌کوپتر حامل حاج احمد متوسلیان وهمراهانش در موقع فرود زیر آتش دشمن قرار گیرد.

عملکرد تحسین برانگیز وی در پاکسازی شهر مریوان باعث شد تا مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان بر عهده وی گذاشته شود و بلا فاصله به اتفاق شهدای بزرگواری چون حاج عباس کریمی، سید محمد رضا دستواره، رضاچراغی، حسین قوجه‌ای، حسن زمانی، محسن نورانی و علیرضا ناهیری به پاکسازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله، دموکرات پرداخت. 

 

حضور در دفاع مقدس


حاج احمد در سال 1360 مامور تشکیل تیپ محمد رسول الله (ص) شد (که بعدها به لشکر تبدیل شد)و فرماندهی آن را نیز به عهده گرفت. وی پس از مدتی که زمینه اجرای عملیات بیت المقدس در دستور کار یگانهای رزمی قرار گرفت. علاوه بر مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ، در تمامی ماموریت‌های شناسایی شرکت داشت و با نفوذ به مواضع دشمن از نزدیک راه کارهای مناسب عملیات را شناسایی کرد. در شب دهم اردیبهشت ماه سال  1361 عملیات بیت المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهی حاج احمد از دو محور به مواضع دشمن یورش بردند. نقطه آغاز عملیات، منطقخ دارخوین به سمت جاده اهواز - خرمشهر بود. با عبور نیروها از رود متلاطم کارون و با وجود حجم سنگین آتش کور و بی‌وقفه یگانهای توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نیروهای دشمن را در این محورها زمین‌گیر کنند و تمامی تانک‌های آنها را دفع نمایند. 

یکی از فرماندهای عملیاتی جنگ در مورد نقش حساس احمد متوسلیان در عملیات بیت المقدس می‌گوید: "اگر فرماندهی قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عملیات بیت المقدس روی جاده اهواز-خرمشهر حاج احمد نبود عملیات به مشکلات زیادی برخورد می‌کرد" او در همان جا اسلحه کلاشینکف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ایستادگی کرد و رزمندگان نیز با تاسی به او مقاومت بسیاری از خود نشان دادند که در نهایت جاده اهواز-خرمشهر حفظ شد. او به رغم جراحت و زخمی که از ناحیه پا داشت حاضر به ترک میدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام نیروهایش را از دژهای مستحکم و میادین متعدد مین، عبور داد و در نهایت ساعت 11 صبح روز سوم خردادماه سال 1361 رزم‌آوران تیپ 27حضرت رسول(ص)با جلوداری سردار حاج‌احمد متوسلیان در کنار سایر یگان‌های سپاه به خاک مطهر خرمشهر قدم گذاشتند. 

 

 

ویژگی‌های اخلاقی حاج احمد متوسلیان


آگاهی و شناخت بالا ی ایشان در مسائل سیاسی-اجتماعی از جمله خصوصیات بارز این سردار بزرگوار بود. در تدبیرو تصمیم‌گیریهایش دقت نظر داشت. ضمن قاطعیت در کار،بر دلها فرماندهی می‌کرد و همراده در بطن مشکلات حضور داشت. به همین دلیل ،درسخت‌ترین شرایط،کسی او را تنها نمی‌گذاشت. امکاناتی را بیشتر از نیروهای تحت امر خود،به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهی،در کارهای جمعی مانند ساختن سنگر،نظافت محیط،شستن ظروف و...با پرسنل تحت امر همراهی می‌کرد. علاقه به مطالعه و بحث پیرامون اخبار و رویدادها،از خصوصیات دیگر او بود. در مواقع مقتضی در جمع صمیمی همرزمانش پیرامون مسائل اعتقادی بحث می‌نمود. حاج احمد نسبت به شهداوخانواده‌های محترمشان احترام خاصی قایل بود و در هر فرصتی به مزار شهدا می‌رفت و برای رسیدگی به معضلات و حوائج خانواده‌های این عزیزان تلاش می‌کرد در غم فراق همرزمانش می‌سوخت و نقل می‌کنند:«هنگامی که برمزار شهید جهان آرا حاضر می‌شد،آن چنان از خود بی‌خود می‌شد که با ساعتها بی‌وقفه اشک می‌ریخت و با روح بلند او نجوا می‌کرد.»

برادر دیگری نقل می‌کند:«شبی در جوار مرقد مطهر حضرت زینب(س)تا صبح به گریه و نماز مشغول بود. حوالی سحر با سیمایی بشاش و لبی خندان به سوی همسفرانش آمدو در پاسخ به سؤال دوستایش که خوشحالی او را جویا شده بودند،گفته بود:از سر شب داشتم در فراق برادران شهیدم ،مخصوصا شهید محمد توسلی اشک می‌ریختم به عمه سادات متوسل شدم. تا بلکه ایشان در کارم عنایتی فرمایند. چند لحظه پیش ناگهان دیدم یک پیرمرد نورانی بامحاسنی سفید و لباس بسیجی بر تن،کنارم آمدو ایستاد و گفت پسرم!بی‌تابی نکن ،لحظه اجابت دعایت نزدیک شده است.»

 

 حضور در لبنان


حاج احمد پس از فتح خرمشهر و تثبیت مواضع رزمندگان اسلام و در اواخر خرداد 1361، طی مأموریتی همراه یک هیأت عالی رتبه سیاسی و نظامی به سوریه و لبنان سفر کرد تا راههای کمک به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را از نزدیک بررسی کند.

در چهاردهم تیر همان‌ سال اتومبیل هیات نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور پست ایست و بازرسی، توسط مزدوران حزب فالانژ متوقف و چهار سرنشین خودرو به رغم مصونیت دیپلماتیک، توسط آدم ربایان دست نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته می‌شوند و پس ازشکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل می‌شوند که تاکنون از سرنوشت آنان اطلاعی در دست نیست. 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/14 10:5:22
جمعه 8 خرداد 1394  5:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آن روز خودش بود، استخوان‌ها و پلاکش و هیچ کس نفهمید بر من چه گذشت!

آن روزی که جنازه‌اش را آورده بودند، خانواده و برادرهایش حاضر بودند، جمجمه‌اش کاملاً با صورتش منطبق بود، همین که سر کفن را باز کردند، برادرِ بلباسی گفت: «این برادر من است؟»


احمدعلی ابکایی از ارکان گردان امام محمدباقر(ع) لشکر 25 کربلا در گفت‌وگو با خبرنگار دفاع مقدس خبرگزاری فارس در ساری، به مناسبت شهادت فرمانده دلیر این گردان «سردار شهید علیرضا بلباسی» به بیان خاطراتی پرداخته که تقدیم به مخاطبان می‌شود.


صفات فرمانده

بلباسی کلاً کم می‌خوابید، روزی دو سه ساعت بیشتر نمی‌خوابید، برای نماز شب هم بدون استثناء بیدار می‌شد، داخل چادر نماز شبش را می‌خواند، چراغ هم روشن نمی‌کرد، بدون سر و صدا نمازش را می‌خواند، اگر بعدازظهرها کاری نداشت، نیم ساعت تا یک ساعت می‌خوابید، غذا خوردنش هم معمولی بود، نه زیاد می‌خورد نه کم، لاغر بود ولی قدرت بدنی بالایی داشت، جلسات هم عموماً آخر شب‌ها بود، از دوازده شب تا دو سه نیمه شب، اگر جلسه‌ای نداشتیم ساعت 10:30 خواب بود، قبل از خوابیدن دفترچه‌هایش را در می‌آورد و مشغول می‌شد، همیشه هم با وضو می‌خوابید.



دفترچه رمزی فرمانده شهید

شهید بلباسی سه تا دفترچه داشت، یک دفترچه‌اش مربوط به پیگیری کارها بود و همیشه همراه‌اش بود، یک دفترچه دیگر هم داشت که بزرگ‌تر بود، این دفترچه مربوط به نوشته‌های تحلیلی او بود، مثلاً نقاط قوت و ضعف یک عملیات را در آن می‌نوشت، یک دفترچه کوچک هم داشت که الان به یادگار پیش من مانده که کاملاً شخصی بود، محاسبه‌های شخصی‌اش را در آن می‌نوشت، دفترچه کوچک دیگری هم داشت که تمام نوشته هایش در این دفترچه کاملاً رمزی است، طوری که فقط خودش‌ می‌داند چه چیزهایی آن جا نوشته، مثلاً نوشته «4، ق، ل، م و...» حروف دیگری هم هست و جلوی آن‌ها را مثبت و منفی می‌گذاشت، چند بار از او سئوال کردم، اما جواب نداد، من فکر می‌کنم هر روز نسبت به عملکردهایش به خودش نمره می‌داد، بیشتر اوقاتی که دیدم او سرگرم این دفترچه‌اش هست، اواخر شب بود، انجام این محاسبات را می‌گذاشت قبل از خواب، شاید این واژه‌ها برای نماز اول وقت و مراقبت از دروغ نگفتن و انجام کار برای رضای خدا و این‌ها بود، این مورد برای من و بچه‌هایی که در کنار او بودیم، خیلی جالب بود، شاید چون هیچ وقت از آن سر در نیاوردیم حس کنجکاوی ما را برای کشف آن‌ها بر می انگیخت، من شخص دیگری را ندیدم که چنین کاری بکند.



عروج فرمانده روزهای عاشقی

بیست و سوم دی ماه 65 در حین عملیات کربلای پنج ترکش خوردم، مرا به عقب منتقل کردند، در بیمارستان اصفهان عمل کردم و به قائمشهر انتقالم دادند، دو، سه هفته‌ای بستری بودم، شهید بلباسی هم مرخصی بود و باید می‌رفت منطقه برای ادامه عملیات کربلای پنج.

من در بیمارستان بودم که بلباسی آمد از من خداحافظی کرد، می‌دانستم که نیروهاش این بار خیلی

کم‌اند، گفتم: «من چند روز با عصا راه بروم خوب می‌شوم، اجازه دهید همراه‌تان بیایم.» قبول نکرد.

گفت: «جنگ که هنوز تمام نشده، نباید که همه یک دفعه بروند، تو هنوز مجروحی، باید خوب بشوی، در آینده جبهه به تو نیاز دارد.»

این آخرین اعزام او به منطقه بود، گفت: «برایم دعا کن!» گفتم: «چرا؟» گفت: «دیگر نمی‌توانم جوابگوی خانواده‌های شهدا باشم، توی صورت‌شان نمی‌توانم نگاه کنم و بعد از هر عملیات به آن‌ها تبریک و تسلیت بگویم.»

... و رفت ... برای همیشه.

به بلباسی دویست نفر نیروی بسیجی دادند و او به سمت شلمچه راه افتاد، در ادامه عملیات کربلای5، باید کربلای هشت انجام می‌شد، گردان شهید بلباسی در آن جا وارد عمل شد، جانشین او، پاسدار طلبه شهید، موسی محسنی بود، خمپاره بین او و جانشین‌اش خورد، هر دو با هم افتادند، «برج علی ملک خیلی»، همان پسر جوان که شده بود پیک گردان، تا لحظه آخر با او بود، کنارش بود، شاهد شهادت بلباسی بود، دیگر نمی‌شد کاری کرد، دیر شده بود، با شهادت بلباسی و جانشین‌اش در یک زمان، یک جورهایی گردان از هم پاشید، یک سری از بچه‌ها کشیدند عقب و جنازه اینها ماند تا ... دوازده سال بعد!

با عصا به سپاه رفتم، شایعه شده بود که بلباسی شهید شده، اما نه، باید باور می‌کردم، خبر شهادت‌اش رسید، شوکه شده بودم، من همه چیزم را از دست داده می دیدم، مرشدم را، فرمانده ام را، معلم ام را، رفیق ام را... .

12 اسفند 1365 بود، مراسم عزاداری بزرگی در مسجد صبوری قائمشهر برگزار شد، کل بسیجی‌ها و دوستان آمده بودند، آقای مسرور، روحانی گردان ما در آن روز سخنرانی کرد، و وصیت نامه شهید خوانده شد.

دیدار بعدی‌ام با بلباسی، پس از 12 سال از غم هجر و جدایی رقم خورد، از جنازه‌اش تنها استخوانی مانده بود و جمجمه‌ای که یک ترکش، آن را سوراخ کرده بود، آن روزی که جنازه‌اش را آورده بودند، خانواده و برادرهاش حاضر بودند، جمجمه‌اش کاملاً با صورتش منطبق بود، همین که سر کفن را باز کردند، برادرِ بلباسی گفت: «این برادر من است؟» پلاک‌اش هم بود، اما عکس و لباس و وسایلی همراهش نبود.

آن روز خودش بود و استخوان‌ها و پلاکش. آن روز هیچ کس نفهمید بر من چه گذشت... .

وصيتنامه سردار شهيد علیرضا بلباسی

نگارنده : fatehan1 در 1392/12/13 10:50:21
 
جمعه 8 خرداد 1394  5:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...

یک روز دیدم ‌روی دست راستش به بررسی مشغول بود و داشت انگشتانش را تکان می‌داد. از او پرسیدم که مسأله چیست؟ با خوشحالی پاسخ داد: «در حال امتحان انگشت سبابه دست راستم بودم که دریافتم بعد از بهبودی می‌توانم دوباره تفنگ به دست گرفته و ماشه آن را به راحتی بچکانم».

 

 

 

 

 

 

 

 

از هنگامی که در ماه‌های اول جنگ تحمیلی در جبهه‌های پدافندی بود تا هنگامی که فرماندهی غواصان گردان بلال از لشکر ۷ ولیعصر (عج) در عملیات والفجر ۸ را بر عهده گرفت، احساس تکلیف و عشق به شهادت لحظه‌ای از او جدا نشد. 

بسیجی شهید محمود دوستانی که در عملیات بیت‌المقدس و در آستانه آزادسازی خرمشهر داغ برادرش «علی» را دید، پس از حماسه‌ها و شجاعت‌های فراوان در عملیات ‌‌‌گوناگون در پنجم اسفند ۱۳۶۴ به شهادت رسید؛ شهادتی همراه با ۳۵ تن از رزمندگان لشکر ۷ ولیعصر (عج) در ساحل بهمنشیر و در منطقه عمیاتی والفجر ۸. 

خاطراتی که خانواده و برخی ‌دوستانش از او دارند، خواندنی‌ است.

در بیمارستان خبر شهادت دوستانش را شنید

شهید محمود دوستانی در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۰ در حالی که دانش‌آموز دوران دبیرستان بود، در جبهه پدافندی صالح مشطط (روستایی در غرب پل کرخه) که به جبهه شهدا معروف شده بود، برای خنثی سازی یک میدان مین بین خط مقدم ایران و عراق در منطقه ذکر شده با گروهی از رزمندگان اعزام شده بود و بعد از خنثی سازی مقداری از میدان مین، کمی ‌استراحت می‌کنند که در این لحظه، به دلیل نامعلومی، شماری از مین‌های ضد نفر منفجر شده و ایشان نیز چون یکی دو متر‌ از بچه‌ها فاصله داشته، آسیب کمتری می‌بیند، ولی به گفته وی، شدت انفجار به حدی بود که لباس‌های نظامی‌اش پاره پاره شده بودند و قمقمه آبی که در آن لحظه از آن آب می‌خورد، به هوا پرتاب می‌شود و چند تن از همرزمانش‌‌ همان جا به شهادت می‌رسند ـ که البته ایشان در بیمارستان قضیه شهادت دوستانش را متوجه ‌و به شدت متأثر شد ـ و بقیه افراد هم به هر شکل‌ به عقب برمی‌گردند که شهید محمود هم با این حالت، خودش را به خط خودی می‌رساند، ولی در آنجا به دلیل شدت جراحات و خونریزی، بیهوش می‌شود. 

خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...

در بیمارستان نخست انگشتان آسیب دیده‌اش را جراحی می‌کنند. در انگشتان دست راستش میله کار گذاشته بودند، ولی انگشت وسط دست راستش که از لحاظ ظاهر از همه سالم‌تر بود، پس از گذشت چند روز شروع به سیاه شدن نمود و دکتر تشخیص داد، باید هر چه زود‌تر قسمت سیاه شده انگشت قطع شود، و‌گرنه این مشکل پیشروی می‌کند، که نهایتا دو بند از این انگشتش را قطع کردند. 

پس از جراحت ایشان را به بیمارستان شماره ۲ تهران که تقریبا پشت فرودگاه مهرآباد و ابتدای جاده قدیم کرج بود، منتقل ‌و بستری ‌کردند.

در اوایل به دلیل شدت موج انفجار ‌‌از ناحیه پا و ‌دست‌ها تحرکی نداشت؛ بنابراین،‌ چند روزی ‌شبانه‌روز‌ افتخار همراهی با ایشان را در بیمارستان داشتم. 

برای برگشتن به جبهه بی‌تابی می‌کرد

شهید محمود پس از مدتی در بیمارستان، کم کم قوای جسمانی‌اش رو به بهبودی رفت و آرام آرام توانست راه برود و بعد هم از دست چپش استفاده می‌کرد و نهایتا انگشتان دست راستش را هم می‌توانست تا حدودی حرکت دهد. 

‌روزی دیدم که روی دست راستش به بررسی مشغول بود و داشت انگشتانش را تکان می‌داد. از او پرسیدم که مسأله چیست؟ با خوشحالی پاسخ داد: «در حال امتحان انگشت سبابه دست راستم بودم که دریافتم بعد از بهبودی می‌توانم دوباره تفنگ به دست گرفته و ماشه آن را به راحتی بچکانم». 

‌او بی‌صبرانه منتظر بهبودی بود تا دوباره به جبهه برگردد. 

از گناه می‌ترسید 

یک بار در بیمارستان از او پرسیدم ‌در موقع انفجار و بلافاصله بعد از آن چه حالی به او دست داده است؟ شهید محمود در جواب گفت، در آن لحظه همه گناهانم جلو چشمانم آمده بودند. 
جالب اینجاست که این گفته کسی است که در آن مقطع هفده ساله بود و دو سه سالی بود که به سن تکلیف رسیده بود و در این چند سال هم ایشان اهل مسجد و شرکت در وقایع دوران انقلاب و بعد هم که از اوایل جنگ در جبهه حضور داشت. 
 
این بار فرق می‌کند...! 
 
پیش از عملیات والفجر هشت در منطقه اروندکنار بودیم، یک روز از طرف لشکر ۷ ولی عصر (عج) فرم‌هایی آوردند تا افرادی که سابقة زیادی در جبهه داشتند پر کنند و به مکه مشرف شوند. یکی از این فرم‌ها را به «شهید محمود دوستانی» دادم، ولی هرچه اصرار کردم قبول نکرد‌. گفتم: مگر چه اشکال دارد این فرم را پر کنی؟ گفت: از کجا معلوم بعد از عملیات زنده باشم؟! گفتم: در این همه حمله‌ها شرکت کرده‌ای و سالم مانده‌ای، انشاء‌الله این بار هم سالم بر‌می‌گردی. محکم و استوار گفت: حرف آخرم را بگویم، این بار فرق می‌کند...! 

 خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...

خدایا امیدم به لطف توست

‌دفترچه خصوصی محمود رازهای سر به مهر زیادی دارد که باید کشف شوند. مرور این نوشته‌ها که او در خلوت خود آن‌ها را می‌نگاشت، درس آموزند. 

او در یکی از نوشته‌های خود آورده بود: 

بسمه تعالی

دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۶۳

باز هم خدا توفیقی عنایت کرد و لطف بی‌پایانش را نصیبم نمود تا باز هم به حساب و کتاب بپردازم، قبل از اینکه دچار حساب و کتاب آخرت شوم. ‌راستی چقدر نعمت بزرگی که انسان توفیق خلوت با خود و خدا را پیدا کند. 

‌خدایا تو را شکر از اینکه هر چند وقت یک بار، هنگامی که در مسائل مختلف غوطه‌ور شده‌ام و مشکلات از همه طرف فشار وارد می‌آورند و مرا از خود بی‌خود کرده‌اند، به یاد تو می‌افتم. خدایا همیشه تا وقتی که زنده‌ام دلم را به یاد خودت زنده بدار. آمین. 
باز مدتی غافل شده‌ام، لای این دفتر را باز نکرده‌ام که چیزی بنویسم، آخر خدایا خجالت می‌کشم زیر درگاهت قلم را روی کاغذ بگذارم و خواسته باشم کار‌هایم را روی کاغذ بیاورم در حالی که هیچ عمل صالحی انجام نداده‌ام که به آن امیدوار باشم و آن را بنویسم. 

مدتی است که از قافلهٔ شب زنده‌داران بی‌نصیب مانده‌ام و از برخاستن در دل شب و سر به سجده گذاشتن محروم شده‌ام، و این یک مسأله بسیار ناراحت کننده است. 
خدایا اما این امر را نیز متوجه هستم که تا انسان از جان و دل خواستار عملی نباشد نمی‌تواند آنرا بخوبی انجام دهد، اما چه کنم!! چشم امیدم به توست، توفیق را از تو خواهانم، مگر تا بحال بدون لطف تو زندگی کرده‌ام!
حاشا که هرگز اینچنین نیست و مباد، حال نیز خدایا امیدم به لطف توست، خدایا توفیق عبادت خالصانه و بی‌ریا را عطا بفرما، خدایا اعمال این حقیر را در راه رضای خودت قرار بده. 

گفت: شما بروید

یکی از روزهای عملیات والفجر ۸ جلوی درب سنگری نشسته بودم که یکی از نیرو‌ها از بالای خاکریز فریاد زد: عراقی‌ها آمدند، آمدند! جنب و جوشی در میان نیرو‌ها به وجود آمد و برخاستم و خشابم را پر کردم و به طرف خاکریز می‌رفتم که «محمود» فرمانده گروهان مالک فریاد زد: گلوله‌های آر‌پی‌جی را روی خاکریز پخش کنید و شلیک نکنید تا نزدیک شوند. سرم را از خاکریز بلند کردم. نزدیک صد‌ تانک جلو‌ ما صف کشیده بودند و به طرفمان حرکت می‌کردند و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. به ۲۰۰ متری ما که رسیدند، تیر‌باری شروع به نواختن کرد و نوک خاکریز ما را هدف گرفته بود. با این کار اجازه نمی‌داد تا رزمنده‌ای بلند شود و تانک شکار کند. کنار محمود نشسته بودم. به توصیه فرمانده آر‌پی‌جی گرفته بودم تا در فرصت مناسب استفاده کنم. 

خدایا! خجالت می‌کشم اعمالم را روی کاغذ بياورم ...

محمود با یک حرکت آن را از دستم گرفت و گفت: شما برایم گلوله سوار کن. من می‌زنم. با تمام شدن حرفش بلند شد و در یک چشم به هم زدن شلیک کرد و نشست. 

بدین ترتیب گلوله آماده می‌کردم و محمود شلیک می‌کرد. پس از چند شلیک به آرامی سر بلند کردم. شعله‌های آتش از دو تانک زبانه می‌کشید. تانکی به فاصله ۵۰- ۶۰ متری ما رسیده بود ولی حرکت نمی‌کرد. بناگاه دریچه تانک باز شد و خدمه آن بیرون پرید و کلاش به دست گرفت و شلیک می‌کرد؛ طولی نکشید که آن نگون‌بخت با نابودی تانک توسط محمود به دوزخ فرستاده شد. 

از سمت دیگر، نیروهای پیاده عراقی وارد خاکریز شده بودند که بسیجیان دلیر آن‌ها را از پای در‌آوردند. در ‌‌نهایت این حرکت دشمن نیز با درایت رزمندگان اسلام خنثی شد. فردای آن روز بچه‌های گردان کربلا خط را از ما (گردان بلال) تحویل گرفتند. محمود را دیدم که گوشه‌ای ایستاده و ما را ‌می‌نگرد. به طرفش رفتم و گفتم: چرا نمی‌آیی؟ گفت شما بروید بعداً به شما ملحق می‌شوم.‌ 

خاطرات محمود در کتاب «مردان دریایی» 

پس از عملیات والفجر ۸ که از منطقه برگشته بود، حال و هوای عجیبی داشت. دیگر آن محمود پر جنب و جوش سابق نبود. غم دوری از یاران شهیدش (به ویژه حمید کیانی) خیلی برایش سنگین بود. این حال و هوا در سه ساعت صحبتی که‌‌ همان روز‌ها ضبط شده کاملا مشخص است. 
یک روز بعد از نماز جماعت مسجد امام حسن عسکری. ع. (دزفول) سید عزیز آشنا گفت: می‌خواهیم از رشادت‌های بچه‌ها در عملیات والفجر۸ بگوییم. 

‌وقتی صحبت‌ها شروع شد، سرم را برگرداندم. دیدم خبری از محمود نیست. بعد از صحبت‌ها بیرون آمدم و دیدم دم در مسجد نشسته، مطمئن بودم محمود از مجلس بیرون رفته تا نکند نامی از او برده شود و او را مجبور به تعریف خاطراتش کنند. 

آقای هادی عارفیان هم که پیگیر شهید محمود برای ضبط اون خاطراتش بود، می‌گفت: خیلی تلاش کردم تا محمود را راضی کنم که صحبت کرده و عقده دل را باز کند و از والفجر۸ بگوید. محمود خیلی مقاومت می‌کرد، وقتی هم که راضی شد، شرط کرد که چند دقیقه کوتاه بیشتر نشود. قبول کردم. اما وقتی شروع کردیم آن حال عجیب و غم سنگین که در لابلای سخنانش موج می‌زد، محمود را از خود بی‌خود کرد و هیچ کدام از ما گذر زمان را ـ که نزدیک سه ‌ساعت بود ـ متوجه نشد. 

خاطراتی که شهید محمود در آن مصاحبه تعریف کرد، ‌سال ۱۳۸۷ در کتابی با نام «مردان دریایی» در نشر شاهد منتشر شد. 

بخش‌هایی از وصیت‌نامه شهید محمود دوستانی: 

مردم! والله قیامت بر حق است، معادی هست، حساب و کتابی هست. بکوشید تا این چند روز دنیا را در طاعت و بندگی خدا سپری کنید که انشاءالله در آن روز واویلا روسفید زیر درگاه خدا و پیامبرش بیرون بیاییم. 
برادران یادمان‌‌ همان راهمان هست که انشاءالله فراموش نشود.

وصيت نامة شهيد محمود دوستاني دزفولي

کتاب مردان دریایی(خاطره عمليات افتخارآفرين والفجر 8 به روايت سردار شهيد محمود دوستاني دزفولي )

نگارنده : fatehan1 در 1392/12/12 9:56:20
 
 
جمعه 8 خرداد 1394  5:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید خرازی قهرمان عملیات طریق القدس

او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبهه‌ای‌ها بود و وقتی به خط مقدم می‌رسید گویی جان دوباره‌ای می‌یافت؛ شاد می‌شد و چهره‌اش آثار این نشاط را نمایان می‌ساخت.
 



شهید حسین خرازی به سال 1336 ه.ش. در یكی از محله‌های مستضعف‌نشین شهر شهیدپرور اصفهان بنام كوی كلم، در خانواده‌ای آگاه، متقی و با ایمان فرزندی متولد شد كه او را حسین نامیدند. 
 


از همان آغاز، كودكی باهوش و مودب بود. در دوران كودكی به دلیل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم دینی، او نیز به این مجالس راه پیدا كرد. 

از آنجا كه والدین او برای تربیت فرزندان اهتمام زیادی داشتند، او را به دبستانی فرستادند كه معلمانش افرادی متعهد، پایبند و مراقب امور دینی و اخلاقی بچه‌ها بودند. 

علاوه بر آن، اكثر اوقات پس از خاتمه تكالیف مدرسه، به همراه پدر به مسجد محله – معروف به مسجد سید – می‌رفت و به خاطر صدای صاف و پرطنینی كه داشت، اذان‌گو و مكبر مسجد شد. 

حسین در زمان فراگیری دانش كلاسیك، لحظه‌ای از آموزش مسائل دینی غافل نبود. به تدریج نسبت به امور سیاسی آشنایی بیشتری پیدا كرد و در شرایط فساد و خفقان دوران طاغوت گرایش زیادی به مطالعه جزوه‌ها و كتب اسلامی نشان داد. 

در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی به سربازی اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران 
سربازی، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. طولی نكشید كه او را به همراه عده‌ای دیگر بالاجبار به عملیات سركوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند. 

حسین از این كار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهی و شعور بالای خود، نماز را در آن سفر تمام می‌خواند. وقتی دوستانش علت را سئوال كردند در جواب گفت: این سفر، سفر معصیت است و باید نماز را كامل خواند. 

در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها و سربازخانه‌ها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار كردند و به خیل عظیم امت اسلامی پیوستند. آنها در این مدت، دائماً در تكاپوی كار انقلاب و تشكل انقلابیون محل بودند. 

شهید حاج حسین خرازی از همان آغاز پیروزی انقلاب اسلامی، درگیر فعالیت در كمیته انقلاب اسلامی، مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان بود و لحظه‌ای آرام نداشت. 

به خاطر روحیه نظامی و استعدادی كه در این زمینه داشت، مسؤولیتهایی را در اصفهان پذیرفت و با شروع فعالیت ضدانقلابیون در گنبد، مإموریتی به آن خطه داشت. 

 


دشمن كه هر روز در فكر ایجاد توطئه‌ای علیه انقلاب اسلامی بود، غائله كردستان را آفرید و شهید حاج حسین خرازی در اوج درگیریها، زمانی كه به كردستان رفت، بعد از رشادتهایی كه در زمینه آزاد كردن شهر سنندج (همراه با شهید علی رضاییان فرمانده قرارگاه تاكتیكی حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهی گردان ضربت كه قوی ترین گردان آن زمان محسوب می‌شد، وارد عمل گردید و در آزادسازی شهرهای دیگر كردستان از قبیل دیواندره، سقز، بانه، مریوان و سردشت نقش مؤثری را ایفا نمود و با تدابیر نظامی، بیشترین ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد. 

شهید خرازی با شروع جنگ تحمیلی بنا به تقاضای همرزمان خود، پس از یك‌سال خدمت صادقانه در كردستان راهی خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولین خط دفاعی كه مقابل عراقیها در جاده آبادان-اهواز در منطقه دار خوین تشكیل شده بود (و بعداً در میان رزمندگان اسلام، به «خط شیر» معروف شد) منصوب گشت. 

خطی كه نه ماه در برابر مزدوران عراقی دفاع جانانه‌ای را انجام داد و دلاورانی قدرتمند را تربیت كرد. این در حالی بود كه رزمندگان از نظر تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی شدیداً در مضیقه بودند، اما اخلاص و روح ایمان بچه‌های رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختیها و مشكلات بر آنها نشد بلكه هر لحظه آماده شركت در عملیات و جانفشانی بودند. 

در عملیات شكست حصر آبادان، فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را كه عراقی ها با نصب آن دو پل بر روی رود كارون، آبادان را محاصره كرده بودند، به تصرف درآورد. 

 


شهید خرازی در آزاد سازی بستان بهترین مانور عملیاتی را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه های رملی و محاصره كردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عملیات پیروزمندانه طریق القدس بود كه تیپ امام حسین (ع) رسمیت یافت.  

در عملیات فتح المبین دشمن را در جاده عین خوش با همان تدبیر فرماندهی اش حدود 15 كیلومتر دور زد و یگان او در عملیات بیت المقدس جزو اولین لشكرهایی بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسید و در آزاد سازی خرمشهر نیز سهم بسزایی داشت. 

از آن پس در عملیات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر 4 و خیبر در سمت فرماندهی لشكر امام حسین(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشكر، رشادتهای بسیاری از خود نشان داد. 

 


در عملیات خیبر كه توام با صدمات و مشقات زیادی بود دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگ‌افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقب‌نشینی و ترك موضع خود نشد، تا اینكه در این عملیات یك دست او در اثر اصابت تركش قطع گردید و پیكر زخم خورده او به عقب فرستاده شد. 

از بیمارستان یزد همانجایی كه بستری بود به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت: من مجروح شده‌ام و دستم خراش جزئی برداشته، لازم نیست زحمت بكشید و به یزد بیایید، چون مسئله چندان مهمی نیست همین روزها كه مرخص شدم خودم به دیدارتان می‌آیم. 

 


در عملیات والفجر 8 لشكر امام حسین(ع) تحت فرماندهی او به عنوان یكی از بهترین یگانهای عمل كننده، لشكر گارد جمهوری عراق را به تسلیم واداشت و پیروزیهای چشمگیری را در منطقه فاو و كارخانه نمك كه جزو پیچیده‌ترین مناطق جنگی بود، به دست آورد. 

در عملیات كربلای 5 در جلسه‌ای با حضور فرماندهان گردانهاو یگانها از آنان بیعت گرفت كه تا پای جان ایستادگی كنند و گفت: هركس عاشق شهادت نیست از همین حالا در عملیات شركت نكند، زیرا كه این یكی از آن عملیات های عاشقانه است و از حساب‌های عادی خارج است. 

لشكر او در این عملیات توانست با عبور از خاكریزهای هلالی كه در پشت نهر جاسم از كنار اروندرود تا جنوب كانال ماهی ادامه داشت شكست سختی به عراقیها وارد آورد. 

عبور از این نهر بدان جهت برای رزمند گان مهم بود كه علاوه بر تثبیت مواضع فتح شده، عامل سقوط یكی از دژهای شرق بصره بود كه در كنار هم قرار داشتند. 

هدایت نیروهای خط شكن در میان آتش و بی‌اعتنایی او به تركشها و تیرهای مستقیم دشمن و ایثار و از خودگذشتگی او، راه را برای پیشروی هموار كرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهی در آن صبح فتح و پیروزی، حاج حسین با خضوع و خشوع به نماز ایستاد. 

 


شهید خرازی با قرآن و مفاهیم آن مانوس بود و قرآن را با صدای بسیار خوبی قرائت می‌كرد. 
روزهای عاشورا با پای برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشكر امام حسین(ع) در بیابانهای خوزستان به سینه‌زنی و عزاداری می‌پرداخت و مقید بود كه شخصاً در این روز زیارت عاشورا بخواند. 

او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت كم‌نظیری داشت. با همه مشكلات و سختیها، در طول سالیان جنگ و جهاد از خود ضعفی نشان نداد. قاطعیت و صلابتش برای همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهی خاصی برخوردار بود. 

حساسیت فوق‌العاده‌ای نسبت به مصرف بیت‌المال داشت، همیشه نیروها را به پرهیز از اسراف سفارش می‌كرد و می‌گفت: وسایل و امكاناتی را كه مردم مستضعف دراین دوران سخت زندگی جنگی تهیه می‌كنند و به جبهه می‌فرستند بیهوده هدر ندهید، آنچه می‌گفت عامل بود، به همین جهت گفتارش به دل می‌نشست. 

حاج حسین معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و از اهتمام به آموزش نظامی برادران و تربیت كادرهای كارآمد غافل نبود. 

نیمه‌های شب اغلب از آسایشگاهها و محلهای استقرار نیروی لشكر سركشی نموده و حتی نحوه خوابیدن آنها را كنترل می‌كرد. گاه، اگر پتوی كسی كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روی او می‌كشید. 

او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدی رسیدگی می‌كرد. 


 

شهید خرازی یك عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترك نمی‌شد. 

او معتقد بود: هرچه می‌كشین و هرچه كه به سرمان می‌آید از نافرمانی خداست و همه، ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد. 

دقت فوق‌العاده‌ای در اجرای دستورات الهی داشت و این اعتقاد را بارها به زبان می‌آورد كه: سهل‌انگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزیها دارد. 

دائماً به فرماندهان رده‌های تابعه سفارش می‌كرد كه در امور مذهبی برادران دقت كنند. 

 


همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و در مقابل بسیجی‌ها، خاكی و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگی و بی‌پیرایگی از ویژگیهای او بود. 

نحوه شهادت شهید خرازی 

او با آنكه یك دست بیشتر نداشت ولی با جنب و جوش و تلاش فوق‌العاده‌اش هیچ‌گاه احساس كمبود نمی‌كرد و برای تأمین و تدارك نیروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراوانی می‌نمود. 

در بسیاری از عملیاتها حاج حسین مجروح شد. اما برای جلوگیری از تضعیف روحیه همرزمانش حاضر نمی‌شد به پشت جبهه انتقال یابد. 

در عملیات كربلای 5 ، زمانی مه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پییگیر جدی این كار شد، كه در همان حال خمپاره ای در نزدیكی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملكوت اعلی پرواز كرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید. 

 


سردار دلاوری كه همواره در عملیات ها پیشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسایی می رفت. 
در هر شرایطی تصمیمش برای خدا و در جهت رضای حق بود. 

او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبهه‌ای‌ها بود و وقتی به خط مقدم می‌رسید گویی جان دوباره‌ای می‌یافت؛ شاد می‌شد و چهره‌اش آثار این نشاط را نمایان می‌ساخت. 

شهید خرازی پرورش یافته مكتب حسین(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ایستادگی بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شیفته‌اش آنچنان از زلال مكتب حیا‌ت‌بخش اسلام و زمزمه خلوص، سیراب شده بود كه كمترین شائبه سیاست‌بازی و جاه‌طلبی به دورترین زاویه ذهنش راه نمی‌یافت. 

این شهید سرافراز اسلام با علو طبع و همت والایی كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگرایید و شكوفه‌های سفید نهال وجودش را آفت نفس، تیره نگردانید. در لباس سبز سپاه و میقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرین تسلیم نمود. 

 


رهبر معظم انقلاب و فرمانده كل قوا در مورد این شهید بزرگوار می‌فرمایند: 

او سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود كه با ذخیره‌ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه‌روزی برای خدا و نبرد بی‌امان با دشمنان اسلام، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آستان رحمت الهی فرود آمد و به لقاءالله پیوست. 

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/12 8:40:6
 
 
جمعه 8 خرداد 1394  5:27 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

درخواست رزمنده نوجوانی که در باتلاق مانده بود

بسیجی ۱۶ ـ ۱۵ ساله‌ای را دیدم در منطقه باتلاقی نشسته بود و تکان نمی‌خورد؛ ابتدا فکر کردم پای او در باتلاق گیر کرده لذا کمک کردم تا از باتلاق بیرون بیاید.


سردار محمدرضا یزدی جانشین گردان عمار لشکر 27 محمد رسول الله(ص) در عملیات «خیبر» بود که اکنون مسئولیت معاونت حقوقی و امور مجلس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر عهده دارد. در ادامه روایت وی را از عملیات خیبر می‌خوانیم.


بعد از عملیات «والفجر 4» که در غرب کشور انجام دادیم و منطقه شیلر و ارتفاعات غرب کشور آزاد شد، عملیات «خیبر» به عنوان نخستین عملیات آبی ـ خاکی بود که در شرایط بسیار سخت در منطقه جنوب اجرا کردیم. در این عملیات رزمنده‌ها باید شب‌های بسیار سرد خوزستان و شرایط کمبود تجهیزات و غذا و سایر مسائل را تحمل می‌کردند. از طرفی دشمن آب را در منطقه رها کرده بود تا نتوانیم از منطقه عبور کنیم. عمق این آب‌ها در مساحتی به 2 ـ 3 متر می‌رسد و در بخش‌‌های دیگری کم عمق بود و به دلیل پوشش خاک رس در منطقه، تبدیل به باتلاق شده بود.

با توجه به شرایط باتلاقی، امکان عبور از این منطقه محدود بود و زمانی که رزمنده‌ها می‌خواستند از باتلاق عبور کنند، پاهایشان در آن فرو می‌رفت.

محور عملیاتی گردان عمار لشکر 27 منطقه طلائیه بود؛ در واقع کنار دژ طلائیه دشمن آب رها کرده بود؛ موانع زیادی از جمله مین و سیم خاردار روی دژ وجود داشت؛ برای رسیدن به دشمن، از روی دژ نمی‌توانستیم عبور کنیم و ناگزیر بودیم که از کنار دژ عبور کنیم.

دژی هم که می‌گویم، شامل خاکریزی به ارتفاع 4 متر بود و عرض آن در بعضی جاها 2 متر و در جاهایی به 7 متر می‌رسید؛ کنار دژ آب بود؛ وقتی می‌خواستیم از کنار دژ عبور کنیم، پاهای بچه‌ها در باتلاق فرو می‌رفت و بیرون نمی‌آمد، لذا خیلی از بچه‌ها پوتین‌ها را از پاهایشان در می‌آوردند و پابرهنه به راه می‌افتادیم؛ بعضی از بچه‌ها چکمه داشتند، این چکمه‌ها از پای بچه‌ها درمی‌آمد؛ چسبندگی گل‌ها به قدری زیاد بود که خیلی از رزمنده‌های کم سن و سال که جثه کوچکی هم داشتند، تا زانو در باتلاق می‌ماندند و این قدرت را نداشتند که پاهایشان را از باتلاق بیرون بکشند.

شرایط گذر از باتلاق طوری بود که اگر کسی مجروح می‌شد، به زمین می‌افتاد و ناخودآگاه درون باتلاق فرو می‌رفت و بعد از 4 ـ 5 دقیقه این مجروح در زیر گل و لای مدفون می‌شد، به شهادت می‌رسید و پیکر مطهرش همانجا می‌ماند.

به یاد دارم بسیجی 15 ـ 16 ساله‌ای را دیدم که کنار دژ و در منطقه باتلاقی نشسته بود و تکان نمی‌خورد؛ در ابتدا فکر کردم که پای او در باتلاق گیر کرده؛ به او کمک کردم تا از باتلاق بیرون بیاید؛ بعد از گفت: «برادر بزرگترم شهید شده الان زیر گل‌ها رفته و مدفون شده نمی‌دانم چه کار کنم». بچه‌ها سعی کردند پیکر آن شهید را بیرون بیاورند. پیکر مطهر شهدای زیادی درون این گل‌ها مدفون شده بود.

برای رسیدن به دشمن این موانع را پشت سر گذاشتیم؛ یکی از مسائل دیگر هم که با آن مواجه بودیم، این بود که عقب بردن مجروحان به دلیل این موانع، دشوار بود؛ بعد از استفاده گسترده سلاح‌های شیمیایی توسط دشمن، شرایط جسمی رزمنده‌هایی که مصدوم شیمیایی شدند، سخت بود.

رساندن آب و غذا هم به رزمنده‌ها دشوار بود؛ در واقع بخشی از خوراکی ما همان بود که شب عملیات به همراه خود داشتیم و بخش دیگر نیز خوراکی‌هایی بود که از دشمن غنیمت گرفته بودیم. با تمام این احوال رزمنده‌ها با توکل به خدا توانستند جزایر مجنون را حفظ کنند. البته بهای سنگینی پرداخت کردیم و آن هم خون مطهر شهدای‌مان از جمله شهید همت فرمانده لشکر 27 بود.

نکته قابل توجه این است که رزمنده‌ها و فرماندهان با تمام خستگی‌های جسمی که داشتند، میدان را خالی نمی‌گذاشتند؛ در این رابطه می‌توان به شهید همت اشاره کرد که او در روزهای آخر قبل از شهادتش به دلیل فشار بالای کار دچار ضعف شده بود؛ به او سرم وصل کرده بودند.فارس

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/11 10:53:8
 
 
جمعه 8 خرداد 1394  5:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عکسی دیده نشده از شهید حسین خرازی

 
عکسی دیده نشده از شهید حسین خرازی
  شهید حسین خرازی، فرمانده لشگر۱۴ امام حسین(ع) از نخستین روزهای آغاز جنگ تحمیلی تا زمان شهادتش در سال ۱۳۶۵، در خطوط مقدم نبرد حاضر بود و رزمندگان اصفهانی، خاطرات بسیاری از حماسه سازی‌های او در سینه دارند.

 

هشتم اسفند ماه، مصادف است با 27 امین سالروز شهادت حاج حسین خرازی، فرمانده لشگر14 امام حسین(ع). این فرمانده دلاور، از نخستین روزهای آغاز جنگ تحمیلی تا زمان شهادتش در سال 1365، در خطوط مقدم نبرد حاضر بود و رزمندگان اصفهانی، خاطرات بسیاری از حماسه سازی های او در سینه دارند.

 

 

عکسی که می بینید، حاج حسین خرازی را در سفری سیاحتی به شهرستان "کوهرنگ" نشان می دهد و این شهید بزرگوار لباس سنتی مردم این شهرستان را به تن کرده اند.


جهان نیوز


نگارنده : fatehan1 در 1392/12/10 10:24:52

 

 
 
جمعه 8 خرداد 1394  5:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها