0

حکایت های آموزنده

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده
یک شنبه 25 تیر 1396  1:35 PM

🌴عفاف و حجاب🌴

 

(قرار)

 

بلوز سفيد تميزوقشنگي با يك دامن سرخ تنش بود.جلوي آينه ايستاده بود وبا وسواس موهايش را شانه مي كرد.گفتم مزاحم شدم . جايي مي خواي بري...؟

 

گفت ː جايي كه نه اما... 

حرفش را نصفه گذاشت . موهايش را بافت و پشت سرش انداخت.

 

همين طور كه با من حرف مي زد صورتش را آرايش كرد . مليح و زيبا شده بود.كم كم نگران شدم نكند مهمان دارد و من بي موقع مزاحمش شده ام.

بين رفتن و ماندن مردد بودم كه بوي عطر خوشي فضا را پر كرد. 

يادته! اين عطر رو خودت براي تولدم خريدي...

وقتي حسابي مرتب و خوش بو شد.

 آمدوكنار من نشست تصميم گرفتم بروم.

گفتː كجا ؟ من كه جايي نمي خوام برم فقط ساعت 05ː12 دقيقه قرار دارم...

 

بعد به ساعتش نگاهي انداخت.ساعت 05ː12 دقيقه بود.

سجاده نماز را پهن مي كرد تازه فهميدم

با چه كسي قرار دارد... .

 

امام علي(ع)ːبهترين لباس ، لباسي است كه تورا از خدا به خود مشغول نسازد.

 

چهل حدیث امام خمینی ره

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

تشکرات از این پست
r_hasti_r
دسترسی سریع به انجمن ها