0

عرفان اسلامی

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (31) عشق حق به عبد
 

قرآن کریم انسانى را که به پاک کردن خود از گناهان ، و شستشوى باطن از آلودگیها اقدام کند محبوب خدا برشمرده است :
( إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ ) ، ( فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُوا وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ ) .
و آنان که به دروغ ادّعاى محبّت خدا مى کنند ، و خیال مى کنند خدا هم آنان را دوست دارد ، معذّب بودن آنان را ردّ بر آن ادّعا دانسته و مى فرماید :
( قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُم بِذُنُوبِکُم ) ،

اگر شما محبوب خدایید چرا به خاطر گناهانتان به جهنّم عذاب وجدان دچار مى شوید این گرفتارى شما به عذاب دلیل بر این است که خدا شما را دوست ندارد ، علامت محبّت حق به عبد ، توبه عبد است و از شرایط محبّت حق به عبد غفران اوست چنانچه فرموده :
( قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ ) ،
شما که مى گویید عاشق خداییم از برنامه هاى الهى که به وسیله ى پیامبر به شما رسیده پیروى کنید ; تا خدا شما را دوست داشته و گناهانتان را ببخشد . توبه یکى از مهمترین فرمان هاى حق است که عاشق خدا براى اجراى آن قیام کرده و به وسیله ى آن تمام نواقص خود را رفع و آلودگى هاى خویش را پاک مى کند . و از این طریق است که محبوب حق مى شود .
قالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله) : أَنَّ اللهَ یُعْطی الْمالَ اَلْبِرُّ وَالْقاجِرُ وَلا یُعْطی الإیمانَ إلاّ مَنْ اَحَبَّ .
« پیامبر بزرگ فرمود : خداوند دنیا را به هرکه دوست دارد و دوست ندارد عطا مى کند . ولى ایمان وعشق را فقط به کسى که علاقه دارد عنایت مى کند » .
البته در این زمینه باید توجّه داشت که سعى و ظرفیّت و شایستگى عبد شرط است ، در صورت کوشش و یافتن ظرفیت و شایستگى ، عنایت الهى متوجّه انسان مى گردد و خداوند عبد را به نور ایمان منوّر مى کند . این نور دلیل بر محبّت خدا به عبد است .
قالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله) : إِذا أَحَبَّ اللهُ تَعالى عَبْداً اِبْتَلاهُ فَإِنَّ أَحَبَّهُ الْحُبَّ الْبالِغِ اقْتَناهُ ، فَقالُوا : وَما مَعْنا اقْتَناهُ ، قالَ : لا یَتْرُکْ لَهُ مالاً وَلا وَلَداً .
« رسول خدا (صلى الله علیه وآله) فرمود : هنگامى که خدا به بنده اش محبّت ورزد او را مبتلا مى کند ، و هنگامى که عشق حق به عبد به درجه نهایى برسد او را به دست خواهد گرفت ، عرضه داشتند : یعنى چه ؟ فرمود : برایش اهل و مالى باقى نخواهد گذاشت » . ( کنایه از اینکه وضع عبد به جایى مى رسد که ذکر و فکری و عمل و اخلاقى و حرکت و سکونى جز او نخواهد داشت ، و هرچه در اختیار اوست فداى محبوب مى کند ) .
و به قول فیض بزرگوار ، آن عارف ربّانى ، و حکیم صمدانى و عاشق شیدائى ، و فقیه ربّانى :
گرفتم ملک جان الحمد لله *** گذشتم از جهان الحمد لله
چه جا و چه جهان چه ملک و چه ملک *** شدم تا جان جان الحمد لله
مکان را در نور دیدم به همّت *** شدم تا لا مکان الحمد لله
برون کردم سر از عالم نهادم *** قدم بر آسمان الحمد لله
زمهر فانیان دل بر گرفتم *** شدم از باقیان الحمد لله
زمحکومان بریدم رو نهادم *** سوى آن حکمران الحمد لله
زچاه طبع یوسفوار رفتم *** به سوى مصر جان الحمد لله
زخوف عقل یونسوار جستم *** به صحراى عیان الحمد لله
زبود فیض و نابودش برستم *** نه این ماند و نه آن الحمد لله
قالَ النَّبىُّ (صلى الله علیه وآله) : إذا أَحَبَّ اللهُ عَبْداً ابْتَلاهُ فَإِنْ صَبَرَ اجْتَباهُ وَإِنْ رَضِیَ اصْطَفاهُ .
« رسول خدا (صلى الله علیه وآله) فرمود : هرگاه خدا بنده اى را دوست داشته باشد ، او را دچار آزمایش مى کند ، اگر در برابر آزمایشات ربّانى استقامت ورزد او را به عنوان بنده اختیار مى کند ، و چون راضى به برنامه هاى الهى شد ، او را مخصوص خود مى گرداند » .
و به قول عارف بزرگ الهى قمشه اى :
خواهى اگر روشن شود کاشانه دل *** با مهر آن مه کن مشعشع خانه دل
در بزم جان شمع جمالش را بیفروز *** تا عشق او سوزد پر پروانه دل
دل پاک دار از ماسوالله تا بنوشى *** ناب طهور از کوثر و میخانه دل
زنگار خشم و شهوت از آیینه جان *** بزادى تا بینى عیان جانانه دل
پیدا شود صد گنج پنهان در روانت *** ار نور عشق افروزى از ویرانه دل
عهد الست یار را پیمان نگه دار *** تا سازدت مست رخش پیمانه دل
عشق تو کردستى دلم دیوانه اى یار *** کز شوق سازى عالمى دیوانه دل
بردى الهى را به معراج شهودش *** تا یار را مهمان کنى در خانه دل
 

سیره ى عاشقان
 

در این قسمت باید ابتدا از انبیاى الهى و امامان بزرگوار یاد کرد که در تمام مدت عمر به چیزى جز خدا فکر نکردند و هیچ چیز را بر وجود مقدّس او ترجیح ندادند .
داستان انبیاى خدا را در قرآن مجید بخوانید به آیاتى که زندگى ابراهیم ، موسى ، یوسف ، ایوب و سایر پیامبران را بازگو مى کند دقت کنید و ببینید که آن بزرگواران جز خدا هدفى و محبوب و معشوقى نداشتند . بذل مال ، ایثار جان و گذشت کردن از آنچه در اختیار آنان بود ; براى خدا ایمان ، عمل و اخلاق آنان را تشکیل مى داد . حضرت ابراهیم در این زمینه مکرّر امتحان شد ، سایر پیامبران در این مرحله بارها به شداید و گرفتارى هاى سخت دچار شدند ; ولى غیر او را نخواستند و جز او ندیدند و به غیر او فکر نکردند و سخنى جز سخن او را نشنیدند .
زندگى امامان شیعه در اکثر کتب اسلامى بازگو شده است . آن بزرگواران نیز همانند انبیاى الهى از همه چیز خود در راه الله گذشتند و غیر او را ترجیح ندادند . خداوند بزرگ در قرآن مجید از آنان به عنوان ایثارگران کرده است : داستان عجیب و واقعه واقعه ى حیرت انگیز حضرت حسین (علیه السلام) را همه مى دانند ، آن بزرگوار در راه خدا از همه چیز گذشت در حالى که دشمن حاضر بود تحت هر شرطى با حضرت سازش کند ; ولى آن انسان آزاده ، تنها با خدا معامله کرد و در این معامله از همه چیز خود دست شست و حاضر نشد دنیا و آنچه در آن است را بر یک لحظه ترجیح دهد . در این زمینه عارف بزرگ الهى قمشه اى رحمة الله علیه چه نیکو سروده است :
از بر زین چون شه عشق آفرین *** کرد زمین مفخر عرش برین
با تن صد چاک و دل سوزناک *** ناله همى کرد به یزدان پاک
گفت الها ملکا داور *** پادشها ذوالکر ما یاور را
در رهت اى شاهد زیباى من *** شمع صفت سوخت سراپاى من
عشق تو شد جان و تنم فى هواک *** نیست بود در نظرم ماسواک
جز تو جهان را عدم انگاشتم *** غیر تو چشم از همه برداشتم
کرد زدل عشق تو هر نقش پاک *** ساخت غمت جامه تن پاک چاک
رفت سرم بر سر پیمان تو *** محو توام واله و حیران تو
گر ارنى گوى بطور آمدم *** خواستیم تا به حضور آمدم
بالله اگر تشنه ام آبم تویى *** بحر من و موج و حبابم تویى
تشنه لبم تشنه دریاى تو *** لایم و آینه الاّى تو
تشنه به معراج شهود آمدم *** بر لب دریاى وجود آمدم
عشق تو شد عقل من و هوش من *** گشته همه خلق فراموش من
مهر تو اى شاهد زیباى جان *** آمده در پیکر من جاى جان
وادى سیناى تو شد سینه ام *** پرتو عکس تو شد آیینه ام
اى سرمن در هوس روى تو *** بر سر نى رهسپر کوى تو
دید رخت دیده دل بى حجاب *** لاجرم آمد برهت با شتاب
عشق تو گنجى است به ویرانه ام *** غیر تو کس نیست به کاشانه ام
هست کنون در رگ و شریان من *** خون تو و شوق تو اى جان من
سرّ غم عشق تو شد رهبرم *** گو برود در ره وصلت سرم
اى دل و دلدار و دل آراى من *** اى به رخت چشم تماشاى من
نیست میان من و رویت حجاب *** تاخت به صحراى من آن آفتاب
خوش به تماشاى جمال آمدم *** غرقه دریاى وصال آمدم
نقش همه جلوه نقاش شد *** سرّ هو الله زمن فاش شد
آینه بشکست و رخ یار ماند *** اى عجب این دل شد و دلدار ماند
منزل معشوق شد این دار من *** نیست در این دار به جز یار من
من گل بستان رضاى توام *** بلبل دستان قضاى توام
 

ایستادگى تا پاى جان
 

خداى متعال در قرآن مجید ، در یک سوره ى از « اصحاب اخدود » یاد کرده است . از نظر قرآن کریم اینان جرمى جز ایمان به خدا نداشتند .
داستان آنان بنا به نقل تفاسیر چنین است : مردى وارد شهر « صنعا » پایتخت یمن شد و به سوى کاخ حکومتى « ذونواس » حرکت کرد ، دربان کاخ از ورودش جلوگیرى نمود و گفت : در این گرماى سوزان به چه علت به درب این خانه آمده اى ؟ گفت : خطر بزرگى پیش آمده است باید ذونواس را از این خطر آگاه کنم .
دربان گفت : پادشاه الآن از پذیرفتن تو معذور است ، فعلاً قتلى را پشت سر گذاشته و از اضطراب شهر صنعا کاسته و مسئله یهودیّت را به مانند زمان تبّع رسانده و اکنون آماده است ، تا در جنگى که در شرق و غرب روى مى دهد شرکت کند ، او قصد دارد یهودیّت را دین عمومى نموده و حکم تورات را در زمین حاکم کند .
در هر صورت پادشاه نزدیک غروب آماده ملاقات است ، مسافر گفت : خبر من با برنامه ى شاه فاصله زیادى ندارد و مربوط به همین دین است . دربان گفت : لحظه اى صبر کن تا شاه وارد باغ شود . پس از آن که ذونواس بیرون آمد دربان به او گفت : مردى از « نجران » واقع در کشور حجاز براى ملاقات با شما آمده است و مى خواهد خبر از دین جدیدى برهد که خطر بزرگى براى یهودیّت است .
ذونواس گفت : دین جدید ! کدام دین ؟ او را پیش من آورید ، مرد آمد و پس از احترام گفت : اى پادشاه ! من براى درخواست کمک نزد تو نیامده ام ; بلکه براى حادثه ى بزرگى که در نجران پیش آمده است به حضورت رسیده ام .
ذونواس گفت : منظورت چیست ؟ گفت : مدّتى است در نجران دین جدیدى پیدا شده و به نام عیسى مسیح بشارت مى دهد ، بت پرستان نجران آسایش فکر خود را در این مسلک یافته و دسته دسته به این دین مى گروند . آنچه مهم است این است که عدّه اى از یهودیان از دین خود دست کشیده و داخل دینى مى گردند که بت پرستان با کمال اشتیاق به آن روى مى آورند ; اگر پادشاه یهودیّت را حفظ نکند به زودى آثار آن از نجران معدوم مى گردد .
ذونواس گفت : این دین چگونه به نجران راه یافت ؟ گفت : در میان عدّه اى که به نجران آمده بودند دو نفر وارد شدند ، یک مرد رومى به نام « فیمیون » و دیگرى مردى به نام « صالح » یکى از بت پرستانى که درخت خرما مى پرستید فیمیون را خرید ، او را شخص بزرگوارى یافت ، مى دید در کار خستگى ندارد ، و هیچ گونه شکایتى از سنگینى کار نمى کند ، تمام روز را کار کرده و شب را به اتاقى براى عبادت پناه مى برد . یک روز او را در حال نماز دید ، از اتاقش بدون چراغ نورى مشاهده کرد ، از کارش تعجّب کرد ، از او پرسید : آیا غیر از آن درخت خرما را عبادت مى کنى ؟ فیمیون گفت : من خدایى را پرستش مى کنم که مالک عالم و اداره کننده ى آن است ، همان خدایى که مسیح به وجودش راهنمایى کرده و قدرتش را به ما نمایانده است . این درخت مالک نفع و ضرر نیست ; بلکه خودش را نمى تواند حفظ کند و ضررى را از خود دور نماید . اگر من بخواهم مى توانم از خداوند تقاضا کنم بادى بفرستد و آن را خشک نماید ، یا آتشى فرستاده آن را بسوزاند .
ارباب گفت : آیا مى توانى چنین کارى را انجام دهى ؟ گفت : آرى اگر انجام دهم به آیین حق مى گروى ؟ گفت : بلى ، فیمیون نماز خواند و از خدا خواست تا دعایش را مستجاب کند ; بادى بر درخت وزید و درخت خشک شد . در این هنگام ارباب فیمیون به حق ایمان آورد ، این مسئله در نجران منتشر شد و بسیارى از مردم آیین مسیح را پذیرفتند . سپس آن مرد مطالب دیگرى درباره ى فیمیون گفت در حدّى که غضب و خشم ذونواس به جوش آمد و با لشکرى انبوه به سوى نجران حرکت کرد ، شهر را محاصره کرد بزرگان و صاحبان رأى را جمع نمود و گفت : قبل از اینکه دست به کشتار شما بزنم به شما مهلت مى دهم که یا را یهودیت قبول کنید و یا اعدام و شکنجه در انتظار شماست .
مردمى که حق را یافته بودند ، مردمى که لذّت حق پرستى را چشیده بودند ، مردمى که از معرفت الهى برخوردار شده بودند . مردمى که مى دانستند در این دنیا جز وجود او چیزى اصالت ندارد ، در پاسخ آن ستمگر گفتند : این دین جدید با جان ما درهم آمیخته و به تار و پود وجود ما راه یافته است ، ما از آن دست برنمى داریم چه به ما مهلت دهى ، چه ما را به کام مرگ دراندازى .
ما با خداى خود معامله کرده ایم و هرگز او را به هیچ چیز ترجیح نمى دهیم . دنیا محلّى است زودگذر و سهم ما از آن بسیار اندک است ، و ما همه چیز خود را که خداست با این سهم اندک عوض نمى کنیم .
ذونواس که پافشارى مؤمنین را به این دین ملاحظه کرد ، دستور داد خندقى حفر کنند و آتشى سهمگین برافروزند از پیرمرد زمین گیر وپیره زن قد خمیده ، از جوان رشید و طفل شیرخوار از خرد و کلان ، چشم نپوشید و همه را در کام آتش افکند و آنان نیز از حقّ دست برنداشته کشته شدن را بر ننگ دنیا ترجیح دادند و جان خود را نثار معشوق حقیقى کردند . و به قول امام ششم از آنان شدند که ایثار محبوب بر ماسوا کردند :
وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلى ما سِواهُ .
و به قول عارف بزرگوار فیض کاشانى چه خوش سروده است :
خوشا آن کو انابت با خدا کرد *** به حق پیوست و ترک ماسوا کرد
خوشا آن کو دلش شد از جهان سرد *** گذشت از هر هوس ترک هوا کرد
خوشا آن کس که دامن چید زاغیار *** بیار واحد فرد اکتفا کرد
خوشا آن کس که فانى گشت از خود *** زتشریف بقاى حق قبا کرد
خوش آن کو در بلا ثابت قدم ماند *** به جان و دل به عهد او وفا کرد
خوش آن کو لذت دار الفنا ر *** فداى لذّت دار البقا کرد
خوش آن دانا که هر دانش که اندوخت *** یکایک را عمل بر مقتضا کرد
خوشا آن کو به حدس صائب عقل *** مهم و نامهم از هم جدا کرد
خوشا آن کو به تنهائى گرفت انس *** چو فیض ایام بگذشته قضا کرد
 

سخا چیست ؟
 

زنى عارفه و آگاه ، از جماعتى پرسید : به نظر شما سخا چیست ؟ گفتند : بخشیدن مال . گفت : این کار اهل دنیاست ، سخاى خواص کدام است ؟ گفتند : بذل طاقت در طاعت ، گفت : به امید ثواب ، گفتند : آرى ، گفت : این معامله یک برده است با وجود آیه ى :
( مَن جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ) .
 

سخا کجاست ؟
 

گفتند : عقیده تو چیست ؟ گفت : به نظر من سخا یعنى معامله ى با خدا نه براى بهشت نه جهنم نه براى ثواب نه خوف از عقاب .
خدا را بر هر چیز ترجیح مى دهم
در تفسیر «روح البیان» آمده است : در زمان هاى دور ستمگرى قصر با شکوهى بنا کرد ، آنگاه از باب تکبّر و غرور فرمان داد کسى به آن قصر نزدیک نشود ، و گفت : مجازات تخلّف از این فرمان قتل است .
او تصوّر مى کرد ، جز آشنایان ، هر کس به آن قصر نزدیک شود ، قصد سویى دارد ، از این رو آن فرمان ظالمانه را صادر کرده بود .
یکى از مردان الهى با زحمت زیاد به او راه یافت و او را نصیحت کرده از عقوبت آن همه ظلم ترساند ، ولى نصایح آن سالک راه در او اثرى نکرد ، آن مرد از آن شهر که در آن آن همه ظلم مى دید و توان جلوگیرى از آن را نداشت هجرت کرد و در منطقه اى خارج از آن محدوده از نى و چوب اتاقى براى عبادت و خدمت بنا کرد .
روزى آن ستمگر با یارانش در قصر بود ، فرشته ى مرگ به صورت جوانى در برابر دیدگان آنان ظاهر شد و دور قصر مى گشت و به آنان چشم مى دوخت ، بعضى از نزدیکان گفتند : ما جوانى را در حال گردش به دور کاخ مى بینیم ، ستمگر جلوى پنجره آمد و او را دید گفت : این راهگذر دیوانه و حتماً غریب است یکى برود و او را از زندگى راحت کند ! یک نفر از آنان براى اجراى فرمانِ شاه حرکت کرد . به محض حمله قبض روح شد و مُرد . به آن ستمگر گفتند : ندیم کشته شد ، سخت برافروخته شد فرمان داد یکى برود و او را بکشد ، دوّمى هم قبض روح شد . ستمگر سخت عصبانى شد و خودش رفت فریاد زد کیستى که علاوه بر نزدیک شدن به قصر من دو نفر از یاران ما را کشتى ؟ گفت : مگر مرا نمى شناسى ، گفت : نه ، گفت : من فرشته ى مرگم ، سلطان از شنیدن نام او بر خود لرزید و شمشیر از کفش افتاد ، خواست فرار کند فرشته ى مرگ گفت : کجا مى روى ؟ من مأمور گرفتن جان توام گفت به من مهلت بده براى وصیت و خداحافظى نزد اهل و عیالم بروم ، ملک الموت گفت : چرا کارهاى نیکو را در زمانى که مهلت داشتى انجام ندادى ، این را گفت و جان آن ظالم را گرفت . از آنجا نزد آن مرد خدا رفت و گفت : بشارت که من عزرائیل هستم شر آن ستمگر را از سر مردم بریدم ! آنگاه خواست برگردد خطاب رسید : اى ملک الموت ! عمر بنده صالح من سر آمده است او را نیز قبض روح کن . ملک الموت گفت : هم اکنون من مأمور قبض روح تو شدم ، گفت : مرا مهلت مى دهى تا به شهر رفته با زن و فرزندانم عهدى تازه کنم و با آنان خداحافظى نمایم ؟ خطاب رسید : به او مهلت بده ، فرمود : مهلت دارى ، قدم اول را که برداشت لحظه اى در فکر رفت و از رفتن پشیمان شد ، گفت : اى ملک الموت من مى ترسم با دیدن زن و بچه تغییرى در من حاصل شود و به خاطر آن تغییر از عنایت حق محروم شوم ، من نمى خواهم ملاقات با زن و فرزند را به لقاء او ترجیح دهم ; مرا قبض روح کن که خدا براى زن و فرزند من از من بهتر است !
 

او صاحب خانه را خواست
 

همچنین در آن تفسیر آمده است که یکى از اولیاى خدا براى انجام فریضه ى حج عازم سفر شد طفل ده یا دوازده ساله اش گفت : کجا مى روى ؟ گفت : بیت الله ، طفل در عالم کودکى تصوّر کرد هرکس بیت را ببیند صاحب آن را نیز خواهد دید ، روى شوق و عشق به پدر گفت : چرا مرا با خود نمى برى ؟ پدر گفت : زمان حجِّ تو نرسیده است . طفل به شدت گریست و با اصرار از پدر خواست تا او را همراه خود ببرد . سرانجام پدر پذیرفت و او را با خود همراه کرد . چون به میقات رسیدند مُحْرم شدند و سپس به سوى کعبه حرکت کردند ، هنگام ورود به مسجد الحرام طفل ، ناله ى جانسوزى کرد و جان داد ، پدر به سوگ او نشست و فریاد مى زد آه کودکم کجا رفت ، ناگهان از گوشه ى خانه خدا ندایى شنید که گفت : تو خانه خواستى خانه را یافتى او صاحب خانه خواست صاحب خانه را یافت .
به قول سالک راهِ دوست فیض کاشانى :
دواى درد ما را یار داند *** بلى احوال دل دلدار داند
ز چشمش پرس احوال دل آرى *** غم بیمار را بیمار داند
وگر از چشم او خواهى زدل پرس *** که حال مست را هشیار داند
دواى درد عاشق درد باشد *** که مرد عشق درمان عار داند
طبیب عاشقان هم عشق باشد *** که رنج خستگان غمخوار داند
نواى زار ما بلبل شناسد *** که حال زار را هم زار داند
نه هر دل عشق را در خورد باشد *** نه هرکس شیوه این کار داند
زخود بگذشته اى چون فیض باید *** که جز جانبازى اینجا عار داند
 

اَنْتَ الرّازِقُ وَاَنَا الْمرزُوق
 

نوشته اند « شقیق بلخى » سه روز بى غذا ماند ، پس از سه روز در حالى که از زیادى عبادت و گرسنگى ، ضعف گرفته بود ، دست به درگاه حق برداشت و عرضه داشت « اَطْعَمَنِى » خدایا گرسنه ام غذایم بده ، پس از فراغت از دعا شخصى را دید که به طرف او مى آید ، به شقیق سلام کرد و گفت : همراه من بیا ، شقیق حرکت کرد و به خانه اى رسید . در آن خانه ظروفى از طعام هاى رنگارنگ و کارگرانى مشغول پذیرایى را دید چون از غذا خوردن فارغ شد و قصد رفتن کرد صاحب خانه پرسید : کجا ؟ گفت : مسجد ، گفت : ممکن است نامت را بگویى ؟ گفت : شقیق ، ناگهان فریاد زد این خانه خانه توست و اینان کارگران تواند من خدمتکار و بنده پدرت بودم از طرف پدرت تجارت رفتم ، چون برگشتم مرده بود تو را نمى یافتم تا آنچه هست به تو بدهم ، اکنون که تو را یافتم مال خود و غلامانت را برگیر .
شقیق گفت : اگر اینان غلامان منند همه در راه خدا آزادند و اگر مال از من است بردارید و بین خود تقسیم کنید تا هریک از ندارى درآیید ، من نیازى به آنچه در زندگى ام زیاد است ندارم ، نیاز من به بى نیاز است .
 

فقط خدا
 

ذکر حقیقى است که هرکس به آن آراسته گردد ، جز به او نیندیشد و جز به خاطر او کارى نکند و اخلاقى جز اخلاق او نداشته باشد .
ابو عبدالله راضى گفت : پیش « ولید سقّا » رفتم و مى خواستم که در فقر از او سؤال کنم ، سربرآورد و گفت : فقر به کسى گفته مى شود که هرگز جز حق در خاطره او نیامده و در قیامت از عهده ى آن برآید .
 

آیا به غیر حق چیزى انتخاب کنم
 

در تفسیر قسمتى از آیات سوره ى « یس » آمده است که چون حبیب نجّار خبر رنج و مشقّت رسولان خدا را از دست مردم « انطاکیه » شنید به شتاب ، از منزل خود که در نقطه اى دور دست از شهر قرار داشت ، به سوى مردم آمد ، این انسان فداکار از مؤمنان واقعى بود . وى از درآمد کسب و کار خود قسمتى را براى اهل و عیال و قسمتى را نیز براى دادرسى تهیدستان خرج مى کرد .
هنگامى که با مردم روبرو شد فریاد زد : اى مردم ! از رسولان الهى و انسان هاى پاکى که در برابر این همه زحمت و رنج ، کمترین پاداشى از شما طلب نمى کنند پیروى کنید . چگونه مرا به خدایان دروغین دعوت مى کنید ؟ چرا باید من خداى آفریننده ى خود را نپرستم ; در صورتى که بازگشت شما به سوى اوست ؟ آیا من به جاى خداى آفریننده ، خدایى را برگزینم که اگر خداى واقعى بخواهد به من ضربه اى بزند ، (مرا در قیامت ، عذاب دهد یا در دنیا دچار گرفتارى کند) شفاعت آن خدایان ضررى را از من دفع نکرده و نمى توانند نجاتم دهند ؟ در این صورت آیا من از زیانکاران نخواهم بود ؟ اى رسولان الهى ! گواه باشید ; به خداى فرستنده ى شما ایمان آوردم .
امّا با اینکه مى دانست پیروى از رسولان و دفاع از آنان مشقت زیادى به دنبال دارد ، در عین حال خدا و اهداف الهى را مقدم داشت و در میدان مبارزه قدم گذاشت و محبوب خود را بر زن و فرزند ، و مال و جان و همه هستى خود مقدّم داشت . سرانجام بر اثر حمله مردم که با سنگ و آلات قتاله به او هجوم بردند کشته شد ، سپس جنازه او را به دیوار شهر براى تماشاى مردم آویختند ، خداى بزرگ در سوره ى مبارکه ى « یس » از او تجلیل کرده و آن چهره ى پاک را یکى از ستارگان درخشان بهشت معرفى کرده است . آرى ! این گونه مردمان که در راه حق از همه چیز گذشتند در ادّعاى محبّت راستگوترین مردم بودند ، و چنان بودند که محبوب را بر همه ماسوا ترجیح دادند . و به قول امام ششم :
وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلى ما سِواهُ .
 

اثر معجزه آساى ادب
 

حرّ بن یزید در روز عاشورا بر سر دو راه قرار گرفته بود : یکى سپهسالارى ، ثروت اندوزى ، زن و فرزند ، مقام و منزلت مادّى و دیگر جان باختن و از هستى گذشتن ; امّا آن انسان عاقل پس از اندکى تأمّل حق تعالى را در پرتو امامت حضرت سیّدالشهدا (علیه السلام) بر ماسوا ترجیح داده و با خداى عزّوجلّ معامله کرد در این زمینه در کتاب«نقد و تحلیل و تفسیر مثنوى» : 1/97 مى خوانیم:
انسانى که داراى ادب درونى است ، هرچند که مرتکب تبهکارى شود ، هرچند که خود را گاهى ببازد ; ولى سرانجام آن ادب روحى او را از سقوط نجات خواهد داد .
در داستان حرّ بن یزید ریاحى مى خوانیم که : این مرد به عنوان مبارزه و دستگیرى حسین بن على و سپردن آن به دست خونخوار تاریخ بشرى یعنى « ابن زیاد » بیرون آمد و در برابر حسین (علیه السلام) قرار گرفت . آن چنان که دو دشمن خونى رو در روى یکدیگر مى ایستند ، بر سر راهش ایستاد . هنگام نماز حسین (علیه السلام) فرمود : تو برو یک طرف و با لشکرت نماز بخوان تا ما نیز نماز خود را بخوانیم حر گفت : شما جلو بایست تا نمازمان را به امامت تو بخوانیم . حر بن یزید آن روز نماز را پشت سر حسین بن على (علیه السلام) خواند ، سپس هنگامى که امام (علیه السلام) قصد حرکت داشت حر بن یزید مخالفت کرد و حسین (علیه السلام) با جمله تندى (مادر به عزایت گریه کند) حر را مخاطب قرار داد . حر بن یزید بدون کوچکترین جسارتى گفت : شما مى توانید به من این جمله را بگویید ; ولى من با نظر به شخصیت شما نمى توانم چنین جمله را بگویم ؟
این ادب روحى و این شخصیت عالى حرّ بن یزید باعث شد که در روز خونین دشت نینوا سرانجام حقیقت را تشخیص داده و از پایین ترین درجه به بالاترین درجه ترقى کرده و جانب حسین (علیه السلام) که جانب حق و حقیقت والله است را گرفته و جان خود را در راه او نثار نماید .
 

اختیار محبوب در سخت ترین شرایط بر ماسوا
 

« محمد بن ابى عمیر » یکى از برجسته ترین افرادى است که تاریخ نمونه او را کمتر به یاد دارد . کتب رجالى از او مسائل مهمّى نقل کرده اند که در اینجا به ترجمه مقاله ى « رجال کشى » درباره ى او اکتفا مى کنیم :
عى بن الحسن مى گوید : ابن ابى عمیر به خاطر جانب دارى از حق گرفتار و به حبس محکوم و از نابسامانى وضع زندان و شکنجه دچار بلاهاى زیادى شد .
آنچه داشت به حکم خلیفه ستمگر مصادره شد ، از بیان اموال او کتاب هاى گرانبهایى که در حدیث تألیف کرده بود نیز به غارت رفت . او نزدیک به چهل جلد از نوشته هایش را از حفظ داشت که از بازگوشده هاى آن کتب ، تحت عنوان « نوادر » یاد مى شود .
فضل بن شاذان که خود را از کم نظیرترین عاشقان بود مى گوید : از محمّد بن ابى عمیر نزد حاکم وقت شکایت شد ، که او نام تمام شیعیان را در عراق مى داند ، او را گرفتند و گفتند از تشکیلات شیعه پرده بردار ، امتناع کرد ، عریانش کردند و او را بین دو درخت آویختند و صد ضربه تازیانه زدند ، فضل مى گوید : ابن ابى عمیر گفت : وقتى مرا مى زدند و تازیانه ها را یکى پس از دیگرى فرود مى آوردند درد شدیدى مرا گرفت ، کم مانده بود که اسرار شیعه را فاش کنم ; امّا ناگهان نداى « محمّد بن یونس بن عبدالرحمان » را شنیدم که گفت : اى محمّد بن ابى عمیر ! به یاد ایستادن در برابر محضر الهى باش . از این ندا قوّت گرفتم و بر آنچه بر من رفت استقامت کردم و از این بابت خداى بزرگ را شکر مى کنم . فضل بن شاذان مى گوید : بر اثر آن گرفتارى بیش از صدهزار درهم به او زیان وارد شد .
همچنین فضل بن شاذان مى گوید : وارد عراق شدم ، کسى را دیدم شخصى را مورد عتاب قرار داده و مى گوید تو مرد صاحب عیالى و کسب و درآمد تو براى آنان از راه نوشتن است ، مى ترسم که طول سجده هایت به دیدگانت ضربه دارد کند !!
چون او سخن خود را تکرار و بر آن اصرار ورزید گفت : چقدر با من حرف مى زنى واى بر تو ، اگر بنا بود با سجده ى طولانى چشم کسى از بین برود ; باید تاکنون چشم ابن ابى عمیر از بین رفته باشد !!
چه گمان دارى درباره کسى که بعد از نماز صبح سجده شکر مى کند و تا هنگام زوال آفتاب سر برنمى دارد .
آرى اینان از بى نظیرترین افرادى بودند که محبوبى به جز خدا نداشتند و هر محبّتى را براى او مى خواستند و هیچ گاه با همه پیشامدها و سختى ها چیزى را بر حضرت او ترجیح نمى دادند .
 

آسیه و معبود واقعى
 

ملاّ فتح الله کاشانى در تفسیر خود چنین مى گوید : آسیه به جهت خلوص ایمان رستگار شد و وصلت او با فرعون به او ضررى نرسانید و نقصى در قرب و منزلت او در نزد حضرت حق پیدا نشد .
نقل است وقتى که ساحران سحر خود را نمایش دادند و موسى (علیه السلام) عصایش را انداخت و اژدها شد و سحر ساحران را باطل کرد آسیه ایمان آورد . و مدّتى ایمان خود را از فرعون پنهان مى داشت چون فرعون بر آن مطلّع شد ، به او گفت : از دین موسى (علیه السلام) برگرد ، امّا برنگشت بنا بر این فرعون امر کرد تا او را چار میخ کرده در آفتاب بینداختند ... آنگاه فرعون دستور داد : تا سنگى آوردند تا بر سینه وى نهند، آسیه چون آن سنگ را دید ; نجات از فرعون و دخول در جنّت از خداى متعال درخواست کرد:
( إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَنَجِّنِی مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ) .
خداى بزرگ دعاى وى را مستجاب کرد و حجاب از پیش وى برداشت . پیش از آن که سنگ بر او واقع شود خانه وى به وى نمود که از یک درّ سپید بود ، وى خوشحال شد بعد از آن روح وى قبض کرد و آن سنگ بر جسد بیجان آمد و عذاب فرعون را نچشید .
راستى این گونه ایمانها در میان این گونه بشرها از عجایب است ، انسانى که مقام دوم مادى و ریاستى مملکتى است ، زنى که به انواع زیور و آرایش دنیا آراسته است ، فردى که همه گونه وسایل عیش و نوش مادى برایش فراهم است ; پس از درک حقیقت ، و یافتن محبوب واقعى او را بر هر چیزى ترجیح دهد و به آن چه وابسته است و تعلّق قلبى دارد در راه او از آن بگذرد و انواع رنج ها و مشقت ها را تحمل کرده و حتّى جان شیرین خود را در شیرین ترین دوران زندگى یعنى جوانى نثار محبوب خود کند ، آرى .
وَدَلیلُ الحُبّ إیثارُ الْمَحْبُوبِ عَلى ما سِواهُ .
 

اعتماد و توکل بر حق
 

در روزگار عیسى بن مریم (علیه السلام) ، زنى بود صالحه و عابده، چون وقت نماز فرا مى رسید، هر کارى که داشت رها و به نماز و طاعت مشغول مى شد . روزى هنگام پختن نان ، مؤذّن بانگ از آن داد ، او نان پختن را رها کرد و به نماز مشغول شد ; چون به نماز ایستاد ، شیطان در وى وسوسه کرد «تا تو از نماز فارغ شوى نان ها همه سوخته مى شود » زن به دل در جواب داد : اگر همه نان ها بسوزد بهتر است که روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد . دیگر بار شیطان وسوسه کرد که : پسرت در تنور افتاد و سوخته شد ، زن در دل جواب داد ، اگر خداى تعالى قضا کرده است که من نماز کنم و پسرم به آتش دنیا بسوزد من به قضاى خداى تعالى راضى هستم و از نماز فارغ نمى شدم که الله تعالى فرزند را از آتش نگاه دارد . شوهر زن از در خانه درآمد ، زن را دید که به نماز ایستاده است . در تنور دید همه نان ها به جاى خویش دید ناسوخته ، و فرزند را دید در آتش بازى همى کرد و یک تار موى وى به زیان نیامده بود و آتش بر وى بوستان گشته به قدرت خداى عزّوجلّ چون زن از نماز فارغ گشت شوهر دست وى بگرفت و نزدیک تنور آورد و در تنور نگریست ، فرزند را دید به سلامت و نان به سلامت هیچ بریان ناشده ، عجب ماند و شکر بارى تعالى کرد ، و زن سجده شکر کرد خداى را عزوجلّ ، شوهر فرزند را برداشت و به نزدیک عیسى (علیه السلام) برد و حال قصّه با وى نگفت . عیسى گفت : برو از این زن بپرس تاچه معاملت کرده است و چه سرّ دارد از خداى ؟
چه اگر این کرامت آن مردان بودى او را وحى آمدى و جبرئیل وحى آوردى او را ، شوهر پیش زن آمد و از معاملت وى پرسید ، این زن جواب داد . گفت : کار آخرت پیش داشتم ، و کار دنیا باز پس داشتم و دیگر تا من عاقلم هرگز بى طهارت ننشستم الاّ در حال زنان و دیگر اگر هزار کار در دست داشتم چون بانگ نماز بشنیدم همه کارها به جاى رها کردم و به نماز مشغول گشتم ، و دیگر هرکه با ما جفا کرد و دشنام داد ، کین و عداوت وى در دل نداشتم و او را جواب ندادم و کار خویش با خداى خویش افکندم ، و قضاى خداى را تعالى راضى شدم و فرمان خداى را تعظیم داشتم و بر خلق وى رحمت کردم وسائل را هرگز بازنگردانیدم اگر اندک و اگر بسیار بودى بدادمى و دیگر نماز شب و نماز چاشت رها نکردمى ، عیسى (علیه السلام) گفت : اگر این زن مرد بودى پیغامبر گشتى .
مسئله نسوختن طفل در تنور آتش مسئله اى است که دوبار قرآن مجید بر آن شهادت داده است ، یکى ابراهیم (علیه السلام) در زمان نمرود و دیگر موسى (علیه السلام) در دوران کودکى در عصر فرعون ، و البته هرکس با تمام وجود تسلیم حق گردد ، خداوند هر مشکلى را برایش سهل و هر چیزى را به فرمان او قرار خواهد داد . چنانچه فرموده اند : اَلْعَبُودِیَّةُ جُوْهَرَةٌ کُنْهُهَ الرُّبُوبِیَّةُ ، بندگى حقیقتى است که در ذات آن مالکیت بر هر چیز نهفته است . در این زمینه حکایات بى شمارى از انبیا و اولیاء نقل شده است که آیات قرآن مجید هم آن حکایات را تصدیق مى کند . از جمله یکى از بزرگان گوید : وقتى در بادیه مى رفتم از کاروان بازماندم و راه گم کردم ، در بادیه مى گشتم چند روز برآمد ، امید از خود برداشتم ، ناگاه یکى پى دیدم که در آن وقت در روم بود از پى مى رفتم تا رسیدم به پشته اى از ریگ . بر آن پشته رفتم محرابى دیدم در او آدمى دیدم نشسته ، شادمانه شدم که آدمى دیدم ، آنجا نشستم و زمانى ببودم آفتاب فرو شد .
وقت نماز شام درآمد ، جوانى دیدم مى آمد نیکو روى جامه هاى نیکو پوشیده و بر این بالا برآمد و پاى بر زمین زد ، چشمه آب روان گشت از آن ریگ ، این جوان مرد بدان آب طهارت کرد و پاره اى آب بخورد ، بدان محراب باز رفت من نیز برخاستم فراز شدم از آن آب بخوردم ، همه تشنگى از من بشد و هم گرسنگى و هم ماندگى از من زایل شد ، پس آب دست بکردم و بایستادم و نماز کردن گرفتم چون جوان ، از نماز فارغ شدم قصد رفتن کرد ، من دست بر وى زدم ، گفتم : از بهر خداى تعالى مرا راه بنماى که من راه گم کرده ام ، گفت : بیا از پس بر اثر وى برفتم هنوز گامى چند نرفته بودم که بانگ اشتر شنیدم و روشنایى مشعله اى دیدم ، روى از پس کرد و مرا گفت : کاروان اینک ! گفتم : به خداى که بر نگویى که تو کیستى ؟ گفت : من زین العابدین ام ... .
و امام على (علیه السلام) فرمود :
وَللهِ ما قَلَعْتُ بابَ خَیْبَر وَقَذَفْتُ بِهِ أَرْبَعینَ ذَرْعاً تُحِسَّ بِهِ أَعْضائی بِقُوَّت جَسَدِیَّة وَلا حَرَکَة غَذائیّة وَلکِنىِّ أُیِّدتُ بِقُوَّة مَلَکُوتِیَّة وَنَفْس بِنُورِ رَبِّها مُضیئَة .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:46 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (32) آثار علم و یقین
 

زمانى که دانش انسان به خداوند بزرگ و مقام حضرت او ، و به جریمه هایى که در دنیا و آخرت براى جرم ها معیّن فرموده ، و به عاقبت خود که چه خواهد شد ، در دل آدمى تحقّق پیدا کرد و همچون ریشه درخت در قلب انسان ثابت گشت حالت ترس در دل او جاى خواهد کرد . از آنجا که این حالت که ریشه اش دانش انسان به واقعیّات است ، ثابت خواهد شد ، انواع خوف ممدوح که در گذشته در شش قسمت بیان شد براى آدمى حاصل مى شود .

1 ـ خوف از پیش آمدن حوادث ناگوار براى مردم بر اثر بى توجّهى آنان به مسائل تربیتى و اعلام خطر به آنان و درصدد پیشگیرى برآمدن از آن حوادث براى نجات خلق .
2 ـ خوف از سوء عاقبت و فعالیت در جهتى که عمر آدمى به حسن عاقبت خاتمه یابد .
3 ـ خوف از مقام خدا و در نتیجه پاک ماندن از گناه .
4 ـ خوف از عذاب گناه انجام گرفته که بهترین علت براى توبه وبازگشت است.
5 ـ خوف از نقصان در عبادت یا قلّت آن در برابر عظمت حق و در نتیجه کوشش بیشتر براى عبادت بیشتر .
6 ـ خوف از کوچکى خود در برابر عظمت بى انتهاى حضرت حق و در نتیجه ، فعالیت کردن براى اتصال به حضرت او از طریق عبادات کامل جهت جبران کوچکى خویش .
 

وَإِذا صَحّ الخَوفُ هَرَبَ ،
 

چون ترس به واقعیّت در دل جاى گیرد و ترس صحیح باشد به دنبال آن مسئله گریز مى آید ، گریز از جاهلان ، گریز از بدکارانى که توقع خوبى در آنان نمى رود ، گریز از گناه و معصیت و هرچه که نزد مولا پسندیده نیست .
 

وَإِذا هَرَبَ نَجا
 

و زمانى که به خاطر خوف ، انسان از تمام برنامه هاى خسارت بار بگریزد از شقاوت و بدبختى ، از خزى دنیا و عذاب آخرت ، از ریخته شدن آبرو در دو جهان نجات پیدا کرده و به فوز عظیم و رستگارى رسیده است .
امام باقر (علیه السلام) در روایتى مى فرماید : آنچه انسان را نجات مى دهد سه چیز است : ترس از خدا در آشکار و پنهان ، میانه روى در زندگى به هنگام غنا ، و فقر ، به عدالت سخن گفتن هنگام رضا و خشم .
رسول اسلام در روایتى مى فرماید : سه چیز آدمى را نجات مى دهد : حفظ زبان ، گریه بر گناه ، در صورت سود نداشتن نشستن در خانه . و امام ششم نیز مى فرماید : آنچه مایه ى نجات است عبارت است از : خوراندن به مردم ، افشاى سلام ، نماز شب به آن هنگامى که مردم در خوابند .
همچنین رهبر بزرگ اسلام در ضمن و صایایش به امیر مؤمنان (علیه السلام) علل گرفتارى و خوشبختى و نجات را چنین بیان مى کند :
یا على تو را از سه خصلت بزرگ که گناه است نهى مى کنم : حسد ، حرص ، دروغ ، که البته انسانى که داراى ترس از مقام خداست دائم از این سه خصلت و مشابه آن در حال گریز است .
یا على بزرگترین اعمال سه چیز است : انصاف دادن به مردم ، مواسات با برادر در راه خدا ، و یار حق در هر حال .
یا على خوشحالى مؤمن در دنیا به سه چیز است ملاقات با برادران ، افطار از روزه ، عبادت در آخر شب .
یا على سه چیز در هرکس نباشد براى اعمال نیکش پایدارى نخواهد بود ، ورعى که او را از معاصى حفظ کند ، اخلاقى که بتواند با آن با مردم زندگى کند ، بردبارى و حالى که بتواند جهل جاهل را با آن از خود دور نماید .
یا على سه چیز از حقایق ایمان است : انفاق به وقت تنگدستى ، انصاف دادن به مردم و بخشش علم به کسى که براى فراگیرى آن آمده .
یا على سه چیز از مکارم اخلاق است ، بخشش به کسى که تو را محروم کرده ، صله رحم با خویشى که با تو قطع رابطه کرده ، و گذشت از کسى که به تو ظلم کرده .
آرى انسان اگر از حرص ، حسد ، کذب و سایر صفات رذیله بگریزد و به واقعیّاتى که نبى اکرم به على (علیه السلام) سفارش کرده آراسته شود نجات پیدا کرده است .
کسى که به حقیقت ، نجاتِ از شر دنیا و آخرت را مى طلبد باید از کلیه عوامل شر در گریز باشد ، کتب آسمانى و انبیا و ائمه بزرگوار از آنچه انسان باید بگریزد تانجات بیابد پرده برداشته و آدمى را بگریز از عوامل شر تشویق نموده و علل بدبختى و شقاوت را براى انسان بیان کرده اند .
عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) عَنْ أَبیهِ قالَ لا یُؤمِنُ رَجُلٌ فیهِ الشُّحُّ وَالْحَسَدُ وَالْجُبُنُ لا یَکُونُ الْمُؤْمِنُ جُباناً وَلا حریصاً ولا شحیحاً .
« امام ششم از قول پدرش فرمود : کسى که بخل و حسد و ترس دارد ایمان ندارد ، مؤمن ترسو و حریص و بخیل نیست » .
امام صادق (علیه السلام) در روایتى مى فرماید : سه نفر بدون حساب به دوزخ مى روند حاکم ستمکار ، بازرگان دروغگو و پیر زناکار .
عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) : قالَ إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یُبْغِضُ الغَنِیَّ الظَّلُومَ ، وَالشَّیْخَ الْفاجِرِ وَالصَّعْلُوکَ الْمُختالَ ثُمَّ قالَ ، أَتَدْری ما الصَّعْلُوکَ الْمُخْتالِ ؟ قالَ : فَقُلْنا القَلِیلَ الْمالِ ، قالَ : لا ، هُوَ الَّذی لا یَتَقَرَّبُ إِلَى اللهِ عَزَّوَجَلَّ بِشَیْء مِنْ مالِهِ .
« امام ششم فرمود : خداوند سه کس را دشمن مى دارد ، پول دار ستمکار ، پیرمرد نابکار ، و درویش متکبّر ، سپس فرمود : مى دانى درویش متکبّر کیست ؟ گفتم : شخص کم بضاعت ، فرمود : نه ، کسى است که مالش را در راه قرب حق صرف نکند » .
عَنَ أَبی الْحَسَنِ (علیه السلام) قالَ : لَعَنَ رَسُولُ اللهِ ثَلاثَةً الآکِلُ زادَهُ وَحْدَهُ ، وَالرَّاکِبُ فی الفَلاةِ وَحْدَهُ ، وَالنَّائِمُ فی بَیْت وَحْدَهُ .
« امام هفتم فرمود : پیامبر سه نفر را لعنت کرده است : مسافرى که توشه خود را تنها بخورد و از همسفرهایش دریغ ورزد ، کسى که در بیابان تنها مسافرت کند ، و هرکس در خانه تنها بخوابد » .
کانَ عَلِیٌّ (علیه السلام) یَقُولُ : العامِلُ بِالظُّلْمِ وَالْمُعینُ عَلَیْهِ وَالرَّاضی بِهِ شُرَکاءٌ ثَلاثَةٌ .
« آن که ستم مى کند ، و آن که در آن ستم کمک مى دهد و آن که ستم را مى پسندد هر سه شریکند » ( در این گناه ) .
عَنْ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قالَ : الظُّلْمُ ثَلاثَةٌ : ظُلْمٌ یَغْفِرُهُ الله عَزَّوَجَلَّ وَظُلْمٌ لا یَغْفِرُهُ وَظُلْمٌ لا یَدَعُهُ فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذی لا یَغْفِرُهُ اللهُ فَالشِّرْکُ بِاللهِ عَزَّوَجَلَّ وَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذی یَغْفِرُهُ اللهُ فَظُلْمُ الرَّجُلِ نَفْسَهُ فیما بَیْنَهُ وَبَیْنَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ وَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذی لا یَدَعُهُ فَالمُدایِنَةُ بَیْنَ العِبادِ .
« امام پنجم فرمود : ستم سه گونه است : ستمى که خداى عزوجل مى آمرزد و ستمى که نمى آمرزد ، و ستمى که از نظر نمى اندازد ، اما ستمى که نمى آمرزد شرک به خداست ، و ستمى که مى آمرزد ستمى است که شخصى درباره خودش کرده و ستمى که از نظر نمى اندازد حقوقى است که بندگان به یک دیگر پیدا مى کنند » .
آرى وقتى خوف ، در قلب انسان خوف صحیح و واقعیّت دارى بود ، انسان از هر گناهى از قبیل آنچه در روایات بالا ذکر شد فرار مى کند ، و چون فرار کرد به طور حتم و بدون شک نجات پیدا مى کند .
 

وَإِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ
 

چون نور یقین در دل تابید ، به تماشاى عنایتى نایل مى شود که قبل از یقین از آن عنایات بى بهره بود ، این چه یقینى است که سود آن بیشتر مشمول الطاف الهى شدن است . این چه یقینى است که حصول آن در قلب و تابش آن در دل باعث مى گردد که فاصله بین انسان و خدا کم شود و در نتیجه به مقام قرب رسیده و آنچه را قبل از آن نمى دید مى بیند البته براى یافتن این یقین باید به کتاب خدا و روایات که منعکس کننده ى اصول عرفان واقعى هستند مراجعه کرد .
قبل از هر چیز باید دانست که از نظر عارفان ، یقین داراى سه مرتبه است :
1 ـ علم الیقین .
2 ـ عین الیقین .
3 ـ حقّ الیقین .
 

علم الیقین :
 

به معناى تصوّر و تصدیق موضوع به صورتى است که در واقع چنان است و البته حصول این یقین جز به کمک دانش و علم و استدلال و منطق میسّر نیست .
 

عین الیقین:
 

به معناى دیدن و مشاهده کردن واقعیّت است و این مرتبه درجه اى از مرتبه قبل بالاتر است ، چون بین چیزى را به چشم دیدن و باور کردن تا شنیدن و قبول کردن خیلى فرق است .
 

حق الیقین:
 

به معناى متّحد شدن وجود با واقعیّت است ; به نحوى که هیچ گونه راه شک و تردیدى به آن براى انسان نماند و واقعیّت خارجى یا موجویّت انسان یکى گردد ، به قول بابا طاهر عریان :
بود درد من و درمان از دوست***بود وصل من و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن واکره پوست***جدا هرگز نگردد جانم از دوست.
حق الیقین به معناى فناى در حق و بقاى به اوست ، علماً و شهوداً و حالاً ، و مراد از لقاى حق در آیات قرآن همین مرتبه است ، مرتبه اى که کار دلیل و برهان کار دیده نیست ، بلکه نتیجه حرکت الهى قلب است ، قلبى که خانه اوست و عرصه تجلّى نور او و چون دیده ى قلب که از آن تعبیر به بصیرت مى شود ، به نور یقین روشن گردد انسان مستحقّ عنایات خاصّه و الطاف رحمانیه مى گردد و مى شنود آنچه را قبل از این یقین نمى شنید و مى بیند آنچه را نمى دید ، و مى یابد ، آنچه را نمى یافت .
«منازل السائرین» که یکى از بهترین کتب عرفانى است در باب یقین چنین مى گوید :
« و یقین را سه درجه است : اوّل علم الیقین و آن قبول چیزى است که از حق ظاهر شده و به ما رسیده و قبول چیزى است که مربوط به حق است و از ما غایب است ، و استقامت بر چیزى است که قائم به حق است » .
در شرح مطلب فوق مى فرماید : « علم الیقین قبول برنامه هایى است که از طریق انبیا از قبیل ایمان و اسلام و احکام و معجزات که همه دلالت دارند از جانب حقّند به ما رسیده ، و نیز قبول آخرت و احوال روز قیامت و بهشت و جهنّم وهرچه که متعلّق به فرد است مى باشد .
و نیز ایستادگى و پابرجایى بر امورى است که بندگان به آن هدایت مى شوند و یقین آنان تقویت مى گردد » .
« درجه دوّم عین الیقین است ، و آن بى نیازى انسان از یافتن واقعیّت به کمک استدلال است و بى نیازى انسان از خبر به وسیله دیدن است و پاره شدن حجاب علم به مشاهده واقعیّت است » .
سپس در شرح مى فرماید : « عین الیقین شهود اشیاء به کشف است ، به همان طور که اشیاء هستند و این گونه مشاهده با کمک فطرت پاک و قلب سلیم است و در صورت پاک شدن عالم جان از غبار گناه و کدورت شک و تردید میسّر است . منظور از حجاب علم هم معلوم است که گاهى انسان صورتى مطالب با واقع در ذهن خود تصوّر مى کند و در حالى که شىء غایب از او است ; ولى در صورت حضور شىء در برابر انسان و انعکاس آن شىء برابر در قلب این عین الیقین است » .
« درجه ى سوم حق الیقین است و آن تلألؤ نور صبح کشف است ، سپس راحت شدن از سنگینى تعیّن بر دوش جان سپس فنا در حق الیقین » .
آنگاه در شرح این مطلب مى فرماید : « حق الیقین به تحقّق به حقیقت علم حق است با فنا از بود خود و علم خود ، به این معنى که تجلّى نور حقیقت است بر ظلمت منمیّت انسان ، به طورى که انسان بر اثر آن تجلّى از میان برخیزد ، چون از میان برخاست و خودى برجاى نماند از سنگینى بار یقین رها مى شود ; زیرا قبل از آن تجلّى موجودى بود آراسته به صفت یقین ، ولى اکنون وجودى نمانده که حامل صفت یقین باشد و متحمّل حقیقى که یقین بر او بار کرده ، بلکه به جایى رسیده که دست حق و گوش حق و چشم حق و علم حق و راه حق و قدم حق شده و او نیست که به سیرش ادامه مى دهد ، بلکه او را در مسیر مى برند ، و از خود حرکتى ندارد ، حرکتش مى دهند ، آنگاه فنا در حق الیقین که دیگر از او عین و اثرى نمى بینى .
همه حق است و بس، همه فنا است و بس، همه تعلّق و ربط است و بس و به قول امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مناجات مسجد کوفه:
مَوْلای یا مَوْلای أَنْتَ الْمَوْلى وَأَنَا الْعَبْدُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدُ إِلاّ الْمَوْلى ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْمالِکُ وَأَنَا الْمَمْلُوکُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمَمْلُوکُ إِلاّ الْمالِکِ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْعَزیزُ وَأَنَا الذَّلیلُ وَهَلْ یَرْحَمُ الذَّلیلُ إِلاّ الْعَزیزُ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْخالِقُ وَأَنَا الْمَخْلُوقُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ إِلاّ الْخالِقُ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْعَظیمُ وَأَنَا الْحَقیرُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْحَقیرَ إِلاّ الْعَظیمُ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الْقَوِیُّ وَأَنَا الضَّعیفُ وَهَلْ یَرْحَمُ الضَّعیفَ إِلاّ الْقَویُّ ، مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنْتَ الغَنِیُّ وَأَنَا الْفَقیرُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْفَقیرَ إِلاّ الغَنی مَوْلایَ یا مَوْلایَ أَنَا السَّائِلُ وَأَنْتَ الْمُعْطی وَهَلْ یَرْحَمُ السَّائِلُ إِلاّ الْمُعْطی ، مَوْلای یا مَوْلای أَنْتَ الْحَیُّ وَأَنَا المَیِّتُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْمَیِّتَ إِلاّ الْحَیُّ ، مَوْلایَ یا َمَوْلایَ أَنْتَ الْباقی وَأَنَا الْفانی وَهَلْ یَرْحَمُ الفانِیَ إِلاّ الْباقی ...
آرى به آنجا مى رسد که شخصیتى مانند امیر مؤمنان که از نظر سرمایه ایمانى و عملى و اخلاقى پس از پیامبر در تمام ادوار خلقت بى نظیر است ، چنان فانى در او مى شود که خود را ذلیل ، فقیر ، ضعیف ، میّت و فانى مى داند ، و این پرثمرترین حالتى است که انسان نسبت به حق پیدا مى کند و این مرحله حق الیقین است
البته با تدبّر در آیات قرآن و روایات معلوم مى شود که انسان از طریق علم الیقین به مرتبه عین الیقین و از عین الیقین به مرحله حق الیقین مى رسد . در علم الیقین فعالیّت مغزى و عقلى دخالت دارد و در عین الیقین فعالیت قلب و در حق الیقین جذبه ى الهى و عنایت خداوندى که همان کشش معشوق به عاشق است مى باشد .
اگر از جانب معشوق نباشد کششى***کوشش عاشق بیچاره به جایى نرسد
 

قرآن و مسئله یقین
 

( وَکَذلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ) .
« و چنین ما به ابراهیم ملکوت و حقیقت آسمانها و زمین را ارائه کردیم تا به مقام اهل یقین رسید » .
حضرت ابراهیم (علیه السلام) دریافت که ربى در عالم و مالک و کارگرانى در هستى به جز حضرت او نیست . او یافت که نظام جهان متّکى به اراده اوست و کلمه کُنْ که فعل وجود مقدس آن جناب است در این عرصه هستى حاکم است ، در چنین دریافتى به هیچ وجه شک و تردید راه ندارد و از این راه انسان مراتب یقین را طى کرده تا به مقام تسلیم و رضا و فنا فى الله و بقاء بالله مى رسد این آیه نمایانگر یقین ابراهیم (علیه السلام) به حضرت اوست .
( وَبِالاْخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ ) .
« اهل تقوا به آخرت یقین دارند » .
یعنى در برپایى ، آن جاى که براساس عدل الهى و نظام متقن حرکت در اجزاى هستى است ، کمترین شک و ریبى ندارند .
( وَفِی الاَْرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ ) .
« در زمین نشانه هایى است براى صاحبان یقین » .
آرى اندیشمندان و متفکّران به هنگامى که در آثار الهى در پهنه ى زمین ، در خشکى ها و دریاها فکر مى کنند و به این نتیجه مى رسند که بدون خالقى عادل ، عالمى حکیم ، امکان پیدایش و فعالیت ذرّه اى وجود ندارد .
اندیشمندان از تفکّر در صُنْع الهى چنین نتیجه مى گیرند که زمین انبار موادى براى موجودات زنده است ، موادى که قدرت ، انسانها و ماشین هاى حساب ، از شمارش آن عاجز است ; چه رسد به تحقیق در تمام شئون هر ذرّه اى از ذرّات این مواد بى حساب .
مسئله ى جوّ زمین که درباره ى آن هزاران کتاب نگاشته شده است ، معادن زمین که درباره ى آن میلیونها جزوه و کتاب منتشر شده است ، خشکى ها ، تپه ها ، کوهها ، چشمه ها ، رودخانه ها ، صحراها ، جزیره ها ، دریاچه ها ، دریاها ، اقیانوسها و عجایبى که در اقیانوسها وجود دارد و ... همه این آثار ، حرکت دهنده ى انسان به سوى یقین اند و به سوى مراتب یقین تا جایى که از انسان ها افرادى بزرگ و بى نهایت بزرگ چون انبیا و ائمه و صلحا و عارفان و اولیا به وجود آیند .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:47 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (33) روایات و مسئله یقین
 

عَنْ جابِر قالَ لی أَبُو عَبْدِاللهِ (علیه السلام) یا أَخا جُعْف إِنَّ الإیمانَ أَفْضَلُ مِنَ الاِْسْلامَ وَإِنَّ الْیَقینَ أَفْضَلُ مِنَ الإِیمانِ ، وَما مِنْ شَیْء أَعَزَّ مِنَ الْیَقینَ . « جابر جعفى مى گوید: حضرت صادق(علیه السلام) به من گفت: اى برادر جعفى ایمان از اسلام برتر است، ویقین از ایمان بالاتر است، وچیزى گرانبهاتر از یقین نیست » .

مجلسى بزرگ در توضیح این روایت مى گوید : یقین در وجود هرکه تجلى کند ، از او معصیت صادر نمى شود ، امّا در ایمان این طور نیست ، به خصوص که ایمان اکثر مردم تقلیدى و ظنى است و با کمترین وسوسه نفس یا شیطان از بین مى رود . نمى بینید وقتى طبیب مى گوید : فلان غذا براى فلان مرض ضرر دارد ، یا باعث فزونى مرض یا دیر خوب شدن است و مردم قول طبیب را سخت عمل مى کنند ; امّا با این همه آیات خدا و اخبارى که از انبیا و ائمه درباره ى خطرات و آثار شوم معاصى رسیده تصریح شده است که گناهان باعث هلاکت و عذاب شدید است ، مردم کمتر توجه مى کنند و این نیست مگر از ضعف ایمان و نبود یقین .
عَنْ أَبی الْحَسَنِ (علیه السلام) قالَ : سَمِعْتُهُ یَقُولُ : الإیمانُ فَوْقَ الإسْلامِ بِدَرَجَة ، وَالتَّقْوى فَوْقَ الإیمانِ بِدَرَجَة ، وَالْیَقینُ فَوْقَ التَّقْوى بِدَرَجَة ، وَما قُسِّمَ فی النّاسِ شَیْءٌ أَقَلَّ مِنَ الْیَقینِ .
« از امام رضا (علیه السلام) روایت شده است که فرمود : ایمان درجه اى از اسلام بالاتر است و تقوا درجه برتر از ایمان است ، و یقین به درجه اى فوق تقواست و چیزى در میان مردم کمتر از یقین تقسیم نشده » .
آرى یقین پس از عبور از تمام مراحل اسلام و ایمان و تقوا به دست مى آید . کسى که این مراحل عالى را به دست آورد و به عرصه یقین قدم بگذارد البته شاهد عنایات مهمى از خداى بزرگ خواهد شد .
عَنْ یُونُس قالَ : سَأَلْتُ أَبی الْحَسَنِ الرِّضا (علیه السلام) عَنِ الإِیمانِ وَالاِْسْلامِ فَقالَ : قالَ
أَبُوجَعْفر (علیه السلام) : إِنّما هُوَ الاِْسْلامُ ، وَالإِیمانُ فَوْقَهُ بِدَرَجَة ، وَالتَّقْوى فَوْقَ الاِْیمانِ بِدَرَجَة وَالْیَقینُ فَوْقَ التَّقْوى بِدَرَجَة ، وَلَمْ یُقَسِّمْ بَیْنَ النَّاسِ شَیْءٌ أَقَلَّ مِنَ الْیَقینِ قالَ : قُلْتُ : فَأَیُّ شَیْء الْیَقینُ قالَ : التَّوَکُّلُ عَلَى اللهِ ، وَالتَّسْلیمُ للهِ ، وَالرِّضا بِقَضاءِ اللهِ ، وَالتَّفْویضُ إِلَى اللهِ قُلْتُ : فَما تَفْسیرُ ذلِکَ ، قالَ هکذا قالَ أَبُوجَعْفَر (علیه السلام) .
« یونس مى گوید : از حضرت رضا (علیه السلام) درباره ى ایمان و اسلام پرسیدم ، فرمود : امام باقر فرموده : اسلام است و ایمان به درجه اى فوق آن و تقوا فوق ایمان و یقین بالاتر از تقواست و چیزى کمتر از یقین بین مردم قسمت نشده است ، عرضه داشتم یقین چیست ؟ فرمود : تکیه بر خدا ، تسلیم به خدا ، رضایت به قضاى الهى ، واگذاردن برنامه به او ، عرض کردم تفسیر اینها چیست ؟ فرمود : این طور امام باقر فرمود » .
در این روایت مهم دقّت کنید ، چگونه ممکن است کسى که در همه حال تکیه بر خدا دارد ، و در همه ى شئون تسلیم حضرت اوست و به تمام داده هاى خداوند راضى است و امورش را به حق واگذار کرده و به مرتبه یقین رسیده ( که این چهار علامت نشان مى دهد که به حق الیقین رسیده ) گناه از او سر بزند ؟ آنان که به چنین مرتبه اى از یقین به دست مى یابند همانان اند که حضرت صادق درباره ى آنان مى فرماید :
وَإِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ .
عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : مِنْ صِحَّةِ یَقینِ الْمَرْءِ الْمُسْلِم أَنْ لا یُرْضى النّاسَ بِسَخَطِ اللهِ ، وَلا یَلُومَهُمْ عَلى ما لَمْ یُؤْتِهِ اللهُ ، فَإِنَّ الرِّزْقَ لا یَسُوقُهُ حِرْصُ حَریص وَلا یَرُدُّهُ کِراهِیَّةُ کارِه ، وَلَوْ أَنَّ أَحَدَکُمْ فَرَّ مِنْ رِزْقِهِ کَما یَفِرُّ مِنَ الْمَوْتِ لاََدْرَکَهُ رِزْقُهُ ، کَما یُدْرِکُهُ الْمَوْتُ ثُمَّ قالَ : إِنَّ اللهَ بِعَدْلِهِ وَقِسْطِهِ جَعَلَ الرُّوحَ وَالرَّاحَةَ فی الْیَقینِ وَالرِّضا وَجَعَلَ الْهَمَّ وَالْحُزْنَ فی الشَّکِّ وَالسَّخَطِ .
« امام صادق (علیه السلام) فرمود : یقین در وجود مرد مسلمان علاماتى دارد و آن این است که دارنده یقین به خاطر دنیا و شئون آن خشنودى مردم را با سخط خدا معامله نمى کند و مردم را به آنچه خداوند از مال دنیا به آنان نداده سرزنش نمى نماید ; زیرا یقین دارد که خداوند بیش از آنچه در دست اوست روزى او نکرده است . رزق چیزى نیست که عامل جلبش حرص حریص باشد ، یا عوامل ردّش نگرانى شخص نگران باشد ، اگر یک نفر از شما از رزق چنانچه از مرگ فرار مى کند بگریزد بداند که روزى او به او مى رسد چنانکه مرگ به او مى رسد سپس فرمود : خداوند به عدل و دادش ، آرامش قلب و راحت بدن را در یقین و رضا قرار داده و غم و غصّه را در شکّ و تردید و ناخشنودى از داده اش قرار داده » .
امام صادق (علیه السلام) مى فرماید : رسول خدا نماز بامداد را با مردم گزارد و به جوانى در مسجد نگاه کرد که چرت مى زد و سر به زیر داشت ، رنگش زرد شده بود و تنش لاغر و دیده هایش به گودى نشسته بود ، به او فرمود : چگونه صبح کردى ؟ گفت : یا رسول الله در حال یقین ، رسول خدا از گفته او در شگفت شد و فرمود : براى هر یقینى حقیقت و علامتى است ، حقیقت یقین تو چیست ؟ جواب داد یقین من است که مرا در غم فرو برده و شبم را به بى خوابى کشیده و روز گرمم را به تحمّل تشنگى واداشته ، جانم از دنیا و آنچه در اوست به تنگ آمده و روى گردان شده تا جایى که مى بینم عرش خداوندم براى حساب برپاست و همه مردم بر آن محشورند و من در میان آنانم ، گویا مى نگرم به اهل بهشت که در نعمت اند و با یکدیگر در تعارف و به پشتى ها تکیه زده اند و گویا مى نگرم دوزخیان را که زیر شکنجهایند و فریاد مى کنند ! خیال مى کنى من الآن لغزه آتش دوزخ را مى شنوم که در گوشم مى گردد و مى چرخد .
رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به اصحابش فرمود : این بنده اى است که خدا دلش را به نور ایمان روشن کرده سپس فرمود : اى جوان آنچه دارى از آن با شدت نگهدارى کن ، سپس جوان گفت : یا رسول الله دعا کن که به همراه تو شربت شهادت بنوشم ، پیامبر برایش دعا کرد ، چیزى نگذشت که در یکى از جنگ ها پس از نه تن شهید شد و او نفر دهم بود .
مجلسى در ذیل این روایت مى گوید : در قلب انسان پرده هایى ست تاریک و تیره که نمى گذارند نور حقیقت در آن بتابد ، و با خموشى و بى خوابى و گرسنگى و مراقبت دائم این پرده ها دریده شود و حقیقت تجلى مى کند . سپس علامه مى فرماید در حدیث نبوى به برخى از این پرده ها اشاره شده است که فرمود : اگر شیاطین گرد دل آدمیزاد نگردند به ملکوت آسمان چشم اندازند .
البته براى از بین بردن این پرده ها و غبار کدورتها ، بهترین راه اجراى فرامین حق و دورى از هر گناه صغیره و کبیره است و اگر انسان بتواند چهل روز وجودش را از غیر حق پاک کند ، این نور تجلى خواهد کرد و چشمه هاى حکمت از قلب بر زبان جارى خواهد شد ، چنانچه در روایتى به همین معنا اشاره شده :
من أَخْلَصَ للهِ أَرْبَعینَ صَباحاً ظَهَرَتْ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ یَنابیعُ الْحِکْمَةَ .
و چون آن نور درآید انسان موفق به مشاهده الطاف خاصّه ربّانى خواهد شد و به قول حضرت صادق (علیه السلام) :
وَإِذا أَشْرَقَ نُورُ الیَقینِ فی الْقَلْبِ شاهَدَ الفَضْلَ .
* وَإِذا تَمَکّنَ مِنْهُ رَجا
چون یقین در قلب انسان جاى گرفت ، امید به عنایات الهى ، و ثواب جزیل خداوندى و از همه مهمتر امید رسیدن به مطلوب و معشوق حقیقى و رسیدن به مقام قرب پروردگار پدیدار خواهد گشت .
* وَإِذا وَجَدَ حَلاوَةَ الرَّجا طَلَبَ
چون شیرینى و لذّت امید را یافت ، آتش طلب به تمام معنى در دل او شعلهور شود و به طلب مطلوب خود که قرب الهى است با تمام جدیّت برخواهد خواست و آن آتش به سعى او در این زمینه ، قوّت خواهد گرفت و لحظه اى از فعالیّت براى رسیدن به او غافل نخواهد شد ، که گفته اند : وعده وصل چون شود نزدیک *** آتش شوق تیزتر گردد
* وَإِذا وَفِقَ لِلْطَّلَبِ وَجَدَ
و چون توفیق طلب مطلوب را یافت و به خاطر طلب به کوشش برخاست و به وسیله ریاضات شرعى و مجاهدات نفسانى و آراسته شدن به حسنات و پاک گشتن از رذائل ، از قیود شیطانى و هواجس نفسانى و پابندى مادّى رهایى یافت ، معشوق را مى یابد و فانى در او مى گردد و موجودیّت او تبدیل به یک موجودیّت الهى صرف مى گردد . این مقام همان مرحله ى یافتن است که در این زمینه گفته اند :
* مَنْ طَلَبَ شَیْئاً وَجَدَّ وَجَدَ وَمَنْ قَرَعَ باباً وَلَجَّ وَلَجَ .
« آن کس که به طلب چیزى برآید و بر آن اصرار و جدیّت کند آن را خواهد یافت » .
* وَإِذا تَجَلّى ضِیاءُ الْمَعْرِفَةِ فی النُّؤادِ هاجَ ریحُ الْمَحَبَّةِ .
هنگامى که عارف حجاب هاى ظلمانى را بر اثر دستورات الهى از آینه ى دل و نفس زدود ، وقتى که نیّتى براى عارف جز خدا نماند ، زمانى که براى عارف همّتى به جز رسیدن به مقام قرب باقى نبود ، نور معرفت تابیدن مى گیرد ; معرفت به اینکه در مملکت وجود جز او دیارى نیست ، و چون نور معرفت در دل تجلّى کند نسیم عشق بوزد ، آن عشقى که اصل اصول است ، و سرمایه اى جز آن نیست عشق به خدا ، عشق به اوامر و نواهى او ، عشق به رسالت انبیا و امامت امامان . عشق به عمل صالح ، عشق به اخلاق حسنه و عشق به حرکت به سوى او ، و قبول تحمل هر مصیبتى در راه رسیدن به مقام قربش .
* وَإِذا هَاجَ ریحُ الْمَحَبَّةِ اسْتأْنَسَ فی ظِلالِ الْمَحْبُوبِ
چون نسیم محبّت به آن کیفیّت که در بالا گفته شد بوزد ، هیچ وحشتى از هیچ چیزى براى انسان نخواهد ماند ، از برکت آن نسیم الهیه در سایه ى محبوب واقعى قرار مى گیرد و با معشوق خود مأنوس شده و همنشین با دوست واقعى و مطلوب حقیقى مى گردد . و چون انس به محبوب آمد ، از چیز دیگرى لذّت نخواهد برد و هیچ عاملى قدرت برگرداندن او را از این راه ندارد .
موحد چو در پاى ریزى زرش***وگر تیغ هندى نهى بر سرش
نباشد امید و هراسش زکس***بر این است آیین توحید و بس
به خاطر این انس و لذت بردن از آن ، که نتیجه عشق واقعى است ، امام در جمله بعد مى فرماید :
* وَآثَرَ الْمَحبُوبَ عَلى ما سِواهُ .
و این وقت است که محبوب را بر آنچه غیر اوست او ترجیح داده و در زندگى خود او را بر هر چیزى مقدم مى دارد . اراده او و خواسته او و همّت او به طور کامل اراده و خواسته معشوق خواهد شد و اگر همه ى دنیا از او برگردند ، او به محبوبش انس بیشتر و عشق شدیدتر پیدا خواهد کرد .
* وَباشَرَ أَوامِرَهُ وَاجْتَنَبَ نَواهِیهِ
چون به محبوب برسد ، در حقیقت از اختیار ناس و نفس درآمده و در اختیار مولا قرار گرفته ، امرى جز امر و نهى او نمى ماند ; زیرا بریده از نفس و خلق چگونه محکوم نفس و خلق است ؟ و متّصل به او چگونه بریده از امر و نهى است ؟ در آنجا برایش یقینى است که اجراى اوامر و نواهى مولا باعث اتصال بیشتر است ، از این جهت است که بر شدت عبادت افزوده مى گردد ، و امر و نهى متوجّه او نخواهد شد ; مگر اینکه آن را به اجرا بگذارد .
* وَإِذا اسْتَقامَ عَلى بَساطِ الأُنْسِ بِالْمَحْبُوبِ مَعَ أَداءِ أَوامِرِهِ وَاجْتِنابِ نَواهِیهِ وَصَلَ إِلى رُوحِ الْمُناجاة
چون عارف ، متمکّن بر بساط انس با محبوب حقیقى شد ، و اوامر و نواهى او را به اجرا گذاشت روح مناجات را یافته و به جایى مى رسد که ترک عبادت آن هم نه تنها واجبات بلکه سنّتها برایش از قبیل جدا شدن ماهى از آب است و از این کلام استفاده مى شود که کسالت و کاهلى در عبادت نشانه ى دورى از جناب اوست و میل و رغبت به آن دلیل قرب و علامت توجّه به جلال و جمال اوست . از نبى اکرم نقل شده که در وقت رسیدن اوقات نماز به بلال مى فرمود : أرحنا یا بلال ، یعنى ما را راحت کن ، یعنى اذان بگو تا ما به عبادت حق که راحت و لذّت ما در آن است مشغول شویم .
حفظ اوامر و نواهى حق بالاترین ادب انسان به مولاست ، و بساط انس با او به وسیله دستوراتش براى آدمى حاصل مى گردد .
با ادب به مقام انس مى توان رسید و عنایت انس آن است که دل به دوست شاد باشد و شاد بودن دل به دوست آن است که جز دوست او را به کار نیاید .
و اگر به اندازه ى هر دو عالم نعمت پیش او آرند ، او را شادى نشاید ، زیادت شادى به چیزى جز دوست ، نشان نقصان محبّت است.
و اگر هر دو عالم بلا پیش او آرند از جا نرود ، از بهر آن که چیزى از جا رفتن در وقت دعوى محبت دلیل فراغت سر است از محبت .
و معنى وحشت از غیر گرفتن ، آن است کز بهر خویش ، با دوست ، هیچ انبساط نماند ، نه تقاضاى نفع و نه تقاضاى دفع ضرر بلکه «مقام تسلیم» .
و با دوست چنان خوش گردد که اگر عطا منع کند نگوید چرا کردى ، و اگر بلا برگمارد نگوید چرا گماشتى .
و چون حق سبحانه و تعالى خواهد ، دل دوستى را با خویش به انس آرد یا مادام نیکى خویش بر او متواتر دارد ، یا بلاى غیر خویش به او باز نماید ; تا از غیر او گریزان باشد .
و هر وقت که انس با حق شدت گیرد ، وحشت از خلق فزونى یابد و علامت انس آن است که صاحب او را وحشت پدید آید از دنیا و از خلق ، مگر با اولیاى خداى که انس گرفتن با اولیا انس است با خداى و هرکه با خلق انس گرفت بر بساط فرعونیان ساکن شد ، خداى را باش و اگر نه خود مباش ، انس آن است که از ماسوى الله وحشت در تو پدید آید .
و حجاب میان بنده و خدا ، آسمان و زمین و عرش و کرسى نیست خیال و اوهام و منیّت تو حجاب است . از میان برگیر و به خداى بشتاب . باید که اگر در خلوت باشى خداى را ببینى و اگر با خلق باشى خداى را ببینى و هرچه جز حق بود نزدیک تو باطل بوده و تغیّر عالم سر تو را نجنباند و بلاى حق مهر تو را کم نکند .
هیبت حسنش چو بر بودت زخویش***پرده حشمت براندازد زپیش
هرکه غیرست از میان بیرون شود***پس امید از بیم مرد افزون شود
مجلس بخشایش آمد این بساط***عشقبازان را مقام انبساط
مایه سودا از این بازار خاست***پس کلیم الله حق دیدار خواست
چون نسیم این چمن پیدا شود***بلبل جان در قفس شیدا شود
سالک از اول چو بشناسد مقام***انس او با طاعت و ذکرت مدام
آن که صاحب حال باشد نام او***با صفات حق بود آرام او
آن که او را انس با ذات خداست***بحر تمکین است و غواص بقاست
* وَمِثالُ هذِهِ الأُصُولِ الثَّلاثَةِ کَالْحَرَمِ وَالْمَسْجِدِ وَالْکَعْبَةِ فَمَنْ دَخَلَ الْحَرَمَ آمِنَ مِنَ الْخَلْقِ ، وَمَنْ دَخَلَ الْمَسْجِدِ آمَنَتْ جَوارِحُه أَنْ یَسْتَعْمِلَها فی الْمَعْصِیَةِ ، وَمَنْ دَخَلَ الْکَعْبَةِ آمِنَ قَلْبُهُ مِنْ أَنْ یَشْغَلَهُ بِغَیْرِ ذِکْرِ اللهِ
مثال خوف و رجا و محبّت همانند حرم و مسجد و کعبه است . کسى که وارد منطقه حرم مى شود از آزار خلق درامان است ، زیرا وارد در حریم ، بسیارى از برنامه هاى عادى بر او حرام و ممنوع است چه رسد به برنامه ها تحریم شده ، چنانکه وارد شده به حرم از دیگران درامان است ، وارد شده به منطقه خوف از عذاب دنیا و آخرت درامان است ، چرا ؟ براى این که خائف از مقام خدا قائم به امر و نهى الهى است ، و اجراى دستورات خداوند بهترین منطقه امن از خزى دنیا و عذاب آخرت است .
و کسى که وارد مسجدالحرام شود ، در حقیقت وارد مرکز معشوق و منطقه ى محبوب شده است ، قرآن درباره ى وارد به مسجد مى گوید : ( ومن دخله کان آمناً ... )مهمان دوست ، و وارد به حضور مولا مگر کارى غیر از خواسته مولا انجام مى دهد ، مگر ممکن است جوارح او آلوده به معصیت شود ، آنجا که علّتى و سببى براى گناه یافت نمى شود ، آنجا فقط جاى توجه به محبوب و انجام خواسته هاى اوست . و به همین خاطر مجرى برنامه ى دوست به حضرت او حُسن ظنّ پیدا کرده و قلبش از امید به رحمت و عنایت او آکنده مى شود ، و خدا هم برابر با روایات گذشته با بنده اش برابر با حسن ظنّ عبد و خوفى که از مقام مولا دارد ، عمل مى کند .
و کسى که وارد خانه شود ، جز اینکه مشغول به صاحب خانه باشد کارى از او ساخته نیست ، همچنین قرار گرفته در منطقه ى محبّت ، عشقى به جز عشق مولا و محبّتى جز محبّت به دوست احساس نمى کند ، و محبّت هرگز از یاد او نرفته و پس از رسیدن به این محبّت ، هیچ محبّتى را نمى تواند مقدّم بر آن بدارد . این است که فقط او را مى خواهد و هرچه را هم بخواهد براى او مى خواهد.
* فَانْظُرْ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُ ، فَإِنْ کانَتْ حَالَتُکَ تَرْضاها لِحُلُولِ الْمَوتِ فَاشْکُرِ اللهَ عَلى تَوْفیقِهِ وَعِصْمَتِهِ
راستى خوب فکر کن ، در خویش دقت نما ، به نفس اندیشه بنما ، اگر حال تو نسبت به مردم چنین است ، که مرگ براى تو خوشایند است پس خدا را به این حال و بر اینکه تو را توفیق اجراى واجبات و ترک محرّمات داده و تو را از خطا و گناه و افتادن در چاه هلاکت حفظ فرموده شکر کن که چنین حالى نسبت به مرگ نتیجه ى عمل صالح و اخلاق حسنه و دورى جستن از گناه است . چنانچه حال اولیاء نسبت به مرگ چنین بوده است . مگر نشنیدى امام عارفان پس از ضربت پسر مرادى گفت : فزتُ وَربّ الکعبة ، یا على اکبر به حضرت حسین (علیهما السلام)عرضه داشت : لا نُبالِی بِالْمَوْتِ ، کسى باید از مرگ بترسد که به فکر مولا و در اندیشه عقبى نبوده و نباشد . چنانچه از ابوذر پرسیدند : چرا چنین است که بعضى از مرگ و مردن مى ترسند و از حلول آن خائف و هراسانند و بعضى آرزو دارند مرگ برسد و بدان راضى اند ؟ پاسخ داد : آنان که از مرگ مى ترسند کسانى هستند که دنیاى خود را معمور و آخرتشان را خراب کرده اند و معلوم است که انتقال از آبادى به خرابى موجب ترس است و آنان که از موت راضى اند آخرت ایشان معمور است ، و دنیاى آنان پیش آنان بى ارزش و خرابه اى بیش نیست البته انتقال از خرابى به آبادى موجب رضایت است :
الدنیا سجن المؤمن وجنّة الکافر .
* وَإِنْ تَکُنْ الأُخْرى فَانْتَقِلْ عَنْها بِصِحَّةِ العَزیمَةِ وَأنْدَمْ عَلى ما سَلَفَ مِنْ عُمْرِکَ فی الْغَفْلَةِ
اما اگر حال تو نسبت به مرگ حال اکراه و تنفّر است با عزمى درست از این حال به آن حال الهى سفر کن ; زیرا کراهت از مرگ نشانه ى قساوت قلب است . بر گذشته ى خود که نسبت به خالق و خلق در غفلت بود ، و به سبب آن غفلت دچار حق الله و حق الناس شدى پشیمان شو و در تدارک حق الناس و حق الله برآى ، که در دنباله ى حق الله و حق الناس مشکلات و گرفتارى اخروى فراوان است .
* وَاسْتَعِنْ بِاللهِ عَلى تَطْهِیرِ الظّاهِرِ مِنَ الذُّنُوبِ ، وَتَنْظیفِ الْباطِنِ مِنَ الْعُیُوبِ
از خداوند مهربان براى پاک شدن اعضایت از گناه کمک بخواه ، و براى طهارت باطنت از همه ى عیوب مدد بجوى و بدان که در قرآن و روایات وارد شده که بهشت جاى پاکان است در قرآن آمده است : ( الطیّبات للطیّبین ) و در روایتى آمده است :
والجنّة لا یدخلها إلاّ الطیّب .
* وَاقْطَعْ زِیادَةَ الْغَفْلَةِ مِنْ قَلْبِکَ
و زیادى غفلت را از قلب خود قطع کن ، و هرگز از یاد مرگ و ذکر خدا غافل مباش . قید زیاده در متن روایت اشاره به آن است که بعضى از غفلت ها از لوازم حالات بشرى است و احتراز از آنها ممکن نیست ، پس غفلتى که امام امر به قطع آن مى کند زاید بر غفلت طبیعى است .
* وَاطْفِ نارَ الشَّهْوَةِ مِنْ نَفْسِکَ
و آتش شهوت را از نفس خاموش کن ، و با نفس به همان مقدار معامله کن که خداوند مهربان اجازه داده ، نه به آن مقدارى که خود نفس از تو مى طلبد ، که اگر خواهش هاى نفسانى میدان پیدا کنند بزرگترین ضربه را بر انسان مى زنند ; چنانچه نبى اسلام فرموده :
أَعْدا عَدُوّک نَفْسَکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ .
« دشمن ترین دشمنانت همان نفس توست که بین دو پهلویت قرار گرفته » .
خداوند مهربان به همه ما توفیق آراسته شدن به آنچه که در این روایت ذکر شده مرحمت فرماید و ما را در مسیر انسان الهى شدن و خلیفة الله شدن قرار بدهد .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:48 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (34) نیّت
 

شرح کتاب مصباح الشریعة ومفتاح الحقیقة
باب چهارم : در بیان نیّت
 

قالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) : صاحِبُ النِّیَّةِ الصَّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلیمِ لاَِنَّ سَلامَةَ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَحْذُوراتِ تُخَلِّصُ النِّیَّةَ للهِ تَعالى فِى الأُمُورِ کُلِّها .
قالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ : یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونٌ اِلاّ مَنْ اَتَى اللهَ بِقَلْب سَلیم .
وَقالَ النَّبِیُّ (صلى الله علیه وآله) : نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ وَقالَ اَلاَْعْمالُ بِالنِّیَّاتِ وَلِکُلِّ امْرِء ما نَوى .
وَلابُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خالِصِ النِّیَّةِ فی کُلِّ حَرَکَة وَسُکُون اِذْ لَوْ لَمْ تَکُنْ بِهـذَا الْمَعْنى تَکُونُ غافِلاً .
وَالْغافِلُونَ قَدْ وَصَفَهُمْ اللهُ بِقَوْلِهِ : اِنْ هُمْ اِلاّ کَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبیلاً ثُمَّ النِّیَّةُ تَبْدو مِنَ الْقَلْبِ عَلى قَدْرِ صَفاءِ الْمَعْرِفَةِ وَتَخْتَلِفُ عَلى حَسَبِ اِخْتِلافِ الاَْوْقاتِ فی مَعْنى قُوَّتِهِ وَضَعْفِهِ .
وَصاحِبُ النِّیَّةِ الْخالِصَةِ نَفَسُهُ وَهَواهُ مَعَهُ مَقْهُورَتانِ تَحْتَ سُلْطانِ تَعْظیمِ اللهِ تَعالى .
وَالْحَیاءُ مِنْهُ وَهُوَ مِنْ طَبْعِهِ وَشَهْوَتِهِ وَمُنْیَتِهِ ، نَفْسُهُ مِنْهُ فی تَعَب وَالنَّاسُ مِنْهُ فی راحَة . قالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) : صاحِبُ النِّیَّةِ الصَّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلیمِ .
نیّت در لغت به معناى : قصد ، تصمیم ، اراده و آهنگ و عزم آمده است .
کلیه حرکات و سکنات انسان ، و آنچه که اعضا و جوارح آدمى انجام مى دهند ، ریشه در نیّت و قصد انسان دارد .
انسان تا مقصدى را در نظر نگیرد ، وعزم خود جزم نکند به دنیاب آن حرکت نخواهد کرد ، و عاملى جز نیّت براى حرکات اعضا و جوارح به سوى هدف وجود ندارند .
وجود نیّت ، محرّک انسان و عدمش باز دارنده آدمى است ، چون چیزى را نیّت کند و نسبت به امرى تصمیم بگیرد ، به سویش به حرکت مى آید و براى رساندن خود به آن با تمام وجود به فعالیت مى ردازد ، و چون قصد و تصمیم نداشته باشد ، عاملى جز عامل جبر او را حرکت نخواهد داد ، و وقتى جبر در کار باشد حرکات انسان و حتى هدفى که عامل زور انسان را به آن مى رساند کم ترین ارزشى نخواهد داشت ، پس با نبودن نیّت و دور بودنِ عامل زور ، انسان به سوى چیزى که نیّت ندارد حرکت نمى کند .
هدف هرچه ارزشش بیش تر باشد ، به تناسب آن ، ارزش نیّت بیش تر خواهد شد ، و وقتى نیّت از هدف کسب ارزش کند ، بدون شک عملى که بر مبناى آن نیّت انجام مى گیرد ، از ارزش آن نیّت کسب ارزش مى نماید .
در حقیقت ارزش «هدف» و «نیّت» و «عمل» به هم بسته است ، و بین این سه واقعیت رابطه مستقیم برقرار است .
هدف همیشه مولّد نیّت و نیّت در صورت آماده بودن زمینه مولّد عمل است .
بدون هدف و مقصد ، نیّتى در قلبى پدید نمى آید ، و بدون نیّت عملى از انسان صادر نمى شود .
با توجه به این مقدمه ، که روشن مى کند هدف جانِ نیّت و هدف نیّت جانِ عمل است ، اسلام ، این مکتب سعادت بخش و این مدرسه انسان ساز ، و این آیین تربیت ، براى هدف و نیّت جایگاه بس مهمى قائل است .
اسلام علاقه دارد مردم ، در تمام زمینه هاى زندگى مقس ترین و عالى ترین و والاترین هدف را انتخاب کنند ، تا آن هدف عالى تر ، به آنان نیّت عالى تر ببخشد ، و در نتیجه عمل مردم در تمام جهات زندگى عالى ترین عمل باشد .
اگر همه مردم در انتخاب هدف ، مطیع اسلام شوند ، همه داراى نیّت پاک و خالص خواهند شد ، و تمام اعمال و اخلاق آنان بر اساس آن نیّت والا تنظیم شده ، و در نتیجه به بسیارى از مشکلات فردى ، خانوادگى ، اجتماعى ، و اخلاقى و اقتصادى و خلاصه به گرفتارى هاى مادى و معنوى آنان خاتمه داده خواهد شد ، و در این دنیا به حیات طیبه اى که قرآن مجید وعده داده خواهند رسید ، و در آخرت از سعادت ابدى نصیب خواهند برد :
( مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِن ذَکَر أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ) .
هرکس داراى عمل شایسته باشد ، مرد یا زن ، در صورتیکه مؤمن به حق و شئون حق باشد (از علائم مؤمن این است که در تمام زندگى نیّتى جز خدا ندارد ، و اصولا ایمان واقعى به حق مولد نیّت پاک در همه شئون است) او را
زندگى پاکیزه و حیاتى پاک (حیاتى که در آن حیات به حقوق واقعى خود برسد ، و کم ترین تجاوزى به حق کسى ننماید) عطا مى کنیم ، و در آخرت از اجر و مزدى بهتر از اعمالى که انجام داده نصیبش خواهیم کرد .
آرى ایمان ، که ترکیبى از معرفت و عشق حقیقى انسان به خدا و شئون خداست ، باعث مى گردد ، که انسان در نیّت نسبت به هر عملى خدا را در نظر گرفته و او را به عنوان مقصد انتخاب نماید ، و منظورش از انجام عمل رسیدن به رضا و لقا و قرب او باشد ، در این صورت عملش که بر اساس آن منظور و نیّت انجام مى گیرد ، عمل صالح و نتیجه آن عمل صالح حیات طیّبه و نتیجه آن حیات طیّبه سعادت ابدى در عالم آخرت است .
بیایید با کمال خلوص از حضرت دوست بخواهیم ، که از شراب عشق و ایمان ، و معرفت و محبت ، آن چنان که به اولیا و عاشقانش چشانید ، به ما هم بچشاند ، تا از این رهگذر مست شویم ، و رقص کنان به عالم قدس و معنى پا گذاشته و همه وجود را فداى خاک آن آستان مقدّس کنیم .
ما که تا امروز هدفى جز دنیا و شکم و شهوت نداشتیم ، و همه حرکات ما و فعالیت هاى اعضا و جوارح ما بر اساس این هدف از ما صادر شد چه سودى بردیم ، و به کدام رشد و کمال رسیدیم ، و با صرفِ نقد عمر ، و لحظات غیر قابل جبران ، چه دریافت کردیم ؟!
در فرداى نزدیک که پرده ها کنار رود ، روشن مى شود ، که از خرج کردن عمر گرامى ، جز حسرت و اندوه ، و پشیمانى و دل سوزى ، و ظلمت و بدبختى دریافتى نداشته ، و محصولى کسب نکرده ایم !
بیایید مانند حکیم بزرگ و عارف عاشق ، و اخلاقى وارسته ، و معلم دل سوخته ، حضرت الهى قمشه اى که از حسنات دهر بود ، به سوى حضرت بى نیاز دست نیاز برداشته و بگوییم :
الهى زان مى پاک الستى *** الهى راز هوش آور به مستى
همان مستى که دل هشیار سازد *** مرا مخمور چشم یار سازد
چنان مستم کن از صهباى عشقت *** چنان مجنونم از سوداى عشقت
که هرگز دیده عقلم زمستى *** نبیند جز تو در اقلیم هستى
الهى هرچه خواهى کن به جانم *** مکن بى نور خود شمع روانم
فروزان سینه ام از آتش عشق *** بسوزان هستیم در تابش عشق
دلم چون شمع آتش خانه گردان *** به شمعم عالمى پروانه گردان
زقلبم چشمه حکمت برانگیز *** روان از قلب گردان بر زبان نیز
حجابى بر من مشتاق بگشا *** لبم بر ناله عشاق بگشا
نواى ناله ام را دل نشین کن *** زبان خامه ام را آتشین کن
زمهرت بر فروزان نامه من *** به دست عشق گردان خامه من
چو خاصانم بده ره در حضورت *** دل تاریکم افروزان به نورت
به لطف خویشتن محتاج دارم *** به ملک عشق گردان تاجدارم
ز غیر خویش بنما بى نیازم *** در اقلیم ابد کن سرفرازم
نیازى ده که دل در بى نوائى *** شود سلطان ملک پارسائى
به مهر این ذره ناچیز بنواز *** دلم را رشک خورشید فلک ساز
ز خاصانم رفیق راه بنما *** دل پر غفلتم آگاه بنما
برون از پرده پندارم آور *** چو مشتاقان حق در کارم آور
به راه راستان عزم قوى ساز *** ز فکر کج روانم را بپرداز
ز شوق دنیى دون پاک سازم *** به کار عشق خود چالاک سازم
اگر دل بسته هر ناپسندم *** به زنجیر علایق پاى بندم
رهائى ده ز نفس پر فسونم *** ز عشق افکن به صحراى جنونم
که از دام هوس آزاد گردم *** به گرد کویک اى صیاد گردم
اسلام ، که براى انسان جز هدف برتر ، و نیّت پاک و خالص نمى پسندد ، و راه رسیدن به کمال حقیقى را هم همین مى داند و بس ، راه اصلاح نیّت را که ریشه اعمال است ، در این مى داند ، که آدمى با چنگ زدن به دامن انبیا و امامان ، این عارفان و حکیمان واقعى ، دلش غرق در معرفت نسبت به حقایق اصیل ، و واقعیات صحیح شود ، تا از برکت این معرفت ، به این حقیقت برسد که مقصد واقعى ، و هدف اصیل جز خدا نیست ، و آنچه غیر او از غیب و شهود ، در اختیار انسان است جر وسیله و سبب ، چیزى نیست .
تا از برکت این معرفت ، بفهمد که اگر غیر از خدا چیزى را به عنوان هدف انتخاب کند ، و نیّتش را بر اساس رسیدن به آن هدف قرار دهد ، و اعضا و جوارحش را بر مبناى آن نیّت به کار بگیرد ، در راه گمراهى و ضلالت افتاده ، و عاقبت به جز شقاوت و بدبختى و عذاب الیم از مزرع زندگى محصولى برداشت نخواهد کرد .
تا از برکت این معرفت ، به این نتیجه برسد ، که هرچه را جز خدا به عنوان هدف قرار دهد ، دچار سراب شده و هرچه بکوشد ، و هرچند فعالیت کند ، و هرچه از عمر مایه بگذارد به چیزى نخواهد رسید ، و جز از دست دادن تمام پایه هاى زندگى نصیبى عایدش نخواهد شد :
( وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ کَسَرَاب بِقِیعَة یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً ... ) .
آنان که بین خود و خدا پرده افکنده ، دست از حق برداشتند ، و از خدا غافل گشته ، هدفى جز او گرفتند ، اعمالشان هم چون سرابى در زمین هموار است ، که تشنه آن را آب مى پندارد هنگامى که به آن جا برسد ، مى بیند چیزى نیست .
آرى اینان هم در عاقبت حیات مى یابند که همه چیز را فداى هیچ و پوچ کرده اند !
 

مالک حقیقى خداست
 

اسلام از طریق آیات محکم قرآن ، و براهین روشن تر از آفتاب خداى عزیز را مالک همه چیز مى داند ، و ملکیت و مالکیت حضرت حق را ، که به وجود آوردنده تمام موجودات است ، اصیل دانسته ، مالکیت غیر او را اعتبارى و وهمى مى داند . وقتى در این زمینه دقت کنید ، مى بینید حق همین است ، احدى در انى عالم داراى ملکیت اصیل نیست ، انسان که جا دارد اشرف مخلوقات گردد ، از مادر عریان و فقیر و ندار متولّد مى شود ، و روز رفتن از دنیا هم با دست تهى و خالى از امور مادى به عالم آخرت مسافرت مى کند ، وقتى انسان با اینهمه بزرگى و عظمت و جایگاهش در خلقت نسبت به امور مادى و غیر مادى امانت دارى بیش نباشد ، دیگر موجودات را ببین که در چه حالى هستند ؟!
انبیا که در سرچشمه اهل معرفت بودند ، بنا به نقل قرآن در تمام لحظات حیات ، در همه زمینه هاى زندگى ـ چه مادى ، چه معنوى ـ از خود سلب مالکیت کرده ، و تنها خداوند بزرگ را مالک حقیقى دانسته اند ، و به این سبب او را هدف واقعى قرار داده ، و از تمام علل و وسائلى که در اختیار داشتند براى رسیدن به مقام لقا و قرب و رضاى آن جناب استفاده کردند ، قرآن اقرار حقیقى انبیا را به مالکیت واقعى حق در تمام عالم در آیاتى به شرح زیر نقل مى کند ، و از قول آنان به همه درس مى دهد که مالک حقیقى اوست و جز او مملوکند و مملوک مسلوب الاختیار است ، پس بر شما سزاوار نیست که مملوک را در هر موقعیتى که باشد هدف بگیرید ، و نیّت و عمل خود را براى رسیدن به آن مملوک که هیچ کارى براى شما از دستش بر نمى آید خرج کنید .
( قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِن لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ ) .
آدم و همسرش گفتند : اى مالک و پرورش دهنده ما ، ما با توجه نکردن به ارشاد تو در موضوع آن درخت بر خویشتن ستم کردیم ، و اگر تو ما را نبخشى و بر ما ترحّم نیاورى البته از زیانکاران خواهیم بود .
( وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَى الاَْرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّاراً * إِنَّکَ إِن تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلاَ یَلِدُوا إِلاَّ فَاجِراً کَفَّاراً ) .
نوح گفت: اى مالک ومربّى من، هیچ یک از کافران را روى زمین باقى مگذار * اگر بگذارى ، جز این که بندگانت را گمراه کنند کارى نمى کنند ، و اینان جز نسلى بدکار و ناسپاس باقى نگذارند .
( وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ * رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِن ذُرِّیَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَأَرِنَا مَنَاسِکَنَا وَتُبْ عَلَیْنَا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ * رَبَّنَا وَابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِکَ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ) .
هنگامى که ابراهیم و اسماعیل پایه هاى خانه را بر افراشتند ، گفتند : اى مالک و مربّى ما ، این عمل را از ما بپذیر ، به درستى که تو شنوا و دانایى (هم دعاى ما را مى شنوى و هم به درستى و صحّت عمل و خلوص نیّت ما آگاهى) * اى مالک و مربّى ما ، ما دو نفر و نسل ما را بندگانى فرمانبردار قرار داده
و منهاسک ما را به ما بنماى و توبه و بازگشت ما را بپذیر که تویى توبه پذیر مهربان * اى مالک و مربّى ما ، در این ملت پیامبرى از ایشان برانگیز ، که آیات تو را بر اینان بخواند ، و کتاب و حکمت به ایشان بیاموزد ، و نفوس اینان را از آلودگیها و پلیدیها پاک کند . به درستى که تو شکست ناپذیر و حکیمى .
( وَقَالَ مُوسَى یَا فِرْعَوْنُ إِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِینَ ) .
موسى گفت : اى فرعون ، من پیامبرى از جانب مالک و مربى همه جهانیانم .
( ... فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْر فَقِیرٌ ) .
موسى گفت : اى مالک من ، به تحقیق که من به آن نعمتى که برایم فرستادى نیازمندم .
( إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّی وَرَبِّکُم مَا مِن دَابَّة إِلاَّ هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا إِنَّ رَبِّی عَلَى صِرَاط مُسْتَقِیم ) .
هود گفت : به درستى که من بر خدا که مالک من و شماست توکّل کردم ، هیچ جنبدنده اى نیست مگر این که زمام امورش به دست خداست ، بحق که مالک من بر راه راست است .
( ... هُوَ أَنشَأَکُم مِنَ الاَْرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیَها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ ) .
صالح به قومش گفت : خداست که شما را از زمین پدید آورد ، و آبادانى آن را
به شما واگذاشت . از او آمرزش خواهید ، سپس به حضرتش بازگشت کنید ، به درستى که مالک من به شما نزدیک و اجابت کننده دعاست .
( وَکَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِن تَأْوِیلِ الاَْحَادِیثِ وَیُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَعَلَى آلِ یَعْقُوبَ کَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَیْکَ مِن قَبْلُ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ) .
یعقوب به یوسف گفت : به این صورت که خواب دیدى مالک و مربى ات تو را برگزیند ، و تأویل خوابها را به تو تعلیم دهد ، و نعمتش را بر تو و آل یعقوب تمام کند ، چنان که قبلا بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد ، که مالک تو دانا و حکیم است .
( قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَ وَأَکُن مِنَ الْجَاهِلِینَ ) .
یوسف گفت : اى مالک من ، زندان در برابر گناهى که در کاخ مصر مرا به سوى آن دعوت مى کنند محبوب تر است ، اگر تو مکر این زنان را از من نگردانى ، به سوى آنان میل کرده ، از نادانان خواهم شد .
( قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکاً لاَ یَنْبَغِی لاَِِحَد مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ ) .
سلیمان گفت : اى مالک من مرا بیامرز ، و به من سلطنت و پادشاهى عطا کن که پس از من کسى سزاوار آن نباشد ، که تو به غایت بخشنده اى .
( هُنالِکَ دَعَا زَکَرِیَّا رَبَّهُ قَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِن لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاءِ ) .
در آن جا زکریا مالکش را خواند و گفت : اى مالک و پروزش دهنده من ، از پیشگاه خودت ، فرزندى پاکیزه به من عطا کن ، به درستى که تو شنونده دعایى .
( إِنَّ اللّهَ رَبِّی وَرَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُستَقِیمٌ ) .
عیسى گفت : به درستى که الله مالک من و مالک شماست ، پس او را پرستش کنید که راه راست این است .
( وَقُل رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ ) .
بگو اى پیامبر : اى مالک من ، مرا بیامرز و به من رحمت آر و تو بهترین رحمت آورندگانى .
( قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ * سَیَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ ) .
اى رسول من بگو : مالک آسمانهاى هفت گانه و عرش بزرگ کیست ؟ به زودى خواهند گفت مالک خداست، بگو : آیا پروا نمى کنید ؟
( الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ * رَبَّنَا إِنَّکَ مَن تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَمَا لِلْظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصَار * رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً یُنَادِی لِلاِْیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّآتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الاَْبْرَارِ * رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدْتَّنَا عَلَى رُسُلِکَ وَلاَ تُخْزِنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّکَ لاَ تُخْلِفُ الْمِیعَادَ ) .
آنان که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوشان یاد مى کنند ، و در آفرینش آسمانها و زمین مى اندیشند محصول فکرشان این است که اى مالک ما اینها را باطل نیافریدى ، تو از هر نقصى منزّهى ، پس ما را از عذاب آتش نگاهدار * اى مالک ما ، تو هرکه را در آتش مى افکنى ، هر آینه او را خوار کرده اى ، و براى ستمکاران یاورى نیست * اى مالک ما شنیدیم ندا کننده اى به ایمان فرا مى خواند که به مالک و پروردگارتان ایمان بیاورید ، پس ما ایمان آوردیم * اى مالک و مربى ما پس ما را بیامرز و بدیهاى ما را بپوشان و ما را در زمره نیکان بمیران * اى مالک ما ، آنچه به رسولانت وعده داده اى به ما عنایت فرما و در قیامت ما را خوار مگردان . به درستى که تو خدایى هستى که هرگز خلف وعده نمى کنى .
لفظ مبارک رب و مشتقاتش که به معناى مالک است نزدیک به نهصد و پنجاه بار در قرآن مجید آمده ، تا بکله خیره سران و غافلان دست از لجاجت و جهل برداشته ، از اربابان باطل قطع امید کرده به ربّ حقیقى عالم روى آورند .
تکرار این لفظ در قرآن و روایات و دعاهاى اسلامى ، براى این است ، که انسان در تمام لحظات متذکر این واقعیت باشد ، و از راه راست الهى منحرف نگردد .
آرى ، هیچ چیز به جز مالک حقیقى عالم را هدف نگیرید ، که صد در صد زیان خواهید کرد ، وسائل و علل ، وسائل و عللند نه هدف ، بفهمید که چه مى کنید ، بدانید که در کجا و براى که خود را خرج مى کنید .
مرحوم الهى قمشه اى ، آن وارسته کامل ، و شیداى عاشق ، چه خوش فرموده :
اى دل هواى خویش بنه در هواى دوست *** بگذر ز خواهش دل خود بر رضاى دوست
از ماه برتر آئى و از عرش بگذرى *** بوسى شبى به مسکنت ار خاک پاى دوست
ارباب معرفت نشناسند در دو کون *** شاهى جز آن که هست به معنا گداى دوست
دل مى رود به شوق ز دنبال رهروان *** تا بشنود ز قافله بانگ دراى دوست
احسان به خلق کن نه پى اجر آخرت *** اجرى ندارد آنچه نباشد براى دوست
خواهى به آستانه جنت قدم زنى *** یکشب به توبه زن درِ دولت سراى دوست
شرمنده باد الهى از این پند بى خلوص *** من گمرهى چگونه شوم رهنماى دوست
 

بازگشت همه امور به خداست
 

وقتى آیات شریفه قرآن ، با دلائل و براهین روشن ، ملکیت حقیقى و مالکیت واقعى بر همه عالم را از آن خدا بداند ، باید این معنى که بازگشت همه عالم به حضرت اوست بر صاحبان خرد واضح باشد .
زیرا عالم و عالمیان طبیعتاً و ذاتاً در حرکات خود هدفى را دنبال مى کنند ، و در دار هستى هدفى جز خدا براى جهان هستى و موجوداتش وجود ندارد .
خبر دارى که سباحان افلاک *** چرا گردند گرد مرکز خاک
چه مى خواهند از این محمل کشیدن *** چه مى جویند از این منزل بریدن
که گفت این ثابت است آن منقلب نام *** که گفت آن را بجنب وین را بیارام
در این محرابگه مقصودشان کیست *** وزین آمد شدن منظورشان چیست
همه هستند سرگردان چو پرگار *** پدید آرنده خود را طلبکار
اگر بازگشت مهمانان هستى به صاحب خانه نباشد ، باید گفت وجود کوچک ترین جزء تا عظیم ترین موجود هستى باطل و عبث است ، در صورتیکه هیچ خرمندى این را نگفته و نمى گوید ، و اطوار خود موجودات عالم هم از قبول این مسئله ابا و امتناع دارند .
دقت در وضع هر موجودى نشان مى دهد ، که موجود پیچیده به علم و عدل و حکمت و هدف است ، و به قول سید موحدان و نور عارفان امیرمؤمنان (علیه السلام) در کمال وضوح با چشم دل مى توان خدا را در آئینه وجود هستى مشاهده کرد . محرک وقتى مستجمع جمیع صفات کمال باشد ، متحرک هم باید از آن صفات نشان داشته باشد ، وقتى اراده محرک بر حق باشد حرکت متحرک هم بر حق و براى حق و به سوى حق است .
قرآن پایان تمام حرکات را خدا مى داند ، و در آیاتش تصریح دارد که رجوع همه امور به الله است :
( هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ أَن یَأْتِیَهُمُ اللّهُ فِی ضُلَل مِنَ الْغَمَامِ وَالْمَلاَئِکَةُ وَقُضِیَ الأَمْرُ وَإِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ ) .
آیا انتظار مى برند ، مگر این که عذاب خدا در سایبانهائى از ابر و ملائکه ایشان را بیاید و کار گذارده شود ، بازگشت تمام امور به خداست .
( وَلِلّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ وَإِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ ) .
آنچه در آسمانها و زمین است از خداست و بازگشت همه امور به الله است .
( ... لِیَقْضِیَ اللّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولاً وَإِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ ) .
تا حکم کند خدا کارى را که شده بود و بازگشت همه امور به خداست .
( یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ ) .
آنچه را میان دستشان و پشت سرشان باشد مى داند ، و همه امور به الله باز مى گردد .
( وَإِن یُکَذِّبُوکَ فَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِن قَبْلِکَ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ ) .
و اگر تکذیب مى کنند تو را ، پس به تحقیق رسولان پیش از تو را نیز تکذیب کردند ، و همه امور به خدا بازگشت دارد .
( لَهُ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ ) .
پادشاهى آسمانها و زمین براى اوست ، و تمام امور به الله بازگشت مى کند .
( اللَّهُ یَبْدَؤُا الخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ) .
خداوند خلق را به وجود مى آورد ، سپس او را باز مى گرداند ، آنگاه همه به سوى او بازگشت مى کنند .
( وَلِلَّهِ غَیْبُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَإِلَیْهِ یُرْجَعُ الأَمْرُ کُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَتَوَکَّلْ عَلَیْهِ وَمَا رَبُّکَ بِغَافِل عَمَّا تَعْمَلُونَ ) .
نهانى آسمانها و زمین مر خدا راست ، تمام امر به او باز مى گردد ، پس او را پرستش کرده و به او تکیه کن ، پروردگارت از آنچه انجام مى دهند غافل نیست .
( ... وَلِلّهِ مُلْکُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا وَإِلَیْهِ الْمَصِیرُ ) .
پادشاهى آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است از خداست و او پایان کار است .
( ... ذِی الطَّوْلِ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ ) .
اوست صاحب نعمت و جز او خدائى نیست و او عاقبت و پایان همه چیز است .
( لَهُ مَا فِی السَّماوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ أَلاَ إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الأُمُورُ ) .
مر او راست آنچه در آسمان و زمین است ، بدانید که پایان همه امور الله است .
در این آیات محکم قرآن دقت کنید ، و واقعیت این مسئله را که بازگشت همه به سوى او ، و پایان و عاقبت هر کارى اوست لمس نمائید ، آنگاه نیات خود را محاسبه کنید ، ببینید در آن روزى که همه چیز به او برگشته و نیات شما هم چون همه چیز به حضرت او بازگشته با نیّت شما چه مى کند ، اگر نیّت در همه امور براى او بوده با گزاف ترین قیمت مى خرد ، اگر براى غیر بوده آن را به غیر بر مى گرداند ، غیرى که در دنیا هیچ کاره بوده چه رسد در پایان کار ، با توجه به این
حقیقیت چرا و روى چه حساب انسان در کارهایش غیر خدا را نیّت کند ، و غیر حضرت دوست را هدف بگیرد ؟
نیّت براى غیر فاقد ارزش است ، و کارى که بر اساس آن نیّت انجام مى گیرد آن هم فاقد ارزش است .
ببیایید بر خود مسلّط شویم ، و نیات خود را از تفرقه نجات داده به چهار چوب وحدت بیاوریم ، تا در تمام امور نیّتى جز خدا و هدفى جز حضرت حق نداشته باشیم ، در این صورت است که نیّت و عمل ما از بهترین ارزش برخوردار شده و ما یک مؤمن واقعى خواهیم گردید .
غیر حق فقیر و ذلیل و مسکین و مستکین و مستجیر و حقیر و مملوک و صغیر و عبد و ضعیف و ناتوان است ، و نیّت را براى این غیر قرار دادن عین نادانى است . اسلام ، با توجه دادن مردم به این آیات ، به مردم ثابت مى کند که در دار تحقق ، حقیقتى جز الله وجود ندارد ، پس چیزى جز او نمى تواند هدف و مقصد و مصیر باشد ، آنچه غیر حق است شبح و سایه اى بیش نیست ، و اگر بتواند عنوانى بخود بگیرد ، عنوان سبب و وسیله است ، شما بیایید در هر کارى خدا را هدف بگیرید ، تا نیّت شما از آن هدف تبلور پیدا کند ، و در نتیجه نیّت شما نیّت خدایى گردد ، سپس به انجام عمل برخیزید ، که عمل برخاسته از آن نیّت عمل خدایى است ، و عمل خدایى جز خیر و برکت و ثواب و ارزش از پى نخواهد داشت ، و غیر خدا را براى تحقق نیّت و عمل خدایى به عنوان وسیله و سبب گرفته ، چنانچه قرآن مجید به این راه مستقیم انسان را دلالت مى کند :
( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ) .
اى کسانى که ایمان آورده اید ، تقواى خدا را پیشه کنید ، و براى رسیدن به قرب و لقاء او انتخاب وسیله نمایید و در راه او بکوشید تا رستگار شوید .
( أُولئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ وَیَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَیَخَافُونَ عَذَابَهُ إِنَّ عَذَابَ رَبِّکَ کَانَ مَحْذُوراً ) .
آنان که مى خوانند ، بسوى پروردگارشان وسیله مى جویند ، هر کدامشان که نزدیک ترند ، و رحمت حق را امید داشته از عذابش مى ترسند ، به تحقیق و بدون شک که عذاب پروردگارت حذر کردنى است .
آرى همه انبیا و امامان ، و عارفان واقعى و وارستگان ، و اولیا و عاشقان وسیله آشنایى ما با حضرت یارند ، و مواد و اشیاء دنیا و اعضا و جوارح ما وسایل کمک دهنده به ما براى رسیدن به الله .
هدفى و مقصدى جز او وجود ندارد ، کنار چیزى توقف نکنید ، و گول برنامه اى را به عنوان هدف نخورید ، دست از دامان اولیاء بر ندارید ، و بدون حضر راه و مرشدى حکیم که صد در صد خدایى باشد و عالمى ربانى قدم در راه سلوک نگذارید ، که در این راه بس خطرهاست و عمده ترین خطر اشتباه وسیله به هدف و در نتیجه انحراف در نیّت و در پایان بى ارزش شدن جهاد و عمل است !!
الهى آن عارف پاک باز ، و آن عاشق جانباز در این زمینه فرموده :
اى حسن تو مهر عالم افروز *** وى عشق تو آتش جهان سوز
اى مهر تو سر آفرینش *** نور تو چراغ اهل بینش
اى درگه تو پناه عالم *** مسکین تو پادشاه عالم
اى مبدع نقش عقل و جانها *** وى مخترع تو آسمانها
اى برتر از آسمان افکار *** مدهوش تو چشم عقل هشیار
اى سر عیان و عین مستور *** با جمله جهان و وز همه دور
اى سایه نه سپهر خضرا *** از تابش مهر تست برپا
اى محرم سر عشق بازان *** گنجینه راز بى نیازان
اى ذکر تو وحى آسمانى *** یاد تو حیات جاودانى
اى نام تو نقش خاطر من *** یاد تو بهشت و کوثر من
بر من کرمى که خوار و زارم *** لطفى که تبه شدست کارم
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:49 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (35) نیّت در آیات و روایات
 

قرآن مجید احتمالا در چهار بخش به مسئله نیّت اشاره کرده باشد ، در یک مرحله دعوت مى کند ، که در تمام برنامه ها قصد و نیّت شما فقط براى خدا باشد ، و جز او منظورى نداشته باشید ، و مواظبت کنید که کلیه امور شما فى سبیل و قربةً الى الله باشد .
در قسمت دیگر از نیّت پاک و منظور و مقصود الهى بندگان واقعى خبر مى دهد ، و محصول ذات قلب با عظمت آنان را که جز نیّت خالصانه چیزى نبوده در آئینه آیات نشان مى دهد .

و در مسئله دیگر به این نکته اشاره مى کند ، که آنچه بر دل و سینه و قلب شما مى گذرد خدا نسبت به آن آگاه و حاضر و ناظر است ، این شمایید که باید توجه کنید در محضر خدا نیّت غیر خدایى نداشته باشید .
و در قسمت دیگر به نیّت هاى غیر خدایى و مقاصد ناپاک و آلوده اشاره کرده ، صاحبان آن نیات را ظالم و گمراه دانسته ، و براى آنان عاقبتى جز جهنم معرفى نمى نماید .
اما آیات قرآن ، که به طور تقریب به مسایل چهارگانه اشاره کرده است .
 

نیّت ، فقط براى خدا
 

( وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ ... ) .
و بکوشید حق کوشش را در راه بدست آوردن قرب و رضاى خدا ، او شما را برگزید .
( وَمَا لاَِحَد عِندَهُ مِن نِعْمَة تُجْزَى * إِلاَّ ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأَعْلَى * وَلَسَوْفَ یَرْضَى ) .
نزد خداوند براى احدى نعمت قابل پاداش نیست * مگر آنچه که در آن انتخاب خوشنودى و رضاى پروردگار اعلى بود * و هر آینه به این زودى خوشنودى خود را از برنامه هایى که براى خاطر خدا انجام داده بود بدست آورد
( وَقَاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ) .
در راه خدا و به خاطر خوشنودى حق کارزار کنید ، کارزار با کسانى که با شما سر جنگ دارند و از حدود الهى تجاوز نکنید که خدا متجاوزان را دوست ندارد .
( فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَاعْبُدُوا ) .
سجده کنید فقط براى خدا و او را بپرستید .
 

نیّت پاک و مخلصانه بندگان واقعى
 

( إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِیفاً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ) .
ابراهیم گفت : به درستى که من توجه کردم و قصد نمودم کسى را که آسمانها و زمین را آفرید قصدى حق و من از مشرکین نیستم .
( وَالَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلاَنِیَةً وَیَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ )
آنان که فقط براى جلب خوشنودى حق در راه دین بر تمام مشکلات صبر کردند ، و نماز را به پا داشته و در نهان و آشکار از آنچه به آنان روزى کردیم در راه خدا انفاق کردند ، و با خوبى در دفع بدى بر مى آیند مر آنان راست عاقبت خوشى در سراى دیگر .
( فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ ذلِکَ خَیْرٌ لِّلَّذِینَ یُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) .
پس حق صاحب قرابت را بده ، و نیز حق از کار افتاده و از راه مانده را ، به آنان واگذار ، براى آنان که در کارهایشان دنبال جلب رضاى حق هستند آن بهتر است ، و اینان رستگارانند .
( ... وَما آتَیْتُم مِن زَکَاة تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ ) .
آنچه از زکات دادید و از دادن آن رضاى خدا را مى خواهید ، پس ایشان با این نیّت فزون کنندگان هستند .
( وَلاَ تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ ... ) .
و آنان که پروردگارشان را در بامداد و شبانگاه بخاطر جلب خوشنودى او مى خوانند از خود مران .
( إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلاَ شُکُوراً ) .
خاندان طهارت به یتیم و اسیر و مسکین گفتند ، ما شما را فقط براى رضاى خدا اطعام کردیم و از شما پاداش نمى خواهیم .
( وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ ... ) .
و شکیبا گردان خودت را با کسانى که خداى خود را در بامداد و شبانگاه به خاطر کسب رضاى او مى خوانند .
( وَقَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَى وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ ) .
و سلیمان گفت اى پروردگارم به من الهام کن که شکر نعمت هایى که بر من و بر والدینم عنایت کردى بجاى آورم ، و توفیق انجام عملى که تو را راضى کند به من مرحمت فرما ، و به رحمتت مرا در عبادت شایسته داخل کن .
( حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَى وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَإِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ )( احقاف : 15) .
چون حسین (علیه السلام) به توانایى اش رسید و در مرز چهل سال قرار گرفت گفت : اى پروردگارم به من بیاموز شکر نعمت هایى که بر من و والدینم عطا کردى ، و این که عمل شایسته مورد رضاى تو انجام دهم و شایستگى ده مرا در اولادم ، به درستى که من به تو بازگشتم و منم از تسلیم شدگان در برابر تو .
 

خداوند از تمام نیّت ها آگاه است .
 

( وَإِذَا لَقُوکُمْ قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الغَیْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ )( آل عمران : 119) .
و چون شما را ملاقات کردند ، گفتند ایمان آوردیم ، و چون از پیش شما رفتند از شدت خشم سر انگشتان خود گزیدند ، بگو به خشمتان بمیرید ، که خدا به اسرار سینه ها داناست .
( ... وَلِیَبْتَلِیَ اللّهُ مَا فِی صُدُورِکُمْ وَلُِیمَحِّصَ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَاللّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ )( همان : 154) .
و تا خدا آنچه در سینه دارند بیازماید ، و هرچه در دل دارند پاک و خالص گرداند ، و خدا از راز درونها آگاه است .
( وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَمِیثَاقَهُ الَّذِی وَاثَقَکُم بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَاتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ )( مائدة : 7) .
و یاد کنید نعمت خدا را که به شما ارزانى داشت و عهد او را که با شما استوار کرد ، آنگاه که گفتید امر تو را شنیدیم و اطاعت تو پیش گرفتیم پس تقواى خدا پیشه کنید که خدا به نیات قلبى و اندیشه هاى درونى شما آگاه است
( أَلاَ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخفُوا مِنْهُ أَلاَّ حِینَ یَستَغْشُونَ ثِیَابَهُمْ یَعْلَمُ مَا یُسِرُّونَ وَمَا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ )( هود : 5) .
آگاه باشید که مافقان روى دلهاى خود را از حق مى گردانند ، و از حضور در پیشگاه رسول و استماع کلام خدا دورى مى جویند ، تا از پیامبر پنهان بمانند ، آگاه باش که هرکه سر در جامه خود به پیچد که از حق پنهان شود ، خداوند هرچه پنهان و آشکار کنند مى داند ، که او محققاً بر درون دلها آگاه است .
( وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّکَ لَیَقُولُنَّ إِنَّا کُنَّا مَعَکُمْ أَوَلَیْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِی صُدُورِ الْعَالَمِینَ )( عنکبوت : 10) .
و هرگاه نصرت و ظفرى از جانب حق به مؤمنان برسد ، منافقان گویند ما هم با شما بودیم ، آیا خدا بر دلهاى همه عالمیان از هرکس داناتر نیست ؟!
( إِنَّ اللَّهَ عَالِمُ غَیْبِ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ )( فاطر : 38) .
خدا کاملا به غیب آسمانها و زمین آگاه است و به افکار و اندیشه دلها نیز عالم و داناست .
( وَأَسِرُّوا قَوْلَکُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ )( ملک : 13) .
و شما سخن به پنهان یا آشکار گویید در پیش علم حق یکسان است که خدا بدون شک به اسرار دلها هم داناست .
( قُلْ إِن تُخْفُوا مَا فِی صُدُورِکُمْ أَوْ تُبْدُوهُ یَعْلَمهُ اللّهُ وَیَعْلَمُ مَا فِی السَّماواتِ وَمَا فِی الأَرْضِ وَاللّهُ عَلَى کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ )( آل عمران : 29)
بگو به اینان : هرچه را در دل پنهان داشته یا آشکار کنید خدا به همه آگاه است ، او هرچه را در آسمانها و زمین است مى داند ، و خدا بر همه چیز تواناست .
 

نیّت هاى ناپاک و آلوده
 

( أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْکُ السَّمَاواتِ وَالأَرْضِ وَمَا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیر )( بقره : 107) .
آیا نمى دانند که پادشاهى آسمانها و زمین مختص خداست و براى شما غیر از خدا یار و یاورى نخواهد بود .
( وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِدُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْدَاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبَّاً لِلَّهِ وَلَوْ یَرَى الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً وَأَنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعَذَابِ )( همان : 165) .
و بعضى از مردم نادان غیر خدا را بمانند خدا گیرند ، دوست دارند غیر خدا را چنانچه باید خدا را دوست داشته باشند ، اما آنان که اهل ایمانند کمال محبت را فقط به الله دارند و اگر فرقه ضد خدا بدانند وقتى که عذاب خدا را مشاهده کنند ، که قدرت و توانایى خاص خداست ، از انتخاب غیر حق پشیمان شوند و عذاب خدا بسیار سخت است .
( لَیْسَ بِأَمَانِیِّکُمْ وَلاَ أَمَانِیِّ أَهْلِ الْکِتَابِ مَن یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ وَلاَ یَجِدْ لَهُ مِن دُونِ اللّهِ وَلِیّاً وَلاَ نَصِیراً )( نساء : 123) .
کار به آمال و آرزوى شما ، و آمال و آرزوى یهود و نصارى درست نشود ، هر آن که کار بد کند کیفر آن را خواهد دید و به جز خدا احدى را یار و یاور خود نخواهد یافت .
( قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَ یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً وَاللّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ )( مائدة : 76) .
اى پیامبر به اینان بگو : شما کسى را بجاى خدا مى پرستید ، که مالک هیچ سود و زیانى درباره شما نخواهد بود ، خداست مى شنود و به احوال همه داناست .
( قُلْ أَنَدْعُوا مِن دُونِ اللّهِ مَا لاَیَنْفَعُنَا وَلاَ یَضُرُّنَا ... )( انعام : 71) .
بگو : چرا ما خدا را رها کرده و غیر او را که هیچ قادر به سود و زیان ما نمى باشند هدف و مقصود گرفته و آیا دست دعا بسوى غیر او برداریم .
( إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ عِبَادٌ أَمْثَالُکُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْیَسْتَجِیبُوا لَکُمْ إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ )( اعراف : 194) .
جز خدا هر آن کس را که شما مى خوانید ، در حقیقت همه آنها مثل شما ، بندگانى و اشایى محتاج و فانى اند ، اگر در ادعاى خود راستگویید از آنها بخواهید تا حوایج و مشکلات شما را روا کنند .
( أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ )( انبیاء : 67) .
اف بر شما باد ، و بر آنچه جز خداى عالم را مى پرستید ، آیا عقل و اندیشه خود را هیچ بکار نمى بندید ؟!
( ذلکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ )( حج : 62) .
حقیقت این است که خداى یکتا همان حق واقعى است ، و هرچه جز او خوانند باطل صرف است ، و علو مقام و بزرگى شأن مخصوص ذات پاک خداست .
در این زمینه که : جز او کسى را نخوانید ، غیر او چیزى را به عنوان هدف و مقصد نگیرید ، غیر او مالک چیزى از نفع و ضرر نیست ، هرچه جز او را انتخاب کنید یا بخوانید باطل صرف است . عبارت براى او جز شرک و ستم به خود چیزى نیست ، آیات فراوانى در قرآن دیده مى شود . با توجه به این گونه آیات ، که قدرت ، مالکیت ، حکومت ، قدرت بر نفع و ضرر را از غیر حق به کلى سلب مى کند ، جایى براى این که انسان به غیر او را هدف گرفته و در اعمالش نیّت قرب به غیر او را نماید نمى ماند .
فیض آن مست جام وحدت و آن پشت پا بر هرچه غیر حق زده و آن فانى باقى در این مرحله چنین شور و نوا داشت :
یا رب تهى مکن زمى عشق جام ما *** از معرفت بریز شرابى به کام ما
از بهر بندگیت به دنیا فتاده ایم *** اى بندگیت دانه و دنیات دام ما
چون بندگى نباشد از زندگى چه سود *** از باده چون تهى است چه حاصل زجام ما
با تو حلال و بى تو حرام است عیش ها *** یا رب حلال ساز به لطفت حرام ما
جام مى عبادت تست این سفال تن *** خون مى شود ولیک در اینجا مدام ما
این جام دل که بهر شارب محبت است *** بشکست نارسیده شرابى به کام ما
رفتیم ناچشیده شرابى زجام عشق *** در حسرت شراب تو شد خاک جام ما
عیش منقص دو سه روزه سراى دون *** شد رهزن قوافل عیش دوام ما
از ما ببر خبر به بر دوست اى صبا *** آن دوست کو به کام خودست و نه کام ما
احوال ما بگویش و از ماش یاد آر *** وز بهر ما بیار جواب پیام ما
از صدق بندگیت به دل دانه اى فکن *** شاید که عشق و معرفت آید به دام ما
بى صدق بندگى نرسد معرفت به کام *** بى ذوق معرفت نشود عشق رام ما
از بندگى به معرفت و معرفت به عشق *** دل مى نواز تا که شود پخته خام ما
از تار و پود علم و عمل دامى ار تینم *** فیض اوفتد هماى سعادت به دام ما
 

نیّت در روایات
 

روایات اسلامى ، هم چون آیات قرآن ، میدان وسیعى را به مسئله نیّت اختصاص داده اند ، که لازم است ابتدا به روایاتى که در غرر الحکم از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شده اشاره شود :
اَلاَعْمالُ ثَمارُ النِّیّاتِ .
کوشش ها و فعالیت هاى انسان ، محصولات نیات او هستند .
اَلنِّیَّةُ أَساسُ الْعَمَلِ .
نیّت بنیان و پایه عمل است .
إِحْسانُ النِّیَّةِ یُوجِبُ الْمَئُوبَةِ .
نیکى نیّت موجب پاداش نیکوست .
اَلنِّیَّةُ الصّالِحَةُ اَحَدُ الْعِلْمَیْنِ .
نیّت شایسته یکى از دو علم است .
إِسْتَعِنْ عَلَى الْعَدْلِ بِحُسْنِ النِّیَّةِ فِى الرَّعِیَّةِ وَقِلَّةِ الطَّمَعِ وَکَثْرَةِ الْوَرَعِ .
با نیّت خوب و کم کردن طمع ، و پارسائى زیاد ، به عدالت در رعیت کمک کن .
إِیّاکَ وَخُبْثَ الطَّوِیَّةِ وَاِفْسادَ النِّیَّةِ وَرُکُوبَ الدَّنِیَّةِ وَغُرُورَ الاَمْنِیَّةِ .
از آلودگى باطن وفاسد کردن نیّت وفرومایگى ومغرور شدن به آرزو بپرهیز .
أَفْضَلُ الذَّخائِرِ حُسْنُ الضَّمائِرِ .
برترین اندوخته ها نیکى باطن هاست .
أَقْرَبُ النِّیّاتِ بِالنَّجاحِ أَعْوَدُها بِالصَّلاحِ .
نزدیک ترین نیّت ها به رستگارى ، نیّتى است که بازگشتش به صلاح بیشتر است .
إِنَّ اللهَ تَعالى یُدْخِلُ بِحُسْنِ النِّیَّةِ وَصالِحِ السَّریرَةِ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ الْجَنَّةِ .
خداوند به نیکى نیّت و شایستگى باطن هر کدام از بندگانش را که بخواهد به بهشت مى برد .
إِنَّ تخلیصَ النِّیَّةِ مِنَ الْفَسادِ أَشَدُّ عَلَى الْعامِلینَ مِنْ طُولِ الإِجْتِهادِ .
خالص کردن نیّت از فساد ، بر عمل کنندگان از طول کوشش شدیدتر و سخت است .
إِذا فَسَدَتِ النِّیَّةُ وَقَعَتِ الْبَلِیَّةُ .
زمانى که نیّت فاسد شد ، بلا واقع مى شود .
بِحُسْنِ النِّیّاتِ تَنْجَحُ الْمَطالِب .
با نیات خوب به مطالبت دست مى یابى .
جَمیلُ النِّیَّةِ سَبَبٌ لِبُلُوغِ الأَمْنِیَّةِ .
نیکى نیّت سبب رسیدن به آرزوست .
حُسْنُ النِّیَّةِ جَمالُ السَّرائِرِ .
نیکى نیّت ، زیبائى باطن هاست .
رُبَّ عَمَل أَفْسَدَتْهُ النِّیَّةَ .
چه بسا عملى که نیّت آن را تباه کند .
رُبَّ نِیَّة أَنْفَعُ مِنْ عَمَل .
چه بسا نیّتى که از عمل با منفعت تر است .
رِزْقُ الْمَرْءِ عَلى قَدْرِ نِیَّتِهِ .
روزى مرد به اندازه نیّت اوست .
سُوءُ النِّیَّةِ داءٌ دَفینٌ .
بدى نیّت مرض پنهانى است .
صَلاحُ الْعَمَلِ بِصَلاحِ النِّیَّةِ .
آراستگى عمل به آراستگى نیّت است .
عَلى قَدْرِ النِّیَّةِ تَکُونُ مِنَ اللهِ الْعَطِیَّةُ .
به اندازه نیّت ، از جانب خدا عطا و بخشش است .
عِنْدَ فَسادِ النِّیَّةِ تَرْتَفِعُ الْبَرَکَةُ .
هنگام فساد نیّت برکت از بین مى رود .
مَنْ لَمْ یُقَدِّمْ اِخْلاصَ النِّیَّةِ فِى الطَّاعاتِ لَمْ یَظْفَرْ بِالْمَثُوباتِ .
کسى که خلوص نیّت را بر طاعات مقدم ندارد ، به اجر و ثواب دست نمى یابد .
مَنْ حَسُنَتْ نِیَّتُهُ کَثُرَتْ مَثُوبَتُهُ وَطابَتْ عیشَتُهُ وَوَجَبَتْ مَوَدَّتُهُ .
کسى که نیّتش نیک باشد ، اجرش زیاد مى شود ، زندگیش پاک و پاکیزه مى گردد ، و دوستى با او واجب مى شود .
لا عَمَلَ مِمَّنْ لا نِیَّةَ لَهُ .
براى کسى که نیّت نیست ، عمل نیست .
لا نِیَّةَ لِمَنْ لا عِلْمَ لَهُ .
براى کسى که دانش و معرفت نیست نیّت نیست .
راستى تا کسى خدا و انبیا و امامان و قیامت و قرآن را نشناسد ، چگونه براى او نیّت به معناى واقعى حاصل مى شود ؟
عَنْ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) قالَ : لا عَمَلَ إِلاّ بِنِیَّة (وسائل : 1/33) .
امام چهارم حضرت على بن الحسین (علیه السلام) فرمود : عمل قابل قبول و قابل ارزش نیست مگر با نیّت واقعى همراه باشد .
عَنْ أَمیرِالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله) : لا قَوْلَ إِلاّ بِعَمَل ، وَلا قَوْلَ وَلا عَمَلَ إِلاّ بِنِیَّة وَلا قَوْلَ وَعَمَلَ وَنِیَّةَ إِلاّ بِاِصابَةِ السُّنَّةِ (همان) .
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از پیامبر نقل مى کند ، قول و گفتار نیست مگر به عمل ، و گفتار و کردار نیست مگر با نیّت ، و گفتار و کردار و نیّت نیست مگر این که موافق با سنت انجام گیرد .
عَنْ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) قالَ : لا حَسَبَ لِقُرَشِىٍّ وَلا عَرَبِىٍّ إِلاّ بِتَواضُع ، وَلا کَرَمَ إِلاّ بِتَقْوى وَلا عَمَلَ إِلاّ بِنِیَّة وَلا عِبادَةَ إِلاّ بِتَفَقُّه (وسائل /33 : 1) .
امام على بن الحسین (علیه السلام) فرمود ، براى قریشى و عربى افتخار جز در تواضع نیست ، کرامت و بزرگوارى براى کسى نمى باشد مگر به خویشتن دارى از گناه ، و عمل نیست مگر به نیّت ، و عبادت نیست مگر به فهم حقایق و توجه به مسائل شرعى .
عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : إِنَّ اللهَ یَحْشُرُ عَلى نِیّاتِهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ (وسائل : 1/34) .
امام ششم (علیه السلام) فرمود : به تحقیق خداوند مردم را در روز قیامت بر اساس نیاتشان محضور مى نماید .
قالَ (صلى الله علیه وآله) : إِنَّما الاَْعْمالُ بِالنِّیّاتِ وَلِکُلِّ امْرِىء ما نَوى ، فَمَنْ کَانَتْ هِجْرَتُهُ اِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللهِ وَرَسُولِهِ وَمَنْ کانَتْ هِجْرَتُهُ إِلى دُنْیا یُصیبُها أَوْ إِمْرَءَة یَتَزَوَّجُها فَهِجْرَتُهُ إِلى ما هاجَرَ إِلَیْهِ (وسائل : 1/35) .
پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله) فرمود : فقط اعمال به نیات بستگى دارد ، و براى هرکسى همانست که نیّت کرده ، پس کسى که هجرتش به سوى خدا و رسول است ، هجرتش در همان راه خدا و رسول حساب مى شود ، و کسى که هجرتش به سوى دنیاست ، به دنیا مى رسد ، یا هرکس براى بدست آوردن همسر هجرت کند ، هجرتش به سوى همان که نیّت داشته حساب خواهد شد .
وَقالَ (صلى الله علیه وآله) : إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ لا یَنْظُرُ إِلى صُوَرِکُمْ وَأَمْوالِکُمْ وَإِنَّما یَنْظُرُ إِلى قُلُوبِکُمْ وَاَعْمالِکُمْ (وسائل : 1/36) .
و نیز آن حضرت فرمود : خداوند به شکل ها و اموال شما نظر نمى کند ، فقط به دلهاى شما که ظرف نیّت هاست و اعمال شما توجه مى نماید .
پیامبر عزیز (علیه السلام) فرمود : عبد اعمال نیکوئى بجا مى آورد ، و ملائکه آن اعمال را در دفتر مهر شده اى به حضرت حق ارائه مى دهند ، خطاب مى رسد ، این دفتر را بیندازید ، زیرا صاحبش در اعمالى که داشته به جلب رضایت من و رسیدن به قرب من کار نداشته ، و نیّتش در این اعمال براى من نبوده است ، آنگاه به ملائکه خطاب مى رسد ، برایش فلان چیز و فلان چیز را بنویسید ، عرضه مى دارند ، این اعمالى که مى فرمائى در حق او بنویسیم انجام نداده ، خطاب مى رسد ، به درستى که نیّت کرده ، به تحقیق که نیّت کرده (محجة البیضاء : 8/103) .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:50 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (36) احادیث و داستانهای نیّت
 

عَنْ أَبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : قالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله) : نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ وَنِیَّةُ الْکافِرِ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ وَکُلُّ عامِل یَعْمَلُ عَلى نِیَّتِهِ (بحار : 70/189) .
امام ششم (علیه السلام) : فرمود : پیامبر (صلى الله علیه وآله) فرمودند : نیّت مؤمن از عملش بهتر است ، و نیّت کافر از عملش بدتر است ، و هر عمل کننده اى بر اساس نیّتش عمل مى کند .

مجلسى آن مرد کم نظیر و آن عالم با کرامت در شرح این حدیث مى فرماید : این حدیث از اخبارى است که بین شیعه و سنى داراى شهرت است ، و در توضیح آن مسائلى را ذکر کرده اند :
1 ـ شاید مراد به نیّت مؤمن اعتقاد بر حقش باشد ، و شکى نیست که اعتقاد حق که به منزله ریشه است از اعمالش بهتر است ، زیرا نتیجه اعتقاد حق خلود در بهشت است ، و نبود اعتقاد حق موجب خلود در آتش است ، در حالى که عمل این آثار را ندارد .
2 ـ شاید مراد روایت این باشد ، که نیّت بدون عمل از عمل بدون نیّت بهتر است ، ولى این احتمال قابل قبول نیست ، زیرا عمل بدون نیّت اصلا خیرى ندارد تا نیّت بدون عمل از آن بهتر باشد .
3 ـ ابن درید که یکى از علماست فرموده : مؤمن نیکى هاى زیادى را نیّت مى کند انجام دهد ، ولى زمینه اى براى تحقق نیاتش بدست نمى آورد ، پس ثوابى که از باب فضل الهى بر نیاتش مترتب است ، از ثوابى که بر اعمال انجام گرفته اش به او مى دهند بیشتر است ، پس نیّت او از عملش بهتر است .
4 ـ احتمالى است که بعضى از محققین در روایت داده اند و آن این است که : مؤمن نیّت مى کند عباداتش را به بهترین وجه انجام دهد ، و البته این نیّت به مقتضاى ایمان اوست ، پس از آن که مشغول عبادت شد ، آن عبادت بر اساس آن نیّت واقع نمى گردد ، و آن طورى که نیّت کرده بود عمل انجام نمى گیرد ، پس آنچه را دائماً نیّت دارد از عملش بهتر است ، و این معنا را صدوق در علل الشرایع بر مبناى یک روایت از امام پنجم (علیه السلام) نقل کرده ، و به نظر مى رسد که این معنى با مفهوم روایت و مراد پیامبر نزدیک تر از سه احتمال قبل باشد .
در همین زمینه زید شحام مى گوید : به امام ششم عرض کردم : شنیده ام فرموده اید نیّت مؤمن از عملش بهتر است ، چگونه نیّت از عمل بهتر است ؟ فرمود : چون عمل در معرض دید مردم است و در ورود ریا در عمل به روى عمل باز است ، اما نیّت امرى پنهانى است و مى تواند به طور خالص براى خدا انجام گیرد ، پس خداوند آنچه را در برابر نیّت خالص مى دهد در برابر عمل نمى دهد !!
امام ششم فرمود : عبد در روز نیّت مى کند شب را به عبادت بیدار باشد ، اما خواب بر دیدگانش غلبه مى کند و موفق به عبادت نمى گردد ، ولى خداوند در نامه عملش نماز شب ثبت مى کند ، و نفسش را تسبیح به حساب مى آورد ، و خوابش را معادل با صدقه قرار مى دهد(علل الشرایع : 2/211) .
5 ـ طبیعت نیّت از طبیعت عمل بهتر است ، زیرا بر نیّت سوء عقابى مترتب نیست ، بلکه اگر خیر باشد از باب عنایت حق ثواب دارد ، بر خلاف عمل که مثقال ذره خیر آن و شر آن عکس العمل خواهد داشت ، به این اعتبار مى توان گفت نیّت مؤمن از عملش بهتر است .
6 ـ نیّت از اعمال قلب است و چون قلب از جوارح دیگر افضل است ، پس عملش از اعضا و جوارح دیگر افضل است ، ندیدید که خداوند در قرآن مجید فرموده :
( اَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْری )( طه : 24) .
نماز را براى یاد من به پا دارید .
در این آیه خداوند نماز را که اکثر اجزاء آن کار اعضا و جوارح است ، وسیله یادش که مربوط به قلب است قرار داده ، و همیشه مقصود و هدف از وسیله برتر است .
7 ـ مراد این است که نیّت بعضى از اعمال پر مشقت چون حج و جهاد از اعمال ساده و سبک مثل قرائت قرآن و صدقه بهتر است .
8 ـ سید مرتضى فرموده : لفظ خیر اسم تفضیل نیست که معناى برترى داشته باشد بلکه مراد این است که نیّت مؤمن هم عمل خیرى از اعمال خیر اوست .
9 ـ مراد از نیّت حالتى است الهى که در هنگام شروع عمل و انجام عمل بر وفق اوامر حضرت حق براى قلب ، حاصل مى شود ، قلبى که به هنگام طاعت دارى انقیاد مى شود ، و روى خود را از دنیا برگردانده ، به سوى آخرت متوجه مى کند ، و این حالت انقیاد و آخرتى شدن قلب با عبادت جوارح و خوددارى اعضاء از گناه شدیدتر مى شود ، چون بین جوارح و قلب رابطه شدیدى است ، هریک از دیگرى اثر بر مى دارد ، شما ملاحظه کرده اید ، وقتى آفت و بلائى به اعضا مى رسد ، به قلب سرایت کرده و بر او اثر مى گذارد ، و هرگاه حالتى مثلا مانند ترس به قلب عارض شود به اعضا و جوارح اثر کرده و آنان را به لرزه مى آورد ، ولى قلب در وجود چون امیر است و اعضا و جوارح چون رعیت ، و هدف از اعمالى که بر جوارح قرار داده اند ، نتیجه اى است که باید براى قلب حاصل شود و آن نتیجه همان روح انقیاد و تسلیم و خشوع و عشق و محبت نسبت به خداست ، شما خیال مى کنید پیشانى بر زمین گذاردن ، براى این است که پیشانى و زمین به هم برسند نه بلکه این عمل اگر با معرفت و بینش انجام بگیرد محصولش ایجاد حالت تواضع در قلب است ، اما اگر بى توجه صورت بگیرد بود و نبود عمل مساوى است ، پس نیّت روح عمل است ، و نیز نیّت نتیجه بخش به عمل است ، در این صورت باید گفت نیّت از عمل بهتر است .
10 ـ نیّت مؤمن است که محرک و باعث بر عمل اوست ، پس نیّت اصل و علت است ، و عمل فرع آن ، عمل حاصل نمى شود ، و ایجاد نمى گردد مگر به تصور مقصود حقیقى ، و تصدیق به مقصود حقیقى ، و برانگیختن نفس به سوى آن ، تا جائى که عزم بر رسیدن به محبوب و بدست آوردن مقصود شدید گردد ، و به خاطر شدت گرفتن عزم ، فعل خیر واقع شود ، و با واقع شدن فعل بر اساس آن نیّت انسان به مقصود برسد ، پس روى این حساب نیّت مؤمن از عملش بهتر ، و نیّت کافر که سبب عمل خبیث اوست از عمل او بدتر است .
11 ـ نیّت روح و جان عمل است ، و عمل به منزله بدن براى این روح است ، خیر و شر بدن که عمل است تابع خیر و شر نیّت است ، چنانچه شرافت و خباثت بدن تابع شرافت و خباثت روح است ، به این اعتبار نیّت مؤمن از عملش بهتر و نیّت کافر از عملش بدتر است .
12 ـ نیّت و قصد مؤمن در مرحله اول خدا و سپس عمل است ، و عمل وسیله اى است که مؤمن را به مقصد مى رساند ، پس نیّت و قصد خیر از عمل بهتر است ، و نیّت کافر در مرحله اول غیر خدا و سپس عمل است و با عمل به قصدش مى رسد ، پس قصد شر از عمل شر بدتر است .
مجلسى آن مرد بزرگى که در زنده کردن آثار اهل بیت بى نمونه بوده ، پس از نقل این دوازده احتمال ، که در توضیح روایت گذشته آمده مى فرماید :
بعضى از این احتمالات را اگر به دقت بنگریم مى بینیم بازگشت به بعض دیگر دارد ، و سبب این همه نظر در جنب این روایت به خاطر عدم تحقیق افراد در حقیقت نیّت است .
آنچه که به نظرم پسندیده مى رسد این است که تصحیح نیّت از شوائب ، و خالص کردن آن از سخت ترین و پر رنج ترین اعمال است ، سلامت نیّت تابع حالتى است که نفس به آن متصف است ، و کمال اعمال و قبولى و برترى آن منوط به آن حالت است ، و تصحیح نیّت میسر نیست مگر به اخراج حب دنیا و افتخار به آن ، و عزیز شمردن خود به آن از قلب ، آن هم به ریاضت هاى سنگین و تفکرات صحیحه ، و کوشش هاى زیاد امکان دارد ، و گرنه شستشوى قلب از این امور کار ساده اى نیست .
قلب فرمانده و حاکم وجود است ، و هرچه بر او استیلا داشته باشد ، سایر جوارح از وضع او پیروى مى کنند ، بلکه حصارى است که هر محبتى به آن چیره شود ، سایر اعضا و جوارح انسان آن محبت را به وسیله حرکاتشان به خرج مى گذارند ، و باید بدانید که هرگز دو محبت بر قلب غالب نمى شود ، بلکه یک محبت غالب است و سایر محبت ها محکوم محبت حاکم است .
دنیا و آخرت دو حقیقت متقابل است ، البته دنیائى که مقدمه آخرت نیست ، و الا دنیاى مقدمه آخرت عین آخرت است ، دنیاى مقابل آخرت دنیاى مذموم و دنیاى حرام و دنیاى غافل کننده آدمى از عالم آخرت است .
کسى که عشق به مال تنها بر قلبش حاکم است فکر و خیال و حرکات اعضا و جوارحش جز به سوى مال نیست ، و عملى را انجام نمى دهد مگر این که مقصود واقعى اش مال باشد ، و اگر غیر مال را ادعا کند در ادعاى خود دروغگوست ، لذا دنبال کارهائى است ، که در آنها به او وعده مال داده شده ، و توجهى به طاعاتى که وعده قرب ذو الجلال در آن است ندارد ، و همچنین کسى که حب جاه یا سایر محبت ها به قلبش حاکم است ، همه اعمال خود را وسیله اى براى رسیدن به محبوبش قرار مى دهد ، پس با این شکل قلب نمى تواند عمل خالصى براى حق داشته باشد ، اگر نیّت پاک و عمل خالص بخواهد ، ناچار است قلب را تصفیه کند ، و تمام محبت ها را بر اساس مرزبندى هاى حق قرار دهد ، و عشق به مولا را حاکم بر تمام محبت ها نماید ، و از آنچه سبب دورى از حق است دورى گزیند ، تا به نیّت پاک و عمل صالح دست یابد .
روى این حساب باید گفت نیّت هاى مردم مراتب مختلفى دارد ، و بلکه باید گفت بر اساس حالات مردم که غیر قابل شمارش است نیات آنها غیر قابل احصاء است .
پاره اى از نیّت ها موجب فساد عمل و بطلان است ، و برخى فقط موجب صحت عمل و بعضى هم موجب صحت و هم علت قبولى است ، و قسمتى از نیّت ها موجب کمال عمل است، و تازه کمال هم مراتبى دارد که بحسب حالات روحى و قلبى افراد فرق مى کند .
علاّمه مجلسى پس از ذکر مقدماتى مى فرماید : من به بعضى از منازل و درجات نیّت اشاره مى کنم :
اول : نیّت کسى است که از تفکر و تنبه او در شدت عذاب خدا و رنج عقاب حضرت حق سرچشمه گرفته ، این نیّت سبب مى شود که دنیا و لذاتش از نظر آدمى بیفتد ، و چنین انسانى از خوف عذاب حق دنبال عمل به حسنات و ترک سیئات است .
دوم : نیّت کسى است که از شوق او نسبت به وعده هاى حق به نیکوکاران که در بهشت داراى حور و قصور و نعیم اند ، مایه گرفته ، او خدا را براى تحصیل آن وعده ها عبادت مى کند ، و سعى دارد از امورى که ، او را از رساندن به وعده هاى حق محروم مى کند بپرهیزد .
مجلسى مى گوید براى این دوگونه نیّت هم مراتب مختلفى وجود دارد ، و اختلاف مراتب بحسب اختلاف حالات نفسى و قلبى مردم است .
بعضى از مردم نیّت شان طلب بهشت است براى رسیدن به مشتهیات جسمانى آن ، و بعضى طالب بهشتند به عنوان این که بهشت دار کرامت و مرکز قرب حق است .
و هم چنین گروهى فرارى از آتش اند ، زیرا از سوزاندن و درد حاصل از آن مى ترسند ، و گروهى به عنوان این که جهنم مرکز دورى از دوست و هجران و حرمان از مولاست از جهنم گریزانند ، چنانچه على (علیه السلام) در دعائى که به کمیل آموخت عرضه مى دارد :
فَلَئِنْ صَیَّرْتَنی لِلْعُقُوباتِ مَعَ أَعْدَائِکَ وَجَمَعْتَ بَیْنی وَبَیْنَ أَهْلِ بَلائِکَ وَفَرَّقْتَ بَیْنی وَ بَیْنَ أَحِبّائَکَ وَاَوْلِیائِکَ فَهَبْنی یا اِلـهی وَسَیِّدی صَبَرْتُ عَلى عَذابِکَ فَکَیْفَ أَصْبِرُ عَلى فِراقِکَ ... :
خدوندا اگر در عقوبات جهنم مرا با دشمنانت قرار بدهى ، و مرا همراه اهل بلا گردانى ، و بین من و عاشقان و دوستانت جدائى بیندازى ، اى اله و سید من بر عذابت صبر مى کنم ، اما بر فراق و دورى و هجرانت چگونه صبر کنم ؟!!
فیض آن شوریده مست مى گوید :
بى خیالت نمى توانم زیست *** بى جمالت نمى توانم زیست
تشنه باده وصال توام *** بى وصالت نمى توانم زیست
بى جمال تو نیست آرامم *** با جمالت نمى توانم زیست
هرچه با بنده مى کنى نیکوست *** بى فعالت نمى توانم زیست
زان دهان تلخ و شور و شیرین است *** بى مقالت نمى توانم زیست
از لبت آب زندگى خواهم *** بى زلالت نمى توانم زیست
شربتى زان لبم حوالت کن *** بى نوالت نمى توانم زیست
جاى جولان تست عرصه دل *** بى مجالت نمى توانم زیست
پاى دل را به زلف خویش ببند *** بى عقالت نمى توانم زیست
غم عشقش کمال تست اى فیض *** بى کمالت نمى توانم زیست
سوم : نیّت کسى است که خداوند بزرگ را از باب شکر نعمت هاى بى شمارش عبادت مى کند ، در حقیقت نیّت او محصول حالت عالى شکر قلب او از خداست .
على (علیه السلام) مى فرماید : قومى عبادت مى کنند چون رغبت به بهشت دارند ، این عبادت تاجرانه است ، قومى از ترس عذاب عبادت مى کنند این عبادت عبید است ، و قومى از بابت شکر منعم عبادت مى کنند ، این عبادت آزادگان است .
چهارم : نیّت کسى است ، که حضرت دوست را به خاطر حیائى که از او دارد عبادت مى کند ، زیرا عقلش به حسن حسنات و قبح سیئات حکم مى کند ، و متذکر این معناست که رب جلیل در جمیع احوال مطلع بر اوست ، و بر اساس توجه به این اطلاع قلبش مالامال حیاء است ، و عبادت و ترک گناهش به این خاطر است ، در فرمایشات نبى اکرم (صلى الله علیه وآله) آمده :
الإِحْسانُ أَنْ تَعْبُدَ اللهَ کَأَنَّکَ تَراهُ ، فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَراهُ فَإِنَّهُ یَراکَ .
نیکى آن است که خدا را عبادت کنى چنانچه او را مى بینى ، و اگر تو او را نمى بینى پس او تو را مى بیند .
پنجم : نیّت کسى است که قربة الى الله عبادت مى کند ، و این قرب یا به حسب درجه و کمال است ، به این معنى که عبد در نهایت نقص و عارى از جمیع کمالات است ، و رب متصف به جمیع صفات کمالیه ، پس بین عبد و رب از نظر معنوى فاصله و دورى است ، عبد با عبادت رب هر مقدار از نقص و عیب خود را بر طرف کند ، به همان مقدار به حضرت رب قرب معنوى پیدا مى کند .
و یا قرب به حسب یاد دوست و مصاحبت معنوى است ، کسى که دائماً یاد کسى است و در تمام لحظات در خدمت اوست ، گوئى با اوست .
ششم : نیّت کسى است ، که خدا را فقط به خاطر این که ، شأن حضرت اوست عبادت شود ، عبادت مى کند ، و این نیّت صدیقین است ، چنانچه سرحلقه عاشقان امیرمؤمنان امام عارفان مى گفت :
ما عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ نارِکَ وَلا طَمَعاً فی جَنَّتِکَ وَلکِنْ وَجَدْتُکَ أَهْلا لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُکَ .
خداوندا تو را از ترس آتش و طمع به بهشت بندگى نمى کنم ، تو را اهل این یافتم که باید عبادت شوى پس تو را عبادت مى کنم .
هفتم : نیّت کسى است که عبادتش به خاطر عشق به اوست و مسئله عشق به این صورت از برترین درجه مقربین است ، عاشق فقط رضاى معشوق را مى خواهد ، به ثواب و عقاب کار ندارد ، عشق حق وقتى بر قلب حاکم شود ، قلب را از تمام محبت ها پاک مى کند ، و آن قلب جز رضاى معشوق چیزى را نمى طلبد .
فیض آن عاشق بیدار و آن دلداده بینا مى گوید :
اى خدا این درد را درمان مکن *** عاشقان را بى سر و سامان مکن
درد عشق تو دواى جان ماست *** جز به دردت درد ما درمان مکن
از غم خود جان ما را تازه دار *** جز به غم دلهاى ما شادان مکن
خان و مان ما غم تو بس بود *** خان و مانى بهر بى سامان مکن
ز آب دیده باغ دل سر سبزه دار *** چشمه این باغ را ویران مکن
باده عشق ز مستان وا مگیر *** مست را مخمور و سرگردان مکن
از سقاهم ربهم جامى بده *** تشنه را ممنوع از احسان مکن
شربت وصلت ز بیماران عشق *** وا مگیر و خسته را بیجان مکن
رشته جان را به عشق خود ببند *** جان ما جز در غمت نالان مکن
مستمر دار آن عنایت هاى شب *** روز وصل فیض را هجران مکن
* نیّت پاک در آئینه فضل حق
آئین پاک اسلام ، از انسان مى خواهد ، که کلیه نیّت هایش را پاک و براى خدا قرار دهد .
اسلام مى خواهد ، که انسان در تمام برنامه هایش اعم از برنامه هاى مادى و معنوى ، دنیائى و آخرتى ، فردى و اجتماعى و حتى نسبت به خواب و خوراکش ، نیّتش را براى خدا قرار دهد ، و حتى نسبت به انجام تمام حسنات و نیکى ها براى خاطر حق نیّت داشته باشد ، گرچه موفق به انجام کار نشود .
در روایات زیادى وارد شده که خداوند بزرگ ، از باب فضل و عنایتش به نیّت کار خیر اجر و مزد مى دهد ، گرچه صاحبش تا آخر عمر موفق به تحقق نیّتش نگردد . و اگر کسى خداى نخواسته نیّت شر کند ، تا تحقق عملى پیدا نکند خداوند به آن نیّت شر عبد را عقاب نمى نماید .
عَنْ أبی عَبْدِاللهِ (علیه السلام) قالَ : إنَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنِ الْفَقیرِ لَیَقُولُ : یا رَبِّ ارْزُقْنی حَتّى اَفْعَلَ کَذا وَکَذا مِنَ الْبِرِّ وَوُجُوهِ الْخَیْرِ فَإذا عَلِمَ اللهُ ذلِکَ مِنْهُ بِصِدْقِ نِیَّة کَتَبَ اللهُ لَهُ مِنَ الاَْجْرِ مِثْلَ ما یَکْتُبُ لَهُ لَوْ عَمِلَهُ إنَّ اللهَ واسِعٌ کَریمٌ (وسائل : 1/35) .
امام ششم (علیه السلام) فرمود : عبد مؤمن دست خالى به حق مى گوید : یا رب به من مالى عطا کن تا با آن کار نیک و امور خیر انجام دهم ، خداوند وقتى از این مؤمن صدق نیّت ببیند ، به همین نیّت اجرى به او عنایت مى کند ، مانند اجر اجراى آن نیّت که خداوند وسعت دهنده کریم است .
پیامبر عزیز اسلام (صلى الله علیه وآله) مى فرمود : مردم چهار دسته اند : مردى است که خدا به او علم و مال عنایت کرده و او با کمک عملش از مالش بهره مى برد ، و مردى است که او را مى بیند و مى گوید : اگر خداوند به من هم علم و مال عطا مى کرد همانند او از علم و مال استفاده مى کردم ، خداوند اجر این مردى که چنین نیّتى دارد مانند دارنده علم و مال که علم و مالش را در راه خدا خرج کرده قرار مى دهد ، و سوم مردى است که مال دارد ولى علم به او عنایت نشده ، و مالش را بر اساس جهل در راه غیر حق صرف مى کند ، و مردى او را مى بیند و مى گوید اگر من هم مال داشتم با مالم همین معامله را مى کردم این مرد که چنین نیّتى دارد در وزر گناه با مال دار جاهل یکى است !!( محجة البیضاء : 72/103)
و نیز حضرت فرمود : دو گروه براى جهاد با هم روبرو مى شوند ، ملائکه براى نوشتن عمل آنان نازل مى شوند و این چنین مى نویسند : فلانى براى دنیا جنگ کرد ، فلانى براى حمیت ، فلانى براى عصبیت ، نگوئید فلانى در راه خدا کشته شد ، کسى که براى اعلاى کلمه حق بجنگد او در راه خدا جنگ کرده(محجة البیضاء : 8/105) .
باز حضرت فرموده : کسى که براى خدا بوى خوش استعمال کند ، قیامت مى آید در حالى که بویش از مشک پاکیزه تر است ، و هرکس نیّتش در استعمال بوى خوش غیر خدا باشد ، قیامت بویش از بوى مردار بد بوتر است(محجة البیضاء : 8/105) .
رویات شده ، مردى در حالى که گرسنه بود به ریگ زارى عبور کرد ، پیش خود گفت : اگر این رمل ها طعام بود همه را بین مردم قسمت مى کردم ، خداوند به پیامبر زمان وحى کرد : به آن مرد بگو صدقه تو و شکر نیّت پاکت را قبول کردم و ثواب اطعام طعام اگر بمانند این ریگ ها نموده بودى به تو عنایت کردم .
عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) : إِنَّما خُلِّدَ أَهْلُ النَّارِ فِی النَّارِ لاَِنَّ نِیّاتِهِمْ کانَتْ فِی الدُّنیا أَنْ لَوْ خُلِّدُوا فیها أَنْ یَعْصُوا اللهَ تَعالى أَبَداً وَإنَّما خُلِّدَ أَهْلُ الجَنَّةِ لاَِنَّ نِیَّاتَهُمْ کانَتْ فِی الدُّنیا أَنْ لَوْ بَقَوْا فیها أَنْ یُطیعُوا اللهَ أَبَداً فَبِالنِّیّاتِ خُلِّدَ هؤلاءِ وَهؤلاءِ ثُمَّ تَلا قَوْلِهِ تَعالى : ( قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى شَاکِلَتِهِ )( اسراء : 84) ، قالَ : یَعْنی عَلى نِیَّتِهِ(کافى : 2/85) .
امام ششم حضرت صادق (علیه السلام) فرمود : همیشگى بودن اهل آتش در آتش به خاطر این است ، که نیّتشان در دنیا این بود تا هستند نسبت به حق عصیان داشته باشند ، و همیشگى بودن اهل بهشت در بهشت به خاطر این است که در دنیا نیّت داشتند تا هستند مطیع حق باشند ، به نیات است که آنان در آتش ابدى و آنان در بهشت جاوید و همیشگى اند ، سپس این آیه را تلاوت کرد : هر کسى بر آنچه در درون دارد عمل مى کند یعنى بر نیّتش
عَنْ أَحَدِهِما (علیهما السلام) قالَ : إِنَّ اللهَ تَبارَکَ وَتَعالى جَعَلَ لاِدَمَ فی ذُرِّیَّتِهِ أَنَّ مَنْ هَمَّ بِحَسَنَة فَلَمْ یَعْمَلْها کُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةٌ وَمَنْ هَمَّ بِحَسَنَة وَعَمِلَها کُتِبَتْ لَهُ عَشْراً وَمَنْ هَمَّ بِسَیِّئَة لَمْ تُکْتَبْ عَلَیْهِ وَمَنْ هَمَّ بِها وَعَمِلَها کُتِبَتْ عَلَیْهِ سَیِّئَةٌ(وسائل : 1/36) .
از یکى از دو امام باقر و صادق (علیهما السلام) روایت شده ، خداوند تبارک و تعالى به خاطر آدم در فرزندانش این گونه قرار داده ، که هریک نیّت عمل خوبى کنند و انجام ندهند براى او حسنه نوشته شود ، و هر کدام نیّت کار خیر کردند و عملى نمودند ده حسنه برایش نوشته شود ، و هر کدام نیّت کار بد کردند ولى عمل ننمودند ، چیزى بر او نوشته نشود ، و اگر نیّت بد کردند و به اجرا گذاشتند یک بدى در حق آنان نوشته شود .
عَنْ أَبی الحسن مُوسى (علیه السلام) ـ فی حَدیث ـ أَنَّهُ قالَ : رَحِمَ اللهُ فُلاناً ، یا عَلِىُّ ، لَمْ تَشْهَدْ جِنازَتَهُ ؟ قُلْتُ : لا قَدْ کُنْتُ أَحَبُّ أَنْ أَشْهَدَ جِنازَةَ مِثْلِهِ فَقالَ : قَدْ کُتِبَ لَکَ ثَوابُ ذلِکَ بِما نَوَیْتَ(وسائل : 1/37) .
امام کاظم (علیه السلام) به على بن ابى حمزه فرمود : خدا فلانى را رحمت کند ، به تشییع جنازه او نیامدى ؟ گفتم : دوست داشتم مثل چنین شخصى را تشییع کنم ، فرمود : براى تو ثواب آنچه نیّت داشتى نوشته شد
عبدالله بن موسى بن جعفر از پدرش پرسید : دو فرشته اى که مأمور ثبت اعمالند ، از نیّت ثواب و گناه آدمى آگاهند ، حضرت فرمود : بوى مستراح و عطر یکى است ؟ گفتم : نه ، فرمود : چون عبد قصد کار نیک کند نفس او خوشبو برآید ، فرشته دست راست که مأمور ثبت نیکى هاست به فرشته دست چپ گوید : برخیز زیرا او قصد کار خوب دارد ، چون عبد کار خوب را انجام دهد زبانش قلم ، و آب دهانش مرکب ، و بدین وسیله نیکى در دفترش ثبت شود ، و چون قصد گناه کند نفسش بد بو در آید ، فرشته دست چپ به دست راست گوید او قصد کار بد دارد ، چون عملى سازد آن را ثبت نماید !!( محجة البیضاء : 5/74)
از حضرت امام رضا (علیه السلام) روایت شده : در قیامت نامه سیئات مؤمن را نشانش مى دهند و او دچار ترس و لرز مى شود ، حسناتش را نشانش دهند ، چشمش روشن و خوشحال گردد ، آنگاه خداوند مى فرماید : دفترى که حسنات بجا نیاورده اش در اوست نشان او دهید ، چون ببیند گوید : پروردگارا به بزرگیت قسم من این حسنات را بجا نیاورده ام ، خداوند مى فرماید : راست مى گوئى ولى چون نیّت آنها را داشتى من براى تو ثبت کردم ، آنگاه ثواب آن حسنات نیّت شده را به او مى دهند(تفسیر قمى ، ذیل آیه (قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى شَاکِلَتِهِ)) .
امام هشتم به ریان بن شبیب فرمود : اگر علاقه دارى در ثواب شهداى کربلا شریک باشى ، هرگاه یاد کردى بگو : اى کاش با آنها بودم و به سعادت بزرگى مى رسیدم .
جابر در زیارت اربعین حضرت حسین (علیه السلام) خطاب به شهداى کربلا گفت : ما با شما در ثواب شما شریکیم . عطیه کوفى گفت : اى جابر ، چگونه با آنان شریکیم در حالى که ما کارى نکرده ایم و رنجى ندیده ایم ، آنها از زن و فرزند جدا شده و زخم برداشتند تا کشته شدند !!
جابر گفت : از رسول خدا شنیدم که فرمود : هرکه قومى را دوست دارد با آنها محشور مى شود ، و هرکه کار قومى را دوست دارد با آنها در ثواب آن کار شریک است ، به خدا قسم نیّت من و اصحاب من بر همان است که حسین و اصحابش بر آن رفتند .
امام چهارم (علیه السلام) در دعاى چهل و هفتم صحیفه عرضه مى دارد :
وَأَعِنّی عَلى صالِحِ النِّیَّةِ وَمَرضِىِّ الْقَوْلِ وَمُسْتَحْسَنِ الْعَمَلِ .
مرا بر نیّت شایسته و گفتار مورد رضایت خود ، و عمل نیک کمک کن .
در دعاى مکارم الاخلاق آمده :
وَانْتَهْ بِنِیَّتی إلى أَحْسَنِ النِّیّاتِ وَبِعَملی إلى أَحْسَنِ الاَْعْمالِ اَلّلهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِکَ نِیَّتی .
پروردگارا ، نیّت مرا به نیکوترین نیّت برسان ، و عملم را نیکوترین عمل کن ، خداوندا به لطفت نیّت شایسته مرا فراوان گردان .
این گونه نیّت هاى پاک است که قلب باید از آن بهره مند باشد ، و برابر روایات گذشته ، اگر آدمى موفق به تحقق عملى آن گردد ، ثواب عظیم مى برد ، اگر هم موفق نشود به همان نیّت پاک ثواب بزرگ نصیب انسان خواهد شد .
یکى از اصحاب رسول اسلام (صلى الله علیه وآله) مى گوید ، پیامبر بزرگ در جمع مردم یک سخنرانى داشتند ، که مردم از شنیدن آن اشک ریختند ، و دلهاشان ترسید ، آن مقدارى که از آن سخنرانى بیاد دارم این است :
اى مردم برترین مردم از نظر بندگى کسى است که در عین بزرگى تواضح کند ، و در عین رغبت به دنیا زهد ورزد ، و با داشتن قوت انصاف دهد ، و به هنگام قدرت بردبارى نماید .
اى مردم برترین افراد در بندگى کسى است که از دنیا به اندازه کفاف برگیرد ، و در طول زندگى داراى عفت باشد ، و براى سفر آخرت توشه آماده نماید ، و براى حرکت به آخرت آماده گردد .
اى مردم عاقل ترین انسانها از نظر بندگى کسى است که خدا را شناخته و از حضرت او فرمان برد ، و دشمن را شناخته با او مخالفت نماید ، و خانه همیشگى را آگاه گشته به اصلاح آن اقدام کند ، و سرعت از دنیا گذشتن خویش را دریافته ، براى آخرت کسب توشه نماید ، آگاه باشید بهترین توشه آن است که همراه با تقوا باشد ، و بهترین عمل آن است که نیّت پاک و خالص همراه آن گردد . و برترین قدر و منزلت از کسى است ، که نزد خدا ترسینده ترین مردم باشد(بحار : 77/179) .
مردان راه دوست ، راستى در قلب پاک خود جز نیّت پاک و شایسته نداشتند ، و به خاطر همان نیّت راستین بود ، که تمام اعمال آنان عین طاعت حق ، و محض فرمان بردن از الله بود .
آنها در هر حال از نیّت خدائى برخوردار بودند ، چنانچه توفیق به اجرا گذاشتن نیّت را پیدا مى کردند به احسن وجه عمل مى نمودند ، و اگر زمینه تحقق نیّت را نمى یافتند ، از فضل خدا به ثواب عمل به آن نیّت مى رسیدند .
 

او به خاطر نیّتش با ماست
 

پس از پیروزى على (علیه السلام) در جمل ، یکى از یارانش گفت : دوست داشتم برادرم با ما در این صحنه مى بود ، حضرت فرمود : آیا میل و نیّت قلبى برادرت با ماست عرضه داشت : آرى ، امام فرمود : حقیقتاً با ما حاضر است ، و آنان که هنوز در پشت پدران و رحم مادرانند و به دنیا نیامده اند نیز با ما هستند ، به همین زودى زمان آنان را آشکار مى کند ، ایمان به آنان نیرو مى گیرد ، و اهل طغیان بدست آنان نابود گردند .
 

این سهم حق برادر تست
 

پس از پایان جنگ جمل یا یکى از جنگ ها ، على (علیه السلام) به تقسیم غنائم مشغول شدند ، هر نفرى از برابر حضرت عبور کرد ، مشتى درهم به او عنایت فرمود ، چون گیرنده غنیمت درهم هاى گرفته را مى شمرد ششصد درهم بود ، به تمام افراد ارتش ششصد درهم رسید ، و براى خود حضرت هم ششصد درهم ماند ، ناگهان یکى از سربازان آه کشید ، حضرت سبب آه او را پرسید ، عرضه داشت وقتى خواستم در رکاب مبارک شما شرکت کنم دنبال برادرم رفتم، او را مریض یافتم، در موقع خداحافظى شنیدم گفت اى کاش از سلامت برخوردار بودم ، تا مى توانستم در کنار على با دشمنان حق بجنگم ، حضرت بلافاصله ششصد درهم سهم خود را به آن سرباز داد و فرمود چون به دیدار برادرت رفتى این سهم را به او بده و بگو به خاطر نیّتت انگار با ما بودى و این سهم حق تست .
 

این ضربت را در صفین برداشتم
 

معلم اخلاق شهید دستغیب در یکى از کتاب هایش از جلد سیزده «بحار» از کتاب «کشف الغمه» على بن عیسى اربلى نقل مى کند :
محى الدین اربلى گفت : روزى در خدمت پدرم بودم ، مردى نزد او بود و چرت مى زد ، در آن حال عمامه از سرش افتاد و جاى زخم بزرگى در سرش نمایان شد ، پدرم علت آن زخم را پرسید گفت : این زخم را در جنگ صفین برداشتم ، گفتند : تو کجا و جنگ صفین کجا ؟!!
گفت : وقتى به مصر مى رفتم ، مردى از اهل غزه با من همسفر شد ، در بین راه درباره جنگ صفین صحبت شد ، همسفرم گفت : اگر من در صفین بودم شمشیرم را از خون على و یارانش سیراب مى کردم ، من هم گفتم : اگر من در میدان صفین بودم شمشیر خود را از خون معاویه و یارانش سیراب مى کردم و اینک من و تو از یاران على و معاویه ملعون هستیم بیا با هم جنگ کنیم ، در آن حال با هم در آویختیم و زد و خورد مفصلى کردیم ، یک وقت متوجه شدم که بر اثر زخمى که به سرم رسیده از هوش میروم ، در آن اثنا دیدم شخصى مرا با گوشه نیزه اش بیدار مى کند ، چون چشم گشودم از اسب فرود آمد و دست روى زخم سرم کشید ، در آن حال بهبودى یافت و فرمود : همین حا بمان و سپس ناپدید شد ، آنگاه در حالى که سر بریده هم سفرم را در دست داشت ظاهر شد و فرمود : این سر دشمن تست ، تو به یارى ما برخاستى ما هم تو را یارى کردیم چنان که هرکس خدا را یارى کند خدا او را نصرت مى دهد ، پرسیدم : شما کیستید ؟ فرمود : صاحب الامر (علیه السلام) ، آنگاه فرمود : هرکس از تو پرسید این زخم چه بوده بگو : این ضربتى است که در صفین برداشته ام !!
 

این قدم ها را براى خدا نیّت مى کنم
 

استادى که نزد او قسمتى زا مکاسب شیخ و کفایه آخوند را تلمذ مى کردم مى فرمود : طلبه اى از ایران جهت تحصیل به سامرا رفت ، و در یکى از مدارس آن شهر مقیم شد ، پس از مدتى خبر فوت پدرش را شنید ، از یاران مدرسه سؤال کرد در این مدرسه مرد خدا کیست ، به او گفتند آن شخصى که در کنار حوض آب مشغول آب برداشتن است مرد خداست ، نزد او آمد در حالى که براى مستراح رفتن مشغول آب کردن آفتابه بود ، عرضه داشت پدرم از دنیا رفته ، خواهش مى کنم از درگاه خدا براى او طلب مغفرت کن ، آن مرد خدا گفت : وضو ندارم ، ولى این مستراح رفتن و قدم هائى که در این مسیر بر مى دارم براى خدا نیّت مى کنم و ثوابش را هدیه پدر تو مى کنم !!
آن طلبه سخت رنجیده شد ، ولى همان شب پدر خویش را در خواب دید که به او گفت : فرزندم ، از برکت قدم هایى که آن مرد خدا در طریق مستراح براى خدا برداشت ، من از ثواب آن قدمها در عالم برزخ بهره مند شدم .
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:52 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (37) حقیقت نیّت
 

انسان زمانى که با کمک انبیا و امامان ، و همت عالى عاشقان ، و دستگیرى پیران راه ، به نور معرفت آراسته شد ، و از طریق این نور به این حقیقت دست یافت ، که حول و قوه اى جز حول و قوه او وجود ندارد ، و در تمام هستى مؤثرى جز حضرت او نیست ، و مالک و رازق و عالم و قادر و مریدى غیر او وجود ندارد ، و براى او این معنى کشف شد که : لَیْسَ فِى الدّارِ غَیْرُهُ دَیّارٌ .

از ما سوى الله قطع علایق مى کند ، و جز دوست و نام و یاد و ذکر دوست چیزى براى او نمى ماند ، و تمام اشیاء عالم را جز ابزار وسیله براى رسیدن به یار نمى نگرد ، و بود و نبود اشیاء براى او مساوى مى شود ، در این هنگام قلب خود را آئینه تجلى عشق دوست و وجود خویش را ظرف انعکاس صفات یار مى بیند ، در این وقت ملاحظه مى کند که تمام خواسته ها و اراده و تدبیرش ، خواسته ها و اراده و تدبیر محبوب شده ، و خودیتش از میان رفت و جز دوست در میانه نمانده ، و قلب و جان و هستى و وجودش عین نیّت و محض قصد براى رسیدن به حقیقت لقاء و وصل یار شده ، و عشقى جز عشق معشوق حقیقى برایش نمانده ، در اینجاست ، که محرک او براى تمام برنامه ها فقط عشق به محبوب است ، و تنها آرزوى انسان این است که در همه شئون حیات رضاى یار را جلب کند ، و این عشقى که با کمک معرفت نسبت به حضرت دوست بدست آورده حقیقت نیّت و جان اراده و قصد است . با این نیّت است ، که عبادت به مفهوم واقعى اش تحقق پیدا مى کند ، و در پرتو این نیّت و این عشق است ، که یار هم عاشق انسان شده ، و بین عاشق و معشوق آن چنان جاذبه اى ایجاد مى گردد ، که اگر همه موجودات عالم بخواهند ، یک لحظه عاشق را از حرکت به سوى معشوق باز دارند ، قدرت نخواهند داشت . نیّت اگر غیر از این معنى باشد ، چه ارزشى دارد ، و چه حرکتى مى تواند در درون و برون انسان ایجاد کند ، و چگونه مى تواند آدمى را از حضیض پستى به اوج واقعیت و قله حقیقت برساند ؟
آیا غیر از این گونه نیّت ، بقیه خطورات قلب را مى توان نیّت گفت ؟ آیا بدون این طرز نیّت ، مى توان به سوى معشوقى که رفیع الدرجات است حرکت کرد ، بدون نیّت رفیع رسیدن به رفیع الدرجات بدون شک بدانید که امکان ندارد !!
عطار آن شیفته کوى دوست مى گوید :
مرکب لنگست و راه دور است *** دل را چکنم که نا صبورست
این راه بریدنم خیال است *** وین شیوه گرفتنم غرورست
صد قرن چو باد اگر به پویم *** هم باد بود که یار دورست
با این همه گردمى برآرم *** بى او همه فسق یا فجورست
دانى تو که سر کافرى چیست *** آن دم که همى نه در حضورست
بى او نفسى مزن که ناگاه *** تیغت زند او که بس غیورست
بگذر ز رجا و خوف کاین جا *** چه جاى خیال و نار و نورست
جائى است که صد جهان اگر نیست *** ور هست نه ماتم و نه سورست
مردى که بدین صفت رسیدست *** دایم هم از این صفت نفورست
هم چون دریا بود که پیوست *** لب خشک بماند از قصورست
این حرف ز بى نهایتى رفت *** چون زین بگذشت زرق وزورست
یک ذره گى خرید اینجا *** بالاى هزار خلد و حورست
 

حضور قلب
 

این حضور قلبى که باید در همه عبادات با انسان باشد ، و شاید در مسائل عبادى به چیزى به اندازه آن سافرش نشده باشد بستگى به وضع نیّت و کیفیت قصد و تصمیم انسان دارد .
از ما نخواسته اند که فقط بدن را در عبادت حاضر کنیم ، حضور بدن تنها چه ارزشى دارد ، و بلکه اگر بدن تها حاضر باشد ، ولى جان و قلب حاضر نباشند ، عین نفاق است .
مثل این که کسى در برابر بزرگى حاضر شود ، و از او تعریف و ستایش کند ، ولى قلبش حاضر در آن تعریف و ستایش نباشد ، با زبان آن بزرگ را مدح کند ، ولى با دل و قلب هیچ توجهى به آن بزگ نداشته باشد !!
حال بنگرید که انسان در برابر مولائى که عالم بکل شیئى است و علیم به ذات صدور است بایستد و از او مدح و تمجید و ستایش کند ولى دلش جاى دیگر باشد ، آیا حضور بدن ، و غیبت قلب پسندیده مولاست ؟!!
اصل حضور قلب و جان در پیشگاه با عظمت محبوبست ، و اگر قلب در حضور نباشد بدون شک بدن هم در حضور نیست ، بلکه حضور بدن قلابى و بى ثمر است !!
براى حضور قلب در پیشگاه دوست نه فقط در عبادات بلکه در همه لحظات زندگى باید به تصحیح نیّت اقدام کرد ، چون نیّت به معناى واقعى حاصل شود ، مسئله حضور تمام موجودیت در برابر یار تحقق پیدا مى کند ، آن وقت است که انسان به بهترین وجه عبادت را به جاى آورده و در غیر عبادت هم در عین عبادت است .
اگر به عالم با صفاى معرفت قدم بگذاریم ، با چشم دل به دیدار جمال یار نائل شده ، و به چشیدن شربت حیات بخش عشق موفق خواهیم شد ، و این عشق برخاسته از معرفت است ، که در عبادت و غیر عبادت ما را با تمام وجود در محضر دوست حاضر نگاه مى دارد ، و ما را از گناه خطرناک غیبت که سرآمد همه گناهانست حفظ مى کند ، راستى عشق برخاسته از معرفت عجب معجزه عجیبى دارد !!
الهى آن پیر روشن دل ، و آن عاشق واله مى فرماید :
مرحبا بر صفاى عالم عشق *** آفرین بر روان آدم عشق
بارک الله به دفتر توحید *** که بود نقش سر خاتم عشق
سر جام جهان نماى شهود *** کس نگیرد بدست جز جم عشق
روح قدسى اگر شود ، نشود *** جلوه گر جز به قلب مریم عشق
نه بهر دیو و دد ز حق بخشد *** رتبه آدم مکرم عشق
هرکه مجروح دل شود ز فراق *** رسد از لطف حق به مرهم عشق
دم رحمان شنو که در نى جان *** نغمه ها مى نوازد از دم عشق
کشور تن بود مسخر جان *** عالم جسم و جان مسلم عشق
به نگردد جراحت دل ما *** به خدا جز بفیض مرهم عشق
دیده بستم الهى از همه خلق *** تا که دل شد ندیم و محرم عشق
عارف وارسته ، عاشق بیدار ، سالک مسلک عرفان ، راه رو راه ایمان ، دارنده دم حیاتى حضرت امام خمینى در زمینه حضور قلب مى فرماید :
عبادت و مناسک و اذکار و اوراد وقتى نتیجه کامله دراد که صورت باطنه قلب شود ، و باطن ذات انسان به آن مخمر گردد و دل انسان صورت عبودیت به خود گیرد و از خودسرى و سرکشى بیرون آید .
و نیز از اسرار و فوائد عبادات یکى آن است که اراده نفس قوى شود ، و نفس بر طبیعت چیره شود ، و قواى طبیعت مسخر تحت قدرت و سلطنت نفس گردد ، و اراده ملکوتى در ملک بدن نافذ گردد ، به طورى که قوا چون ملائکة الله نسبت به حق تالى شوند ، که عصیان آن نکنند و لمحه اى تخلف نورزند و به آنچه فرمان براى آنها صادر مى شود عمل کنند .
و اکنون گوئیم که یکى از اسرار عبادات و فوائد مهم آن که همه مقدمه آن است ، این معنى است که جمیع مملکت باطن و ظاهر مسخر در تحت اراده الله و متحرک به تحریک الله شود ، و قواى ملکوتیه و ملکیه نفس از جنود الله شوند و همگى نسبت به حق تعالى سمت ملائکة الله را پیدا کنند ، و این خود یکى از مراتب نازله فناى قوا و اردت و نیّت در اراده حق است ، و کم کم نتایج بزرگ از این مرحله پیدا شود ، و انسان طبیعى الهى گردد ، و نفس ارتیاض به عبادت الله پیدا کند ، و جنود ابلیس یکسره شکست خورده منقرض شوند ، و قلب و قواى آن تسلیم حق شوند ، و اسلام به بعض مراتب باطنیه در آن ، بروز کند ، و نتیجه این تسلیم اراده به حق در دار آخرت آن شود که حق تعالى اراده او را در عوالم غیب نافذ فرماید و او را مثل اعلاى خود قرار دهد ، و چنانچه خود ذات مقدس هرچه را بخواهد ایجاد کند ، به مجرد اراده موجود شود ، اراده این بنده را هم آن طور قرار دهد !!
چنانچه بعضى از اهل معرفت روایت نمودند از رسول اکرم (صلى الله علیه وآله) راجع به اهل بهشت ، که ملکى مى آید پیش آنها ، پس از آن که اذن ورود مى طلبد وارد مى شود ، و نامه اى از جناب دوست به آنها مى دهد ، پس از آن که سلام مولا را به آنها رساند و در آن نامه است :
مِنَ الْحَىِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوتُ إِلَى الْحَىِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوتُ أَمَّا بَعدُ فَإنّی أَقُولُ لِلشَّیئِ کُنْ فَیَکُونُ وَقَدْ جَعَلْتُکَ تَقُولُ لِلشَّئِ کُنْ فَیَکُونُ فَقَالَ (صلى الله علیه وآله) فَلا یَقُولُ أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ لِلشَّیْئِ کُنْ إلاّ وَیَکُونُ .
از حى و قیوم که مرگ ندارد ، به حى و قیومى که نمى میرد ، پس من هرچه را بگویم بشود ، مى شود ، و اکنون تو را بدین گونه قرار دادم که به هر چیزى بگوئى بشود بشود ، حضرت فرمود احدى از اهل بهشت به چیزى نمى گوید باش مگر این که تحقق پیدا مى کند .
و این سلطنت الهیه اى است که به بنده مى دهند ، چرا ؟ چون بنده ترک اراده خود و ترک سلطنت هواهاى نفسانیه و اطاعت ابلیس و جنود او نموده ، و هیچ کدام از این نتایج مذکوره حاصل نشود مگر با حضور قلب کامل و اگر قلب در وقت عبادت غافل و ساهى باشد ، عبادت او حقیقت پیدا نکند و شبه لهو و بازى است .
و البته چنین عبادتى را در نفس به هیچ وجه تأثیر نیست ، و عبادت از صورت و ظاهر به باطن و ملکوت بالا نرود ، چنانچه به این معنى در اخبار اشاره شده ، و قواى نفس با چنین عبادتى تسلیم نفس نشوند ، و سلطنت نفس بر آنها بروز نکند ، و همین طور قواى ظاهره و باطنه تسلیم اراده الله نگردد و مملکت وجود انسان در تحت کبریاى حق منقهر نشود !!
از این جهت است که مى بینید ، در ما پس از چهل پنجاه سال عبادت اثرى حاصل نشده ، بلکه روز به روز بر ظلمت قلب و تعصى قوا افزوده مى شود ، و آن به آن اشتیاق ما به طبیعت و اطاعت ما از هواهاى نفسانیه و وساوس شیطانیه افزون مى گردد ، اینها نیست جز آن که عبادات ما بى مغز و شرایط باطنیه و آداب قلبیه آن به عمل نمى آید ، و الا بنص آیه مبارکه الهى نماز نهى از فحشا و منکر مى نماید ، و البته این نهى ، نهى صورى ظاهرى نیست ، لابد باید در دل چراغى روشن شود و در باطن نورى فروزان گردد ، که انسان را هدایت به عالم غیب کند ، و زاجر الهى پیدا شود که انسان را از عصیان و نافرمانى باز دارد .
ما خود را در زمره نماز گزارها محسوب مى داریم و سالهاى سال است اشتغال به این عبادت بزرگ داریم ، و در خود چنین نورى ندیدیم و در باطن چنین زاجر و مانعى براى ما پیدا نشده ، پس واى به حال ما آن روزى که صور اعمال ما و صحیفه افعال ما را در آن عالم به دست ما دهند ، و گویند خود حساب خود را برس ، و ببین آیا چنین اعمالى قابل قبول درگاه است ، و آیا چنین نمازى با این صورت ظلمانى مقرب بساط حضرت کبریائى است ؟!
و آیا با این امانت بزرگ الهى و وصیت انبیاء و اوصیاء باید این طور سلوک کرد و این طور دست خیانت شیطان رجیم را که دشمن خداست به آن راه داد ؟
و آیا نمازى که معراج مؤمن است و قربان متقین شمرده شده ، چرا باید ما را از ساحت مقدس او تبعید و از درگاه قرب دو کند ؟!
آن روز آیا جز حسرت و ندامت و بیچارگى و بدبختى و خجلت و شرمسارى چیزى نصیب ما مى شود ؟ حسرت و ندامتى که در این عالم شبیه ندارد ، خجلت و شرمسارى که نظیرش را تصور نمى توانیم کرد .
حسرتهاى این عالم هرچه باشد مشوب به هزار طور امیدها است ، و شرمسارى هاى این جهان سریع الزوال است ، به خلاف آنجا که روز به روز فقط حسرت و ندامت است چنانچه حق فرماید :
( وَأَنذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ الأَمْرُ )( مریم : 39) .
مردم را از روز حسرت که دیگر کار از کارشان گذشته بترسان .
 

آنجا امر گذشته قابل جبران نیست ، و عمر تلف شده را نمى توان برگرداند .
 

اى عزیز امروز روز مهلت و عمل است ، انبیا آمدند و کتاها آوردند ، و دعوتها نمودند ، با این همه تشریفات و این همه تحمل رنج و تعب که ما را از خواب غفلت بیدار و از سُکْرِ طبیعت هشیار کنند ، و ما را به عالم نور و نشئه بهجت و سرور رسانند ، و به حیات ابدى و نعمت هاى سرمدى و لذت هاى جاودانى متصل نمایند ، و از هلاک و شقاوت و نار و ظلمت و حسرت و ندامت رهائى دهند .
تمام اینها براى ماست ، آن ذوات مقدسه احتیاجى به ایمان و اعمال ما نداشتند ، با این وصف در ما هیچ اثرى نکرد ، و شیطان مسامع قلب ما را چنان گرفته ، و سلطنت بر باطن و ظاهر ما چنان پیدا نموده که هیچ یک از مواعظ آنها در ما اثر نکرده ، بلکه هیچ یک از آیات و اخبار به گوش قلب ما نرسد ، و از ظاهر گوش حیوانى تجاوز نکند .
به حال خود رحمى کن و از عمر خود نتیجه حاصل نما ، دقت در حال انبیا و اولیاى کمل کن ، و اشتهاهاى کاذب و وعده هاى شیطان را پشت پا زن ، گول شیطان را مخور ، و در ورطه فریب نفس اماره مباش ، که تدلیس اینها بسیار دقیق است ، و هر امر باطلى را به صورت حق به انسان تعمیه مى کنند و آدمى را فریب مى دهند .
گاهى به امید توبه در آخر عمر انسان را به شقاوت مى کشانند ، با آن که توبه در آخر عمر و تراکم ظلمات معاصى و بسیارى مظالم عباد ، و حقوق الله امرى است بسیار صعب و مشکل .
امروز که اراده انسان قوت دارد ، و قواى جوانى بر قرار است ، و درخت معصیت برومند نیست ، و سلطنت شیطان در نفس مستحکم نشده ، و نفس جدید العهد به ملوکت و قریب الافق به فطرت الله است ، و شرایط حصول و قبول توبه سهل است ، نمى گذارند انسان قیام به توبه کند ، و این درخت سست را ریشه کن و سلطنت غیر مستقل را منقرض نماید ، وعده ایام پیرى را مى دهند ، که به عکس دوره جوانى ، اراده ضعیف و قوا ناتوان ، و درخت معاصى گوناگون ، کهن و برومند و سلطنت ابلیس در ظاهر و باطن مستقل و مستقر شده ، و الفت به طبیعت شدید ، و دورى از ملکوت زیاد و نور فطرت خاموش و شرایط توبه سخت و ناگوار شده است .
این نیست جز غرور ، و گاهى به وعده شفاعت شافعین ، انسان را از ساحت قدس آنان دور و از شافعت آنها مهجور مى نماید ، زیرا که انغمار در گناهان کم کم قلب را سیاه و منکوس کند ، و وضع انسان را به سوء عاقبت منجر نماید .
طمع شیطان از انسان دزدیدن ایمان است ، دخول در گناهان را مقدمه آن قرار مى دهد ، تا به نتیجه مطلوبه برسد .
انسان اگر طمع شفاعت دارد ، باید در این عالم با سعى و کوشش رابطه بین خود و شفعاى خود را حفظ کند ، و قدرى تفکر در حال شافعان محشر نماید که حال آنان در عبادت و ریاضت به کجا رسیده بود ، فرضاً که ما با ایمان از دنیا برویم ولى اگر بار گناهان و مظالم سنگین باشد ، ممکن است در عذاب هاى گوناگون برزخ و قبر از ما شفاعت نشود !
چنانچه از حضرت صادق (علیه السلام) نقل شده ، که برزخ شما با خودتان است ، و عذاب هاى برزخ طرف قیاس با عذاب هاى اینجا نیست ، و طول مدت برزخ را جز خدا کسى نمى داند ، شاید میلیون میلیون ها سال طول بکشد ، و ممکن است در قیامت نیز پس از مدت هاى طولانى ، و عذاب هاى گوناگون طاقت فرسا ، شفاعت نصیب ما شود ، چنانچه در احادیث به این حقیقت اشاره شده .
پس غرور شیطان انسان را از عمل صالح باز دارد ، و انسان را یا بى ایمان ، یا با بارهاى سنگین از دنیا ببرد و به شقاوت و بدبختى گرفتار کند .
و گاهى با وعده رحمت واسعه ارحم الراحمین دست انسان را از دامن رحمت کوتاه کند ، غافل از این که این همه بعث رسل و ارسال کتب ، و فرو فرستادن فرشتگان و وحى و الهام به پیامبران و راهنمائى طریق حق از رحمت ارحم الراحمین است ، عالم را رحمت واسعه حق فرو گرفته و ما در لب چشمه حیوان از تشنگى به هلاکت مى رسیم .
بزرگ ترین رحمت هاى الهى قرآن است ، تو اگر به رحمت ارحم الراحمین طمع دارى و آرزوى رحمت واسعه دارى ، از این رحمت استفاده کن ، که حق طریق وصول به سعادت را باز نموده ، و چاه را از راه روشن فرموده ، تو خود در چاه مى افتى و از راه منحرف مى شوى ، رحمت را چه نقصانى است ؟ اگر ممکن بود طریق خیر و سعادت را به مردم به طور دیگر نشان بدهند ، مى دانند ، و اگر ممکن بود اکراهاً مردم را به سعادت برسانند ، مى رسانند ، اما هیهات که راه آخرت راهى است که جز با قدم اختیار نمى توان آن را پیمود ، سعادت با زور حاصل نمى شود ، فضیلت و عمل صالح بدون اختیار ، فضیلت و عمل صالح نیست ، و شاید معنى آیه شریفه : ( لا إِکْرَاهَ فِى الدّیِنِ ) باشد .
کلینى از حضرت صادق (علیه السلام) نقل مى کند که حضرت فرمود : در تورات نوشته :
یَابْنَ آدَمُ تَفَرَّغْ لِعِبادَتی أَمْلاَُ قَلْبَکَ غِناً .
اى پسر آدم خودت را براى عبادت من فازغ کن ، تا من قلب تو را از غنى پر کنم .
بدان که فراغت براى عبادت حاصل مى شود به فراغت وقت براى آن و فراغت قلب ، و این امر از مهمات است در باب عبادات که حضور قلب بدون آن تحقق پیدا نکند ، و عبادت بى حضور قلب مقبول درگاه نیفتد ، چنانچه در روایات اهل بیت (علیهم السلام) وارد شده است .
و یگانه علاج براى تحصیل حضور قلب دو امر است : یکى فراغت وقت و قلب ، و دیگر فهماندن اهمیت عبادت به قلب .
مقصود از فراغت وقت آن است ، که انسان در هر شبانه روز براى عبادات خود وقتى را معین کند ، که در آن وقت خود را موظف بداند فقط به عبادت و بس ، و اشتغال دیگرى در آن وقت براى خود قرار ندهد .
انسان اگر بفهمد که عبادت یکى از امور مهمى است که از کارهاى دیگر ، اهمیتش بیشتر بلکه طرف نسبت با آنها نیست ، البته اوقات آن را حفظ مى کند ، و براى آن وقتى معین مى کند ، همانطور که براى کسب مال و منال و براى برنامه هاى دیگر وقت قرار مى دهد ، براى عبادت نیز وقت قرار دهد ، که در آن وقت فارغ از امور دیگر باشد ، تا حضور قلب که مغز و لب عبادت است براى او میسور باشد ، ولى اگر نماز را با تکلف به جا آورد ، و قیام به عبودیت معبود را از امور زائده بداند ، البته آن را تا آخر وقت امکان به تأخیر مى اندازد ، و در وقت اتیان آن نیز بواسطه آن که کارهاى مهمى را به نظر و گمان خود مزاحم با آن مى بیند با سر و دست شکسته اتیان مى کند ، البته چنین عبادتى نورانیّت که ندارد سهل است ، بلکه مورد خشم الهى است ، و چنین شخصى مستخف به نماز و متهاون در آن امر است .
عَنْ أَبی جَعْفَر (علیه السلام) قَالَ : لا تَتَهاوَنْ بِصَلاتِکَ فَإِنَّ النَّبِىَّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ قَالَ عِنْدَ مَوْتِهِ لَیْسَ مِنّی مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ لَیْسَ مِنّی مَنْ شَرِبَ مُسْکِراً لا یَرِدُ عَلَىَّ الْحَوْضَ لا وَاللهِ .
امام باقر (علیه السلام) به زراره فرموده : در امر نماز سستى مکن ، زیرا رسول خدا وقت مردنش فرمود : کسى که نماز را سبک بشمارد از من نیست ، کسى که مسکرى بیاشامد از من نیست و به خدا بر من در کنار حوض وارد نمى شود .
قَالَ أَبُو الْحَسَنِ الاَْوَّلِ (علیه السلام) : لَمَّا حَضَرَتْ أَبی الْوَفاةُ قَالَ یَا بُنَىَّ لا یَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ .
امام هفتم فرمود : پدرم به هنگام وفات گفت : اى پسرم سبک شمارنده نماز به شفاعت ما نمى رسد .
خدا مى داند که انقطاع از رسول اکرم و خروج از تحت حمایت آن سرور چه مصیبت عظیمى است ، و حرمان از شفاعت آن سرور و اهل بیت معظم او چه خذلان بزرگى است ، گمان مکن که بدون سفاعت و حمایت آن بزرگواران کسى روى رحمت حق و بهشت موعود را ببیند .
اکنون ملاحظه کن ، مقدم داشتن هر امر جزئى بکله خیالى را بر نماز که قرة العین رسول اکرم و بزرگ تر وسیله رحمت حق است ، و اهمال کردن درباره آن و به آخر انداختن وقتش بدون عذر ، و حفظ ننمودن حدود آن آیا تهون و استخفاف هست یا نیست ؟! اگر هست بدان که به شهادت رسول اکرم و شهادت ائمه اطهار از ولایت آنها خارج و به شفاعت آنان نائل شوى .
اکنون ملاحظه کن ، اگر احتیاج به شفاعت آنها دارى ، و مایلى که از امت رسول اکرم باشى این ودیعه الهیه را بزرگ شمار و به آن اهمیت بده ، خداى تعالى و اولیاى او از عمل من و تو بى نیازند ، و بدان اگر اهمیت به عبادت ندهى ، بیم آن است که منجر به ترک آن شود و از ترک به جحود رسد ، که در آن وقت کارت یکسره شود و به شقاوت ابدى و هلاکت دائمى رسى .
و از فراغت وقت مهم تر ، فراغت قلب است ، بلکه فراغت وقت نیز مقدمه براى این فراغت است و آن در حقیقت چنان است ، که انسان در وقت اشتغال به عبادت ، خود را از اشتغالات و هموم دنیائى فارغ کند ، و توجه قلب را از امور متفرقه و خواطر متشتته منصرف نماید ، و دل را یکسره خالى و خالص براى توجه به عبادات و مناجات با حق کند ، و تا فراغت قلب از این امور حاصل نشود تفرغ براى او و عبادت او حاصل نگردد .
ولى بدبختى آن است که ما تمام افکار و اندیشه هاى متفرقه را ذخیره مى کنیم براى وقت عبادت ، همین که تکبیرة الاحرام نماز را مى گوئیم گوئى در مغازه را باز کردیم ، یا دفتر محاسبات را گشودیم ، یا کتاب مطالعه را مفتوح نمودیم ، دل را به سوى اشتغال به امور دیگر مى فرستیم و از اصل عمل به کلى غافل شده ، یکوقت به حسب عادت به خود مى آئیم که به سلام نماز رسیده ایم ، حقیقتاً این عبادت فضاحت آور است ، و این مناجات شرم انگیز است .
عزیزم تو مناجات با حق را مثل تکلم با یک نفر از بندگان ناچیز حساب کن ، چه شده است که اگر با یک نفر از دوستان سهل است ، با یک نفر از بیگانگان اشتغال به صحبت داشته باشى ، مادام که با او مذاکره مى کنى از غیر غافلى و با تمام توجه به او مشغولى ، ولى به هنگام مکالمه و مناجات با ولى النعم و پروردگار عالمیان به کلى از او منصرف و غافلى و به دیگر امور متوجهى ، آیا قدر بندگان از ذات مقدس حق افزون است یا تکلم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بیشتر است ؟!
آرى من و تو مناجات با حق را نمى دانیم چیست ، تکالیف الهیه را سربار امور مى دانیم ، البته امرى که تحمیل بر شخص شده ، و سربار زندگى گردید در نظر اهمیت نخواهد داشت ، باید سرچشمه را اصلاح کرد ، و ایمان به خدا و فرمایشات انبیا پیدا کرد تا کار اصلاح شود ، همه بدبختى ها از ضعف ایمان و سستى یقین است .
ایمان سید بن طاووس او را به جائى مى رساند ، که روز اول تکلیفش را عید مى گیرد ، براى آن که حق تعالى اجازه ورود در مناجات به او را مرحمت کرده ، و او را مخلع به خلعت تکلیف فرموده ، حقیقتاً تصور کن این چه قلبى است که این قدر نورانیّت و صفا دارد .
اگر عمل این سید جلیل براى تو حجت نیست ، کار سید الموحدین و اولاد معصومین او که براى تو حجت است ، نظر کن در حالات آن بزرگواران و کیفیت عبادت و مناجات هاى آنها ، بعضى از آنها در وقت نماز رنگ مبارکشان تغییر مى کرد و پشت مبارکشان مى لرزید ، از خوف این که مبادا در امر الهى لغزشى شود ، با آن که به تمام معنى معصوم بودند .
در هر صورت فراغت قلب از غیر حق از امور مهمه است ، که انسان باید با هر قیمت است تحصیل آن کند ، و طریق تحصیل آن نیز ممکن و سهل است ، با قدرى مواظبت و مراقبت تحصیل مى توان کرد ، باید انسان مدتى اختیار طایر خیال را به دست گیرد ، و هر وقت خواست ، از شاخه اى به شاخه اى پرواز کند آن را حفظ کند ، پس از مدتى مراقبت ، رام و آرام شود ، و توجه آن از امور متشتته منصرف گردد ، و یخر و صلاح عادت او شود ، و فارغ البال اشتغال به توجه به حق و عبادت پیدا کند .
در هر صورت از همه امور مهم تر که باید امور دیگر را مقدمه آن دانست حضور قلب است ، که روح عبادت و حقیقت آن بسته به آن است ، و بدون آن هیچ قیمتى براى عبادات نیست و قبول عبادات در درگاه حق منوط به حضور قلب است .
عَنْ أبی جَعْفَر وَأبی عَبْدِاللهِ أَنَّهُما قالا إنَّما لَکَ مِنْ صَلاتِکَ ما أَقْبَلْتَ عَلَیْهِ مِنْها فَإنْ أَوْعَمَها کُلَّها أَوْ غَفَلَ عَنْ آدابِها لُفَّتْ فَضُرِبَ بِها وَجْهُ صاحِبِها .
امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) به فضیل بن یسار فرمودند : از نمازت آنچه توجه قلبت با آن بوده از آن تست ، مکلف اگر تمام نماز را غلط بجا آورد ، یا از آداب آن غافل گردد، آن نماز را مى پیچیند وسپس به صورت صاحبش مى زنند.
ابو حمزه ثمالى مى گوید : حضرت سجاد (علیه السلام) را دیدم نماز مى خواند ، عباى آن جناب از شانه اش افتاد ، حضرت تا از نماز فارغ نشد به عبا دست نزد ، پس از نماز از آن بزرگوار پرسیدم چرا به عبا توجه نفرمودى ، فرمود : واى بر تو آیا مى دانى در حضور که بودم ؟ همانا از عبد قبول نمى شود ، نمازى مگر آنچه توجه قلب به آن بوده ، عرض کردم پس ما هلاک شدیم فرمود : هرگز همانا نقص عبادات را خداوند با نافله ها براى مؤمنین تمام مى کند .
قالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ (علیه السلام) لا یَقُومَنَّ أحَدُکُمْ فِى الصَّلاةِ مُتَکاسِلا وَلا ناعِساً وَلا یُفَکِّرْنَ فی نَفْسِهِ فَإنَّهُ بَیْنَ یَدَىْ رَبِّهِ عَزَّ وَجَلَّ إنَّما لِلْعَبْدِ مِنْ صَلاتِهِ ما أَقْبَلَ عَلَیْهِ مِنْها بِقَلْبِه .
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : کسى از شما در حال کسالت و چرت به نماز نایستد ، و در پیش نفس اندیشه نداشته باشد ، زیرا که در محضر خداست ، جز این نیست که براى عبد از نمازش همان است که با قلب به آن توجه داشته .
اى کاش در درجه اول به قدر و قیمت خود پى مى بردیم ، و مى فهمیدیم از کجائیم ، و در کجائیم و به کجا مى رویم و براى کیستیم و سپس به قیمت عبادت ها و مناجاتها آگاه مى شدیم تا از همه قیود رها گشته به قید عشق حق مقید مى شدیم.
اى کاش دست از این ظواهر مى شستیم ، و دوباره پیمان شکسته شده روز الست را با دوست مى بستیم ، از این چهارچوب تنگ مادیت به در آمده ، در عالم بیکران معنى به پرواز مى آمدیم .
اى کاش با قدرت توجه و معرفت ، از اسارت شیطان درون و برون آزاد گشته ، به بارگاه محبوب واقعى و معشوق اصلى راه مى یافتیم .
استاد بزرگ ، عارف پاک دل ، مرحوم شیخ بهائى در مقام نصیحت بى خبران و گم شدگان مى فرماید :
اى مرکز دایره امکان *** وى زبده عالم کون و مکان
تو شاه جواهر ناسوتى *** خورشید مظاهر لاهوتى
تا کى ز علائق جسمانى *** در چاه طبیعت تن مانى
تا چند به تربیت بدنى *** قانع به خزف ز در عدنى
صد ملک ز بهر تو چشم به راه *** اى یوسف مصرى بدر آى از چاه
تا والى مصر وجود شوى *** سلطان سریر شهود شوى
در روز الست بلا گفتى *** امروز به بستر لا خفتى
تا کى ز معارف عقلى دور *** به زخارف عالم حس مغرور
از موطن اصلى نیارى یاد *** پیوسته به لهو و لعب دل شاد
نه اشک روان نه رخ زردى *** الله الله تو چه بى دردى
یک دم بخودآى و ببین چه کسى *** به چه بسته دل و به که هم نفسى
زین خواب گران بردار سرى *** برگیر ز عالم اولین خبرى
آن عارف بزرگ در صفحه صد و نوزده کتاب «سر الصلاة» مى فرماید :
نیّت در نزد عامه عزم بر اطاعت است خوفاً یا طمعاً :
( یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً )( سجده : 16) .
پروردگار خود را از باب خوف و طمع مى خوانند .
و در نزد اهل معرفت عزم بر اطاعت است هیبتاً و تعظیماً :
فَاعْبُدْ رَبِّکَ کَأَنَّکَ تَراهُ وَإنْ لَمْ تَکُنْ تَراهُ فَإنَّهُ یَراکَ .
آن چنان او را عبادت کن ، به مانند این که او را مى بینى ، و اگر تو او را نمى بینى او تو را مى بیند .
و در نزد اهل جذبه و محبت عزم بر اطاعت است شوقاً و حباً :
قالَ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله) : اَفْضَلُ النّاسِ مَنْ عَشَقَ الْعِبادَةَ فَعانَقَها وَأَحَبَّها بِقَلْبِهِ ...
با فضیلت ترین مردم کسى است که عاشق عبادت باشد ، و چون عاشقى که دست در گردن محبوب کند ، با عبادت دست به گردن باشد .
قالَ الصادق (علیه السلام) : وَلـکِنّی أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَجَلَّ وَتِلْکَ عِبادَةُ الْکِرامِ .
امام ششم فرمود : اما من عاشقانه او را عبادت مى کنم و این عبادت کرام مردم است .
در هر صورت معرفتى که با کمک انبیا و امامان حاصل مى شود ، زیر بناى نیّت است ، و این نیّت زیر بناى حضور قلب است ، و این حضور قلب مایه حرکت انسان در تمام شئون حیاتش به سوى عمل صالح است ، اى عزیزان بیائید سعى کنیم ، نیّت را فقط مخصوص به عبادت نکنیم ، بلکه در تمام سکنات و حرکات ، و در تمام روابط خود با خلق ، و در تمام اعمال و اخلاق خود براى خدا نیّت داشته باشیم ، تا از تمام لحظات عمر بهترین سود و منفعت را ببریم
جداً دنیا و مافیها ارزش آن را ندارد که ما یک لحظه از عمر خود را با آن معامله کنیم ، باید دینا و هرچه در آن است براى ما ابزار و وسیله اى جهت معامله با دوست باشد ، و به قول سعدى آن عالم نکته سنج :
دنیا آن قدر ندارد که بر او رشک برند *** یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
نظر آنان که نکردند بر این مشتى خاک *** الحق انصاف توان داد که صاحب نظرند
عارفان هرچه ثباتى و بقائى نکند *** گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند
تا تطاول نپسندى و تکبر نکنى *** که خدا را چو تو در ملک بسى جانورند
دوستى با که شنیدى که به سر برد جهان *** حق عیانست ولى طایفه اى بى بصرند
اى که بر پشت زمینى همه وقت آن تو نیست *** دگران در شکم مادر و پشت و پدرند
گوسپندى برد این گرگ مزور همه روز *** گوسپندان دیگر خیره در او مى نگرند
این سرائى است که البته خلل خواهد یافت *** خنک آن قوم که در بند سراى دیگرند
آن که پا از سر نخوت ننهادى بر خاک *** عاقبت خاک شد و خلق بر او مى گذرند
کاشکى قیمت انفاس بدانندى خلق *** تا دمى چند که باقى است غنیمت شمرند
گل بى خار میسر نشود در بستان *** گل بى خار جهان مردم نیکو سیرند
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز *** مرده آن است که نامش به نکوئى نبرند
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:53 AM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:عرفان اسلامی

عرفان اسلامی (38) قلب سلیم
 

امام ششم (علیه السلام)مى فرمایند : صاحب نیّت صادقه ، صاحب قلب سلیم است .
آرى قلب خانه حقیقى خداست ، و آیات و روایات بر این حقیقت دلالت دارد .
در کتابى خواندم : از عارفى پرسیدند ، اول عضوى که در رحم مادر به هنگام شکل گرفتن انسان تکون یافت چه بود ؟ فرمود : قلب ، عرض داشتند از معارف الهى چه دلیلى بر این مسئله دارید فرمود آیه شریفه :
( إِنَّ أَوَّلَ بَیْت وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکاً )( آل عمران : 96) .

دلیل این واقعیت است ، همانطور که در آیه مى فرماید : اول خانه اى که براى مردم بنا شد همان خانه مکه براى عبادت حق باشد ، پس باید گفت : به همین دلیل اول عضوى که در وجود ساخته شد قلب است که خانه عشق و محب اوست ، و در حقیقت در مملکت هستى انسان اول جائى که بنا کرد خانه مربوط به خودش بود ، و اعتبار و ارزش و اهمیت و قدر قلب هم در همین است(در صفحه 39 کتاب علمى رازهاى جهان آفریطنش درباره دوران ماه اول حمل مادر آمده : از عجایب آفرینش آن که نخستین اعضائى که در این موجود تازه انشاء مى شود قلب و مغز است که به طور ساده و ابتدائى ظاهر مى گردد) .
البته این ارزش و اهمیت ، ارزش استعدادى است ، و ارزش بالقوه ، و این براى انسان کافى نیست ، آدمى باید با توجه به معارف الهى و عمل به حدود و مقررات خداوندى ، سعى کند ، صفت سلامت را براى قلب کسب کند ، و تا جائى بکوشد ، که سلامت با قلب متحد شود ، و به قول قرآن ، قلب آدمى ، قلب سلیم شود .
دقت کنید نفرموده قلب ساالم ، سلامت را به صیغه فاعل استعمال نکرده ، بلکه به صفت مشبهه بیان مى کند ، و با این عنوان مى خواهد بگوید : سلامت باید با قلب یکى شود ، و صفت و موصوف باید با هم متحد گردند ، چون از طریق آگاهى و عمل ، چنین قلبى بدست آمد ، این قلب در تمام موارد ، و در تمام شئون علت تجلى نیّت صادقانه است .
بدون شک بدانید ، که نیّت صادقانه ، از قلب مریض ، و دل علیل ، پیدا نمى شود ، قلب براى نیّت همانند ریشه است ، اگر ریشه ضعیف و ناتوان باشد ، اگر ریشه فاسد باشد ، چگونه میوه کامل و سالم خواهد داد ؟!
نیّت صادقانه ، محصول و نتیجه قلب سلیم است ، و فعالیت کردن ، براى بدست آوردن قلب سلیم بالاترین ریاضت و بهترین عبادت است .
راستى باید به ریشه توجه کرد ، اگر ریشه آراسته به صلاح و سداد شود ، تمام محصولات آن الهى خواهد شد ، ولى اگر توجه به قلب نشود ، و عوارض و مفاسد بر در و دیوار این خانه هم چون سیاهى شب حاکم باشد ، از این خانه تاریک چگونه توقع نور و روشنائى ، آن هم نور الهى که همان نیّت صادقانه است خواهید داشت ؟
قلب باید از خیلى از عوارض و بلکه باید از تمام رذائل پیراسته و به تمام فضائل آراسته گردد ، تا به صفت سلیم متصف گردد ، و از چنین قلبى نیّت صادقانه تجلى کند ، و از آن نیّت بهترین عمل آشکار شود ، و در نتیجه از انسان طبیعى ، انسانى الهى و ربانى ساخته شود ، و از این موجود مساوى با حیوان ، موجودى برتر از تمام ملائکه بوجود آید !!
حاج شیخ محمد حسین غروى اصفهانى آن حکیم فرزانه مى فرماید :
از جان بگذر جانان بطلب *** آنگاه ز جانان جان بطلب
با قلب سلیم اسلام بجوى *** پس مرتبه سلمان بطلب
از فتنه شرک خفى و جلى *** ایمن چون شوى ایمان بطلب
در وادى عشق بزن قدمى *** پس دولت بى پایان بطلب
گر گنج حقایق مى طلبى *** از کنج دل ویران بطلب
در گلشن خندان چه مى جوئى *** چشمى ز غمش گریان بطلب
گر باده فام تو را باید *** دل شو دل سوزان بطلب
گر همت خضر تو را باشد *** سرچشمه جاویدان بطلب
سوز غم و ساز سخندانى *** از مفتقر نالان بطلب
 

انسان یا مهم ترین مجموعه آفرینش
 

در این که وجود انسان نسخه جامع الهى است شکى نیست، این موجود بى نظیر شگفت انگیزترین عنصر و موجود خانه خلقت است .
انسان بنا به فرموده قرآن مجید ، ظرف علم اسماء ، هدایت ، کرامت ، و امانت الهى است :
( وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ کُلَّهَا )( بقره : 31) .
و خداوند عالم ، همه اسماء را به آدم تعلیم کرد .
( قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ )( بقره : 38) .
گفتیم همه فرود آئید ، تا آنگاه که از جانب من هدایت به شما برسد ، پس هرکس تابع هدایت من شود هرگز در دنیا و آخرت بیمناک و اندوهگین نخواهد گشت .
( وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى کَثِیر مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً )( اسراء : 70) .
و ما فرزندان آدم را بسیار گرامى داشتیم و آنان را به مرکب بر و بحر سوار کردیم و از هر غذاى پاکیزه به آنان روزى دادیم و بر بسیارى از مخلوقات خود برترى و فضیلت بزرگ بخشیدیم .
( إِنَّا عَرَضْنَا الأَمَانَةَ عَلَى السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً )( احزاب : 72) .
ما بر آسمانها و زمین و کوهها عرض امانت کردیم ، همه از تحمل آن امتناع ورزیده اندیشه کردند ، و انسان آن را پذیرفت ، به درستى که انسان در مقام امتحان بسیار ستمکار و نادان بود .
الهى آن داناى راز ، شیفته جمال بى نیاز ، درباره عظمت و شخصیت و جلال و بزرگى انسان فرموده :
من همان مرغ عرش آشیانم *** طایر گلشن لا مکانم
راز نه پرده آسمانم *** آگهم سر غیب جهان را
ذره اى زیر این نه سپهرم *** دل فروزنده چون ماه و مهرم
پروردیار خورشید چهرم *** تا بیارایم این داستان را
دوش در نزد او باختم دل *** جز وى از جمله پرداختم دل
آینه روى او ساختم دل *** عاشقم روى آن دلستان را
پاک چون عیسى از نقش و رنگم *** مهر ورزم نه با کس به جنگم
عاشقم فازغ از نام و ننگم *** حیرت از رندیم آسمان را
شمع وش در رهش سوختم من *** برق سان گیتى افروختم من
مشترى گشت و بفروختم من *** بر بهشت رخش جسم و جان را
برتر از این معلق اساسم *** ماوراى عقول و حواسم
منطقى در نیابد قیاسم *** عقل نگشوده راز روان را
شیرخوارى ز پستان عشقم *** کودکى در دبستان عشقم
پیر عقلم زمستان عشقم *** رهبرم فکر پیر و جوان را
سر خوشم مست و شاهد پرستم *** سرگران از شراب الستم
نظم گردون گر افتد بدستم *** طى کنم دور و کور زمان را
جوهر فرد قدسى نژادم *** گوهر عشق آتش نهادم
گلبن باغ سبع الشدادم *** حالیا خارم این گلستان را
گرچه گویند صرف الوجودم *** فوق جوهر وراى حدودم
نیست بودم تو دادى نمودم *** تا نشان بدهم آن بى نشان را
فارغ از سود و سوداى عالم *** بى توجه به غوغاى عالم
آینه حسن زیباى عالم *** شمع خلوتگهم قدسیان را
نقطه ام یا کتاب جهانم *** نوع الانواع سر نهانم
آنچه اندیشه نندیشد آنم *** قطره ام این یم بى کران را
من الهى هو الله گویم *** وز انا الحق به دل هاى و هویم
ذره ام یا که خورشید از اویم *** خود گدایم من آن آستان را
انسان که در حقیقت والاترین موجود جهان است ، و قدرت این معنى را دارد که اشرف تمام مهمانان عالم هستى گردد ، وجودش مرکب از چهار ناحیه بسیار بسیار مهم است که با توجه به این چهار ناحیه ، راه برتر شدن بر تمام موجودات عالم را خواهد یافت .
1 ـ جسم
2 ـ نفس
3 ـ عقل
4 ـ قلب
جسم انسان ، مرکز جنبش ها و فعالیت هاى عملى است ، و به تعبیر دیگر جسم با تمام اعضائى که بستگى به او دارد ، کاسب عمل است ، و در این مرحله لازم است ، انسان ، به حدود و مقررات الهى آگاه شود ، و از حلال و حرام خداوندى مطلع شود ، تا تمام حرکات و فعالیت هاى جسم را ، با حدود الهى تطبیق نموده ، و به تعبیر قرآن دارنده عمل صالح شود .
نفس انسان ، به فرموده قرآن مرکز فعالیت هاى اخلاقى است ، و به تعبیر دیگر کاسب واقعیت هاى معنوى است ، و لازم است انسان به صفات پاک و و حسنات اخلاقى که از طریق الهام و وحى در اختیار آدمى قرار داده شده آشنا شود ، تا نفس را تهذیب و تزکیه کرده ، و از آلوده شدن این حقیقت به رذائل در امان بماند ، و با کسب حسنات به فلاح و رستگارى برسد .
( قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا )( شمس : 9) .
عقل انسان ، مرکز ادراک و میدان فعالیت هاى علمى است ، و به تعبیر دیگر عقل در وجود انسان کاسب علم و دانش و معارف و معلومات است ، و در اسلام براى فرا گرفتن دانش زیاد سفارش شده ، و باید انسان ، سخت مواظب کسب عقل باشد ، که خداى نخواسته ، این ظرف با عظمت الهى مرکز آموزش هاى شیطانى گردد ، چون عقل اگر موفق به کسب معارف الهیه شود ، نیرومندترین عامل کمک به انسان براى عبادت حق است ، و مهم ترین کسبش به قول معصوم کسب بهشت خواهد بود .
قلب انسان ، این عضو حساس ، این عنصر با عظمت ، این ظرف گسترده اى که در تمام عالم به گستردگى او یافت نمى شود ، کاسب محبت ، عشق ، مهر ، عاطفه ، رقت ، ایمان ، یقین و امثال این واقعیات است ، البته در صورتى که انسان در تمام لحظات بیدار قلبش باشد ، قلب به کسب این حقایق که مایه هاى خیر دنیا و آخرت انسان است اقدام مى کند ، و گرنه انسان اگر از این بخش مهم وجود غفلت بورزد ، وقتى بیدار مى شود که قلب به کسب ریا ، نفاق ، شرک ، کفر ، جحد ، انکار ، غرور و ... آلوده شده ، آنگاه پاک کردن این بیت که فقط براى تجلى نور دوست خلق شده کار بسیار بسیار مشکلى خواهد بود ، و آدمى وقتى پشیمان مى شود که کار از کار گذشته ، و چیزى جز ضرر و زیان و خسارت ابدى براى او نمانده !!
قرآن مجید قلب را مرکز بسیارى از فعالیت ها مى داند ، و انسان را در برابر افعال قلب مسئول دانسته ، و از آدمى مى خواهد حتماً راهى را بپیماید که منتهى به تحقق حقیقت سلامت ، در ذات قلب گردد ، و تبوان از این قلب براى حضرت یار قلب سلیم ساخت .
قرآن مجید در بسیارى از آیات ، بخشى از روز قیامت را ، دادگاه عدل الهى براى رسیدگى به کسب قلب مى داند :
( ... وَلکِن یُؤَاخِذُکُمْ بِمَا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ )( بقره : 225) .
خداوند از آنچه قلوب شما کسب کرده ، شما را بازخواست خواهد کرد .
( وَلاَ تَکْتُمُوا الشَّهَادَةَ وَمَن یَکْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ )( بقره : 283) .
و کتمان شهادت ننمائید ، که هرکس کتمان شهادت کند البته به قلب گناهکار است .
( وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ کُلُّ أُوْلئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً )( اسراء : 36) .
و هرگز آنه را که به آن علم و اطمینان ندارى دنبال مکن ، که در پیشگاه حق ، گوش و چشم و دل مسئولند .
( إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ )( نور : 19) .
آنان که دوست مى دارند (دوستى امر قلبى است) که در میان اهل ایمان کار منکرى را اشاعه و شهرت دهند ، در دنیا و آخرت داراى عذاب دردناک خواهند بود ، و خدا فتنه گرى و دروغشان را مى داند و شما نمى دانید .
کسب بدیها بوسیله قلب ، به توسط مقدماتى است ، که خود انسان به اختیار خودش فراهم مى کند ، و گناهانى که قلب کسب مى کند ، براى قلب بیمارى است ، و خطر این بیمارى براى انسان ، گاهى مساوى با هلاکت او ، و رسیدن به شقاوت و بدبختى و به قول قرآن خزى دنیا و آخرت است .
( فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ )( بقره : 10) .
دلهاى آنان مریض است ، پس خدا (به تلافى عناد و سرسختى و تکبر آنان نسبت به حق) بر مرض ایشان بیفزاید و آنها راست عذاب دردناک به سبب این که دروغ مى گویند .
قلب را باید از ابتداى تکلیف ، از بیمارى هاى خطرناک مربوط به او حفظ کرد ، و چنانچه مریض باشد ، باید به فوریت به علاج او اقدام نمود .
پدران و مادران در درجه اول ، و معلمان و استادان در درجه بعد ، و دولت و اجتماع در مرحله دیگر نسبت به افراد چه وظایف سنگین و مسئولیت هاى خطیرى به عهده دارند ، و از طرفى خود انسان در پیشگاه حضرت ذو الجلال از چه تکلیف سنگینى برخوردار است .
شما اى پدران و مادران و معلمان و دولت و اجتماع ، وظیفه سخت دارید که زمینه ایجاد سلامت قلب را با پاک نگاه داشتن محیط خانه از هر نوع گناه ، و خطوط شیطانى ، و سالم نگاه داشتن مدرسه ، و محیط مملکت جهت فرزندان و کودکان فراهم آورید ، و خود شما اى نوجوانان و جوانان وظیفه و رسالت سنگین براى دریافت عوامل سلامت قلب بر عهده دارید .
شما اى پدران و مادران ، و معلمان و دولت مردان ، اگر در ایجاد محیط سالم کوتاهى ورزید ، در قیامت دچار عذاب سختى خواهید شد .
شما اى انسانها ، اگر از محیط هاى سالم تغذیه ننمائید ، در پیشگاه الهى به رنج فوق العاده اى دچار خواهدى گشت .
اگر پدران و مادران و معلمان و دولت مردان ، در ایجاد زمینه سالم ، جهت سلامت دل شما کوتاهى ورزیدند ، امروز که از موهبت درک و قدرت بر اندیشه کردن برخوردارید ، به فکر خود افتید ، و براى سلامت قلب فعالیت کنید .
اگر از ابتدا میدان سلامت دل براى شما فراهم شد ، امروز در حفظ سلامت قلب بکوشید ، و اگر حس مى کنید به بیمارى هاى معنوى قلبى دچار هستید ، با چنگ زدن به دامن عالم ربانى ، و پیرى روحانى ، و مردى الهى به علاج قلب خود برخاسته ، و این بیمارى هاى شیطانى را از خانه زنده حق بزدائید ، و خانه تکانى سختى بنمائید ، و پس از علاج قلب و پاک کردن این خانه قلب را وادار به کسب حسنات و حقایق نمائید .
تقواى قلب بدست آرید ، که سرمایه اى براى امروز و فردا پر قیمت تر ، و پر منفعت تر از تقواى قلب نیست .
بیمارى هاى قلب سبب بروز مشکلات در حیات دنیا ، و ظهور انواع عذابها در عالم آخرت است .
سلامت قلب ، سبب بروز حقایق ، درستى ها ، راستى ها ، و راحتى ها در دنیا ، و ظهور انواع نعم الهى و سعادت ابدى در جهان قیامت است .
قلب مریض ، قلب گنهکار بر تمام شئون عقل ، نفس ، جان ، اثر منفى گذاشته ، و سه ناحیه با عظمت وجود انسان را در معرض خطرهاى سخت دنیائى و آخرتى قرار خواهد داد ، قلب رئیس و حاکم وجود آدمى است ، سلامت همه وجود ، و بیمارى مجموع هستى آدمى بستگى به سلامت و مرض قلب دارد .
جلال الدین محمد مولوى آن عالم آگاه و عارف معارف گوید :
واى آن دل که بدو از تو نشانى نرسد *** مرده آن تن که بدو مژده جانى نرسد
سیه آن روز که بى نور جمالت گذرد *** هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانى نرسد
واى آن دل که ز عشق تو در آتش نرود *** هم چو زر خرج شود هیچ به کانى نرسد
سخن عشق چو بى درد بود بر ندهد *** جز به گوش هوس و جز به زبانى نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیح *** تا امانت ز نهانى به نهانى نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز *** از جهان تا نرود دل به جهانى نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان باز رهى *** پیش از آن دم که زمانى به زمانى نرسد
تیره صبحى که مرا از تو سلامى نرسد *** تلخ روزى که ز شهد تو بیانى نرسد
 

یک شنبه 19 دی 1389  8:54 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها