0

عرفان اسلامی

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (1) مقدمه
 
شرح کتاب مصباح الشریعة ومفتاح الحقیقة

بسم الله الرحمن الرحیم
أَلْحَمْدُ للهِِ الَّذی نَوَّرَ قُلُوبَ الْعارِفینَ بِذِکْرِهِ ، وَقَدَّسَ أَرْواحَهُمْ بِسِرِّهِ وَبِرِّهِ ، وَطَهَّرَ أَفْئِدَتَهُمْ لِفِکْرِهِ ، وَشَرَحَ صُدُورَهُمْ بِنُورِهِ ، وَأَنْطَقَهُمْ بَیانَهُ ، وَشَغَلَهُمْ بِخِدْمَتِهِ ، وَوَفَّقَهُمْ لِعِبادَتِهِ ، وَاسْتَعْبَدَهُمْ بِالْعِبادَةِ عَلى مُشاهِدَتِهِ ، وَدَعاهُمْ إِلى رَحْمَتِهِ ، وَصَلَّى اللهُ عَلى مُحَمَّد إِمامِ الْمُتَّقینَ ، وَقائِدِ الْمُوَحِّدینَ ، وَمُونِسِ الْمُقَرَّبینَ وَعَلى آلِهِ الْمُنْتَخَبینَ .
أَلْحَمْدُ للهِِ
تمام سپاس و حمد ، و مدح و شکر براى خدایى است که مستجمع جمیع صفات کمالیّه منزّه از تمام عیوب و نقایص است .
اختصاصِ تمام سپاس و ستایش براى خداى متعال عزیز به خاطر این است که وجود مقدّسش خالق ، صاحب جهان ، پرورش دهنده و حافظ تمام موجودات ، مبدأ رحمت و عنایت نسبت به تمام عوالم ظاهر و باطن است .
یکى از عارفان دل سوخته در حمد حضرت احدیّت چنین تقریر فرموده است :
ریاض حمد و ثنا و حدایق سپاس بى منته ، مختص واجب الوجودى است ـ جلّ شأنه و عمّ اِحسانُه ـ که از فیض بى نهایت و فرط مرحمت ریاحین ، موجودات را از ظلمت عدم به گلشن وجود جلوه داده است .
کریمى که از کمال احسان ، نهال وجود بنى آدم را به آبیارى ( وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ ) به ثمر ( إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً ) مثمر و بارور فرمود .
من صورتى به صورت انسان ندیده ام *** آئینه اى بدین صفت و شان ندیده ام
از کوى دوست آمده ام تا به کوى دوست *** در راه کعبه خار مغیلان ندیده ام
با سامرى بگوى که این گاو بى شعور *** گوساله تر زمردم نادان ندیده ام
نازم مقام آدم خاکى نژاد را *** صورتگرى چو خالق سبحان ندیده ام
گر مرد این درى به درآ کاندرین سراى *** من سالهاست حاجب و دربان ندیده ام
ساقى گرفت عهد به پاى خم غدیر *** غیر از قلیل بر سر پیمان ندیده ام
ساعى سرود چند کلامى براى پند *** شیرین تر از نصیحت لقمان ندیده ام
رحیمى که بساتین قلوب مقرّبان درگاه را به دستیارىِ «قَلْبُ المُؤْمِنِ بَیْنَ الإصْبَعَیْنِ مِنْ أَصابِع الرَّحمن» به اشجار ( أَلاَ بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ) مُخْضر ورَیان نمود .
غفورى که از گلزارِ ( لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ اللَّهِ ) گلهاى ( إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیع ) دمانیده .
مهربانى که در بهارستان ( لاَ تَیْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّهِ ) زهره ىِ ( یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَات ) برویانده .
بى مانندى که ادراک از سیاحت بیداى معرفتش «ما عَرَفْناکَ حَقّ مَعْرِفَتِک» گویان دانائى که پویندگان دانش به پیمودن صحراى کمالش در وادىِ ( لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاّ مَا عَلَّمْتَنَ ) پویان «لا أُحْصی ثَناءَ عَلَیْکَ أَنْتَ کَما أَثْنَیْتَ عَلى نَفْسِکَ» .
منعمى که بلبل زبان و طوطى بیان در شاخسار نعماء و شکرستان آلاء او ابکم ( إِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَ ) .
قادرى که خرد خرده دان و عقل دوربین در تماشاى گلستان صنایع و بوستان بدایع او حیران ( وَمَا قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ) .
خداوندى که جمیع موجودات به زبان بى زبانى اداى ثناى بى منتهاى او نموده اند و به قدم عجز و ناتوانى سپاس بى قیاس او پیموده اند .
عندلیبان روضه ى ایجاد از هر غنچه کتابى خوانند و هر ورقى از اشجار امکان را بابى دانند .
اطفال چمن ممکنات همگى در تسبیح و تحمید و نو رسیدگان گلشن مکوّنات جملگى در تحلیل و تمجید : اگر سرو است در هوایش پا در گِل افتاده و اگر چنار است کف تضرّع گشاده و اگر صنوبر است به بندگیش قد کشیده و اگر بید است واله و مجنونش گردیده است و اگر ارغوان است زعشقش غرقه در خون و اگر تاک است به دارش سرنگون و اگر شمشاد است به خدمتش در قیام و اگر نخل است زذکرش شیرین کام و اگر بنفشه است از غمش سوگوار و اگر لاله است زوردش داغدار و اگر سنبل است پریشانیش از اوست ، اگر گل است از مهرش سرخ روست ، اگر خاراست از گلزار آن نگار است و اگر نرگس است بیمار آن دلدار است ، اگر سوسن است حمد او گوید و اگر سمن است راه تسبیح او جوید : ( وَإِن مِن شَیْء إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ ) .
روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم *** نظرى سیر بر آن روى چو گلنار زنیم
مشترىوار سر زلف مه خود گیریم *** فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم
اندر افتیم در آن گلشن چون باد صبا *** همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم
نفسى کوزه زنیم و نفسى کاسه خوریم *** تا سبووار همه بر هم و خمّار زنیم
تا به کى نامه بخوانیم گه جام رسید *** نامه را یک نفسى در سر دستار زنیم
چنگ اقبال زفرّ رخ تو ساخته شد *** واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم
وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند *** ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم
خاک زر مى شود اندر کف اخوان صفا *** خاک در دیده این عالم غدّار زنیم
مى کشانند سوى میمنه ما را به طناب *** خیمه ى عشرت ازین بار در اسرار زنیم
شد جهان روشن و خوش از رخ آتش روئى *** خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم
پاره پاره شود و زنده شود چون کُه طور *** گر زبرق دل خود بر کُه کهسار زنیم
هله باقیش تو گو که به وجود چو توئى *** سرد و حیف است که ما حلقه ى گفتار زنیم
(الَّذی نَوَّرَ قُلُوبَ الْعارِفینَ بِذِکْرِهِ) .
« پروردگارى که تیرگى غفلت و غبار ظلمت را از دلهاى عارفان زدود و به نور یادش روشن نمود » .
شاید بتوان گفت : منظور از ذکر در جمله ى فوق قرآن مجید است ، چنانکه در بسیارى از آیات ، از آن به عنوان ذکر یاد شده است :
( إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ) .
معنا این مى شود ، که عارفان با توفیق حضرت حق ، به کتاب الهى تسلیم شده ، و موفّق به شناخت مفاهیم ملکوتى آن شدند ، و از پى معرفت به اجراى فرامین آن برخاستند ، و از این طریق تاریکى جهل و ظلم بر نفس و بى ایمانى را زدوده و خانه ى قلب را به نور ملکوتى قرآن روشن کردند ، و با این چراغ پر فروغ الهى ، در بین مردم زیستند ; چنانکه فرمود :
( وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ ) .
و ما براى او نورى قرار دادیم که در پرتو آن در بین مردم زندگى مى کند .
از برکت این نور ، به یقین رسیدند و از پى آن یقین آراسته به حسنات اخلاقى و عملى شدند و با عنایت حق حیات طیّبه به دست آوردند :
( مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَر أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً ) .
آرى ، قرآن مجید نور الهى است ، چنانچه خود قرآن به این معنا شهادت مى دهد :
( وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِین ) .
رسول خدا مى فرماید :
(فَاِذَا الْتَبِسَتْ عَلَیْکُمُ الْفِتَنْ لَقَطْع اللّیلِ الْمُظْلِم فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرآن .)
هرگاه فتنه ها همچون شب تاریک به شما هجوم کرد بر شما باد قرآن .
قرآن نور زندگى ، ذخیره ى قیامت ، شفیع محشر ، نجات دهنده ى از عذاب و وسیله ى رشد و کمال انسان است .
قرآن معرفت و نور ، کرامت و اصالت ، شرافت و سعادتِ دنیا و آخرت نصیب انسان مى کند .
ارتباط حقیقى با قرآن ، از انسان عارفى شوریده ، حکیمى بزرگ و سالکى واصل مى سازد .
حضرت امام خمینى رحمة الله علیه که سر حلقه ى عارفان دوران بود و از علوم الهى بهره ى جامع داشت و شب و روزش را با قرآن مجید سپرى مى کرد و آیه اى در کتاب الهى نبود ، مگر آنکه عامل به آن بود ، در سخنرانى مهمّى فرمودند :
« قرآن کریم مرکز همه ى عرفانهاست » .
« صدرالمتألّهین شیرازى » که روزگار ، نمونه اش را کمتر به یاد دارد ، در مقدّمه کتاب با عظمت « اسرار الآیات » مى فرماید:
تورا سپاس مى نمائیم اى آن که ملکوت و باطن زمین و آسمان به دست قدرت توست ، و اى آن که اشیاء مشتاقانه به سوى تو در حرکت و به شوق تو در گردشند .
اى حقیقت حیات ، اى مقوّم موجودات و مقصود ما تو ، مقصد نماز و روزه ى ما توئى ، تو مقوّم وجود و عطا کننده ى خیر و فرو فرستنده ى برکات و خیرات و نهایت تمایلات و غایت حرکات و مصدر اشراق و پایان اشواق و گرداننده ى امور وجودى و ذات تو نور و بخشنده ى حیات عالمیان است و تو خالق زمین و آسمانى .
ما را به انوار کلمات مبارکت یارى و قلبهایمان را به اسرار کتاب و آیات شریفه ات نورانى و نفوس ما را از تاریکى طبیعت و نادانى پاک و ما را از پلیدى عالم ظلمات خارج کن و به مشاهده ى انوار و دیدار اشراق نورت و همنشینى با نزدیکان و مقرّبانت و هم صحبتى با ساکنان عالم ملکوتت و با فرشتگانى که لحظه اى از تسبیح تو غافل و بى خبر نیستند سرفراز نما و ما را با پیغمبران و صدّیقان بویژه محمّد (صلى الله علیه وآله) که او را مبعوث به تمام خلایق فرمودى و اهل بیت پاکیزه و برگزیده ى او ، که بر آنان بالاترین درود درود فرستندگان و پاک ترین سلام سلام دهندگان باد ، محشور فرم .
اما بعد از این مقدّمه : فروترین خلق خد ، و محتاج ترینشان به کرم پروردگار جهانیان ، محمّد که صدرالدّین نامیده مى شود چنین گوید :
( هذَا بَیَانٌ لِلنَّاسِ وَهُدىً وَمَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ ) .
« این قرآن دلیل روشنى براى مردم و هدایت و نصیحتى است براى پرواپیشگان » .
( قُلْ هذِهِ سَبِیلی أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِیرَة أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِی وَسُبْحَانَ اللَّهِ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ ) .
« اى رسول ما امّت را بگو طریقه ى من و پیروانم همین است که خلق را با بصیرت و بینائى به سوى خدا دعوت کنیم و خدا را از عیب و نقص منزّه دانسته و اعلام کنم که من از مشرکین نیستم » .
این انوار علوم الهى و اسرار مسائل ربّانى و مقصود نهائى ، از قرآن است ، که از آیات روشن کتاب او استفاده و از نزد پروردگار عالمیان با عنایت و توجّه او به خلق فرو فرستاده شده است . واین انوار کلیدهائى هستند که به توسط آن درهاى بهشت و رضوان باز و گنج هاى خزائن رحمانى ظاهر و جواهر و نهانیهاى ملکوت مشاهده و انوار عالم جبروت ، یعنى عالم عقول ، کشف و هویدا مى گردد . و در آن نور چشم و روشنى دیده ى رهروان و درمان سینه هاى مؤمنان و یکتاپرستان است .
فیلسوف بزرگ جهان اسلام باز در « اسرار الآیات » در قاعده ى چهارم مى فرماید : یکى از نامهاى قرآن نور است ; زیرا قرآن نورى است عقلى ، که به واسطه ى آن ( تاریکى هاى حاصل از جهل انسان در ) مبدأ و معاد کشف و آشکار مى گردد و به آن نور حقایق اشیاء دیده و درک مى شود . و توسّط آن نور در قیامت انسان راهنمائى یافته و راه بهشت را مى پیماید ، چنانکه مى فرماید :
( مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلاَ الاِْیمَانُ وَلکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَى صِرَاط مُّسْتَقِیم ) .
« قبل از اینکه به تو وحى رسد نمى دانستى کتاب و راه ایمان کدام است ولیکن ما آن کتاب را نور گردانیدیم ، که هرکس از بندگان خود را بخواهیم به آن نور هدایت مى کنیم و اینک تو که به نور ما هدایت یافتى ، خلق را به راه راست هدایت نم » .
آرى ! قلب به توسّط قرآن نور مى گیرد و این نور عبادت ، از همان ایمان به خد ، یقین به آخرت ، ایمان به فرشتگان ، انبیا و امامان ، و جلوه ى دیگرش عمل صالح و اخلاق حسنه است .
صدرالمتألّهین در گفتارى عمیق ، فرق ما گرفتاران عالم مادّه را با عارفان حقیقى ، در دیدى که هر دو نسبت به قرآن مجید داریم ، چنین بیان مى کند :
ما و امثال ما از قرآن غیر از سیاهى کلمات چیزى مشاهده نمى کنیم ; زیرا ما در دنیاى ظلمت و سیاهى هستیم و هرچه در آن است امتداد مداد مادّه است .
مقصودم مادّه اى نیست که داراى ابعاد و اجساد و هیولى و اعداد و اضداد است و از آنجا که درک کننده چیزى را درک نمى کند مگر آنکه در قدرت و استطاعت قوّه ى ادراک او باشد ، پس حسّ جز محسوسات ر ، و خیال جز مخیّلات را و عقل جز معقولات را درک نمى کند . به عبارت دیگر هر جنس همجنس خود را مى یابد و درک مى کند . پس نور را جز به نور نمى توان درک نمود . خداوند مى فرماید :
( وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُور ) .
« کسى که خداوند برایش نور قرار نداده هرگز روشنى نخواهد یافت » .
پس ما به سیاهى این چشم جز سیاهى نوشته هاى کلام و سیاهى اشکال کتاب را درک نمى کنیم ، وقتى از این وجود مجازى خارج شویم و از این شهرى که اهلش تمام ، ظالم و در ظلمتند بیرون رویم و به سوى خدا و رسول او در قطع منزلهایى که بین ما و مطلوب ماست هجرت کنیم ، و ما را مرگ از این نشأت و اطوارى که بعضى صورتهاى حسّى و بعضى خیالى و بعضى وهمى و بعضى عقلى هستند حاصل گردد و نظرمان را از تمام ماسوى الله قطع و بریده نمائیم به وجود خودمان که همان نور و پرتو وجود حقیقى الهى است ، در وجود کلام الله محو گردیم ، خداوند ما را بعد از مرگمان زنده مى کند و از مرتبه ى محو به عالم صعود هشیارى و از عالم فنا به بقا و از مرگ به زندگى ; یعنى زندگى ثابت و باقى که به بقاى خداوند تعالى بسته است مى رساند .
دیگر بعد از این ما از قرآن هرگز سیاهى ندیده و هرچه مى بینیم سفیدى و نور خالصى است که ظلمت و تاریکى بدان آلوده نشده است و یقین خالصى پیدا مى کنیم که دیگر شکّ و تردید بدان راه نیابد و به فرموده ى حق متحقّق و موصوف مى گردیم که فرمود :
( وَلکِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَ ) .
« ما قرآن را نور قرار دادیم که هرکس از بندگان خود را بخواهیم به آن نور هدایت مى کنیم » .
( وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْم ) .
« و از نزد خود وى را علم لدنّى و اسرار غیب الهى بیاموختیم » .
در این موقع ما آیات الهى را از نسخه ى اصل که امام مبین و ذکر حکیم و کسى که علم کتاب نزد اوست یعنى امیرالمؤمنان (علیه السلام) مى خوانیم . خداوند مى فرماید :
( وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ ) .
« و همانا این کتاب در نزد ما در لوح محفوظ ( که اصل کتاب آسمانى است ) هرآینه بلند پایه و استوار است » .
و به همین جهت به آن کلامى که بدان ناطق گشت فرمود : من نقطه ى زیر «ب» هستم ، و به سینه ى شریفش اشاره کرده که : آگاه باشید در اینجا علوم بزرگى است اى کاش براى آن ، کسانى مى یافتم .
مى دانید که فسق و عصیان ، کفر و ریا و شرک و کدورت و تنگدلى و هر نوع ظلم و فساد و فحشا و منکرات ، محصول ظلمت دل و غفلت قلب است .
انسان باید به وسیله ى توجّه به خد ، و دستورهاى انبیا و به خصوص با عمل به قرآن و پیروى از رسول اکرم و ائمه ى طاهرین از دچار شدن به غفلت قلب و ظلمت دل ، خود را حفظ کند .
این واقعیّات سبب روشنى دل و بیدارى جان و پدید آمدن نور در قلب است .
چون قلب به یاد او بیدار و دل با نام او روشن شد ، آن نور بر کلیّه ى رفتار و کردار انسان حاکم مى شود ، و پس از اینکه آن نور در اثر عمل و تقوا با وجود انسان آمیخت آدمى ، عارفى کامل و سالکى خبیر خواهد شد .
بنابراین اگر ذکر در اوّلین جمله ى خطبه ى کتاب ، به معناى قرآن باشد ، معناى کلام امام (علیه السلام) این مى شود که حضرت حق ، قلوب عارفین را به قرآنش منوّر کرد . و اگر ذکر به معناى توجّه ، یا به معناى نماز ، یا به معناى اورادى که در کتب دعا وارد شده است باشد باز برگشت به همان معناى قرآنى دارد ; زیرا قرآن حاوى تمام حقایق و جامع همه ى واقعیات است .
(وَقَدَّسَ أَرْواحَهُمْ بِسِرِّهِ وَبِرِّهِ .)
بسیارى از روشن ضمیران ، و آگاهان راه ، و عارفان بلند مرتبه ، به پیروى از انبیا و امامان و اولیاى خاصّ الهى ، معتقدند « روح » از عالم الهى است که براى تکامل و رشد و آراسته شدن به حقایق از عالم امر ، یا عالم ملکوت ، برابر با آیه ى ( وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ روحِی ) در این کالبد مادّى دمیده شده است و پس از به کمال رسیدن ، به اصل خود برخواهد گشت ، و در آنجا در حالى که کالبد مادّیش را به او برمى گردانند یعنى ( فِی مَقْعَدِ صِدْق عِندَ مَلِیک مُقْتَدِر ) قرار خواهد گرفت .
کمال روح به این است که به دو قوّه ى علم و عمل ، علم به حق ، علم به معاد ، علم به معاش ، علم به روابط صحیح اجتماعى ، علم به حقایق و عمل به آنها آراسته شود ، و منظور از قداست و تقدّس روح همین است و سرّ و برّ خداوند همان عنایات و الطاف اوست که به صورت معرفت و جهاد و کوشش در عرصه گاه حیات انسان تجلّى مى کند ، و باعث مى گردد که ارواح از زشتى و پلیدى و وابستگى هاى زیانبار و به عالم عشق و جهان قداست بپیوندد ، و اعضا و جوارح را نیز به دنبال خود به حرکت در آورد ، و در نتیجه از انسان موجودى ملکوتى و معنوى ساخته و او را به منبع خیر و برکت نماید .
در زمینه ى قوّه ى علمیّه و عملیّه که دو علّت براى قداست و پاکى روح است یکى از بزرگان عصر به سوره ى والعصر تکیه کرده و عقیده دارد : آنان که از بند خسارات آزادند ، همانانند که منوّر به نور علم و متحرّک به حرکت عملى هستند ، و این معنایى است که از سوره ى مبارکه ى والعصر استفاده مى شود .
قسم به زمان ، انسان در زیان است ، یعنى آنان که مشغول به امور مادّى طبیعى شده ، و جز این دنیا و آنچه در اوست چیزى نشناخته اند ، و جان آنان همچون ماهى در آب دری ، در حیوانیّت محض غرق است .
مگر آنان که ایمان آوردند ، یعنى دل آنان و عقلشان به نور معرفت و آگاهى به معاد و شناخت پیامبران و امامان و وظایف و مسئولیّتها که عبارت از قوّه ى نظریه است روشن شد .
و به اجراى دستورها و انجام عمل صالح برخاستند ، یعنى در جهت عمل به کلّیه ى برنامه هاى الهى کامل شدند .
و مردم را به حق سفارش کردند ، یعنى در مقام تعلیم مردم نسبت به توحید و نبوّت و امامت و فضایل انسانى برآمدند .
و مردم را به صبر سفارش کردند ، یعنى راه متخلّق شدن به اخلاق الهى را به مردم نمایانده و تا جائى که جان آنان را از آلودگیها پاک کنند کوشیدند .
در هر صورت ، سرّ و برّ الهى که باعث تقدّس ارواح عارفان شده ، همان علم و عملى است که خداوند آنان را با لطف و رحمتش به آن هدایت فرموده .
عارف رومى در این زمینه در مقام نصیحت به انسان مى فرماید :
پیشتر آ پیشتر اى بوالوفا *** از من و ما بگذر و زوتر بی
پیشتر آ در گذر از ما و من *** پیشتر آ تا نه تو باشى نه من
کبر و تکبّر بگذار و بگیر *** در عوض کبر چنین کبری
گفت الست و تو بگفتى بلى *** شکر بلى چیست کشیدن بل
سرّ بلى چیست که یعنى منم *** حلقه زن درگه فقر و فن
هم برو از جا و هم از جا مرو *** جا زکجا حضرت بى جا کج
پاک شو از خویش و همه خاک شو *** تا که زخاک تو بروید گی
ورچو گیا خشک شوى خوش بسوز *** تا که زسوز تو فروزد ضی
ورشوى از سوز چو خاکسترى *** باشد خاکستر تو کیمی
بنگر در غیب چه سان کیمیاست *** کاو زکف خاک بسازد تو ر
از کف دریا بنگارد زمین *** دود سیه را بنگارد سم
لقمه ى نان را مدد جان کند *** باد نفس را دهد این علمه
جان پر از علّت او را دهى *** جان بستانى خوش و بى منته
بس کنم این گفتن و خامش کنم *** در خمشى به سخن جان فز
(وَطَهَّرَ أَفْئِدَتَهُمْ لِفِکْرِهِ ،)
« و باطن دلهاى آنان را از تیرگیها پاک نموده تا توفیق اندیشه و توجّه نسبت به او را پیدا کنند » .
قلب یا به تعبیر دیگر «فؤاد» در ظاهر و در واقع عضو بسیار مهمّ و حسّاسى است ، از نظر حیات سایر اعضاء و جوارح به حیات آن وابسته است و از نظر واقع ظهارت و پاکیزگیش علّت طهارت و پاکیزه گى تمام وجود بوده ، و فساد و ناپاکى اش معلول فساد و ناپاکىِ اعضاء و جوارح است .
از رسول خد (صلى الله علیه وآله) روایت شده است :
(فِی الإِنْسانِ مُضْغَةً إِذا هِیَ سَلُمَتْ وَصَحَّتْ سَلُمَ بِها سائِرُ الْجَسَدِ ، فَإِذا سَقُمَتْ سَقُمَ بِها سائِرُ الْجَسَد .)
« در ( وجود ) انسان پاره گوشتى است ، اگر صحیح و سالم باشد ، به سلامت او تمام جسد سالم ، و اگر مریض باشد به مرض او تمام جسد مریض است .
در روایت دیگر در همان مدرک آمده :
(إِذا طابَ قَلْبُ الْمَرءِ طابَ جَسَدُهُ ، وَإِذا خَبَثَ الْقَلْبِ خَبَثَ الْجَسَدْ .)
« زمانى که قلب انسان پاکیزه شده ، جسدش پاکیزه مى شود ، و هرگاه قلب دچار خباثت گردد ، جسد هم به تبع آن آلوده مى شود » .
امام صادق (علیه السلام) درتوضیح آیه ى شریفه ى ( إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْب سَلِیم )مى فرماید:
« قلبى است که از اسارت دنیا آزاد باشد و از عشق شدید به مادّیت که باعث انواع گناهان است پاک باشد » .
عظمت و ظرفیّت قلب به اندازه اى است که رسول خدا در باره ى آن مى فرماید :
(إِنَّ الْقَلْبَ خَزانَةُ الله تَعالى .)
« قلب خزانه ى خداى تعالى است » .
اسلام و معارف ملکوتى این دین مبین ، علل حیات و مرگ قلب را بطور مفصّل بیان کرده اند که توضیح بیشتر آن در جلد دوم این نوشتار خواهد آمد .
امیرالمؤمنان (علیه السلام) مى فرماید :
(مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلْبُه وَمَنْ ماتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النّار .)
« آن که ورع و پاکدامنى اش کم است قلبش مى میرد ، و هرکس به مرگ قلب دچار شود ، وارد آتش مى گردد » .
از رسول خدا نیز روایت شده است که فرمود :
(ثَلاثَةٌ مُجالِسَتُهُمْ تُمِیْتُ الْقَلْبُ : مُجالِسَةُ الاَْنْزالِ وَالْحَدیْثُ مَعَ النِّساءِ وَمُجالِسَةُ الاَْغْنِیاءِ .)
« سه چیز باعث مرگ قلب است : همنشینى با کسى که در تمام احوالاتش پست است ، و گفتگو با زنان ، و مجالست با ثروتمندان » .
هنگامى که دل خانه ى شیطان شود ، و فکر و ذکر و همّتى جز مادّیت و متعلّقاتش در آن راه نداشته باشد ، انسان منبع گناه و فساد مى گردد ، و به هوى و هوس اتّصال پیدا کرده به هر لذت حرامى دچار مى شود .
ولى وقتى قلب تسلیم به حق شود و جایگاه تجلّى نور الهى گردد ، آراسته به صلاح شده و تمام وجود انسان را براى رساندن به خدا دنبال خود مى برد .
انسان بنابر آیات قرآن در برابر قلب مسئول است و بر اوست که از این خانه ى خدا مواظیت کند ، تا مرکز بتها نشود و انسان را به بت پرستى نکشاند .
بهترین وسیله براى حیات قلب ، اندیشه در خویش ، در جهان ، و در مبدأ و معاد و بخصوص در آیات قرآن و معارف الهیّه است .
دل اگر سالک این مسلک گردد ، از هر شرّى خلاص ، و به هر خیرى آراسته مى شود و در عصمت ، عافیت و محافظت ، حق خواهد رفت .
آزادى از اسارت شیطان ، جدایى از گناهان ظاهر و باطن ، اندیشه در حقایقِ مُلکى و ملکوتى عالم ، دل را به طهارت آراسته مى کند و زمینه ى توجّه به حضرت حق و اندیشه در صفات و اسماء را براى انسان فراهم مى سازد و این همه به دست نمى آید مگر به توفیق حق و توفیق رفیق راه نمى شود مگر اینکه زمینه ى به دست آوردنش را خود با معرفت و جهاد در عمل فراهم آورد .
اى بى تو محال جان فزایى *** وى در دل و جان ما کجائى
گر نیم شبى زنان و گویان *** سرمست زکوى ما درآئى
جان پیش کشیم و جان چه باشد *** آخر نه تو جان جان مائى
در بام فلک درافتد آتش *** گر بر سر بام خود برآئى
با روى تو چیست قرص خورشید *** تا لاف زند زروشنائى
هم چشمى و هم چراغ ما را *** هم دفع بلا و هم بلائى
در دیده ى نا امید هر دم *** اى دیده ى دل چه مى نمائى
اى بلبل مست از فغانت *** مى آید بوى آشنائى
مى نال که ناله مرهم آمد *** بر زخم جراحت جدائى
تا کشف شود زناله ى تو *** چیزى زحقیقت خدائى
(وَشَرَحَ صُدُورَهُمْ بِنُورِهِ ،)
این جمله اشاره به آیه ى 22 سوره ى مبارکه ى زُمر است :
( أَفَمَن شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلاِْسْلاَمِ فَهُوَ عَلَى نُور مِن رَبِّهِ ) .
و نیز مایه گرفته از آیه ى شریفه ى :
( رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ) .
و سرچشمه ى آن آیه ى شریفه ى :
( اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَک ) .
است .
لفظ « شرح » در لغت به معنى باز کردن ، و گشادن ، گستردن ، فراخى بخشیدن و روشن و آشکار ساختن است .
و صدر به معناى سینه است که مجازاً به معنى دل نیز مى آید ، چون در سینه جاى دارد .
بنابراین شرح صدر یا به معنى باز کردن سینه و برطرف ساختن دلتنگى و دلگیرى است ، یا به معنى افزودن حوصله و ظرفیّت و پر تحمّل گردانیدن است» .
« ملاّ عبدالرزّاق گیلانى » با توجّه به آیه ى سوره ى زمر مى فرماید : معنى جمله چنین است : و جا داد در سینه هاى ایشان نور معرفت خود ر ، که از پى این نور در برابر اسلام با تمام وجود تسلیم شدند ، و این توفیق پذیرش اسلام معلولِ علّت نورى است که خداى متعال آن را در دل او انداخته است .
و نیز به آنچه از رسول خد (صلى الله علیه وآله) روایت شده است اشاره دارد که مضمونش این است :
هرگاه نور الهى در دل مؤمن تابید دلش وسعت گرفته و دچار تنگى و تاریکى نمى شود ، و نشانه ى وجود آن نور بى میلى به سراى غرور و رغبت به دار خلود است که خود توشه اى براى روز و رود است .
پاک سازى قلب و دل ، مقدم بر شرح صدر است ، وذکر شرح صدر بعد از تطهیر قلب ، به این نکته اشاره دارد که تخلیه بر تحلیه مقدّم است ; چرا که تا دل از ظلمت گناهان و کدورت وابستگى هاى مادّى پاک نشود ، شایسته ى پذیرش نور معرفت نمى گردد . چنانکه طبیب تا به مریض جلاّب ندهد و اخلاط فاسده را از او دفع نکند به اغذیه ى لایقه و اشربه ى نافعه تقویت نمى نماید و تا پارچه ى سپید از رنگ چرک پاکیزه نگردد به حلیه ى رنگ درنمى آید .
صدر ، بالاى سینه ، قفس حفظ قلب ، و صندوقچه ى ریه و مجراى خون و هواست ، که از استخوانها و عضلات و پرده هاى نرم و کش دارى ساخته شده و پیوسته در حال انقباض و انبساط است از آنجا که هر گونه تأثّر فکرى و نفسانى در حرکات قلب و دَوَران خون و چگونگى تنفّس ظاهر مى شود ، آن آثار معنوى را به این دستگاههاى عضوى نسبت مى دهند .
نداشتن شرح صدر یا به اصطلاح کم حوصلگى و عجله براى رسیدن به آرزوها و غرایز درونى ، محصول آلودگى به گناه است و همه ى اینها از آثار جهل به حقایق و واقعیّات و غرض حیات است . بیشتر مردم براى فرار از رنج ها و ترس از سرنوشت نامعلوم خود به انواع سرگرمیهاى دنیوى که از عوامل غفلت است و مهمترین اثر شوم و خطرناکش تخدیر شعور مى باشد گرفتار مى شوند .
به طور کلّى ضیق صدر و گرفتگى سینه ، که موجب ضعف اراده و تحیّر در تصمیم و درماندگى در کار مى شود ، برگرفته از نوعى انفعال و تأثر روحى و از آثار کشش تخیّلات و جاذبه هاى آن است .
همین که انسان بتواند خود را از معرض جاذبه ى مخالف و تأثیرات آن برهاند و در یک جهت مصمّم شود و به آن روى آورد ، سینه اش باز مى گردد و مسیرش آسان مى شود .
شاید منظور از شرح صدر که در آیه ى 125 از سوره ى انعام آمده و در باره ى اسلام و کفر است همین معنا باشد :
( فَمَن یُرِدِ اللّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلاَمِ وَمَن یُرِدْ أَن یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَج ) .
« پس هرکسى را که خداوند بخواهد هدایتش کند ، سینه اش را براى اسلام مى گشاید ، و کسى را که بخواهد گمراه نماید ، سینه اش را تنگ و دشوار مى گرداند » .
از آثار مهمّ شرح صدر ، به هر معنایى که باشد ، بیرون آمدن از حال تردید و تصمیم در کار و تحمّل دشوارى ها و اطمینان نفس است .
از مضمون آیاتى که درباره ى موسى و پیامبر اسلام آمده و سیره اى که از انبیا رسیده ، معلوم مى شود که مهمترین عامل پیشرفت دعوت پیامبران ، پس از دریافت وحى و قیام به رسالت ، همین شرح صدر بوده که در ضمن قیام به رسالت و برخورد با دشمنى ها و سختى ها و یا راهنمائى هاى خداوند از آن برخوردار مى شوند .
هزار ساله ره است از تو تا مسلمانى *** هزار سال دگر تا به حدّ انسانى
اگر تو سلسله ى عشق را بجنبانى *** درون طاس فلک مهره را بغلطانى
اگر زنقش وزنقّاش باشدت خبرى *** سمند فکر به بالاى عرش بر رانى
بزرگوار نژادى به قدر اصل و نسب *** ولى چه سود که تو قدر خود نمى دانى
نرفته اى تو بدین وادى طویل آسا *** چو روز سِیْر درآید در او فرومانى
بیا تو گوهر خود را درین عدم بشنو *** که هیچ غصّه نباشد بتر زنادانى
چو عیسیى تو در این دیر و موسى اندر طور *** نه طیلسان و نه ناقوس و نى چو رهبانى
چو صعوه در ته چاهى حریف یوز مشو *** که شاهبازى و سیمرغ را سلیمانى
زجام و ساغر وحدت اگر بنوشى مى *** چو خضر سرّ معانى زلوح برخوانى
ندیده صورت خود را در آینه روشن *** معانیى که حقیقت بود کجا دانى
گشاى دیده ى باطن در این محیط ظهور *** ببین تو در صدف آشکار معانى
(وَأَنْطَقَهُمْ بَیانَهُ .)
و خداى متعال با نعمت ارزشمند بیان ، عارفان را به وادى ثن ، سپاس و شکر رهنمون شده و زبان آنان را نسبت به حقایق گویا کرده است .
به آنان توفیق داد تا به نشر واقعیّاتى که به سبب طهارت باطن ، و شرح صدر و جهاد در راه معرفت یافته اند بپردازند ، و در مقام شناساندن توحید ، معاد ، نبوّت امامت و فضایل اخلاقى ، در میان جاهلان اقدام نمایند ، و آن تشنگان را به سرچشمه ى درستى ها رهنمون شوند .
(وَشَغَلَهُمْ بِخِدْمَتِهِ .)
پروردگار متعال از باب لطف و عنایت ، عارفان را در راه خود و در مسیر ایمان و اعتقاد ، به خدمت خود گرفت و آنان را توفیقى مرحمت فرمود که از برکت آن به خدمات مهمّى در راه عشق به حقّ و احسان به خلق موفّق شدند .
(وَوَفَّقَهُمْ لِعِبادَتِهِ .)
« و آنان را توفیق عبادت داد » .
عبادت حقیقتى است مرکّب از یک سلسله واقعیّات و حقایق ، که این مقدّمه گنجایش تفیسر و توضیح آن را ندارد ، به خواست حق در ابوابى که در زمینه ى این مسئله در سطور آینده خواهد آمد به شرح و بیانش مى پردازم .
عارفان گول این چند روزه ى ظاهر را نخوردند ، تن به لذّات غلط نداند ، و حیات آخرت به زندگى عاریت نفروختند .
صاحب « کشف الحقائق » مى فرماید : بدان که اهل شریعت و اهل حکمت مى گویند : که حیات دنیا چند روز بیش نبوده و حیات آخرت را هرگز انقطاع نیست ، پس هر که حقیقت دنیا را شناخت و غرض و مقصود دنیا را دانست و اجتماع نور را با ظلمت ، یعنى اجتماع روح را که نور محض است با قالب که ظلمت محض است معلوم کرد ، و دانست که فایده ى وى چیست و حیات دنیا را به همان کار که غرض و مقصود است صرف کرد و حیات دنیا را فداى حیات آخرت گردانید و در این حیات دنیا همه رنج و مجاهده اختیار کرد ، با قید آنکه در حیات آخرت همه آسایش و مشاهده باشد ، یعنى تمام حیات دنیا را به کسب عمل صالح و به طلب علم نافع که بذر حیات طیّبه و سبب لذّت دائمه است مصروف گردانید ، در حیات آخرت به عذاب و عقوبت گرفتار خواهد بود در آسایش و راحت افتاد .
و هرکه حقیقت حیات دنیا را نشناخت و ندانست که غرض و مقصود از حیات دنیا چیست و در حیات دنیا همه راحت و آسایش اختیار کرد ، یعنى تمام حیات دنیا را به طلب لذّات و شهوات بدنى که بذر عذاب و عقوبت است مصروف گردانید ، در حیات آخرت به عذاب و عقوبت گرفتار خواهد بود این است معناى :
«الدُّنیا مَزْرَعَةُ الآخِرَةِ»
و این است معناى کریمه ى :
( مَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الاْخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَمَن کَانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیَا نُوْتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِی الآخِرَةِ مِن نَصِیب ) .
(وَاسْتَعْبَدَهُمْ بِالْعِبادَةِ عَلى مُشاهِدَتِهِ ،)
« از آنان خالصانه خواست ، تا از برکت آن بندگى به مشاهده ى انوار جلال و جمال با چشم قلب موفّق شوند » .
(وَدَعاهُمْ إِلى رَحْمَتِهِ ،)
« و آنان را بسوى رحمت خود فراخواند » .
(وَصَلَّى اللهُ عَلى مُحَمَّد إِمامِ الْمُتَّقینَ ، وَقائِدِ الْمُوَحِّدینَ ، وَمُونِسِ الْمُقَرَّبینَ وَعَلى آلِهِ الْمُنْتَخَبینَ .)
« و درود و رحمت الهى بر محمّد (صلى الله علیه وآله) پیشواى پرهیزکاران ، و کشاننده ى اهل توحید به بهشت ، و همنشین بندگان مقرّب حضرت محبوب و بر آل او که زبده ى کائنات و برگزیدگان حقّند » .
الهى ! اى امید درماندگان ، اى یاور بیچارگان ، اى تکیه گاه از راه ماندگان ، اى سرمایه ى افتادگان ، باز هم به پیشگاهت عرضه مى دارم : دستم تهى ، پرونده ام سنگین ، دلم سیاه و مویم سپید است ، امیدم از همه چیز ناامید ، و تنها دل به تو بسته ام ، از غم دنیا فارغم کن ، از ملالت و کسالت نجاتم ده ، مرگم را شهادت در راهت مقرّر فرم ، و در دنیا و آخرت دستم را از دامن لطف و رحمتت کوتاه مگردان .
روى بنما به ما مکن مستور *** اى به هفت آسمان چو مه مشهور
ما یکى جمع عاشقان زهوس *** آمدیم از سفر زراهى دور
اى که در عین جان خود دارى *** آمدیم از سفر زراهى دور
سر فرو کن زبام و خوش بنگر *** جانب جمع عاشقى رنجور
ساقى عارفان شرابى ده *** کان نه ازخم بود نه از انگور
زان شرابى که بوى جوشش او *** مردگان را کشد برون از گور
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:07 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (2) در بیان حالات عارفان
 
شرح کتاب مصباح الشریعة ومفتاح الحقیقة
 

قالَ الصَّادِقُ(علیه السلام): نَجْوَىَ الْعارِفینَ تَدورُ عَلى ثَلاثَةِ أُصُول: الخَوْفُ وَالرَّجاءُ وَالحُبُّ.
فَالْخَوْفُ فَرْعُ الْعِلْمِ ، وَالرّجاءُ فَرْعُ الیَقینِ ، وَالْحُبُّ فَرْعُ الْمَعْرِفَةِ .
فَدَلیلُ الْخَوفِ الهَرَبُ ، وَدَلیلُ الرَجاءَ الطَّلَبُ ، وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلى ما سِواهُ .
فَإِذا تَحَقَّقَ الْعِلمُ فی الصَّدْرِ خافَ ، وَإِذا صَحّ الخَوفُ هَرَبَ ، وَإِذا هَرَبَ نَج ، وَإِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ وَإِذا تَمَکّنَ مِنْهُ رَج ، وَإِذا وَفِقَ لِلْطَّلَبِ وَجَدَ ، وَإِذا تَجَلّى ضِیاءُ الْمَعْرِفَةِ فی النُّؤادِ هاجَ ریحُ الْمَحَبَّةِ ، وَإِذا هَاجَ ریحُ الْمَحَبَّةِ إِسْتأْنَسَ فی ظِلالِ الْمَحْبُوبِ وَآثَرَ الْمَحبُوبَ عَلى ما سِواهُ ، وَباشَرَ أَوامِرَهُ وَاجْتَنَبَ نَواهِیهِ .
وَإِذا اسْتَقامَ عَلى بَساطِ الأُنْسِ بِالْمَحْبُوبِ مَعَ أَداءِ أَوامِرِهِ وَاجْتِنابِ نَواهِیهِ وَصَلَ إِلى رُوحِ الْمُناجاة .
وَمِثالُ هذِهِ الأُصُولِ الثَّلاثَةِ کَالْحَرَمِ وَالْمَسْجِدِ وَالْکَعْبَةِ فَمَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ آمِنَ مِنَ الْخَلْقِ ، وَمَنْ دَخَلَ الْمَسْجِدِ آمَنَتْ جَوارِحُه أَنْ یَسْتَعْمِلَها فی الْمَعْصِیَةِ ، وَمَنْ دَخَلَ الْکَعْبَةِ أَمِنَ قَلْبُهُ مِنْ أَنْ یَشْغَلَهُ بِغَیْرِ ذِکْرِ اللهِ .
فَانْظُرْ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُ ، فَإِنْ کانَتْ حَالَتُکَ حالةً تَرْضاها لِحُلُولِ الْمَوتِ فَاشْکُرِ اللهَ عَلى تَوْفیقِهِ وَعِصْمَتِهِ ; وَإِنْ تَکُنْ الأُخْرى فَانْتَقِلْ عَنْها بِصِحَّةِ العَزیمَةِ وَانْدَمْ عَلى ما سَلَفَ مِنْ عُمْرِکَ فی الْغَفْلَةِ ، وَاسْتَعِنْ بِاللهِ عَلى تَطْهِیرِ الظّاهِرِ مِنَ الذُّنُوبِ ، وَتَنْظیفِ الْباطِنِ مِنَ الْعُیُوبِ، وَاقْطَعْ زِیادَةَ الْغَفْلَةِ مِنْ قَلْبِکَ وَاطْفِ نارَ الشَّهْوَةِ مِنْ نَفْسِکَ .
 

عرفان و عارف
 

امام صادق (علیه السلام) در ابتداى روایت مورد بحث مى فرمایند : سرّ وجود عارفان و حقیقت باطن آنان بر سه اصل استوار است:
بیم ، امید ، محبّت .
در سطور گذشته مسائل قابل توجّهى را در باره ى عرفان و عارف ذکر کردیم اینک لازم است توضیح بیشترى در این زمینه ارائه گردد تا عارفانى که در فرمایش امام معصوم (علیه السلام) آمده اند چهره ى روشن ترى از خود نشان دهند ، بنابر این پس از توضیح و تفسیرى که نقل مى کنیم به شرح سه اصل بیم ، امید ، محبّت اقدام مى نماییم .
در این قسمت به کمک آیات و روایات و کلام بزرگان قوم اوصاف عارف را بازگو مى کنیم ، امید است ما نیز توفیق اتّصاف به این اوصاف ملکوتى و حالات ربّانى و واقعیّات الهیّه را بیابیم .
عارف : با کمک گیرى از فرهنگ وحى ، و راه و روش انبیا و ائمّه ى طاهرین به شناخت مبدأ و معاد و حقایق اصیل وواقعیات مبنایى موفّق شده ، و عملاً به آن حقایق و واقعیّات آراسته شده است .
عارف : انسانى است که دل به نور توحید برافروخته ، و با توجّه به قرآن با چشم دل ، به مشاهده ى قیامت برخاسته ، و با تکیه بر حقیقت توحید و معاد ، عقاید و اخلاق و اعمال خود را از آلودگى ها پیراسته ، و جان و دل و اعضاء و جوارح خویش را با فیوضات الهیّه آراسته ، و در راه علم و عمل مجاهده کرد ، و در مملکت پاک خلوص مسکن گرفته است .
عارف : جز خدا نمى بیند ، و جز خدا نمى داند ، و جز خدا نمى خواهد ، و جز خدا نمى گوید ، و جز خدا نمى شنود ، و جز به خدا میل نمى کند ، و جز به سوى خدا نمى رود .
عارف : آگاه به حقوق خالق و مخلوق و رعایت کننده ى هر دو حقوق در تمام زمینه هاى حیات و زندگى است .
عارف : سرمایه هاى ارزشمند عمر را هدر ندهد ، و جز خواسته ى پروردگار عزیز چیزى نمى طلبد و به غیر صراط مستقیم نمى رود ، و از عاشقان جمال او جدا نمى شود ، و از هدایت گمراهان و علاج بیماران غفلت نمى کند .
عارف : براى خدا بنده اى است نیکو ، و براى خلق خدا رفیقى است خوشخو .
عارف : همچون زمین منبع خیر و برکت ، و چون خورشید انرژى بخش ، و چون باران بهاران منشأ تراوت و بیدارى است .
عارف : چون زنبور عسل شیرینى مهر و محبّتش براى دوستان و نیش قهر و غضبش براى دشمنان است .
عارف : غرق در دریاى اطاعت ، متّحد با عبادت ، حقیقتى است متّصف به کرامت ، و براى خلق خدا چون دریایى از برکت است .
عارف : انسانى است وال ، و در آدمیت و انسانیت در افقى بال ، در میان مردم گوهرى اعلا و براى جامعه ى انسانى چراغى راه گشا است .
عارف : گلى بى خار ، براى دین یاور و یار ، در سخن گفتن با مردم هشیار ، در میان غفلت زدگان بیدار ، در برخورد با خلق خدا منبعى دین دار ، در راه حق موجودى پرکار ، واقعیّات هستى را نقطه ى پرگار ، در باغ انسانیّت چون درختى پربار ، و از تمام حرکاتش ، صفات خداوندى نمودار است .
عارف : فرمانبردار حق است و دل سپرده ى پیشگاه او . جان به عشق محبوب ، زنده نموده ، و از شیطان بار نبرده ، و جز حق نگفته ، و غیر حق ندیده :
به صحرا بنگرم صحرا تو وینم *** به دریا بنگرم دریا تو وینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت *** نشان از قامت رعنا تو وینم
عارف : شاگرد مکتب انبی ، همنشین با اولی ، در بندگان حضرت الله از اصفی ، و به راه سیر و سلوک بین ، و به اجراى دستورهاى مولا توان ، و زبانش به عشق و ذکر حق گوی ، و در جستجوى حقیقت همیشه پوی ، و به اسرار خزانه ى محبوب دانا است .
عارف : به رموز بندگى آگاه ، در تمام لحظات حیات رهرو راه ، روشنى بخش دل گمراه ، نجات دهنده ى سرنگون شده در چاه ، و به نیمه شب مونس و همدم آه ، حضرت مالک الملوک را خادم درگاه ، در تمام اوقات حاضر درگاه ، مبرّاى از آلوده شدن به حبّ جاه ، و فقط و فقط خواستار الله است .
خوشا آنان که الله یارشان بى *** که حمد وقل هوالله کارشان بى
خوشا آنان که دایم در نمازند *** بهشت جاودان بازارشان بى
عارف : عاشق خد ، مجاهد فى سبیل الله ، آراسته به اخلاق پاکان ، همراه و همراز نیکان ، دور کننده از کافران و مشرکان ، شمع بزم شاهدان ، پاک و پاکیزه از خوى ددان ، طبیب درد دردمندان ، دستگیر مستمندان ، امید ناامیدان ، و در راه وصال شهیدى از شاهدان است .
به خونم نویسید لوح مزار *** که این است شهید ره عشق یار
به والله وبه بالله وبه تالله *** قسم بر آیه ى نَصْرٌ من الله
که دست از دامنت من برندارم *** اگر کشته شوم الحکم لله
عارف : با دل خاشع ، فروتن و متواضع ، در برابر مردم مؤمن خاضع ، مال و جان را در راه خدا بایع ، نکات حیاتش براى عبرت دیگران از بهترین وقایع ، نور دل و جانش همه جا شایع ، در علم و عمل و کرامت و فضیلت چشمه اى نابع ، آثار بندگى از چهره اش ساطع ، در برابر دشمنان حقّ و حقیقت قاطع ، اعماق جانش خزینه اى از ودایع ، در همه ى عمر از لقمه ى حرام جائع ، براى نیازمندان انسانى نافع ، وسوسه ى شیطان و اهل باطل را از دل هر کسى دافع ، جز از حضرت مولا ندارد توقّع منافع ، از خواسته هاى حضرت محبوب هیچ چیز نیست او را مانع ، هم اوست بین خلق و حق شافع ، مقام انسانى خود را به وسیله ى بندگى خالص رافع ، دل آگاهش همچون برق لامع ، فرمان حقّ و انبیا و امامان را وجودى است سامع ، مقام علم و عمل و اخلاق را منبعى جامع است .
بلبل مرغزار عشق ، هزار دستان گلزار محبّت ، عارف شوریده سر ، عامل عالم ، حضرت فیض مى فرماید :
بس جور کشیدیم در این ره که بریدیم *** المنّة لله که به مقصود رسیدیم
طى شد الم فرقت و برخاست غم از دل *** با دوست نشستیم و مى وصل چشیدیم
از علم یقین آمد و از گوش به آغوش *** دیدیم عیان آنچه به گفتار شنیدیم
تا صاف شود عیش زآلایش عصیان *** با دوست یکى گشته سر مرگ بریدیم
بس عقده ى مشکل که در این راه گشودیم *** بس گمشدگان را که به فریاد رسیدیم
با پاى برفتند گروهى ره جنّت *** ما با پر عرفان به ره قدس پریدیم
بر وحدت حق فاش و نهان داده شهادت *** تا ساغرى از باده ى توحید چشیدیم
عرفان ولى را زره وحى گرفتیم *** فرمان نبى را به دل و جان گرویدیم
چون فیض رسیدیم به سرچشمه ى حیوان *** از مرگ رهیدیم و زآفات جهیدیم
عارف : انسانى است شید ، عباداتش عین خلوص و تقو ، قدرش مجهول و ناپید ، مشتاق وصال مول ، تمام شئون زندگى از او هوید ، پاک از خزى دنی .
ما چو نائیم و نوا در ما زتوست ***ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست
ما عدمهائیم هستى ها نما***تو وجود مطلقى هستىّ م
ما همه شیران ولى شیر علم***حمله مان از باد باشد دمبدم
حمله مان از باد و نا پیداست باد***جان فداى آنچه ناپیداست باد
آتش است این بانگ ناى و نیست باد***هرکه این آتش ندارد نیست باد
عارف : انسانى است که او را نیازى جز به خدا نیست ، آنى از یاد محبوب جدا نبوده و هرگز روى گردان از بلا نیست . نوایش جز مناجات با مولا نیست ، با عشق حضرت جانان توجّهش به دنیا و عقبى نیست ، رفیق راهش غیر اهل ولا نیست ، چراغ محفلش جز نور اولیا نیست ، همچون او کسى به اسرار راه دانا نیست ، اگرچه جز خدا نبیند و غیر خدا نخواهد ، ولى به خاطر نور بخشیدن به دیگران چون شمع مى سوزد و نور مى دهد . همّتش جز رسیدن به مقام اعلا نبوده و از قید و عشق دوست هرگز رها نیست ، زبانش جز به ذکر دوست گویا نیست ، گوشش جز در برابر خواست معشوق شنوا نیست ، غیر دریاى محبّت جایى در شنا نیست ، با غیر محبوب ابدى آشنا نیست ، هرگزش بر سر دنیا و مادیّت با کسى دعوا نیست ، در درونش جز عشق شدید مولا غوغا نیست ، او را در دنیا جز غم دوست بلا نیست ، قدر و منزلتش در میان خلق عالم برملا نیست ، در عمق جان و هستى اش ذرّه اى هوس و هوى نیست ، او را جز رضاى دوست رضا نیست ، بر زبانش جز حمد و تسبیح و تهلیل و سخن نیکو و ثناى الله ادّعا نیست .
عارف وارسته ، عاشق پیراسته ، حکیم فرزانه حضرت الهى قمشه اى مى فرماید :
ما عشاقان غیر از خدا یارى نداریم *** با یاریش حاجت به دیّارى نداریم
با هرچه پیش آید به عالم شادکامیم *** بر دوش جان غیر از غمش بارى نداریم
نور رخش تا در دل ما شد پدیدار *** آئینه ى یاریم و زنگارى نداریم
عالم به چشم ما گلستانى است بى خار *** الاّ غمش در پاى دل خارى نداریم
تنها خیالش صبح و شامان مونس ماست *** انسى دیگر با یار و اغیارى نداریم
افتاد بارى کار ما با عشق و صد شکر *** با هیچ کس زین پس سروکارى نداریم
بر ما فقیران رحمى اى سلطان که در دل *** هیچ آرزو جز فیض دیدارى نداریم
فریاد اگر یاد تو رفت از خاطر ما *** ماهى فروزان در شب تارى نداریم
جز یاد رویت اى گل بى خار عالم *** ما بلبل زاریم و گلزارى نداریم
دیوانه ى عشقیم و چون بر گردن دل *** زنجیرى از گیسوى دلدارى نداریم
در حضرتش بارى الهى جز دعائى *** با اشک و آه و ناله ى زارى نداریم
عارف : در اصطلاح بیداران راه ، و نیازمندان درگاه و عاشقان آگاه ، انسانى است که نفس خود را به حسب قوّه ى نظریّه کامل کرده ، و علم به حقایق را به قدر توان تحصیل نموده ، و از صفات رذیله و عقاید خبیثه خود را پاک ساخته ، و خویش را به اعتقادات حقّه و کمالات الهیّه آراسته نموده .
عارف : داراى علم و عمل است ، و تمام اوامر الهى را گردن نهاده ، و از آنچه نهى شده دورى جسته و به خاطر ریاضت شرعیّه و عبادت الهیّه داراى قوّت و قدرت عملى شده است .
عارف : در زبان اهل ذوق و ارباب شوق و مستان میخانه ى عشق ، انسانى است که علاوه بر کمال معرفت و عمل ، جمیع قوا و اعضا و جوارح او براى خدا شده و در حقیقت داراى مقام فناء فى الله گشته و خلاصه جز یکى نخواهد و جز یکى نداند .
مى گویند دو نفر با هم در حساب کار و کسب اختلاف داشتند ، براى حلّ اختلاف به کمک دهنده اى محتاج شدند ، عارفى بر آنان گذشت ، از او کمک طلبیدند ، چون هر کدام اعداد دفتر خویش را به او عرضه کردند ، او غیر از « یک » نگفت . پرسیدند مگر دیوانه اى که ما چون هریک از اعداد خود را به تو مى گوئیم غیر یکى نمى گوئى و از یکى نمى گذرى ؟ گفت چه کنم که جز یکى ندانم و غیر یکى به خاطرم نمى گذرد .
در هر صورت ، عارف : علاوه بر دو قوّه ى علم و عمل تمام وجود او متوجّه حق است ، و در اجراى واجبات و ترک محرّمات و بجاى آوردن نوافل سستى نمىورزد ، و این همه با اتّصال به فرهنگ انبیا و امامان که همان فرهنگ وحى است میسّر است ، و چون عارف این سیر و سفر را ادامه دهد به مقام فناء فى الله و سپس بقاء بالله مى رسد .
این طرفه آتشى که دمى برقرار نیست *** گر نزد یار باشد و گر نزد یار نیست
صورت چه پاى دارد کاو را ثبات نیست *** معنى چه دست گیرد چو آشکار نیست
عالم شکارگاه و خلایق همه شکار *** غیر نشانه اى زامیر شکار نیست
هر سوى کار و بار که ما میر و مهتریم *** و آن سو که بارگاه امیرست باز نیست
اى روح دست برکن و بنماى رنگ خوش *** کاینها همه بجز کف و نقش و نگار نیست
هرجا غبار خیزد آن جاى لشکرست *** کآتش همیشه بى تف و دود بخار نیست
تو مرد را زگردندانى چه مردى است *** در گرد مرد جوى که با گرد کار نیست
اى نیکبخت اگر تو بخوئى بجویدت *** جوینده اى که رحمت وى را شمار نیست
سیلت چو در رباید دانى که در رهش *** هشت اختیار خلق ولى اختیار نیست
در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم *** امّا گلى که دید که پهلوش خار نیست
ما خار این گلیم برادر گواه باش *** این جنس خار بودن فخرست عار نیست
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:08 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (3) اوصاف عارفان از زبان امام عارفان
 

در گذشته دانستید که عارف داراى دو قوّه ى علمیّه و عملیّه است ، و از واجبات و نوافل چیزى از او فوت نشده و از تمام محرّمات الهیّه با کمال ذوق و شوق پرهیز دارد . وجود مقدّس امام عارفان ، شمع قلب عاشقان ، چراغ راه بینایان ، حضرت مولى الموحّدین ، امیرالمؤمنین (علیه السلام) از اوصاف تفصیلى آن پاکان زیر عنوان صفات متّقین ، به نقل عالم بزرگ سیّد رضى در کتاب با عظمت نهج البلاغه که مادون کلام خالق و مافوق کلام مخلوق است خبر مى دهد .

عارف بزرگ ، بلبل گلزار معنى مرحوم الهى قمشه اى تمام خطبه متّقین را با آن حال ملکوتى که داشت ، به نظم آورده است . براى اینکه خوانندگان عزیز از مفاهیم آسمانى آن خطبه ، لذّت بیشترى ببرند ، تا جایى که لازم افتد آن اشعار عرفانى را هم همراه با بعضى از جملات خطبه زینت بخش این صفحات مى کنیم .
رُوِیَ أنَّ صاحِباً لأمیرالْمُؤمِنینَ (علیه السلام) یُقالُ لَهُ : هَمّامٌ کانَ رَجُلاً عابِد ، فَقالَ لَهُ : یا أمیرَالْمُؤْمِنینَ صِفْ لِیَ الْمُتَّقینَ حَتّى کَأنّی أنْظُرُ إِلَیْهِمْ .
روایت شده یکى از عاشقان امیر مؤمنان (علیه السلام) به نام « همّام » که مردى عابد بود ، از آن حضرت تقاضا کرد : مرا از اوصاف و ویژگى هاى اهل تقوا آن چنان آگاه ساز که گویى آنان را مشاهده مى کنم .
شنیدم عاشقى پروانه خوئى *** در آئین محبّت راستگوئى
رفیق خلوت آن سلطان دین را *** حریف صحبت آن عشق آفرین ر
یکى دلباخته پیش شه عشق *** على گنجینه ى سرّ الله عشق
بیامد نزد آن شه با دلى پاک *** دلى چون گل زداغ عشق صد چاک
بیامد تا نشان زآن یار جوید *** طریق وصل آن دلدار پوید
بیامد تا شه افروزد دلش را *** زبرق عشق سوزد حاصلش را
بیامد تا شود مست از مى عشق *** هیاهوئى کند از هى هى عشق
همى گفت اى على اى سرّ اسرار *** زسرّ پاکبازان پرده بردار
بگو اوصاف مرغان چمن را *** که بگسستند از هم دام تن ر
که چون بر آشیان جان پریدند *** که چون در کوى جانان آرمیدند
که چون بر وصل دلبر دل سپردند *** که چون ره در حریم شاه بردند
که چون آن تشنه کامان آب جستند *** در این تاریک شب مهتا جستند
که جام عشق آنان کرد لبریز *** که جز یار از همه کردند پرهیز
که آنان را حجاب از دیده بگشاد *** به روى حق دو چشم پاک بین داد
که آنان را زحیوان رهانید *** به اوج قدس انسانى رسانید
که آنان را به کوى عشق ره داد *** در خلوتسراى قدس بگشاد
که آنان را جمال یار بنمود *** هزاران پرده زان رخسار بگشود
که آنان را محبّت در دل افکند *** به جان جز مهر جانان گفت مپسند
که کرد آن عندلیبان را به گلزار *** نکو فکر و نکو ذکر و نکو کار
بگو اوصاف آن پاکان که چونند *** به تن در این جهان وزدل برونند
توئى چون کاشف سرّ نهانى *** بیار از عشقبازان داستانى
برون از گنج خاطر ریز گوهر *** چه باشد از حدیث عشق خوشتر
فَتَثاقَلَ (علیه السلام) عَنْ جَوابِهِ ثُمَّ قالَ (علیه السلام) : یا هَمّام اتَّقِ اللهَ وَأَحْسِنْ ( إنَّ اللهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَالَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ) .
فَلَمْ یَقْنَعْ هَمّامُ بِهذا القَوْلِ حَتّى عَزَمَ عَلَیْهِ فَحَمِدَ اللهَ وَأثْنى عَلَیْهِ وَصَلّى عَلَى النَّبِیِّ (صلى الله علیه وآله) ثُمَّ قال :
أمّا بَعْدُ فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ وَتَعالى خَلَقَ الْخَلْقَ حینَ خَلَقَهُمْ غَنِیّاً عَنْ طاعَتِهِمْ أَمِناً مَعْصِیَتِهِمْ لاَِنَّهُ لاَِتَضُرُّهُ مَعْصِیَةُ مَنْ عَصاهُ وَلا تَنْفَعُهُ طاعَةُ مَنْ أطاعَهُ فَقَسَمَ بَیْنَهُمْ مَعایِشَهُمْ وَوَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْیا مَواضِعَهُمْ .
على (علیه السلام) در پاسخ او درنگ نمود آنگاه به طور اجمال فرمود :
اى همّام ! اهل تقوا و نیکوکارى باش که در ( قرآن آمده ) :
( إنَّ اللهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَالَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ) .
همّام به شنیدن این آیه قانع نشد ، و در محضر مولا اصرار ورزید به طورى که حضرت را سوگند داد . پس حضرت خداى را سپاس گفت و بر رسول و آلش صلوات فرستاد ، آنگاه سخن آغاز کرده و فرمود :
« هنگامى که خداى بزرگ جهان را بیافرید ، از طاعت و عبادت خلق بى نیاز ، و از عصیان آنان بى زیان بود ، پس بر وفق عدل و رحمت و به صرف لطف ازلى ، وسایل معیشت را در میان مردم قسمت کرد و هرکسى را در خور شأنش مقامى داد » .
فَالْمُتَّقُونَ فیها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ ،
« در میان مردم جهان ، تنها پارسایان را بر دیگران برترى و فضیلت بخشید » .
روان پارسایان زان میانه *** شدى تیر محبّت را نشانه
گروهى دل زنقش ما سوا پاک *** به باغ عشق چون گل سینه صد چاک
خدا آن نیکوان را سرورى داد *** به انواع فضایل برترى داد
یکى دان زان فضیلتهاى بسیار *** که آنان راست دائم صدق گفتار
نخستین وصف خوبان راستگویى است *** نکو بشنو که این وصف نکویى است
کسى را کاین نکویى در زبان است *** زهر نیکویى اندر وى نشان است
هر آن کس را که باشد صدق گفتار *** در او یابى صفات نیک ، بسیار
دلى کز عشق روشن ، آفتاب است *** فروغش بر زبان صدق و صواب است
مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ ، وَمَلْبَسُهُمْ الإقْتِصادُ ، وَمَشْیُهُمُ التَّواضُعُ ، غَضُّوا أبْصارَهُمْ عَمّا حَرَّمَ اللهُ عَلَیْهِمْ ، وَوَقَفُوا أسْماعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النّافِعِ لَهُمْ ، نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فی الْبَلاءِ کَالّتی نُزِّلَتْ فِى الرَّخاءِ ، وَلَوْلاَ الأجَلُ الّذی کَتَبَ اللهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ فی أجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْن شَوْقاً إلَى الثَّوابِ ، وَخَوْفاً مِنَ الْعِقابِ ،
« گفتارشان از روى راستى است ، زندگى به اقتصاد گذرانند ، با خلق خداى به تواضع و فروتنى باشند ، چشم از آنچه خدا بر آنان حرام فرموده پوشیده اند ، گوش به علمى دهند که آنان را سودمند باشد ، در بلا و امتحان و سختى و مشقّت آن چنان شادند که دیگران در نعمت و راحت ، اگر اجل حتمى و مقدّر الهى پاى بندشان نبود از شدّت شوق به ثواب و بیم عقاب یک چشم به هم زدن مرغ روحشان در قفس جان درنگ نمى کرد » .
گر آنان را زمان وصل محبوب *** نبودى در قضاى عشق مکتوب
نبود آن شاهبازان را قفس جاى *** که شاهان را به زندان نیست مأواى
چو سیمرغ از فضاى تنگ کونین *** برون جستند در یک طرفة العین
بر آن مرغ آمد این خاکى قفس تنگ *** که بیند باغ گل فرسنگ فرسنگ
چو آن مرغان جان بینند یاران *** به گلزار جنان خوش چون هزاران
چه گلزارى سراى انس با یار *** وز آنجا نه رقیب آگه نه اغیار
همه مشتاق پروازند ازین دام *** کجا در دام تن گیرند آرام
به جان مشتاق دیدار نگارند *** به چشم شوق گریان زانتظارند
همه غمگین زهجران حبیب اند *** همه از وصل دلبر بى شکیب اند
همه ایّام وسال و مه شمارند *** که روز وصل جانان جان سپارند
عَظُمَ الْخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مادونَهُ فی أعْیُنِهِمْ ، فَهُمْ وَالْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ
مُنَعَّمُونَ ، وَهُمْ وَالنّارُ کَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فیها مُعَذَّبُونَ .
قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ ، وَشَرُورُهُمْ مَأمُونَةٌ ، وَأجْسادُهُمْ نَحیفَةٌ ، وَحاجاتُهُمْ خَفیفَةٌ ، وَأنْفُسُهُمْ عَفیفَةٌ ، صَبَرُوا أیّاماً قَصیرَةً أعْقَبَتْهُمْ راحَةً طَویلَةً ، تِجارَةٌ مُرْبِحَةٌ یَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ ، أرادَتْهُمُ الدُّنْیا فَلَمْ یُریدُوه ، وَأسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أنْفُسَهُمْ مِنْه ، أَمّا اللَّیْلُ فَصَافَّونَ أقْدامَهُمْ تالینَ لاَِجْزاءِ القُرْآنِ یُرَتِّلُونَهُ تَرْتیل ،
« عظمت حضرت آفریدگار را درک کرده ، بدین سبب خداوند در دنیاى جان و دلشان بزرگ و غیر حضرت حق هرچه که هست کوچک است . ایمان و یقینشان به بهشت آن چنان است که گوئى بهشت را دیده و سالها به خوشى در آن آرمیده اند ، و آن چنان دوزخ را باور دارند چنانکه پندارى در آن به سالیان دراز معذّب بوده و شکنجه دیده اند .
قلوبشان به فراق محبوب اندوهناک ، تمام خلق عالم از آزارشان درامان ، تن آنان از شدّت کوشش در عبادت و خدمات به خلق لاغر ، و جانشان به عفّت آراسته ، چند روز کوتاهى رنج اطاعت برده تا از پى آن آسایش طولانى یابند . این احوال براى آنان تجارتى است سودمند که حضرت ربّ العزّه براى این گروه مقرّر فرموده . چون دنیا به آنها روى کند ، آنان از او روى گردانند ، و چون به اسارت و دامشان افکند ، با جانبازى در راه معشوق خود را نجات دهند . به وقتى که شب درآید به قیام در پیشگاه حضرت او بایستند و آیات کتاب حق را با اندیشه و تأمّل تلاوت کنند » .
شب آمد شب رفیق دردمندان *** شب آمد شب حریف مستمندان
شب آمد شب که نالد عاشق زار *** گهى از دست دل گاهى زدلدار
شب آمد شب که گردد محفل من *** سیه چون زلف دلبر یا دل من
شب است آشوب رندان نظر باز *** شب است آهنگ بزم عشق دمساز
شب است انجم فروز کاخ نُه طاق *** شب است آتش زن دلهاى مشتاق
شب از فریاد مرغ حق شود مست *** به تار طرّه ى جانان زند دست
شب است اخترشناسان را دل افروز *** شب است آتش به جانان را جگرسوز
شب آمد عرصه ى گیتى کند تنگ *** به فریاد آورد مرغ شباهنگ
شب آمد کاروان عشق را میر *** شب آمد قلزم پر موج تقدیر
شب آمد حکمت آموز دل پاک *** شب آمد گوهر افروز نُه افلاک
شب آمد پرده ى پر گوهر نور *** شب آمد محفل اسرار مستور
شب آمد پرده پوش مست و هشیار *** فروغ دیده ى دلهاى بیدار
شب آمد نقشه ى صحراى افلاک *** شب آمد طوطیاى چشم ادراک
به شب مردان که در ره تیزگامند *** به سان شمع سوزان در قیامند
به شب مرغان حق را سوز و ساز است *** به خاک عشق شب روى نیاز است
شب آن معراجى عرش آشیانه *** فسبحان الّذی اسرى ترانه
فراز بارگاه عرش بنشست *** زجام لى مع الله گشت سرمست
یُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ ، وَیَسْتَثِیرُونَ بِهِ دَواءَ دائِهِمْ ، فَإِذا مَرُّوا بِایَةِ فیها تَشْویقٌ رَکَنُوا إِلَیْها طَمَع ، وَتَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَیْها شَوْق ، وَظَنّوا أَنَّها نُصْبَ أَعْیُنِهِمْ ، وَإِذا مَرُّوا بِآیَة فیها تَخْویفٌ أَصْغَوْا إِلَیْها مَسامِعَ قُلُوبِهِمْ ، وَظَنُّوا أَنَّ زَفیرَ جَهَنَّمَ وَشَهیقَها فی أُصُولِ آذانِهِمْ ، فَهُمْ حانُونَ عَلى أَوْساطِهِمْ ، مُفْتَرِشُونَ لَجِباهِهِمْ وَأَکُفِّهِمْ وَرُکَبِهِمْ وَأَطْرافِ أَقْدامِهِمْ ، یَطْلُبُونَ إِلَى اللهِ تَعالى فی فَکاکِ رِقابِهِمْ ، وَأَمَّا النَّهارُ فَحُلَماءُ عُلَماءُ أَبْرارٌ أَتْقِیاءُ ،
« با دلى شکسته و نالان به وسیله ى آیات قرآن به درمان درد خویش برخیزند ، چون به آیات رحمت و بشارت رسند بر وعده هاى الهى دل سپرده و در آن طمع کنند و مشتقانه نظر دوزند که گوئى مفهوم و معنى آن آیات در برابرشان مجسّم است . و چون به آیات عذاب گذرند ، گوش دل بر آن گشوده ، گوئى خروش و فریاد آتش در بن گوش آنهاست . شب را در پیشگاه محبوب ، خمیده قامت به حال رکوع و یا به روى خاک در حال سجده گذرانند و از عذاب الهى درخواست نجات و آزادى کنند ، و از حضرت معشوق حسن عاقبت تقاضا نمایند . چون روز درآید ، بردبار ، دان ، نیکوکار و اهل پرهیز و دورى از هر گناه و معصیت اند » .
چو روز آید زدانش هوشیارند *** به تحویلات گردون بردبارند
سپهر و جمله تغییرات گردون *** سپاه انجم ار آرد شبیخون
اگر پر فتنه غرب و شرق گردد *** وگر گیتى به طوفان غرق گردد
مر آنان را نه تشویق و است و نیم بیم *** دل و جانشان به حکم دوست تسلیم
دلى کز معرفت نور و صفا یافت *** نظام عالم از حکم قضا یافت
سراپا محو فرمان خدا گشت *** به شام این جهان شمع هدى گشت
به جانش نور علم و حلم برتافت *** به نیکوکارى و پرهیز بشتافت
به دانش هر دلى روشن روان است *** دلیر و بردبار و مهربان است
که دانائى فزاید بردبارى *** نکو کردارى و پرهیزکارى
قَدْ بَراهُمُ الْخَوْفُ بَرىَ القِداحِ ، یَنْظُرُ إِلَیْهِمُ النّاظِرُ فَیَحْسِبُهُمْ مَرْضى وَما بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَض ، وَیَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَلَقَدْ خالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظیمٌ ، لا یَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمالِهِمُ الْقَلیلَ ، وَلا یَسْتَکْثِرُونَ الْکَثیرَ ، فَهُمْ لاَِنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ ، وَمِنْ أَعْمالِهِمْ مُشْفِقُونَ ، إِذا زُکّی أَحَدٌ مِنْهُمْ خافَ مِمّا یُقالُ لَهُ ! فَیَقُولُ : أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسی مِنْ غَیْری ، وَرَبّی أَعْلَمُ بی مِنّی بِنَفْسی ، اللَّهُمَّ لا تُؤاخِذْنی بِما یَقُولُونَ ، وَاجْعَلْنی أَفْضَلَ مِمّا یَظُنُّونَ ، وَاغْفِرْ لی ما لا یَعْلَمُونَ .
« خوف از عظمت حق یا از عذاب قیامت چنان اندامشان را لاغر ساخته که هرکس آنان را ببیند پندارد که بیمارند در صورتى که به تن بیمار نیستند ، مردم از آنان به عنوان دیوانه یاد مى کنند ولى دیوانه نیستند ، امر بزرگى که عبارت از عشق حق و شهود عظمت و یقین به آخرت است دل آنان را مستغرق دریاى فکر و حیرت ساخته . آن قدر که در احسان و نیکوکارى حریص و مشتاقند در طاعت و عبادت به عمل اندک راضى نگردند و بسیارى عبادت را هم بسیار نشمارند . از خود بدگمان و از کردارشان هراسانند ، چون کسى از آنان مدح و ثنا گوید ترسان گشته و اعلام کند : من عیب خویش را بهتر از دیگران مى دانم ، و خداى من به من داناتر از خود من است ، بار خدای ! به گفته مردم بر من مگیر و مرا بهتر از آنچه گمان برده اند نصیب فرم ، و آنچه را از گناهان پنهان من نمى دانند بر من ببخشاى » .
چو آنان را به نیکویى ستایند *** بیندیشند و بر نیکى فزایند
همى گویند در پاسخ که ما را *** سریرت هست بر خویش آشکار
به خود مائیم داناتر زاغیار *** زما به داند آن داناى اسرار
پس آنگه با نیاز عشق دمساز *** همى گویند کاى داناى هر راز
تو با گفتارشان بر ما هیچى *** که هیچى را ستایش کرده هیچى
همى گوید به دل کاى پاک یزدان *** مرا برتر زهر پندار گردان
نکوتر ساز ما را زین گمانها *** الا اى از تو نیکو جسم و جانه
ببخشا آنچه مستور است از ایشان *** زکار زشت و فکار پریشان
فَمِنْ عَلامَةِ أَحَدِهِمْ : أَنَّکَ تَرى لَهُ قُوَّةً فی دین ، وَحَزْماً فی لین ، وَإیماناً فی یَقین ، وَحِرْصاً فی عِلْم ، وَعِلْماً فی حِلْم ، وَقَصْداً فی غِنىً ، وَخُشُوعاً فی عِبادَة ، وَتَجَمُّلاً فی فاقَة ، وَصَبْراً فی شِدَّة ، وَطَلَباً فی حَلال ، وَنَشاطاً فی هُدىً وَتَحَرُّجاً عَنْ طَمَع ، یَعْمَلُ الأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَهُوَ عَلى وَجَل ، یُمْسى وَهَمُّهُ الشُّکْرُ ، وَیُصْبِحُ وَهَمُّهُ الذِّکْرُ ، یَبیتُ حَذِر ، وَیُصْبِحُ فَرِح ، حَذِراً لِما حَذِّرَ مَنَ الْغَفْلَةِ ، وَفَرِحاً بِما أَصابَ مِنَ الْفَضْلِ وَالرَّحْمَةِ ،
« نشانه هاى هریک از این عاشقان و عارفان این است که : در کار دین بسیار نیرومند است ودر امور زندگانى در عین نرمخویى و هموارى مآل اندیش ، در مسئله ى ایمان به مرتبه ى یقین ، در کار علم مشتاق و حریص ، با وجود دانش فراوان ، در برابر نادانان بردبار ، در توانگرى میانه رو ، در عبادت با خضوع ، در عین فقر با شکوه ، در روز سختى شکیبا، جویاى رزق حلال وطیّب، دلشاد به هدایت ، دور از طریق طمع و آزار ، با آنکه پیوسته اهل احسان و نیکوکارى است هرگز به عمل صالح خود مغرور نشود ، شبانگاه همّت بر ستایش حق گماشته و صبحگاه بر ذکر و طاعت ، شب هراسان از غفلت خویش و روز شادمان به فضل و رحمت حضرت دوست است » .
اِنِ سْتَصْعَبَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فیما تَکْرَهُ ، لَمْ یُعْطِها سُئولَها فیما تُحِبُّ ، قُرَّةُ عَیْنِهِ فیما لا یَزولُ ، وَزَهادَتْهُ فیما لا یَبْقى ، یَمْزُجُ الحِلْمَ بِالْعِلْمِ ، وَالْقَوْلَ بِالْعَمَلِ ، تَراهُ قَریباً أَمَلُهُ ، قَلِیلاً زَلَلُهُ ، خاشِعاً قَلْبُهُ ، قانِعَةً نَفْسُهُ ، مَنزُوراً أَکْلُهُ ، سَهْلاً أَمْرُهُ ، حَریزاً دینُهُ ، مَیِّتةً شَهْوَتُهُ ، مَکْظُوماً غَیْظُهُ ، اَلْخَیْرُ مِنْهُ مَأمُول ، وَالشَّرُّ مِنْهُ مَأمُون ، إِنْ کانَ فی الْغافِلینَ کُتِبَ فی الذّاکِرِینَ ، وَإِنْ کانَ فی الذّاکِرینَ لَمْ یُکْتَبْ مِنَ الْغافِلینَ ،
« اگر نفس در عبادت و عمل نیک بر او سخت گیرد ، او نیز با خواهشهاى نفس به شدت مخالفت کند تا نفس خود را مطیع حق گرداند . دل به حیات جاودان بسته و از جهان فانى ناپایدار اعراض نموده و بردبارى را با دانش ، و گفتار را با کردار آمیخته است . آرزویش کوتاه ، دلش آگاه ، لغزشش ناچیز ، نفسش قانع ، طعامش اندک ، کارش آسان ، دینداریش حقیقى ، شهوتش مرده ، غضبش فرو نشسته ، تمام مردم به احسانش امیدوار و از شرّش در امان ، اگر با غافلان نشیند نامش در دفتر آگاهان است ، و اگر با آگاهان باشد در شمار اهل غفلت و بى خبران نیست » .
اگر با غافلان یک عمر بنشست *** به یاد روى جانان بود پیوست
وگر با ذاکران آمیخت جانش *** نَبُد غافر زیار مهربانش
که نامش از وفاداران نگارند *** به راه دین زهشیاران نگارند
یَعْفُوا عَمَّنْ ظَلَمَهُ ، وَیُعْطى مَنْ حَرَمَهُ ، وَیَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ ، بَعیداً فُحْشُهُ ، لَیِّناً قَوْلُهُ ، غائِباً مُنْکَرُهُ ، حاضِراً مَعْرُوفُهُ ، مُقْبِلاً خَیْرُهُ ، مُدْبِراً شَرُّهُ ، فِی الزَّلازِلِ وَقُور ، وُفی المَکارِهِ صَبُور ، وَفی الرَّخاعِ شَکُور ، لا یَحیفُ عَلى مَنْ یُبْغِضُ ، وَلا یَأثَمُ فیمَنْ یُحِبُّ ، یَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ یُشْهَدَ عَلَیْهِ ، لا یَضِیعُ مَا اسْتُحْفِظَ ، وَلا یَنْسى ما ذُکِرُّ وَلا یُنابِزُ بِالاَْلْقابِ وَلا یُضارُّ بِالْجارِ وَلا یَشْمَتُ بِالْمَصائِبِ وَلا یَدْخُلُ فی الْباطِلِ وَلا یَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ ،
« آن که بر او ستم کند بر وى ببخشاید ، و آن که او را محروم نماید با وى احسان کند ، و هر که از او قطع رابطه نماید به او بپیوندد . از زشتى بر کنار ، در گفتار ملایم ، ناپسند از او ناپدید ، نیکى از وى پدیدار ، خیرش به مردم روى آورده ، و شرّش از آنان برگشته ، در سختیها زندگى با وقار و در برابر حوادث و مصایب بردبار ، و در دوران توانگرى شاکر حق ، از آنجا که داراى عدالت و انصاف است درباره ى دشمن ستم نکند ، و گناه در کار محبّت دوست نیاورد ، حق را هرچند به زیانش باشد اقرار نماید پیش از آنکه بر او گواه آورند . آنچه را بدو سپارند ، از شدّت امانت دارى ضایع نکند ، و آنچه را نباید از یاد بَرد به دست فراموشى نسپارد . احدى را به نام زشت نخواند ، به همسایه زیان نرساند ، از پیشامدهاى ناگوار مردم را با سرزنش و نکوهش نیازارد ، قدم در راه باطل نگذارد ، و از راه حق گام بیرون ننهد » .
نپوید راه باطل آن نکو نام *** نه از حق یک قدم بیرون نهد گام
چنین گفتند ارباب حقایق *** چو بشکفتند چون باغ شقایق
که باشد در حقیقت باطل و حق *** گدائىّ ابد شاهىّ مطلق
به باطل گر جهان گیرى گدائى *** چون حق را پیروى کشور گشائى
حق آن هستى محض آمد کآنجا *** نیارد نیستى هرگز نهد پ
به حق پیوند اگر هشیارى اى دل *** زباطل رشته ى امید بگسل
إِنْ صَمَتَ لَمْ یَغُمْهُ صَمْتُهُ ، وَإِنْ ضَحِکَ لَمْ یَعْلُ صَوْتُهُ ، وَإِنْ بُغِیَ عَلَیْهِ صَبَرَ حَتّى
یَکُونَ اللهُ هُوَ الَّذی یَنْتَقُمْ لَهُ ، نَفْسُهُ مِنْهُ فی عَناء ، وَالنّاسُ مِنْهُ فی راحَة ، أتْعَبَ نَفْسَهُ لاِخِرَتِهِ ، وَأَراحَ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ ، بُعْدُهُ عَمَّنْ تَباعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَنَزاهَةٌ ، وَدُنُّوهُ مِمَّنْ دَنا مِنْهُ لِینٌ وَرَحْمَةٌ ، لَیْسَ تَباعُدُهُ بِکِبَر وَعَظَمَة ، وَلا دُنُوُّهُ بِمَکْر وَخَدیعَة ،
« اگر خاموش نشیند از آن خاموشى غمگین نباشد ، اگر بخندد قهقهه ى بلند نکند ، اگر ستمى به او رسد انتقام آن را به خدا واگذارد ، جان خود را به زحمت ورنج آرد تا مردم را به آسایش رساند ، نفس خود را براى آسایش آخرت به زحمت افکند و مردم را از زحمت خویش به راحت رساند ، از هر که دورى گزیند براى زهد و پاکیزگى است و به هر که نزدیک شود از راه لطف و مهربانى است ، نه دوریش به تکبّر و مفاخرت و نه نزدیکیش به مکر و فریب است » .
چو دور از خلق گردد در تفرّد *** نزاهت خواهد و زهد و تجرّد
نى از مردم به کبر و ناز دور است *** چنان کز طبع ارباب غرور است
وگر نزدیک گردد آن وفادار *** بجز اشفاق و رحمت نیستش کار
شود نزدیک با مردم که شاید *** درى از عشق بر دلها گشاید
نى از مکر و فریب آید به نزدیک *** سخن اینجا رسید اى عقل ناهیک
گریز اى عقل کآمد عشق خونریز *** و یا پروانه شو زآتش مپرهیز
روان بگذار و تن بسپار و جانسوز *** دل از شمع جمال شه بیفروز
بر آتش زن که شمع بزم لاهوت *** فروزد جان و سوزد جسم ناسوت
بیفشال بال و پرکان طرفه صیاد *** بگیرد جسم و جان را سازد آزاد
سخن امام عارفان که به اینجا رسید همّام فریاد زد و جان به جان آفرین تسلیم نمود . آنگاه حضرت فرمود : اى مردم ! به خدا سوگند از چنین پیشامدى بر وى بیمناک بودم . سپس فرمود : آرى ، اندرزها در گوش اهل دل و مردم لایق چنین تأثیر کند .
یکى از حاضران مجلس ، که از آگاهى محروم بود ، زبان به جسارت گشود و به حضرت عرضه داشت : چرا در خود شما چنین تأثیر نکرد ؟
حضرت فرمودند : واى بر تو ، اجل هر کسى را وقتى معیّن است که از او دیر یا زود نگردد ، و سبب خاصّى است که از آن تجاوز نکند ، زنهار خاموش باش و دیگر بار بدین گونه گفتار ، که مسلّم شیطان بر زبانت جارى کرد ، لب مگشاى .
الهى زان مى پاک الستى *** الهى را زهوش آور به مستى
همان مستى که دل هشیار سازد *** مرا مخمور چشم یار سازد
چنان مستم کن از صهباى عشقت *** چنان مجنونم از سوداى عشقت
که هرگز دیده ى عقلم زمست *** نبیند جز تو در اقلیم هستى
الهى هرچه خواهى کن به جانم *** مکن بى نور خود شمع روانم
فروزان سینه ام را زآتش عشق *** بسوزان هستیم در تابش عشق
دلم چون شمع آتشخانه گردان *** به شمعم عالمى پروانه گردان
زقلبم چشمه ى حکمت برانگیز *** روان از قلب گردان بر زبان نیز
حجابى بر من مشتاق بگشا *** لبم بر ناله ى عشّاق بگش
نواى ناله ام را دلنشین کن *** زبان خامه ام را آتشین کن
زمهرت برفروزان نامه ى من *** به دست عشق گردان خامه ى من
چو خاصانم بده اندر حضورت *** دل تاریکم افروزان به نورت
نیازى ده که دل در بینوائى *** شود سلطان ملک پارسائى
ز غیر خویش بنمائى نیازم *** در اقلیم ابد کن سرفرازم
زخاصانم رفیق راه بنم *** دل پر غفلتم آگاه بنم
برون از پرده ى پندارم آور *** چو مشتاقان حق در کارم آور
رهائى ده زنفس پر فسونم *** زعشق افکن به صحراى جنونم
که از دام هوس آزاد گردم *** به گرد کویت اى صیاد گردم
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:09 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (4) حدیثى مهمّ و گفتارى حیرت آور
 

عارف بزرگ سیّد حیدر آملى در کتاب « جامع الاسرار ومنبع الانوار » و در رساله ى « نقد النقود » و حضرت فیض کاشانى آن عارف معارف الهیّه و مست باده ى وحدت در کتاب « قرّة العیون » ، و در کتاب « کلمات مکنونه » از حضرت امیرالمؤمنان (علیه السلام) روایت زیرا که حدیثى بسیار مهمّ است نقل مى کنند ، تا حال و احوال عارف را بدانى و اگر خواستى ، خود را به این مقام برسانى و در مرتبه ى اعلى ، که کنار دریاى رحمت و ساحل امن و امان است ، برسانى .
 

إِنَّ للهِِ تَعالى شَراباً لاَِوْلِیائِهِ ، إِذا شَرِبُوا سَکِرُو ، وَإِذا سَکِرُوا طَرِبُو ، وَإِذا طَرِبُو طابُو ، وَإِذا طابُوا ذابُو ، وَإِذا ذابُوا خَلَصُو ، وَإِذا خَلَصُوا طَلَبُو ، وَإِذا طَلَبُوا وَجَدُو ، وَإِذا وَجَدُوا وَصَلُو ، وَإِذا وَصَلُوا تَصِلُو ، وَإِذا اتَّصَلُوا لا فَرْقَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ حَبِیبِهِمْ .
« براى وجود مقدّس حضرت حق شرابى است مخصوص اولیایش ، چون بنوشند مست شوند ، و چون مست گردند به نشاط آیند ، و چون به نشاط آراسته شوند پاکیزه گردند ، و چون پاکیزه شوند ذوب گردند ، و چون ذوب گردند از تمام شوائب خالص شوند ، و چون خالص شوند عاشقانه در طلب آیند ، و چون بطلبند بیابند ، و چون بیابند واصل گردند ، و چون واصل گردند متّصل شوند ، و چون متّصل شوند بین آنان و محبوبشان فرقى نماند » .
این است وضع عارفان که با قدرت علم و معرفت ، و احسان و عمل ، و تقوا و زهد ، و ورع و پارسایى ، و کرامت و شرافت ، خود را به چنین مقام عظیمى رسانده اند .
بى تردید از وجود انسان دو نیروى مثبت و منفى نهفته شده است ، غرایز درونى و شهوات نفسانى یکى از مهمترین آن دو نیرو است ، حال انصاف دهید ، اگر غلبه با شهوت و غرایز درونى باشد ، و حاکم بر انسان هواى نفس و کارگردان حیات او شیطان ، و بر جان و بدن مرض کسالت ، و همّت در خور و خواب و غفلت داشته باشد ، آیا انسان به جایى مى رسد و از عنایات حضرت محبوب نصیبى مى برد ؟
آورده اند که محنت زده اى در راهى مى رفت ، مخدّره اى بس با جمال با او روبرو شد ، چشمش بر کمال حسن او افتاد ، دلش صید آن جمال گشت و بر پى آن مخدّره مى رفت . چون آن مخدّره به در خانه ى خود رسید ، التفاتى کرد ، آن محنت زده را دید که بدنبال اوست . گفت : مقصودت چیست ؟ گفت : سلطان جمال تو بر نهادِ ضعیفم سلطنت رانده است و در کمند قهر خویش در آورده است ، با توام دعوى عشقبازى است و این نه مجازى است ، بلکه حقیقتى است که تا پاى جان بر آن ایستاده ام .
آن مخدّره را بر کسوت جمال ، حلیت عقل بر کمال بود ، گفت : این مسئله تو را فردا جواب دهم و این اشکال تو حل کنم . روز دیگر آن ممتحن منتظر نشسته بود و دیده گشاده ، تا جمال بر کمال مقصود ، کى آشکار گردد و واقعه او چگونه حل کند ؟
آن مخدّره مى آمد و از پى او خدمتکارى آئینه در دست ، گفت : اى خدمتکار ! آن آینه فراروى او دار تا به سر و روى او رسد و با ما عشقبازى کند او تمنّاى وصال ماش بود ؟!!
دلْ مشتاق جمال دل دیگر است ، و روحش روحى غیر از ارواح ، مشتاق در سلطه ى عشق حق است ، مشتاق عاشق عبادت و دورى از گناه است ، عارف دلخسته ى یار و جان نثار محبوب است .
قُلُوبُ الْمُشْتاقینَ مُنَوَّرَة بِنُورِ الله فَإِذا تَحَرَّکَ اشْتِیاقَهُمْ أَضاءَ النُّورُ مابَیْنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ ، فَیَعْرِضَهُمُ الله عَلَى الْمَلائِکَةِ وَیَقُولُ : هؤلاءِ المُشْتاقُونَ إِلَیَّ ، أُشْهِدُکُمْ أَنّی إِلَیْهِمْ أَشْوَق .
« دلهاى مشتاقان حق وحقیقت روشن به نور خداست، چون شوقشان به حرکت آید ، بین آسمان و زمین نور بدرخشد . حضرت حق آنان را به ملائکه نشان مى دهد ومى فرماید: اینان مشتاق منند، شاهد باشید که من به آنان مشتاق ترم » .
یکى از تربیت شدگان این مکتب مى گوید : در بعضى از سفرها به بزرگى برخوردم که سیمایش به سیماى عارفان مى ماند . با او همراه شدم در حلول راه به او گفتم :
کَیْفَ الطّریقُ إِلى الله ؟
راه به سوى خدا چگونه است ؟
گفت : لَوْ عَرَفْتَ اللهَ لَعَرَفْتَ الطَّریقَ .
اگر او را یافته بودى راه به سوى او را نیز آگاه مى شدى .
پس گفت : اى مرد سالک ! بگذار و از خود خلاف و اختلاف را دور کن .
گفتم : عالمان را چگونه خلاف و اختلافى خواهد بود ؟ چه آنها مؤیّد از جانب حقّند .
گفت : چنین است که مى گویى الاّ فى التجرید التوحید .
گفتم : معناى این جمله چیست ؟
گفت : فِقْدانُ رُؤْیَةِ ما سواهُ لِوِجْدانه .
با بودن او غیر را ندیدن .
که منظور از این جمله نفى هر معبود باطل و مقیّد بودن به طاعت و عبادت حق است .
گفتم : هَلْ یَکُونُ الْعارِفُ مَسْرور ؟
آیا عارف را خوشحالى هست ؟
جواب داد : عارف را با اتّصال به خد ، اندوه هست ؟
گفتم : أَلَیْسَ مَنْ عَرَفَ اللهَ طالَ هَمُّهُ ؟
آیا این نیست که هرکس او را شناخت دچار اندوه همیشگى مى گردد ؟
گفت : مَنْ عَرَفَ زالَ هَمُّهُ .
هرکس او را شناخت اندوهش براى همیشه برطرف مى شود ، که اهل معرفت را ( لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ ) .
گفتم : هَلْ تُغَیِّرُ الدُّنْیا قُلُوبَ الْعارِفینَ ؟
آیا دنیا دلهاى عارفان را تغییر و تحوّل مى دهد ؟
گفت : هَلْ تُغَیِّرُ العُقْبى قُلُوبَ الْعارِفینَ حَتّى تُغَیِّرَها الدُّنْی ؟
آیا آخرت دل آنان را دگرگون مى کند تا دنیا آنها را دگرگون کند ؟
گفتم : أَلَیْسَ مَنْ عَرَفَ اللهَ صارَ مُسْتَوْحِش ؟
کسى که خدا را شناخت آیا دچار وحشت نمى گردد ؟
گفت : مَعاذَ الله أَنْ یَکُونَ الْعارِفُ مُسْتَوْحِش .
پناه بر خد ( که بگویم ) عارف با شناختن معبود حقیقى دچار وحشت و ترس شود .
وَلکِنْ یَکُونُ مُهاجِراً مُتَجَرّد .
اما عارف در عین تنهایى مسافر به سوى دوست است .
گفتم : هَلْ یَتَأَسَّفُ الْعارِفُ عَلى شَیْء غَیْرَ الله ؟
آیا عارف به چیزى غیر خدا تأسّف مى خورد ؟
جواب داد : هَلْ یَعْرِفُ العارِفُ غَیْرَ اللهِ فَیَتَأَسَّفُ عَلَیْهِ ؟
آیا عارف غیر خدا چیزى مى شناسد تا بر او غصّه بخورد ؟
گفتم : هَلْ یَشْتاقُ الْعارِفُ إِلى رَبِّهِ ؟
آیا عارف مشتاق به حضرت ربّ است ؟
گفت : هَلْ یَکُونُ الْعارِفُ غائِباً طَرْفَةَ حَتّى یَشْتاقَ إِلَیْهِ ؟
آیا عارف یک چشم به هم زدن از او غایب است تا مشتاق او باشد ؟!
گفتم : مَا إسْمُ اللهِ الأَعْظَمُ ؟
اسم اعظم خدا چیست ؟
گفت : أَنْ تَقُولَ اللهَ وَأَنْتَ تَهابَهُ .
آن است که بگوئى الله و از او در دلت داراى مهابت شوى .
گفتم : کَثیراً ما أَقُولُ وَلا تُداخِلُنی الْهِیْبَةَ .
زیاد خدا مى گویم ولى در دلم مهابت پیدا نمى شود .
گفت : لاَِنَّکَ تَقُولُ مِنْ حَیْثُ أَنْتَ لا مِنْ حَیْثُ هُوَ .
براى آنکه نامش را آن چنانکه هستى مى گوئى نه آن چنانکه هست .
گفتم : اى بزرگ دیگر بار مرا موعظتى فرماى ، از گفته هاى تو پند بسیار بگیرم .
گفت : کفایت است از براى موعظت و نصیحت تغییراتى که در روزگار مى بینى ، نیک بنگر و آن را به جهت خود پندى بزرگ دان.
یکى از سالکان راه ، و حقیقت جوى دل آگاه مى گوید : وقتى صفت یکى از بزرگان را که ساکن « یمن » بود شنیدم ، که به افتادگى و فروتنى شناخته شده بود و به عقل و حکمت و فضل شهرت داشت ، در ظاهر لباس اهل جهاد بر تن داشت و در باطن از اهل سیر و صلاح و سداد بود . چون زمان حج رسید و از اعمال و عبادات آن سال فراغتى فارغ شدم ، قاصد دیدار او شدم تا کلام او را شنیده و از مواعظش پند گیرم و از او سور و فایده اى ببرم .
چون جماعتى از قصد من آگاه شدند ، مرا همراهى کردند . و در میان آن جماعت جوانى بود که سیماى صالحان و منظر خائفان داشت ، رویى بود او را زرد بدون امراض جسمانى ، و چشمى سرخ و پر آب بى علّت دمعه و رمد ، پیوسته دوست « خلوت » بود و انیس « تنهائى » ، از حالش چنان ظاهر بود که او را در همان نزدیکى مصیبتى روى داده . پس نزدیک وى رفته کلمات محبّت آمیز گفتم تا با من موافقت نماید و مرافقت جوید ، امّا قبول ننمود و از آن حالت او را هرچند ملامت نمودم و به صبر ترغیبش کردم سودى نبخشید ، و هر لحظه لبانش به اشعارى مترنّم بود ، که مضمونش این است :
اى کسانى که مرا ملامت مى کنید ، بدانید که از عشق او هرگز دست برنداشته و تسلّى نخواهم یافت ، چگونه خود را تسلّى دهم که هر لحظه اندوه من رو به فزونى است ، و بزرگیم در این راه مبدل به خوارى شده است مى گویند : استخوانهاى آدمى خواهد پوسید ، ولى من مى گویم : که اگر استخوانهایم در میان گور بپوسند دوستى تو از دلم زائل نخواهد شد ، دلم از زمانهاى پیش ، حتى در روزگار کودکى ، شراب محبّت تو مى نوشید .
در سرم فتنه اى و سودائى است *** در سرم شورشىّ و غوغائى است
هر دم از ترک چشم غمّازى *** در دلم غارتى و یغمائى است
پس این پرده دلربائى هست *** دل زجا رفتن من از جائى است
ساقیى هست زیر پرده ى غیب *** که به هر گوشه مست و شیدائى است
در درون هست خمر و خمّارى *** کز برون مستیى و هیهائى است
از تو اى آرزوى دل شدگان *** در دل هر کسى تمنائى است
و این گونه آن جوان همراه ما مى آمد تا به آن شهر از یمن که مقصد ما بود رسیدیم .
سراغ از کسى که طالب دیدارش بودیم ، گرفتیم و به در خانه اش رفتیم . همینکه در زدیم یکى در باز کرد ، تو گوئى اهل قبور است ، ما را به درون خانه دعوت کرد . آن جوان بر همه سبقت نموده سلام کرد و با او مصافحه نمود . وى جواب سلام داد و با او با نحو دیگرى گفتگو کرد ، و با زبان حال او را بشارت داد به امرى که گویا نسبت به او روى خواهد داد .
آنگاه آن جوان آغاز سخن نمود و گفت : آقاى من ! خداى تعالى شما و مانند شما را طبیب بیماریهاى دل و معالجه کننده ى دردهاى روحى قرار داده است ، مرا زخم ریشه دار و دردى است در تن که جایگیر و مزمن شده است ، این دردى که از من شناختى به پاره اى از مراهم محبّت و داروى توجّه علاج کن .
آن بزرگ مرد به وى گفت : بپرس آنچه مى خواهى تا در علاج این مرض و جواب آن را یک یک به تو باز گویم .
پرسید : ما عَلامَةَ الْخُوفِ مِنَ اللهِ تعالى .
نشانه ى ترس از خدا چیست ؟
جواب داد : أَنْ یُؤمِنُکَ خَوْفُ اللهِ تَعالى مِنْ کُلِّ خَوْف عَنْ غَیْرِ خَوْفِهِ .
اینکه تو را از هر ترسى جز ترس از مقام خودش ایمنى دهد .
همین که جوان این بیان را از آن بزرگ شنید ، حالش دگرگون شده ، نعره اى زد و بیهوش نقش بر زمین افتاد ، پس از ساعتى که به هوش آمد ، از آن عارف پرسید : چگونه در دل بنده خوف پروردگار پدید آید ؟
گفت : چون انسان از عوالم دیگر پاى به این عالم نهاد ، هرگز راه تندرستى نخواهد داشت و به منزله ى علیل و سقیم خواهد بود و علیل دفع علّت را به ناچار با غذا خوردن کند و بر کراهت دارو ، از خوف گزیدن فنا بر بقا صبر نماید .
چون این سخن از شیخ بشنید ، چنان فریادى کشید که حاضران گمان کردند که روح از بدنش مفارقت نمود . پس از لحظه اى سر برداشت و پرسید :
ما عَلامَةُ الْمُحَبَّةَ للهِِ تَعالى ؟
علامت عشق به خدا چیست ؟
گفت :یا حَبیبی إِنَّ دَرَجَةَ الْمَحَبَّةَ للهِِ رَفیعَة .
رفیق عزیزم ! مقام دوستى با خدا بس بلند است .
آن جوان از شیخ خواست تا آنچه را گفت توضیح دهد . در پاسخش گفت :
یا حَبیبی إِنَّ الْمُحِبِّینَ للهِِ تَعالى شَقَّ لَهُمْ عَنْ قُلُوبِهِمْ فَأَبْصَرُوا بِنُورِ الْقُلُوبِ إِلى جَلالِ عَظَمَةِ الإِلهِ الْمَحْبُوبِ ، فَصارَتْ أَرْواحُهُمْ رُوحانِیَّةَ ، وَقُلُوبُهُمْ حُجُبَیّه ، وَعُقُولُهُمْ سَماویّة تَشَرَّحُ بَیْنَ صُفُوفِ الْملائِکَةِ الْکِرامِ ، وَتُشاهِدُ تِلْکَ الأُمُورِ بِالْیَقینِ وَالْعَیانِ فَعَبَدُوهُ بِمَبْلَغِ اسْتِطاعَتِهِمْ لَهُ طَمَعاً فی جَنَّتِهِ وَلا خَوْفاً مِنْ نارِهِ .
« رفیق عزیزم ! قلوب دوستان حق مى شکافد ، قدر و بزرگى و عظمت آن محبوب را به روشنائى دل مى گیرند ، جانهایشان صافى شده و دل آنان پرده دار عظمت حق گردد ، و عقلهایشان آسمانى شود ، در میان صفوف ملائکه بزرگوار مى روند ، و هرچه خواند به یقین و عیان مشاهده کنند ، در حدّ طاقت بندگى کنند ، و بندگى آنان خالص براى خدا باشد ، نه به طمع بهشت و نه به خاطر ترس از جهنّم » .
جوان چون این حقایق را شنید فریادى زد و گریه راه گلویش را گرفت ، و سپس نقش بر زمین شد . همینکه حاضران نگاه کردند دیدند از دنیا رفته است . آن بزرگ سر آن عاشق جان باخته را به زانو گرفته رویش را بوسه زد و گفت این است حال اهل ترس ، و این است مرتبه ى عاشقان و دوستداران .
به قول عارف وارسته و عاشق دلداده ، فیض بزرگوار :
خوشا آن دل که مأواى تو باشد *** بلند آن سر که در پاى تو باشد
فرو ناید به ملک هر دو عالم *** هر آن دل را که سوداى تو باشد
سرا پاى دلم شیداى آن است *** که شیداى سراپاى تو باشد
غبار دل به آب دیده شویم *** کنم پاکیزه تا جاى تو باشد
خوش آن شوریده ى شیداى بیدل *** که مدهوش تماشاى تو باشد
دلم با غیر تو کى گیرد آرام *** مگر مستى که شیداى تو باشد
نمى خواهد دلم گلگشت صحر *** مگر گلگشت صحراى تو باشد
خوشى در عالم امکان ندیدم *** مگر در قاف عنقاى تو باشد
زهجرانت به جان آمد دل فیض *** وصالش ده اگر رأى تو باشد
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:11 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (5) نسخه اى از عارفان
 
عاشقى سالک و عارفى الهى مى گوید : زمانى گذرم به یکى از شهرها افتاد طبیبى را دیدم که آثار دانش و آیات بینش از چهره اش ظاهر و در محلّى به معالجت مشغول بود . گروه زیادى از مرد و زن بر گرد او نشسته و منتظر گرفتن نسخه براى علاج درد خویش بودند .
من نیز در گوشه اى نشستم . چون از معالجه ى بیماران خلاصى یافت روى به من کرده و گفت :
اگر تو نیز مطلبى دارى بگوى .

گفتم : سالهاست به مرضى مبتلا هستم ، اگر مى توانى مداوایم نماى .
گفت : بیماریت چیست ؟
گفتم : مرض گناه ، اگر براى آن دوایى دارى بیان کن .
طبیب لحظه اى سر به زیر افکند ، آنگاه قلم برداشت و گفت : از براى تو نسخه اى بنویسم آن را نیکو فهم نماى و بدان عمل کن .
آنگاه این کلمات را نوشت :
ریشه هاى فقر را برگیر ، با برگهاى صبر ، هلیله ى فروتنى ، بلیله ى افتادگى ، و روغن گل بنفشه ى ترس ، با گل خطمى دوست ، تمر هندى قرار ، با گل سرخ راستى ، چون این دواها را به میزان خود گرفتى ، محل آن را در دیگ دانش قرار ده ، آب بردبارى و حقیقت به روى آن بریز ، آتش آرزومندى زیر آن دیگ برافروز ، سوزندگى بر آن بیفزاى و آن را با ستام خشنودى حرکت ده ، و سمقونیاى زارى و بازگشت بر آن اضافه کن ، و به روى آن مقّل طاعت بریز ، سپس در عمل بکوش ، و آن شربت را در دکان خلوت بنوش ، پس از نوشیدن تلخى دهان را با آب وفا مضمضه کن ، و نیکو کن مزه ى دهان خود را به مسواک ترس و گرسنگى ، سپس به جهت آنکه قى عارض نگردد ، سیب قناعت را ببوى ، و لبهاى خود را به دستمال بازگشت از غیر خدا پاک نماى ، پس این شربت که از ترکیب آن دواها ساخته شد ، گناهان را مى زداید و تو را به خداى بزرگ و داناى رازها نزدیک مى کند .
چون این کلمات را از آن طبیب دانشمند شنیدم ، حالم دگرگون شد قلم برداشتم این کلمات را براى وى نگاشتم :
خداوند را بندگانى است که درخت گناه را در دیده مى نشانند و با آب توبه و بازگشت سیراب مى نمایند ، بار آنها اندوه و پشیمانى است ، میوه ى آن را بى جنون مى چینند ، و بلادت و بلاهت را بر خود بسته ، بى آنکه درماندگى در کردار یا گنگى در گفتارشان باشد ، این گروه از دانشمندانند و معرفت دار به خدا و رسول که از جام پاک وحدت مى نوشند ، و بر درازى بلا توانائى پیدا مى کنند . دلهاى آنها در عالم ملکوت سرگشته و ترسان مى شود و بین پرده هاى جبروت خیالاتشان حرکت مى کند .
پناه مى برند به سایه ى برگهاى پشیمانى ، و مطالعه مى کنند کتاب گناهان خود ر ، و روح آنان دمساز شکیبائى و ترس مى گردد ، تا آن هنگام که به اعلا درجه زهد برسند ، و هم آغوش با عروس ورع شوند .
شکنجه و تلخى ترک دنیا را به خود مى خرند و آنگاه به ریسمان رهائى نجات یابند و به گوشه ى آسایش و تندرستى مى رسند ، روحشان به پرواز درآید ، تا وقتى که در باغهاى گشایش و آسودگى اقامت کنند ، در دریاى حیات الهى فرو روند ، و خندقهاى شکیبائى محکم سازند ، و از پلهاى نهرهاى بزرگ هواهاى نفسانى عبور کنند آنگاه که در کنار بادبانهاى آن کشتیهاى مراد منزل کنند و در دریاى بهبودى حرکت کنند تا وقتى که به ساحل آسایش و معدن و محلّ بزرگى و جلالت برسند .
یافعى مى گوید : من نیز نثراً و نظماً در این معانى چیزى نگاشته ام که قسمتى از آن بدین شرح است :
چون از جانب حق به بندگان ، امور معنوى و ترقّیات روحى و عنایات و الطاف خاصه برسد ، آنچه غیر اوست را از خود دور کنند ، و بسوى جایگاه پیوستگى سفر کرده ، و با کرامت و زهد و تقوا یارى جویند ، تقوایى که گویا اجزایش به آب پاکى و یگانگى و پسندیدگى خمیر شده . اسبهایشان در باغ ریاضت در حرکتند ، و پنهان مى نماید .
توسن سرکش نفس را آن چنان لجام مى زنند که به غیر صاحب خود نتواند به جایى بنگرد ، و آنها را به تازیانه ى ترس بازدارند ، و به اسباب آرزومندى حرکت دهند ، و آنها را به منتهاى آرزومندى که رسیدن به حق است ، در پهنه ى سختى و رنج برانند ، تا آنگاه که به محل پاکیزه ى بى مانندى برسند ، و دست یابند .
این راهى را که مى پیمایند محل ازدحام لشکر آرزوهاى نفسانى است ، ولى اینان آن لشکر را از هجوم به خود بازدارند ، و نفوس آرزوها را با شمشیرهاى خلاف نفس از میان بردارند ، و سواران طبع سرکش را به نیزه هاى ترک عادات گذشته ، بزنند و با آب دیده ى ناپاکى گناهان خود و بدى ها و سایر برنامه هاى زشت را بشویند ، تا عبادت آنها بى عیب شود .
و نیاز آنان فقط نیاز به پاکیزگى جان و نماز شود . از دردهاى دوستى غلط ، دل آنان علاج شود ، درختهاى بدى طبع را به آتش اندوه دل بسوزانند ، و با گلاب وردها و ذکرهاى خود را خوشبو نمایند ، تا جایى که با نام خدا مردگان را زنده کنند .
 

دورى و نزدیکى عارفان
 

عارفى وارسته گفت : جوان عربى را در طواف کعبه ، با تنى نزار و زرد و ضعیف دیدم که گویى استخوانهایش را گداخته بود . نزدیک رفتم و به او گفتم : گمانم تو محبّى و از محبّت بدین سان سوخته اى . گفت : آرى . گفتم : محبوب به تو نزدیک است یا دور ؟ گفت : نزدیک ، گفتم : مخالف است یا موافق ؟ گفت : موافق و مهربان . گفتم : سبحان الله ! محبوب به تو نزدیک و موافق و مهربان و تو بدین سان زار و نحیف ؟ گفت :
اى بى چاره ! مگر تو نمى دانى که آتش وصال و موافقت بسى سوزنده تر از آتش دورى و مخالفت است ؟ چه ، در وصال او بیم فراق است و زوال ، و در میزان او امید وصال . من با شنیدن این توبیخ ، شرمنده شدم و حالم دگرگون شد .
آرى ! انسان ممکن است بعد از رسیدن به مقامات الهیّه ، خداى ناخواسته دچار غرور و عجب شود و به پرتگاه هولناک سقوط قرار گیرد ، و آنچه را به دست آورده از دست بدهد !!
عاشق وارسته اى مى گوید : یکى از بندگان حق که در سواحل شام به عبادت مشغول بود شنیدم که مى گفت :
خداوند بزرگ را بندگانى است که با کمک نور او ، به معرفتى رسیده اند که از آن شناخت تعبیر به یقین مى کنند ، دامن همّت به کمر زده به خاطر اینکه قصد او دارند . به امید آنکه نظر دوستانه اى به آنان افکند ، اندوه و سختى را به هر صورت که باشد تحمل مى کنند ، روزگار خود را در غم او مى گذرانند ، با غم زیاد و اندوه فراوان در آرامش و آسودگى اند . دنیا را به چشم محبّت نمى بینند ، توشه و بهره ى آنان از دنیا همچون توشه ى مسافرى است که سرانجام باید مبدأ را به قصد مقصد ترک کند .
از آزمایش و امتحان مى ترسند ، ولى به سوى آن با شتاب در حرکتند ، امید نجات از مهلکه ها را دارند ، و لحظه اى از زارى و تضرّع آسوده نیستند .
زهر چه غیر یار استغفر الله *** زبود مستعار استغفر الله
دمى کان بگذرد بى یاد رویش *** از آن دم بى شمار استغفر الله
زبان کان تر به ذکر دوست نبود *** زشرّش الحذار استغفر الله
سرآمد عمر و یک ساعت زغفلت *** نگشتم هوشیار استغفر الله
جوانى رفت و پیرى هم سرآمد *** نکردم هیچ کار استغفر الله
نکردم یک سجودى در همه عمر *** که آید آن به کار استغفر الله
خطا بود آنچه گفتم آنچه کردم *** از آنها الفرار استغفر الله
زکردار بدم صد بار توبه *** زگفتارم هزار استغفر الله
شدم دور از دیار یار اى فیض *** من مهجور زار استغفر الله
جان خود را براى خشنودى مولاى خود نثار مى کنند و همیشه جهان پس از مرگ را در پیش نظر دارند . آنچه را باید بشنوند به گوش دل مى شنوند . چون آنان را ببینى گویى لب بسته و پژمرده حالند . درونشان از غم عشق دوست مجروح ، دلهاشان محزون و بدنهاشان لاغر است و دیده ى آنان گریان . در امور دنیوى چنان سبکبالند که احتیاج به همراه و کمک ندارند ، از دنیا به اندکى قناعت کرده و از لباس به پوشاکى کهنه و ساده . سکونتشان در محلّه هاى خراب و بى اهل است و از جاذبه هاى دنیایى درگریز . و از تنهایى خرسند و از معاشرت با مردم که باعث قطع رابطه ى انسان با حقّند گریزانند .
شب را با شمشیر بیدارى مى کشند ، و اعضاى شب را با خنجر رنج در عبادت ، جدا مى کنند ، روحشان از تهجّد مجروح است ، و از بى خوابى سرشان گردآلود است . با کوشش در عمل و زارى در شب دمسازند ، و به هنگام فرا رسیدن جل و انتقال از دنیا به آخرت شتابانند .
الهى قمشه اى آن عارف کامل و عاشق دلسوخته مى گوید :
الهى از شرار عشق خود آتش به جانم کن *** زشور عاشقى وارسته از هر دو جهانم کن
من گمگشته سراندر بیابان فراقت را *** کرم فرما به لطفى رهبر آن آستانم کن
مکن چون سر ومه در عشق خود مشهور آفاقم *** نشانم ده زحسن خویش و از خود بى نشانم کن
گدائى بر سر کوى توام محتاج احسانى *** اگر شرط است افغان چون نى از آه و فغانم کن
شبانگاهان به درگاهت دلى پر سوز و آهم ده *** سحرگاه از کرم برخوان حسنت میهمانم کن
به سوز سینه ى غمگین و اشک دیده ى گریان *** شبم نالان سحرتر دامن از اشک روانم کن
به نور معرفت تابان تر از خورشید کن جانم *** به اشراق رخت مستغنى از ملک جهانم کن
از آن نورى که در صبح ازل افروخت دلها را *** به اشراقى رخت مستغنى از ملک جهانم کن
از آن نورى که در صبح ازل افروخت دلها را *** به اشراقى تو تا شام ابد روشن روانم کن
سرم را خاک کویت ساز و پاى از لطف بر وى نه *** الهى با نوید وصل روزى شادمانم کن
از عارفى بیدار و عاشقى دل داده پرسیدند : عارف کیست و حال او چگونه است ؟ گفت : عارف مردى است از دنیا و جداى از دنی . عارف همیشه در یک حال نیست ; چرا که از عالم غیب هر ساعت است بر وى فرود آید ، تا صاحب حالات بود نه صاحب حالت ، همچنین ادب عارف برتر از همه ى ادبها است زیرا او مؤدّب از معرفت است ، و معرفت بر سه قسم است : اول معرفت توحید ، و این معرفت مؤمنان است ، دوّم معرفت حجج و بیان ، و این معرفتِ حکما و علماست ، سوم معرفت صفات وحدانیّت ، و این ویژه ى اهل ولایت است ، و آنان جماعتى هستند که با دلهاى صافى خود نظاره گر حقّند ، و پروردگار آنچه را بر عالمیان مستور کرده است بر آنان ظاهر مى گرداند .
از آن عاشق دل داده ، مناجاتى نقل کرده اند که اُنس این گروه را با محبوب واقعى نشان مى دهد .
نوشته اند هرگاه آماده براى نماز مى شد ، سخت مى گریست و مى گفت : الهى ! به کدام قدم به درگاه تو آیم ، و به کدام دیده به قبله ى تو نگرم ، و به کدام زبان با حضرت تو ، راز گویم ؟ الهى ! از بى سرمایگى ، سراب سرمایه ساختم و به درگاه تو آمدم . الهى ! تو دانى و فضل و کرم رحمت خود . الهى ! اگر امروز ما را اندوهى پیش آید با حضرت تو گوییم ، اگر فردا اندوهى از تو رسد با که گوییم ؟
الهى ! ما را به تاریکى حجاب محجوب مگردان ، و پردهاى غفلت از دید بصیرت ما بگردان . الهى ! اگر از کرم خود بیامرزیم زهى امید و آرزومندى ، و اگر عقوبت و عذابم نمایى زهى مستمندى . الهى ! مرا روى نیاز به بخشش توست و چشم امید به رحمت تو . الهى ! اگر گویم مرا در زمره ى نیکان قرار ده هرچه مى بینم جز بدى نکرده ام و دل جز به راه خطا نسپرده ام . الهى ! از کرم خود مرا حفظ کن تا به گرد نافرمانى و خلاف نگردم . الهى ! به درگاه تو آمده ام و از کرم تو نومید نخواهم رفت .
از خودى اى خدا نجاتم ده *** زین محیط بلا نجاتم ده
یک دم از من مرا رهائى بخش *** از غم ما سوا نجاتم ده
دلم از وحشت جهان بگرفت *** زین دیار فنا نجاتم ده
نفس امّاره قصد من دارد *** زین سَمِ اژدها نجاتم ده
داد خاکسترم به باد هوس *** از بلاى هوى نجاتم ده
صحبت عامه سوخت جانم ر *** زآتش بى ضیا نجاتم ده
خلقى افتاده در پى جانم *** زین ددان دغا نجاتم ده
جهل بگرفته سر به سر عالم *** زین جنود عمى نجاتم ده
غرقه در بحر غم شدم چون فیض *** مى زنم دست و پا نجاتم ده
اوّلین مقام معرفت « یقین » است ; یعنى بنده را یقینى دهند اندر سر ، که اندامهایش بدان یقین بیارامد و توکّلى دهند او را اندر جوارح که بدان توکّل اندر دنیا سلامت یابد ، و حیرتى دهندش اندر دل که بدان حیرت اندر آخرت رستگارى یابد ; یعنى اضطراب کردن اندر طلب ، از ضعف یقین است ، چون بنده صاحب یقین شود که مقدّر به طلب کردن و ناکردن من بیشتر و کمتر نگردد ، از شغل سر و اضطراب جوارح فارغ گردد ، چنانکه حضرت مصطفى صلوات الله علیه وآله فرمود :
واعْلَمْ أَنَّ ما أَصابَکَ لَمْ یَکُنْ لِیُخطیکَ وَأَنَّ ما أَخْطاکَ لَمْ یَکُنْ لِیُصیبَکَ .
« آنچه باید به تو برسد ، هرگز از رسیدن به تو باز نماند ، و هرچه مقدور تو نیست هرگز به تو نرسد » .
گریزى نیست از کوى تو اى دوست *** چه سان برگردم از کوى تو اى دوست
مرا در حلقه ى زلف تو افکند *** فریب چشم جادوى تو اى دوست
فشاندى زلف مشکین را و پر شد *** مشام جانم از بوى تو اى دوست
بکن چندان که خواهى جور بر من *** نمى رنجم من از خوى تو اى دوست
غبار از هر دو عالم چشم پوشید *** نمى بیند بجز روى تو اى دوست
عارف : کسى است که همه ى کوششهاى خویش را کار بندد اندر ، طاعت و گذاردن ، حقوقهاى خداوند تعالى و به حقیقت بشناسد که از خداى تعالى به وى چه آمده است و بازگشتن وى از همه چیز به خداى تعالى درست برگردد ; یعنى هرچند معرفت به کمال تر ظاهر وى به خدمت با نشاط تر باشد و آنچه به وى آمده است از خداى تعالى یا امر باشد یا منّت ، پس امر خداوند را بداند ، و بداند جز گزاردن شکر منّت روى نیست . و بازگشتن به حق تعالى بر دو معنى باشد : یا اندر محنت است به صبر ، و به مولا بازگردد ، یا اندر نعمت است به شکر ، و به خداوند تعالى بازگردد .
فخر دو عالمیم و گداى تو آمدیم *** بر درگه تو بهر عطاى تو آمدیم
ما را نبود هیچ مهمّى در آب و خاک *** در آتش بلا به هواى تو آمدیم
این آمدن براى تو بود و براى تو *** بهر تو آمدیم و براى تو آمدیم
با پاى سعى خود به کجا مى توان رسید *** این راه را تمام به پاى تو آمدیم
این راه پر فراز و نشیب و خطیر ر *** در آرزوى وصل و بقاى تو آمدیم
کارى براى خود نکنیم و هواى خود *** فرمانبران راى و هواى تو آمدیم
هرجا که رفته ایم زبهر تو رفته ایم *** هرجا که آمدیم براى تو آمدیم
تو آنِ خویش باشى و ما نیز آنِ تو *** ماماى خود نه ایم که ماى تو آمدیم
ما را تو مى سزى و توئى آبروى ما *** ما خاکبان ولى نه سزاى تو آمدیم
ما از کجا و خون جگر خوردن از کج *** بر خوان این جهان به صلاى تو آمدیم
 

مراحل عبادت عارفان
 

تنها محور برنامه هاى شخصى و اجتماعى عارفان خداست ، آنان که او را به واقعیّت شناخته اند حاضر نیستند لحظه اى از او غافل بمانند و توان کمترین مخالفتى با حضرت او را ندارند .
شریعت طریقت و حقیقت آنان ، فقط و فقط ، در بندگى خالصانه ى او خلاصه مى شود آنان فقط دنبال این هستند که در تمام مراحل زندگى خشنودى او را به دست آورند و براى به دست آوردن رضایتش راهى جز اطاعت و عبادت او نمى بینند .
آنها با شناختى که نسبت به او دارند ، به این نتیجه رسیده اند که مؤثّرى در عالم جز او نیست و حقیقتى غیر او در دار هستى وجود ندارد . از این جهت عبادات آنان همراه با نتیجه و محصول است .
عارف شهید مرحوم مطهّرى رضوان الله تعالى علیه مسئله ى نتیجه ومحصول عبادت خالصانه و عارفانه را این چنین توضیح مى دهد :
« اساساً هر موجودى که قدمى در راه کمال مقدّر خویش پیش رود و مرحله اى از مراحل کمالات خود را طى کند ، راه قرب به حق را مى پیماید .
انسان نیز یکى از موجودات عالم است ، و راه کمالش تنها این نیست که امروز تمدّن نامیده مى شود ، یعنى یک سلسله علوم و فنون که براى بهبود این زندگى مؤثّر و مفید است ، و تنها این نیست که در یک سلسله آداب و مراسم که لازمه ى بهتر زیستن اجتماعى است پیشرفت حاصل کند ، اگر انسان را تنها در این سطح در نظر بگیریم مطلب همین است، ولى انسان راهى و بُعد دیگرى دارد که از طریق تهذیب نفس و با آشنایى آخرین هدف یعنى ذات اقدس احدیت حاصل مى گردد .
یا رب بریز شهد عبادت به کام ما *** ما راز ما مگیر به وقت قیام ما
تکبیر چون کنیم مجال سوا مده *** در دیده ى بصیرت والا مقام ما
ابلیس را به بسمله بسمل کن و بریز *** ز امّ الکتاب جام طهورى به کام ما
وقت رکوع مستى ما را زیاده کن *** در سجده ساز ذروه ى اعلا مقام ما
وقت قنوت ذرّه اى از ما به ما ممان *** خود گوى و خود شنو لب ما پیام ما
در لجّه ى شهود شهادت غریق کن *** از ما بگیر مایى ما در سلام ما
هستى زهر تمام خدایا تمام ترا *** شاید اگر تمام کنى ناتمام ما
فیض است وذوق وبندگى وعشق ومعرفت *** خالى مباد یک دم از این شهد کام ما
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:13 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (6) از عبودیّت تا ربوبیّت
 

در بدو امر به نظر مى رسد که تعبیر زننده اى است : از بندگى تا خدایى !! مگر ممکن است بنده اى از مرز بندگى خارج گردد ، و پا در مرز خدایى بگذارد ؟
أَیْنَ التُّرابُ وَرَبّ الأَرْبابِ .
به قول عارف شبسترى :
سیه رویى زممکن در دو عالم *** جدا هرگز نشد والله اعلم
راست است ، ولى مقصود از ربوبیّت خدایى نیست ، ربوبیّت یعنى خداوندگارى نه خدایى .

هر صاحب قدرتى خداوندگار آن چیزهایى است که تحت نفوذ و تصرّف اوست . جناب عبدالمطّلب به « ابرهه » که به قصد خراب کردن کعبه آمده بود گفت :
إِنّی رَبُّ الإِبِلِ وَإِنَّ لِلْبَیْتِ رَبٌّ .
ما تعبیر بالا را (عبودیّت تا ربوبیّت) به پیروى از یک حدیث معروف که در « مصباح الشّریعه » آمده است آوردیم . در آن حدیث مى گوید :
الْعُبُودیّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الرُّبُوبِیَّةُ .
« همانا بندگى خدا و پیمودن صراط قرب حق ، گوهرى است که نهایت آن خداوندگارى یعنى قدرت و توانائى است » .
الهى بر رخم بگشا درى از لطف و احسانت *** بدان راهم هدایت کن که پیمودند خاصانت
فروزان سینه ام را از شرار شوق دیدارت *** درى بگشا زدام هجر در گلزار رضوانت
در اشکم به دامان ریز از گنجینه ى عشقت *** فداى قطره اى زین اشک صد دریاى عمّانت
دلم را پادشاهى ده به عزّ فقر در کویت *** سرم را تاج دولت نه به فخر ذلّ فرمانت
فراز و شیب عالم را سپاى بى حد عشقت *** زپیدا و نهان بگرفت دست ما و دامانت
چو مه روشن روانم ساز شب از پرتو ذکرت *** چو خور رخشنده روزم کن به اشراقات قرآنت
الهى را الهى ملک زهد و پارسائى ده *** که برخیزد به عهد عشق و بنشیند به پیمانت
مى دانیم که بشر طالب قدرت است ، همواره در تلاش است تا راهى براى تسلّط بر جهان پیدا کند . درباره ى اینکه چه راههایى را براى این هدف برگزیده ، و در آن راه کامیاب و یا ناکام شده است ، کارى نداریم .
در میان آن راهها یک راه است که از اهمیت زیادى برخوردار است ، از این نظر که انسان وقتى از این راه استفاده کند و هدفش کسب قدرت و تسلّط بر جهان نباشد ، بلکه هدفى در نقطه ى مقابل این هدف داشته باشد ، یعنى به دنبال تذلّل ، خضوع ، و فنا و نیستى از خود باشد . به مقام بندگى رسیده ، بنابر این آن راه ارزشمند راه عبودیّت است .
 

آثار عبودیّت
 

کمال و قدرتى که بر اثر عبودیّت و اخلاص در عمل و پرستش واقعى نصیب انسان مى شود منازل و مراحلى دارد .
 

1 ـ سلطنت بر نفس
 

تسلّط انسان بر نفس خود یکى از مهمترین آثار عبودیت و اخلاص در عمل است . کمترین نشانه ى قبولى عملِ انسان تو و پروردگار متعال این است که داراى بینشى نافذ ، بصیرتى روشن و بیناى حق گردد .
( إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً ) .
« اگر تقواى الهى داشته باشید ، خداوند مایه ى تمیزى براى شما قرار مى دهد » .
و نیز مى فرماید :
( وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) .
« و آنان که در راه ما بکوشند ، ما راههاى خویش را به آنان مى نمایانیم » .
 

2 ـ تقویت اراده
 

دیگر اینکه انسان با تسلط بر نفس که محصول عبودیّت است به اراده آهنینى دست مى یابد و در برابر خواهشهاى نفسانى و حیوانى ، نیرومند مى گردد ، در این حال آدمى حاکم وجود خویش مى شود و مدیریّت دایره ى وجود خود را کسب مى کند . قرآن کریم درباره ى نماز که یکى از عبادات است مى فرماید :
( إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ ) .
« محققاً نماز انسان را از کارهاى زشت و ناپسند باز مى دارد » .
و درباره ى روزه مى فرماید :
( کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ) .
« بر شما روزه نوشته شده، آن چنان که بر گذشتگان نوشته شد، بدان جهت که با این عمل تقوا و نیروى خود نگهدارى کسب کنید ».
و درباره ى هر دو عبادت مى فرماید :
( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَبْرِ وَالصَّلاَةِ ) .
« اى اهل ایمان ! از نماز و صبر ] روزه [ کمک بخواهید و از این دو منبع نیرو استمداد کنید » .
در این مرحله از عبودیّت ، آن چیزى که نصیب انسان مى شود این است که خواهشها و تمایلات نفسانى انسان و نیروهاى سرکشِ درونى تحت فرمان او در مى آید . به عبارت دیگر اوّلین اثر عبودیّت ، ربوبیّت و ولایت بر نفس امّاره است و در اثر این تسلّط ، صفا و روشنایى و روشن بینى نیز پیدا مى شود .
مرحله ى دوم تسلّط و ولایت بر اندیشه هاى پراکنده ، یعنى تسلّط بر نیروى متخیّله است . این قوّه در اختیار ما نیست ; بلکه ما در اختیار این قوّه قرار داریم ، بنابر این هرچه بخواهیم ذهن خود را در یک موضوع معیّن متمرکز کنیم و متوجّه چیز دیگرى نشویم براى ما میسّر نیست و بى اختیار قوّه ى خیالْ ما را به این سو و آن سو مى کشاند . مثلاً هرچه مى خواهیم در نماز «حضور قلب» داشته باشیم ، و این شاگرد گریز پاى را بر سر کلاس نماز حاضر نگه داریم نمى توانیم ، یک وقت متوجّه مى شویم که نماز به پایان رسیده و این شاگرد در سراسر این مدّت غایب بوده است .
در حدیث آمده :
لِقَلْبِ ابْنِ آدَمَ أَشَدُّ إِنْقِلاباً مِنَ الْقُدْرِ إِذَا اجْتَمَعَتْ غَلَی .
« همانا قلب فرزند آدم از دیگر در حال جوشیدن بیشتر زیر و رو مى شود » .
ولى آیا انسان محکوم قوّه ى متخیّله است و این نیروى مرموز که مانند گنجشکى همواره از شاخه اى به شاخه اى مى پرد حاکم مطلق وجود او است ؟ یا محکومیّت در برابر قوّه ى متخیّله از خامى و ناپختگى است و کاملان و اهل ولایت قادرند این نیروى خودسر را مطیع خود گردانند ؟
روشن است که هر گونه انسان محکوم و مجبور در برابر قوّه ى متخیّله اى خویش نیست و این همه از نشانه هاى خامى و ناپختگى اوست که باید با تمرین و ممارست افسار این لجام گسیخته را به دست گرفت ; چرا که یکى از وظایف بشر تسلّط بر هوسبازى خیال است ، وگرنه این قوّه ى مرموز مجالى براى تعالى و پیمودن صراط قرب نمى دهد .
براى کسب این پیروزى هیچ چیزى مانند عبادت که اساسش توجّه به خداست نمى باشد . بیشتر راهبان و مرتاضان با ریاضت هاى غیر شرعى به دنبال کسب این امتیاز بزرگند ; امّا از نظر اسلام با راه عبادت بدون نیازى به عُزلت گزینى و ریاضت هاى حرام ، این نتیجه تأمین مى شود . توجّه به خدا ، حضور قلب و تذکّر اینکه در برابر ربّ الارباب ، و خالق و مدبّر کل قرار گرفته ایم ، زمینه ى تجمّع خاطر و تمرکز ذهن را فراهم مى کند .
ابن سینا در نمط نهم « اشارات » پس از تشریح عبادت هاى عوامانه که تنها براى مزد است و ارزش زیادى ندارد ، مى گوید :
بندگى از نظر عارف و اهل معرفت ، ورزش همّت ها و قواى و همّیه و خیالیّه است که در اثر تکرار و عادت دادن به حضور در محضر حق ، همواره آنها را از توجّه به مسائل مربوط به طبیعت و مادّه به سوى تصوّرات ملکوتى بکشاند و در نتیجه این قوا تسلیم سرّ ضمیر و فطرت خداجویى انسان گردند و مطیع او شوند ، تا جایى که هر وقت اراده کند که در پى جلب جلوه ى حق برآید ، این قوا در جهت خلاف فعّالیت نکنند و کشمکش درونى میان دو میل برتر و پست تر ایجاد نشود و سرّ باطن بدون مزاحمت اینها از باطن کسب اشراق نماید .
 

3 ـ جدایى روح از بدن
 

اثر سوّم از آثار عبودیت و بندگى این است که روح در مراحل قوّت و قدرت و ربوبیّت و ولایت خود به مرحله اى مى رسد که هرازگاهى از بدن بى نیاز مى گردد ، در حالى که بدن صددرصد نیازمند به روح است و بدون روح ثباتى ندارد .
 

4 ـ تسلّط بر جسم
 

اثر چهارم این است که خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده ى شخص درمى آید به طورى که در حوزه ى بدن خود شخص ، اعمال خارق العاده سر مى زند . گرچه دامنه این بحث گسترده است ; امّا با نقل یک روایت از آن مى گذریم : حضرت صادق (علیه السلام) مى فرماید :
ما ضَعْفَ بَدَن عَمّا قَوِیَتْ عَلَیْهِ النِیَّةُ .
« آنچه که همّت و اراده ى نفس در آن نیرومند گردد و جداً مورد توجّه نفس واقع شود بدن از انجام آن ناتوانى نشان نمى دهد » .
 

5 ـ تسلط بر جهان طبیعت
 

اثر پنجم ، که بالاترین اثر از آثار عبودیّت و بندگى است ، این است که حتّى طبیعت خارجى نیز تحت نفوذ اراده ى انسان قرار مى گیرد و مطیع انسان مى شود . معجزات و کرامات انبیا و اولیاى حق از این مقوله است .
آرى ! معجزه بدان جهت صورت مى گیرد که به صاحب آن از طرف خداوند نوعى قدرت و اراده داده شده است که مى تواند به اذن و امر پروردگار در کاینات تصرّف کند ، عصایى را اژدها نماید ، کورى را بینا سازد ، مرده اى را زنده کند و یا از نهان و درون کسى خبر دهند . این قدرت و آگاهى براى او تنها از طریق پیمودن صراط قرب و نزدیک شدن به خالق هستى پیدا مى شود ، و ولایت و تصرّف جز این چیزى دیگرى نیست .
همه ى این مراحل نتیجه ى «قرب» به خداست ، و قرب به حق ، یک حقیقت واقعى است نه یک تعبیر مجازى و اعتبارى .
عبادت موجب تقرّب ، و تقرّب موجب محبوبیّت نزد خداست ، یعنى انسان با عبادت نزدیک به خدا مى شود ، و در اثر این نزدیکى قابلیّت عنایت خاص مى یابد و در اثر آن عنایتها گوش و چشم و زبان و دست او حقّانى مى گردد یعنى با قدرت الهى مى شنود ، مى بیند ، مى گوید و درخواست مى کند ، آنگاه دعایش مستجاب و خواسته اش برآورده مى گردد .
از نظر مذهب تشیّع ، عبودیّت یگانه وسیله ى وصول به مقامات انسانى است ، و پیمودن راه بندگى به صورت کامل و تمام ، جز با عنایت و قافله سالارى انسانى کامل که ولىّ و حجّت خداست میسّر نبوده و نمى شود .
بُنِیَ الإِسْلامُ عَلى خَمْس : عَلَى الصَّلاةِ وَالزَّکاةِ وَالصَّوْمِ وَالْحَجِّ وَالْوِلایَةِ وَلَمْ یُنادَ بِشَیْء کَما نُودِیَ بِالْوِلایَةِ .
« اسلام بر پنج پایه بنا شده : نماز ، زکات ، روزه ، حج ، رهباى انسان کامل و حجّت خدا ، و چیزى به اهمیّت رهبرى معصوم و انسان کامل نیست » .
آرى ! نفس و قواى آن با عبادت خالصانه ، آن هم تحت سرپرستى انسان کامل ، در اختیار حق قرار مى گیرد و از این طریق انسان به یک موجود الهى و با کرامت تبدیل مى گردد .
در این قسمت لازم است بحثى کوتاه ، از آیات و روایات و کتابهاى قابل توجّه اخلاقى و عرفانى و تربیتى ، درباره ى نفس تقدیم کنیم ، باشد که در دیگرى از معرفت و بینش به روى ما باز شود .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:14 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (7) نفس و هفت مرحله ى آن
 

مسئله ى نفس در مباحث عرفانى از مباحث محورى است ، چرا که در تمام مسائلى که عرفان مطرح مى کند ، تزکیه و تصفیه ى نفس مورد توجّه قرار گرفته است . کسى که نفس سرکش را رام نکرده و غرایز و شهواتش را با برنامه هاى الهى مقیّد ننموده و از خود نگذشته و روى دل به سوى قبله ى حقیقى نکرده باشد ، هرگز نمى تواند در جمع عارفان الهى قرار گیرد . بى تردید تهذیب و تزکیه ى نفس از اهداف مهم و اساسى انبیاى الهى بوده است .

تمام بدبختى هایى که در دوره ى حیات ، گریبانگیر بشر است ، علّت ومنشأیى جز پیروى از هواى نفس نداشته و ندارد .
از صاحب نفس شریره نمى توان توقّع خیر داشت و اگر خیرى هم از او صادر شود به دایره ى حبط کشیده مى شود .
نفس مهذّب و تزکیه شده ، در آخرت آراسته به چهار سرمایه ى عظیم و ابدى مى شود :
1 ـ علم بدون جهل .
2 ـ ثروت بدون فقر .
3 ـ عزّت بى ذلّت .
4 ـ حیات بى موت .
آراستگى نفس به این چهار ویژه گى ارزشمند از ماده ى فلاح ، که براى تزکیه ى نفس ، در قرآن به کار رفته است استفاده مى شود . چنانکه راغب اصفهانى در المفردات متذکّر شده است .
( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا ) .
« نفوس آلوده که نفوس ناقصه اند ، از خیر و رحمت محروم ، و از رسیدن به عنایت حضرت محبوب ممنوعند » .
از اهمّ وظایف انسان که در رأس وظایف اوست ، مخالفت با خواسته هاى غیر مشروع نفس است . در آثار اسلامى از این مخالفت تعبیر به جهاد اکبر تعبیر شده است .
عاشقان حق و ارادتمندان یار و سالکان طریق عشق ، تا زنده بودند از شرّ نفس در وحشت بودند ، تا جایى که بزرگمردى مانند رسول اسلام در دعاهاى خود به پیشگاه محبوب عرضه مى داشت :
أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُروُرِ أَنْفُسِنا .
راستى در صورت آلوده بودن نفس به رذایل ، و اسیر بودن به دست انواع گناهان آیا مى توان دعوى محبّت حضرت او را اعلام داشت ؟! و آیا مى توان خرد را بنده و مؤمن به او معرّفى کرد ؟!
 

فیض بزرگوار چه نیکو سروده :
 

اى که سر مى کشى زخدمت دوست *** چون کنى دعوى محبّت دوست
منفعل نیستى از این دعوى *** شرم ناید تو را زطلعت دوست
نبرى امر دوست را فرمان *** دم زنى آنگاه از مودّت دوست
دعوى دوستى کنى آنگاه *** نشوى تابع ارادت دوست
دوستى را کجا سزاوارى *** نیستى چون سزاى خدمت دوست
دوست از دوستیت بیزار است *** که نه اى جز سزاى لعنت دوست
بر درش بین هزار فرمانبر *** سر نهاده براى طاعت دوست
عاشقان بین نهاده جان برکف *** از براى نثار حضرت دوست
ما عبدناک گو ببین بى حد *** صف زده بر در عبادت دوست
جمع کروبیان قدس نگر *** بر درش مى زنند نوبت دوست
 

مراحل نفس
 

عارفانِ عاشق ، براى نفس هفت منزل برشمرده اند که باید براى رسیدن به مقصود ، به درجه ى نهایى آن ، که حالت مرضیّه بودن است رسید .
 

1 . نفس امّاره
 

در این مرحله ـ چنانکه در سوره ى یوسف آیه ى 53 به آن اشاره شده است ـ نفس حیوانى در زندگى انسان غلبه ى کامل و سلطه ى شدید دارد . با بودن حالت امّارة بالسّوء ، نفس ناطقه به هیچ وجه نمى تواند رخسارهِ ملکوتى خود را تجلّى دهد .
از نفس امّاره جز آثار حیوانیّت و بهمیّت سر نمى زند . همه ى کارها و حرکات و سکنات انسان در این مرتبه ، نشانى از طبیعت حیوانى است و نفس او همیشه به شرارت و بدى امر مى کند .
انسان آلوده به گناه نباید فراموش کند که رغبت ، میل و اشتهاى به گناه ، از نشانه هاى مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسى که همواره انسان را به نافرمانى فرا مى خواند ، خسارتِ جبران ناپذیرى را به دنبال خواهد داشت .
از نظر قرآن کریم و روایات معصومان (علیهم السلام) انسان در این حال ، فرق چندانى با حیوان ندارد و بلکه در پاره اى خصوصیّاتِ حیوانى از حیوان نیز بدتر است .
این نفس امّاره ى خطرناک امروزه در میان بیشترِ مردم روى زمین و حتّى در میان ملل به اصطلاح متمدّنى که غرق هوسرانى و شهوت پرستى هستند ، نفوذ و غلبه دارد و آنان در حیوانیّت از بسیارى از حیوانات برترند .
انسان سالک در این مرحله ، با غلبه کردن بر قوّه هاى حیوانى و مادّىِ جسم که رابطه ى مستقیمى با نفس امّاره دارند سر و کار دارد و باید آنها را براساس فرامین و دستورهاى شرعى رام نماید .
 

2 . نفس لوّامه
 

در این مرحله که آیه ى دوم سوره ى قیامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى کم کم شروع به نشو و نما مى کند و انسان بیدار شده و میان کارهاى نیک و بد تمیز مى دهد .در این حال یک حسّ درونى او را از ارتکاب بدى باز مى دارد ، ولى این امر درونى هنوز ضعیف است و تأثیر چندانى ندارد ، پس از ارتکاب هرکار بدى انسان را دچار یک نوع پشیمانى مى کند .
این توبیخ و ملامت از نفس حیوانى سر نمى زند ; و بطور قطع این ندا ، صداى نفس ناطقه و یا روح ملکوتى است که انسان را به کسب فضیلت دعوت مى نماید .
اینکه بیشتر بزرگان دین و اولیاى مبین و عرفاى آگاه ، گوشه نشینى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصیه نموده اند ، فقط براى این است که انسان لحظاتى به خود آید و از وسوسه هاى نفس حیوانى آزاد و فارغ شود و تحریک هاى خارجى را فراموش نماید و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود .
سالک در این مرحله نیز باید به رام کردن ومطیع نمودن همان نیروهاى مرموز نفس مشغول شود .
 

3 . نفس ناطقه یا متفکّره
 

در این مرحله قوّه ى تفکّر و تمیز در نفس انسانى به خوبى ظهور کرده و نشو و نماى محسوسى پیدا مى کند .
قدرت نفس در این مرحله ، نتیجه و محصول کوششى است که انسان نسبت به تربیت نفس و تهذیب و تزکیه آن داشته است :
( وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ) .
« هرکس بکوشد ، بطورقطع به نفع خود کوشیده است » .
سه مرحله ى فوق براى سالک ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظیفه ى او مراقبت و هدایت و گاهى جنگ با نفس مى باشد .
باید سینه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به این معنا یقین داشت که هیچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند .
در این رنج ها و کوشش ها مقصود کشتن نفس نیست ; بلکه رام کردن او و انداختن قوایش در مجراهاى جدید صالح سودمند و علوى است ، بطورى که همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاک و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند .
 

4 . نفس عاقله یا ملهمه
 

در این مرحله قوّه ى تعقّل نشو و نماى کامل ، و با قوه ى اراده ى عقلى تجلّى و ظهور مى کند .
در این مرحله حاکم اصلى عقل است و به وسیله ى اراده ى عقلى ، احکام و اوامر عقل در همه ى شئون زندگى جارى خواهد گشت .
( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ) .
این دوره را بنابر آیات فوق از این رو مرحله ى نفس ملهمه مى توان نامید که در نفس سالک ، نخستین بار پرتو الهام ربّانى افکنده مى شود .
مرحله ى چهارم از آنجا که در میان سه مرحله ى اول و سه مرحله ى بعد برزخى است ، از این رو به موجب قانون تکامل و برزخیّت ، داراى اشکال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذکر شده و آنچه ذکر خواهد شد ) مى باشد .
در این مرحله قواى پست و حیوانى ، آخرین درجات قوّت و توان خود را به کار خواهند برد تا موقعیّت خود را نگاهدارى کنند ، و از این حیث هم در دل سالک که مشغول تزکیه ى نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسیار قوى و بلکه خونین سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حیوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه ى نفسانى ، مغلوب انوار قاهره ى قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضیلت خواهد شد .
چون این حقیقت در دل عارف ظهور کرد ، سکوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فیض آسایش درونى و استراحت وجدانى که نتیجه ى پیروزى بر نفس حیوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ى بر نفس را خواهد چشید .
سالک در این مرحله ى از تزکیه ى نفس ، کم کم شروع به چیدن میوه ى شیرین زحمت ها ، کوشش ها ، ناکامى ها ، ریاضت ها و مقاومت هایى که با متانت و توکّل و ایمان تحمّل نموده مى کند .
( وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) .
« کسانى که در راه ما بکوشند آنان را به راههاى خود راهنمائى مى کنیم » .
از این زمان است که سالک عملاً وارد مراحل بالاتر شده ، واقعیّت آن همه حقایق را که درباره ى مقام و حالات گوناگون تزکیه ى نفس ، مانند مکاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتیاق شنیده بود ، حالا از روى یقین احساس مى نماید ، و قوّت قلب و قوّه ى توکّل و ایمان و اعتمادش بر الطاف و فیوضات و هدایتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد .
 

5 .نفس مطمئنّه
 

در مرحله ى چهارم که شرح آن گذشت ، با وجود تکامل یافتن قوّه ى تعقّل و اراده ى عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى یا اجتماعى ، به کلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا که قواى نفسانى و حیوانى به کلّى ریشه کن نشده و به عبارت درست تر تبدیل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسیده اند .
از این رو در بیشتر اوقات ، همان قواى حیوانى بروز کرده و اظهار حیات و توان و قدرت خواهند نمود .
این حال در مسیر زندگىِ سالک بارها پیش مى آید ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حیرت و نومیدى مى سازد . ولى عارفان بینادلى که این مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پیدایش این احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در این حال و در این حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نباید دل از دست داد ، و نومید و مضطرب گردید ; بلکه باید به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذیرفت و به رفع آنها کوشید . چرا که شرط سلوک و مقتضیّات تزکیه ى نفس همین است .
ولى در این مرحله ى پنجم که نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گیرد ، طورى در مقام خویش استوار و برقرار خواهد بود که دیگر ترس لغزیدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فریب هاى نفس حیوانى و گرفتار وسوسه هاى شیطانى شدن باقى نخواهد ماند .
آیینه ى غیب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سیاهِ دریاى هوى و هوس ها پاک شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملکوتى و با شکوه خود را در آن آسمان پاک تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد .
در این مقام است که جنگ با نفس ، با پیروزى کامل عقل خاتمه مى یابد ، و نفس حیوانى رام و فرمانبر سالک مى شود و عارف از زنجیر هوس ها و تحریک ها و هیجان هاى شدید نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم پیرو اراده ى الهى او شده و یک راهوار باربردارى مى گردد .
 

6 . نفس راضیه
 

این مرحله مقام عشق و وادى هیجان انگیز رضا و تسلیم است . در این مرحله نفس انسانى به محک امتحان سنجیده مى شود ، و در بوته ى مصایب درونى و روحى ، در آتش شک و شبهه و تزلزل و بیم و امید که آنها را مغلوب کرده بود یک بار دیگر گداخته خواهد شد ; تا به کلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پایدار شود .
بنابراین ، این مرحله مقام فداى نفس و میدان جانبازى است ، نفس ناطقه ى انسانى باید شایستگى درک لطف ، محبّت ، عنایت ، فیض جبروتى و لاهوتى را به نمایش بگذارد . و در راه عشق خدایى براى فدا کردن خود نیز حاضر و بلکه مشتاق قد باشد .
این مقام عرصه ى عشق بازى مجازى نیست ; بلکه در این جا با جان باید به طور حقیقى بازى کرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى کوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت .
در اینجاست که دیگر فرقى بین مشیّت آفریدگار و اراده ى بنده ى او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقیقى اجرا کننده ى اراده ، بلکه یارى دهنده ى اجراى نقشه ى آفرینش و تکامل جهان خواهد گشت .
این مرحله از یک طرف مقام فداى نفس و تسلیم و رضاى محض است ، و از طرف دیگر هنگام تجلّى انوار کشف ، و الهام ، و وصال است . در این مقام دیگر سایه ى جدایى و پرده ى ناتوانى وجود ندارد ، زیرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گیرد و او خطى جز در رضاى حق و تسلیم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بیند و نمى شناسد .
در این مقام انتظار وصل با شعله ى آتش جانسوز عشق ، همه ى نیروهاى مخالف و اضداد طبیعت گداخته و با هم درآمیخته مى شود و به قوّه هاى حیات بخش بندگى مى گردند .
 

7 . نفس مرضیّه
 

این مرحله بالاترین و آخرین مقام کمال نفس انسانى است ، این مقام ، مقامِ وصل و یگانگى نفس ناطقه با روح است .
در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور کامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمینان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدین جهت نفس در این مرتبه ، مرضیّه خوانده شده است ، به این معنى که خداى متعال نیز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نماید .
در این مقام ، نفس ناطقه با یقین عینى و بلکه با حقّ الیقین مى داند و مى فهمد که عشق دو طرفى است ; یعنى محبوب نیز پا بسته ى مهر او بوده است ; بلکه او شوریده تر از این مجنون ناسوتى است، چنانکه در حدیث قدسى آمده است : اى فرزند آدم ! من دلباخته ى توأم و این براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ى من باش .
آرى ! در این مقام ، پرده از روى آن سرّ خفّى ، که آفریدگار شیفته ى آفریده ى خویش است ، از پیش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانکه از یکى از عارفان عاشق نقل شده که گفته بود : سى سال خدا را مى طلبیدم ، سرانجام به این نتیجه رسیدم که او طالب بود و من مطلوب .
احساس و ادراک رسیدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلکه هر دم که سالک در دل خود ذوق آن را خواهد چشید ، خود بزرگترین حظّ روحانى و فیض آسمانى و سرور جاودانى است .
در این مقام است که نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبیب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلکه در صفات محبوب شرکت مى کند ، زیرا در این مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، یعنى نفس ناطقه و حق ، یکى شده است .
البتّه براى رسیدن به مرحله ى نهایى که مقام رضا است باید اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى که تنها از طریق انبیا و امامان به ما رسیده است .
در این سیر و سفر پیروى کردن از دستورهاى غیر خدا و مکتب هاى به اصطلاح عرفانىِ بشر ، عین گمراهى است و نه تنها آدمى را به جایى نمى رساند ; بلکه در وادى هلاکت انداخته و عمر او را ضایع مى کند .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:15 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (8) عرفان از زبان پیشواى عارفان
 

عرفان از زبان پیشواى عارفان


سَأَلَ کُمَیْلُ بْنُ الزِّیاد النَّخَعی عَنْ مَولَى الْعارِفینَ ، سَیِّدِ الْمُوَحِّدینَ أَمیرَالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) : یا عَلِیّ مَا الْحَقیقَةُ ؟ قالَ (علیه السلام) : مالَکَ وَالْحَقیقَةُ ؟ قالَ : أَوَلَسْتُ صاحِبُ سِرِّکَ ؟ قالَ : بَلى وَلکِنْ یَرْشَحُ عَلَیْکَ ما یَطْفَحُ مِنّی ، قالَ : أَوَمِثْلُکَ تُخَیِّبُ سائِل ; فَقالَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ : الحَقیقَةُ کَشْفُ سَبَحاتِ الْجَلالِ مِنْ غَیْرِ إِشارَة ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فَقالَ (علیه السلام) : مَحْوُ الْمُوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فَقالَ (علیه السلام) : هَتْکُ السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِرِّ ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فَقالَ (علیه السلام) : جَذْبُ الأَحَدِیَّةِ لِصِفَةِ الْتَوْحیدِ ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فَقالَ (علیه السلام) : نُورٌ یَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الأَزَلِ فَیَلُوحُ عَلى هَیاکِلِ التَّوْحِید آثارُهُ ، فَقالَ : زِدْنی بَیان ، فقال (علیه السلام) : أَطْفِ السِّراجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ
 

اخبار مانند کتاب « مجالس قاضى » ، « سفینة البحار » ، « روضات » ، « گلشن راز » ، و کتاب عارف کامل شیخ عبدالرزاق کاشانى ، و حکیم سبزوارى ، از قول کمیل از قول امیرالمؤمنان (علیه السلام) نقل شده است . کمیل روزى در محضر امیر مؤمنان (علیه السلام) وقت را غنیمت شمرده و پرسید : حقیقت چیست ؟ قبل از آنکه پاسخ پیشواى عارفان را درباره حقیقت اشاره کنیم لازم به ذکر است که عدّه اى گفته اند : مقصود از حقیقت مقام حقیقة الحقایق و هُو هُوِیَّت وسِرُّ السرّ وغیب الغیوب است ، که در سوره ى اخلاص به آن اشاره شده است . قُلْ هُوَ ، هُوَ همان مقام هو هویت است که مستور و غیب مطلق است ، و این اسم را عارفان اسم اعظم مى دانند ، چنانچه شیخ حرّ عاملى در « فصول المهمّه » از امیرالمؤمنان (علیه السلام) نقل کرده که یک شب قبل از شب جنگ بدر ، حضرت خضر را در خواب دیدم . بدو گفتم مرا چیزى بیاموز که بر دشمنان ظفر یابم گفت : بگو : «یا هو یا من لا هو إلاّ هو» صبح خوابم را به پیامبر عرضه داشتم . فرمود : یا على داناى اسم اعظم شده اى . بنا بر این اهل الله « هُوَ » را به عنوان اسم اعظم براى اذکار قلبى ، و لسانى به أهل سیر و سلوک تعلیم داده اند .
برخى حقیقت را مقام ظهور مرتبه ى الهیت که در سوره توحید به الله احد تعبیر شده دانسته اند ، وعده اى حقیقت را به حقیقت محمّدیه توجیه کردند .
شاید منظور کمیل از این سؤال ، حقیقت هر چیزى است ، حقیقت مبدأ و معاد ، نبوت و ولایت ، حال مؤمن و کافر ، سرّ مقام خلافت ، حقیقت این که بعد از رسول خدا چرا باب علمش خانه نشین گشته و فرزندانش شهید شدند و حقایق قرآنى و اسرار و لطایف علوم آسمانى که همه بر مردم پوشیده مانده است .
و شاید مراد از حقیقت ، حقیقت ولویه غایب قایم و سرالسرّ عالم و آدم است ، که مظهر حقیقت و حقایق شریعت و قدرت و عدالت است .
و شاید مقصود کمیل حقیقت حال نفس ناطقه در سیر و سلوک به مقامات عالیه معرفة الله است و در حقیقت مى خواسته بگوید : یا على حقیقت حال انسان در تزکیه نفس و صفاى باطن و مقام نهایى او در سلوک الى الله چیست ، و در چه زمانى از عالم مجاز و اغراض جسمانى و اوهام باطل رهیده ، و حجاب هاى و ظلمانى از چشم باطن او افتاده و از دنیا و آخرت و تمام اهداف مجازى راهى براى رسیدن به بالاترین هدفها را یافته ، و به مقام شهود حق که بالاترین آرزوى عارفان است خواهد رسید ، و راه رسیدن به این مقام چیست ؟ و شاید مراد سیر روح و نفس کلیّه الهیه باشد ; که همان معناى سابق است ، لکن از جهت و حیثیت دیگر ; یعنى از سیرى که مابعد از سیر تجردى ، و وصول فنا بلکه در مراتب بى نهایت فناى از فنا که بعد از طى تمام اسفار اربعه یعنى : 1 ـ سیر من الخلق إلى الحق 2 ـ ومن الحق إلى الحق 3 ـ ومن الحق فى الحق 4 ـ ومن الحق إلى الخلق است .
به هر روى شاید مراد از حقیقت مفهوم کلّى آن است ، که شامل تمام این معانى مى گردد .
و باید دانست که حضرت او را بر خود هیچ حجابى نیست ، و تمام هستى از مقام « هو » یعنى هویت ذات یکتا که به مقام غیب الغیوب تعبیر شود ، و مقام تجلّى که مقام الهیت و ذات مستجمع جمیع اسماء و صفات کمالیه است ، و مقام تجلیات اسمایى که نزد حکیم ، عالم ربوبى و عالم عنایت و نظام ربانى است ، و نزد عارف ، عالم تجلّى فیض اقدس و ظهور علمى ماهیات امکانى در حضرت علمیه یا نشأى اعیان ثابته است ، تا مقامات تجلّیات افعالى فیض مقدس که حقایق آفرینش و ظهورات عینى خلقى است ، یعنى تمام عوالم لاهوت و جبروت و ملکوت و ناسوت و کرات بى حد و نهایت این فضاى نامتناهى کلاً و جزءاً بر ذات او آشکار و هیچ خفا و غیبت در سماوات عوالم ارواح مجرّده و اراضى اشباح مادیه ، بر آن حقیقت محیط بر کل نخواهد بود .
لکن آن ذات یگانه یکتا را از خلق خود حجابهاى بسیار بلکه نامتناهى است ، زیرا هریک از وجودات نامتناهى که تجلیات حقند ، و هریک از ماهیات بى نهایت که مظهر تعینات اسماء الهى اند ، بر رخسار آن وجود صرف و حقیقت مطلقه و هستى محض حجاب خواهند بود ، و هیچ یک از مراتب خلقى از مقام عقل اول و حقیقت محمدیه تا سایر قواى ادراکى آن شاهد کل الجمال را بى حجاب نتوانند دید ، و جز خود او هیچ کس آن حسن کلى را بى پرده و به کنه مشاهده نتواند کرد .
 

اقسام حجاب
 

به طور کلّى آن حجب بى نهایت بر دو قسم است : نورانى و ظلمانى .
 

حجاب نورانى و حجاب ظلمانى
 

حجاب ظلمانى توجه به لذّات و شهوات حیوانى و آرزوها و میل هاى نفسانى ، و نظر به ماهیات امکانى و توجه به خود و خلق از جهت خلقى است .
امّا حجاب نورانى دو نوع است : یکى سبحات و انوار جلال که در این حدیث به آن اشاره شده ، و دیگر انوار جمال .
اما انوار جلال آن اشراقاتى است که از فرط عظمت و نورانیت بى نهایت ، عاشق را از خود به عتاب « لَنْ تَرانِى » دور مى سازد و معشوق به قهر یُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسُهُ عاشق را در حماى حیرات بازمى دارد ، و از آن اشراق ، عارف خود را ابداً در بعد و فراق بیند و مقام وصال را بر خویش ممتنع داند .
و انوار جمال ، آن اشراقاتى است ، که عاشق را امیدوار به وصال کند و عارف را به نواى وَصْلُکَ مِنّی نَفْسِی وَلِقائُکَ قُرَّةُ عَیْنِی مترنّم گرداند و به نداى ( فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ ) دعوت به مشاهده جمال خود ، در آینه ى آفاق و انفس کند ، وَلا یَسَعَنی أَرْضِی وَلا سَمائِی وَلکِنْ یَسَعَنِی قَلْب عَبْدِیَ الْمُؤمِنِ گوید ، و آینه قلب عارف عاشق را مظهر تجلّى جمال یکتا گرداند .
خلاصه عارف را به اشراق جلال ، حال یأس از وصال دست دهد و حال خوف و حیرت . و بعد از حضرت ذوالجلال ، و به اشراق جمال ، مقام وصل و انس و قرب و شهود آن حسن بى مثال حاصل شود ، و دست عاشق را گرفته ، از آوارگى بیابان حیرت ، به خلوتِ خانه ى وصال خواند ، امّا به مقتضاى لِکُلِّ جَلال جَمال باز در هر قهرى ، آن معشوق را لطفى است ، و همان سبحات جلال و اشراق عظمت که عاشق را از معشوق مى راند ، و به آتش فراق مى نشاند ، در همان احراق باز لطف او دست عاشق را گرفته و در بهشت لقا و جنّت شهود مى کشاند ; زیرا عارفِ سالک ، وقتى خود را در منتهاى بُعْد و دورى از معشوق حقیقى دید که کمال قرب را یافته است ، لذا چون در هر قهر لطفى است و در هر جلال جمالى و با هر منع اعطایى خواهد بود ، منع ، تخدیر و ردع او در حقیقت عطا و رأفت و دعوت اوست .
و مقصود آن سلطان حقیقت شاید ، این باشد ، که آن کس که مشتاق سرالسرّ عالم است و عاشق شهود حقیقة الحقایق وجود ، آنگاه به این مراد نایل تواند شد که سبحات جلال و ا نوار و اشراقات جمال الهى ، پرده از روى قلب وى برافکند ، تا عاشق ، حجب اَنِیَّت خود را براندازد ، و پرده اغیار و خودبینى و خودنمایى که مانع چشم حقیقت بین است برطرف سازد ، تا حقیقت خود آشکار گردد ، چهره ى شاهدِ مقصود را به دیده ى دلِ بى حجابِ ظلمانى مشاهده کند ، امّا بدون اشاره حسّى و عقلى ; زیرا چون آن ذات بى نشانِ بسیطِ یکت ، فوق نامتناهى الوجود و منزه از جسم و جسمانیات است ، پس اشاره ى حسى که خاصّ اجسام است ، نسبت به او محال و چون او را ماهیت نیست ، لذا اشاره ى عقلى که ویژه ى معانى و ماهیات کلیّه است در او ممتنع است .
وچون تعیّن و تشخّص او عین ذات مقدّس اوست ، و بینونتش از خلق بینونت وصفى است نه عزلى ، پس هیچ تمییز و تعیّن وى را نیست ، و هیچ گونه اشاره ى روحى و معنوى هم ، در مقام روح سرّ خفى و اخفى ، به آن ذات غیب الغیوبى نتوان کرد ، زیرا هرچه به اشاره حسّ یا عقل یا روح درآید متمیز و محدود است ، و در آن اشاره ، حسّ و عقل بر او احاطه کند ، در صورتى که خدا بر همه چیز احاطه دارد .
پس چون بر عارف سالک الى الله انوار و اشراقات الهى کشف شود ، و خدا را در درون از سراپرده هاى جلال (و جمال) حجب قهر و لطف به چشم قلب مشاهده کند ، این شهود عین وصال و عین فراق است ، و در عین معرفت عجز از معرفت است . زیرا این مشاهده به طورى است که هیچ اشاره حسّى و عقلى و روحى و غیره در عین شهود به او نتوان کرد ، و در حقیقت ، عارف آنجا ادراک شهودى کند که فانى در مُدرَک است ، و به کلّى از خود فارغ و فانى شده ، و به حق وجود یابد ، تا به چشم یار ببیند یار ر .
در اینجا کمیل از آن دریاى عرفان و موج فنا و بقا درخواست توضیح بیشتر کرد ، حضرت فرمود : حقیقت محو الموهوم مع صحوالمعلوم ، محو یعنى چیزى را نابود ساختن ، یا نشان چیزى را نابود کردن است ، موهوم در اصطلاح یعنى آنچه در ادراک قوّه ى وهم درآید ، و اینجا شاید مراد مطلق ادراکِ قواى باطنه ، از خیال و وهم و عقل باشد .
« صحو » به معنى هشیار گشتن و از مستى به هوش آمدن است ، و « معلوم » به معنى واقع ، و متحقّق ، و یقین ، وثابت الهُوِیَّه ، و حاصل الذّات است ، و مقصود آن بزرگوار ، از این عبارت آن است که عارفان و عاشقان الهى که سالکان دیار حقیقت اند ، و مسافران اقلیم قدس ، باید چشم وَهْم کثرت بین را ببندند ، و دیده ى قلب خدابین را بگشایند ، زیرا آن که طالب وصال معشوق حقیقى است و مشتاق جمال شاهد ازلى ، آنگاه به شهود آن حس کلّ رسد که پرده ى موهوم عالم را از چشم بصیرت براندازد و به شهود معشوق ، خود عالم و عالمیان را در آتش عشق بسوزاند و همه را محو و فانى در حق بیند ، تا معلوم و مشهود که حقیقت است چهره بنماید ، و جمال دل آراى حق را پس از محو حجب موهوم مشاهده کند ، زیرا تا پرده موهوم حجاب ، چشم قلب است . دیده بصیرت از شهود شاهد حقیقت محروم است ، و سالک در سراپرده اوهام که قرقگاه آستان حقیقت و حماى پیشگاه سلطان عزّت است بازماند ، و سرگرم تماشاى مظاهر او شده و مفتون به شئون تجلیّات وى گردد ، لذا حسن اعظمِ اتمِّ الهى که بیرون از حجب جسم و جان و پرده صورت و معناست بر او چهره ننماید ، و طالب دیدار بدون محو موهوم و با سرگرم شدن به نعمت از دیدار منعم باز ماند .
اینجاست که باید همه بدانند ، مقصود از بعثت رسولان حق و بسط سیاسیات الهیه و حکمت وضع احکام و انواع عبادات ، تزکیه و تصفیه نفس و تهذیب روح و ایجاد عواطف و انس و محبّت به نوع است ، و نیز مقصود از رسالت انبیا تشکیل مدینه فاضله و ایجاد جامعه بر اساس قسط و عدل و تأمین سعادت ملّت با پیاده کردن آثار روح و معنویت و صفا و وفا و حقیقت است . همچنین منظور آن بزرگواران تعلیم اخلاق و ادب و نشر علوم و معارف ربانى است ، و نیز این برنامه براى تعالى بخشیدن روح ، و باز غرض نهایى ، وصول به این مقام است که خلق خدا نخست عارف بالله شوند ، و سپس با سیر و سلوک علمى و عملى به مراتب عالیه معرفت خدا رسند ، تا آنجا که مَحْوِ مُوْهُوم که ( در کلام امام (علیه السلام)آمده است ) عبارت از ماسوى الله است کرده ، و کشف و شهود کلّ الجمال حق و حقیقت کنند ، آن حقیقتى که منتهاى آمال عارفان است .
کمیل عطش اشتیاقش افزود ، و تقاضاى تشریح مقصود کرد ، حضرت فرمود : هتک الستر لغلبة السر : هتک یعنى پرده دریدن ، و پرده برانداختن و آشکار ساختن چیزى که پنهان در حجاب است ، ستر به معنى پرده و هر ساترى است . سرّ به معناى امر پنهان و پوشیده و چیز مخفى از افکار و ادراک است .
شاید مقصود حضرت این است که : آن کس که جویاى مقام حقیقت و وصل و شهود حضرت احدیّت است ، نخست به غلبه عشق هر پرده و هر مانع را از پیش نظر عقل وَهْمى براندازد و حجب نورانى عقل ، تا چه رسد به ظلمانى وهم ، همه را بردرد ، و در هیچ مرحله از سیر الى الله باز نایستد ، و از هر حجاب نور و ظلمت خلقى و وصفى بگذرد ، تا سرّ احدیّت بر روح او مسلّط و تمام مشاعر و قواى ادراکى او را مقهور و مغلوب گرداند ، و حقیقت را به واسطه ى غلبه سرّ حق بر باطن عارف شهود کند .
در حالى که عارف ، در فناى شهودى تمام مدارک حسّى و عقلى ، به واسطه ى مشاهده ى نور تجلّى وجه الله تعطیل شود ، و از خویش فارغ و از وسوسه هاى حسّى آسوده ، و از مدرکات و لذّات عقلى هم بى خبر و غافل باشد و به همراهى قلب و همه قواى ادراکى به صقع شتابد ، تا به اشراق انوار جمال و جلال الهى بدون جهت و اشارت و کیفیت نایل شود . پس آن حال که حال غلبه سر الله است بر قلب عارف و بر جمیع قواى ادراکى او ، حال ادراک حقیقت است و در این حال که شاهد حقیقى ( کنت سمعه الذى یسمع به ، وبصره الذى یبصر به ویده الذى یبطش به ) رخ نماید ، و قهر و غلبه و استیلاى کامل سر الهى بر باطن و ظاهر عارف دست دهد ، از خود فانى شده و به چشم حق روى حقیقت را عیان بیند .
پس تا به واسطه ى غلبه ى سرّ خدا هر فکر و اندیشه از دل بیرون نرود ، و تمام مدارک و حواسّ بشرى تعطیل شود ، و جبل انیّت عارف مندک بلکه محترق نگردد ، هنوز سالک را از آن صرف حقیقت ، و حقیقت صرف آگاهى نه ، و در آن سراپرده وحدت راه نیست .
تا بود باقى بقایاى وجود *** کى شود صاف از کدر جام شهود
تا بود پیوند جان و تن به جاى *** کى شود مقصود کل برقع گشاى
تا بود غالب غبار چشم جان *** کى توان دیدن رخ جانان عیان
باز کمیل آن لب تشنه ى حقیقت ، از آن بزرگوار تقاضاى تشریح کرد ، حضرت فرمود :
جذبُ الأحدیّة لصفة التوحید .
حقیقت : جذب عشق احدیت است که دل عارف را به سمت اقلیم توحید مى کشاند .
جذب ، در لغت به معنى به سوى خود کشیدن و از جایى به جایى بردن و سیر به سرعت است .
صفت توحید ، یعنى پاک شدن از هرگونه شایبه شرک خفى و آشکار ، و از هر توجه جز توجه به خد ، و فراغ کامل قلب از هرچه به غیر عشق و شهود حق ، و مشاهده آن حسن مطلق است .
پس معنى کلام گهربارِ ، آن دریاى بى پایان عرفان ، این است که حقیقت را کسى درک خواهد کرد که عشق احدیّت او را مجذوب به خود کند و از توجّه به عالم کثرتش به کلّى فارغ سازد و یک دله به کعبه مقصود کشاند ، و در روایت آمده است ، که تا محبّت و عشق و جذبه ى مقام احدیّت به لطف خاص ازلى ، شامل حالِ اهل سلوک نگردد ، به کوشش و جدّ و جهدِ تنه ، رسیدن به این مقام میسّر نیست ; و انسان هرگز لطف و عنایت حق به جایى نخواهد رسید .
بنابراین آن حضرت ، کمیل را به این سرّ که از اسرار الهى است آگاه مى سازد که رسیدن به مقام حقیقت که بالاترین مقصد سالکان راه خداست ، فقط در پرتو جذب احدیت شود . و تا آن جذبه ى پنهانىِ معشوق ، عاشق را دعوت نکند ، عاشق موفّق به قدم گذاشتن در کوى وصال نخواهد شد . و عشق معشوق چون به عاشق رخصت دیدار دهد ، و لطف پروردگار میسر مى شود پس از آن عشق عاشق پدید مى آید . سالک تا به پیمودن مراتب عشق و سیر مقامات عاشقى اقدام نکند ، هرگز به مقام وصال نرسیده ، و به خلوتگاه شهود راه پیدا نخواهد کرد ، و خلاصه نخست حبّ حق به خلق و جذبه ى عشق او که اثر عشق به ذات خود است ، سرآغاز عشق عاشق است . آنگاه عشق و شوقِ عاشق ، نقطه ى شروع سیر و صعود او به درگاه شهود است .
کمیل با شنیدن کلام امام (علیه السلام) آتش اشتیاقش شعله کشید و از حضرت توضیح بیشترى خواست . حضرت فرمود :
نور یشرق من صبح الأزل فیلوح على هیاکل التوحید آثاره .
یعنى آن حقیقتى که مورد سؤال توست ، نور الهى است ، که از صبح ازل ، بر هیاکل توحید اشراق کرد ، یعنى نور حضرت حق بر ماهیات ، که از خود وجود ندارند و وجودشان آیت وحدت حق است طلوع کرد .
شاید مراد از صبح ازل مى توان عالم عنایت ازلى ، و عالم ربوبیت و نظام ربانى باشد . « پس منظور از تابش نور حق و طلوعِ خورشیدِ حقیقتِ وجود ، و اشراق معشوق مطلق بر هیاکل توحید ، ظهور آثار تجلى در مظاهر و مجالى اوست . و به عبارت دیگر ، مراد از تجلّى نور حق در ماهیّات امکانى و به ظهور پیوستن اشیاء و کلیّه ى مراتب از ذات و ذاتیات ماهیات و جواهر و اعراض و مجرد و مادى و بسیط و مرکب و ملک و ملکوت ، از « صبح ازل » وجه الله و انا الله است .
و براى آن وجود ، جهان به منزله ى آیینه است ، و انسان که در وجودش تمام جهان آفرینش به وحدت و بساطت منطوى است ، آیینه ى دیگرى است در مقابل وجه الله که خود در قرآن فرمود :
( سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ ) .
پس عالم و آدم ، ظهورِ نورِ حقیقت عینیه ، و به چشم شهود شاهد ، حضرت ربوبیّت است .
و مراد از « هیاکل توحید » حقایق عقلى و ارواح کلّى و نفوس قدسى است ، که که بر این معنى آگاهند ، و شاید منظور کلیّه ى اشیاء باشند به اعتبار ارتباطشان به حق همانگونه که فرمود :
وفی کُلِّ شَیء لَهُ آیةٌ تَدُلُّ عَلى أنّه واحِدٌ .
و ممکن است تربیت شدگان از نفوس قدسیّه ى انبیاء و اولیاء مقصود باشد که مظهر وجه الله اند ، آرى آنان هیاکل توحید و مظهر آثار ، و مظهر توحید و خلیفة الله و رحمة للعالمین اند .
کلام حضرت که به اینجا رسید ، کمیل عاشق حق از آن مظهر ربّ تقاضاى اشراق دیگرى کرد ، چون پاسخ اِطْفِ السِّراج فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْح را شنید ، چراغ انیّت خود ، و شهود و توجّه و طلب و اراده و اشتیاق خویش را به کلّى خاموش ، و غیر خدا همه را فراموش کرد ، که خورشید معرفت و صبح حقیقت بر او طالع گردید ، و دیجور قلب آن عارف را به نور خویش روشن گردانید .
آرى هنگامى که عارف به دیده باطن ، آفتاب وجود حق و اشراق اعظم تام الهى را دید و آن نور را به چشم قلب مشاهده کرد ، دیگر انوار ضعیفِ وجود خود و موجودات نیازمند عالم از نظرش به کلّى ناپدید شده ، و در مقابل آن خورشید جهان تاب ، شمع وجود محدود خلق و چراغ خودبینى خود را خاموش سازد .
نظرى که دید در خود به صفاى دل خدا را *** به خدا دگر نبیند نه خود و نه کدخدا را
بگشاى چشم حیرت که جماى یار بینى *** که بسوخت برق غیرت پر عقل و هوش ما را
به چراغ عقل کم جوى زبى نشان نشانى *** بر آفتاب تابان چه بها بود سها را
رخ یار لن ترانى زهزار پرده بینى *** بزدایى ار زآئینه دل تو ماسوا را
آرى کمیل خاموش شد و تا اندازه اى که لایق بود از حقیقت آگاه و به معشوق نایل آمد .
تا اینجا به اندازه امکان کلمه عارف که در متن روایت امام ششم آمده بود «نجوى العارفین» و عرفان ، و مقامات و سیر سلوک عارفان ، و قواعد سیر و سلوک الى الله توضیح داده شد . اینک به ترجمه و توضیح اصل روایت و اوّلین قسمت آن که خوف است و از اصول حال عارفان است برمى گردیم ، و در این زمینه از خداى بزرگ طلب مدد مى کنیم ، چرا که بى مدد او هیچ برنامه مثبتى صورت نمى گیرد .
أَزِمَّةُ الأُمُورِ کُلاً بِیَدِهِ *** وَالْکُلُّ مُسْتَمِدَّةٌ مِنْ مَدَدِهِ
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:17 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (9) خوف و انواع آن
 

نَجْوَى الْعارِفینَ تَدُورُ عَلى ثَلاثَةِ أُصُول : الخَوْفُ وَالرّجاءُ وَالْحُبُّ .

خوف عقیده بیداران راه ، و عاشقان الله بر این است که خوف بر سه نوع است :
1 ـ خوف طبیعى 2 ـ خوف مذموم 3 ـ خوف ممدوح

خوف طبیعى
 

خوف طبیعى ، هم چون حالات واقعى دیگر ، از خطوط اصلى نفس است . این حالت براى حفظ جان از حوادثى چون بیمارى، تصادف ، دور شدن از منطقه خطر، چگونگى مواجهه با حیوانات درنده ، زلزله ، رعد و برق ، سیل ، بادهاى خطرناک ، به کار گرفته مى شود .
اگر این حالت عالى نفسانى ، به انسان عنایت نمیشد و آدمى در برابر آن گونه حوادث و پیش آمدها بر خود نمى هراسید ، در مقام حفظ نفس برنمى آمد و از هیچ حادثه اى در امان نمى ماند و حیات انسان در کره خاک در معرض نابودى قرار مى گرفت .
انسانى که از وقوع بیمارى مى ترسد ، یا به هنگام بیمارى از تلف شدنش وحشت دارد ، از پیش آمدن مرض پیشگیرى کرده ، یا به هنگام درد و رنج به علاج برمى خیزد . این ترس باعث مى گردد ، انسان اصول بهداشت را در همه ى زمینه ها مراعات نماید و موانع سلامت و عوامل بیمارى خود را به دست آورد .
حالت ترس کمک مى کند تا کسى که وقوع زلزله ، باد ، سیل ، یا حمله ى حیوانات به خود و برنامه هاى زندگیش را پیش بینى مى نماید ، براى جلوگیرى از هر نوع خطر احتمالى به مبارزه برخیزد . هیچ انسانى را در زمینه ى چنین خوفى نباید سرزنش کرد ; زیرا این خوف یکى از بهترین ابزار مبارزه با حوادث است .
 

خوف مذموم
 

خوف مذموم خوفى است که ارتباطى با مسائل خطرآفرین و مسائل عالى الهى از قبیل ترس از عذاب فردا ، یا ترس از مقام و هیبت حق ندارد ، بلکه علّت آن تصوّرات باطل ، وهم وخیالات فاسده نسبت به پاره اى از امورى است که انسان با اندکى تأمّل نسبت به آن امور که زاییده خیالات و اوهام است ، حس مى کند که خوفش امرى بیهوده، و حالتى غیر منطقى داشته است .
معلّم بزرگ اخلاق ، بیدار راه ، آگاه از خطرات مرحوم « ملاّ مهدى نراقى » ، در جلد اوّل « جامع السعادات »خوف مذموم را مفصّل شرح داده است که اینک خلاصه اى از آن را مى خوانید .
1 ـ ترس از برنامه اى که وقوعش حتمى است ، و انسان به هیچ عنوان قدرت جلوگیرى از آن را ندارد ، مانند اجل طبیعى ، که براى انسان ها ، پدر ، مادر ، خویشان ، هم نوعان ، فرزندان ، رفیقان و دوستانش حتمى است ، انسانى که از هم اکنون براى چنان واقعه اى اجتناب ناپذیرى در ترس فرو مى رود ، از این ترس چه نفعى عاید او مى گردد ، یا چه ضررى از او دور مى شود .
این خوف ، چگونه مى تواند ، او را براى جلوگیرى از وقوع حادثه اى که حتمى است کمک کند ؟ این گونه خوف جز رنج و مشقت براى بدن ، و عذاب براى روح ، و اضطراب در فکر و اندیشه حاصلى نیست و باید گفت براى این ترس در وجود انسان ، علّتى جز غفلت و جهل وجود ندارد .
2 ـ ترس از برنامه هایى که وقوع و عدم وقوعش مساوى الطرفین است ، مثل این که نهالى را بکارد ، و در ترس فرو رود که این نهال ثمر مى دهد یا نه .
راستى ترس در این زمینه و امثال آن چه معنا دارد ؟ در این مرحله انسان وظیفه دارد بذر را بنشاند و قواعد کشاورزى را در کنار آن رعایت نماید ، اگر به محصول نشست، از عنایت و فضل اوست و اگر بدون ثمر ماند ، باید به جستجوى علّتش برآمد و مانع به ثمر نشستن نهال را از راه نهال دور کرد . علاوه بر این باید دانست که موجودات این جهان مادى ، در معرض حادثه اند ، و گاهى حادثه متوجه زراعت ومحصول مى شود ، و این حادثه خود بابى از ابواب ابتلا از طرف حق براى رشد بندگان است بنا بر این در این جا به جاى ترس باید خوشحال بود که خداوند بزرگ انسان را جهت آزمایش انتخاب کرده است . گاهى هم حوادث جریمه اى است براى جرمهایى که از انسان سرزده است ، عاقل کسى است که از حادثه پند گرفته و خود را در میدان رشد و کمال و جبران نواقص قرار بدهد . پس ترس در این گونه امور ، کارى است بیهوده و زیان آن فقط متوجه خود انسان مى شود .
3 ـ ترس از امورى که بدون برهان عقلى و دلیل منطقى ، از زمانهاى قدیم زمینه ساز آن شده است . مثل ترسیدن از جنازه ى میت ، یا جنّ ، یا تنها بودن به وقت شب در خانه ، سبب این ترس مغلوبیّت عقل در برابر قوّه وهم است و راه علاج این ترس ، تمرین و ریاضت است .
4 ـ ترس از فرا رسیدن مرگ ، که این ترس داراى عللى است و باید با شناخت آن علل و علاجش ، خود را از مسئله وحشت از مرگ نجات داد و نسبت به سفر آخرت حالت شوق پیدا نمود .
 

اما علل ترس از مرگ :
 

اوّل : وحشت از اینکه با رسیدن مرگ ، همه چیز به پایان مى رسد ، البتّه این وحشت مخصوص مادیگران ، دنیاپرستان ، غرق شدگان در شکم وشهوت است ، آنان که با تمام وجود ، به این دنیاى محدود دل بسته اند و غیر آن چیزى نمى شناسند و به غیر آن محبّت ندارند و هرچه را مى خواهند براى امروز مى خواهند ، اینان از مرگ سخت در وحشت اند ; زیرا مرگ به خیال و پندار باطل شان ، افتادن در چاه نیستى است ، و تصوّر مى کنند مردن پایان همه پیوندها ، علت گسسته شدن همه روابط و درهم ریختن خطوط اُنس است .
ولى علاج این ترس و درمان این خوف ، امر مشکلى نیست ، اینان باید اندکى در قرآن و فرهنگ انبیاء و حیات اولیاء فکر کرده ، تا از مجموع این واقعیات روشن شود ، که بدون شک پس از این جهان ، عالمى دیگر به نام عالم آخرت وجود دارد ، و خط عدل که بر تمام اجزاى خلقت گسترده شده است ، اقتضا دارد که وقوع آن جهان حتمى باشد و اگر چنین نبود ، خدا در قرآن و صد وبیست وچهار هزار پیامبر صادق القول ، و دوازده امام ، بر وقوع عالم پس از مرگ اصرار نمىورزیدند ، اینان باید فکر کنند، که معاد و برنامه هاى پس از مرگ ، یکى از مهم ترین پایه هاى دین ، و از تجلّیات عدل الهى در میدان آفرینش است .
اعتقاد به جهان پس از مرگد ، از مؤثّرترین عوامل اصلاح اخلاق و عمل است ، و گمان نمى رود کسى که مؤمن به عالم بعد است و از ایمان خود در راه تهذیب و تزکیه نفسش بهره برده از مرگ بترسد و به خود وحشت راه دهد .
بنابراین ترس از مرگ به عنوان پایان همه چیز ، علّتى جز بى خبرى از حقایق ندارد ، و این ترسى است مذموم و ناروا ، که آیات کتاب و روایات آن را مردود دانسته اند .
دوّم : ترس از مرگ شاید به این علت باشد که شخص فکر کند هنگام انتقال از این جهان و جان دادن ، دچار دردى جانکاه مىشود ، که در دنیا بى نمونه بوده است . این ترس هم بیهوده و بى جاست ، زیرا از امروز براى رنج فردا ، ترسیدن صحیح نیست . با توجه به اینکه درد از عوارض جسم است ، چه انسان بترسد ، چه نترسد ، بدن در معرض درد و الم است ، علّت درد مرض باشد ، یا علت رنج خروج جان از بدن . علاوه براین ، اگر انسان آراسته به حقایق ایمان و عمل صالح باشد ، بهترین ساعت او هنگام خروج از این جهان و ورود به آن جهان است ، مگر لذّت برخورد با الطاف دوست ، و شوق لقاء حضرت جانان زمینه اى براى احساس درد باقى مى گذارد .
انسان مؤمنى که ، وقت مرگ مخاطب به خطاب ( یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی )مى شود مگر برایش دردى باقى خواهد ماند ؟
این گونه عین لذّت و سرور است و نباید در این زمینه به خود ترسى راه داد ; زیرا عاشق حق فقط به فکر حق است و تحمّل آن مقدار درد به هنگام پرواز به سوى محبوب ، بسیار بسیار آسان است ، و مؤمن از این گونه دردها هیچ گونه نگرانى ندارد .
از درد منالید که مردان ره دوست *** با درد بسازند و نخواهند دوا را
سوم : وحشت از اینکه مرگ سبب نقصان ، و علت بطلان خط حرکت به سوى کمال است .
این گونه ترس هم ناشى از جهل به حقیقت مرگ و واقعیت وجودى انسان است کسى که به شناخت حقیقت موت و شناخت واقعیت انسان ، آراسته شده باشد مى داند که مرگ متمّم انسان و مکمّل آثار مثبت اوست ; تا جایى که عدّه اى از عاشقان دوست ، در تعریف انسان ، موت را جزء تعریف منطقى انسان گرفته ، و گفته اند : « الاِْنْسانُ حَىٌّ ناطِقٌ مائِتٌ » و این از علل کمال انسان است نه نقص و پستى او . مگر در زیارت سرور آزادگان و سالار شهیدان نمى خوانید : أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَآتَیْتَ الزَّکاةَ وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَأَطَعْتَ اللهَ وَرَسُولَهُ حَتّى أَتاکَ الیَقینَ ؟ مگر نداى عاشقانه امام عارفان را از گوشه ى محراب عبادت ، به هنگام فرا رسیدن مرگ نشنیدى که با تمام شوق گفت: فُزت وربّ الکعبه ؟ مگر نمى دانى حضرت على اکبر علیه السلام در برابر شنیدن خبر شهادتش ، به پدر مهربانش عرضه داشت ما را باکى از موت نیست ؟ مگر انبیاء و اولیاء و ائمه بزرگ مشتاق رسیدن به لقاء حق نبودند ؟ مگر نشنیدى گفته اند «هرکس مُرد تمام شد» سالک راه دوست نه اینکه مرگ را علّت نقصان نمى داند ; بلکه آن را علّت کمال دانسته و عاشق رسیدن به آن است .
براى پاکان و نیکان ، صالحان و عاشقان رسیدن مرگ وقت خروج از دار ظلمت و جدایى از شرور و ورود به عالم نور و پیوستن به نتیجه ى نیکى ها و درستى هاست .
هنگام مرگ وقت قرار گرفتن در ارواح طیّبه و پیوند خوردن با عقول قدسیّه و نفوس طاهره است .
کدام عاقل این زندگى چند روزه را در برابر آن حیات عالى معامله مى کند ؟ کدام خردمند این زندگى پر از درد و رنج ، آغشته به آسیب و مشقّت و داراى نقصان و عیب را با آن حیات جاودانى و کمال انسانى عوض مى کند ؟!
چه رنج هایى که باید در این ظلمت کده کشید ، تا نور لطف حق را در همه ى برنامه هاى حیات حفظ کرد . چه دردهایى را باید تحمّل کرد تا ضربه ى خطرات ، شخصیّت انسان را نابود نکند . چه مواظبت هایى را باید داشت ، تا آدمى از خط بندگى حق ، به میدان بردگى شیطان نیفتد ؟ و همه ى این بلاها با رسیدن مرگ تمام شده ، و با پایان گرفتن این سیر و سلوک با همه زحمت و رنجى که داشت ، انسان به الله مى رسد ، و در حقیقت باید گفت مرگ نقطه ى وصل و زمان به پایان رسیدن فراق است .
هان اى عزیز ! از خواب غفلت برخیز و از مستى طبیعت به درآى و به تقویت شوق خود نسبت به واقعیّات ، که در ذاتت مایه دارد اقدام کن ، تا عاشق عالم حقیقى و مقرّ اصلى گردى .
از این پوست بى ارزش هیولایى به درآى و روان پر از اضطراب را از غبار کدورتهاى مادى بشوى و نفس خدایى ات را از آلودگیهاى خاک و غرور دنیایى پاک کن .
این قفسِ خاک تن را بشکن و با بال همّت در آسمان بندگى به سوى عالم رحمت به پرواز درآى ، از پستى جهل آزاد شو ، و به اوج عزّت و معرفت سفر کن ، از تنگناى زندان ناسوتى بیرون آى و به فضاى قدس نامحدود قدم نه. واى ، چه شد که عهدت را فراموش کردى و پیمانت را با حضرت ربّ شکستى و به همنشینى با آنچه که آن بقا و دوامى نیست راضى شدى ؟!
با خضر دانش یار شوى اى موسى دل *** شاید کزین صحرا کنى طىّ منازل
در چاه تن تا کى برآ اى یوسف جان *** مصر تجرّد را تویى سلطان عادل
از شهر تن جانا بباید رخت بستن *** زادى طلب تا فرصتى دارى به منزل
جز طاعت و خدمت نباشد زاد این راه *** بر دین و دانش کوش و منشین هیچ غافل
لذات جسمانى فانى دانه توست *** زو روز رو جاهست دام اى مرغ عاقل
جز ذکر الله است هر ذکرى زشیطان *** جز عشق حق هر سود و سودائى است باطل
با عشق آن یکتاى بى همتا الهى *** همت طلب ازهر دو عالم مهر بگسل
چهارم : ترس از اینکه پس از مرگ اولاد و عیالش بى سرپرست شده و دچار گرفتارى ومشقت گردند .
این گونه ترس ، بدون شک از وساوس شیطانى و از امواج خیالات نفسانى است .
راستى مگر مایه ى عزّت ، کمال ، عظمت و شخصیّت دیگران هستیم ؟ مگر انسان در ایجاد قدرت و ضعف ، و قوّت و ناتوانى غنى و فقر عزّت و ذلّتِ دیگران علّت تامه است ؟
منشأ این ترس جهل به قضا و قدر الهى و جهل به لطف ، عنایت و مرحمت خداوند به بندگان است .
خداى بزرگ به همه ى شئون موجودات و به خصوص انسان ، کریم است که فیض اقدس و لطف مقدسش اقتضا کرده که هر ذرّه اى از ذرّات عالم را به کمال لایق برساند و او را به هدفى که به خاطر آن خَلقش کرده است برساند و در این زمینه همه ى موجودات عالم و به خصوص بنى آدم را غرق در قوانین لازم ، اعم از تکوین و تشریع ، نموده و هریک را ، به تناسب اتصالشان به آن قوانین ، براى رسیدن به کمال مطلوب کمک مى دهد تا جایى که احدى قدرت بر تغییر و تبدیل سنّت هاى حتمیّه الهى ندارد .
چه بسیار مردمى که براى تربیت فرزندان خود رنج فراوان بردند، امّا آنان بر اثر عدم شایستگى پذیراى سعادت نشدند . چه بسیار ثروتمندانى که براى راحتى اهل و عیال خود ، ثروت بیکران نهادند ، ولى آن ثروت در مدّت کوتاهى از دست بازماندگان رفت ، و همه را گداى راه نشین کرد !!
چه بسیار فرزندانى که از سایه ى لطف پدر و مادر محروم شدند و کمترین مالى براى آنان نماند ، در عین حال به خاطر لیاقت و شایستگى و به کار بردن اندیشه ، و اتصال به مقرّرات پاک الهى ، از نظر تربیت ، به بهترین مدارج آدمیّت رسیده و در سایه سعى و کوشش خود ثروتى به دست آورده آن را با خداى مهربان معامله کردند .
چه بسیار یتیمانى که ترقّى مادى و معنوى آنان ، با کودکانى که در دامن محبّت پدران و مادران ، و در کنار ثروت زیاد بزرگ شدند ، قابل مقایسه نیست .
تاریخ بشر گواه بر این مطلب است که انتقال مال و قدرت به فرزندان و اطمینان به اینکه بعد از مرگ اهل و عیال با ثروت و قدرتِ باقى مانده ى از او آرامش و آسایش دارند امرى است بیهوده پس چه بهتر که انسان اولاد و عیالش را به ربّ الارباب واگذارد و با فراهم آوردن زمینه ى تربیت ، آنان را به خدا بسپارد ، که خداى مهربان بهترین وکیل و برترین نگهدارنده است . چه ثروت ها که از پدران باقى ماند و علّت سیه روزى فرزندان شد ، چه قدرتها که به نسل بعد منتقل شد و علّت ذلّت نسل گردید !!
در پایان این قسمت لازم است به گوشه اى از حکمت هاى مولاى عارفان على (علیه السلام) که در این زمینه رسیده است اشاره شود تا با توجه به آن ، این ترس مذموم معالجه شده و انسان از قید این ترس غلط آزاد گردد .
حکمت 352 : قالَ (علیه السلام) لِبَعْضِ أَصْحابِهِ : لا تَجْعَلَنّ أَکْثَرَ شُغْلَکَ بِأَهْلِکَ وَوَلَدِکَ ، فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَوَلَدُکَ أَوْلِیاءَ اللهِ فَإِنَّ اللهَ لا یُضیعُ أَوْلِیائَهُ وَإِنْ یَکُونُوا أَعْداءَ اللهَ فَما هَمُّکَ وَشُغْلُکَ بِأَعْداءِ اللهِ ؟!
« امام (علیه السلام) به دسته اى از یارانش فرمود : بیشترین همّت و کوشش خود را براى زن و فرزند قرار ندهید ، اگر آنان از دوستان حقّند که خداوند دوستانش را ضایع نمى کند و اگر از دشمنان پروردگارند براى چه همّت و کار خود را صرف دشمنان خدا مى کنى ؟! » .
این کوشش و فعالیت روى چه معیارى است ، مگر نه اینکه تقویت دشمنان خدا باعث کیفرى سخت براى انسان است .
حکمت 408 : قالَ (علیه السلام) لابْنِهِ الْحَسَن : یا بُنَیَّ لا تَخْلِفَنَّ وَراءَکَ شَیْئاً مِنَ الدُّنْیا
فَإِنَّکَ تُخْلِفُهُ لأَحَدِ رَجُلَیْنِ : إِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِطاعَةِ اللهِ فَسَعَدَ بِما شَقَیْتَ بِهِ وَإِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فیهِ بِمَعْصِیَةِ اللهِ فَتَشْقى بِما جَمَعْتَ لَهُ فَکُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلى مَعْصِیَتِهِ وَلَیْسَ أَحَدُ هذَیْنِ حَقیقاً أَنْ تُؤْثَرِهُ عَلى نَفْسِکَ .
« امام به فرزندش حضرت مجتبى فرمود : چیزى از مال دنیا براى بعد از خود مگذار ; زیرا آنچه پس از تو مى ماند نصیب یکى از دو نفر است : یا وارثى است که ثروتِ ارث برده را در راه خدا به کار مى بندد ، در این صورت او به وسیله چیزى که تو بدان بدبخت شده اى خوشبخت شده است و یا وارثى است که با مال تو به میدان معصیت دویده و دچار هواى نفس مى گردد و به سیه روزى مبتلا مى شود ، در این صورت تو با گذاردن مال ، براى او ، به شقاوت و بدبختى اش کمک کرده اى . این را بدان که هیچ یک از این دو وارث ، سزاوار این نیستند که آنان را بر خود مقدّم بدارى .
چه بهتر که وارث به خدا سپرده شود ، و خود انسان از مالى که به دست آورده براى آباد کردن قیامتش بهره بگیرد .
حکمت 421 : قالَ (علیه السلام) : إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَراتِ یَوْمَ القِیامَةِ حَسْرَةُ رَجُل کَسَبَ مالاً فی غَیْرِ طاعَةِ اللهِ فَوَرَثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فی طاعَةِ اللهِ سُبْحانَهُ فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّةَ وَدَخَلَ الأَوَّلُ بِهِ النّار .
« بزرگترین اندوه ها در قیامت ، اندوه مردى است که از راه حرام کسب دارایى کرده ، و آن را مردى به ارث برد که در طاعت و بندگى خدا خرج کند ، اندوه براى اینکه به خاطر کسب حرام باید به عذاب رود ، و حسرت براى اینکه مى بیند وارثش براى انفاق مال در راه خدا به بهشت مى رود !! » .
راستى عجیب است ، آنجا که وارث انسان از مال حلال آدمى ارث ببرد انسان مسئول پس دادن حساب آن است و آنجا که وارث از مال حرام ارث ببرد و با معیارهاى الهى آن را پاک کرده ، در راه خدا خرج کند ، انسان باید در قیامت به جهنم رفته و شاهد بهشت رفتن وارث خود باشد .
از این جهت امام مى فرماید :
بنابراین ترس از آواره شدن و بى سرپرست ماندن اهل و عیال ترس بى جائى است و این ترس ، هرگز با ارث گذاشتن و انتقال قدرت به زن و فرزند معالجه نمى شود . بنا بر این انسان نباید چنین ترسى به خود راه بدهد ; بلکه کسى باید براى بعد از خود ، بر اهل و عیالش بترسد ، که آنان را با دست خود از مدار بندگى حق خارج و از آراسته شدن به تربیت الهى محروم کرده است !!
بطور کلى این چند نوع ترس و هر آنچه مشابه آن است ، از نظر بیداران راه مذموم است و ریشه و علّت آن تنها جهل به واقعیّات و حقایق است .
منبع: http://erfan.ir
اقسام حجاب
 

به طور کلّى آن حجب بى نهایت بر دو قسم است : نورانى و ظلمانى .
 

حجاب نورانى و حجاب ظلمانى
 

حجاب ظلمانى توجه به لذّات و شهوات حیوانى و آرزوها و میل هاى نفسانى ، و نظر به ماهیات امکانى و توجه به خود و خلق از جهت خلقى است .
امّا حجاب نورانى دو نوع است : یکى سبحات و انوار جلال که در این حدیث به آن اشاره شده ، و دیگر انوار جمال .
اما انوار جلال آن اشراقاتى است که از فرط عظمت و نورانیت بى نهایت ، عاشق را از خود به عتاب « لَنْ تَرانِى » دور مى سازد و معشوق به قهر یُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسُهُ عاشق را در حماى حیرات بازمى دارد ، و از آن اشراق ، عارف خود را ابداً در بعد و فراق بیند و مقام وصال را بر خویش ممتنع داند .
و انوار جمال ، آن اشراقاتى است ، که عاشق را امیدوار به وصال کند و عارف را به نواى وَصْلُکَ مِنّی نَفْسِی وَلِقائُکَ قُرَّةُ عَیْنِی مترنّم گرداند و به نداى ( فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ ) دعوت به مشاهده جمال خود ، در آینه ى آفاق و انفس کند ، وَلا یَسَعَنی أَرْضِی وَلا سَمائِی وَلکِنْ یَسَعَنِی قَلْب عَبْدِیَ الْمُؤمِنِ گوید ، و آینه قلب عارف عاشق را مظهر تجلّى جمال یکتا گرداند .
خلاصه عارف را به اشراق جلال ، حال یأس از وصال دست دهد و حال خوف و حیرت . و بعد از حضرت ذوالجلال ، و به اشراق جمال ، مقام وصل و انس و قرب و شهود آن حسن بى مثال حاصل شود ، و دست عاشق را گرفته ، از آوارگى بیابان حیرت ، به خلوتِ خانه ى وصال خواند ، امّا به مقتضاى لِکُلِّ جَلال جَمال باز در هر قهرى ، آن معشوق را لطفى است ، و همان سبحات جلال و اشراق عظمت که عاشق را از معشوق مى راند ، و به آتش فراق مى نشاند ، در همان احراق باز لطف او دست عاشق را گرفته و در بهشت لقا و جنّت شهود مى کشاند ; زیرا عارفِ سالک ، وقتى خود را در منتهاى بُعْد و دورى از معشوق حقیقى دید که کمال قرب را یافته است ، لذا چون در هر قهر لطفى است و در هر جلال جمالى و با هر منع اعطایى خواهد بود ، منع ، تخدیر و ردع او در حقیقت عطا و رأفت و دعوت اوست .
و مقصود آن سلطان حقیقت شاید ، این باشد ، که آن کس که مشتاق سرالسرّ عالم است و عاشق شهود حقیقة الحقایق وجود ، آنگاه به این مراد نایل تواند شد که سبحات جلال و ا نوار و اشراقات جمال الهى ، پرده از روى قلب وى برافکند ، تا عاشق ، حجب اَنِیَّت خود را براندازد ، و پرده اغیار و خودبینى و خودنمایى که مانع چشم حقیقت بین است برطرف سازد ، تا حقیقت خود آشکار گردد ، چهره ى شاهدِ مقصود را به دیده ى دلِ بى حجابِ ظلمانى مشاهده کند ، امّا بدون اشاره حسّى و عقلى ; زیرا چون آن ذات بى نشانِ بسیطِ یکت ، فوق نامتناهى الوجود و منزه از جسم و جسمانیات است ، پس اشاره ى حسى که خاصّ اجسام است ، نسبت به او محال و چون او را ماهیت نیست ، لذا اشاره ى عقلى که ویژه ى معانى و ماهیات کلیّه است در او ممتنع است .
وچون تعیّن و تشخّص او عین ذات مقدّس اوست ، و بینونتش از خلق بینونت وصفى است نه عزلى ، پس هیچ تمییز و تعیّن وى را نیست ، و هیچ گونه اشاره ى روحى و معنوى هم ، در مقام روح سرّ خفى و اخفى ، به آن ذات غیب الغیوبى نتوان کرد ، زیرا هرچه به اشاره حسّ یا عقل یا روح درآید متمیز و محدود است ، و در آن اشاره ، حسّ و عقل بر او احاطه کند ، در صورتى که خدا بر همه چیز احاطه دارد .
پس چون بر عارف سالک الى الله انوار و اشراقات الهى کشف شود ، و خدا را در درون از سراپرده هاى جلال (و جمال) حجب قهر و لطف به چشم قلب مشاهده کند ، این شهود عین وصال و عین فراق است ، و در عین معرفت عجز از معرفت است . زیرا این مشاهده به طورى است که هیچ اشاره حسّى و عقلى و روحى و غیره در عین شهود به او نتوان کرد ، و در حقیقت ، عارف آنجا ادراک شهودى کند که فانى در مُدرَک است ، و به کلّى از خود فارغ و فانى شده ، و به حق وجود یابد ، تا به چشم یار ببیند یار ر .
در اینجا کمیل از آن دریاى عرفان و موج فنا و بقا درخواست توضیح بیشتر کرد ، حضرت فرمود : حقیقت محو الموهوم مع صحوالمعلوم ، محو یعنى چیزى را نابود ساختن ، یا نشان چیزى را نابود کردن است ، موهوم در اصطلاح یعنى آنچه در ادراک قوّه ى وهم درآید ، و اینجا شاید مراد مطلق ادراکِ قواى باطنه ، از خیال و وهم و عقل باشد .
« صحو » به معنى هشیار گشتن و از مستى به هوش آمدن است ، و « معلوم » به معنى واقع ، و متحقّق ، و یقین ، وثابت الهُوِیَّه ، و حاصل الذّات است ، و مقصود آن بزرگوار ، از این عبارت آن است که عارفان و عاشقان الهى که سالکان دیار حقیقت اند ، و مسافران اقلیم قدس ، باید چشم وَهْم کثرت بین را ببندند ، و دیده ى قلب خدابین را بگشایند ، زیرا آن که طالب وصال معشوق حقیقى است و مشتاق جمال شاهد ازلى ، آنگاه به شهود آن حس کلّ رسد که پرده ى موهوم عالم را از چشم بصیرت براندازد و به شهود معشوق ، خود عالم و عالمیان را در آتش عشق بسوزاند و همه را محو و فانى در حق بیند ، تا معلوم و مشهود که حقیقت است چهره بنماید ، و جمال دل آراى حق را پس از محو حجب موهوم مشاهده کند ، زیرا تا پرده موهوم حجاب ، چشم قلب است . دیده بصیرت از شهود شاهد حقیقت محروم است ، و سالک در سراپرده اوهام که قرقگاه آستان حقیقت و حماى پیشگاه سلطان عزّت است بازماند ، و سرگرم تماشاى مظاهر او شده و مفتون به شئون تجلیّات وى گردد ، لذا حسن اعظمِ اتمِّ الهى که بیرون از حجب جسم و جان و پرده صورت و معناست بر او چهره ننماید ، و طالب دیدار بدون محو موهوم و با سرگرم شدن به نعمت از دیدار منعم باز ماند .
اینجاست که باید همه بدانند ، مقصود از بعثت رسولان حق و بسط سیاسیات الهیه و حکمت وضع احکام و انواع عبادات ، تزکیه و تصفیه نفس و تهذیب روح و ایجاد عواطف و انس و محبّت به نوع است ، و نیز مقصود از رسالت انبیا تشکیل مدینه فاضله و ایجاد جامعه بر اساس قسط و عدل و تأمین سعادت ملّت با پیاده کردن آثار روح و معنویت و صفا و وفا و حقیقت است . همچنین منظور آن بزرگواران تعلیم اخلاق و ادب و نشر علوم و معارف ربانى است ، و نیز این برنامه براى تعالى بخشیدن روح ، و باز غرض نهایى ، وصول به این مقام است که خلق خدا نخست عارف بالله شوند ، و سپس با سیر و سلوک علمى و عملى به مراتب عالیه معرفت خدا رسند ، تا آنجا که مَحْوِ مُوْهُوم که ( در کلام امام (علیه السلام)آمده است ) عبارت از ماسوى الله است کرده ، و کشف و شهود کلّ الجمال حق و حقیقت کنند ، آن حقیقتى که منتهاى آمال عارفان است .
کمیل عطش اشتیاقش افزود ، و تقاضاى تشریح مقصود کرد ، حضرت فرمود : هتک الستر لغلبة السر : هتک یعنى پرده دریدن ، و پرده برانداختن و آشکار ساختن چیزى که پنهان در حجاب است ، ستر به معنى پرده و هر ساترى است . سرّ به معناى امر پنهان و پوشیده و چیز مخفى از افکار و ادراک است .
شاید مقصود حضرت این است که : آن کس که جویاى مقام حقیقت و وصل و شهود حضرت احدیّت است ، نخست به غلبه عشق هر پرده و هر مانع را از پیش نظر عقل وَهْمى براندازد و حجب نورانى عقل ، تا چه رسد به ظلمانى وهم ، همه را بردرد ، و در هیچ مرحله از سیر الى الله باز نایستد ، و از هر حجاب نور و ظلمت خلقى و وصفى بگذرد ، تا سرّ احدیّت بر روح او مسلّط و تمام مشاعر و قواى ادراکى او را مقهور و مغلوب گرداند ، و حقیقت را به واسطه ى غلبه سرّ حق بر باطن عارف شهود کند .
در حالى که عارف ، در فناى شهودى تمام مدارک حسّى و عقلى ، به واسطه ى مشاهده ى نور تجلّى وجه الله تعطیل شود ، و از خویش فارغ و از وسوسه هاى حسّى آسوده ، و از مدرکات و لذّات عقلى هم بى خبر و غافل باشد و به همراهى قلب و همه قواى ادراکى به صقع شتابد ، تا به اشراق انوار جمال و جلال الهى بدون جهت و اشارت و کیفیت نایل شود . پس آن حال که حال غلبه سر الله است بر قلب عارف و بر جمیع قواى ادراکى او ، حال ادراک حقیقت است و در این حال که شاهد حقیقى ( کنت سمعه الذى یسمع به ، وبصره الذى یبصر به ویده الذى یبطش به ) رخ نماید ، و قهر و غلبه و استیلاى کامل سر الهى بر باطن و ظاهر عارف دست دهد ، از خود فانى شده و به چشم حق روى حقیقت را عیان بیند .
پس تا به واسطه ى غلبه ى سرّ خدا هر فکر و اندیشه از دل بیرون نرود ، و تمام مدارک و حواسّ بشرى تعطیل شود ، و جبل انیّت عارف مندک بلکه محترق نگردد ، هنوز سالک را از آن صرف حقیقت ، و حقیقت صرف آگاهى نه ، و در آن سراپرده وحدت راه نیست .
تا بود باقى بقایاى وجود *** کى شود صاف از کدر جام شهود
تا بود پیوند جان و تن به جاى *** کى شود مقصود کل برقع گشاى
تا بود غالب غبار چشم جان *** کى توان دیدن رخ جانان عیان
باز کمیل آن لب تشنه ى حقیقت ، از آن بزرگوار تقاضاى تشریح کرد ، حضرت فرمود :
جذبُ الأحدیّة لصفة التوحید .
حقیقت : جذب عشق احدیت است که دل عارف را به سمت اقلیم توحید مى کشاند .
جذب ، در لغت به معنى به سوى خود کشیدن و از جایى به جایى بردن و سیر به سرعت است .
صفت توحید ، یعنى پاک شدن از هرگونه شایبه شرک خفى و آشکار ، و از هر توجه جز توجه به خد ، و فراغ کامل قلب از هرچه به غیر عشق و شهود حق ، و مشاهده آن حسن مطلق است .
پس معنى کلام گهربارِ ، آن دریاى بى پایان عرفان ، این است که حقیقت را کسى درک خواهد کرد که عشق احدیّت او را مجذوب به خود کند و از توجّه به عالم کثرتش به کلّى فارغ سازد و یک دله به کعبه مقصود کشاند ، و در روایت آمده است ، که تا محبّت و عشق و جذبه ى مقام احدیّت به لطف خاص ازلى ، شامل حالِ اهل سلوک نگردد ، به کوشش و جدّ و جهدِ تنه ، رسیدن به این مقام میسّر نیست ; و انسان هرگز لطف و عنایت حق به جایى نخواهد رسید .
بنابراین آن حضرت ، کمیل را به این سرّ که از اسرار الهى است آگاه مى سازد که رسیدن به مقام حقیقت که بالاترین مقصد سالکان راه خداست ، فقط در پرتو جذب احدیت شود . و تا آن جذبه ى پنهانىِ معشوق ، عاشق را دعوت نکند ، عاشق موفّق به قدم گذاشتن در کوى وصال نخواهد شد . و عشق معشوق چون به عاشق رخصت دیدار دهد ، و لطف پروردگار میسر مى شود پس از آن عشق عاشق پدید مى آید . سالک تا به پیمودن مراتب عشق و سیر مقامات عاشقى اقدام نکند ، هرگز به مقام وصال نرسیده ، و به خلوتگاه شهود راه پیدا نخواهد کرد ، و خلاصه نخست حبّ حق به خلق و جذبه ى عشق او که اثر عشق به ذات خود است ، سرآغاز عشق عاشق است . آنگاه عشق و شوقِ عاشق ، نقطه ى شروع سیر و صعود او به درگاه شهود است .
کمیل با شنیدن کلام امام (علیه السلام) آتش اشتیاقش شعله کشید و از حضرت توضیح بیشترى خواست . حضرت فرمود :
نور یشرق من صبح الأزل فیلوح على هیاکل التوحید آثاره .
یعنى آن حقیقتى که مورد سؤال توست ، نور الهى است ، که از صبح ازل ، بر هیاکل توحید اشراق کرد ، یعنى نور حضرت حق بر ماهیات ، که از خود وجود ندارند و وجودشان آیت وحدت حق است طلوع کرد .
شاید مراد از صبح ازل مى توان عالم عنایت ازلى ، و عالم ربوبیت و نظام ربانى باشد . « پس منظور از تابش نور حق و طلوعِ خورشیدِ حقیقتِ وجود ، و اشراق معشوق مطلق بر هیاکل توحید ، ظهور آثار تجلى در مظاهر و مجالى اوست . و به عبارت دیگر ، مراد از تجلّى نور حق در ماهیّات امکانى و به ظهور پیوستن اشیاء و کلیّه ى مراتب از ذات و ذاتیات ماهیات و جواهر و اعراض و مجرد و مادى و بسیط و مرکب و ملک و ملکوت ، از « صبح ازل » وجه الله و انا الله است .
و براى آن وجود ، جهان به منزله ى آیینه است ، و انسان که در وجودش تمام جهان آفرینش به وحدت و بساطت منطوى است ، آیینه ى دیگرى است در مقابل وجه الله که خود در قرآن فرمود :
( سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ ) .
پس عالم و آدم ، ظهورِ نورِ حقیقت عینیه ، و به چشم شهود شاهد ، حضرت ربوبیّت است .
و مراد از « هیاکل توحید » حقایق عقلى و ارواح کلّى و نفوس قدسى است ، که که بر این معنى آگاهند ، و شاید منظور کلیّه ى اشیاء باشند به اعتبار ارتباطشان به حق همانگونه که فرمود :
وفی کُلِّ شَیء لَهُ آیةٌ تَدُلُّ عَلى أنّه واحِدٌ .
و ممکن است تربیت شدگان از نفوس قدسیّه ى انبیاء و اولیاء مقصود باشد که مظهر وجه الله اند ، آرى آنان هیاکل توحید و مظهر آثار ، و مظهر توحید و خلیفة الله و رحمة للعالمین اند .
کلام حضرت که به اینجا رسید ، کمیل عاشق حق از آن مظهر ربّ تقاضاى اشراق دیگرى کرد ، چون پاسخ اِطْفِ السِّراج فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْح را شنید ، چراغ انیّت خود ، و شهود و توجّه و طلب و اراده و اشتیاق خویش را به کلّى خاموش ، و غیر خدا همه را فراموش کرد ، که خورشید معرفت و صبح حقیقت بر او طالع گردید ، و دیجور قلب آن عارف را به نور خویش روشن گردانید .
آرى هنگامى که عارف به دیده باطن ، آفتاب وجود حق و اشراق اعظم تام الهى را دید و آن نور را به چشم قلب مشاهده کرد ، دیگر انوار ضعیفِ وجود خود و موجودات نیازمند عالم از نظرش به کلّى ناپدید شده ، و در مقابل آن خورشید جهان تاب ، شمع وجود محدود خلق و چراغ خودبینى خود را خاموش سازد .
نظرى که دید در خود به صفاى دل خدا را *** به خدا دگر نبیند نه خود و نه کدخدا را
بگشاى چشم حیرت که جماى یار بینى *** که بسوخت برق غیرت پر عقل و هوش ما را
به چراغ عقل کم جوى زبى نشان نشانى *** بر آفتاب تابان چه بها بود سها را
رخ یار لن ترانى زهزار پرده بینى *** بزدایى ار زآئینه دل تو ماسوا را
آرى کمیل خاموش شد و تا اندازه اى که لایق بود از حقیقت آگاه و به معشوق نایل آمد .
تا اینجا به اندازه امکان کلمه عارف که در متن روایت امام ششم آمده بود «نجوى العارفین» و عرفان ، و مقامات و سیر سلوک عارفان ، و قواعد سیر و سلوک الى الله توضیح داده شد . اینک به ترجمه و توضیح اصل روایت و اوّلین قسمت آن که خوف است و از اصول حال عارفان است برمى گردیم ، و در این زمینه از خداى بزرگ طلب مدد مى کنیم ، چرا که بى مدد او هیچ برنامه مثبتى صورت نمى گیرد .
أَزِمَّةُ الأُمُورِ کُلاً بِیَدِهِ *** وَالْکُلُّ مُسْتَمِدَّةٌ مِنْ مَدَدِهِ
 

 

یک شنبه 19 دی 1389  8:21 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (10) خوف ممدوح
 
خوف ممدوح ، همچون حالات عالى دیگر روانى براى انسان لازم و ضرورى است .
بدون این خوف راهى براى ترقى و تعالى وجود ندارد و براى انسانى که از این خوف بى بهره است در پیشگاه قرب حضرت حق جایى نیست .
این خوف از عالى ترین ویژه گى هاى موقنین و از آثار برجسته ى وجود متّقین و نشانه اى از اتّصال مجبّین به خداى متعال است .
عاشقان حضرتش هرگز از این خوف جدا نبوده و بدون این حالت عالى زیست نداشتند .
خاتم پیامبران (صلى الله علیه وآله) مى فرمود :
أَنَا أَخْوَفُکُمْ مِنَ اللهِ .
« خائف ترین شما از خدا من هستم » .

خوف ممدوح
 

چه مسائل مهمّى که از خوف انبیاء در قرآن و کتب اسلامى نقل شده است و چه برنامه هاى پر اهمیّتى که در این زمینه ، از اولیاى خدا و ائمه هدى و عارفان الهى ، به ما رسیده است نشنیده اید که عارف عارفان امیر مؤمنان على (علیه السلام)شبى چند بار از خوفى که از عظمت حق داشت و از اوضاع جهان پس از مرگ نسبت به آنان که مورد لطف نخواهند بود از خود بى خود مى شد .
سالکان راه مى گویند : کمترین درجه ى خوف آن است که در اعمال و رفتار تجلى کند ، آنجا که انسان از هر گناهى کناره گیرى مى کند ، معلوم مى شود از خوف بهره مند است و این خوددارى از گناهان در فرهنگ الهى ورع شمرده شده است ، و چنانچه انسان از شبهات بپرهیزد داراى تقوا گشته و چون نظر از غیر حق بردارد و هیچ نَفَسى جز به یاد او نکشد ، داراى صدق شده و در جمع صدیقان قرار گرفته است .
خوف پر و بالى است که به وسیله ى آن بندگان حضرت حق ، به سوى هر مقام شایسته اى پرواز کرده ، و به سبب آن ، از منازل وحشت انگیز آخرت با کمال اطمینان عبور مى کنند .
کسى که غرق در شهوات با شجاعت کاذبى آلوده به هر لذّت حرام و از افتادن در لجنزار گناه ترسى نداشته باشد ، چگونه مى خواهد از عذاب فردا درامان باشد ؟
در روایت مهمّى از حضرت صادق (علیه السلام) آمده است :
لا یَکُونُ مُؤْمِنٌ مُؤْمِناً حَتّى یَکُونَ خائِفاً راجِیاً ، وَلا یَکُونُ خائِفاً راجِیاً حَتّى یَکُونُ عامِلاً لِما یَخافُ وَیَرْجُو .
« کسى را مؤمن نمى گویند مگر اینکه داراى بیم و امید باشد و بیم و امید در کسى نیست مگر آنکه به مقتضاى بیم و امید عمل کند »
راستى انسان داراى ترس ، از گناه خوددارى مى کند ، و دارنده ى امید براى بهره بردن در دنیا و آخرت ، به دستورات حق گردن مى نهد .
جمله اى را بدین مضمون از بعضى از حکیمان نقل کرده اند :
من خافَ شَیْئاً هَرَبَ مِنْهُ وَمَنْ خافَ اللهَ هَرَبَ إِلَیْهِ .
« کسى که از چیزى ترس دارد ، از آن فرار مى کند و هرکس از خدا مى ترسد با حرص و ولع به سویش مى رود » .
آرى اگر انسان از گناه و عواقب آن بترسد از آن فرار مى کند و هرکس از مقام خدا بترسد براى تبدیل ترسش به حالت امید به او پناه مى برد .
خلاصه خوف ممدوح خوفى است ، که در دنیا و آخرت به وجود آورنده ى امنیّت باطن و آرامش فکر وجان است چنانچه در قرآن مجید آمده :
( وَلَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً ) .
که ایمان و عمل صالح و ترس از خدا و وحشت از گناه و عذاب فردا ، علّت امنیّت در دنیا و آخرت است .
صاحبان این خوف ، در قرآن مجید و روایات و اخبار ، مورد تمجید قرار گرفته و از آنان به عنوان بندگان شایسته یاد شده است .
این خوف در هرکس نباشد ناقص است ، و بنا به فرموده نبى بزرگ اسلام ناقص ملعون است .
اگر این خوف ، یعنى خوف از عظمت حق ، و کوچکى خود ، خوف از مقام خدا ، خوف از جریمه ى جرم ، خوف از سوء عاقبت بر اثر عدم تربیت صحیح ، در آدمى نباشد چه علّتى براى رشد و تکامل ، و مصون ماندن از خطرات درونى و بیرونى وجود دارد ؟ اگر این خوف نباشد ، چگونه انسان بنده ى حق مى شود و با کدام عامل بازدارنده از گناه خوددارى مى کند و چگونه درصدد دور کردن خود از عذاب فردا برمى آید ؟!
بدون این خوف چگونه انسان ، بنده است ، و با پشتیبانى کدام یاور مى تواند با دشمنان شرافت و فضیلتش مبارزه کند ؟ بندگى محصول خوف است و خوف عامل جذب محافظت و دفاع حضرت حق ، که بدون آن انسانیّت انسان لکّه دار شده و آرام آرام از مرز آن خارج مى شود .
 

خوف بالاترین حکمت
 

حال که سخن از « حکمت » به میان آمده است بهتر است معناى حکمت و تعریفش روشن شود . قرآن مجید در آیات گوناگونى حکمت را که مجموعه اى از واقعیات الهامى ، و عقاید حقّه و اعمال پسندیده و نورانیّت الهیّه و حالات عالى درونى است ، از اعظم نعمت ها و بهترین نیکى ها دانسته و اصل حکمت و آراستگان به آن را ستوده است .
در سوره ى بقره آیه ى 269 مى فرماید :
( یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَمَنْ یُؤْتِ الْحِکْمَةَ فَقَدْ اُوتِیَ خَیْراً کَثیراً ) .
« حکمت را به هرکس بخواهیم عطا کرده ، و به هرکس حکمت عنایت شود خیر کثیر داده شده » .
خداى متعال در سوره ى مبارکه ى لقمان یکى از مهمترین ویژگیهاى حضرت لقمان را داشتن حکمت برشمرده و مى فرماید :
( وَلَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ ) .
در سوره ى بقره آیه ى 251 مى فرماید :
( وَقَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَآتاهُ اللهُ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ ) .
« داود جالوت ستمگر را نابود کرد، مابه داود حکمرانى وحکمت عنایت کردیم » .
در سوره ى نساء آیه ى 54 آل ابراهیم را به آراسته بودن به حکمت ستوده و مى فرماید :
( وَاِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ ) .
و در سوره ى بقره آیه ى 129 ، و در سوره ى آل عمران آیه ى 164 و سوره ى جمعه آیه ى 2 یکى از اهداف بزرگ رسالت رسول گرامى اسلام را تعلیم حکمت قلمداد کرده است .
حکیم کسى است که وجودش به ریشه هاى قوانین و اصول الهى محکم است و وجودش براى دیگران منبع خیر و فیض است و جامعه حکیم جامعه اى است که قوانین آن براساس ضوابط و معیارهاى اسلامى استوار است .
با توجّه به اهمیّتى که قرآن براى حکمت قائل شده است و با توجه به ستایشى که در قرآن و روایات از حکیمان شده است ، مى بینیم پیامبر بزرگ اسلام در روایتى ریشه و اصل حکمت را ترس از خدا دانسته و مى فرماید:
رَأْسُ الْحِکْمَةِ مَخافَةُ اللهِ .
« اصل و سر حکمت ترس از خداست » .
و از این کلام نورانى به جایگاه « ترس » از خدا و لزوم آن براى زندگى بندگان شایسته خدا پى مى بریم .
در حدیث قدسى از قول خداى متعال آمده است :
رأْسُ الْحِکْمَةِ خَشْیَةُ اللهِ .
« حقیقت و سر حکمت در خشیت دل از خداست » .
 

اقسام خوف ممدوح
 

1 ـ خوف از پیش آمدن خطر .
2 ـ خوف از سوء عاقبت .
3 ـ خوف از مقام خدا .
4 ـ خوف از عذاب گناهان انجام گرفته .
5 ـ خوف از نقصان در عبادت یا قلّت آن در برابر عظمت حق .
6 ـ خوف از ناچیزى خود ، در برابر عظمت نامحدود حق .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:22 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (11) خوف از پیش آمدن خطر
 

خوف از پیش آمدن خطر براى جامعه و اعلام آن براى بیدارى مردم ، مخصوص انبیا و اولیا ، ائمه ، حکیمان و بندگان دوراندیش است .
این خوف که برخاسته از دلسوزى آنان نسبت به هم نوعان است ، آنان را وادار مى کند که با تمام وجود براى سعادت دنیا و آخرت مردم قیام کنند و آنان را از قرار گرفتن در وادى گمراهى حفط نمایند .

قرآن کریم درباره ى ترس حضرت نوح از گمراهى قومش مى فرماید :
( لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَالَکُمْ مِنْ إِله غَیْرُهُ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْم عَظِیم ) .
« نوح را به سوى قومش فرستادیم ، به آن مردم گفت خدا را بندگى کنید ، غیر او کسى لایق پرستش نیست . من بر شما از عذاب روز بزرگ مى ترسم » .
و نیز مى فرماید :
( وَلَقَدْ أَرْسْلْنَا نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ * أَن لاَ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ
إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْم أَلِیم ) .
« نوح را به سوى قومش فرستادیم ، به آنان گفت : من براى شما ترساننده آشکارم ، جز خدا را فرمان نبرید و به غیر او کسى را نپرستید ، من از عذاب دردناک روز قیامت بر شما مى ترسم » .
قرآن مجید درباره ى ترس حضرت شعیب از آینده ى قومش و خطراتى که آنان را تهدید مى کرد مى فرماید :
( وَإِلَى مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُم مِنْ إِله غَیْرُهُ وَلاَ تَنْقُصُوا الْمِکْیَالَ وَالْمِیزَانَ إِنِّی أَرَاکُم بِخَیْر وَإِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْم مُحِیط ) .
« شعیب را به سوى برادرانش در مدین فرستادم به آنان گفت : خدا را عبادت کنید ، کسى جز او لایق پرستش نیست ، از اجناس وزنى و کیلى کم نکنید ، چون خیانت به مردم است ، من آنچه خیر شماست به شما مى نمایانم و بدون شک از عذاب روز فراگیرنده بر همه ى شما مى ترسم » .
و درباره ى حضرت هود ، خطاب به قومش چنین مى گوید :
( إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْم عَظِیم ) .
« من بر شما از عذاب روز بزرگ مى ترسم » .
از پیامبر بزرگ اسلام نسبت به ترسى که از آینده ى امّت و قوم خود داشتند چنین نقل شده است :
إِنَّ أَخْوَفُ ما أَخافُ عَلى أُمَّتی اَلْهَوى وَطُولُ الأَمَلِ ، أَمّا الْهَوى فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الحَقِّ وَأَمّا طُولُ الأَمَلِ فَیُنْسى الآخِرَةَ وَهذِهِ الدُّنْیا قَد ارْتَحَلَتْ مُدْبَرَةً وَهذِهِ الآخِرَةُ قَد ارْتَحَلَتْ مُقْبَلَةً وَلِکُلٍّ واحِدَةٌ مِنْهُما بَنُونٌ فَإِنْ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَکُونُوا مِنْ أَبْناءِ الآخِرَةِ وَلا تَکُونُوا مِنْ أَبْناءِ الدُّنْیا فَافْعَلُوا فَإِنَّکُمْ الْیَوْمَ فی دارِ عَمَل وَلا حِسابَ وَأَنْتُمْ غَداً فی دارِ حِساب وَلا عَمَلَ .
« ترسناک ترین چیزى که از آن بر امتّم مى ترسم دو چیز است : هواى نفس و آرزوى دراز ، امّا هواى نفس شما را از قرار گرفتن در مدار حق بازمى دارد . و اما آرزوهاى طولانى شما را از آباد کردن خانه آخرت بازمى دارد . این دنیا در حال گذشتن و آخرت در حال آمدن است و براى هریک از این دو ، فرزندانى است و اگر مى خواهید فرزند آخرت باشید واز ضربه هاى دنیا مصون بمانید ، به دستورات خداوند عمل کنید ، زیرا امروز در خانه ى عمل هستید و حسابى بر شما نیست ، ولى فردا در خانه ى حساب هستید و قدرتى بر انجام یک عمل در آن روز براى شما نیست » .
از امیر مؤمنان (علیه السلام) نیز نقل شده است :
وَإِنَّ أَخْوَفُ ما أَخافُ عَلَیْکُم اتّباعُ الهَوى وَطُولُ الأَمَلِ فَتَزَوَّدُوا فی الدُّنْیا مِنَ الدُّنْیا ما تَحْرَزُونَ بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَد .
« ترسناک ترین چیزى که مرا نسبت به شما ترسانده ، پیروى از هواى نفس و آرزوهاى طولانى است ، از دنیا براى رهایى از عذاب فردا توشه برگیرید ، وقت خود را در دنیا به ایمان و عمل صالح تمام کنید » .
پیامبر بزرگ اسلام از سه برنامه ى خطر آفرین براى امّت ، چنین اعلام وحشت مى کند :
إِنَّما أَخافُ عَلى أُمَّتی ثَلاثاً : شُحّاً مُطاعاً ، وَهَوىً مُتَّبَعاً وَإِماماً ضال .
« از سه چیز بر امّتم مى ترسم : بخلى که بر آنان غلبه کند و نگذارد از مال خویش در راه خدا بهره گیرند ، و هواى نفسى که آنان را آلوده به لذّت گرایى نماید و پیشواى گمراهى که بر آنان سلطه یابد و باعث جدایى امّت از فرهنگ الهى گردد » .
از حضرت سیّدالشهدا (علیه السلام) درباره ى پرسش از کسانى که مسئولیت هاى خود را در برابر خدا و رسول الهى و خلق مظلوم و مستضعف انجام نمى دهند ، چنین نقل شده است :
« اى کسانى که آرزوى هر نوع لطف و عنایت از خدا دارید ، من بر شما مى ترسم که دچار انتقام سختى از جانب خدا شوید و بلایى از بلاهاى الهى شما را فرا گیرد ، شما به مقامى از کرامت خدا رسیده اید که نسبت به دیگران بر اثر این کرامت برترى یافته اید » .
خداى بزرگ بندگان مؤمنِ زیادى دارد که ناشناخته اند و به همین خاطر در بین مردم از احترام آن چنانى برخوردار نیستند . امّا به خاطر اینکه شما را وابسته به خدا مى دانند سخت احترام مى کنند ، ولى در برابر این لطف حق ، شما به رعایت حقوق الهى برنخاسته اید ; زیرا مشاهده مى کنید که در جامعه پیمانها بر باد رفته و شما نه هراسى دارید و نه فریاد برمى کشید با آنکه در برابر یک پیمان شکنى پدران خود به جزع و فزع مى افتید و در نظر شما پیمان خدا به اندازه پیمان پدرانتان قیمت ندارد !
اى واى بر شما که تعهّدهاى رسول خدا در بین مردم بى مقدار شده و کورها و کرها و زمین گیرها در همه ى شهرها دچار بدبختى گشته و بى سرپرست مانده اند و کسى به آنان رحم نمى کند .
شما به اندازه مقام خود و در خور تکلیف و مسئولیّت خویش عمل نمى کنید و در برابر انسانهاى والایى که اداى مسئولیت مى نمایند تواضع ندارید ، با مسامحه وسازش با ظالمان ، خویش را آسوده مى دارید .
اینها برنامه هاى عالى آسمانى است که پروردگار عالم شما را به آن فرمان داده و مسائل خطرناکى است که همه ى شما را از آن نهى کرده است ; امّا شما از معروف و منکر معرّفى شده غافلید .
آن هنگام که دست انتقام حق به سوى شما دراز شود ، بدبختى و بیچارگى شما از همه بیشتر است ; زیرا شما منزلت علم و علما را در جامعه حفظ نکردید و اگر در این راه از کوشش و جهاد دریغ نمىورزیدید ، هرآینه ستمگران این جایگاه بلند الهى که ضامن حفظ حقوق مردم است را اشغال نمى کردند » .
امیر مؤمنان (علیه السلام) به فرزندش محمّد حنفیّه مى فرماید :
یا بُنَیّ إِنّی أَخافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ مِنْهُ فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ فی الدِّینِ مُدْهِشَةٌ لِلْعَقْلِ ، داعِیَةٌ لِلْمَقْتِ .
« پسرم بر تو از ندارى و فقر مى ترسم ، از پیش آمدن این مصیبت به خداى بزرگ پناه ببر ; زیرا تنگدستى علّت کم شدن دین انسان است و بر اثر آن انسان از آلوده شدن به گناهانى چون دروغ ، خیانت ، دزدى و سایر اعمال ناروا مصون نخواهد بود ، و نیز آدم ندار از نظر تعقّل و تفکّر حیران و سرگردان است ، و در معرض دشمنى مردم است » .
همچنین از آن حضرت نقل شده است که فرمود :
فَإِنَّهُ لا سِواءٌ إِمامُ الْهُدى وَإِمامُ الرَّدى وَوَلِیُّ النَّبِیّ وَعَدُوُّ النَّبِیِّ وَلَقَدْ قَالَ لی رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله) : إِنّی لا أَخافُ عَلى أُمّتی مُؤمِناً وَلا مُشْرِکاً أَمّا الْمُؤْمِنُ فَیَمْنَعُهُ اللهُ بِإِیمانِهِ ، وَأَمّا الْمُشْرِکُ فَیَقْمَعُهُ اللهُ بِشِرْکِهِ وَلکِنّی أَخافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنافِقِ الْجَنانِ عالِمِ اللِّسانِ یَقُولُ ما تَعْرِفُونَ وَیَفْعَلُ ما تُنْکِرُونَ .
« پیشواى هدایت ورهبر ضلالت وتبهکارى، دوست و دشمن رسول اکرم مساوى نیستند، من بر امّتم از مؤمن ومشرک نمى ترسم ، زیرا مؤمن را خداوند با کمک ایمانش از تعدّى و جور حفظ مى کند و مشرک را به خاطر شرکش قلع وقمع مى نماید ; اما ترس و وحشت من از مردم منافق و انسانهاى دو چهره است که دل آنان با ظاهرشان یکى نیست، آنچه را شما مى پسندید به زبان جارى مى کنند ، آنچه را به ضرر شماست از انجامش خوددارى نمى کنند » .
و نیز در نهج البلاغه از قول آن حضرت آمده است :
أَخافُ عَلَیْکُمْ مِنْ عِقابِهِ .
« من بر شما از عقاب خدا به خاطر این همه تبهکارى و گناه مى ترسم » .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:23 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (12) خوف از سوء عاقبت
 

بیداران راه حق ، بر این عقیده اند که انسان تا آخرین لحظه ى عمر با دو دشمن روبروست : 1 ـ دشمنان باطنى مانند ریا ، نفاق ، کبر ، نخوت ، غرور ، حسد و غرایز درونى . 2 ـ دشمنان ظاهرى مثل شیطان هاى جنّى و انسى قدرتهاى استبدادى و نیروهاى استعمارى ، که ممکن است انسان را از صراط الهى منحرف کرده و به وادى ضلالت و گمراهى مى کشاند .

بى تردید شک انسان نمى تواند به سادگى از بند این دشمنان برهد ، و نجات از آنها نیازمند شناخت و مبارزه اى سرسخت علیه آنان است .
اولیاء خدا با توجه به مقام و عظمتى که کسب کرده بودند بخاطر وجود این دشمنان از عاقبت خود نگران بودند و نسبت به پایان کار خویش که آیا پیروزى با آنان است ، یا با دشمنان ظاهرى وباطنى در وحشت بسر مى بردند . همین ترس و وحشت ارزنده بود که به آنان حال مراقبت و مواظبت بخشیده و ایشان را به شناخت دشمنان و مبارزه با آنان وادار مى کرد ، و از آنها انسان هایى آگاه و بینا و فعّال و مجاهد مى ساخت .
رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در این باره مى فرماید :
لا یَزالُ الْمُؤْمِنُ خائِفاً مِنْ سُوءِ الْعاقِبَةِ لا یَتَیَقَّنُ الْوُصُولَ إِلَى رِضْوانِ اللهِ حَتّى یَکُونَ وَقْتَ نَزْعِ روحِهِ وَظُهورِ الْمَلَکِ الْمَوْتِ له .
« ترس مؤمن از بدىِ عاقبتش زایل نمى شود و تا وقت جان دادن و روبرو شدن با ملک الموت ، اطمینانى به وصال به رضوان الله ندارد . ( وقتى شرّ همه دشمنان و غارتگران ایمان و عمل صالح و حالات عالى روحى را پشت سر گذاشت ، و با کمال سلامت به مقام لِقاء حق رسید به نجات خود مطمئن مى گردد ) » .
قرآن مجید به سوء عاقبت افرادى از مردم گذشته و بعضى از افراد مسلمان اشاره کرده است ، و از مردم مى خواهد از داستان اینان عبرت گرفته و به مواظبت ومراقبت خویش توجه داشته باشند ، و خود را از افتادن در جهنّمِ سوءِ عاقبت حفظ کنند.
 

قرآن و سوء عاقبت
 

( کَمَثَلِ الشَّیْطانِ اِذْ قالَ لِلاِْنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ اِنّی بَریءٌ مِنْکَ اِنّی اَخافُ اللهَ رَبَّ الْعالَمِینَ ) .
بیشترین مفسران بر این عقیده اند که این آیه درباره ى سوء عاقبت مردى از بنى اسرائیل بنام « برصیصا » است .
داستان او بدین قرار است : مدتى طولانى خداى بزرگ را بندگى کرد ، این بندگى و عبادت کارش را به جایى رساند که به کراماتى دست یافت و به پاره اى از امور غیبى آگاهى پیدا کرد .
آنان را که دچار بیمارى هاى روانى مى شدند معالجه مى کرد ، و از این راه شهرتى به سزا دست یافت .
زنى صاحب جمال و داراى اصل نسب و اصالت خانوادگى به مرضى دچار شد وقتى از علاجش به وسیله ى طب نا امید شدند ، توسط برادران نیرومندش به محضر عابد آورده شد ، و قرار شد مدّتى براى معالجه نزد عابد بماند . شیطان که در این موقعیّت ها ، براى جدا کردن انسان از خدا تمام نیرویش را به کار مى برد ، به وسوسه آن مرد پرداخت و سرانجام او را وادار به تجاوز و ارتکاب گناه کبیره ى زنا نمود . کم کم آثار حامله گى در آن زن پیدا شد و او را براى فرار از رسوایى ، زن جوان را به قتل رسانید و در گوشه اى دفن کرد .
خبر این برنامه به شهر رسید او را به محاکمه کشیدند ، و طبق قانون آن روز محکوم به مرگ شد به هنگامى که بر بالاى دار قرار گرفت ، شیطان در نظرش مجسم شد و به او گفت : این خط سیرى بود که من برایت فراهم آوردم ، هم اکنون اگر مى خواهى نجات یابى بر من سجده کن ! گفت در حالى که بر دارم چگونه سجده ات کنم ؟ پاسخ داد با حالت اشاره ، چون به اشاره چشم و ابرو شروع به سجده کرد ، طناب دار را کشیدند و *** با وجود سالها عبادت این گونه به سوء عاقبت و عذاب الیم دچار شد .
( وَمِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَکُونَنَّ مِنَ الْصَّالِحِینَ * فَلَمَّا آتَاهُم مِن فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوا وَهُمْ مُعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلَى یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ ) .
مفسّران نوشته اند ، این آیات درباره ى ثعلبة بن حاطب که فردى از انصار بود نازل شده ، و داستان او چنین است :
روزى به پیامبر بزرگ عرضه داشت : دعا کن خداوند به من ثروت عنایت کند ، پیامبر فرمود : اى ثعلبه مقدار مالى که در اختیار توست ، اگر به اداى شکرش برخیزى براى تو بهتر است ، ثروتى که نتوانى مسئولیت آن را تحمل کنى برایت چه سود دارد ، آیا دوست ندارى از کیفیّت زندگى پیامبرت درس بگیرى ؟
اى ثعلبه به خدا اگر اراده کنم کوهها برایم طلا و نفقره مى شود ، امّا بهترین زندگى آن است که در آن عفاف و کفاف باشد ، و بهترین مال آن است که انسان بتواند ، شکرش را به جاى آورد .
ثعلبه به بیان رسول اسلام قانع نشد ، و با اصرار از پیامبر تقاضاى دعا کرد ، و به حضرت عرضه داشت ، به آن خدایى که تو را مبعوث به رسال تکرده ، اگر ثروتى به من عطا شود ، به هر صاحب حقّى آنچه در ثروت من حق دارد حقّش را ادا خواهم کرد .
پیامبر عزیز دعا کرد ، ثعلبه گوسپندانى چند به دست آورد ، به تدریج گوسپندانش زیاد شد ، اطراف مدینه و خود شهر از پاسخ گفتن به نیاز او عاجز شد ، از شهر به بیابان رفت، و در آنجا به تدریج به اموالش اضافه گشت ، بر اثر کثرت کار از جمعه و جماعت و زیارت پیامبر محروم شد ، پس از نزول حکم زکات، به دستور رهبر اسلام مأموران جمع آورى زکات به سراغ ثعلبه رفتند، و برابر حکم خدا و رسول از او طلب زکات کردند ، از دادن زکات بخل ورزید ، و در جواب گفت : زکات در ردیف جزیه اى است که از اقلیّت هاى مذهبى مى گیرند ، و این برنامه زورى است که بر ما ثروتمندان تحمیل مى شود ، من از دادن این گونه مالیّات ها خود را معذور مى بینم !!!
چون خبر بخلورزى او به پیامبر رسید دو بار فرمودند : واى بر ثعلبه ، واى بر ثعلبه .
او همچنان به جمع ثروت و اضافه کردن آن مشغول بود ، تا بر اثر برخورد به حوادثى تمام ثروت از کفش رفت ، و همچنانکه قرآن فرموده به سوء عاقبت دچار شد .
زبیر یکى از رجال برجسته اسلام بود ، او در یارى پیامبر بزرگ ، و جهاد فى سبیل الله سهمى به سزا داشت .
در یکى از جنگ ها بر اثر کوشش زیاد شمشیرش شکست ، پیامبر بلافاصله چوبى را برداشت ، و به دو طرف آن دست کشید ، با عنایت خدا تبدیل به شمشیر بسیار خوبى شد ، آن را به زبیر سپرد ، و زبیر به وسیله آن در راه اسلام و پیشبرد اهداف رسالت رشادتها به خرج داد .
مى گویند بهترین دفاع کنندگان از اسلام چهار نفر بودند : على بن ابیطالب ، زبیر بن العوام ، ابودجانه انصارى ، سلمان فارسى .
زبیر جزء چند نفرى بود که بعد از وفات پیامبر ، دعوت امیرالمؤمنین را براى دفاع از حق بدون قید و شرط قبول کرد .
زبیر از چهار نفرى بود که على (علیه السلام) پس از وفات نبى اکرم (صلى الله علیه وآله) پنجمى براى آن نیافت ، سه نفر دیگر سلمان وابوذر و مقداد بودند .
زبیر در روز دشوار حق خود را واگذار به امام على بن ابیطالب کرد، و خودش هم مصمّم بود با امام بیعت کند .
زبیر از افرادى بود که دختر پیامبر بزرگ اسلام وصیت کرد ، باید از افرادى باشد که در مراسم تشییع من شرکت کند !
على (علیه السلام) در نامه اى به اصحابش نوشت : زبیر یکى از شجاع ترین افراد امّت است .
اما با آن همه کرامت وفضیلت ، با آن همه شجات ورشادت ، با آن همه زحماتى که در راه اسلام و خاندان پیامبر کشید ، در پایان کار دچار جاه طلبى شد ، و این مسئله او را از مدار حق خارج کرد ، و به دشمنى با بهترین خلق خدا واداشت !!
او عاقبت به اغواى معاویه پلید ، و تشویق عایشه به گمراه کردن مردم بصره و سایر شهرها برخاست ، و چندین هزار نفر را علیه امیرالمؤمنین که مى رفت فرهنگ اصیل اسلام را پس از مدتها ضربه دیدن به مسیر اصلى برگرداند ، تحریک کرد ، و مدّتى آن امام بزرگوار را در میدان جمل به دفع دشمن گرفتار و پس از آن جنگ دچار صفّین و سپس نهروان و آخر در میدان محراب به شرف شهادت نایل آمد و به آرزوى خود ، که اصلاح امت اسلامى بود نرسید .
زبیر در میدان جمل خون هزاران بیگناه را به هدر داد ، و مزاحمت سختى براى دولت حق به وجود آورد ; و بدون اینکه از این آشوب کمترین بهره مادى و دنیائى ببرد ; در کنار صحرا به دست یک مرد بیابانى به قتل رسید ، و آن چنان به سوء عاقبت گرفتار آمد که در کتب اسلامى از او به عنوان فردى از پیشوایان ضلالت و کفر نامبرده شده .
آرى بیداران راه خدا ، و عاشقان حضرت حق ، تا زنده اند ، با توجه به زندگى چنین انسان هایى که در قرآن و تاریخ از آنان یاد شده ، از عاقبت خود در ترس و وحشتند ، و از برکت چنین خوفى است که همیشه مراقب خود خستند و براى دفع خطر از حیات روحانى خود ، در کوشش و فعالیّت اند .
بنابراین خوف از سوء عاقبت ، واقعیّتى است که انسان مؤمن به آن نیازمند است ، و اگر با انسان نباشد ، به دفع خطر اقدام نمى کند .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:23 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (13) خوف از مقام خدا
 

از دورترین ایام حیات ، براى پیشگیرى از وقوع جرم ، جریمه وضع شده ، و همیشه با اعلام جریمه جرم به مردم ، در دل آنان نسبت به ارتکاب جرم ایجاد وحشت شده ، و از این راه براى تقلیل جرم موفّق شده اند . آئین الهى که حاوى تمام مقررات لازم براى انسان است ، و قوانین آن براى جلب مصلحت و دفع مفسده به نفع بشر وضع شده ، معمولاً براى جرم ها و گناهان دو جریمه قائل است ، جریمه دنیایى که مولود خود گناه است ، و جریمه آخرتى که آن نیز زائیده از گناه است .
 

کتب آسمانى و انبیا و ائمه ، تمام مواضع جرم وجریمه را بیان کرده ، و در این زمینه چیزى فروگذار نکرده اند .
مؤمنین به خدا و روز جزا تربیت شدگان مکتب انبیا و امامان ، بر اثر خوف از مقام خدا ، که همان قرار دادن جریمه براى حرام است دامن به گناه آلوده نمى کنند ، زیرا به این حقیقت واقفند که گناه علت دور ماندن از رحمت و عنایت حق است .
دل عاشقان دوست هرگز از چنین خوفى خالى نمى ماند ، و به خاطر همین خوف است که زندگى را از ابتداى شروع به پاکى ابتدا کرده و به پاکى به پایان مى برند .
قرآن و روایات و اخبارى براى چنین خوفى ارزش فوق العاده قائلند ، و صاحبان این خوف را بندگانى حقیقى دانسته ، و آنان را از پاک ترین عباد شایسته حق به حساب آورده اند .
آرى علت رشد و کمال ، و سبب طهارت و پاکى جان و دل چنین خوفى است ، و بدون آن رسیدن به مقام قرب امرى است محال .
در این قسمت لازم است به بخشى از آیات مربوط به خوف و حالات خائفین اشاره شود، تا ارزش این خوف و موقفى که در پاک نگاه داشتن حیات از آلودگیها دارد ، روشن گردد و معلوم شود که خوف از عذاب و از مقام خدا بهترین علّت براى ایجاد امنیّت در حیات دنیا و آخرت است .
 

آیات وارده در خوف از عذاب
 

به پیامبر بزرگ مى فرماید به امّت چنین بگو :
( قُلْ إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَوْم عَظِیم ) .
من از اینکه خداوند را نافرمانى کنم از عذاب روز بزرگ مى ترسم ، روى این حساب هرگز تسلیم خواسته هاى شما و خواسته هاى بدون منطق هواى نفس نمى گردم .
به مردم مؤمن مى گوید :
( إِنَّمَا ذلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیَاءَهُ فَلاَ تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن کُنْتُم مُؤْمِنِینَ ) .
این شیطان است که دوستان خود را در برابر امور واهى مى ترساند ، و اینان هم چون اربابشان شیطان ، با سخنهاى دور از حقیقت مى خواهند شما را بترسانند ، و در نتیجه شما را از محور ایمان و عمل صالح خارج کنند ، و دامن پاک شما را به معصیت آلوده سازند . امّا شما اى مردم با ایمان از اینان وحشت نکنید و تنها از من بترسید ، که ترس از خدا بهترین علّت براى پاک ماندن از هر گناهى است .
قرآن مجید درباره اهل بیت پیامبر چنین مى فرماید :
( یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَیَخَافُونَ یَوْماً کَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً * وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى
حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً * إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلاَ شُکُوراً * إِنَّا نَخَافُ مِن رَبِّنَا یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیراً * فَوَقَاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِکَ الْیَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُوراً ) .
آنان به نذرى که براى خدا بسته بودند وفا کردند ، و مى ترسند از روزى که شرّش پر زنان هر خطاکارى را مى گیرد ، آنان در راه عشق به خدا غذاى مورد نیاز خود را به از کار افتاده ، و یتیم و اسیر خوراندند و به آنان گفتند ما براى خدا به شما محبّت کردیم و توقّع هیچ گونه مزدى از شما نداریم ، ما خدا را از روز دژم خوى و آشفته روى که روز سختى است مى ترسیم ، و این خداست که به مزد ترس آنان از آن روز ، در کنار محبّت و لطفش پناه داده و بدیشان در روز قیامت خرّمى و شادمانى ارزانى مى دارد .
ترس از روز جزا و خوف از مقام خدا بهترین زمینه ساز براى قبول احکام و فرمانهاى الهى است . به همین خاطر خداوند بزرگ در قرآن مجید به پیامبر بزرگش مى فرماید :
( فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن یَخَافُ وَعِیدِ ) .
با آیات قرآن مجید به کسانى که از بیم دادن من نسبت به عذاب فردا مى ترسند تذکر بده .
آرى آنان که از روز حشر و دقت و حساب آن مى ترسند ، و مى دانند که در آن روز دوست و شفیعى جز خدا نیست ، هماره در راه رشد وتکاملند ، و حرکتشان حرکت به سوى مقام قرب است ، و همینانند که در کمال شوق وعشق به قبول قرآن حاضر شده ، و تمام شئون حیات خویش را به آیات قرآن آراسته اند ، درباره چنین مردمى که از چنان خوف ممدوحى بهرهورند قرآن مى فرماید :
( وَأَنْذِرْ بِهِ الَّذِینَ یَخَافُونَ أَن یُحْشَرُوا إِلَى رَبِّهِمْ لَیْسَ لَهُم مِن دُونِهِ وَلِیٌّ وَلاَ شَفِیعٌ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ) .
به وسیله وحى و اصول عالى آن کسانى را که از جمع شدن در پیشگاه حق به فرداى قیامت مى ترسند انذار نماى ، و آن روز براى آنان دوست و شفیعى جز خدا نیست ، امید است با این انذار به تقوا و خویشتن دارى آراسته گردند .
قرآن مجید درباره ى عمل کنندگان به دستورات حق ، و آنان که از مقام پروردگار مى ترسند ، و از سوء حساب در قیامت وحشت دارند چنین مى فرماید :
( الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَلاَ یَنقُضُونَ الْمِیثَاقَ * وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ * وَالَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِیَةً وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ ) .
آنان که به عهد خدا وفا مى کنند ، و پیوند با حق را نمى شکنند ، و آنچه را خدا نسبت به آن دستور پیوند داده به آن متّصل مى شوند ، و نسبت به حق دلى همراه ترس دارند ، و از سوء حساب در روز قیامت به وحشت اند ، و در راه خدا در برابر پیشامدها استقامت مى کنند ، و در آشکار و نهان از آنچه خدا به آن داده به مستحق مى پردازند ، و بدى را با عمل شایسته و اخلاق پسندیده دفع مى کنند ، در آن جهان داراى عاقبت نیکى هستند .
آرى آنان که از خدا مى ترسند ، و از سوء حساب وحشت دارند ، سعى مى کنند آلوده به گناه نشوند ، و به خاطر جریمه هاى سنگینى که براى جرم ها مقرر شده مى کوشند از آلودگیها برکنار بمانند .
درباره ى بندگان پاک و شایسته اش مى فرماید :
( رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاَةِ وَإِیتَاءِ الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالأَبْصَارُ ) .
مردانى هستند که تجارت و کسب آنان را از یاد خدا جدا نکند و در سرگرمى نسبت به مال و فرزند فرو نبرد ، و به پا دارندگان نماز و ادا کنندگان زکاتند ، و از روزى که دلها و چشم ها در آن روز بگردند در ترس و وحشت اند .
قرآن مجید با در اختیار گذاردن اوضاع قیامت نسبت به عاصیان ، زمینه ایجاد خوف را در دل عاشقان فراهم کرده ، و از این راه آنان را به میدان هدایت و پاکى سوق مى دهد آنجا که مى فرماید :
( فَاعْبُدُوا مَا شِئْتُم مِن دُونِهِ قُلْ إِنَّ الْخَاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوْا أَنفُسَهُمْ
وَأَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَلاَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ * لَهُم مِن فَوْقِهِمْ ضُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَمِن تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبَادَهُ یَا عِبَادِ فَاتَّقُونِ ) هان اى گمراهان ، آنچه را غیر خدا مى خواهید پرستش کنید ، به اینان بگو زیانکار کسى است که به خود و اهلش زیان برساند ، و نتیجه این زیان در قیامت آشکار خواهد شد واین است زیان روشن ومعلوم، براى اینان در قیامت پوشش هایى از آتش از بالاى سر واز زیرشان وجود دارد، وبا این برنامه هاست که خدا بندگانش مى ترساند ، اى بندگان من خویشتن دارى پیشه کنید .
و نیز در قرآن مى فرماید :
( وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوَى ) .
آن کس که از مقام خدا بترسد ، و به خاطر این ترس نفس را از خواسته هاى غلط بازدارد ، جایگاه او بهشت است .
 

روایات خوف
 

عَنْ حَمْزَةَ بن حَمْرانَ ، قالَ : سَمِعْتُ أَبا عَبْدِاللهِ (علیه السلام) یَقُول : إِنَّ مِمّا حُفِظَ مِنْ خُطَبِ رَسُولِ الله . قالَ : أَیُّهَا النّاسُ إِنَّ لَکُمْ مَعالِمَ فَانْتَهُوا إِلى مَعالِمِکُمْ وَإِنَّ لَکُمْ نَهایَةً فَانْتَهُوا إِلى نَهایَتِکُمْ ، أَلا إِنَّ الْمُؤْمِنَ یَعْمَل بَیْنَ مَخافَتَیْنَ : بَیْنَ أَجَل قَدْ مَضى لا یَدْری مَا اللهُ صانِعٌ فیهِ ، وَبَیْنَ أَجَل قَدْ بَقِیَ لا یَدْری مَا اللهُ قاض فِیه فَلْیَأخُذِ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ وَمِنْ دُنْیا لآخِرَتِهِ ، وَفی الشَیْبَةِ قَبْلَ الْکِبَرِ وَفی الْحَیاتِ قَبْلَ الْمَماتِ فَوَ الَّذی نَفْسُ مَحَمَّد بِیَدِهِ مَا بَعْدَ الدُّنْیا مِنْ مُسْتَعْتَب وَمَا بَعْدَها مِنْ دار إِلاّ الْجَنَّةَ وَالنَّارَ .
امام ششم فرمود : از جمله سخنرانیهایى که از پیامبر بزرگ ضبط شده این است که فرمود : اى مردم براى شما نسبت به برنامه هاى الهى نشانه هایى قرار داده شده ، به آن نشانه ها برسید ، و براى شما پایانى از خیر مقرّر شده خود را به آن پایان برسانید، مؤمن بین دو ترس است : ترس از عمر گذشته که نمى داند خدا با آن چه مى کند ؟ و ترس از عمر باقیمانده که نمى داند براى آن چه مقرّر شده ؟ مؤمن از وجود خود براى خود ، از دنیایش براى آخرتش ، از جوانى اش براى پیریش و از حیاتش براى مرگش بهره مى گیرد . به خدایى که جانم در دست اوست ، پس از دنیا جاى عذرى نیست ، و از پس دنیا جز بهشت وجهنم براى مردم چیزى وجود ندارد .
عَنْ أَبِی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) فی قَوْلِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ ( وَلِمَنْ خَافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ ) قالَ : مَنْ عَلِمَ أَنَّ اللهَ یَراهُ وَیَسْمَعُ مَایَقُولُ وَیَعْلَمُ مَا یَعْمَلُهُ «یَفْعَلُهُ» مِنْ خیر أَوْ شَرّ فَیَحْجُزُهُ ذلِکَ عَنِ الْقَبِیحِ مِنَ الاَْعْمَالِ فَذلِکَ الَّذی خَافَ مَقامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى .
امام ششم در ترجمه آیه «ولمن خاف مقام ربّه جنّتان» فرمود : کسى که مى داند خدا او را مى بیند ، و آنچه مى گوید مى شنود ، و هرچه از خیر و شر انجام مى دهد آگاه است ، و این نحو اطلاع از خدا او را از اجراى برنامه هاى خلاف حق بازمى دارد ، کسى است که از مقام خدا ترسیده و نفس را از خواسته هاى غلط بازداشته .
عَنِ الْهِیْثَمِ بْنِ واقِدِ قالَ : سَمِعْتُ أَبا عَبْدِاللهِ (علیه السلام) یَقُولُ : مَنْ خافَ اللهَ أَخافُ اللهُ مِنْهُ کُلِّ شَیء ، وَمَنْ لَمْ یَخَفِ اللهَ أَخافَهُ اللهُ مِنْ کُلِّ شَیْء .
امام ششم فرمود : هرکس از خدا بترسد ، خداوند هر چیزى را از او مى ترساند ، و هرکس از خدا نترسد ، از همه چیز بترسد .
عَنْ أَبی حَمْزَةِ قالَ : قالَ أَبُو عَبْدِاللهِ مَنْ عَرَفَ اللهَ خافَ اللهَ وَمَنْ خافَ اللهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْی .
امام ششم فرمود : هرکس خدا را بشناسد ، خدا ترس مى گردد ، و هرکس از خدا بترسد دل از دنیاى نامطلوب بردارد .
قالَ أَبُو عَبْدِاللهِ یَا إِسْحاقَ خِفِ اللهَ کَأَنَّکَ تَراهُ وَإِنْ کُنْتَ لا تَراهُ فَإِنَّهُ یَراکَ ، فَإِنْ کُنْتَ تَرَى أَنَّهُ لا یَراکَ فَقَدْ کَفَرْتَ وَاِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یَراکَ ثُمَّ بَرزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِیَةِ فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ أَهْوَنِ النّاظِرینَ عَلَیْکَ .
امام صادق به اسحاق بن عمّار فرمود : آن چنان از خدا بترس که گویا او را مى بینى ، اگر تو او را نمى بینى او تو را به طور مسلّم مى بیند ، و اگر تصوّر کنى تو را نمى بیند کافر شدى ، در حالى که یقین دارى تو را مى بیند اگر گناه کنى او را از سبک ترین بینندگان به حساب آورده اى !!
عَنْ جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّد عَنْ آبائِهِ فی وَصِیَّةِ النَّبیِّ (صلى الله علیه وآله وسلم) لِعَلِیٍّ (علیه السلام) : یا عَلِیُّ ثَلاثٌ مُنْجِیَاتٌ ; خَوْفُ اللهِ فی السِّرّ وَالْعَلانِیَةِ ، وَالْقَصْدُ فی الْغِنى وَالْفَقْرِ ، وَکَلِمَةُ الْعَدْلِ فی الرّضا وَالْغَضَبِ .
امام ششم مى گوید : پیامبر این چنین به على وصیّت داشت : سه چیز باعث نجات است : ترس از خدا در آشکار و نهان ، میانه روى در زمان داشتن و نداشتن ، به عدل سخن گفتن به وقت خوشنودى و خشم .
عَنْ أَبی عَبْدِالله (علیه السلام) قالَ : قُلْتُ لَهُ : قَوْمٌ یَعْمَلُونَ بِالْمَعاصی وَیَقُولُونَ نَرْجُوا فَلا یَزالُونَ کَذلِکَ حَتّى یَأْتِیَهُمُ الْمَوْتُ فَقالَ : هؤلاءِ قَوْمٌ یَتَرجَّحُونَ فی الأَمانِیّ کَذِبُوا لیْسُوا بِراجینَ ، إِنَّ مَنْ رَجا شَیْئاً طَلَبَهُ وَمَنْ خافَ مِنْ شَیء هَرَبَ مِنْهُ .
مردى به امام ششم گفت گروهى آلوده به گناهند و مى گویند امیدوار به رحمت حقّیم ، و این آلودگى تا هنگام مرگ آنان ادامه دارد ، فرمود اینان به آرزوى بیجا دل خوش کرده اند ، اینکه مى گویند ما امیدواریم دروغ است ، کسى که امید به رحمت دارد از طریق عمل صالح رحمت مى جوید ، و هرکه ترس از عذاب دارد از گناه باز مى ایستد .
عن أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : الْمُؤْمِنُ بَیْنَ مَخافَتَیْنِ : ذَنْبٌ قَدْ مَضى لا یَدْری ما صَنَعَ اللهُ فِیهِ وَعُمْرٌ قَدْ بَقِیَ لا یَدْری ما یَکْتَسِبُ فِیهِ مِنَ الْمَهالِکَ فَهُوَ لا یَصْبَحُ إِلاّ خائِفاً وَلا یُصْلِحُهُ إِلاَّ الْخَوْفَ .
امام ششم فرمود : مؤمن بین دو ترس زندگى مى کند : اوّل ترس از گناهى که در عمر گذشته انجام داده و نمى داند خدا به خاطر آن با او چه خواهد کرد ، دوّم ترس از آینده به اینکه نمى داند چه برنامه اى از مهالک خواهد داشت ؟ او زندگى نمى کند ، مگر با ترس ، و چیزى هم جز خوف از حق عامل اصلاح او نیست .
قالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) : مَنْ خَلا بِذَنْب فَراقَبَ اللهَ تَعالى فیه وَاسْتَحْیی مِنَ الْحَفَظَةِ غَفَر اللهُ عَزَّ وَجَل لَهُ جَمیعُ ذُنُوبِهِ وَإِنْ کانَتْ مَثْلَ ذُنُوبِ الثَّقَلَیْنِ .
امام صادق فرمود : کسى که در خلوت با گناهى روبرو گردد ، خدا را ناظر بر خود بیند ، و از حافظان عمل شرم کند ، خداوند تمام گناهان او را ببخشد ، گرچه مانند گناه ثقلین باشد .
عَن أَمیرالمُؤْمِنینَ قالَ : إِنَّ الْمُؤْمِنَ لا یَصْبَحُ إِلاّ خائِفاً وَإِنْ کانَ مُحْسِناً ، وَلا یَمْسى إِلاّ خائِفاً وَإِنْ کانَ مُحْسِناً لاَِنَّهُ بَیْنَ أَمْرَیْنِ : بَیْنَ وَقْت قَدْ مَضى لا یَدْری مَاللهُ صانِعٌ بِهِ ، وَبَیْنَ أَجَل قَدْ اِقْتَرَبَ لا یَدْری ما یُصیبُهُ مِنَ الْهَلَکاتِ أَلا وَقُولُوا خَیْراً تَعْرِفُوا بِهِ وَاعْمَلُوا بِهِ تَکُونُوا مِنْ أَهْلِهِ ، صِلُوا أَرْحامَکُمْ وَإِن قَطَعُوکُمْ وَعُودُوا بِالْفَضْلِ عَلى مَنْ حَرَمَکَ وَأدُّوا الأَمانَةَ إِلى مَنِ ائْتَمَنَکُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِ مَنْ عاهَدْتُمْ وَإِذا حَکَمْتُمْ فَاعْدِلُو .
امیرالمؤمنین فرمود : مؤمن شبش را روز نمى کند مگر در حال ترس ، گرچه همه ساعات شبش را به نیکى گذرانده باشد ، و روزش را سپرى نمى نماید مگر در حال وحشت ، گرچه به خوبى روزش گذشته باشد ، مؤمن بین دو امر است : زمانى که بر او گذشته و نمى داند خداوند با او چه معامله مى کند ، و زمانى که بر او نیامده و نمى داند دچار چه بلا و مهلکه اى خواهد شد ؟!
اى مردم زبان خود را فقط به خیر باز کنید ، به نحوى که شما را جز به گفتار نیک نشناسند ، و خوبى کنید تا خداوند شما را در شمار نیکان آورد ، صله رحم نمائید گرچه رحم با شما قطع رابطه کرده ، و به آن کس که روز نیاز شما از شما دریغ کرد آنچه لازم دارد بپردازید ، امانت آنان که شما را امین دانسته اند برگردانید ، و به عهد خود وفادار باشید ، و به هنگام حکم کردن عدالت را مراعات نمائید .
فی مَناهِی النَّبیِّ (صلى الله علیه وآله) مَنْ عَرَضَتْ لَهُ فَاحِشَةٌ أَوْ شَهْوَةٌ فَاجْتَنَبَها مِنْ مَخافَةِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ حَرَّمَ اللهُ عَلَیْهِ النَّارَ وَآمَنَهُ مِنْ فَزَعِ الأَکْبَرِ ، وَأَنْجَزَ لَهُ وَعْدَهُ فی کِتابِهِ فی قَوْلِهِ عَزَّ وَجَلَّ وَلِمَنْ خَافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ .
پیامبر بزرگ فرمود : کسى که در معرض فعل قبیح یا شهوت نابه جایى قرار گیرد ، و به خاطر ترس از خدا خوددارى کند ، پروردگار آتش جهنم را بر او حرام کرده ، و از هول بزرگ او را امان داده ، و به وعده اى که در قرآن درباره ى کناره گیران از گناه داده عمل مى کند . و آن عطاى دو بهشت به اهل ترس از خداست .
در حدیث قدسى آمده :
یا موسى خِفْنی فی سَرائِرَکَ أَحْفَظُکَ فی عَوْراتِکَ .
اى موسى در خلوت هایت از من بترس تا در شرمگاهایت ازتو محافظت کنم.
على (علیه السلام) درباره ى ترس از معاد و روز حساب ، که یکى از بهترین عوامل بازدارنده از گناه است ، و از جمله اوصاف پاک باختگان شناخته شده ، در پایان نامه اى که به عثمان بن حنیف نوشته چنین مى گوید :
فی مَعْشَر أَسْهَرَ عُیُونُهُمْ خَوْفَ مَعادِهِم .
باید در گروهى قرار گرفت که ترس از معاد چشمهایشان را بیدار نگاه داشته .
و نیز در وصف عاشقان مى گوید :
وَأَراقَ دُمُوعُهُمْ خَوْفَ الْمَحْشَرِ .
از ترس اوضاع قیامت اشکشان جارى است .
در عهدنامه اى به محمّد بن ابى بکر مردم را نصیحت مى کند ، و در ضمن گفتار با ارزش خود مى فرماید :
وَإِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ یَشْتَدَّ خَوْفَکُمْ .
همواره در کوشش باشید که ترس شما از خدا شدید شود .
و در قسمت دیگرى از آن نامه مى فرماید :
وَإِنَّ أَحْسَنَ النّاسِ ظَنّاً بِاللهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفاً للهِِ .
بهترین مردم از نظر گمان به عنایت خدا خوفناکترین آنها از اوست .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:25 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (14) خوف از خدا در دعاها
 

حضرت على (علیه السلام) در دعاى کمیل از خداوند بزرگ مى خواهد که ترسش از پروردگار ترس اهل یقین باشد ، ترسى که از ابتداى ظهورش در انسان ، تا دقایق مرگ ، نمى گذارد آدمى به گناه دچار گردد ، در آن دعا عرضه مى دارد : وَأَخافَکَ مَخافَةَ الْمُوقِنین .

حضرت سجّاد (علیه السلام) در ارزش اشکى که به خاطر ترس از حق ، از دیدگان جارى مى شود در زیارت امین الله مى فرماید : وَعَبْرَةَ مَنْ بَکى مِنْ خَوْفِکَ مَرْحُومَةٌ ، اشک دیده آن کس که از ترس تو جارى مى شود باعث آمرزش صاحب اوست .
امام سجاد (علیه السلام) با پروردگار عالم راز و نیازى دارند ، تحت عنوان راز و نیاز خائفین ، که ترجمه آن بدین قرار است :
پروردگارا آیا پس از ایمانم به وجود مقدّست ، به عذاب فردا دچارم مى کنى ، یا بعد از این همه عشقم به حضرتت مرا از خود دور مى نمایى ؟
با امیدى که به رحمتت دارم ، و اینکه تو اهل گذشت هستى ، آیا از عنایتت محرومم مى دارى ؟
اى کسى که به تو پناه آورده ام مرا وامى گذارى ، و از پناه دادنم خوددارى مى کنى ؟ نه تو آن مولائى نیستى که پناهنده را از پیشگاهت برانى .
اى کاش برایم معلوم بود که مادرم مرا براى بدبخت شدن زاییده ، یا براى کشیدن بار مشقّت ، و تحمّل زحمت بیهوده تربیت کردن ، اگر این است ، که من با سوء اختیار خودم انتخاب مى کنم ، اى کاش مرا نمى زایید ، و در دامنش تربیتم نمى کرد .
آرزویم این است که بدانم ، آیا مرا اهل سعادت قرار داده اى ، و براى رسیدن به قرب جوارت انتخاب کرده اى تا چشمم روشن شود و روحم آرام گیرد ؟
آیا چهره هایى که در برابر بزرگیت به خاک مزلّت سائیده شده، درمحشر سیاه و بى آبرو مى کنى ، یا زبانهایى که به مدح و ثنایت باز بود لال مى گردانى ، یا دلهاى پر از محبّت را مُهر کرده و از لطفت محروم مى نمایى ، یا گوش هایى که از شنیدن برنامه هایت به خاطر ارادتى که به تو داشت لذت مى برد از کار مى اندازى ، یا دست هایى که به آرزو به پیشگاهت بلند مى شد ، و امید عنایت از تو داشت مى بندى ، یا قدمهایى که سعى در عبادت تو مى کرد ، به عذاب دچار مى کنى ؟
پروردگارا درهاى رحمتت را به روى بندگان غرق در توحیدت مبند ، و مشتاقان لقاى حضرتت را از خود محروم منماى .
خدایا روانى که به توحید تو عزیز کردم ، چگونه به خوارى هجرانت ذلیل مى کنى ، و درونى که به عشقت گره زدم ، چگونه به آتش جهنم مى سوزانى ؟
خداوندا از رنج غضبت پناهم ده اى حنّان اى منّان ، اى رحیم و رحمان ، اى جبّار و قهّار ، اى غفّار و ستّار ، با رحمت و عنایتت مرا از عذاب دوزخ برهان و از رسوایى ننگ نجاتم بده .
خداوندا خوبان از بدان نزد تو امتیاز دارند ، احوال دگرگون شد ، برنامه هاى تکان دهنده ایجاد فزع و وحشت کرد ، نیکان به تو نزدیک شدند ، و بدان از تو دور گشتند ، هرکسى به جزاى عملش مى رسد ، و در نزد تو به کسى ظلم نمى شود.
 

سرگذشت خائفین
 

امام باقر (علیه السلام) مى فرماید : زنى بدکاره به قصد آلوده کردن عده اى از جوانان بنى اسرائیل مشغول فعالیت شد ، زیبایى زن آن چنان خیره کننده بود که گروهى از جوانان گفتند : اگر فلان عابد او را ببیند تسلیم او خواهد شد !!
زن سخن آنان را شنید ، گفت : به خدا قسم به خدا قسم به خانه نمى روم مگر اینکه آن عابد را گرفتار بند شهوت کنم .
به هنگام شب بر در خانه عابد رفت ، در زد و گفت : مرا راه بده ، عابد از پذیرفتن آن زن تنها در آن وقت شب امتناع کرد ، زن فریاد برآورد ، گروهى از مردان هرزه به دنبال منند ، اگر مرا نپذیرى کارم به رسوایى مى کشد .
عابد چون سخن او را شنید ، به خاطر ترحّم به او در را باز کرد ، چون وارد خانه شد ، لباس از بدن برون کرد، جمال زن و بدن خیره کننده و عشوه و نازش عابد را مسحور کرد ، دست به بدن زن زد، ولى ناگهان دست خود را کشید ، و در برابر آتشى که زیر دیگ روشن بود قرار داد ، زن به او گفت چه مى کنى ، جواب داد دستى که برخلاف خدا به اجراى عملى برخیزد سزاوار آتش است !! زن از خانه بیرون دوید ، و با گروهى از مردم بنى اسرائیل روبرو شد و فریاد زد عابد را دریابید مردم به سراغ آن بنده خائف حق رفتند ، دیدن از ترس عذاب الهى دست خود را به آتش سوزانده !!
 

یحیى وخوف از خدا
 

صدوق از پدر بزرگوارش نقل مى کند ، یحیى بن زکریّا آن پیامبر بزرگ آن قدر نماز خواند و گریه کرد ، تا گوشت صورتش آسیب دید ، پارچه اى از کرک به جاى آسیب صورت گذاردند ، تا اشک دیدگانش بر آن بریزد ، او به خاطر خوف از مقام الهى کم خواب شده بود ، پدر بزرگوارش بدو گفت : پسرم از خدا خواسته ام چنان به تو عنایت و لطف کند ، که خوشحال شده و چشمت به محبّت حق روشن شود، عرض کرد : پدر ، جبرئیل به من گفت جلوتر از آتش جهنم صحراى سوزانى است که از آن عبور نمى کند مگر آن کس که از خوف حق زیاد گریه کند ، فرمود : پسرم گریه کن ، زیرا گریه از خوف خدا ، حق توست .
 

در کنار آتش سوزان
 

امام ششم مى فرماید : عابدى در بنى اسرائیل زنى را مهمان کرد ، و در آن شب نسبت به آن زن به قصد سوء نشست ، اما بلافاصله دست به آتش نزدیک کرد ، و از قصد خویش برگشت ، دوباره نیّت سوء بر او غلبه کرد ، باز دست به آتش برد ، تا صبح همین برنامه را داشت ، به وقت صبح به زن گفت : از خانه من بیرون شو که بد مهمانى بودى !
 

مراعات حقّ خوف
 

یکى از یاران پیامبر مى گوید : در یکى از روزها که گرماى هوا در اوج شدّت بود من و تعدادى از دوستان با پیامبر عزیز اسلام در سایه درختى قرار داشتیم ، ناگهان جوانى رسید ، و لباسهاى خود را از بدن بیرون آورده ، با پشت و روى بدن و صورت خود بر ریگهاى داغ بیابان غلتید ، و در حال غلتیدن مى گفت : اى نفس بچش ، زیرا عذابى که نزد خداست ، خیلى بزرگتر از اعمال توست !
پیامبر عزیز این منظره را تماشا مى کرد ، چون کار جوان تمام شد و لباس پوشید و قصد حرکت کرد ، نبىّ اکرم او را به حضور طلبید و فرمود : اى بنده خدا کارى از تو دیدم که از کسى سراغ نداشتم ، چه علّتى سبب این برنامه بود ؟
عرض کرد ک خوف از خدا ، فرمود : حق خوف را به جاى آوردى ، خداوند به سبب تو به اهل آسمانها مباهات مى کند ، سپس رو به یاران کرد و فرمود : هرکس در این محل حاضر است به نزد این مرد برود تا برایش دعا کند ، همه نزدیک او آمدند ، و او هم بدین گونه دعا کرد : خداوندا تمام برنامه هاى ما را در گردونه هدایت قرار ده ، و پرهیز از گناه را توشه ما کن ، و بهشت را نصیب ما فرموده ، جایگاه ما قرار بده .
 

جوان خائف و مرد عابد
 

امام چهارم مى فرماید : مردى با خانواده خود سوار کشتى شد ، و در دریا به حرکت آمد ، کشتى شکست ، و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد کسى نجات نیافت . زن بر تخت پاره اى قرار گرفت ، و موج دریا وى را به یکى از جزیره هاى میان آب برد . در آن جزیره مرد راهزنى زندگى مى کرد که هر حرامى را مرتکب شده بود ، و به هر فعل قبیحى دامن آلوده داشت ، ناگهان آن زن را بالاى سر خود دیده به او گفت : آدمى زادى یا پرى ; زن گفت : آدمم ، دیگر سخنى نگفت ، برخاست و با زن درافتاد و قصد کرد با او درآمیزد ، زن به خود لرزید ، راهزن سبب پرسید ، با دست اشاره کرد از خدا مى ترسم ، راهزن گفت : تاکنون چنین عملى مرتکب شده اى ، زن پاسخ داد به عزّتش سوگند نه ، مرد راهزن گفت : با اینکه تو مرتکب چنین خلافى نشده اى از خدا مى ترسى در حالى که من این کار را به زور به تو تحمیل مى کنم ، به خدا قسم من براى ترس از حقّ سزاوارتر از توام !
راهزن پس از این جرقّه بیدار کننده برخاست و در حالى که همّتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد ، در راه به راهبى برخورد و به عنوان رفیق راه با او همراه گشت ، آفتاب هر دوى آنان را آزار داد ، راهب به راهزن جوان گفت : دعا کن تا خدا به وسیله ابرى بر ما سایه افکند ، ور نه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت !
جوان گفت : من در پیشگاه خدا براى خود حسنه اى نمى بینم ، تا جرئت کرده از حضرتش طلب عنایت کنیم ، راهب گفت پس من دعا مى کنم تو آمین بگو جوان پذیرفت ، راهب دعا کرد ، جوان آمین گفت ، ابرى بر آنان سایه انداخت ، در سایه آن بسیارى از راه را رفتند ، تا به جایى رسیدند که باید از هم جدا مى شدند ، بناگاه ابر بالاى سر جوان به حرکت آمد ، راهب گفت : تو از من بهترى ، زیرا دعا بخاطر تو به اجابت رسید ، داستانت را به من بگو ، جوان برخورد خود را با آن زن گفت ، راهب به او گفت : به خاطر ترسى که از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشیده شد ، باید بنگرى که در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:26 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (15) خوف از عذاب گناهان
 

در مسئله گناه و نافرمانیها ، باید توجّه داشت از چه وجودى نافرمانى شده ، و نسبت به چه کسى آدمى تخلّف کرده و با چه مولائى به ستیز و جنگ برخاسته؟! همیشه گناه و معصیت در برابر خداوندى است که به انسان حیات عطا کرده ، و از هنگام شروع خلقتش ، او را غرق در انواع نعمت هاى مادى و معنوى نموده است . گناه در برابر آقایى که به انسان سلامتى عنایت کرده ، و او را از هر خطرى حفظ نموده ، و در تمام گرفتاریها ، به خصوص آنجا که کلیدهاى مادّى از حلّ مشکل عاجز بوده ، به داد انسان رسیده .

گناه در برابر پروردگارى که کمال عشق و محبّت را به انسان دارد ، و براى آنکه آدمى دچار دام شیطان نگردد ، صد وبیست وچهار هزار پیامبر و صدو چهارده کتاب آسمانى و دوازده امام و این همه حکیمان و مصلحان ، و عارفان و خیر اندیشان براى انسان قرار داده !!
گناه در مقابل عزیزى که فقط خیر انسان را مى خواهد ، و هیچ شرّى را گرچه از ذرّه کمتر باشد به انسان نمى پسندد .
گناه در برابر مولاى مهربانى که به محض عذرخواهى و ترک گناه ، از انسان درمى گذرد ، و از عقاب آدمى چشم مى پوشد .
گناه در برابر وجود مقدّسى که همه جا با انسان ، و حتّى از رگ گردن نزدیک تر است .
گناه در برابر وجود پاکى که جز او کسى ناز انسان را نمى کشد ، و به غیر او کسى در شدائد و مصائب به فریاد آدمى نمى رسد ، و غیر او هیچ کس خواسته هاى انسان را اجابت نمى نماید .
گناه در برابر خداوندى که به قول حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) در دعاى عرفه :
اى کسى که شکرم در برابر نعمت هایت اندک بود ولى مرا از لطف محروم نکردى ، و گناهم در برابرت بزرگ بود اما رسوایم ننمودى ، مرا بر معصیت دیدى ولى خلافم را افشاء نکرده و در بین مردم به گناه شهرتم ندادى .
اى خداوندى که در کودکى از هر خطرى نگاهم داشتى ، و در بزرگى روزیم دادى ، اى مولایى که به هنگام مرض تو را خواندم و تو شفایم دادى ، و به وقت عریان بودنم مرا پوشاندى ، و در گرسنگیم سیرم کردى ، و در تشنگى ام سیرابم نمودى ، و در ذلّتم عزیزم کردى ، و جهلم را مبدّل به علم و شناخت و آگاهى کرده ، و تنهایم را با زیاد کردن افرادم جبران نمودى .
من غایب را تو برگرداندى ، و ندارى و کمبودم را به دارایى مبدّل نمودى ، به وقت نیاز نصرتم دادى ، و آنچه به من عطا کردى از من پس نگرفتى ، و این همه عنایت را تو نسبت به من شروع کردى .
حمد و شکر سزاوار توست اى خدایى که لغزشم را جبران کردى ، و غصّه ام را برطرف ساختى و دعایم را به اجابت رساندى ، و عیبم را پوشاندى ، و گناهم را بخشیدى ، و مرا به خواسته هایم رسانده ، و بر دشمنم پیروز کردى ، مگر من مى توانم نعمتها و منتها و بزرگواریهایت را بر خود بشمارم !!
اى آقاى من ، تویى آن کس که بر من منّت دارى ، و بر من نعمت مرحمت کردى ، و به من نیکى نموده و لطف و الطافت را از من دریغ نداشتى ، من غرق فضل و کمال توام ، اى روزى دهنده ام ، اى عطا کننده توفیقم ، تو به من عطا کردى ، تو مرا بى نیاز نمودى ، تو مرا به دست آوردى ، تو پناهم دادى ، تو مرا از هر شرّى نگاه داشتى .
به تو هدایت یافتم ، به تو حفظ شدم ، به تو آبرویم به جا ماند ، تو مرا بخشیدى ، تو مرا جبران کردى ، تو به من تمکّن دادى ، تو مرا عزیز کرده و یارى نمودى ، تو پشتیبان من شدى ، و مرا تأیید فرمودى .
تو مرا یارى کردى ، و شفا و عافیت دادى ، و گرامیم داشتى ، اى خداى تبارک و تعالى حمد دائم و شکر همیشگى سزاوار توست ، سپس اى مولاى مهربان در برابر این همه محبّت و نعمت و واقعیّاتى که به من ارزانى داشتى ، منم که به گناه اقرار دارم ، از من بگذر ، من بد کردم ، خطا کردم ، سهل انگارى داشتم ، دچار نادانى گشتم ، به غفلت گرفتار آمدم ، اشتباه کردم ، به خود دلگرم شدم ، دچار برنامه هاى عمدى گشتم ، با تو عهد بستم ولى عهد شکستم ، با تو بیعت کردم ولى نقض پیمان داشتم ، هم اکنون اقرار و اعتراف دارم که در برابر چه خداى بزرگى و چه مولاى مهربانى به گناه و معصیت برخاستم !!
پروردگارا تو به من امر کردى ، من سرپیچى نمودم ، از گناه نهیم کردى ، ولى آلوده شدم ، چه راهى دارم که خود را نسبت به این همه گناه معذور دارم ، و با چه قوّتى خود را از عذاب برهانم ، و با چه پرونده اى به محضرت آیم ؟
با گوش و چشم و زبان و دست و قدم که تمامش نعمت هاى تو بوده تو را معصیت کردم !!
آرى چنان است خدا ، و چنین است عبد ، او با آن همه نعمتهایش و با این همه گناهانش ! یک بار دیگر فکر کنیم ، که در برابر چه بزرگوارى به گناه و معصیت برخاستیم ، و با چه جرئت و جسارتى حدود او را شکستیم ؟
آیا سزاوار نیست که با این همه آلودگى از عذاب و عقاب و انتقام و سخط او بترسیم ; آن هم گناهانى که به قول معصوم در دعاى بعد از زیارت حضرت رضا: اگر زمین از گناهم با خبر شود ، مرا فرو مى برد ، اگر آسمانها آگاه گردند ، به سرم خراب مى شوند ، اگر گوهها مطّلع شوند، به رویم مى افتند ، اگر دریاها بفهمند غرقم مى کنند ;
چه خوف است با دقّت در قرآن ، و روایات و اخبار از عذاب گناهان و جریمه جرمها آگاه شویم ، شاید این معرفت وآگاهى سبب ترس ما گردد ، و این ترس باعث شود ، نسبت به معاصى گذشته توبه کرده ، و در آینده خود را از آلوده شدن به گناه حفظ کنیم .
 

کیفر گناهان در قرآن
 

( فَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً شَدِیداً فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ وَمَا لَهُم مِن نَاصِرِینَ ) .
آنان که کفر ورزیدند در دنیا و آخرت به عذاب شدید دچارشان مى کنیم ، و در این زمینه براى آنان یاورى نیست .
( یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّت وُجُوهُهُمْ أَکَفَرْتُم بَعْدَ إِیمَانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ ) .
روزى که صورتها سپید و درخشان مى شود . و چهره ها سیاه مى گردد ، سیاه چهرگان کسانى هستند که بعد از ایمان به کفر روى کردند . به آنان گفته مى شود بعد از ایمان کافر شدید ; پس به خاطر کفرتان این عذاب را بچشید .
( لاَتَعْتَذِرُوا قَدْ کَفَرْتُم بَعْدَ إِیمَانِکُمْ إِن نَعْفُ عَن طَائِفَة مِنکُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ کَانُوا مُجْرِمِینَ ) .
عذرخواهى نکنید ، شما بعد از ایمان کافر شدید ، اگر از گروهى از شما بگذرم ، گروه دیگر را به خاطر مجرم بودن عذاب مى کنم .
بنابر گفتار (ج2 ص238) گروه قابل بخشش در آیه چهار نفر بودند که پس از شک و تردید در برنامه هاى حق توبه کردند ، و براى جبران خطاى خود ، از مال خویش در راه خدا انفاق مى کردند و باید دانست که این گونه بخشش خدا مربوط به کسانى است که در دنیا از کفر توبه کرده وبه اسلام بازگشته اند و بدون شک شامل وضع کفّار در قیامت نیست .
( وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا أُولئِکَ أَصْحَابُ النَّارِهُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ).
آنان که کافر شدند و به تکذیب آیات حق برخاستند ، اهل آتشند ، و براى همیشه در آنجا مى مانند .
( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَالْمَلاَئِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ * خَالِدِینَ فِیهَا لاَ یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلاَ هُمْ یُنْظَرُونَ ) .
آنان که کافر شدند و به حال کفر مردند ، لعنت خدا و ملائکه و تمام مردم بر آنان است ، اینان در جهنم ابدى هستند ، و تخفیفى در عذابشان نیست ، و مهلتى هم ندارند .
 

کیفر بدى ها و خطاها
 

( بَلَى مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَأَحَاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ) .
آرى ، آن کس که به کسب بدى همّت گماشت ، و خطایش او را احاطه کرد ، یار آتش است ، و در آنجا همیشگى است .
( وَالَّذِینَ کَسَبُوا السَّیِّئَاتِ جَزَاءُ سَیِّئَةِ بِمِثْلِهَا وَتَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ مَا لَهُم مِنَ اللَّهِ مِنْ عَاصِم کَأَ نَّمَا أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مَظْلِماً أُولئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ) .
آنان که به کسب بدیها برخاستند ، جزاى آنان برابر با بدى آنهاست ، خوارى و ذلّت ایشان را فراگیرد ، از سوى خدا حافظ و نگهبانى که آنان را از آتش حفظ کند وجود ندارد ، سیه رویى آنان به مثابه اى است که پاره اى از شب تاریک ، رویشان را پوشانده ، اینان اهل آتشند و در آنجا جاودان هستند .
( وَلَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتَّى إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الآنَ وَلاَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَهُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ اعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِیماً ) .
توبه کسى که تا وقت مرگ دست از زشتى ها نشوید ، و به وقت مرگ بگوید الآن توبه کردم و کسى که بر کفر بمیرد قبول نیست ، و ما براى این دو نفر عذاب دردناکى آماده کرده ایم .
( وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ ) .
آنان که به نیرنگ هاى زشت آلوده شوند ، براى آنان عذاب سختى است ، و مکر آنان تباه و بر باد است .
 

کیفر نفاق و منافق
 

( وَعَدَ اللّهُ المُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْکُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا هِیَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُقِیمٌ ) .
خداوند به مردان و زنان منافق و کفّار وعده آتش جهنم و خلود در آنجا را داده ، راستى آن عذاب براى آنان بس است ، خدا آنان را لعنت کرد ، و براى آنان عذاب پایدارى است .
( بَشِّرِ الْمُنَافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَاباً أَلِیم ) .
مردم دو رو را به عذاب دردناکى بشارت بده .
( إِنَّ اللّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَالْکَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً ) .
خداوند مردم دو چهره و کافر را با یکدیگر در جهنم جمع مى کند .
( إِنَّ الْمُنَافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِیراً ) .
بدون شک مردم دو رو در پست ترین جاى جهنم جاى دارند ، و هرگز براى آنان یاورى نخواهى یافت .
 

کیفر شرک و مشرک
 

( لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ وَیَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَکَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً ) .
هرآینه خداوند مردان وزنان دو رو، و مردان و زنان مشرک را عذاب خواهد کرد، واز مردان وزنان مؤمن قبول توبه مى کند، وخداوند غفور و رحیم است .
( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ وَالْمُشْرِکِینَ فِی نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا أُولئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ ) .
از اهل کتاب آنان که کافر شدند ، و هم چنین مردم مشرک در آتش جهنم اند ، و در آنجا همیشگى هستند ، و اینان از بدترین مردمند .
( وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِکِینَ وَالْمُشْرِکَاتِ الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِیراً ) .
مردان و زنان دو رو ، و مردان و زنان مشرک دچار عذاب مى شوند ، اینان مردمى هستند که به خدا گمان بد دارند ، براى اینان پیش آمد بدى است ، غضب و لعنت خدا بر آنان باد ، چهنّم براى این دو گروه آماده شده و چه جاى بدى است .

یک شنبه 19 دی 1389  8:27 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها