0

داستانهای کوتاه

 
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

خانه ی شما چه شکلی است؟

بچه های روستا از من سوال می کردند خانه تان در شهر چه شکلی است؟
مانده بودم چه جواب بدهم، گفتم شما حدس بزنید!؟
هر کس حدسی می زد و حیاط و ساختمانی تصویر می کرد که هر چه بود از دریچه فیلم و سریال های تلویزیون بود و خانه های اشرافی بالاشهرش!
با خود می گفتم نوجوان کپرنشین چه تصوری دارد از خانه ی شهری؛آن هم در پایتخت!؟
حالا همان تلویزیون و خبرگزاری ها که #پلاسکو را لحظه به لحظه گزارش دادند از سرنوشت کپرهای سیل زده ی آن روستا و بچه های معصومش نمی گویند!
#دلگان شهری محروم در #سیستان سیل آمده است و دل من پیش بچه های روستای چاه شورک محبان الحسین(ع) است که چند روزی مهمان آن کپرهای کوچک و محقرشان بوديم که اگر هیچ نداشت اما پر از خدا بود!

 



 

یک شنبه 10 بهمن 1395  10:09 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 این خداست نه پسرخاله‌ات!

📚  خاطره ای از جبهه و نماز خواندن خاص یک رفیق/ پناهیان: با خودم کلنجار می‌رفتم که خدایا چکار کنم؟ بگویم؟ نگویم؟

#جبهه #حال_کردن #پسرخاله #خاطره

💠 در جبهه مدتی با یک بندۀ خدایی محشور بودیم. این رفیق ما وقتی سجده می‌رفت، در خودش جمع می‌شد به طوری که فاصلۀ بین مهر تا زانوی او، نزدیک یک وجب می‌شد و به جای نوک پا، پشت پایش را روی زمین قرار می‌داد و این نماز باطل است چون موقع سجده باید فاصلۀ مهر تا زانو به قدر کافی باشد تا زانو درست روی زمین قرار بگیرد و به آن تکیه شود، و همچنین باید سر دو انگشت بزرگ پاها را به زمین بگذارد.
این رفیق ما وقتی در سجده ذکر «سُبْحانَ رَبّیَ الاَعلی وَ بِحَمدِه» را می‌خواند با لحن خیلی کشیده و خاصی می‌گفت: «سُبان رَبّیَ العَلی».

💠 البته او در عالم خودش بود و قشنگ هم می‌خواند، یعنی صوتش قشنگ بود، ولی تلفظش اشتباه بود؛ به جای «اَعْلی» می‌گفت: «عَلی» و به جای «سُبْحان» می‌گفت «سُبان».

💠با خودم کلنجار می‌رفتم که خدایا چکار کنم؟ بگویم؟ نگویم؟ عیب رفیقم را لاپوشانی کنم تا رفاقتمان به هم نخورَد یا به او بگویم تا از اشتباه در بیاید؟ بالاخره یک لحظه تصمیمم را گرفتم و گفتم؛ بگذار عیب رفیقم را به خودش بگویم.

به او گفتم:

ـ چرا موقع سجده، این‌جوری در خودت جمع می‌شدی؟ چرا آن‌جوری ناله می‌زدی؟ ناله‌ات قشنگ بود، اما قرائتت غلط بود.

ـ من این‌جوری بیشتر با خدا حال می‌کنم!

ـ اشتباه می‌کنی که می‌خواهی با خدا حال کنی! خدا اگر می‌خواست، بلد بود احکام نماز را ساده‌تر کند تا ما آزاد باشیم و راحت با او حال کنیم. آیا خدا عقلش به این حرف‌ها نمی‌رسید که این احکام سفت و سخت را گذاشته است؟!

💠 درست نیست که ما برای تبلیغ نماز به جوانمان بگوییم: «ای جوان عزیز، بیا حال کن. سجده هم نرفتی بی‌خیال. یا اگر دیدی حال داری، سه بار سجده کن، عیبی ندارد!» باید به جوانمان بگوییم: رعایت احکام نماز، اولین شرط ادب در مقابل پروردگار است و ادب بر محبت و عشق‌بازی تقدم دارد.

💠 آیا اگر نماز را غلط بخوانید باطل می‌شود، یا اگر در نماز گریه نکنید و اشک نریزید؟ کدام‌یک نماز را باطل می‌کند؟ طبیعتاً غلط خواندن، نماز را باطل می‌کند. پس غلط نخواندن در نماز اصل است نه گریه کردن.

ـ حاج آقا! ما یک روز نماز صبح می‌خواندیم، چه نماز خوبی هم بود، خیلی رفته بودیم توی حال! اما بعد شک کردیم رکعت اول است یا دوم؟ یک رکعت اضافه خواندیم که دیگر محکم شود.

ـ تا شک کردی رکعت اول است یا دوم، نمازت باطل است. باید از اول بخوانی.

ـ حاج آقا! آخه نمازِ باحالی بود!

ـ چه زود با خدا پسرخاله می‌شوی! بغلت را باز کرده‌ای و می‌گویی: «خدایا دوست دارم بپرم توی بغلت!» ادب نماز را رعایت کن! این خداست نه پسرخاله‌ات!

هر یک از ما ببینیم چقدر وقت گذاشته‌ایم برای اینکه قرائت نمازمان را به معنای دقیق کلمه عربی بخوانیم؟!

ـ حاج آقا! اصلاً چرا باید نماز را عربی بخوانم؟

ـ ببخشید، شما اصلاً چرا باید در نماز یک رکوع بروی، دو تا سجده؟ دو تا رکوع برو، با یک سجده!

ـ این‌ها را خدا تعیین می‌کند.

ـ خُب، آن را هم خدا تعیین می‌کند. خدا گفته نماز را عربی بخوان. نماز خیلی روکم‌کنی است.

💠 امام باقر(ع) می‌فرماید: «إِنَّمَا الْوُضُوءُ حَدٌّ مِنْ حُدُودِ اللَّهِ لِیَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ یُطِیعُهُ وَ مَنْ یَعْصِیهِ؛ وضو حدی از حدود الهی است، [که قرار داد شده] برای اینکه خدا ببیند چه کسی حرف گوش می‌کند و چه کسی نافرمانی‌اش می‌کند.‏» (کافی،ج3،ص21)

 



 

دوشنبه 11 بهمن 1395  2:53 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 #برگ_سبز

🌺 شکایت از خدا

🍃 ابو هاشم جعفری گوید: در تنگنای سختی از زندگی گرفتار شدم، به حضور امام هادی علیه السلام رفتم، وقتی در محضر او نشستم

✨ فرمود: ای اباهاشم درباره کدام نعمتی که خداوند به تو داده است می توان شکر گذار او باشی؟

🍃من ساکت ماندم و ندانستم چه بگویم.

✨ حضرت فرمود: خداوند ایمان را روزی تو کرد و به وسیله آن بدنت را از آتش دوزخ مصون کرد و عافیت و سلامتی را نصیب تو گردانید و تو را بر اطاعتش یاری نمود و به تو قناعت بخشید و از اینکه خوار و بی آبرو گردی حفظ کرد.

🍃 ای ابا هاشم من در آغاز، این نعمت‌ها را به تو یاد آوری کردم چرا که گمان بردم می خواهی از آن کسی که آن نعمت‌ها را به تو بخشیده است شکایت کنی و من دستور دادم صد دینار به تو بپردازد آن را دریافت کن.
 

 



 

دوشنبه 11 بهمن 1395  2:56 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

زنم تو ماشین جا موند!

‍ #یادی_از_شهدا

زنم تو ماشین جا موند!


🌷🌷🌷 یکی از دوستان لبنانیم که با شهید عماد مغنیه همرزم و دوست قدیمی بوده، خاطره جالبی از عماد تعریف کرد که خیلی برام قشنگ اومد.

می گفت: سال 1364 بود که با عماد در تهران زندگی می کردیم. خانه ای در زیر پل حافظ داشتیم. محل کارمان هم پادگان امام حسین (ع) (بالای فلکه چهارم تهرانپارس – دانشگاه امام حسین (ع) فعلی) بود که تعدادی نیروهای لبنانی را آموزش می دادیم.

عصر یکی از روزها، سوار بر ماشین پیکانم داشتم از در پادگان خارج می شدم که عماد را دیدم. قدم زنان داشت به طرف بیرون پادگان می رفت. ایستادم و با او سلام و احوال پرسی کردم. پرسید که به خانه می روم؟ وقتی جواب مثبت دادم، سوار شد تا با هم برویم.

در راه درباره وضعیت آموزش نیروها حرف می زدیم. نزدیکی میدان امام حسین (ع) بودیم و صحبتمون گل انداخته بود. یک دفعه عماد مکثی کرد و با تعجب گفت:
- ای وای ... من صبح با ماشین رفتم پادگان.

زدم زیر خنده. صبح با ماشین رفته پادگان و یادش رفته بود. ناگهان داد زد:
- نگه دار ... نگه دار ...

گفتم: "خب مسئله ای نیست که. ماشینت توی پارکینگ پادگانه. فردا صبح هم با هم میریم اون جا."
که گفت: "نه. نه. زود وایسا ... باید سریع برگردم پادگان."

با تعجب پرسیدم: "مگه چیز توی ماشین جا گذاشتی که باید بری بیاری؟"
خنده ای کرد و گفت: "آره. من صبح با زنم رفتم پادگان. به اون گفتم توی ماشین بمون، من الان برمی گردم. توی پادگان که رفتم، اون قدر سرم شلوغ شد که اصلا یادم رفت زنم دم در منتظرمه."

بدجور خنده ام گرفت. زنش از صبح تا غروب توی ماشین مونده بود. وقتی وایسادم، گفت: نخند ... خب یادم رفت با اون رفته بودم پادگان.
یک ماشین دربست گرفت تا بره پادگان و زن و ماشینش رو بیاره.🌷🌷🌷

 راوی: حمید داوود آبادی

 #شهید_عماد_مغنیه

 



 

دوشنبه 25 بهمن 1395  10:54 AM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

باخت شطرنج باز بزرگ

🗒#داستان_کوتاه|باخت شطرنج باز بزرگ

✳️کاسپاروف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت را جویا شدند. او گفت اصلا در بازی با او نمیدانستم که آماتور است، به همین دلیل با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم.

✳️گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم. اما در کمال تعجب حرکت ساده ی دیگری میدیدم، تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم، آنقدر در پی حرکتهای او بودم که مهره های خودم را گم کردم. بعد که مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود!

✳️بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم:
 "تمام حرکتها از سر حیله نیست آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکتصادقانه را باور نداریم و مسیر را گم میکنیم و می بازیم!"

✳️بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم این است که: نیمه می‌ شنویم، یک چهارم می‌فهمیم، هیچی فکر نمی‌کنیم، و دو برابر واکنش نشان می دهیم ...

🎯فرصتی برای #تفکر

 



 

دوشنبه 25 بهمن 1395  3:55 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

نامه ای به خدا از طرف

🍀 #برگ_سبز 

🌺 نامه ای به خدا از طرف

اين ماجراي واقعي در مورد شخصي به نام نظرعلي طالقاني است كه در زمان ناصرالدين‌شاه طلبه اي در مدرسه مروي تهران بود و بسيار بسيار انسان فقيري بود. 

🍃 شبي از شدت تهي دستي و گرفتاري به اين فكر مي افتد كه بالاخره چه بايد كرد؟ آيا به مراجع تقليد وقت روي آورم؟ يا نامه‌اي به شاه نوشته و از او كمك بخواهم؟ يا به امير المومنين توسل جويم و از فقرم به او شكايت برم؟

🍃 سرانجام شب را تا نزديك سپيده در فكر سپري ميكند و به اين نتيجه ميرسد كه نبايد به انسانها مراجعه كنم و تنها راه اين است كه نامه‌اي به خدا بنويسم و خواسته هاي خود را بصورت كتبي از او بخواهم

🍃 به همين جهت خالصانه و در اوج اعتماد و اميد به خدا، نامه‌اي به درگاه خداي متعال نوشت كه نامه او در موزه گلستان تهران تحت عنوان «نامه‌اي به خدا» نگهداري مي شود.

مضمون نامه:

🌺 بسم الله الرحمن الرحيم

خدمت جناب خدا!

🍃 سلام عليكم
اينجانب بنده شما هستم. از آنجا كه شما در قرآن فرموده ايد: «و ما من دابة في الارض الا علی الله رزقها؛ هيچ موجود زنده‌اي نيست الا اينكه روزي او بر عهده من است» من هم جنبنده اي هستم از جنبندگان شما در روي زمين

🍃 و در جاي ديگر قرآن فرموده‌ايد: «ان الله لا يخلف الميعاد؛ مسلما خدا خلف وعده نميكند»
بنابراين اينجانب به چيزهاي زير نياز دارم:

خانه‌اي وسيع

همسري زيبا و متدين

يك خادم

يك كالسكه و سورچي

يك باغ

مقداري پول براي تجارت

لطفا پس از هماهنگي به من اطلاع دهيد.

مدرسه مروي - حجره شماره 16 - نظرعلي طالقاني

🍃 نظر علي بعد از نوشتن نامه با خودش فكر ميكند كه نامه را كجا بگذارم؟ ميگويد مسجد خانه خداست. پس به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان) ميرود و نامه را در سوراخي در ديوار مسجد قايم مي‌كند و با خودش ميگويد: حتما خدا وپیدايش ميكند و به مدرسه باز مي‌گردد

🍃 فرداي آن روز، ناصرالدين شاه با درباري‌ها ميخواستند به شكار بروند. كاروان او از جلوي مسجد ميگذشت. 
ناگهان به اذن خداوند، باد تندي شروع به وزيدن ميكند و نامه نظرعلي را روي پاي ناصر الدين‌شاه مي‌اندازد

🍃 ناصرالدين شاه نامه را ميخواند و شكار را كنسل كرده دستور ميدهد كاروان به كاخ برگردد.
شاه مشتاق مي شود صاحب نامه را ببنيد لذا به مدرسه مراجعه و نظر علي را طلب مي کند. وقتي او حاضر مي شود شاه مي گويد مشکل شما چيست بگو تا به تو کمک کنيم 

🍃 نظر علي مي گويد: من مشکل خود را با خداي خودم مطرح نموده ام و نيازي به کمک شما ندارم. شاه مي گويد ما از طرف خدا ماموريم تا مشکل شما را حل کنيم و در نتيجه مبلغ يک صد تومان پول به نظر علي پرداخت مي گردد

🍃 بي گمان معروفترين چهره علمي و فقهي روستاي سوهان طالقان، مرحوم ملا نظر علي طالقاني فرزند سلطان محمد، از شاگردان شيخ انصاري و اعاظم فقهاي تهران، در دوره قاجاريه، صاحب كتاب كاشف الاسرار مي باشد
 



 

دوشنبه 25 بهمن 1395  3:56 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

گفتگوی شبانه با حضرت دوست

گفتگوی شبانه با حضرت دوست❤️

خـدای من ...
تمااام روز انگار روی بندی  راه میروم حواسم هست که نلغزم...
شبها محاسبه میکنم اعمالم را...
حواسم هست...
حواسم هست اما گاهی لابه به لای زرق و ورق های دنیا گمت ات میکنم....
گاهی محکممم زمین میخورم 😔↯↯

گاهی یادم میرود سنگینی گناه زبان را....
و خراب میشود انگار همه چیز....

در زمین خوردن های پیاپی
 با من مهربان باش خوب من !

تلاش من را بپذیر و دستم را بگیر

بیشتر مواظبم باش....
من جز تو کسی رو ندارم..

 



 

دوشنبه 25 بهمن 1395  4:03 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

از پیرمرد دانایی پرسیدند:
تابهشت چقدر
راه است؟
گفت یک قدم.
گفتند: چطور؟
گفت: یک پایتان را
که روے نفس شیطانی
بگذارید پای
دیگرتان دربهشت است✨



 

دوشنبه 25 بهمن 1395  4:10 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

✅ آیت الله مجتهدی تهرانی(ره):

❤️✨اگر میخواهی تو هم با خدا رفیق شوی، نماز شب بخوان

💠 رسول اکرم《صلی الله علیه وآله وسلم》 می فرمایند: خداوند حضرت ابراهیم را به دوستی نگرفت مگر به خاطر

👌اطعام دادن
👌و نماز خواندن او در شب در حالی که مردم در خواب بودند

🐓👈 اگر در خواب بودی و خروسی صدا کرد و بیدار شدی، به خروس فحش نده، می دانی چه می گوید: ای غافلان بلند شوید و به یاد خدا باشید.

دانی که چه گویدت خروس سحری
یعنی که شبی گذشت و تو بی خبری

 



 

دوشنبه 25 بهمن 1395  4:11 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

#زنگ_تامل

#زنگ_تامل

✅"همسر فرعون" تصميم گرفت که عوض شود و شُد یکی از زنان والای بهشتی....

⭕️پسر نوح تصميمي براي عوض شدن
نداشت......  غرق شد و شُد درس عبرتی
برای آیندگان...

✅اولي همسر يک طغيانگر بود
و دومي پسر يک پيامبر...!!!

براي عوض شدن هيچ بهانه ای قابل قبول نيست!

اين خودت هستي که تصميم
مي گيري تا عوض شوي...

تا عمر داریم باید انتخاب کنیم،

با پایانش دیگر دير شده و بي‌فايده خواهد شد....



 

سه شنبه 26 بهمن 1395  9:11 AM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

دعای خاص یک نوعروس پای سفره عقد

#یادی_از_شهدا

دعای خاص یک نوعروس پای سفره عقد

🌷🌷🌷 فاطمه سادات از تنها آرزوی همسرش سر سفره عقد می‌گوید: «در حالی‌که صیغه عقد داشت جاری می‌شد محمد درگوشم زمزمه کرد: می‌گویند در این زمان است که خدا آرزویت را برآورده می‌کند. می‌شود برای من آرزوی شهادت کنید؟ با شنیدن این حرف برای لحظه‌ای دست و پایم سست شد اما برق چشمانی که در نگاه ملتمس محمد بود مرا راضی به انجام خواسته‌اش کرد.»
محمد کامران فردای عروسی عازم سوریه شد و پس از مدتی به خیل شهدای مدافع از حرم پیوست.

محمد در سوریه حاج احسان شد

«حاج احسان» تنها یک نام یا کنیه برای خطاب محمد در میان دوستان مدافع حرمش نبود بلکه صفتی برازنده این شهید جوان بود. از دوستان و همرزمان شهید روایت شده که او هر شب سر ساعت مشخصی غذای گرم سهم خود و اضافه غذاهای دست نخورده را جمع می‌کرد و با وجود مشکلات امنیتی آنها را به جنگ‌زده‌های سوری می‌رساند. طوری که این خانواده‌ها عادت کرده بودند و سر‌‌ همان ساعت منتظر او بودند.

حاج احسان یک نجوای همیشگی‌ هم داشت و آن این بود: «سر زینب (س) به سلامت/ سر نوکر به درک»🌷🌷🌷

#شهید_محمد_کامران
#مدافع_حرم
#شهید_مدافع_حرم

 



 

سه شنبه 26 بهمن 1395  9:13 AM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

جواب ناسزاگو

🍀 #برگ_سبز 

🌺 جواب ناسزاگو

🍃 بسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
روایت شده که روزی ابوبکر با رسول اکرم (ص) نشسته بود. مردی آمد و شروع کرد به وی ناسزا بگوید.

🍃 ابوبکر از او روی برگرداند و توجهی نکرد، لیکن او ناسزا گفتن خود را شدت بخشید. ابوبکر خشمگین شد و دشنام های او را پاسخ داد. در این هنگام رسول گرامی (ص) برخاست و روانه شد.

🍃 ابوبکر به دنبال ایشان رفت و گفت: یا رسول الله! چرا تا زمانی که آن مرد مرا دشنام می داد نشسته بودی و چون من پاسخ دادم، برخاستی؟

🍃 حضرت فرمود: ای ابوبکر! تا زمانی که تو پاسخ نمی دادی و سکوت کرده بودی، فرشته ای آمده بود و از جانب تو جواب او را می داد؛ چون تو خشمگین شدی، فرشته رفت و شیطان وارد شد. با آمدن شیطان، من از جای برخاستم.

📚 تفسیر کشف الاسرار، رشیدالدین میبدی، ج 2، ص 276
 



 

سه شنبه 26 بهمن 1395  11:23 AM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

پیادی_از_شهدا

🌷 #شهید_مرتضی_آوینی چه زیبا گفت:
مشک رنج های انقلاب رابه دندان کشیده ایم و دست و پا داده ایم, اما آن را رها نکرده ایم...🌷

ما نیز تا زنده ایم آن مشک را رها نخواهیم کرد؛ 
چه با اشک 
چه با خون 
چه با سر...
👇👇👇
 



 

سه شنبه 26 بهمن 1395  11:26 AM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه


🍀 #برگ_سبز 

🌺 باران به برکت توبه کار

🍃 بسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
در زمان حضرت موسى عليه السلام در بنى اسرائيل به جهت نيامدن باران قحطى شد مردم خدمت حضرت موسى رسيدند و گفتند: براى ما نماز استسقاء (نماز باران) بخوان. 

🍃 حضرت موسى عليه السلام برخاست كه با قوم خود براى دعاى باران بروند و بيشتر از هفتاد هزار نفر بودند هرچه دعا كردند باران نيامد

🍃 حضرت موسى عليه السلام عرض كرد: خدايا چرا باران نمى آيد، مگر قدر و منزلت من نزد تو از بین رفته؟
خطاب رسيد: نه، ليكن ميان شما يک نفر است كه چهل سال مرا معصيت مى كند. به او بگو از جمعيت خارج شود تا باران رحمتم را نازل كنم

🍃 موسى عليه السلام عرض كرد: الهى صداى من ضعيف است، چگونه به هفتاد هزار جمعيت برسد؟
خطاب شد: اى موسى تو بگو من صداى تو را به مردم مى رسانم حضرت موسى به صداى بلند صدا زد: اى كسى كه چهل سال است معصيت خدا را مى كنى از ميان ما برخيز و بيرون رو كه خداوند به جهت شومى و بدى تو باران رحمتش را از ما قطع كرده

🍃 آن مرد عاصى برخواست نگاهى به اطراف كرد، ديد كسى بيرون نرفت. فهميد خودش بايد بيرون برود با خود گفت چه كنم اگر برخيزم و از ميان مردم بروم كه مردم مرا مى بينند و مى شناسند و رسوا مى شوم و اگر نروم كه خدا باران نمى دهد همانجا نشست و از روى حقيقت توبه كرد و از كرده خود پشيمان شد. يكدفعه ابرها آمده و به هم متصل شد و چنان بارانى آمد كه تمام سيراب شدند

🍃 موسى عرض كرد: الهى كسى كه از ميان ما بيرون نرفت چگونه شد كه باران آمد؟

✨خطاب شد: سقيتكم بالذى منعتكم به
 به شما باران دادم، به سبب آن كسى كه شما را منع كردم و گفتم از ميان شما بيرون برود✨ 

🍃 موسى عليه السلام عرض كرد: خدايا! اين بنده را به من بنما
خطاب شد: اى موسى آن وقتى كه مرا معصيت مى كرد رسوايش نكردم، حال كه توبه كرده او را رسوا كنم؟ حاشا، من سخن چينان را دشمن مى دارم، خود سخن چینی كنم؟
👇👇👇
🆔 @TebyanOnline



 

سه شنبه 26 بهمن 1395  1:32 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

#داستان_کوتاه|روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: «این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.»

درویش خنده ای کرد و گفت : «من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم.»

با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند. بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: «من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.»

صوفی خندید و گفت: «دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند.»

در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می شود به آن وارستگی می گویند

 



 

سه شنبه 26 بهمن 1395  7:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها