پاسخ به:♦♦♦شعرهایی برای انقلاب♦♦♦
از حنجر انقلاب حلق آویزیم الحق که مکلفیم تا برخیزیم باید دل خویش را به دریا بزنیم این غده نحس را به دریا ریزیم احسان کاوه
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
به خون گر کشی خاک من، دشمن من بجوشد گل اندر گل از گلشن من تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی جدا سازی ای خصم، سر از تن من کجا میتوانی، ز قلبم ربایی تو عشق میان من و میهن من مسلمانم و آرمانم شهادت تجلّیِ هستیست، جان کندن من مپندار این شعله افسرده گردد که بعد از من افروزد از مدفن من نه تسلیم و سازش، نه تکریم و خواهش بتازد به نیرنگ تو، توسن من کنون رود خلق است دریای جوشان همه خوشه خشم شد خرمن من من آزاده از خاک آزادگانم گل صبر میپرورد دامن من جز از جام توحید هرگز ننوشم زنی گر به تیغ ستم گردن من بلند اخترم، رهبرم، از در آمد بهار است و هنگام گل چیدن من سپیده کاشانی
عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت یعنی که از اجازه بابا خبر نبود هجده بهار منتظرش بود و برنگشت آن فصل های سرد که بی درد سر نبود ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای رویای دخترانه او بیشتر نبود عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود او گفت با اجازه بابا ، بله بله مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود پروانه نجاتی
دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا همین که زل زده بر چشم های غمگینم نشسته در دل سنگر کنار آن آقا همین که نیست که همبازی ام شود گاهی اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما همین که نیست کشتی بگیرد او با من و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ... همین که نیست که با هم به مدرسه برویم و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا همین که نیست که ما را مسافرت ببرد شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم ! همین که نیست کند کارنامه ای امضا چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد چرا سراغ نمی گیری از من تنها نگاه کن همه نمره های من عالی نگاه کن تو به این برگه حضرت والا ! به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا نشسته بود پدر در کنار او با شوق و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا ! ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب آهای مرد حسابی بگیر دستم را کشید چفیه به چشمان ابری و باران ... گرفت خودکار از دست کوچکش بابا ! پروانه نجاتی
امروز من پدر شدم و دیدم در من چه حس و حال عجیبی بود می خواستم صدا بزنم بابا اما چه داستان غریبی بود لکنت گرفته بودم و فهمیدم این واژه آشنای زبانم نیست بغضی گرفت راه گلویم را ، انگار حجم مبهم سیبی بود از چشم کوچک پسرم خواندم باید دوباره سعی کنم با ... با نوزاد گریه کرد و در جانم غوغای انفجار مهیبی بود در من چقدر حسرت این واژه است، در من چقدر حسرت این واژه است ای کاش از حرارت این مفهوم در ذهن تار بسته نصیبی بود من زل زدم به نرمی دستانش دست مرا فشرد و دلم لرزید یعنی دو مرد پشت هم و با هم پیمان بی ریای نجیبی بود از عمق قاب عکس نگاهم کن، آه ای غرور کوفته بر دیوار تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی داشت پروانه نجاتی
افسانه نیست اینکه تو پروا نداشتی چشمی به مال و راحت دنیا نداشتی در جبهه بود ، مرد تو ، مشغول کارزار در کار عشق شاید و اما نداشتی سجاده ات گواه دل عاشق تو بود بی اشک و آه ، خلوت رویا نداشتی مثل فرشته دل به دل زخم می زدی در مهربانی آه تو همتا نداشتی دریای اعتقاد ، پریزادی تو بود ترسی ز موج خیزی دریا نداشتی اینک سؤال می کند آیا کسی ز تو دیروزها کجای زمین خانه داشتی ؟ امروزهای ما همه آکنده از تو باد مدیون صبر تو ، تو که فردا نداشتی
ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه آفتاب صورتت خورشید فردای همه ای دل دریاییات کشتی نشینان را امید وی نگاه روشنت فانوس دریای همه ای بیان دلنشینت بارش باران نور وی کلام آتشینت آتش نای همه خندههای گاهگاهت خنده خورشید صبح شعله لرزان آهت شمع شبهای همه قامتت نخل بلند گلشن آزادگی سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه گر کسی از من نشانی از تو جوید،گویمش خانهای در کوچه باغ دل، پذیرای همه لاله زار عشق یکدم بی گل رویت مباد ای گل رویت بهار عالم آرای همه غلامعلی حداد عادل در وصف رهبر فرزانه انقلاب اسلامی
معصومه گفت از پدری که شهید شد مردی که طرح صفحه یک سر رسید شد! مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت تا در نگاه سرخ زمین رو سپید شد مردی که زیر بارش خمپاره های خشم بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد مردی که از محال مجال آفرید و بعد تفسیر نامعادله های جدید شد نقاشی قشنگی از او در اتاق بود آن را نگاه کرد و باران شدید شد یک مرد ، با چفیّه و عینک، شبی سیاه محو عبور بارقه های امید شد لبخند می زد او به همه از روی لودر ... ... و رد جاده در گذر او سفید شد ! پروانه نجاتی
به کاروانسالار شعر انقلاب علی معلّم دامغانی شاعر! از رجعتِ ستاره بگو پیش از این گفتهای، دوباره بگو از سکوت تو مرگ میزاید چه نشستی به استخاره؟ بگو خوابِ این خیل را پریشان کن باز از تیغ و برگ و باره بگو نعرهای... هان، سکوت را بشکن ناگزیریم، راه چاره بگو شبِ غیبت به سر نمیآید حرفی از رجعتِ ستاره بگو به صراحت نمیتوانی اگر به کنایت، به استعاره بگو بادۀ مولوی ست در جامت مثنوی را به چارپاره بگو: میشناسی رسم روزگارِمونو هرجوری رسمِ روزگاره بگو امید مهدی نژاد
هی دست میرود به کمرها یکی یکی وقتی که میرسند خبرها یکی یکی خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا وقتی که میرسند پسرها یکی یکی باب نیاز باب شهادت درِ بهشت روی تو باز شد همه درها یکی یکی سردار بیسر آمدهای تا که خم شوند از روی دارها همه سرها یکی یکی رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی رفتی که بین مردم دنیا عوض شود دربارهی بهشت نظرها یکی یکی در آسمان دهیم به هم ما نشانشان آنان که گم شدند سحرها یکی یکی آنان که تا سحر به تماشای یادشان قد راست میکنند پدرها یکی یکی مهدی رحیمی - متولد 1360- دلیجان استان مرکزی
اگر چه دشمنی زشت است
اگر چه جنگ زیبا نیست
ولی پیکار با پستی، پلشتی، ناجوانمردی
عیار آدمی زادی ست
و جنگ با تجاوز گر
طلوع سرخ آزادی ست
پس... تفنگت را زمین مگذار
آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو خون جوانان ما می چکد از چنگ تو ای ز شراره ستم شعله به عالم زده امن و امان جهان یکسره بر هم زده بر سر هر خرمنی در دل هر گلشنی آتش بیداد تو صاعقه غم زده ثروت انبوه تو خون دل توده هاست کین تو بر سینه ها دشنه ماتم زده دزد جهان خواره ای دیو ستم پاره ای عقرب جراه ای روبه مکاره ای جور و جفا در تو هست مهر و وفا در تو نیست زهر بلا در تو هست شهد صفا در تو نیست در همه دور زمان چون تو ستم کاره نیست عامل هر فتنه ای صلح و صفا در تو نیست آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو خون جوانان ما می چکد از چنگ تو در همه گیتی به پاست نائره جنگ تو گوش جهان خسته طبل بد آهنگ تو مظهر شیطان تو یی دشمن انسان تویی ای همه اهریمنی سرحد فرهنگ تو رسم تو عصیانگری کار تو ویرانگری تیره شده عالم از حیله و نیرنگ تو دشمن هر ملتی موجب هر ذلتی سایه هر وحشتی فتنه هر امتی
از راه میرسند پدرها غروبها دنیای خانه، روشن و زیبا غروبها از راه میرسند پدرها و خانهها آغوش میشوند سراپا غروبها از راه میرسند و هیاهوی بچهها زیباترین ترانهی دنیا غروبها اما به چشم دخترکان شوق دیگریست شوق دوباره دیدن بابا غروبها بعد از هزار سال من و کودکان شام تنها نشستهایم همینجا غروبها اینجا پدر خرابهی شام است، کوفه نیست اینجا بیا به دیدن ما با غروبها بابا بیا که بر دلمان زخمها زدهاست دیروز تازیانه و حالا غروبها دست تو را بهانه گرفتهست بغض من بابا ز راه میرسی آیا غروبها؟ بابا بیا کنار من و این پیاله آب که تشنهایم هر دو تو را تا غروبها از جادهها بیایی و رفع عطش کنی از جادهها بیایی ... اما غروبها بسیار رفتهاند و نیامد پدر هنوز بسیار رفتهاند خدایا غروبها کمکم پیاله موج زد و چشم روشنش چون لحظههای غربت دریا غروبها خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر دختر به یاد زانوی بابا غروبها بعد از هزارسال هنوز اشک میچکد از مشک پارهپارهی سقا غروبها اسماعیل امینی
در خلال ده شب از بهمن، برون
صدهزاران فجر آمد، گونهگون
مهر روشن بر سیاهی چیره شد
چشم خفاش از فروغش خیره شد
فجر رحمت، فجر دولت، فجر نور
فجر آزادی زبند ظلم و زور
مهر، در آغوش ملت، جا گرفت
انقلاب او همه دنیا گرفت
ای ازتبار حیدر و رستم ،وی از تبار آرش و عبّاس ای ارتش دلاور ایران،درحفظ مرزها همه حسّاس باخون خویش حفظ نمودید،مرز وطن زدشمن خنّاس دشمن ز اقتدارتان شده مایوس،بادا نثار مقدمتان یاس