پاسخ به:♦♦♦شعرهایی برای انقلاب♦♦♦
یک روز پدر گفت:شهیدآوردند برشانه ی شهر روسفیدآوردند گفتم که جوان بود و به کامش نرسید گفت:آنکه به آرزو رسیدآوردند مهدی مرتضوی درازکلا/بابل
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
دیروز برای خانه ساک آوردند یک نامه برای قلب تاک آوردند محشر شده بود جای بابا وقتی تسبیح و چفیه وپلاک آوردند
از سمت فرشتگان نوید آمده است در شهر دوباره بوی عید آمده است چشم نگران آسمانها روشن یک دسته کبوتر شهید آمده است سارا باستانی
نگاهت شوق چشم اندازها بود دوبالت حرمت پروازها بود چه آیات قشنگی خواندی،انگار گلویت چشمه ی آوازهابود سیدحبیب نظاری
ای دوست به شهر ما صفا آوردی
این رایحه را تو از کجا آوردی؟ انگار نماز عشق را سر سرخ بر تربت لالهها به جا آوردی سید محمد بابامیری
ای کاش همیشه رنگ غمها باشم در سنگر عشق، مرد تنها باشم دلخستهام از خاطرهها، بگذارید گمنامترین شهید دنیا باشم
یک چفیه پر از بهار، باور کردم موسیقی انتظار، باور کردم من عاشقی تو را به روی مینها در لحظهی انفجار باور کردم کیوان براهنگ
از پیکر چاک چاک، اثر آوردند زان یار سفر کرده، خبر آوردند یاران به حریم عشق او رو آوردند از طایر عشق بال و پر آوردند
با ما کمی از بهار خون حرف بزن
ازغیرت شهر واژگون حرف بزن
وقتی پدرم شهید شد مجنون بود
آقای معلم از جنون حرف بزن
شب بود و حضور نور در قالیچه
لحظه لحظه بلند تر...قالیچه
ناگاه صدای جیغ خمپاره و تو
دستان تو نقش بست بر قالیچه
از عشق دچار بیقراری شده اید از جبهه و جنگ ،مرد کاری شده اید ققنوس ترین پرنده هایید هنوز کز آتش خون خویش جاری شده اید *** گلبانگ سحر صفای تکبیر شماست آوای ظفر دعای شبگیر شماست در لحظه ی انفجار،ای ترکش نور! خورشید عروج ناب تصویر شماست حبیب الله بهرامی
آن لحظه درست در همین کاغذ سوخت از خاطـــره های آتـــشین کاغذ سوخت یک عمر سرودم از خودم... یک لحظه می خواستم از شما...که این کاغذ سوخت
هرچند که قصه ای قیامت داری درسینه به زخم درد عادت داری ازپا ننشین کنار ویلچر حتی ای مرد هنوز هم رسالت داری
در میکدهی عشق سبو آوردید یاران، به حریم لاله، رو آوردید او شمع شد و سوخت و خاکستر شد جز عشق نبود آنچه ازو آوردید محمود تاری
تنهاتر از همیشه و از خویش خسته تر با من بگو کجای زمین مانده ای پدر؟ اینجا کبوتر از تو سراغی نمی دهد با این که با تو همسفر است و زدست پر گفتند:تا همیشه ی دنیازنده ای پس انتظار تلخ دلم را به سر ببر بی تو سکوت و بغض غم انگیز آسمان یعنی که باز،مانده بدون پدر،پسر گفتند:زود زود می آیی ،همین طور است؟ اما نمی رسد زتو از هیچ کس خبر یا زود زود زود بیا تا ببینمت یا زود زود زود بیا و مرا ببر تنهاتر از همیشه برایت گریستم بامن بگو،کجای زمین مانده ای پدر؟ مرتضی اسدی/جویبار