خاطرات خوب مسلما زیاد داریم و تقریبا همشون به یه اندازه بهترینن ..
پس یکی از بهترین خاطراتمو میگم :
رفته بودیم مهمونی خونه عمم ، اون موقع ها اولین ماه رمضونی بود که روزه میگرفتم . یه چند روزی اونجا بودیم تا روز اخر همونجا مارو دعوت کردن برای افطار بریم خونه ی یکی . بعد من لج کردم نرفتم :| موندم خونه .. ساعت دوازده شد من کلا بسیار گشنههه بودم . مهمونم بودیم نمیتونستم برم دم یخچالشون . البته رفتم غیر از پنیر و خیار چیزی نبود :| مونده بودم چی فکر کردن که منو تنها تو یه خونه ی بی غذا رها کرده بودن ، بعد اونجا فقط یه پسر عمم بود و یه دختر عمم . دختر عمه ام که بچه بود چیزی بلد نبود درست کنه ، پسر عمه ام که فقط نیمرو بلد بود ، ولی من تو غذا درست کردن اصلا نمیتونم به افراد مذکر اعتماد کنم :| درک می کنید که ؟؟ بعد دیگه یه سه چهارساعتی بود من همینطور بیهوش رو زمین افتاده بودم ، این یکی از بدترین خاطراتم بود .. یعنی واقعا بد جور گشنم بود .. دل درد شدییید ، ضعفم داشتم :| چشمامم کلا تار بودن . نمیتونستم اصلا راه برم .
بعد دوباره یه مدت کوتاهی گذشت ، یهو پسر عمم و دختر عمه م یه عالمه داد و فریاد کردن که آی بلند شو ، اسکلت شدی و فلان شدی و .. بعد یه کاسه ترشی و چند تا لواشک و یه پیراشکی و دیگه یادم نمیاد چی گذاشتن کنارم که بخورم .. منم خیلی جوگیر و ذوق زده با خیال راحت نشستم خوردمشون :| اینم یکی از بهترین خاطراتم . بعد که مامانینا اومدن ، از اون اول تا وقتی که بخوابن منو ندیدن :| حالت تهوع داشتم نمیتونستم از دستشویی بیام بیرون ..