امیرالمؤ منین على علیه السلام روز بعد فرزندش حسن علیه السلام را نزد عایشه فرستاد، حسن علیه السلام به عایشه گفت : امیرالمؤ منین على علیه السلام به خدایى كه همه جان ها در دست اوست ، سوگند یاد كرده كه اگر همین ساعت كوچ نكنى و به مدینه باز نگردى ، سخنى را كه در حق توست و خود مى دانى ، مى گوید.
عایشه چون از حسن علیه السلام این سخن را شنید، بلافاصله برخاست و گفت :
بشتابید شتر مرا بیاورید تا به جانب مدینه حركت كنم . زنى از قهالیه در آنجا حاضر بود گفت : اى ام المومنین ! قبل از این عبدالله بن عباس آمد، هر سخنى گفت ، جوابى سخت به او دادى ، و او با ناراحتى خشم از نزد شما خارج شد.
امیرالمؤ منین على علیه السلام شخصا به نزد تو آمد و كلماتى چند رد و بدل گردید و تو نپذیرفتى و چندان مضطرب نشدى كه سخن این جوان را شنیدى .
عایشه گفت : آنچه مرا مضطرب و نگران كرد.
اولا - این جوان فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله است ، و هر كسى دوست دارد به سیماى نورانى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سیاهى چشم او نگاه كند به صورت و سیاهى چشم این جوان نظاره كند.
ثانیا - آنچه على علیه السلام پیغام داد، رمزى است كه از لسان حسن علیه السلام پیغام فرستاد و به ناچار باید حركت كنم . آن زن عایشه را سوگند داد، تا رمز پیغام را بیان كند.
عایشه گفت : در جنگى من جماعتى از زنان رسول خدا صلى الله علیه و آله حاضر بودیم بر سر غنیمت هاى جنگى على علیه السلام را ملامت كردیم و او را رنجاندیم رسول خدا صلى الله علیه و آله دلتنگ گردید، و على علیه السلام آیه عسى ربه ان طلقكن ان یبدله ازواجا خیرا منكن (36) را تلاوت كرد بار دیگر سخناهاى درشت به على علیه السلام گفتیم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله خشمگین شد رو به على علیه السلام كرد و فرمود، یا على ! اختیار طلاق این زنان را به دست تو مى دهم هر كدام را طلاق دهى ، براى همیشه مطلقه باشند، و براى على علیه السلام زمان طلاق
مشخص نكرد كه در حیات مصطفى صلى الله علیه و آله است یا بعد از وفاتش ، از آن ترسم كه اگر پیغام على علیه السلام را گوش ندهم ، مرا طلاق دهد و آن گاه از آن مصطفى نباشم . بدین سبب بى درنگ به سوى مدینه حركت مى كنم .