بنام خدایی که خودِ عشق است : ) ♥
سلام .
داستان های کوتاه با موضوع " خدا "
یکی از فراز های جوشن کبیر ( یا نعم الرفیق ) است یعنی : ای بهترین رفیق ...زیرا رفیق ها تو را برای خود می خواهند ، اما خدا تو را برای خودت می خواهد .رفیق ها مقطعی و
رفتنی اند ، اما خداوند تنها رفیق ماندنی و همیشگی است .
+ + +
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد او با بی قراری به درگاه خداوند دعا میکرد تا او را نجات بخشد او ساعت ها به اقیانوس چشم میدوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمیآمد
سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود !
او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست آن کشتی میآمد تا او را نجات دهد
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم!»
شما هم شرکت کنید : )
با تشکر :
طراوت باران