0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای اقدام شهید «نخبه زعیم» که منجر به خلق پیروزی کربلای ۵ شد

ماجرای اقدام شهید «نخبه زعیم» که منجر به خلق پیروزی کربلای ۵ شد
دبیر یادواره شهدای کربلای ۵ گفت: قانع کردن رزمندگان برای ماندن در جبهه جهت انجام عملیات سخت بود. یادم هست شهید «سعید نخبه زعیم» که یک روحانی بود دست به اقدام خاصی زد. او در این فرصت به شهر رفته و کفنی تهیه کرده بود.

 


روز 24 دی ماه 92 نشست خبری یادواره شهدای کربلای 5 لشکر 10 سید‌الشهداء برگزار شد. محمد اسدی دبیر یادواره شهدای کربلای 5 در این نشست خبری با اشاره به عملیات کربلای 5 و سختی‌های مربوط به آن گفت: 60 یا 70 روز قبل از عملیات کربلای 4 رزمندگان خود را برای آن آماده می‌کردند و در این مدت کسی خانواده‌اش را ندیده بود به همین دلیل با شکست این عملیات اکثر رزمندگان درخواست مرخصی کردند. رسم عملیات‌ها بر این بود که بعد از هر عملیات نیروهای عراقی نیز به مرخصی می‌رفتند. لذا فرماندهان به خاطر این وضعیت و جبران شکستی که در کربلای 4 متحمل شده بودیم تصمیم گرفتند از غفلت عراق استفاده کرده و عملیات کربلای 5 را انجام دهند به همین دلیل با نیروها صحبت شد که بمانند تا عملیات پیش رو را تامین کنند.

وی افزود: قانع کردن این رزمندگان برای ماندن در جبهه سخت بود. فرمانده لشکر در آن زمان سردار فضلی بود که گفته بود باید با رزمندگان برای این عملیات صحبت بیشتری صورت بگیرد. یادم هست شهید "سعید نخبه زعیم" که یک روحانی بود دست به اقدام خاصی زد. او در این فرصت به شهر رفته و کفنی تهیه کرده بود. روز بعد کفن به تن کرده،‌ پوتین‌هایش را پر از خاک کرده بود و به گردنش انداخته بود و هر کس که دلیل کارش را می‌پرسید می‌گفت فرمانده می‌گوید بمانید اما شما می‌خواهید بروید در حالیکه اینجا کربلاست و ما باید آماده لبیک به فرمان رهبر باشیم. همان طور که شهدای کربلا در لبیک به امامشان شهید شدند. این کار تاثیرگذار شهید نخبه زعیم به بخش‌های دیگر و نیروهای دیگر لشکر 10 سیدالشهداء نیز منتقل شد و آگاهی لازم را به دیگران داد. حال و هوای لشکر عوض شد و همه چندی بعد حسین حسین گویان و سینه‌زنان به سمت زمین صبحگاه رفتیم. سردار فضلی در آن مقطع هنوز به فرماندهان بالا دست اعلام آمادگی نکرده بود در آن زمان نزدیک 7 یا 8 هزار نفر پای طوماری را مبنی بر همکاری در عملیات بعد امضا کردند و عنوان کردند که ما پای حرف فرمانده لشکر ایستاده‌ایم.

اسدی با اشاره به اینکه برای سردار فضلی قابل باور نبود که این نیروها به این سرعت آماده شرکت در عملیات شده‌اند گفت: برای همه عجیب بود که کسانی که تا روز قبل متقاضی مرخصی بودند نظرشان عوض شده و آماده شده‌اند. همانجا فرمانده لشکر به فرماندهان بالای خودش اعلام آمادگی کرد و به این ترتیب دژ شلمچه که توسط نیروهای غربی برای عراق ساخته شده بود همان دژ بتونی شکست‌ناپذیری که سازنده تضمین کرده بود که شکسته نمی‌شود به کمک حزب‌الله و دعای مردم شکسته شد و اولین نفری که از گردان حضرت زینب(س) به آنجا رسید و پرچم را بالای آن برد همان شهید روحانی نخبه‌زعیم بود. کسی که توانست با روحیه دادن به رزمندگان عملیات کربلای 5 را خلق کنیم. ما توسط این عملیات توانستیم وارد خاک عراق شده و از دل کربلای 5 اهمیت ایران به رخ دنیا بکشیم و به این ترتیب قطعنامه 598 طبق خواسته‌هایی که مدنظرمان بود نوشته شد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/25 9:26:15
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:08 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خیال باطل آقای وزیر!

چند روز قبل از عملیات، «عدنان خیرالله» در جواب سوالی با این مضمون که آیا امکان انجام عملیاتی از سوی ایران وجود دارد، جواب داده بود: «امکان همه چیز هست، ولی ایرانیان باید تا دو - سه ماه دیگر، مجروحان خود را مداوا کنند.»



این روزها مقارن است با آغاز عملیات پیروز مندانه کربلای5. این حمله اگر چه خسارات و شهیدان فراوانی را به همراه داشت اما رزمندگان اسلام و فرزندان حضرت روح‌الله توانستند در یک نبرد سخت و نفسگیر موفقیت بزرگی به دست آورند و دنیا را خیره شجاعت خود کنند. دشمن اصلا تصور نمی‌کرد درست چند روز بعد از عملیات کربلای 4 نیروهای ایرانی بتوانند دست به چنین عملیات وسیعی بزنند و موفق هم بشوند اما دست غیب الهی تقدیر دیگری را رقم زده بود. مطلب پیش رو برشی است از کتاب «به دنبال آن گمشده» که روایتی خواندنی دارد از این عملیات ظفرمند:

                                                                                           ***

بعد از چند روز استراحت، به اردوگاه شهید «دست بالا» رفتیم، تا برای انجام عملیات بعدی آماده بشویم. حال و هوای بین دو عملیات کربلای 4 و 5، خیلی عجیب و روحانی بود! دیگر احتیاجی به روضه و مرثیه نداشتیم. می‌شد کربلا را احساس کرد. نمازها انسان را تا عرض اعلا پرواز می‌دادند و راز و نیازها، او را از خود می‌بردند. یاد شهدا و اجساد مطهر به جای مانده آنها، همه را بی‌قرارتر می‌کرد. هر شب، مجلس عزاداری و سینه زنی برپا بود.

منطقه عملیاتی ما، همان منطقه عملیاتی کربلای 4 بود. بچه‌‌ها مصمم و آماده، در انتظار به سر می‌بردند و امید داشتند که در این عملیات، اجساد شهدا را بیابند. آموزش و مانور که با موفقیت کامل به پایان رسید، از اردوگاه آموزشی، به اردوگاه معاد و از آنجا به منطقه عملیاتی رفتیم.

هوا هنوز روشن بود. در سنگرهایی که از قبل روی خاکریزها کنده شده بود، مستقر شدیم. هنگام شروع عملیات، حدود ساعت دو بعد از نیمه شب، بعد از پدید آمدن نور ماه تعیین شده بود. کامیون‌هایی که نیروها را پیاده کرده بودند، داشتند برمی‌گشتند. با وجود تردد زیاد، انگار دشمن کور شده بود.

عراقی‌ها اصلا فکر نمی‌کردند که تنها پس از بیست روز، ما بتوانیم عملیات دیگری را تدارک ببینیم. چند روز قبل، «عدنان خیرالله» در جواب سوالی با این مضمون که آیا امکان انجام عملیاتی از سوی ایران وجود دارد، جواب داده بود: «امکان همه چیز هست، ولی ایرانیان باید تا دو-سه ماه دیگر، مجروحان خود را مداوا کنند.»

غفلت دشمن، موقعیت جوی منطقه و مددهای غیبی، انجام یک عملیات غافلگیر کننده را عملی می‌کرد. روشنایی و نور ماه برای ما مسئله مهمی بود: چرا که دشمن با استفاده از نور ماه، به راحتی می‌توانست هر حرکتی را ببیند. از این رو مجبور بودیم بعد از نیمه شب-که نور ماه ناپدید می‌شد، کار کنیم. مانند عملیات کربلای 4 ابتدا باید با قایق، حدود پنج، شش کیلومتر راه را طی می‌کردیم.

ساعت ده شب بود. هر سه گروهان، پشت خاکریز، آماده سوار شدن بر قایق‌ها بودیم. هوای سرد و زمین گلی، بچه‌ها را به خاکریز چسبانده بود. فرصتی پیش آمد بود برای اندکی استراحت! مسئولان در تکاپو و تلاش بودند. یک جیپ فرماندهی، مجهز به بیسیم، با دو مسئول محور، در چند قدمی ما ایستاده بود که گاه‌گاه برای کسب خبر نزد آنها می‌رفتم و برمی‌گشتم.

غواصان به آب زده بودند. نفس‌ها در سینه‌ها حبس شده بود. در دل تاریک و سکوت سرد شب، جز ذکر و دعا، گرمابخشی یافت نمی‌شد. ناگهان آتش سنگین و پرحجم عراق باریدن گرفت. تیربارها، خمپاره‌‌اندازه‌ها و سلاح‌های سنگین، یکباره با هم غریدند. فهمیدیم که عملیات لو رفته است؛ ‌ولی دیر شده بود. یک گلوله 120 به جیپ فرماندهی اصابت کرد و آن را به آتش کشید. خودم را به جیپ رساندم. جز چند جسد، در میان شعله‌‌های آتش، چیزی نبود. شهادت دو مسئول محور در لحظه‌های اول عملیات، برای لشکر خیلی سنگین بود. نگران بودم. یکی از بچه‌ها را دیدم. گفت: «چند دقیقه پیش، برادر هاشم اعتمادی-مسئول محور- و یکی دیگر با موتور به سنگر فرماندهی رفته‌اند. خبر امیدوارکننده‌ای بود.

بعثی‌ها متوجه غواصان شده بودند و با وحشت و اضطراب آتش می‌ریختند. غواصان زیر نور ماه کاملا دیده می‌شدند. همه در تیررس دشمن بودند؛ ولی چیزی مانع حرکت آنها نمی‌شد. محمد کدخدا، «امان‌الله عباسی» و چند نفر دیگر، از همان جا راهی کربلا شدند. قسمت کمی از خط دشمن شکسته شد. دیگر ما باید وارد عمل می‌شدیم.

ساعت دوازده و نیم شب بود. دستور حرکت صادر شد. بی هیچ سرپناه و زیر آتش مستقیم دشمن، باید یک ساعت و نیم دیگر، حرکت می‌کردیم. قایق‌ها راه افتادند. قایق ما بین قایق‌های گروهان‌های اول و دوم بود. عمق کم آب، حرکت قایق‌ها را کند می‌کرد. اگر سکاندار قدری بر سرعت می‌افزود، قایق از حرکت می‌ایستاد. سکاندار فکر می‌کرد موتور خراب شده است. حتی چند بار خواست به خاطر خراب بودن موتور، به عقب برگردیم. می‌دانستم قایق چرا حرکت نمی‌کند. به سکاندار گفتم: «هول نشو! یواش یواش برو، زیاد هم گاز نده.»

زوزه تیربارها و انفجار گلوله‌های خمپاره، لحظه‌ای قطع نمی‌شد. انگار لحظات اصلا نمی‌گذاشتند؛ اما در آن حال بهتر می‌شد سیم‌ها را وصل کرد. کمی که جلوتر رفتیم. همه قایق‌های جلویی ایستادند. فرمانده آنها را خواستم و علت توقف را پرسیدم. گفت: «سکاندارها راه را گم کرده‌اند.»

گفتم: «پشت سر ما حرکت کنید.»

بعد ستون‌‌های انتقال برق را-که تا نزدیکی خط دشمن می‌بایست از کنار آنها حرکت می‌کردیم-به او نشان دادم.

قایق ما اولین قایقی بود که به خط دشمن نزدیک شد و پیکرهای بی‌جان و نیمه‌جان غواصان، اولین منظره‌ای بود که به چشم می‌آمد. غواصان مجروح با آنکه خود نیاز به کمک داشتند، سعی می‌کردند قایق‌های ما را از بین سیم‌های خاردار و مواضع دیگر عبور دهند و آنها را هدایت کنند و در آن حال تأکید داشتند که ما خود را به کمک برادران درگیر با دشمن برسانیم. بیشتر برادران غواص، به خصوص فرماندهان آنها، به شهادت رسیده بودند و تنها گروه اندکی، با یاری خدا توانسته بودند خط دشمن را بشکنند. دشمن هم، همه امکانات خود را برای ترمیم خط، بسیج کرده بود.

مأموریت ما پاکسازی خط دوم دشمن بود؛ ولی باید از خط اول شروع می کردیم. در زیر آتش پرحجم دشمن، از لابه‌لای سیم‌های خاردار و تله‌های مین گذشتیم و به خط دشمن رسیدیم. در قسمتی که خط شکسته بود، آتش سنگین‌تر بود. وارد کانال شدیم. با بیسیم از ما خواستند که یک گروهان را به قسمت راست بفرستیم.

لشکری که در سمت راست ما مأموریت شکستن خط دشمن را داشت، نتوانسته بود به خط برسد. یکی از ما جهت پاکسازی و تأمین جناح راست، باید کار انجام می‌داد و در این مورد، گروهان شهید فرمانی، به فرماندهی شهید ناصر ورامینی بود. مسئولان گروهان و فرماندهان در قرارگاه بودند. وقتی از جریان مطلع شدم، «جعفر قشقایی» از گروهانها- را خواستم و با صدای بلند به بچه‌‌ها گفتم جعفر قشقایی فرمانده شماست. همراه او بروید.»

از همان اول، نبرد تن به تن شروع شد. سریعتر خود را به خط دوم می‌رساندیم و چهار راهی را که با چند گردان فتح نشده بود، تصرف می‌کردیم. هنوز جلو نرفته بودیم که پیک گروهان شهید نوری، خود را رساند و به سختی خبر مجروح شدن فرمانده گروهان را آورد. گفتم: خبر پخش نشود، از فرمانده مواظبت کند و اگر توانست او را به عقب ببرد.

به راهمان ادامه دادیم. به قسمتی رسیدیم که حدود صد متر، به صورت جاده‌ای در آب بود یک غواص آنجا ایستاده بود. چشمش که به ما افتاد، مرا صدا کرد و گفت: «چند نفر عراقی در کانال هستند. ممکن است بچه‌ها یا کانال را از وسط قطع کنند.»

اصرار داشت که چند نفر را بفرستم عراقی ها بکشند یا اسیر کنند. موافقت نکردم. عراقی‌ها در حال عملیات نمی‌توانستند کاری کنند. باید آنها را به حال خودشان می‌‌گذاشتیم. به غواص گفتم همان جا بماند و مواظب عراقی‌ها باشد. بعد، از آنجا دور شدیم.

به سه راهی خط دوم که رسیدیم، یکی از دسته‌ها را برای تأمین به جلو فرستادیم و بقیه مشغول پاکسازی خط شدند؛ اما رسیدن به خط دوم همان و شروع به جنگ تن به تن همان! بعد از یک ساعت،‌ فرمانده دسته اول با بیسیم خبر داد که چهار راه را تصرف کردند. سنگر تیرباری که در کربلای 4 هیچ گاه خاموش نشد و تعداد زیادی از بچه‌ها را به شهادت رساند، با یک نارنجک و آرپی‌جی خفه شد.

چند دقیقه بعد از تصرف چهار راه، فرمانده دسته اول، نزدیک شدن نیروهای زیادی را به اطلاع ما رساند. چهار راه، نقطه الحاق لشکر ما با لشکر دیگری بود. فرمانده دسته ابتدا فکر کرده بود آنها نیروهای لشکری است که به ما ملحق می‌شود. از فرماندهان بالاتر سوال کردم که آیا لشکر سمت راست ما توانسته جلو بیاید؟ جواب آنها منفی بود. فهمیدم آنها عراقی هستند؛ اما فرمانده دسته ما وقتی متوجه قضیه شد که آنها به نزدیکی محل استقرار نیروهای ما رسیده بودند.

چیزی نگذشت که سر و صدای سلاح‌‌های سبک هم بلند شد و طولی نکشید که نیروهای عراقی عقب کشیدند و اولین پاتک آنها شکست خورد. چند لحظه بعد، گردان امام حسین (ع) از لشکر ما سر رسید و به طرف راست چهار راه رفت. سمت چپ هم یکی از لشکرها-که نتوانسته بود خط دشمن را بشکند- از طریق خط ما وارد شد و خط دوم به تصرف رزمندگان ما درآمد.

هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد. یکی از مسئولان محورها نزد ما آمد. او را می‌شناختم، پرسیدم که مأموریت شما کجاست؟ کالک عملیاتی منطقه را نشان داد. من که منطقه را به خوبی می‌شناختم، محل مأموریت آنها را روی نقشه نشان دادم و یکی از بچه‌ها را همراهشان فرستادم تا بهتر وارد محل خود را پیدا کنند.

بچه‌ها مشغول ساخت و پرداخت سنگرها شدند. هر لحظه امکان داشت عراقی‌ها پاتک کنند. بچه‌های تعاون در حال تخلیه مجروحان و شهدا بودند. حاج مجید سپاسی هم در کنار بچه‌ها از منطقه پدافند می‌کرد. بعثی‌ها با پانزده تانک فشار زیادی می‌آوردند که چهار راه را پس بگیرند. نیروها نیاز به مهمات و گلوله آرپی‌جی داشتند. با چند نفر از بچه‌‌ها و هاشم اعتمادی، تعدادی گلوله آرپی‌جی به جلو رساندیم.

چهارراه برای عراق خیلی اهمیت داشت و اگر آن را پس می‌‌گرفت، عملیات کربلای 5 ناکام مانده بود. پاتک عراق، با آتشی پرحجم در اطراف چهارراه شروع شد. تعداد ما خیلی بود. مهمات هم داشت تمام می‌شد، تانک‌های دشمن لحظه به لحظه نزدیکتر می‌شدند. تنها گاهی گلوله‌های آرپی‌جی تانک‌ها را زمین‌گیر می‌کردند. چند نفر از بچه‌ها در حال جمع کردن مهمات از سنگرهای عراقی‌ها بودند. چند بار هم از پشت خط درخواست مهمات کردیم که هر بار چند گلوله آرپی‌جی رسید.

از طرف فرماندهی لشکر، به حاج مجید سپاسی و هاشم اعتمادی مأموریت جدیدی داده شد. فرمانده گردان امام حسین(ع) با ما بود. در کنار ما و داخل کانال، چند نفر از بچه‌ها مجروح افتاده بودند.

«محمد مرآت»-معاون گروهان-که دانشجوی سال آخر ادبیات انگلیسی بود، در میان مجرحان دیده می‌شد. به سختی مجروح شده بود. او را روی برانکار گذاشتیم و منتظر ماندیم تا او را به عقب ببرند. نمی‌توانستیم از بچه‌های رزمنده برای بردن مجروحان استفاده ببرند. فشار دشمن هر لحظه در حال افزایش بود و نیروهای ما در حال کاهش بودند. باز هم از عقبه درخواست گلوله آر‌پی‌جی کردیم. هر چه می‌گذشت، حجم آتش دشمن سنگین‌تر می‌شد. دود ناشی از انفجارات پی‌در‌پی، همه جا را پر کرده بود؛ با این حال، حتی یک گلوله درون کانال منفجر نشده بود.

سنگرهای دشمن که به تصرف نیروهای ما درآمده بود، یکی پی از دیگری منهدم می‌شد. یکی از بچه‌ها پرسید: «مهمات ما تمام شده، باید چه کار کنیم؟»

گفتم: آماده باشید تا با نارنجک‌ها سراغ تانک‌ها برویم.»

عراقی‌ها توانسته بودند در سمت راست چهارراه، جای پایی برای پیشروی در اول خط دوم باز کنند. فرمانده گردان امام حسین(ع) همراه با چند نفر دیگر، خود را به طرف سمت راست چهارراه کشیدند. به آنها گفتم که به محض رسیدن مهمات، خودم قدری برایشان می‌برم. جعفر عباسی-معاون گردان-با کمک چند نفر دیگر، تعدادی گلوله آر‌پی‌جی برایمان آوردند.گلوله‌ها که رسید، بچه‌ها جان دوباره گرفتند. چند لحظه بعد، یک تانک به هوا رفت و یکی دیگر از آنها از کار افتاد. فشاری که از دو طرف به نیروهای عراقی وارد آمد و مقاومت بچه‌ها باعث فرار بعثی‌ها شد. نیروهای پیاده عراق، پشت به، ما برای حفظ جانشان می‌دویدند. خیلی از آنها هم-به مقصد نرسیده- راهی آن دنیا می‌شدند.

با چند نفر از بچه‌‌ها به آن طرف چهار راه رفتیم. اجساد شهدا روی زمین افتاده بود. عراقی‌ها هنوز در حال فرار بودند. بالای خاکریز و درون کانال، منتظر زمان مناسب برای حمله به عراقی‌ها شدیم، جعفر قشقایی کنارم ایستاده بود. یکدفعه مرا صدا زد و گفت: «ببین؛ از آن گوشه، تعدادی عراقی دارند فرار می‌کنند.»

هنوز جمله‌اش را کامل نگفته بود که نقش بر زمین شد. کانال را خون گرفت. دیگر هیچ نگفت و آرام آرام پر کشید. تیر قناصه توی سرش گل کرده بود. آنقدر این حادثه سریع اتفاق افتاد که برادر دیگری کنار جعفر ایستاده بود، با تعجب از من پرسید: «جعفر کجا رفت؟»

جعفر را نشانش دادم و گفتم: «اینجاست.»

و او مبهوت فقط نگاه می‌کرد.

خسته و پایدار

به بچه‌ها گفتم: «با احتیاط و سرعت، خودتان را به مقر عراقی‌ها برسانید.»

بعد با عقبه تماس گرفتم و از آنها خواستم برای بردن مجروحان و شهدا، نیرو بفرستند و تأکید کردم که محمد مرآت را هم ببرند. آنها فکر می‌کردند مرآت شهید شده است.

راهی مقر تسخیر شده دشمن شدیم. در راه، اجساد زیادی از مزدوران، روی زمین ریخته شده بود. به مقر اصلی-مقر فرماندهی تیپ- رسیدیم. تعداد زیادی از اسرای عراقی آنجا بودند. چند نفر از فرماندهان عالیرتبه ارتش بعث هم در آن مقر، راهی جهنم شده بودند. اطراف آن محل را یک کانال پر از آب و سیم‌های خاردار پوشانده بود. فقط از یک راه می‌شد وارد آن مقر شد که آن هم دور تا دورش را خاکریز بلندی ساخته بودند و روی آنها سنگرهای نگهبانی و تیربار قرار داشت. تعداد زیادی سلاح و تجهیزات نظامی و چند تانک و خودرو و وسایل تبلیغاتی و تدارکاتی، در این مقر، به غنیمت درآمده بود.

یک شب و یک نیمه روز سخت و طاقت‌فرسا را پشت سر گذاشته بودیم. همه مشغول آماده کردن سنگرها برای پاسخ دادن به پاتک‌های دشمن بودند و در همان شرایط، نماز ظهر و عصر را هم اقامه کردیم. مقر به طور موقت، بنه تدارکاتی و تاکتیکی لشکر شد. تعدادی از مسئولان و فرماندهان لشکر مشغول مطالعه و بررسی نقشه‌های تاکتیکی و سری به دست آمده از مقر بعثی‌ها بودند.

همه برادران را در سنگر بزرگی-که سنگر اورژانس بعثی‌ها بود-جمع کردیم و آمار گرفتیم. فقط پنجاه نفر باقی بودند که بعد بیشتر آنها به شهادت رسیدند. برای کسب تکلیف، همراه جعفر عباسی به سنگر فرماندهی رفتیم. از هاشم اعتمادی پرسیدم: «چه کنیم؟ می‌توانیم برگردیم یا نه؟»

گفت: «حملات دشمن هنوز ادامه دارد. ما نیرو کم داریم. امشب هم عملیات است. باید بچه‌ها را آماده کنید.»

گفتم: «ما فقط پنجاه نفریم و همه خسته‌اند.»

گفت: «ما به نیرو احتیاج داریم. اگر نیروی کمکی به ما نرسد، فقط شما می‌توانید کمک کنید.»

بالاخره قرار شد استراحت کنیم و در صورتی که احتیاج شد، ما را خبر کنند.

به سنگر برگشتیم. به جعفر گفتم: «بچه‌ها را جمع کن و چند دقیقه برایشان صحبت کن.»

خستگی از همه چهره‌ها هویدا بود؛ ولی با دل و جان، اعلام آمادگی کردند. به سنگر فرماندهی رفتم و از بچه‌ها خواستم استراحت کنند و گفتم که اگر احتیاج شد، خودم خبرشان می‌کنم. بعد از نماز مغرب و عشاء شام مختصری خوردیم و بچه‌ها از فرط خستگی خوابیدند. به سنگر فرماندهی برگشتم. سپاسی و اعتمادی، آنجا بودند. اعتمادی برای کمی استراحت، به داخل کیسه خواب رفت. خیلی خسته بود. زود خوابش برد.

بیسیم اعتمادی را خواست. از طرف فرمانده لشکر بود. خود اعتمادی را می‌خواستند. بالای سر هاشم رفتم. چند بار صدایش زدم؛ انگار نه انگار! دستش را گرفتم، تکان دادم و صدایش زدم که یکدفعه از خواب پرید. گوشی بیسیم را برداشت و صحبت کرد. یک مأموریت جدید به او و مجید داده شد. حتی کلمه‌ای که حاکی از خستگی باشد، به زبان نیاورد.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که همراه مجید و بیسیمچی‌ها از سنگر خارج شدند. مثل اینکه گردان‌های جدید به منطقه آمده بودند! به ما هم دیگر احتیاجی نبود. همگی تا صبح استراحت کردیم.


 


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/25 8:53:25
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:09 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات شهید ابراهیم امیر عباسی

خانه ما روبروی سازمان امنیت یا همان ساواک بود. درست به همین خاطر خیابان ما، همیشه یکی از آرام ترین خیابان های شهر بود. توی در وهمسایه، زیاد بودند کسانی که می رفتند تظاهرات، یا برای انقلاب کار می کردند، آنجا ولی کمتر کسی جرأت داشت اقدامی بکند.

 یکی دوماه به پیروزی انقلاب، همه جای شهر باب شده بود. مردم می رفتند بالای پشت بام ها وتکبیر می گفتند. آن وقت ها هم محله ما باز ساکت بود وآرام. یک شب ابراهیم رفت روی پشت بام. شروع کرد به « الله اکبر» گفتن. شانزده سالش بود. م ومادر حسابی نگران شده بودیم. چند دقیقه بعد ابراهیم صدام زد. زودرفتم بالا. دیدم روی پایه های نردبان ایستاده. صداش گرفته بود. گفت: معصومه، یک لیوان آب جوش برام می آری؟ زود رفتم براش آوردم. قدری که خورد، دوباره شروع کرد. دو سه شب اول را تنهایی تکبیر گفت، ولی کم کم همسایه ها هم همراهش شدند.

تازه آمده بودند محله ما. پسر جوانی داشتند که همان روزهای اول معروف شد به لاتِ چاقوکش! چند بار مزاحم چند تا از همسایه ها شد. همان روزها ابراهیم آمد مرخصی. اوصاف پسره را براش گفتم. اتفاقا روز بعد دیده بودش که مزاحم یکی از پیرمردهای همسایه شده. به پیرمرد فحش داده بود. ابراهیم با تمام متانتی که توی محله داشت، رفته بود جلو، یقه او را گرفته بود و سیلی محکمی زده بود توی گوشش. به اش گفته بود از این به بعد، هر وقت احساس گردن کلفتی کردی، بیا پیش من؛ وای به حالت اگر یک بار دیگه بشنوم مزاحم کسی شدی! می گفتند طرف با اینکه آدم قلدری بود، اما کپ کرده بود ولام تا کام چیزی نگفته بود.

نشستم روی زمین، ابراهیم هم مقابلم، به حالت نشانه روی نشست. فاصله مان حدود صدو پنجاه متر بود. ابراهیم می خواست مهارتش را در تیر اندازی نشان بدهد. چند تا از مربی ها آمده بودند برای تماشا. ابراهیم اطراف من شروع کرد گلوله زدن وگردوخاک بلند کردن. فاصله گلوله ها را هی به من نزدیک تر کرد. اوج مهارتش وقتی بود که دو سه سانتی متری پام گلوله زد. من خونسرد و آرام نشسته بودم و جم نمی خوردم، اما نفس توی سینه مربی ها حبس شده بود. وقتی کار ابراهیم تمام شد به ام گفتند خیلی ریسک بزرگی کردی. خندیدم و گفتم: من می دونم طرفم کیه و چه مهارتی داره، با این حساب ریسک نکردم.

گفت:جواد من می خوام با توکل به خدا این بار نیترو آمونیوم بسازم. دستی در ساخت مواد منفجره داشت، ولی نیترو آمونیوم خیلی حساس و خطرناک بود و قدرت تخریب بالایی هم داشت. برای انفجار لزوما نباید پرت می شد؛ کافی بود از فاصله چند متری اش بلند سرفه کنی یا محکم دست بزنی. همین امواج صدا روی آن تاثیر می گذاشت و منفجرش می کرد! با مسئول یکی از آزمایشگاه های شیمیایی آشنا شده بودیم. در ساخت بعضی مواد منفجره کمکمان می کرد. سر ساخت نیترو آمونیوم، آزمایشگاه را در اختیارمان گذاشت و خودش رفت! گفت: من هنوز به این مرحله فداکاری و ایثار نرسیده ام که تا این حد بتونم با جونم بازی کنم. در همان آزمایشگاه زیر نظر ابراهیم، نیترو آمونیوم را هم ساختیم؛ البته با کلی دنگ و فنگ.

با ابراهیم یکی دو ماهی محافظ یکی از مسئولین استان خراسان بودم. یکروز توی ساعت استراحت ما، سر شوخی را باهاش باز کردم. ابراهیم زیاد حوصله نداشت، ولی من خیلی سربه سرش گذاشتم. یک دفعه یک لیوان آب برداشت که بپاشد روم. مثل تیر از کمان در رفته از اتاق دویدم بیرون. او هم آمد دنبالم. آن مسئول توی حیاط بود. برای آنکه در امان باشم، رفتم پشت سرش پناه گرفتم. انتظار هر کاری را از ابراهیم داشتم جز اینکه لیوان آب را بپاشد به صورت آن مسئول. طرف خیلی ناراحت شد. گفت از شما بعید است آقای امیرعباسی! ابراهیم گفت حاج آقا من این کار را مخصوصا کردم! من هم مثل آن مسئول مات ومبهوت شدم. ابراهیم ادامه داد: فرض کنید که من الان یکی از نیروهای ضد انقلاب بودم و این لیوان آب هم اسلحه بود و اتفاقا محافظ شما هم ترسید و نتونست براتون کاری بکنه، در ای صورت شما حتما ترور می شدید. ابراهیم همین صحبت را مقدمه ای قرار داد تا در نهایت، پای آن مسئول و بعضی از مسئولین دیگر را به آموزش کشاند. اینطوری هم آنها توی دفاع شخصی ورزیده می شدند هم نیروهای آموزشی خیلی روحیه می گرفتند. 

به ما فقط گفته بودند: ماموریت تون خیلی مهمه. از کم و کیف این مامورین و اینکه محلش کجاست چیزی نمی دانستیم. تا تهران را با قطار رفتیم. راه آهن تهران، یک اتوبوس سوار شدیم. دیدم کم کم داریم می رویم سمت شمال شهر. به محمود کاوه که مسئولمان بود اصرار کردیم بگوید کجا داریم می رویم . چیزی نمی گفت. ولی بالاخره به حرف آمد. با صدای بغض آلود گفت: بچه ها ما داریم می رویم جماران؛ نگهبانی قسمتی از بیت امام را به مادادند! من کنار ابراهیم نشسته بودم تا این خبر را شنید از خود بی خود شد. کمتر دیده بودمش که آنطور از ته دل گریه کند و اشک بریزد.

سی ویک شهریور پنجاه و نه با محمود کاوه و چند تا از بچه ها رفتیم خدمت امام. می خواستیم تکلیفمان را بدانیم؛ باید جماران می ماندیم یا می رفتیم جبهه. امام فرمود: من اگر جای شما بودم، می رفتم جبهه. ابراهیم از کسانی بود که دست امام را بوسید و همان روز راهی منطقه شد.

بچه های اطلاعات عملیات، اکثرا نیروهای مخلص و فداکاری بودند ولی بین آنها بعضی هایشان شاخص و کم نظیر بودند. ابراهیم یکی از شاخص ها بود. یک بار توی منطقه چزابه بنا شد خطی را به گردان ما تحویل بدهد که فرمانده اش حاج عبدالحسین برونسی بود. موقعیت دشمنان را دقیق برایمان ترسیم کرد. نقاط ضعف و قوت خودمان را تشریح کرد. بهترین نقاط برای گذاشتن دیده بان ، نگهبان و کمین را به ما گفت. طوری ما را این طرف و آن طرف می برد که انگار در محله خودشان را میرود. یادم هست آن روز حاج عبدالحسین خیلی شیفته اخلاص و تبحر ابراهیم شده بود. می گفت این جوان بیست ساله مناطق جنوب را مثل کف دستش می شناسد.

گفتم پسرم کی تو را مجبور کرده الآن بری جبهه ؟ گفت: کسی مجبورم نکرده ؛ دین و اعتقادم مجبورم کرده ! گفتم یعنی اگر بمانی بچه ات به دنیا بیاید بعد بروی به دین و اعتقادت عمل نکردی؟ گفت: مادر اینکه می گن دنیا محل امتحانه همین طور لحظه هاست که دو تا راه جلوی پای آدم باز میشه؛ همیشه این شرایط پیش نمی یاد. گفتم مگه چه شرایطی پیش اومده؟ گفت: الآن عراق در کردستان دست به یک سری تحرکات زده، اگر ما دیر بجنبیم، ممکن است شهر سردشت و خیلی از جاهای دیگر را از دست بدهیم. من با تمام عشقی که به دیدن بچه ام دارم اما نمی توانم نسبت به انجام وظیفه ام بی تفاوت باشم. گفتم: برویم سیسمونی بچه ات را ببین. آهی  کشید و با حسرت گفت من علاقه داشتم خود بچه را ببینم که ظاهرا مقدر نیست. 

درباره شهید

 

در بیست ودوم شهریور ماه 1341، دیده به جهان گشود. پنج شش ماهه بود که امام خمینی تازه نهضتش را آغاز کرده بود و خطاب به شاه فرموده بود: سربازهای من توی قنداقه ها هستند وروی خاک ها بازی می کنند. مادرش که این را می شنود ابراهیم را روبه قبله بردست می گیرد و از اعماق وجود دعا می کند و می گوید: خدایا این بچه را هم یکی از سربازان روح الله قرار بده.
او از همان کودکی با لقمه حلال که حاصل کارگری پدر بود پرورش یافت وعشق حسین بن علی (علیه السلام) را ازشیره جان مادر گرفت. 
چهار ساله بود که گرد یتیمی بر چهره اش نشست و روزها وماه ها وسال ها بهانه پدر را گرفت. پس از اتمام کلاس اول ابتدایی تعطیلات تابستان را در مغازه خوار وبار فروشی دایی اش مشغول به کار شد. با ورود به دبیرستان، در کنار درس خواندن کار هم می کرد. ابتدا وارد حرفه بنایی شد و مدتی بعد به سیم کشی مشغول شد و در هر دو مورد مهارت خوبی کسب کرد. در مدرسه هم به عنوان یک شاگردخوب درسش را می خواند. با شروع امواج انقلاب، اونیز بی پروا وشجاعانه در تظاهرات و فعالیت های انقلابی شرکت می کرد. و حتی پس از مدتی مادر وخواهرش را که ابتدا مخالف فعالیت هایش بودند به صحنه راهپیمایی ها سوق داد. پس از پیروزی انقلاب با پوشیدن لباس سبز سپاه، جهت مبارزه با ضد انقلاب عازم کردستان گردید وبه تیپ ویژه شهدا به فرماندهی شهید محمود کاوه پیوست. این تیپ با عملکرد و فرماندهی  ممتازی که داشت رعب ووحشت بسیاری در دل کومله و منافقین کوردل ایجاد کرد و از جمله کسانی که درآن نقش مهمی ایفا می کردند امیر عباسی بود به طوری که شهید کاوه همیشه می گفت: « ابراهیم امید تیپ ویژه شهداست». پس از مدتی همراه یک تیم با مسئولیت محمود کاوه جهت پاسداری قسمتی از بیت حضرت امام (ره) به جماران مأمور شدند وپایه و اساس رشد روحی ومعنوی ابراهیم با مشاهده حالات ورفتارهای امام در آنجا رقم خورد.با شروع جنگ تحمیلی با کسب اجازه از پیر ومراد خویش راهی جبهه های دفاع مقدس گردید. در روزهای آغازین جنگ وقتی استعداد او برای دیده بانی توسط شهید حسن باقری و سید علی حسینی کشف شد او را برای گذراندن دوره های نقشه خوانی ودیده بانی به اصفهان فرستادند واو در تمام مراحل سخت وطاقت فرسای آموزشی مقام اول را کسب کرد. و با سمت مسئول گروه دیده بان های خراسان به جبهه بازگشت. درآموزش نقشه خوانی با خلاقیت فراوان نیروهای زبده وکارکشته ای را تربیت و به لشگرها و تیپ ها مأمور نمود و اولین طرح آموزش دیده بانی را بعد از عملیات الله اکبر مکتوب کرد. امیر عباسی در برگزاری دوره آموزش ادوات در سپاه خراسان نقش تعیین کننده ای داشت. او در امور نظامی همه فن حریف بود و با پشتکار فراوان دستی در ساخت مواد منفجره از جمله قالب ساخت مواد منفجره، فولمینات جیوه، فتیله ها وچاشنی های نارنجک ها، نیترو آمونیوم و... داشت. جسارت وجرآت او در شناسایی بی نظیر بود به طوری که آوازه حماسه اودر دشت آزادگان که منجر به پیروزی برق آسا در عملیات الله اکبر شد، تحسین وتقدیر فرماندهان سپاه را برانگیخت.

ابراهیم در نوزده سالگی شریک و یاوری صبور برای زندگی آسمانی خود برگزید و چند روزی به تولد تنها فرزندش مانده بود که بار دیگر در امتحانی سخت تر عشق بر عقل پیروز شد و ابراهیم را راهی آتشی دیگر در ارتفاعات دوپازا نمود و اول تیر ماه 61 راهوار شهادت، او را به گلستانی ابدی سپرد. یادش گرامی و روحش شاد.

فرازی از وصیت نامه:

در پادگان نشسته بودم، فرمان آمد درخت انقلاب خون می خواهد؛ می روم تا تشنگی او را فرو بشانم. انشاء ا... به توفیق وفضل خداوند.



 
روایتی از ناراحت شدن یک شهید

 
ساکنان ملک اعظم5

نگارنده : fatehan1 در 1392/10/24 11:5:24
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:11 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از ناراحت شدن یک شهید

در پیاده‌رو ابراهیم را دیدیم؛ همین طور که احوالپرسی می‌کردیم، دیدم صورت ابراهیم از ناراحتی سرخ شد؛ بعد سرش را بالا آورد و با حال عجیبی گفت: «خدایا! تو شاهد باش که ما حاضر نیستیم چنین صحنه‌هایی ببینیم».



این روزها که پای درد دل مادران شهدا می‌نشینی، دلی پر خون از اوضاع فرهنگی جامعه و به ویژه حجاب دارند؛ آنها می‌گویند: «وقتی زن‌های بی‌حجاب را می‌بینیم، وقتی بی‌بند و باری را می‌بینیم انگار به قلب‌مان خنجر می‌زنند» این مادرها حق دارند؛ آخر جگرگوشه‌هایشان در راه حفظ دین اسلام تکه‌تکه شدند.

فرزندان همین مادران روزهایی که در شهر ما زندگی ‌کردند، همین‌گونه بودند؛ آنها سلامت خانواده و جامعه اسلامی را می‌خواستند و به همین خاطر جانشان را فدا کردند و از بازماندگان خواستند که نگذارید خون ما پایمال شود.

در ورق زدن برگ‌هایی از سیره شهدا می‌خوانیم نکته‌هایی را که دیدن صحنه‌هایی در جامعه روی شانه‌هایشان از کوه هم سنگین‌تر بوده...

نمونه‌ای از این دغدغه را در خاطره‌ای از شهید «ابراهیم امیرعباسی» می‌خوانیم؛ شهیدی که در روزهای آغازین جنگ رتبه اول نقشه‌خوانی را کسب کرد و در بحث شناسایی بی‌نظیر بود؛ یکی از دوستان آن شهید این گونه روایت می‌کند:

«یه روز با پسر هفت ساله‌ام می‌رفتیم، توی پیاده رو ابراهیم رو دیدیم همین طور که احوالپرسی می‌کردیم، دیدم صورت ابراهیم سرخ شد و روش رو برگردوند، فهمیدم از یه چیزی ناراحت شده! یه نگاهی به پشت سرم انداختم، دیدم یه زن بدحجاب با یه سر و وضع ناجور کنار باجه‌ی تلفن ایستاده! صدای ابراهیم منو به خودم آورد. داشت با ناراحتی می‌گفت: غیرت شوهرش کجا رفته؟ غیرت پدرش کجاست؟ برادرش غیرت نداره؟ بعدش هم سرشو آورد بالا و با حال عجیبی گفت: خدایا! تو شاهد باش که ما حاضر نیستیم چنین صحنه‌هایی ببینیم».

و این درد تمامی ندارد تا زمانی که به خود بیاییم و بدانیم که در چه راهی قرار گرفتیم؛ و در ادامه می‌خوانیم گوشه‌ای از وصیت‌نامه شهید «سعید زقاقی» را

«مادرم زمانی که خبرشهادتم را شنیدی گریه نکن

زمان تشیع و تدفینم گریه نکن

زمان خواندن وصیت نامه‌ام گریه نکن

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می‌کنند و زنان ما عفت را؛ وقتی جامعه ما را بی‌غیرتی و بی‌حجابی گرفت مادرم گریه کن که اسلام در خطر است».


 

زندگینامه شهید ابراهیم امیر عباسی:

بیست ودوم شهریور ماه 1341، در خانواده عباسی یکی از سربازان روح الله به نام ابراهیم دیده به جهان گشود. پنج شش ماهه بود که امام خمینی تازه نهضتش را آغاز کرده بود و خطاب به شاه فرموده بود: سربازهای من توی قنداقه ها هستند وروی خاک ها بازی می کنند. مادرش که این را می شنود ابراهیم را روبه قبله بردست می گیرد و از اعماق وجود دعا می کند و می گوید: خدایا این بچه را هم یکی از سربازان روح الله قرار بده. او از همان کودکی با لقمه حلال که حاصل کارگری پدر بود پرورش یافت وعشق حسین بن علی (علیه السلام) را ازشیره جان مادر گرفت. چهار ساله بود که گرد یتیمی بر چهره اش نشست و روزها وماه ها وسال ها بهانه پدر را گرفت. پس از اتمام کلاس اول ابتدایی تعطیلات تابستان را در مغازه خوار وبار فروشی دایی اش مشغول به کار شد. با وجود اینکه امکان خرید اسباب بازی برایش فراهم نبود ولی او خلاقیت خود را از همان اوان نوجوانی به کار گرفت و با وسایل زاید برای خود اسباب بازی وماشین کوکی می ساخت. با ورود به دبیرستان، در کنار درس خواندن کار هم می کرد. ابتدا وارد حرفه بنایی شد و مدتی بعد به سیم کشی مشغول شد و در هر دو مورد مهارت خوبی کسب کرد. در مدرسه هم به عنوان یک شاگردخوب درسش را می خواند. با شروع امواج انقلاب، اونیز بی پروا وشجاعانه در تظاهرات و فعالیت های انقلابی شرکت می کرد. و حتی پس از مدتی مادر وخواهرش را که ابتدا مخالف فعالیت هایش بودند به صحنه راهپیمایی ها سوق داد. پس از پیروزی انقلاب با پوشیدن لباس سبز سپاه، جهت مبارزه با ضد انقلاب عازم کردستان گردید وبه تیپ ویژه شهدا به فرماندهی شهید محمود کاوه پیوست. این تیپ با عملکرد و فرماندهی  ممتازی که داشت رعب ووحشت بسیاری در دل کومله و منافقین کوردل ایجاد کرد و از جمله کسانی که درآن نقش مهمی ایفا می کردند امیر عباسی بود به طوری که شهید کاوه همیشه می گفت: « ابراهیم امید تیپ ویژه شهداست». پس از مدتی همراه یک تیم با مسئولیت محمود کاوه جهت پاسداری قسمتی از بیت حضرت امام (ره) به جماران مأمور شدند وپایه و اساس رشد روحی ومعنوی ابراهیم با مشاهده حالات ورفتارهای امام در آنجا رقم خورد.با شروع جنگ تحمیلی با کسب اجازه از پیر ومراد خویش راهی جبهه های دفاع مقدس گردید. در روزهای آغازین جنگ وقتی استعداد او برای دیده بانی توسط شهید حسن باقری و سید علی حسینی کشف شد او را برای گذراندن دوره های نقشه خوانی ودیده بانی به اصفهان فرستادند واو در تمام مراحل سخت وطاقت فرسای آموزشی مقام اول را کسب کرد. و با سمت مسئول گروه دیده بان های خراسان به جبهه بازگشت. درآموزش نقشه خوانی با خلاقیت فراوان نیروهای زبده وکارکشته ای را تربیت و به لشگرها و تیپ ها مأمور نمود و اولین طرح آموزش دیده بانی را بعد از عملیات الله اکبر مکتوب کرد. امیر عباسی در برگزاری دوره آموزش ادوات در سپاه خراسان نقش تعیین کننده ای داشت. او در امور نظامی همه فن حریف بود و با پشتکار فراوان دستی در ساخت مواد منفجره از جمله قالب ساخت مواد منفجره، فولمینات جیوه، فتیله ها وچاشنی های نارنجک ها، نیترو آمونیوم و... داشت. جسارت وجرآت او در شناسایی بی نظیر بود به طوری که آوازه حماسه اودر دشت آزادگان که منجر به پیروزی برق آسا در عملیات الله اکبر شد، تحسین وتقدیر فرماندهان سپاه را برانگیخت.

ابراهیم در نوزده سالگی شریک و یاوری صبور برای زندگی آسمانی خود برگزید و چند روزی به تولد تنها فرزندش مانده بود که بار دیگر در امتحانی سخت تر عشق بر عقل پیروز شد و ابراهیم را راهی آتشی دیگر در ارتفاعات دوپازا نمود و اول تیر ماه 61 راهوار شهادت، او را به گلستانی ابدی سپرد. یادش گرامی و روحش شاد.

 

خاطرات شهید ابراهیم امیر عباسی

ساکنان ملک اعظم5
 


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/24 11:6:43
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:12 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خبر اعدام یک پاسدار در خبرنامه ی کومله

یک روز خانمی کوتاه قد با لباس نظامی و روسری خاکستری رنگ که کلت کالیبر ۴۵ بسته بود، با چند نفر از پیش مرگان به بیمارستان آمد. کارکنان بیمارستان خیلی به او احترام می گذاشتند.


به هر اتاقی که می رفت، با بیماران دست می داد و احوال پرسی می کرد و روی آن ها را می بوسید. وقتی نوبت اتاق ما رسید، دکتر درویش همراهش بود و وضع بیماران را برایش توضیح می داد. همین که نوبت من رسید و وضعیتم را برای آن خانم توضیح داد، به شدت عصبانی شد و به دکتر پرخاش کرد و گفت:

ـ شما به چه حقی این فالانژ مزدور و... رو پیش رفقای زخمی ما بستری کردین؟ چرا از اول نگفتین اون کیه؟
 
ـ خانم اون زخمیه. سه تا تیر به ران و شکمش اصابت کرده. تازه عمل شده. ما تحت هیچ شرایطی نمی تونیم وظیفه ی انقلابیمون رو فراموش کنیم. این آقا تا دیروز دشمن ما بود، ولی امروز بیمار ماست.
 
یکی از همراهان آن خانم با عصبانیت خطاب به دکتر درویش گفت:
ـ واقعاً چشم مان روشن! شما افسر دشمن رو مثل رفقای رزمنده ی ما تو یه اتاق بستری کردین، اون وقت دم از وظیفه ی انقلابی می زنید. وظیفه ی انقلابی همه ی ما مبارزه با دشمنه. مطمئنم شما در این مورد هنوز توجیه نشدین.
 
ـ هر طور می خوای فکر کن.
 
با این صحبت دکتر درویش، همگی از اتاق رفتند بیرون. کاک مراد از روی تخت نیم خیز شد و خطاب به من گفت:
ـ می دونی اون خانم کی بود؟
 
ـ نمی دونم، ولی دوست دارم بدونم.
 
ـ خانه خراب! اون خانم اشرف دهقان بود. شانس آوردی که با کلت خلاصت نکرد. اگه پاسدار بودی، کارت تموم بود.
چند ساعت بعد، دو پرستار مرد آمدند و من را به اتاقی در حیاط بردند که چند نفر از مردم روستا هم آن جا بستری بودند. تخت های آن جا، تخت های سربازی بود. فضای آن جا تاریک و نمناک بود. در اتاق جدید، راحت تر از اتاق بالا بودم؛ چون کسانی که آن جا بستری بودند و افرادی که به ملاقات آن ها می آمدند، خیلی مهربان و صمیمی بودند. از طعنه و متلک و توهین خبری نبود. پانزده روز بود که چیزی نخورده بودم و فقط به وسیله ی سرم، غذا و آب بدنم تامین می شد. روز پانزدهم به دستور دکتر درویش سرم ها را قطع کردند و شیلنگ ها را از شکمم بیرون کشیدند و از تخت آمدم پایین.
 
مقداری آب جوش سرد شده با یک کاسه سوپ به من دادند که از شدت عطش ،آب را یک ضرب سر کشیدم. سوپ هم به دهانم تلخ و بد مزه می آمد. آهسته و با کمک دیوار، در طول اتاق راه رفتم.
 
دکتر توصیه کرده بود که آهسته آهسته راه بروم. روز به روز حالم بهتر می شد و بعد از چند روز، خودم به راحتی می توانستم راه بروم؛ ولی شب ها از درد شکم و پهلوها، خوابم نمی برد.
 
یکی از بیماران به نام کاوه خیلی مهربان و مؤدب بود. غذا و میوه هایی که خانواده اش می آوردند با من تقسیم می کرد؛ حتا خانواده اش دو دفعه برایم سوپ آوردند که دور از چشم پیش مرگان به من دادند.
 
بعد از آن که کاک مراد بهبود یافت و از بیمارستان مرخص شد، من را هم به اتاقکی کوچک زیر راه پله بردند که تاریک و نمناک و خیلی کوچک بود. سقفش چنان کوتاه بود که نمی توانستم سر پا بایستم. در آن جا را نیز از بیرون قفل می کردند. روزانه فقط چند ساعت اجازه داشتم که دم در قدم بزنم یا روی پله ها بنشینم. شب ها تا صبح از درد خوابم نمی برد. در هفته یکبار پانسمانم را عوض می کردند. یک روز نگهبان، خبرنامه ی کومله را به من نشان داد. در خبرنامه نوشته شده بود: «یکی از پاسداران [امام] خمینی [ره]به نام محمد کریم پور که در پایگاه کانی مانگا مردم بی گناه روستای منطقه را به خاک و خون کشانده بود، به وسیله ی پیش مرگان کومله دستگیر و به سزای اعمال جنایتکارانه ی خود رسید و صبح دیروز اعدام گردید.» با خواندن این خبر بسیار ناراحت شدم. آیا من را نیز اعدام خواهند کرد؟ آیا دکتر ژوبین و همراهانش در آزادی من نقشی ایفا می کنند؟ در این مواقع همیشه این آیه ی شریفه را می خواندم:«الا بذکر الله تطمئن القلوب؛ یاد خدا آرامش بخش قلب هاست».
 
یک روز صبح کنار دیوار، روبه روی نگهبان آهسته و آرام قدم می زدم که عاشوری به دیدنم آمد؛ در حالی که در اعماق وجودش غم و اندوه هویدا بود. به اتفاق روی پله نشستیم. لباس های تمیزی پوشیده بود. خبرنامه ی کومله را از جیبش بیرون آورد و گفت که محمد کریم پور را اعدام کرده اند. گفتم «می دونم، خبرنامه رو قبلا به منم دادن.» در مورد لباس هایش پرسیدم که گفت: «امروز آزاد می شم.» البته از این دکتر درویش و دکتر سعید گفته بودند که عاشوری را آزاد خواهند کرد.
 
خوشحال شدم. از او خواستم هر طور شده به خانواده ی شهید لحمی و محمد سری بزند و موضوع شهادت آن ها را هم به خانواده شان و هم به فرمانده ی گردان بگوید. به خانواده ام هم سری بزند، ولی نگوید که زخمی شده ام. سپس از هم خداحافظی کردیم. بعدها فهمیدم به عاشوری پانصد تومان پول داده بودند و او را با تراکتور تا نزدیکی یکی از پایگاه ها برده و آزادش کرده بودند.
 
راوی: آزاده سعید اسدی فر


سایت جامع آزادگان
 


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/24 8:51:4
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:12 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نماز

خاطرات مربوط به نماز شهيدان

 


1- عطش نماز (شهيد هوشنگ ابوالحسني )

چهار سال بيشتر نداشت كه به من اصرار مي‌كرد نماز خواندن را به او ياد بدهم سعي مي‌كرد با تقليد از من و پدرش حركات نماز را به خوبي انجام دهد براي اثبات حرفم عكسي از چهارسالگي هوشنگ ابوالحسني داريم كه دارد نماز مي‌خواند مرتب هم مي‌پرسيد چرا به سجده مي ‌رويم؟ الله اكبر يعني‌ چه؟ و از اين قبيل سئوالات...

2- نماز در بيهوشي (شهيد عبدالحسين ايزدي)

در بيمارستان مشهد بستري بودم و شهيد عبدالحسين ايزدي نيز در اتاق ديگري بود. گهگاه به او سر مي‌زدم از ناحيه سر مجروح شده حالش خوب نبود. يك شب نزديكي اذان صبح مادرش سراسيمه نزد من آمد و گفت:‌عبدالحسين حالش هيچ خوب نيست.
سريعاً بالاي سرش رفتم. او را به نرده هاي تختش بسته بودندكه به زمين پرتاب نشود. گاهي تكان‌هاي شديدي مي‌خورد و سپس بيهوش مي‌افتاد. پزشك را بالاي سرش آوردم با داروهاي آرام بخش تا حدودي آرام گرفت و بيهوش روي تخت افتاد. مدتي بعد ناگاه بلند شد و نشست مرا صدا زد و گفت: خاك تيمم بياور.
مردد بودم بياورم يا نه چون بعيد مي‌دانستم وقت و حالش را درست تشخيص بدهد به هر حال آوردم. تيمم كرد و مهر خواست.
مهر را روي زانوي پايش گذاشت. تكبيره‌ الاحرام بست و نماز عشق را بپا داشت. با حالتي عجيب با خداي خود حرف مي‌زد مترصد بودم سلام نماز را بدهد تا با او صحبت كنم قبول باشد بگويم و از احوال او جويا شوم.
نماز عشق با تكبيره الاحرام شروع ولي با سلام تمام نمي‌شود در نماز عاشق نزد معشوق مي‌رود. با دادن سلام نماز در بستر افتاد و به شهادت رسيد.

3- سجده عشق (شهيد ذوالفقار بوربوراني)

در جزيره مجنون در عمليات خيبر توفيق شركت داشتم. يك روز عراق از ساعت پنج صبح پاتك زد و شروع كرد به ريختن آتش و تا ظهر هم ادامه داشت. در اينكه حتماً بايد نماز را به جا مي‌آورديم شكي نداشتيم. وقتي نماز را تمام كرديم ديديم تانك‌ها به ما نزديك مي‌شوند. به سرعت شروع كرديم به آر.پي.جي. زدن. من و يكي از دوستانم به اسم ذوالفاق بوربوراني در كنار هم بوديم.
بعد از چند لحظه وقتي سرم را به طرف ايشان برگرداندم ديدم به حالت سجده سرش را روي خاك گذاشته است. در همان حالت گفت: مگر نمازت را نخوانده‌اي؟
او تكاني نخورد. حرفي هم نزد. بالاي سرش كه رفتم ديدم گلوله دوشگاه درست خورده بود وسط گلويش. خواستم بلندش كنم اما نگذاشت. مي‌خواست در همان حالت سجده به ديدار معبود بشتابد...

4- دعاي سريع الاجابه(شهيد حسن توكلي)

هو هنوز گرگ و ميش بود. پس از سپري كردن يك شب سخت عملياتي، آتش شديد دشمن حكايت از يك پاتك سنگين داشت. رزمنده عراف و دلاور حسن توكلي كنار من آمده تيربارش را به من داد گفت:‌با اين سر عراقي‌ها را گرم كن تا من نماز بخوانم. شروع به تير اندازي كردم و با گوشه‌ي چشم مراقب احوال و خضوع و خشوع او بودم. بر وري خاكرزيز تيمم كرد و رد حالت نشسته به نماز عشق پرداخت. كمي تيرانازي كردم و باز متوجه توكلي شدم.
ركعت دوم بود دستهايش را بالا آورده بود قنوت مي‌خواند .از شدت گريه شانه‌هايش را كه به خود مي‌لرزيد بخوبي مي‌ديدم. تيراندازي را قطع كردم ببينم چه دعايي مي‌خواند شنيدم كه مي‌گفت: اللهم ارزقني شهاده في سبيلك
به حال خوش افسوس خوردم دوباره به دشمن پردختم. باز نگاهي به توكلي كردم جلوي لباسش خوني بود و به آرامي جوي خون از زر لباسش روي زمني جاري و او در حال خواندن تشهد و سلام بود.
مترصد شدم سلام بدهد و به كمكش بروم. در حاليكه مي‌گفت:‌السالم عليكم و رحمه الله... و بركاته به حالت سجده بر زمين افتاد.
پيكر آغشته به خون اين شهيد عاشق را كناري خواباندم در حاليكه از اين دعاي سريع الاجابه متحير بودم.

5- رابطه عاشقانه (شهيد علي درويش)

علي درويش خيل يزود با خدا رابطه‌اي عاشقانه يافت. هنوز پنج سالش نشده بود كه نماز خواندن را آغاز كرد از كلاس دوم ابتدايي يعني- هشت سالگي- همره بزرگ‌ها براي سحري بر مي‌خواست و روزه كامل مي‌گرفت. چند دقيقه بهاذان هميشه وضو مي‌گرفت و آماده مي‌شد كه برود مسجد براي نماز جماعت.

6- عمل به قرآن(شهدي محسن ساري)

وقتي كه شهيد محسن ساري به جبهه اعزام مي‌شد هيچ وقت به من اجازه نمي‌دادكه حتي قرآن را بالاي سرش بگيرم. مي‌گفت: برويد قر« را بخوانيد و به آنعمل كنيد.
محسن ساري نه ساله بود كه شروع كرد به نماز خواندن در حاليكه من اصلاً اطلاعي نداشتم. تا اينكه يك روز برادرش نعمت گفت:‌مامام محسن يك كاري مي‌كند. من ناراحت شدم و گفتم:‌چه كاري؟ گفت: روزي دو ريال به من مي‌دهد و مي‌گويد به مانان نگو كه نماز مي‌خوانم. از بچگي كارهايي كه خداپسندانه بود از من پنهان مي‌كرد.
عارف قرآن و اسوه اخلاق در عمليات ظفر مند بدر به شهداي هشت سال دفاع مقدس پيوست.

7- نماز در قايق (شيهد محمدعلي شاهمرادي)

تا نزديكي‌هاي غروب آفتاب مسيري طولاني را به طور مخفيانه شناسايي كرده بوديم. موقع مغرب شهيد محمدعلي شاهمراديگفت:‌مي‌خواهم نماز بخوانم.
من گفتم: ميان مواضع دشمن؛ ممكن است هر لحظه شناسايي شده يا حتي اسير شويم؛ ولي او بدون اعتنا به حرف من آرام مشغول ساختن وضو بود . با خودم فكر كردم كه اصلاً جنگ ما به خاطره نماز است. همانگونه كه امام حسين (عليه السّلام) نيز وسط ميدان كربلا در ظهر عاشورا نماز خواند.
يك پتو كف قايق پهن كرده به محمد علي اقدا كرديم و نماز را همانجا برپاداشتيم.

8- اقداء‌به مادر (شهيد اميرحمزه بارلقي)

از همان سنين كودكي اغلب فرايض ديني مانند اصول و فورع دين و دوازده امام را كاملاً يادگرفته بود و كنجكاوانه با اينكه كودكي نابالغ بود از وظايف شرعي مي‌پرسيد . وقت نماز هم به من اقداء‌مي‌كرد و منهم شمرده‌تر مي‌]واندم تا او تبواندبهتر ياد بگيرد از همان سنين نوجواني روزه گرفتن و نماز خواندن را شورع كرد. و از سن چهارده سالگي نه نماز قضايي داشت و نه حتي به ياد مي‌آورم يك روز هم روزه نگرفته باشد. پسرم اميرحمزه قارلقي واقعاً تقيد عجيبي به رعايت مسائل شرعي داشت و خيلي در انجام واجبات و مستحبات دقت مي‌كرد.

9- نماز عارفانه (شهيد امير ملكي)

امير در نيمه شب 22 آبان ماه 62 در جريان عمليات آزادساز يزندان مرزي دوله تو در منطقه عمليات سردشت بر اثر اصابت گلوله‌ي دشمن مجروح شد. در لحظات آخر عمر پيوسته بامعبود خويش راز و نياز مي‌كرد و گل سرود عشق را ازكلام پروردگارش مي‌جست:
رب اشرح لي صدري و نسرلي امري... از هم سنگرانش خواست تا او را در حالتي بخوابانند كه سر بر سجده بگذارد و دو ركعت نماز عشق اقامه كند. چه با شكوه بود شهادت و ناز عارفانه‌ي شهيد امير ملكي.

10- نماز براي رفتن است نه ماندن (شهيد هادي حسن)

... نيمه شب عمليات كربلاي پنج است. هادي حسن گروهانش را در بلندي كانال‌ها در راه رسيدن به مواضع پيش بيني شده هدايت مي‌كند. پيامي از سر ستون به عقب فرستاده مي‌شود و از پي‌اش صداي شالاپ شالاپ كف دست‌ها كه برخاك كانال‌هامي‌نشيند به گوش مي‌رسد. سپس پيشاني و پشت دست‌ها لمس مي‌گردد. چهره‌ها خاكي مي‌شود و دست‌هاهي خاكي تواماً بالا مي‌رود آنچنان كه عظمت خداي را بيانگر مي‌شود:‌الله اكبر و بعد دست‌ها مي‌فاتد بدن متواضع مي‌شود مي‌شكند و از شدت فقر و حقارت در برابر معبود بدن مچاله مي‌گردد و دست‌ها به زانو مي‌رسد. مجتبي طاهرخاني كه پيشاپيشم در حرت است. آرام سرش را بر مي‌گرداند و پيام رسيده را رد گجوشم زمزمه مي‌كند:‌نمازه سرم را بر مي‌گردانم و پيام را در گوش واد زمزمه مي‌كنم نمازه
بچه‌ها مشغول شده‌اند. همه در حين راه رفتن تيمم مي‌كنندن و در حين راه رفتن نماز مي‌گزارند. حتي شيخ علي كه پيثش‌نماز گردانمان است نمي‌ماند و در حسين راه رفتن نما مي‌خواند كه اگراينگونه نبود از ره مي‌ماندم. چنانچه عده‌آي ماندند. غافل از اينكه نماز براي رفتن است نه ماندن. آنها ماندند تا با آب وضو بگيرند و سر فرصت مهرشان را روي زمين بگذارند اذان و اقامه‌اشان را بگويند و با گشادگي خاطر نمازشان را بخوانند ولي وقتي كه سر از سجده برداشتند قافله رفته بود...


 


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/23 10:20:11
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:13 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زیارت امامین عسگریین(ع) و سرداب غیبت امام زمان(عج) توسط خلبان ایرانی/ پاسخ محکم به خبرنگار عراقی بعد

چند روز بعد صدام حسین در 13 شهریور که آن‌ها به زعم خود این روز را روز آغاز جنگ از طرف ایران می‌دانند، در رسانه‌ها سخنرانی کرد و به اسم من به عنوان مدرک جنگی اشاره کرد. بر مبنای همین سخنرانی خبرنگاری برای مصاحبه و دیدن من به زندان آمد...
 

 

 

امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت. 

 


نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است و تحت مجموعه "امیران جاوید"، شماره 8 با عنوان یادنامه امیر آزاده شهید سرلشکر خلبان "حسین لشگری" به بازنویسی "علی اکبر" (فرزند شهید لشگری) توسط نشر آجا وابسته به سازمان عقیدتی- سیاسی ارتش به چاپ رسیده است.
 
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد. 
 
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت. 
 
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنج‌ها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."



" در بین راه کربلا به بغداد، مزار حرّ بن ریاحی را هم زیات کردیم. چند ساعت بعد با مقداری سوغاتی و صفای زیارت که تمام وجودم سرشار از شادی و  نشاط بود به سلول برگشتم. 

پس از ادای نماز مغرب به شکرانه زیارت، دو رکعت نماز بجا آوردم و با شوق تمام سوغاتی‌ها را وارسی کرده و با دقت بسته‌بندی کردم. 

آن شب به عشق زیارت امام حسن عسگری(ع) و کاظمین که قراربود فردا برویم به خواب خوشی فرو رفتم. 

قرار ساعت 8 صبح بود. با خودم اورکت را هم برداشتم. لباسی که به تن داشتم یک بلوز یقه اسکی بود که همسرم از ایران برایم فرستاده بود و یک شلوار مشکی که از بیرون برایم خریده بودند و یک کفش بندی نظامی. 

در طول مسیر بساط موز و نارنگی برای همه مهیا بود. پس از عبور از خیابان اصلی شهر سامرا، به حرم امام حسن عسگری(ع) و امام علی‌النقی(ع) رسیدیم. داخل حرم و دور ضریح پنج قبر که متعلق به خانواده امام حسن عسگری(ع) بود همه را زیارت کردیم. 

بیرون از حرم از پله‌ها پایین رفتیم تا به سرداب غیبت آقا امام زمان(ع) رسیدیم. پنجره نقره‌ای بود و بعد از آن هم دیوار و چیز دیگری وجود نداشت. خادمی در آنجا ایستاده بود و چون جای باریکی بود هر پنج نفر را یک بار به بالای پله‌ها نزدیک پنجره می‌برد و دعای مخصوص را می‌خواند. 


عکاس با ما بود و در همه این مکان‌ها به اتفاق عکس می‌گرفتیم. از دو امام بزرگوار خداحافظی کردیم و پس از یک ساعت رانندگی به طرف بغداد،‌ به بقعه سید محمد – برادر بزرگ امام حسن عسگری(ع) – که در یک منطقه دهستانی واقع شده بود، رسیدیم.

 

 

پس از زیارت، در کنار گنبد لاجوردی این بزرگوار عکسی به یادگار گرفتیم و به طرف کاظمین حرکت کردیم. ماشین‌ها را در جلوی حرم پارک کردیم و قدم‌زنان به طرف در ورودی حرم به راه افتادیم. 

گنبد و گلدسته‌ها از بیرون عظمت خاصی داشتند. داخل حرم جمعیت مشتاق زیارت موج می‌زد. اینجا از کربلا و نجف هم شلوغ‌تر بود. به بازار کاظمین رفتیم و من در آنجا یک عدد مانتو برای همسرم و یک عبا و دو عرق چین برای پسرم خریدم. 

در پایان زیارت با سلام و صلوات مرا وارد سلول کردند و رفتند. این مسافرت باعث شد از حالت رکود فکری و انزوا خارج شوم و به من نشان داد در بیرون از این سلول زندگی دیگری وجود دارد و من هم می‌توانم آزاد و رها در کنار خانواده‌ام زندگی کنم. این فقط بستگی به توافق دو کشور دارد. 
 
روزی مدیر زندان برایم پیغام فرستاد که آماده باشم. قرار است تعدادی از نظامیان عالی رتبه از دفتر ریاست جمهوری برای ملاقات من بیایند. 

یکی از سرلشکرها پس از سلام و احوالپرسی رو به من کرد و گفت: ما همه چیز را راجع به تو می‌دانیم ولی چون قرار است اطلاعاتی از تو به صدام حسین بدهیم می‌خواهیم دقیقاً مطالب را از زبان خودت بشنویم تا اشتباهی رخ ندهد. 

سؤال‌ها مثل همیشه در مورد اسم، درجه، نوع هواپیما و تاریخ اسارت بود. هنگام خداحافظی همان سرلشکر اظهار امیدواری کرد هرچه زودتر این وضع خاتمه پیدا کند و من پیش خانواده‌ام برگردم. 

چند روز بعد صدام حسین در 13 شهریور که آن‌ها به زعم خود این روز را روز آغاز جنگ از طرف ایران می‌دانند، در رسانه‌ها سخنرانی کرد و به اسم من به عنوان مدرک جنگی اشاره کرد. 

 

بر مبنای همین سخنرانی خبرنگاری برای مصاحبه و دیدن من به زندان آمد. به شرطی حاضر به مصاحبه شدم که جواب‌ها را آن‌طور که می‌خواهم بدهم و او قبول کرد. 

با توجه به این‌که رادیو و تلویزیون داشتم از اوضاع جنگ و اخبار کاملاً مطلع بودم. خبرنگار سؤالاتش در مورد شروع جنگ و نحوه زندگی اسرا و همچنین جنگ خلیج فارس بود. از من می‌خواست برای دولت ایران و عراق پیام بدهم. سؤالی که به نظرم مهم و خوب بود. 

او پرسید: اگر دوباره بین ایران و عراق جنگی رخ بدهد تو با توجه به 17 سال اسارت که کشیده‌ای حاضری در جنگ شرکت کنی؟ 

من گفتم: امیدوارم چنین جنگی رخ ندهد. با تجربه‌ای که دو کشور از این جنگ بدست آورده‌اند به این سادگی با هم جنگ نمی‌کنند ولی اگر با تمام این تفاصیل جنگی آغاز شود، من به عنوان یک خلبان نظامی موظفم از کشورم دفاع کنم. 


سپس چند عکس از من گرفتند و خداحافظی کردند. دو روز بعد مصاحبه طولانی من در چند سطر به صورت خلاصه به چاپ رسید. 
 
سال 1376 به پایان خود نزدیک می‌شد. 15 اسفند با نماینده صلیب سرخ دیداری داشتم. تعدادی نامه از ایران آمده بود که به من تحویل دادند. هنوز از تبادل اسرا که در کنفرانس اسلامی مطرح شده بود خبری نبود. 

با زنگ ساعت بیدار شدم. نیمه‌های شب بود و من همچنان در سلولم تنهای تنها بودم. طبق معمول وضو ساختم و به نماز شب ایستادم. پس از دعا و نیایش در آیینه کوچکی که داشتم و به دیوار آویزان بود خودم را نگاه کردم. ریشم به سپیدی گراییده بود و موی سرم در واقع شعله پیری گرفته بود: خدایا به من صبر بده تا آنچه تقدیر تو است به خوبی تحمل کنم و خدای ناکرده شکوه و شکایتی نکنم! خدایا همانند نبی خود ابراهیم خلیل(ع)‌ آنچنان صبری به من عنایت کن تا فقط توکلم به تو باشد و آنچه را که تو خواستی اگر چه سوختن من باشد با رویی باز بپذیرم!‌ خداوندا فرمودی مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم؛‌ حال خدایا تو را خالصانه می‌خوانم و فقط از تو صبر می‌طلبم!‌ 
 
درحالی این نجوا را با خدا داشتم که اشک مجال فکر کردن را از من ربوده بود. پس از لحظاتی ناگهان آنچنان ابهتی در وجودم احساس کردم که توان و قدرت تحمل چندین سال دیگر اسارت را به من داد. 

پس از آن با خودم قرار گذاشتم تا سال 2010 میلادی اصلاً به فکر آزادی نباشم. آنچه به ذهن من القاء می‌شد، فقط از لطف و عنایت حق بود وگرنه پس از 17  سال اسارت و تنهایی، که تنهایی خود بدتر از اسارت است، چگونه می‌توانستم عاقلانه بیندیشم و بر مصائب و دشواری‌ها چیره شوم. 

در این مدت هیچ‌گاه در نزد دشمن کوچک‌ترین کوتاهی که ناشی از ضعف و زبونی باشد نداشتم و همیشه سربلند و مقاوم در برابر آنان ایستادم و این‌ها نبود جز از عنایت مونس شب‌های تنهایی من. 

 

زمستان 1376 براثر همکاری نکردن عراق با نمایندگان سازمان ملل، آمریکایی‌ها تصمیم گرفتند بعضی از مراکز استراتژیکی عراق را موشک‌باران کنند. 

بلافاصله من را به یکی از خانه‌های امن منتقل کردند. قبل از من جوانی در آن‌جا محبوس بود که می‌گفتند از حزب بعث است ولی با بعضی از افکار صدام مخالفت دارد. 


همان شب پیرمردی را به آن خانه آوردند که به‌جز یک پتو، یک جلد قرآن، مهر و تسبیح چیز دیگری با خود نداشت. من این‌ها را از سوراخ کلید هنگام رفتن آن‌ها به دستشویی می‌دیدم. 

مدت 24 روز را در این خانه بدون این‌که به هواخوری بروم سپری کردم و سپس به همراه همان پیرمرد مجدداً به زندان بازگشتیم..."


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/23 9:7:19
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:14 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اسفندیاری که در عملیات کربلای 5 جا ماند

آنها را در آغوش کشیدم، اما، برادرم اسفندیار نبود، «اسفندیار کو؟» مادرم که تمام صورت‌اش پر از اشک بود و مرتب چشم‌هایش را پاک می‌کرد، گفت: «رفته مشهد!»

 
 

میکائیل فرج‌پور از ارکان اصلی واحد اطلاعات و عملیات لشکر 25 کربلا که در سال 1362 به اسارت بعثیان در آمد، وی در گفت‌وگو با خبرنگار فارس، خاطره زیبایی از لحظه آزادی‌اش را چنین بیان می‌کند.

رسیدیم به مرز، قرار بود یک اسیر بدهند و یک آزاده بگیرند؛ در چادرهای بزرگی لب مرز رفتیم،نماینده  صلیب، این جا هم اسم‌ها را طبق شماره می‌خواند و بچه‌ها بعد از این که اسم شان خوانده می‌شد، یکی یکی با تمام وجود می‌دویدند و خودشان را به خاک ایران می‌رساندند.

آن طرف از بچه‌ها استقبال گرمی می‌شد و سوار اتوبوس‌های ایرانی می‌شدند.

مرتضی قربانی را لب مرز دیدم و چقدر خوشحال بودم. او نماینده ایران بود برای تحویل اسرا.

هنوز همه چیز را فرماندهی می‌کرد، دلیل حضور مرتضی قربانی هم این بود که هنوز لشکر 25 و قرارگاه در خط بود.

 

سردار شهید حسین املاکی - حاج میکائیل فرج پور - ... 

 

وارد ایران شدیم، اتوبوس به راه افتاد، به سمت قصر شیرین، اینجا خاک ما، وطن ما، ایران است. گریه بود، ناله، شادی، خنده، تمام حس‌ها با هم بود.

در مسیر، خاطرات را مرور کردیم، قصر شیرین را، سرپل ذهاب، کِرند.

در اتوبوس هیچ اسیری آرام و قرار نداشت، وقتی وارد قصر شیرین شدیم، دسته دسته مردمی که برای آنها جنگیده بودیم تا عزت‌شان باقی بماند را دیدیم.

چقدر دوستمان داشتند و ما چقدر از دیدن شان خوشحال شدیم.

آنچه ما را نگران می‌کرد، پاسخ به قاب عکس‌های مفقودان و اسرای شان بود. هر کجا که اتوبوس می‌ایستاد، انبوهی از جمعیت، هوار می‌شد. می‌گفتند: «آقا! این عکس رو می‌شناسی؟» «برادر! فلانی رو می شناسی؟» «پسرمه. ندیدیش؟»

مردم هنوز خوشحال بودند، تا باختران را آمدیم.

جمعیت آنقدر زیاد بود که گاهی اتوبوس چراغ می‌داد و بوق می‌زد که مردم زیر چرخ‌های بزرگ اتوبوس نمانند.

در باختران مردم نی و ویلون می‌زدند، دست می‌زدند، سوت می‌زدند، اما ما فقط به هم دیگر نگاه می‌کردیم.

- اِ، ایرانی که انقلاب شده، جنگ بوده، این همه شهید...؟! چه بلایی سرش اُمده؟!

روی صندلی‌های اتوبوس، سفت شدیم و مات به مقابل نگاه می‌کردیم، یکی از بچه های تبریز گفت: «خدایا! اگر این جوریه، ما رو برگردون.»

و این حرف، مانند پُتکی بر سرم فرود آمد، تصور ما از ایران، سلام و صلوات بود.

نه هیاهو و دست افشانی، همه بچه‌هایی که سرشان را از پنجره بیرون داده بودند و شادباشی‌ها را می‌پذیرفتند، همه آمدند داخل.

هضم بعضی چیزها برای ما آسان نبود، ما طور دیگری مثل 10 سال قبل زندگی کرده بودیم.

ما را سوار هواپیما کردند، وارد پایتخت مان شدیم، تهران و از آن جا ما را مستقیم بردند به مرقد امام. وقتی همان لحظه وارد حرم امام خمینی شدیم، یاد زیارت کربلا افتادیم. بچه‌ها واقعاً هر چه درد و دل داشتند، به امام گفتند: «امام! دوست داشتیم می‌اُمدیم پیشت، به شما بگیم چی به ما گذشت.»

 

 

سردار شهید حسین املاکی - حاج میکائیل فرج پور

وقتی درد و دل‌های مان تمام شد، دوباره سوار اتوبوس شدیم و به پادگان جی رفتیم و در پادگان، دو روز قرنطینه بودیم.

در باختران، یکی از دوستان به نام حاج آقای عسکری مرا دید و سریع با مادرم تماس گرفت.

من نمی‌دانستم خانواده‌ام دارند می‌آیند به استقبالم، بعد از دو روز که از قرنطینه بیرون آمدیم و آزمایش‌های پزشکی و سؤالاتی که درباره اوضاع اسارت از ما شد را پاسخ دادیم، اتوبوس‌ها آمدند و هر کدام از بچه‌ها را به استان‌های‌شان انتقال دادند.

تقسیم شدیم، با یک اتوبوس به سمت مازندران به راه افتادیم، این جا، تمام مدت، فکری با من بود و آن اینکه دستی ما را برد و دستی هم ما را برگرداند و این که چیزی در اختیار و اراده ما نبود و هر چه بود؛ اراده خداوند بود و بس. سپاه هماهنگ کرده بود و خانواده‌ام را آورد.

دخترم هفت ساله شده بود و به او گفته بودند: «بابات داره میاد.» رسیدیم به امامزاده عبدالله(ع) آمل. خانواده‌ام به ما رسیدند، در یک نظر مادرم، پدرم و همسرم را دیدم، و دختر هفت ساله‌ای که دختر من بود، بچه‌های سپاه، آتنا دخترم را آوردند که مرا ببیند.

زانو زدم، آغوشم را باز کردم، او کمی به طرفم آمد. دوید، اما وسط راه ایستاد، نگاه‌ام کرد، برگشت و گریه کنان رفت.

وارد شهرم قائمشهر شدم؛ پشت بلندگو، صحبتی کردم. از اسارت هم کمی حرف زدم و با سلام و صلوات آمدم خانه، برادرهای کوچک ترم، بزرگ شده بودند. روبوسی می‌کردم، گریه می‌کردند و یکی از نزدیکان معرفی می‌کرد.

بعد از معرفی، می‌فهمیدم این کدام برادرم است.

همسرم هم آمد، خیلی سختی کشیده بود، باید تمام حرف‌هایش را می‌شنیدم، همه بودند، خواهرهای دل نازکم هم، آن ها را در آغوش کشیدم، اما، برادرم اسفندیار نبود. «اسفندیار کو؟»

مادرم که تمام صورت‌اش پر از اشک بود و مرتب چشم‌هایش را پاک می‌کرد، گفت: «رفته مشهد!»

بعد فهمیدم که چرا دخترم آتنا نتوانست نزدیک شود. اسفندیار تا دو سالگی از آتنا مراقبت می‌کرد و عکس اسفندیار چهره پدرش را در ذهن‌اش نقاشی کرده بود. زمانی که آمد بابایش را ببیند که من باشم، اما چهره‌ای غریبه‌ای دید که شبیه اسفندیار نبود.

وارد خانه شدم، تنی نداشتم که بتواند بیش از این طاقت بیاورد و خیلی خسته بودم، پیرمردها، فامیل، همسایه‌ها و دوستان جمع بودند.

در همین حین دوباره از یکی از پیرمردهای فامیل پرسیدم: «اسفندیار کو؟» جواب داد: «جنازه‌اش رو هنوز نیاوردن!»

مثل این که چیزی کمرم را شکست، بی‌اختیار گفتم: «آخ!»

 

شهید اسفندیار فرج پور

همه متوجه شدند و مخصوصاً  آن پیرمرد که شرمنده شد. یکی آمد و گفت: «خودتو ناراحت نکن! اسفندیار کربلای 5 شهید شد، هنوز هم مفقوده.»

گفتم: «چرا به من اطلاع ندادید؟» گفتند: «کسی جرأت نمی‌کرد بهت بگه!»

اشکم را قورت دادم، چیزی ظاهر نکردم، بعد رفتم یک گوشه‌ای و خودم را خالی کردم، از بچه‌های واحد اطلاعات و عملیات هم آمدند.

تقی مهری، چه قدر از دیدنش لذت بردم، پرسیدم: «از حسین چه خبر؟ حسین املاکی؟»

سری تکان داد و گفت: «جنازه‌اش رو هنوز نیاوردن.»

خواستم مثل شهادت اسفندیار، شهادت حسین را تحمل کنم، اما  نتوانستم. جلوی جمع تقی مهری را در آغوش کشیدم و زدم زیر گریه.

خیلی‌ها شهید شده بودند.

تا دو ماه نمی‌توانستم، آتنا را بغل کنم، همه‌اش از من فرار می‌کرد و می‌گفت: «تو نیستی! تو بابا نیستی!»

کم کم توانست قبول کند، خانـمم هـم در آموزش و پرورش مشغـول شده بود.

کمی بعد دیدم، سقف خانه پدری که هنوز همسرم و دخترم پیش آنها زندگی می‌کردند، چکه می‌کند.

آستین بالا زدم تا خانه‌ام را بسازم و حالا که آمدم، با خانواده‌ام برویم زیر یک سقف.

همسرم سختی‌های زیادی را تحمل کرد، صبر زیادی داشت.

برای آتنا و پدر و مادرم خیلی زحمت کشید، آن لحظه که مرا دید، لبخندی زد، در حالی که  اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود، و انگار که بار سنگین مسئولیت را از  دوش‌اش برداشته باشند، دست‌ام را گرفت و نفسی تازه کرد و گفت: «خوش اومدی!»

فارس

سه شنبه 12 خرداد 1394  12:14 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که عکس یک زن بر بدنش خالکوبی شده بود!

پنهان کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود. جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان اولین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می‌شد. هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد. روحیه ی اجتماعی چندانی نداشت. ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.




من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم. بچه‌ها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند. هر چه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را، پیاده کرده بودند. همه ی امور با رعایت اصل (اختفا و استتار) پیگری می‌شد، حتی اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شا‌خه‌های نخل پوشانده بودیم. با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک می‌کرد و به نقطه‌ای دور و خلوت می‌رفت.

بعضی از دوستان، تصمیم گرفته بودند از خودش در این‌باره سوال کنند و یا در صورت لزوم او را مورد بازرسی قرار دهند تا نکند خدای ناکرده، فرستنده‌ای را زیر لباس خود پنهان کرده باشد.

آن فرد هم بی شک آدم ساده و کم هوشی نبود، متوجه نگاه‌های پرسش گر بچه‌ها شده بود. یک شب موقع دعای توسل، صدای ناله‌های آن برادر به قدری بلند بود که باعث قطع مراسم شد. او از خود بی خود شده بود و حرف‌هایی را با صدای بلند به خود خطاب می‌کرد. می‌گفت:‌

«ای خدا! من که مثل این‌ها نیستم. این‌ها معصوم اند، ولی تو خودت مرا بهتر می شناسی... من چه خاکی را سرم کنم؟ ای خدا!»

سعی کردم به هر روشی که مقدور است او را ساکت کنم. حالش که رو به راه شد در حالی که اشک هنوز گوشه ی چشمش را زینت داده بود، گفت:

«شما مرا نمی‌شناسید. من آدم بدی هستم. خیلی گناه کردم، حالا دارد عملیات می‌شود. من از شما خجالت می‌کشم، از معنویت و پاکی شما شرمنده می‌شوم...»

گفتم: «برادر تو هر که بوده‌ای دیگر تمام شد. حالا سرباز اسلام هستی. تو بنده ی خدایی. او توبه همه را می‌پذیرد...»

نگاهش را به زمین دوخت. گویا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند. گفت:

«بچه‌ها شما همه‌اش آرزو می‌کنید شهید شوید، ولی من نمی‌توانم چنین آرزویی کنم.»

تعجب ما بیشتر شد. پرسیدم:

«برای چه؟ در شهادت به روی همه باز است. فقط باید از ته دل آرزو کرد.»

او تعجب ما را که دید، گوشه‌ ی پیراهنش را بالا زد. از آن چه که دیدیم یکه خوردیم. تصویر یک زن روی تن او خالکوبی شده بود. مانده بودیم چه بگوییم که خودش گفت:

«من تا همین چند ماه پیش همه‌ش دنبال همین چیزها بودم. من از خدا فاصله داشتم. حالا از کارهای خود شرمنده‌ام. من شهادت را خیلی دوست دارم، اما همه‌ش نگران ام که اگر شهید شوم، مردم با دیدن پیکر من چه بسا همه ی شهدا را زیر سوال ببرند. بگویند این‌ها که از ما بدتر بودند...»

بغضش ترکید و زد زیرگریه. واقعاً از ته دل می‌سوخت و اشک می‌ریخت. دستی به شانه‌اش گذاشتم و گفتم:‌

«برادر مهم این است که نظر خدا را جلب نماییم همین و بس.»

سرش را بالا گرفت و در چشم تک‌تک ما خیره شد. آهی کشید و گفت:

«بچه‌ها! شما دل پاکی دارید، التماس‌تان می‌کنم از خدا بخواهید جنازه‌ ای از من باقی نماند. من از شهدا خجالت می‌کشم... .»

آن شب گذشت. حرف‌های او دل ما را آتش زده بود.حالا ما به حال او غبطه می‌خوردیم. دل با صفایی داشت. یقین پیدا کرده بودیم که او نیز گلچین خواهد شد. خدا بهترین سلیقه را دارد.

شب عملیات یکی از نخستین شهدای ما همان برادر دل سوخته بود. گلوله ی خمپاره مستقیم به پیکرش اصابت کرد. او برای همیشه مهمان اروند ماند.

راوی: محمد رعیتی/از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا
پارسینه


 


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/21 10:45:16
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:15 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هنرمندی که تاریخ ولادت و شهادتش در یک روز است

مجید شب عملیات با بقیه غواص‌ها وارد آب شد و رفتند تا داخل آبگرفتگی شلمچه معبر باز کنند تا گردان حضرت علی اکبر(ع) خط دشمن رو بشکند.

 

 

دو ماهی بود که وارد گردان تخریب لشگر ده سیدالشهداء (ع) شده بود. قبلش با گردان‌های رزمی عملیات‌های زیادی رفته بود. بچه شهرری بود و معلم هنر. انسان خوش رو، کم حرف و فوق العاده توداری بود. خط خوبی داشت، در حد حرفه ای خطاطی می‌کرد. قبل از عملیات کربلای 4 با یک تعداد دیگه بچه‌ها رفتند برای آموزش غواصی. دوهفته‌ای آموزش طول کشید و مهیا شدند برای عملیات. فاصله بین عملیات کربلای 4 و 5 رو با آموزش‌های سخت غواصی و استقامت در آب گذراند و در آموزش‌ها نشون داد که می‌توان به عنوان نیروی خط شکن روی او حساب کرد. شب عملیات کربلای 5 مجید هم انتخاب شد که در شب اول با غواصان خط شکن تخریب برای باز کردن موانع جلو بره. شب عملیات کربلای 5 زیر پل هفتی هشتی مستقر شدیم.

نزدیک غروب بود که مجید رفت و تجدید وضو کرد، مقابل سنگر بچه‌های غواص تخریب، قرآن کوچکش را باز کرد و مشغول خواندن قرآن شد. همه منتظر بودند تا دستور حرکت غواص‌ها برسه که ماشین گردان ازخط برگشت. بچه‌ها دور ماشین حلقه زدند و مجید قرآن را بست و با راننده ماشین، حاج احمد مشغول صحبت شد و دیگر بچه‌ها هم اومدند و کار به شوخی کردن رسید. بچه‌ها مشغول بگو مگو بودند و کسی متوجه کار مجید نشد. دور ماشین که خلوت شد دیدیم مجید با خط خوش روی درب ماشین که از گل پوشیده شده بود نوشته شهید مجید عسگری، ولادت 19 دیماه.

 

شهید مجید عسگری نفر دوم از سمت راست

مجید شب عملیات با بقیه غواص‌ها وارد آب شد و رفتند تا داخل آبگرفتگی شلمچه معبر باز کنند تا گردان حضرت علی اکبر(ع) خط دشمن رو بشکند. زود هنگام با کمین دشمن درگیرشدند. کمینی که دست کمی از خط اول نداشت. مجید و بقیه غواص‌های تخریب داخل آب بودند و زیر پای اونها انبوهی از مین و تله‌های انفجاری بود و مقابل آنها ده‌ها توپ سیم خاردار. آتش سنگین تیربارهای دشمن سینه غواصان را درید و مجید عسگری در حالی‌ که نام مبارک حضرت زهراء(س) را برلب داشت به معراج رفت.

 

 

 

شهید مجید عسگری در شب تولدش به آسمان پرکشید و پیکرمطهرش درقطعه 53 بهشت زهرا سلام الله علیها آرام گرفت. روی مزارش حک شده : ولادت 19/10/43  - شهادت 19/10/65

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/21 10:25:12
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:15 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مسجد جامع را آزاد کردیم، بیت المقدس را هم آزاد خواهیم کرد

شهید بهروز مرادی می‌نویسد:ای شهید!ان شاءالله نماز وحدت را در بیت المقدس می‌خوانیم. مسجد جامع را آزاد کردیم، بیت المقدس را هم آزاد خواهیم کرد.روزی بر مزار شما آمده و فریاد خواهیم زد: هان ای شهیدان،برخیزید،کربلا آزاد شد قلب امام شاد شد. 

سردار شهید بهروز مرادی 1335 دیده به جهان گشود، هوش و ذکاوتش از دوران کودکی زبانزد بود، تحصیلات عالی خود را با اخذ مدرک کارشناسی هنرهای زیبا از دانشگاه اصفهان گذراند و به حرفه مقدس معلمی اشتغال داشت تا آن زمان که غرش تانک‌های بعثی او را وارد عرصه دفاع از میهن اسلامی کرد. او یکی از فرماندهان مقاوت مردمی خرمشهر شد و دلاورانه برای حفظ شهر می‌جنگید و دلش را در گرو آن شهر آسمانی داده بود و از خرمشهر دل نمی‌کند. شایع شده بود که باید همه نیروهای مقاومت، شهر را ترک کنند تا هواپیماهای خودی نیروهای بعثی را بمباران نمایند اما این خیانتی بود آشکار که توسط بنی صدر صورت گرفت و بهروز جزء آخرین نفرات بود که در روز شوم چهارم آبان سال پنجاه و نه، روز خونین  شدن خرمشهر از رودخانه کارون گذشت و به امید هجوم هواپیماهای خودی شناکنان به آن سوی رود خانه کارون و منطقه کوت شیخ رفت، اما از نیروهای کمکی و هواپیماها خبری نبود. پدر بهروز در اثر اصابت ترکش در آغازین روزهای جنگ به شهادت می‌رسد و برادرش هم در عملیات ثامن الائمه(ع) بال پرواز می‌گشاید. پس از حدود پانصد و هفتاد روز تسخیر ناجوانمردانه شهر خونین شب و روز نداشت تا اینکه به عنوان یکی از فرماندهان عملیات بیت المقدس در آزادسازی خرمشهر نقش ارزنده‌ای ایفا کرد. بهروز نقاش زبر دستی بود و نقاشی‌هایش بر در و دیوار خرمشهر نوید آبادانی شهر را می‌داد آبادانی ای که به زخم التیام نیافته خرمشهر تبدیل شده است و تا به امروز توسط مسئولین پر مدعا محقق نشده است. تابلو ورودی شهر را که همه خوب به یاد دارند(خرمشهر جمعیت سی وشش میلیون نفر،کوچه‌های این شهر به خون شهدا مطهر است، با وضو وارد شوید) کار بهروز بود و به راستی خرمشهر قلب تپنده ایران سی و شش میلیونی آن دوران بود.

دوباره با نقض تمام قوانین به مرزهای میهن اسلامیمان هجوم آورد، بهروز که نامش با خرمشهر عجین شده بود، آر پی جی بر دوش به همراه دیگر همرزمانش به شکار تانک‌های اهدایی دنیای شرق و غرب به صدام پرداخت و بنا به روایت همرزمانش در چهارم خردادسال 1367 پس از انهدام هشت تانک دشمن در حالی که در اثر شلیک فراوان خون از گوش‌هایش جاری بود، در شلمچه هدف تیر تجاوز دشمن قرار گرفت و در کنار پیکر همرزمان شهیدش در گلزار سراسر صفای خرمشهر در آغوش شهری قرارگرفت که قلبش همیشه برای او می‌تپید.

مطالب زیر گزیده‌هایی از دست نوشته‌های بهروز است که پاره‌ای از آن‌ها را در روزهای آغازین روزهای آزادی خونین شهر نگاشته است و درد دل‌های اوست با دوستان شهیدش:

 

18 تیر 1361:

جنازه محمد رضا دشتی را بعد از بیست و دوماه در خرمشهر ،پیدا کردم. ساعت 4:30 بعد از ظهر

19 تیر 1361:

مجدا همراه بچه‌های سپاه به دیدن استخوان‌های محمد دشتی رفتیم.

26تیر 1361:

دفن محمد در قبرستان خرمشهر

بسم الرحمن الرحیم

در یکی از روزهای مهرماه سال59، که با دشمن توی کوچه‌های پشت مدرسه خرمشهر درگیر بودیم، سه نفر از دوستانم به خانه‌ای که مقر عراقیه بود حمله کردند و جنازه یک نفرشان داخل کوچه جا ماند. سه نفر محمدرضا دشتی، محمد رضا باقری و توتو نساب بودند، و امروز که بعد از پیروزی، قدم به شهرمان گذاشته‌ایم این چهارمین نفری است که استخوان‌هایش پیدا می‌شود. وقتی استخوان‌های دوستم را پیدا کردم، برای لحظه‌ای گریستم و در برابر خدا زانو زدم، و زمین را به شکرانه امانت داری‌اش بوسیدم. برادر کوچکم همراهم بود. او را آورده بودم تا از نزدیک با واقعیت‌های جنگ آشنا شود.

مدتی را در راهروهای زیر زمینی و سنگرهای دشمن قدم زدیم و برای او حماسه‌های جوانان شهر را می‌گفتم که چگونه فرزندان اسلام در غربت، رقص مرگ می‌کردند، و او هاج و واج مانده بود. بعد از ظهر که شد، به او گفتم: ((داخل یکی از این کوچه‌ها یک آشنا هست بیا برویم. شاید اثری از او باشد.)) قدم قدم پوکه‌های ژ3 روی زمین ریخته بود. سر این کوچه، پوکه‌های شلیک شده از طرف ما بود که سر کوچه آن طرف‌تر، پوکه‌های کلاشینکف عراقی‌ها. بیست و یک ماه پیش اینجا، در و دیوار و خانه‌ها شاهد یک جنگ خونین سخت بود و امروز ما آمده بودیم – که اگر خدا کمک کند – جنازه یکی از قربانیان این جنگ را بیابیم. آهسته کوچه‌ها را پشت سر گذاشتیم، به خانه‌ای نزدیک شدیم که هنوز فریاد وحشتناک عراقی‌ها را از آنجا به خاطر داشتم. جلو خانه، استخوان‌های محمد را پیدا کردم و آن طرف‌تر ساعت مچی اورا، داخل جیب شلوارش چند تیر ژ3 بود و بلوز سبز و پیراهن سفید او بعد از دو سال هنوز سر جایش بود، و یک لنگه کفش او را زیر درخت فرسوده خرما پیدا کردم، در کنار او 6گلوله آرپی جی که از پشت بام خانه روبرو شلیک شده بود، در دل زمین بود، در آن لحظه زانوهایم سست شد و اشک چشمانم را گرفت. زمین را بوسیدم، زیرا عهد کرده بودم که اگر به خرمشهر زنده رسیدم، بروم آنجا که دوستانم شهید شده‌اند خاک مقدسشان را زیارت کنم. برادرم به من نگاه می‌کرد در حالی که چشمانش از حدقه در آمده بود.

به یاد پدر و خانواده محمد افتادم که هنوز که هنوز است، در انتظار بازگشت فرزندشان لحظه شماری می‌کنند. تا امروز خبر شهادت محمد را به مادرش نداده بودم، اما دیگر خوشحال هستم که لااقل استخوان‌های او را پیدا کرده‌ام و این می‌تواند باعث آرامش موقت قلب یک مادر باشد.

به یاد مادر سعید افتادم، آن روز که ما جنازه سعیدمان را در جبهه آبادان جا گذاشتیم، مادر سعید به صمد گفته بود "کاش بند پوتین سعید را برایم می‌آوردی، تا من لااقل یک یادگار از پسرم داشته باشم."

می‌بینی که ما، در چه دنیایی زندگی می‌کنیم، و با این وضع برای من سخت است که از جبهه دست بکشم.جبهه برای من همه چیز است. در جبهه دوستانم را یکی یکی از دست دادم و حالا که دارم این نامه را  برای تو می‌نویسم، صدای انفجار پیاپی خمپاره خصم، سکوت شب را می‌شکند و شاید هم ... بعد از آن خدا می‌داند چه بشود؟

قبل از فتح خرمشهر، نوشتن چند خط نامه همراه بود با اعتراض دوستم علی نعمت زاده که می‌گفت: "گلوپ را خاموش کن" اما الان که دارم این نامه را می‌نویسم، شاید جنازه علی در قبرستان آبادان پوسیده باشد و کسی نیست که به من بگوید خسته‌ام، چراغ را خاموش کن، می‌خواهم بخوابم. من نمی‌دانم بعد از این چه خواهد شد؟ به مادرم گفته‌ام در جبهه بچه‌ها خواب امام حسین(ع) را می‌بینند و در بیداری، در نخلستان‌های جزیره مینو، مهدی(عج) را می‌بینید و شما در تهران، در خواب، کوپن را می‌بینید و در بیداری صف مرغ کوپنی را. مادرم قانع شد که پسرش حق دارد در جبهه باشد. می‌بینی که دنیای جبهه چه دنیای عجیبی است؟ یک دنیا حماسه است، و این حماسه‌ها گاه در دل خاک مدفون می‌شوند. و گاه اثری از آن‌ها که یک تکه استخوان باشد بعد از دو سال پیدا می‌شود.

بسمه تعالی

راستش را بخواهی چیزی برای نوشتن ندارم. بنابر این مجبورم گاهی ازپرندگان روی آسمان برایت بنویسم و گاهی از ماهی‌های ته رودخانه. نامه قبلی را که نوشتم(بعد از پیدا شدن استخوان‌های محمدرضا دشتی) سخت پریشان بودم، و دلم می‌خواست یک بنده خدایی یک سیلی محکم توی گوشم می‌زد تا لااقل بهانه‌ای برای گریستن پیدا می‌کردم. اما خوب چه کنیم که خیلی از بغض‌ها در گلو خفته می‌شود.

هنوز اشک در چشممان نخشکیده، یک اتفاق دیگر می‌افتد و اینجا مجالی برای اندیشیدن و تفکر بر حادثه‌ها و لحظه‌ها و صحنه‌ها کمتر حاصل می‌شود. تا می‌آیی سرت را بخارانی، روزها از پی هم و هفته در پی او و پشت سرش ماه‌ها، مثل واگن‌های قطار، پشت هم از تو جلوتر می‌گذرد؛ که توی هر کدام از این واگن‌ها، انباری از خاطره‌ها نهفته است؛ و بعد که همه چیز از شور و هیجان افتاد و در گوشه‌ای مثل این اتاق که من در آن نشسته‌ام آرامشی حاصل شد، تازه می‌فهمی که ای بابا کجا بوده‌ای و حالا کجا آمدی؟

آن روز توی کوچه‌ها دنبال یک فرغون می‌گشتی که مجروح تیر خورده‌ای را با آن به مسجد جامع برسانی. دیروز تو کوچه‌های پشت گل فروشی، جنازه سامی و محمود به حالت سجده بر زمین بود و امروز تصویر آن‌ها بر دیوار نمازخانه. آن روزها فریاد بر سینه آسمان، خط سرخ می‌کشید که آی به داد ما برسید، بچه‌ها دارند قتل عام می‌شوند و کسی پاسخگو نبود به جز خدا.

آیا کسی از رقص مرگ چیزی می‌داند؟

خدایا کجا بودیم؟ چه برما می‌گذشت؟ آیا کسی از مظلومیت فرزندان روح خدا چیزی می‌داند؟ یا هنوز همه در فکر آبگرمکن و زیلو و بخاری هستند؟ آیا کسی از رقص مرگ چیزی می‌داند؟ آیا کسی می‌داند که توی کوچه‌های شهر، خون این حماسه آفرینان در میان دود و خاکستر انفجار خمپاره‌های خصم، چه سان برزمین می‌ریخت؟ یا هنوز همه در فکر این هستند که ای کاش مرز باز می‌شد و ما هم سری به دوستان خارج از کشور می‌زدیم؟ و در زیر سرخی  نور چراغ‌ها و در میان  دود سیگارها، جامی شراب سرخ می‌نوشیدیم و اگر حالی باشد  به رقص و پایکوبی... این دو کجا ؟ آن دو کجا؟ این سرخی کجا ؟ آن سرخی کجا؟ ای مرده دیده‌ایم. آی بزک کرده‌های شمال شهر، ای بزک کرده‌های شمال ایران، ای دلقک‌های سیرک، که دوست دارید برشما بخندند؛ آی بیچاره‌ها، آی شما که روسریتان شل و ول است – مثل اراده‌تان. آی شکم گنده‌ها، ای میمون‌های آبستن، آی شما که وقتی سگتان می‌میرد، عزا می‌گیرید، اما وقتی جنازه یک شهید را می‌بینید خوشحال می‌شوید... کجای کارید؟ آی شما که روی دیوار محلتان نوشته است؛ در بهار آزادی جای آبجو خالی و مردی در این محل نیست، لجنی روی این شعر بکشد. شماها کجای کارید؟

انسان در پشت جبهه زنده به گور است

ای مرده‌های متحرک... ما مرده دیده‌ایم، اگر شما ندیده‌اید ما دیده‌ایم. ما جنازه‌های متعفن عراقی‌ها را دیده‌ایم و شما را هم دیده‌ایم، ما جنازه‌های باد کرده و کرم زده عراقی‌ها را دیده‌ایم. فرقتان هنوز این است که هنوز می‌خورید و می‌خوابید و هنوز نشخوار می‌کنید. اما به زودی کرم خواهید زد، زیاد بر تن خود عطر نمالید که آب در هاون کوبیدن است. شما هنوز از روزی خداوند بهره می‌برید ولی شاکر نیستید و لابد حق دارید، چون شما قبلا شاکران در گاه اعلی هرزه بوده‌اید، و از خوان بی‌پایان بهره مند!

مرا بگو خوش حال هستم از این که آرامشی حاصل شده و می‌توانم دمی به گذشته‌ها فکر کنم، غافل از این که تازه اول کار است.گفتم چند روزی از جبهه خارج شوم، برای تقویت روحیه خوب است. غافل از این که انسان در پشت جبهه زنده به گور است. ما هم سر خر ملا را کج کردیم و برگشتیم همین جا که بودیم.

بعد از مرخصی/شهریور ماه 1361

آبادان ،هتل پرشین ،اتاق 223

بهروز مرادی

آخرین وداع

ای شهید ،امروز در ساحل شط سرخ بر جنازه تو نشسته‌ام و دست‌های گرمم را در میان انگشتان سرد و استخوانیت می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم. ای شهید، فراموش نکن که ما تا آخرین گلوله‌مان مقاومت کردیم در حالی که می‌دانستیم هیچ کدام از این معرکه جان سالم به در نمی‌بریم.

ای شهید، دو دستم را در میان انگشتان سرد و استخوانیت می‌گذرام و با تو حرف می‌زنم. ای شهید سکوت سخت و سنگین آخرین لحظات مقاومت را فراموش نمی‌کنم که چون پرنده‌ای در قفس پرپر می‌زدیم و در تاریکی آخرین شب مقاومت سفیدی چشم‌هایمان، سیاهی شب را به مبارزه می‌طلبید و نفس‌هایمان در سینه محبوس(بود).ای شهید، آیا به یاد داری که وقتی در تاریکی آخرین شب مقاومت از تو خواستم بر خصم آتش کنی، مخلصانه اطاعت کردی و با گام‌های استوار از پلکان مسجد جامع دور شدی و در میان کوچه‌های تنگ و تاریک شهر خلوت، از ما فاصله گرفتی و بعد رگبار سنگین تو فضای ماتم زده آغشته به خون را به لرزه در آورد. آنگاه... لحظه‌ای بعد جنازه خونین تو را روی دست آورند در حالی که کسی جرأت نفس کشیدن نداشت و تنها صدایی که به گوش می‌آمد خش خش گام‌های هم رزمانت بود که تو را در تاریکی بر سر دست آورند و قطره‌های خون تو چکه چکه بر سنگفرش خیابان می‌چکید. ای شهید، آیا به یاد داری که باهم پیمان بستیم در مقابل قداره بندان تاریخ سرخم نکنیم؟ با تو حرف می‌زنم ای شهید، آیا می‌شنوی چه می‌گویم؟! می‌خواهم قصه آخرین شب را دوباره بازگو کنم:

مسجد جامع را آزاد کردیم، بیت المقدس را هم آزاد خواهیم کرد

وقتی پیکر خون آلودت را به مسجد جامع آوردند قلب تو می‌تپید. انگار گواهی می‌داد که هنوز شهر زنده است و اندک باقی مانده‌ها برگرد تو حلقه زدند و آرام بر چهره معصومت اشک می‌ریختند. در آن لحظات می‌دانستم که شهر در محاصره دشمن است و تو هم این را می‌دانستی. نمی‌دانستی؟ ای شهید، ما بعد از شهادت تو بسیار زجر کشیدیم ولی باز هم مقاومت کردیم. به ما هم مقاومت کردیم. به ما گفته بودند به زودی نیروی کمکی خواهد رسید، اما ثابت شد که دروغ می‌گفتند. ای شهید، ما قربانی خوش باوریمان نشدیم. ما خودمان با پای خودمان به قربانگاه ابراهیم آمدیم. دیدی که به وعده‌های بی خود، اعتنایی نکردیم. ای شهید، وقتی در آخرین شب دستور ترک شهر صادر شد، باز هم مصصم بودیم که اعتنا نکنیم، مثل دفعه‌های قبل. آیا به یاد داری باهم پیمان بستیم که شهر را ترک نکنیم؟ اگر به یاد داشته باشی، قرارمان این بود که تصمیمان را آن وقت بگیریم که مهماتمان تمام شده است و آن شب، شهادت تو وقتی بود که خشاب‌هایمان همه خالی شده بود . ای شهید، ما تو را به همراه خود از میدان شهدا تا اینجا آوردیم در حالی که، شهر در آتش می‌سوخت و تو هنوز زنده بودی، وقتی که فهمیدیم عبور از پل غیر ممکن است، زانو‌هایمان سست شد و لحظه‌ای در کنار تو تأمل نمودیم تا آهسته پلک‌هایت بر هم فرود آمد و تن خون آلود تو سرد شد. ای شهید، بعضی از همرزمان تو از زیر پل، شهر را ترک کردند و عده‌ای اندک هم به داخل شهر برگشتند. به مسجد برگشتیم. براین بودیم که باز هم مقاومت کنیم، اما مگر با خشاب‌های خالی می‌شد؟ ای شهید در میان سیاهی شب، فضای جامع را خالی یافتیم در حالی که، بغض گلویمان را می‌فشرد. ما به ناچار آجرهای سرد مسجد جامع را بوسیدیم و برای آخرین بار از شهر خداحافظی کردیم، در حالی که هرکدام یک نارنجک دستی برای آخرین ضربه به همراه داشتیم. ما به مسجد ساحل رودخانه آمدیم و تن خسته‌مان را به امواج کارون سپردیم.

ای شهید، این قصه را برای تو می‌گویم. به تو نمی‌گویم که بعضی از برادران غرق شدند. از آن روز تا به حال چند سال می‌گذرد و امروز ما دوباره به شهر برگشته‌ایم. ای شهید، برتو مژده باد جنازه سید مهدی و سید احمد را هم پیدا کردیم. جنازه محمد را هم پیدا کردیم و جنازه چند تای دیگر از شهدا را و باز هم تعدادی دیگر...که یکی از آن‌ها تو هستی. ای شهید، در این کوچه‌ها باز هم شهید هست همرزمان تو...ما به پاس خون شما، بر دروازه نوشته‌ایم: (کوچه‌های این شهر به خون مطهر است، با وضو وارد شوید)

ای شهید، مارا همان راه حسین است و تا وقتی امام هست، مبارزه می‌کنیم. ای شهید،در فکر خمینی مباش ما امام را تنها نمی‌گذاریم و ان شاءالله نماز وحدت را در بیت المقدس با امامت روح خدا می‌خوانیم، مطمئن باش. ما مسجد جامع را آزاد کردیم، بیت المقدس را هم آزاد خواهیم کرد. مطمئن باش روزی بر مزار شما خواهیم آمد و فریاد خواهیم زد: ((هان ای شهیدان،برخیزید،کربلا آزاد شد قلب امام شاد شد! ))

هتل پرشین آبادان

بهروز مرادی


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/21 9:51:29
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:16 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای حضور هیأت عراقی در کنفرانس اسلامی سال 76 در تهران و پذیرایی خوب از آن‌ها

ابوفرح -مسئول من- چون از عوامل اطلاعاتی بود همراه یک هیأت بلندپایه به رهبری طه یاسین رمضان به ایران رفته بود. من امید زیادی داشتم تا در مذاکرات دوجانبه ایران و عراق موضوع تبادل آخرین اسرا مورد بحث قرار گیرد. 

نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است. 
 
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد. 
 
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت. 
 
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنج‌ها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."


از ابتدای سال 1376 زمزمه برقراری کنفرانس کشورهای اسلامی در ایران از رادیوهای ایران و بیگانه شنیده می‌شد. زمستان فرا رسید و سران کشورهای اسلامی یکی پس از دیگری وارد تهران شدند. 

ابوفرح –مسئول من – چون از عوامل اطلاعاتی بود همراه یک هیأت بلندپایه به رهبری طه یاسین رمضان به ایران رفته بود. من امید زیادی داشتم تا در مذاکرات دوجانبه ایران و عراق موضوع تبادل آخرین اسرا مورد بحث قرار گیرد. 

رادیوهای بیگانه سعی می‌کردند به عناوین مختلف این کنفرانس را بی‌اعتبار نشان دهند و برای توجیه انتقادات خود در برنامه‌های خودشان کارشناس می‌آوردند و آن‌ها هم نمی‌توانستند نیات سوء خودشان را پنهان کنند و شروع می‌کردند به گفتن این‌که مخارج این کنفرانس و هزینه‌های آن برای دولت ایران چه زیان‌هایی به بار می‌آورد؛ در حالی‌که در کشور ایران مایحتاج عمومی گران است و مردم در فشار هستند و از این‌گونه انتقادها فراوان می‌کردند. 

عراق که نیاز مبرمی به حمایت کشورهای اسلامی داشت در این کنفرانس در سطح بالایی شرکت کرد. پس از گذشت دو هفته از اتمام کنفرانس هنوز هیأت عراقی به کشورشان برنگشته بودند.

 

 

پس از برگشت اعضای این تیم ابوفرح به دیدن من آمد. او گفت در ایران خیلی به ‌آن‌ها خوش گذشته است. غذای خوب و میوه‌های خوب و درشت از قبیل پرتقال، سیب، کیوی، موز و پسته‌های عالی بوده و ایرانی‌ها خیلی خوب پذیرایی کردند. 

او گفت برای تفریح آن‌ها را به سد کرج و پیست اسکی دیزین برده‌اند. هیأت عراقی با ایرانی‌ها در مورد تبادل بقیه اسرا به نتایج مثبتی رسیده بودند. ابوفرح گفت برایت نوشته‌اند که بروی زیارت عتبات مقدسه و هر وقت خواستی می‌توانی اعلام کنی تا من مقدمات آن را فراهم کنم. 


به او گفتم مسئولان قبلی من حتی اوایل جنگ به من پیشنهاد رفتن به زیارت را داده‌اند ولی شرایط آن‌ها مناسب نبود؛‌ لذا من نپذیرفتم. شما چگونه می‌خواهید مرا به زیارت ببرید؟ 

ابوفرح گفت: من دستور دارم هر طور تو بخواهی و راحت باشی این کار انجام گیرد. فقط تعدادی از مأموران امنیتی همراه تو هستند و آن‌ها هیچ کاری ندارند و تو هر طور که مایلی می‌توانی زیارت کنی. فقط با عرب‌ها نباید صحبت کنی و هر چیز که خواستی به ما می‌گویی و ما برای تو تهیه می‌کنیم. 

 

یک هفته به پایان ماه مبارک رمضان مانده بود و پیامد آن تعطیلات عید فطر بود. گفتم ان‌شاء‌الله پس از اتمام ماه مبارک رمضان به این سفر خواهیم رفت.   
  
از این‌که می‌توانستم به زیارت کربلا و نجف بروم روحیه تازه‌ای گرفتم و کمربندم را بستم برای گذراندن یک دوره طولانی اسارت. خداوند را سپاس گفتم که امسال قبل از فرا رسیدن عید، عیدی خوبی به من عنایت کرد. 


تعطیلی عید فطر برای عراقی‌ها سه روز است. تعطیلات که تمام شد صبح شنبه ابوفرح آمد و گفت: «قاسم حلاق» را گفتم بیاید. پس از اصلاح سر و صورت، دوش آب سرد گرفتم و لباس مرتب پوشیدم. 

ابوفرح از من خواسته بود هنگام رفتن به زیارت به او یادآوری کنم روسری دخترش را با خود بیاورد و در این مورد توضیح نداد. ساعت 7:15 دقیقه صبح ابوفرح آمد و من موضوع روسری را به او یادآور شدم. او تشکر کرد و گفت با خودش آورده است. 

این دفعه بدون این‌که حوله به سرم بکشم همراه ابوفرح رفتیم و سوار ماشین شدیم. دو ماشین دیگر در جلو و عقب ما در حرکت بودند که در هر ماشین چهار نفر امنیتی نشسته بودند. 

متوجه شدم ابوفرح و بقیه مأموران از این‌که به این سفر می‌روند خیلی خوشحال به نظر می‌رسند. بعداً فهمیدم ابوفرح برای بردن من به زیارت، 200 هزار دینار اعتبار درخواست کرده و همه آن را نقداً دریافت کرده است.   
  
آن‌ها این مأموریت را برای خودشان از نظر مادی پربار می‌دانستند. برای خوردن صبحانه در مسیر نجف – بغداد غذاخوری خوب و تمیزی بود که همان‌جا توقف کردیم. غذاخوری «فدک» نام داشت و صاحب آن شیعه بود. دو عدد مهر تربت کربلا منقوش به ضریح کربلا و اسامی چهارده معصوم را در محلی آویزان کرده بود. 

برای اولین بار تربت کربلا را گرفتم و بوسیدم. همه، غذای گوشتی سفارش دادند ولی من با توجه به این‌که در سفر بودیم مقداری آش خوردم. 

 

ابوفرح مرا به صاحب غذاخوری معرفی کرد و مشخص بود صاحب آن باید از عوامل اطلاعاتی عراق باشد؛ چون با مأموران خیلی صمیمی بود. 

پس از نوشیدن چای ابوفرح پول صبحانه را پرداخت و حرکت کردیم. در اولین پمپ بنزین باک ماشین‌ها را پر کردیم و ابوفرح چند پاکت سیگار و چند کیلو موز و نارنگی خرید و آن را بین سه ماشین تقسیم کرد. 

طبق برنامه‌ای که برای زیارت تدارک دیده بودند اول باید به نجف و کوفه و سپس به کربلا می‌رفتیم. فردا هم قرار بود برویم سامرا و پس از زیارت سید محمد برادربزرگ امام حسن عسکری(ع) به کاظمین بر می‌گشتیم. 

تقریباً تا شهر نجف سه ساعت در راه بودیم. ماشین را در پارکینگ مخصوص جلوی حرم پارک کردند. 

پلیس راهنمایی جلو آمد و گفت این‌جا مخصوص مقامات دولتی است و شما اجازه پارک کردن ندارید. ابوفرح پایین رفت و پلیس با دیدن لباس سبز حزبی او و کلتی که به کمرش بسته بود در گفتارش تجدیدنظر کرد. 

ابوفرح مقداری به پلیس تشر زد. من از او خواستم وقت را تلف نکند و زودتر به زیارت برویم
..."

باشگاه خبرنگاران


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/18 9:56:56
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:16 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سربازی که یک تنه مقابل صهیونیست‌ها ایستاد

او از مرزهای بلاد اسلامی در مقابل تجاوز صهیونیست‌ها به منطقه حفاظت شده و حاوی انبارهای مهمات جلوگیری کرد و فریب نیرنگ دشمن صهیونیست را نخورد و با سلاحش از بلاد اسلام دفاع کرد؛ حق او نشان افتخار بود اما سران خیانت‌کار مصر مزد او را با محکومیت به حبس ابد و بعد هم مرگی مشکوک در زندان جور دادند.

 

 

سرباز دلاور سرزمین سینای مصر؛ شهید سلیمان محمدخاطر سربازی است در دوران حکومت جور و ظلم فرعونی حسنی مبارک به اتهام دفاع از مرزهای اسلام به شهادت رسید.

او از مرزهای بلاد اسلامی در مقابل تجاوز صهیونیست ها به منطقه حفاظت شده و حاوی انبارهای مهمات جلوگیری کرد و فریب نیرنگ دشمن صهیونیست را نخورد و با سلاحش از بلاد اسلام دفاع کرد؛ حق او نشان افتخار بود اما سران خیانت کار مصر مزد او را با محکومیت به حبس ابد و بعد هم مرگی مشکوک در زندان جور دادند.

 

 

شهید سلیمان محمد عبدالحمید خاطر سربازدلاور مصری که در تاریخ 13مهر 1364 (برابر با 5اکتبر 1985) با تیراندازی به متجاوزان دژخیم اسرائیلی در منطقه شرم‌الشیخ واقع در سواحل شبه جزیره سینا هفت نفر از آنان را کشت. پس از این اقدام، به وسیله دولت مصر دستگیر و به حبس ابد محکوم شد.

قهرمان سینا، سلیمان محمد عبدالحمید خاطــر، مانند همــه جوانان مصری به ســربازی اعزام شد، او آخرین فرزند خانــواده‌ای در منطقه «اکیاد» از اســتان شرقی مصر بود. سلیمان به منطقه «راس برجه» در جنوب شبه جزیره سینا به عنوان ســرباز ارتــش مصر در مرز مشغول محافظت از مرز مصر گردید. او که در ماه‌های آخر ســربازی به سر می‌برد. ناگهان دچار حادثــه‌ای شد که مسیر زندگی و مرگش را دگرکون کرد، 14 مهــر ماه1364 هنگام غروب آفتاب، متوجه حضور 12 نفر اسرائیلی گردید که در حال نزدیک شــدن به محل نگهبانی او بودند، محلی که  شهید ســلیمان خاطــر از آن نگهبانی می کرد یک منطقه نظامی بود که مهمات و ســلاح‌های خاص در آن نگهداری می‌شــد و از حساسیت ویژه ای برخوردار بود و به همین خاطــر ورود تمام افراد بیگانه به آن ممنوع بود. ســلیمان با مشــاهده آن گــروه 12 نفره بــه آنها هشــدار داد و حتی به زبان انگلیسی به آنها گفت: ایست! عبور ممنوع!

“Stop no passing”

اما گروه اسرائیلی به هشدارهای  او بی ‌توجهی کردند و تصمیم به فریب او گرفتند و یکی از زنان همراه صهیونیست ها با اغواگری قصد فریب او را داشت!

اما او مصمم جلوی آنها ایستاد و پس از هشدار و شلیک تیر هوایی به سمت آنان و عدم توجه آنان به سمت آنان در غروب آتش گشود.

 

 

شــلیک در غروب صحرای سینا منجر به کشته شدن هفت اسرائیلی گردید. اما ارتش مصر به جای تقدیر از او، وی را بازداشت و محاکمه کرد.

دادگاه محاکمه سلیمان خاطر به دلیل وضعیت سیاسی آن دوره یعنی پس از امضای معاهده ننگین کمپ ‌دیوید و ترور انور سادات و تضادهای میان جهان اســلام و صهیونیسم بــه یکــی از جنجالیترین دادگاه‌های دهه هشتاد میلادی تبدیل شد.

هنگامی کــه بازپــرس دادگاه نظامی از شهید ســلیمان خاطــر شــرح حادثه را پرســید، ســلیمان توضیح داد کــه روی نقطه مرتفعی ایســتاده بوده و گروه اســرائیلی در حال نزدیک بودن به او بودند، منطقه مورد نظر منطقه ای ممنوعه و نظامی بوده و انبار مهمات و ســلاحهای خاص در آن نگهداری می‌شــد و به همین خاطــر ورود تمام افراد بیگانه و حتی غیرنظامیان مصری به آن ممنوع بود چه برسد به دشمن صهیونیستی، وی همچنین اظهار داشت: پیش از آن (زمانی که هنوز هوا روشن بود و تاریک نشده بو) در حال خواندن نماز بوده و گروه اســرائیلی نماز خواندن او را به تمسخر گرفته بودند.

ســلیمان توضیح داد که به آنها هشدار داده کــه جلوتر نیایند، اینجا یک منطقه نظامی  و ممنوعه اســت ولی گروه اســرائیلی بدون توجه بــه اخطارهای او سعی داشــتند او را فریب بدهند.

 

 

گفتنی است که زمان اتفاق هوا تاریک بود و تعداد و یا چهره متجاوزان مشخص نبود.

بازپرس پرسید: «آیا از سالم بودن سلاحت اطمینان داشتی؟»

سلیمان گفت :بله، برای این که هر ســربازی که ســلاح خود را دوست دارد مانند آن است که وطن خود را دوست داشته اســت و سربازی که ســلاحش را حمل می کند مانند این اســت که  پاره ای از وطنش را حمل می کنــد، پس باید از آن مراقبت کند.

بازپرس پرســید: چگونه به آنها هشدار دادی؟

ســلیمان جواب داد: «من بارها به آنها هشدار دادم و یکی از زنها با برهنه شدن می‌خواست مــرا فریب دهد، منطقه هم منطقه‌ای نظامی بود و تأکیــد کرده بودند که هیچ فــردی چه مصری و چه خارجی حق ورود بــه آن را ندارد، به همین خاطر ناچار شدم که شلیک کنم.»

گروهی از نشریات مصری سرسپرده سعی داشتند که سلیمان‌خاطر را دیوانه معرفی کنند، اما شهید سلیمان همچمنان بر محافظت خود از خاک کشــورش در مقابل اسرائیلی‌ها اصرار داشت به گونه ای که در دادگاه فریاد زد: «من از مرگ هیچ هراسی ندارم، چرا که قضا و قدر الهی اســت، من از آن هراس دارم که حکمی کــه در مورد من صادر شــود آثار منفی‌ای بر همرزمانــم بگــذار و آنها را هراسان کند و وطندوستی را در آنها بکشد.» سلیمان خاطر که قبل از تیرانــدازی فریاد الله‌اکبر سر داده بود.

 

 

عنــوان کرد که در کمال ســلامت عقــل و روان ایــن کار را کــرده اســت، رســانه‌های غربــی ســعی کردنــد بــا ایجــاد جــنگ رسانه ای خواســتار حکــم اعــدام بــرای او شوند و می گفتند که او توریستهای بی گناه را کشته است، اما کدام توریست با فریب و نیرنگ به منطقه نظامی کشور دیگر وارد می‌شود ؟ آن هم با وجود هشدارهای سرباز و نگهبان منطقه نظامی؟

دادگاه نظامــی مصر در 28 دســامبر 1985 او را به  زندان با اعمال شــاقه محکوم کرد و به زندان نظامی شهر نصر در نزدیکی قاهره فرستاد.

در 17 دی مــاه 1364 برخــی از روزنامه‌های مصر خبری دیگر را منتشر کردند کــه جنجالــی دیگــر در پی داشــت، خبــر حاکــی از آن بود کــه ســلیمان خاطر در زنــدان خودکشــی کرده اســت!

روزنامه‌هــا بنــا به گــزارش پزشــکی قانونــی نوشــتند که ســلیمان خاطر بــا اســتفاده از پارچه‌هــای ملحفه‌اش خودش را حلق‌آویز کرده، اما پذیرفتن این مسئله هم برای مــردم و هم خانواده ســلیمان خاطــر عجیب و باور نکردنی بود، بــرادر ســلیمان اظهار داشــت کــه مــن از ایمــان و مذهبــی بــودن ســلیمان اطمینان دارم، او هیچوقت حاضر به خودکشــی نبوده است.

برخی شاهدان از مشاهده آثار کبودی و جراحت روی ســاق پــای سلیمان خبر دادند، بــه خاطر همین مرگ مشکوک خانواده ســلیمان خواســتار کالبد شکافی جسد فرزندشان شدند، هر چه بیشتر می‌گذشت بر احتمال قتل و شهادت وی  بیشــتر افزوده می‌شــد.

دانشــجویان دانشــگاهای «قاهره»، «عین شــمس» و «الازهر» و همچنیــن دانش‌آموزان دبیرستان ها در مصر شــروع به تظاهرات کردند، مسئله‌ای که باعث شــد تا دولت مصر ســعی کند ســریع غائلــه را ختم کند و دســتور دفن جنازه را بدون بررسی و کالبد شکافی داد، واین عمل دولت وقت مصر سندی شد بر شهادت و قتل شهید سلیمان محمد خاطر.

مادر ســلیمان در مورد شهادت پسرش گفت: «پســرم کشــته شــد تا آمریکا و اسرائیل راضی شــوند.»

دانشجویان معترض علیه اسرائیل شعار می‌دادند و خواهان جنگ با اسرائیل بودند. تشییع جنازه سلیمان خاطر، ارکان دیکتاتوری حسنی مبارک را به لرزه درآورد و تظاهرات‌های پی‌درپی، نیروهای نظامی را وادار به اعمال خشونت نمود.

دانشجویان مصری شعار می‌دادند:

«الصهیونی ده غدار

المعقول المعقول

إن سلیمان مات مقتول

سلیمان خاطر قالها فی سینا

قال مطالبنا وقال أمانینا

سلیمان خاطر یا شرقاوی

دمک فینا هیفضل راوی

سلیمان خاطر قالها قویة

الرصاص حل قضیة»

 (...سلیمان خاطر [با خون خود] اعلام کرده است که گلوله راه حل قضیه [اسرائیل] است).

بعدها فاش شــد کــه در 12 دی ماه یک خبرنگار نمای صهیونیســت در جریــان تهیه گــزارش و فیلم با دوربین خود به ســلیمان خاطر در زندان حمله کرده است و ســلیمان خاطر دچار ضربه مغزی شده است تا اینکه در 17 دی ماه سال64 مصادف با 7 ژانویه 1986  به شــهادت رســید، شهید سرافرازســلیمان خاطــر در دفاع از خــاک میهنش در دفاع از سرزمین اسلام و در ضدیت با پیمان ننگین کمپ دیوید دســت به کاری زد که از نگاه آمریکا جنایتکارو اســرائیل غاصب عمل تروریستی بود ولی دولت جمهوری اســلامی ایران به حمایت از اقدام او پرداخت، خیابان امیر اتابک ســابق در تهران را که یکــی از خیابانهای منشــعب از خیابان شهید مطهری اســت را به نام شهید ســلیمان خاطر نامگذاری کرد و تمبر یاد بودی برای وی چاپ کرد تا به این ترتیب یاد و خاطره  مرزبان اسلام شهید  سلیمان محمد خاطر را زنده نگه دارد و به مقام شامخ او ادای احترام نماید،همچنین ،این شهید بزرگوار از سوی جمهوری اسلامی ایران به عنوان شهید شاخص بین الملل معرفی گردید. 

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/18 9:16:7
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:23 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

طلبه‌ای که کلید فتح شد

اون روز موقع نماز ظهر و عصر کنار هم نشسته بودیم که بعد از سلام دادن نماز و وقت تقبل الله، تا دستم رو دراز کردم او دستم را به سختی فشرد که ناله‌ام بلند شد. اما به خنده گفت: نشکست که اینقدر سرو صدا می‌کنی.

 

 

چند روزی بود که رفته بودیم مقر قلاجه و آماده می‌شدیم برای عملیات کربلای یک که شهید نخبه زعیم رو با لباس نظامی در حالی که یک عمامه جمع و جور رو سرش بود دیدم. او از بچه های هشتگرد بود که در حوزه علمیه قائم چیذر درس می‌خوند و اعزام گرفته و به تخریب لشگر ده‌سیدالشهدا(ع) اومد. البته در گردان ما طلبه زیاد رفت و آمد می‌کرد.

اون روز موقع نماز ظهر و عصر کنار هم نشسته بودیم که بعد از سلام دادن نماز و وقت تقبل الله، تا دستم رو دراز کردم او دستم را به سختی فشرد که ناله‌ام بلند شد. اما به خنده گفت: نشکست که اینقدر سرو صدا میکنی.

 

صبحگاه اردوگاه کوثر- 3روز قبل از عملیات کربلای5/ در تصویر سردار علی فضلی نیز دیده می‌شود

بعد از اتمام نماز اومد و معذرت خواهی کرد و این شد باب دوستی ما دو تا. شهید نخبه زعیم بدن ورزیده‌ای داشت. بچه‌های هشتگرد که در گردان ما بودند می‌گفتند او کونک فو کاره.

درسته طلبه بود اما با وجود طلبه‌های دیگه توی گردان خصوصا آقای قائم مقامی  افاضاتش رو بروز نمی‌داد. روحیات عجیبی داشت. گریه‌های بلند، سجده‌های طولانی، سبقت در کارهای خیر و از همه اینها گذشته او هرکجا بود شور و شادابی هم بود. چون سنش کم بود و خوش محضر هم بود همه دورش رو می‌گرفتند. آدم بی ادعا و بی شیله پیله بود. خلق و خوی روستایش هم به طلبه گیش اضافه شده بود و همه را جذب می‌کرد.

عملیات کربلای یک رو با بچه‌ها تخریب مامور شد به گردانها و در باز گردن معبرهای عبور رزمندگان برای حمله به دشمن خیلی کارساز بود و همین قدرت بدنی و ورزیدگی و ایمان راسخش کمک کار بود که معابرشون باز شد و بعد هم اعزام شدند برای مین گذاری مقابل دشمن. شهادت همسنگرانش مثل تابش، برخورداری، غلامحسین رضایی و پور رازقی در عملیات کربلای یک و فتح مهران خیلی اون رو به هم ریخت.

بعد از عملیات کربلای یک رفت گردان حضرت زینب(س). ما هم بعضی اوقات که می‌رفتیم اردوگاه کوثر و او رو می‌دیدیم. تا اینکه بعد از عقب اومدن از کربلای 4 یک روز رفتیم صبحکاه لشگر سیدالشهداء(ع)، منتظر بودیم تا بقیه گردان‌ها هم وارد میدان صبحگاه شوند که دیدم بچه‌های گردان حضرت زینب(س) دارند با خواندن سرود میان سمت میدان صبحگاه.

 

شهید نخبه زعیم نشسته نفر وسط

اما اونچه تعجب داشت این بود که کفن به تن داشتند و پاهاشون برهنه بود وپوتین‌ها رو دور گردن انداخته بودند و جالب‌تر اینکه دو عمامه به سر جلوی دار ستون بودند که یکی از اونها شهید نخبه زعیم بود. دیدم پوتین هاش دور گردنشه و سرش رو پایین انداخته. انگار گریه می‌کرد. 

حکایت این کار بچه‌های گردان را بعدا حاج اسدی، جانشین گردان حضرت زینب برای من این‌گونه تعریف کرد: 

از کربلای 4 که برگشتیم، بچه‌های گردان هجوم آوردن برای گرفتن تسویه حساب و مرخصی. بچه ها سه ماه بود که مرخصی نرفته بودند و انواع واقسام آموزشها رسشون رو کشیده بود و جریانات عملیات کربلای 4 روحیه شون رو درب و داغون کرده بود دیگر طاقت ماندن نداشتند هرچه برای اونها توضیح میدادیم که باید بمانید مجاب نمی شدند مستقیم هم نمیتوانستیم بگوییم که عملیاتی در پیش است. همه به قول معروف صفر بیست و یکشون عود کرده بود. همین طور مانده بودیم چه کنیم؟ که صبح اول وقت توی اردوگاه ولوله ای افتاد. دیدیم سعید نخبه زعیم وشیخ سیاوشی کفن پوش آمدند توی محوطه اردوگاه  گردان حضرت زینب (س) در مقر کوثر. پوتین هاشون رو هم دور گردن انداخته بودند.

سعید با صدای بلند فریاد می‌زد: امروز عاشوراست و حسین تنهاست. آنقدر تُن صداش بلند بود که همه اردوگاه صدای او را شنیدند و بچه‌ها از چادرها بیرون اومدند. این هیئت و هیبت سعید همه رو منقلب کرد. 

 

شهید مجید داوودی با پای لنگش اولین نفری بود که به سعید پیوست و بعد هم سه نفری فریاد زدند: هر کس می‌خواهد بماند و هر که نمی‌خواهد برود.

با این حرکت یک به یک درب چادرها بالا می‌رفت و بچه‌های دیگر به جمعشون اضافه می‌شدند. هرکسی توانسته بود پارچه سفیدی رو پیدا کنه و به گردن بیاندازه و اعلام کنه که کفن پوش آماده رزمه. تقریبا همه بچه‌ها اومده بودند و چادرها خالی شده بود. ولوله ای شده بود. ما وقتی به خودمون اومدیم که بچه ها کفن پوشیده و پوتین ها دور گردن رفتند سمت میدان صبحگاه لشگر در اردوگاه کوثر.

مه غلیظی همه اردوگاه رو گرفته بود. بچه های گردان حضرت زینب همه صف کشیده بودند تا مراسم صبحگاه آغاز شود. حاج فضلی از دیدن این جماعت به وجد اومده بود و شهید جواد رسولی رفت پشت بلند گو و شروع کرد به مداحی کردن. زمین صبحگاه شد یک پارچه ناله.

این کار شهید نخبه زعیم و سایر بچه ها قوت قلبی بود برای فرماندهان لشگر ده سیدالشهداء (ع) که برای شکستن دژ شلمچه اعلام آمادگی کنند این اتفاق درست روز 16 دیماه 65 واقع شد و اون روز هم مصادف بود با روز ولادت زینب کبری (س) .

 

شهید سعید نخبه زعیم ایستاده از سمت چپ نفردوم

 حاج اسدی حکایت شهادت شیخ سعید را اینگونه گفت :

 گردان ما برای عملیات اعلام آمادگی کرد و ما مشغول کارهای عملیات شدیم. ماموریت گردان ما شد شکستن بخشی از دژ شلمچه با بچه های غواص و بعد از آن حمله به نونی هایی که بعد از دژ قرار داشت. شب19 دیماه ما به دشمن حمله کردیم و با جنگ مردانه ای که بچه ها کردند دژ تسخیر شد و باقی مانده غواص ها به سمت نونی شکل‌ها حمله بردیم. نزدیک ظهر بود که به اطراف نونی ها رسیدیم، دشمن به شدت مقاومت می‌کرد و از جهت آتش هم بر ما برتری داشت و هر دقیقه که می‌گذشت تلفات ما بالا می‌رفت. پشت کانال قبل از نونی ها همه زمین‌گیر شده بودیم که باز این بار هم سعید نخبه زعیم خودنمایی کرد. او عمامه به سر داشت و پرچمی بدستش بود و با همه توانش از جا بلند شد و زیر آتش پرحجم دشمن به سمت بالای نونی اول دوید و خودش را به کانال رساند و پرچم را روی خاک ها فرو کرد و خودش افتاد. این کار سعید به همه جرات داد. بچه های دیگر هم حرکت کردند و ما خودمون رو به داخل کانالی که دشمن روی نونی اول کشیده بود رسوندیم. کانال پر از جنازه دشمن بود و ما مجبور بودیم از روی جنازه دشمن عبور کنیم. بعد از اینکه نونی اول فتح شد، رفتیم سر وقت سعید نخبه زعیم دیدم سرو سینه اش را گلوله ها شکافته و شهید شده.

  

اردوگاه قلاجه- تابستان 65-شهید نخبه زعیم ردیف بالا نشسته نفر دوم

طلبه شهید سعید نخبه زعیم ظهر روز 19 دیماه 65 در حالی که 18 بهار از عمرش سپری شده بود به شهادت رسید. من و شهید حاج ناصر اربابیان لب اسکله لشگر سیدالشهدا(ع) ایستاده بودیم که سکاندار قایقی که شهدای غواص داخل اون بودند صدا زد : برادر... طناب قایق رو بگیر و بیایید کمک کنید.

حاج ناصر خیلی به هم ریخته بود چون قایق قبلی پیکر بچه های تخریب رو آورده بود و حاجی هنوز توی شوک شهادت بچه ها بود. من رفتم سمت قایق، اما حاج ناصر نیومد. گفتم: حاجی بیا کمک. بچه های گردان ما نیستند.

تا رسیدم به قایق و یک دفعه خشکم زد. دیدم شهید نخبه زعیم تو قایق دراز کشیده. جای گلوله ای روی بدنش نبود. اصلا بهش نمی‌خورد که شهید شده باشه. چون لباس غواصی تنش بود معلوم نمی‌کرد. وقتی زیپ لباسش رو پایین کشیدم، سینه اش پر از گلوله بود. بدنش از شدت سرما خشک شده بود. من زیر کتفهاش رو گرفتم و شهید ناصر هم پاهاش رو گرفت. وقتی از قایق بیرونش میاوردیم یکدفعه نگاهم به دستهاش افتاد. دستهاش رو مشت کرده بود. یاد اولین باری افتادم که با این دستها دستم رو فشار داد و بعد معذرت خواهی کرد. با شهید ناصر بدن این شهید رو آوردیم که سوار وانت کنیم. تقریبا پشت وانت از پیکر غواص های شهید پرشده بود. 

 

عکس هوایی موقعیت نونی های کربلای5

پیکر مطهر شهید سعید رو که پشت ماشین گذاشتیم. من اونها رو با طناب به بار بند ماشین بستم که خدای نکرده در عقب بردن تا معراج شهدا به پایین پرت نشوند. خلاصه طلبه شهید سعید نخبه زعیم رفت و در گلزار شهدای هشتگرد مهمان خاک شد .

*راوی: جعفر طهماسبی

فارس


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/18 9:13:55
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:23 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خوابی که مادر یک شهید ارمنی دید

روزی در خواب دیدم که سیدی آمد و دستی به شانه‌ام کشید و گفت: اگر می‌خواهی خوب شوی، از زیر «عَلَم» رد شو!




شهید «آلفرد گبری» فرزند ارشد خانواده، در تهران به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه «نائیری» سپری و تا سال چهارم، در دبیرستان «سوقومونیان» به درس ادامه داد،لیکن سرانجام تصمیم به ترک تحصیل گرفت. پس از آن نزد دایی خود به حرفه باطری سازی مشغول شد. در عین حال ورزشکار بوده و عضو «نهضت سواد آموزی» بود. او دو برادر و یک خواهر داشت. وی بدون اطلاع خانواده، خود را به سازمان نظام وظیفه معرفی کرد.

دوره آموزشی را در تهران به اتمام رسانده و سپس به جبهه گیلان غرب منتقل شد. روزی «آلفرد» در پست دیده بانی مشغول کشیک بوده و دوستان او فکر می‌کردند که او خوابیده است! بعد از نزدیک شدن، متوجه شدند که پوتین های او پر از خون است... «آلفرد» بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیده بود. پیکر مطهر شهید «آلفرد گبری» پس از انجام تشریفات خاص مذهبی در قطعه شهدای قبرستان ارامنه در تهران با حضور صدها نفر از دوستان و اهالی محل به خاک سپرده شد.

شبی نیز در خواب دیدم که در مسجدی نشسته‌ام و یک روحانی سخنرانی می‌کرد. چیزهایی می‌گفت و من گریه می‌کردم. او به طرف من آمد و به من گفت که گریه نکن، جای پسر تو بالاتر از شهدا است و ناراحت او نباش. …

شهید به روایت مادرش:

«… او علاقه بسیار زیادی به مطالعه داشت، به خصوص به مطالعه کتابهای ارمنی. آرزو داشت تا ادامه تحصیل دهد. روزی به خانه آمد و گفت که می‌خواهد به خدمت سربازی برود. شب آن روزی که او برای دریافت لباس های ارتشی به پادگان رفته بود، در خواب دیدم که چراغ خانه ما خاموش شد. صبح که از خواب بیدار شدم. آن روز خیلی گریه کردم.


شهید «آلفرد گبری»

او پسر فوق العاده سر به راهی بود. کارش فقط مطالعه کتاب بود. سرش به کار خودش مشغول بود. آلفرد در «نهضت سواد آموزی» به بی سوادان درس می‌داد. ورزشکار نیز بود. او خیلی بیشتر از سنش می‌فهمید. در زیبایی اندام مقامهایی را نیز به دست آورد. به امور مذهبی احاطه داشت. او جوان بسیار درستکار و امینی بود. او 20 سال داشت که به شهادت رسید.

از روز خاکسپاری «آلفرد» به بعد، برادرش «روبرت» دیگر روحیه خوبی ندارد. بعد از شهادت «آلفرد» من دچار افسردگی شدیدی شده بودم. هر چه دارو مصرف می‌کردم، فایده ای نداشت. کارم شده بود گریه و بس. روزی در خواب دیدم که سیدی آمد و دستی به شانه‌ام کشید و گفت: اگر می‌خواهی خوب شوی، از زیر «عَلَم» رد شو! این مسئله را نمی‌توانستم برای کسی تعریف کنم، زیرا فکر می‌کردم باور نخواهند نمود.

 روزی از ایام سوگواری تاسوعا و عاشورا، وقتی از کوچه ما هیئت عزاداری می‌گذشت از زیر «عَلَم» رد شدم. شاید باور نکنید، ناراحتی من رفع شد و از همان شب بدون اینکه حتی یک قرص مصرف نمایم، خیلی خوب می‌خوابم.

روز بعد از آن هم به یک فرد معمولی و خانم خانه دار تبدیل شدم. همه تعجب می‌کردند. همسرم می‌گفت: معجزه ای رخ داده است. اوایل شهادت پسرم مثل دیوانه ها شده بودم.

شبی نیز در خواب دیدم که در مسجدی نشسته‌ام و یک روحانی سخنرانی می‌کرد. چیزهایی می‌گفت و من گریه می‌کردم. او به طرف من آمد و به من گفت که گریه نکن، جای پسر تو بالاتر از شهدا است و ناراحت او نباش. … »



 


نگارنده : fatehan1 در 1392/10/17 10:25:46
سه شنبه 12 خرداد 1394  12:24 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها