0

حکایت های آموزنده

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

#ظرفیت

 

 

یکى از بهترین دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تیم ملى اسپانیا که در رئال مادرید صاحب رکوردهاى عجیب و غریبى شده، چندی پیش کارى کرد که قلب همه انسان هاى عاطفى را لرزاند. ظاهراً «ایکر» همراه خانواده اش براى خوردن غذا به یک رستوران رفته بود که در آنجا با یک نوجوان ۱۳ ساله که دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود، پسرک بیمار به محض دیدن دروازه بان افسانه اى اسپانیا به سراغ او مى رود او مى گوید:«آقاى کاسیاس … در روز بازى با پرتغال، تو به این خاطر موفق شدى پنالتى ها را دریافت کنى که من و بقیه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنایى، برایت دعا کردیم!» ایکر کاسیاس که به سختى جلوى اشکش را مى گیرد از پسرک تشکر مى کند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گیرد و … فردا حوالى ظهر، ناگهان «کاسیاس بزرگ» وارد مدرسه مذکور مى شود و در میان بهت و حیرت مسئولان مدرسه و شادى زاید الوصف شاگردان آن مدرسه، به بچه ها مى گوید: من آمدم اینجا تا براى دعاهایى که در حقم کردین که پنالتى را بگیرم، شخصاً از شما تشکر کنم!

بچه هاى مدرسه که از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف «ایکر» حلقه مى زنند با او عکس مى اندازند و امضا مى گیرند و … که ناگهان یکى از بچه ها به او مى گوید: آقاى کاسیاس تومیتونى پنالتى مرا هم بگیرى؟ ایکر نیز بلافاصله از داخل ماشینش لباس هاى تمرین را درآورده و بر تن مى کند و همراه بچه ها به زمین چمن مدرسه مى روند و با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها این فرصت را مى دهد که هرکدام به او یک پنالتى بزنند و … 

ایکر کاسیاس ۲ ساعت و نیم در آن مدرسه مى ماند تا تک  تک بچه هاى بیمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند و …؟

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:19 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

#مرد_جوان

 

روز ثبت نام دانشگاه بود و مرد جوان خود را برای یادگرفتن و کسب علم و دانش اماده کرده بود . او هنگام نام نویسی مراحل زیادی را پشت سر گذاشته بود . مرد جوان انقدر در افکار خود بود و به اینده ای که پیش رو داشت ، می اندیشید که متوجه پیرمردی که جلوتر ایستاده بود نشد و محکم به او تنه زد . 

مرد جوان با شرمندگی گفت : ببخشد استاد . پیرمرد جواب داد : من استاد نیستم ، دانشجوی جدیدم درست مثل شما . 

مرد جوان شوکه شد و پرسید شما چند سالتان است ؟ 

چشمان پیرمرد برقی زد و گفت 73 سالم است . مرد پرسید : در چه رشته ای تحصیل میکنید ؟ پیر مرد گفت : پزشکی .. همیشه دوست داشتم دکتر بشوم و حالا برای رسیدن به ارزویم اماده ام . 

مرد جوان با تعجب به پیرمرد نگاه کرد و گفت : البته اقا ، قصد بی احترامی ندارم اما ایا میدانید پزشک شدن حداقل 7 سال طول میکشد ؟ بعد از 7 سال شما 80 سالتان میشود . 

پیرمرد دستش را روی شانه مرد جوان گذاشت و با لبخند گفت : 

من چه به دنبال ارزوهای خودم باشم ..چه نباشم 80 ساله خواهم شد . پس چه بهتر کاری را که دوست دارم انجام دهم.

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:21 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

✍به اين شركتها دقت كنيد:

شرکت Uber؛ بزرگترین شرکت اجاره تاکسی جهان، هیچ وسیله نقلیه‌ای ندارد !

 

 شرکت Facebook؛ معروف‌ترین مالک رسانه جهان، هیچ محتوایی خلق نمی‌کند !

 

 شرکت Alibaba؛ ارزشمندترین خرده‌فروشی جهان، هیچ انباری ندارد !

 

شرکت Airbnb؛ بزرگترین تهیه‌کننده منزل و محل اقامت، هیچ مسکنی برای اقامت ندارد !

 

 مهم نیست که چقدر امکانات دارید؛ مهم این است که چه امکاناتی وجود دارد که استفاده کنید تا خودتان را بالا ببرید.

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:23 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

✍جمعی به حاکم شکایت بردند که دو دزد 

کاروان صد نفری ما را به غارت بردند !

حاکم پرسید:

 چگونه صد تن بر دو دزد چیره نگشتید ؟

 یکی گفت:

 آنها دو نفر بودندهمراه .

 

و ما صد تن بودیم، هریک تنها.

 

#دهخدا

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:24 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

داستانی زیبا از کتاب" سوپ جو"

 

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم.آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.من قدم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.

بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» ، که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.

او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.

 

نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. 

و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: 

 

«اطلاعات بفرمائید»

 

من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»

«مادرت خانه نیست؟»

«هیچکس بجز من خانه نیست»

«آیا خونریزی داری؟»

«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»

«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»

«بله، می‌توانم»

«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار

بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...

مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.

 

یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.

 

او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.

به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»

او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»

من کمی تسکین یافتم. 

 

یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند. 

 

یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. 

 

«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. 

 

من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. 

 

غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.

راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت. 

 

چند سال بعد، بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. 

 

من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم

و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».

 

به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.

«اطلاعات بفرمائید»

من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»

 

مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکرمی‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»

من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟»

و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»

 

او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»

 

من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم. 

 

او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است.

 

سه ماه بعد به سیاتل برگشتم.

تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد. 

«اطلاعات بفرمائید»

«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»

«آیا دوستش هستید؟»

«بله، دوست قدیمی»

«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»

 

قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید.

 آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»

با تعجب گفتم «بله»

«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»

سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت: 

«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.

خودش منظورم را می‌فهمد»

من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

 

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:25 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

رﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ بوﺩﻡ ، ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮﺁﻭﺭﺩﻩ بوﺩﻧﺪ، ﻧﻈﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪ

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻧﻤﻮﺩﻡ ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﺮاﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﯾﺎﻓﺘﻢ

 

ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺰ ﭼﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﻧﺪ ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺍند ...

 

#لقمان‌_حکیم

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:26 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

حاکمی هر شب در تخت خود به آینده دخترش می اندیشید ...که دخترش را به چه کسی بدهد مناسب او باشد ..

در یکی از شبها وزیرش را صدا زد و از او خواست که شبانه به مسجد برود تا جوانی را مناسب دخترش پیدا کند که مناجات و نماز شب را بر خواب ترجیح دهد ...

 

از قضا آن شب دزدی قصد دزدی در آن مسجد را کرده بود تا هرچه گیرش بیاید از آن مسجد بدزدد...پس قبل از وزیر و سربازانش به آنجا رسید ...در را بسته یافت و از دیوار مسجد بالا رفت و داخل مسجد شد ..

  

هنگامی که به دنبال اشیاء بدرد بخورش می گشت وزیر و سربازانش داخل شدند و دزد صدای در راشنید که باز شد بنابراین راهی برای خود نیافت الا اینکه خود را به نماز خواندن مشغول کرد ..

 

سربازان داخل شدند و اورا در حال نماز دیدند ، 

وزیر گفت : سبحان الله ! چه شوقی دارد این جوان برای نماز....

و دزد از شدت ترس هرنماز را که تمام می کرد نماز دیگری را شروع می کرد ..

 

تا اینکه وزیر دستور داد که سربازان مراقب باشند از نماز که تمام شد نگذارند نماز دیگری را شروع کند و او را بیاورند ، 

و اینگونه شد که وزیر جوان را نزد حاکم برد .

 

و حاکم که تعریف دعا ها ونمازها ی جوان را از وزیر شنید ، به او گفت : تو همان کسی هستی که مدتهاست دنبالش بودم و می خواستم دامادم باشد ، اکنون دخترم را به ازدواج تو در می آورم و تو امیر این مملکت خواهی بود ...

 

جوان که این را شنید بهت زده شد و آنچه دیده و شنیده بود را باور نمی کرد، سرش را از خجالت پایین آورد و با خود گفت: خدایا مرا امیر گرداندی و دختر حاکم را به ازدواجم در آوردی، فقط با نماز شبی که ازترس آن را خواندم ! اگر این نماز از سر صداقت و خوف تو بود چه به من می دادی و هدیه ات چه بود اگر از ایمان و اخلاص می خواندم !

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:27 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

فردریک کبیر که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می کرد از طرفداران سرسخت آزادی اندیشه بود .

او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت ، که ناگاه چشمش به اعلامیه تند و تیزی که گروهی از مخالفان علیه او بر دیوار چسبانده بودند افتاد!

 

فردریک آن را خواند و گفت :

بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند ما که سوار اسب هستیم آن را خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند، آن را بکنید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود!

 

یکی از همراهان با حیرت گفت : اما این اعلامیه بر ضد شما و حکومت شماست!؟

 

فردریک گفت : اگر حکومت ما واقعا به مردم ظلم کرده و آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیه ساقط شود همان بهتر که زودتر برود ، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و عدالت اجتماعی و آزادی بیان است مسلم آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد!

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:27 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاههای عظیم انداخته و بر سر هر چاهی نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاه ایرانیان.

 

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم:

عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟

گفت: می‌دانند که ما چنان مشغول خود هستیم که ندانیم در چاله ایم یا چاه.

پرسیدم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند؟

گفت: گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش را بکشیم و او را به تهِ چاه باز گردانیم...

 

عبید زاکانی

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:30 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

آدمخواران دربار صفوی

 

مرحوم سعیدی سیرجانی در کتاب ” وقایع اتفاقیه ” و جناب نصرالله فلسفی در کتاب ” زندگانی شاه عباس اول ” و همین طور شاردن جهانگرد فرانسوی در سفرنامه اش افرادی هستند که به این رویداد دهشت بار اشاره کرده اند.

گویا شاه اسماعیل پس از آنکه جسد شیبک خان ازبک رقیب و همسایه ی معروف را به حضورش آورده اند در میان صوفیان گفته: “هرکس که سر مرا دوست دارد از گوشت این دشمن بخورد”.

این شیوهء هولناک در کشورما و در دوران صفویه که جزو باشکوه ترین ایام ترقی ایرانیان بوده است، رایج بود. ضمن آنکه کشتن مخالفین سیاسی پادشاهان صفوی و خوردن آنها در آن دوران وحشتناک افتخاری محسوب میشده که نصیب هر ایرانی نمی گردید.

سعیدی سیرجانی در زمینهء قتل ها و آدمکشی هائی که در طول تاریخ کشورمان توسط سلسله های حکومتی به دلایل مذهبی انجام شده اند، دست به تحقیقات فراوانی زد و حقایق هولناکی را در این زمینه کشف کرد و افشا نمود.

وی در مقدمهء کتاب شگفت انگیز و بی نظیر وقایع اتفاقیه که تدوینش کرده است، می نویسد:

شاه عباس صفوی یک دسته جلاد داشت به نام چیگیین ها. کار چیگیین ها این بود که مقصران را به امر شاه، زنده زنده می خوردند. یعنی بر سرش ریخته و هر یک با دندان تکه ای از بدن آن نگون بخت را در حالی که از درد به خود می پیچید، می کندند و می خوردند.

به روایت مولف روضه الصفویه، مورخ رسمی دربار صفوی، آن فرقه ( یعنی آدمخوران صفوی ) آلت سیاست و غضب حکومت بودند، که گناهکاران واجب التعذیر را از یکدیگر می ربودند.

برای آنهاییکه فرصت مراجعه به این ماخد را را ندارند، نقل همین چند سطر از همان کتاب شاید تامل برانگیز باشد:

شاه اسماعیل اول پس از آنکه بر شیبک خان اُزبک غلبه کرد و او را کشت ( جنازه اش را به میان مومنین و متدینین صوفی انداخت ) و به صوفیان گفت هر که سر مرا دوست دارد از گوشت این دشمن بخورد ( تازه این صوفیان جزو علمای دینی دربار بودند ونه آن آدمخوران رسمی که چیگیین ها باشند ).

خواجه محمود ساغرچی که در آن معرکه حاضر بوده گفته است که پس از فرمان شاه ازدحام صوفیان برای خوردن جسد شیبک خان به جایی رسید که جمعی تیغ کشیدند و به جان یکدیگر افتادند و لاشه ی آغشته بخون را مانند لاشه خواران از دست یکدیگر می ربودند. ( نقل از روضه الصفویه ) 

پدر بزرگوار شاه عباس کبیر هم جمعی از ریش سفیدان و صوفیان طوایف را در مجلسی جمع نموده بعد از ذکر و ذاکری که در میانه صوفیان معمول است، به ایشان خطاب کرد:

هر کس خلاف اراده و سخن مرشد عمل نماید تنبیه او چیست؟ آن جماعت (مومن و متدین و متعبد) گفتند که: گوشت بدن او او را خام خواهیم خورد و بر این نیت الله الله کشیدند ... ( نقل از خلاصه التواریخ)

 

نقاشی مربوط است به شیبک خان اُزبک

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:30 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

#علی_علیه_السلام

 

براى امير المومنين عليه السلام نامه‏ اى از معاويه رسيد 

 

حضرت مهر نامه را شكست و قرائت كرد : " از طرف امير المومنين و خليفة‏ المسلمين ، معاويه بن ابى سفيان براى على :‏

 

 اى‏ على ! 

در جنگ جمل هر چه خواستى با ام المومنين‏ : عايشه و اصحاب رسول خدا : طلحه و زبير كردى‏ اكنون مهياى جنگ باش "

 

 حضرت جواب نامه را اينگونه نوشت : از طرف عبدالله تو به رياست‏ مى نازى و من به بندگى خداوند من آماده جنگ‏ هستم به همان نشان كه " انا قاتل جدك و عمك و خالك : من همان قاتل پدربزرگ و عمو و دايى تو هستم "

 

 سپس نامه را مهر و امضاء فرمود و از شاگردانش كه در محضرش بودند ، پرسيد : كيست كه‏ اين نامه را به شام ببرد ؟ 

كسى جواب نداد

دوباره حضرت سوالش را تكرار فرمود و اين بار طرماح از ميان جمعيت برخاست و عرض كرد : على‏ جان ! من حاضرم‏ حضرت ضمن اينكه او را از متن‏ تند نامه آگاه كرد ، فرمود :

 

 طرماح !

 به شام كه‏ رفتى مواظب آبروى على باش‏ طرماح گفت : سمعاً و طاعة‏ً آنگاه نامه را گرفت و بسوى شام حركت كرد 

 

معاويه در باغ قصرش بود كه عمرو عاص خبر رسيدن‏ يكى از شاگردان على را به او رساند

 

 معاويه‏ فورا دستور داد كه بساطى رنگين پهن كنند تا شكوه آن طرماح را تحت تاثير قرار بدهد و او را به لكنت بيندازد دستور انجام شد 

 

طرماح وقتى‏ وارد شد و آن فرشهاى رنگين و بساط مفصل را ديد ، بى اعتناء با همان كفشهاى خاك آلوده اش قدمها را بر فرشها گذاشت ، خود را به معاويه رساند و همانطور كه او بر مسندش لميده بود ، طرماح نيز لم داد و پاهايش را دراز كرد

 

 اطرافيان معاويه‏ به طرماح اعتراض كردند كه " پاهايت را جمع كن " اما او گفت : تا آن مردك ( معاويه ) پاهايش را جمع نكند ، من هم پاهايم را جمع نخواهم كرد 

 

عمرو عاص به معاويه در گوشى گفت : اين مردى‏ بيابانيست و كافيست كه تو سر كيسه ات را كمى شل‏ كنى تا او رام بشود و لحنش را هم عوض كند 

 

معاويه ضمن اينكه دستور داد تا سى هزار درهم‏ پيش طرماح بگذارند ، از او پرسيد : از نزد كه‏ به خدمت كه آمده اى ؟

 

 طرماح گفت : از طرف خليفه‏ برحق ، اسدالله ، عين الله ، اذن الله ، وجه‏ الله ، امير المومنين على بن ابيطالب نامه اى‏ دارم براى امير زنازاده فاسق فاجر ظالم خائن ، معاوية بن ابى سفيان‏ 

 

معاويه ناراحت از اينكه‏ سى هزار درهم نيز نتوانسته است كه اين شاگرد على عليه السلام را ساكت كند ، گفت : نامه را بده ببينم 

 

، طرماح گفت : روى پاهايت مى ايستى ، دو دستت را دراز ميكنى تا من نامه على عليه‏ السلام را ببوسم و به تو بدهم‏

 

معاويه گفت : نامه‏ را به عمرو عاص بده‏ 

 

طرماح گفت : اميرى كه ظالم‏ است ، وزيرش هم خائن است و من نامه را به خائنى‏ چون او نميدهم‏ 

 

معاويه گفت : نامه را به يزيد بده‏ 

 

طرماح گفت : ما دل خوشى از شيطان نداريم‏ چه رسد به بچه اش‏ 

 

معاويه پرسيد : پس چه كنيم ؟ 

 

طرماح گفت : همانكه گفتم‏

 

 بالاخره معاويه نامه‏ را گرفت و خواند بعد هم با ناراحتى تمام كاتبانش‏ را احضار كرد تا جواب نامه را اينگونه بنويسد " على ! عده لشكريان من به عدد ستارگان آسمان‏ است‏ مهياى نبرد باش "

 

 طرماح برخاست و گفت : من خودم جواب نامه ات را مى دهم‏:

 على عليه‏ السلام خود به تنهايى خورشيديست كه ستارگان تو در برابرش نورى نخواهند داشت‏ سپس خواست برود كه

 

 معاويه گفت " طرماح ! سى هزار درهمت را بردار و سپس برو "

 

  اما طرماح بى اعتناء به‏ حرف معاويه و بدون خداحافظى راه كوفه را در پيش‏ گرفت‏ 

 

معاويه رو به عمرو عاص كرد و گفت : حاضرم‏ تمام ثروتم را بدهم تا يكى از شما به اندازه‏ يكساعتى كه اين مرد از على طرفدارى كرد ، از من‏ طرفدارى كند

 

 عمرو عاص گفت : بخدا اگر على به‏ شام بيايد ، من كه عمرو عاصم نمازم را پشت سر او ميخوانم اما غذايم را سر سفره تو ميخورم

‏ ( الأختصاص ص ١٣٨)

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:31 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

‌

روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد ؛ بعداز مدتی خواست اورا پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی آمد. ملا نمیدانست الاغ بالا می رود ولی پایین نمی اید؛ 

 

پس از مدتی تلاش ملا خسته شدوپایین امد ولی الاغ روی

پشت بام به شدت جفتک می انداخت وبالا و پایین می پرید . تا اینکه سقف

فرو ریخت والاغ جان باخت.ملا که به فکر فرو رفته بود ،

 

باخود گفت : لعنت بر من که ندانستم اگر خری را به جایگاه رفیعی برسانم هم آن جایگاه را خراب می کند و هم خود را

هلاک میکند.

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:31 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

ناخوش خر خورده

 

حكيمی پسری داشت و برای اينكه فوت و فن طبابت را به او ياد بدهد او را همراه خود به عيادت بیمار میبرد. 

روزی حكيم‌باشی به عیادت بیماری رفت. از قضا حال مريض بسیار بد بود و بستگانش پریشان بودند، اما پسر دید که پدرش خود را از تک و تا ننداخته و مشغول معاینه ناخوش است.

حكيم‌باشی كاركشته كه بارها در اين تنگناها گير كرده بود با طول و تفصيل مريض را معاينه كرد و بعد اخم‌هایش را درهم کرد و با تغیر گفت: 

مگر نگفتم مواظبش باشيد و نگذاريد ناپرهيزی كند؟ 

اطرافیان مريض جا خوردند و از ميان آنها يكی من و من کنان گفت: نه خير ناپرهيزی نكرده، نگذاشتيم ناپرهيزی كند.

اما حكيم‌باشی با خاطرجمعی فراوان جواب داد: نه خير، حتماً ناپرهيزی كرده اگر ناپرهيزی نكرده بود با آن نسخه من تا حالا هم تبش بريده بود، هم حالش خوب شده بود.

توپ و تشر حكيم‌باشی كار خود را كرد و يكی از كسان بيمار گفت: تقصير از ما شد كه روبه‌روی او خربزه پاره كرديم. او هم چشمش ديد دلش خواست. ديديم مريض گناه دارد، يك قاچ نازك به او داديم.

پسر حكيم وقتي كه ديد همه با تعجب و تحسين به پدرش نگاه می كنند خوشحال شد كه چنان پدری دارد. 

وقتي به خانه برگشتند، پسر حكيم‌باشی با اصرار از پدرش خواست تا بگوید از کجا فهمیده مریض ناپرهیزی کرده است. حكيم‌باشی بادی به گلو انداخت و گفت: پسر جان وقتی میگویم که به عیادت مریض میرویم حواست را جمع کن برای همین است.

مگر نديدی در گوشه ای از حیاط پوست خربزه افتاده بود. هروقت نسخه دادی و حال مريض خوب نشد به دور و بر رختخواب، به اين ور و آن ور اتاق و حياط نگاه كن. اگه دانه اناری يا يه تكه پوست خربزه افتاده بود بدان كه از آن به مريض دادند. 

مدتی گذشت و حكيم ‌باشی زكام سخت شد و در خانه افتاد. 

از قضا يك روز جهت عیادت بیماری به دنبالش آمدند و حکیم به خیال اینکه پسرش به فوت و فن کار وارد است او را به سراغ بیمار فرستاد. پسر به دیدن مریض رفت و نسخه ای داد.

پس فردای آن روز كه دوباره به عيادت بیمار رفت ناخوش حالش بدتر شده بود. پسر هم تمام آن ادا و اطوارهای پدرش را درآورد و دست آخر بادی به گلو انداخت و گفت: 

نگفتم نگذاريد ناپرهيزی كند؟ يكی از بستگان ناخوش گفت: ابداً، اصلاً ما دست از پا خطا نكرده‌ايم، شما هرچه گفته‌ايد ما مو به‌ مو انجام داديم.

پسر حكيم‌باشي با اوقات تلخی فرياد زد: نه خير ناپرهيزی كرده. حتماً ناپرهيزی كرده. از سماجت و پافشاری او اطرافیان بیمار ذله شدند و گفتند آخر چه ناپرهیزی کرده شما بگو. 

پسر هم فریاد زد ناخوش خر خورده که اینجور بد حال شده است. اطرافیان لحظه ای ساکت شدند و ناگهان به خنده افتادند. انقدر خندیدند که پسر خجالت زده مثل موش از اتاق خارج شد و به منزل برگشت. 

در بازگشت به منزل حکیم باشی ماوقع را از او سوال کرد و وقتی فهمید که چه دسته گلی به آب داده دو بامبی به سرش کوبید و گفت ابله، آخر تو از کجا به این فکر افتادی که ناخوش خر خورده؟

پسر گفت وقتی حسابی اطراف بیمار را وارسی کردم و چیزی نیافتم از پنجره به حیاط نگاهی انداختم و تنها چیزی که دیدم پالون خری در گوشه حیاط بود و خیال کردم ناخوش خر خورده است....

 

تمثیل مثل

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:32 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

#خدایا_شکرت

 

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

 

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

 

مرد پرسید:....

 

شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

 

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

 

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

 

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

 

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکرت

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:33 PM
تشکرات از این پست
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده

🌴عفاف و حجاب🌴

 

(قرار)

 

بلوز سفيد تميزوقشنگي با يك دامن سرخ تنش بود.جلوي آينه ايستاده بود وبا وسواس موهايش را شانه مي كرد.گفتم مزاحم شدم . جايي مي خواي بري...؟

 

گفت ː جايي كه نه اما... 

حرفش را نصفه گذاشت . موهايش را بافت و پشت سرش انداخت.

 

همين طور كه با من حرف مي زد صورتش را آرايش كرد . مليح و زيبا شده بود.كم كم نگران شدم نكند مهمان دارد و من بي موقع مزاحمش شده ام.

بين رفتن و ماندن مردد بودم كه بوي عطر خوشي فضا را پر كرد. 

يادته! اين عطر رو خودت براي تولدم خريدي...

وقتي حسابي مرتب و خوش بو شد.

 آمدوكنار من نشست تصميم گرفتم بروم.

گفتː كجا ؟ من كه جايي نمي خوام برم فقط ساعت 05ː12 دقيقه قرار دارم...

 

بعد به ساعتش نگاهي انداخت.ساعت 05ː12 دقيقه بود.

سجاده نماز را پهن مي كرد تازه فهميدم

با چه كسي قرار دارد... .

 

امام علي(ع)ːبهترين لباس ، لباسي است كه تورا از خدا به خود مشغول نسازد.

 

چهل حدیث امام خمینی ره

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

یک شنبه 25 تیر 1396  1:35 PM
تشکرات از این پست
r_hasti_r
دسترسی سریع به انجمن ها