0

حکایت های آموزنده

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده
یک شنبه 25 تیر 1396  1:32 PM

ناخوش خر خورده

 

حكيمی پسری داشت و برای اينكه فوت و فن طبابت را به او ياد بدهد او را همراه خود به عيادت بیمار میبرد. 

روزی حكيم‌باشی به عیادت بیماری رفت. از قضا حال مريض بسیار بد بود و بستگانش پریشان بودند، اما پسر دید که پدرش خود را از تک و تا ننداخته و مشغول معاینه ناخوش است.

حكيم‌باشی كاركشته كه بارها در اين تنگناها گير كرده بود با طول و تفصيل مريض را معاينه كرد و بعد اخم‌هایش را درهم کرد و با تغیر گفت: 

مگر نگفتم مواظبش باشيد و نگذاريد ناپرهيزی كند؟ 

اطرافیان مريض جا خوردند و از ميان آنها يكی من و من کنان گفت: نه خير ناپرهيزی نكرده، نگذاشتيم ناپرهيزی كند.

اما حكيم‌باشی با خاطرجمعی فراوان جواب داد: نه خير، حتماً ناپرهيزی كرده اگر ناپرهيزی نكرده بود با آن نسخه من تا حالا هم تبش بريده بود، هم حالش خوب شده بود.

توپ و تشر حكيم‌باشی كار خود را كرد و يكی از كسان بيمار گفت: تقصير از ما شد كه روبه‌روی او خربزه پاره كرديم. او هم چشمش ديد دلش خواست. ديديم مريض گناه دارد، يك قاچ نازك به او داديم.

پسر حكيم وقتي كه ديد همه با تعجب و تحسين به پدرش نگاه می كنند خوشحال شد كه چنان پدری دارد. 

وقتي به خانه برگشتند، پسر حكيم‌باشی با اصرار از پدرش خواست تا بگوید از کجا فهمیده مریض ناپرهیزی کرده است. حكيم‌باشی بادی به گلو انداخت و گفت: پسر جان وقتی میگویم که به عیادت مریض میرویم حواست را جمع کن برای همین است.

مگر نديدی در گوشه ای از حیاط پوست خربزه افتاده بود. هروقت نسخه دادی و حال مريض خوب نشد به دور و بر رختخواب، به اين ور و آن ور اتاق و حياط نگاه كن. اگه دانه اناری يا يه تكه پوست خربزه افتاده بود بدان كه از آن به مريض دادند. 

مدتی گذشت و حكيم ‌باشی زكام سخت شد و در خانه افتاد. 

از قضا يك روز جهت عیادت بیماری به دنبالش آمدند و حکیم به خیال اینکه پسرش به فوت و فن کار وارد است او را به سراغ بیمار فرستاد. پسر به دیدن مریض رفت و نسخه ای داد.

پس فردای آن روز كه دوباره به عيادت بیمار رفت ناخوش حالش بدتر شده بود. پسر هم تمام آن ادا و اطوارهای پدرش را درآورد و دست آخر بادی به گلو انداخت و گفت: 

نگفتم نگذاريد ناپرهيزی كند؟ يكی از بستگان ناخوش گفت: ابداً، اصلاً ما دست از پا خطا نكرده‌ايم، شما هرچه گفته‌ايد ما مو به‌ مو انجام داديم.

پسر حكيم‌باشي با اوقات تلخی فرياد زد: نه خير ناپرهيزی كرده. حتماً ناپرهيزی كرده. از سماجت و پافشاری او اطرافیان بیمار ذله شدند و گفتند آخر چه ناپرهیزی کرده شما بگو. 

پسر هم فریاد زد ناخوش خر خورده که اینجور بد حال شده است. اطرافیان لحظه ای ساکت شدند و ناگهان به خنده افتادند. انقدر خندیدند که پسر خجالت زده مثل موش از اتاق خارج شد و به منزل برگشت. 

در بازگشت به منزل حکیم باشی ماوقع را از او سوال کرد و وقتی فهمید که چه دسته گلی به آب داده دو بامبی به سرش کوبید و گفت ابله، آخر تو از کجا به این فکر افتادی که ناخوش خر خورده؟

پسر گفت وقتی حسابی اطراف بیمار را وارسی کردم و چیزی نیافتم از پنجره به حیاط نگاهی انداختم و تنها چیزی که دیدم پالون خری در گوشه حیاط بود و خیال کردم ناخوش خر خورده است....

 

تمثیل مثل

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها