0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

توبه


💎روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد.
فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تو را تنبیه نمی کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می کنم، به زمین برو و با ارزش ترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزش ترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا در حال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی با ارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش می دهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت و به جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها،جنگل ها ،و دشت ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود ، پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد ، در حالی که پرستار نفسهای آخرش را می کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.

و به خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزش ترین چیز در دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران می دهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد و دوباره بگرد.

فرشته برای جستجوی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد ، مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده اش درآن زندگی می کردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را به دقت نگاه کرد ، زن جنگلبان را دید که پسرش را میخواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود و همان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای این که این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز می کند.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 8 بهمن 1395  4:52 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 ehsan007060
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

نسا کشی


سالها پیش، بین اجداد ما شغلی وجود داشت به اسم نسا کشی یا مرده کشی. مرده کش ها افراد مطرود و تنهایی بودن. کارشون این بود که به دست و پای اجساد، سنگ می بستن و اون ها رو بالای برج ها قرار می دادن تا بعد ازینکه لاشخورها گوشتشون رو خوردن، استخوان های باقی مونده و سنگ بسته رو تمیز کنن، و توی دخمه ای به اسم استودان یا استخوان دان قرار بدن. اون زمان اینجوری مرده هاشون رو دفن می کردن.

ولی الان خیلی چیزها عوض شده. ما دیگه مثل اجدادمون زندگی نمی کنیم. جای ردا و شنل و لباس های گشاد رو، کت و شلوار و جین و تی شرت گرفته. جای ارابه و اسب رو، مترو و اتومبیل. جای پیک و پیام رسان رو، پیامک. و جای استودان رو هم، تخت خوابمون.

همه ی ما نسا کش هایی هستیم که شب ها قبل از خواب، بدنمون رو به سمت تخت می کشونیم، و با یه حس دست و پا بستگی به وزنه های سنگین بغض، مغز و ذهنمون رو طعمه ی پرنده های فکر و خیال می کنیم.

انقدر از این پهلو به اون پهلو میشیم تا تلق تولوق استخوانمون، با جیر جیر تخت هم صدا بشه، و درست توی اوج پیشرفت و تمدن، مثل استخوان های خسته ی اجدادمون به شدت احساس تنهایی می کنیم...

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 8 بهمن 1395  5:03 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


💎ﻣﺘﺮﺳﮏ: ﻣﻦ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﺎﻟﻪ!
ﺩﻭﺭﻭﺗﯽ: ﺍﮔﻪ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﭘﺲ چطوری ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ؟
ﻣﺘﺮﺳﮏ:خب... 
بعضی ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻐﺰ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ؛ نمیزنن؟!

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 8 بهمن 1395  5:04 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 ehsan007060
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

وقتی ثروتمندترین انسان در دنیا از گرسنگی و تشنگی می میرد.


💎یکی از بزرگترین ثروتمندان یهودی در انگلستان زندگی می کرد.  او "رود تچلد" نام داشت.
بخاطر ثروت زیادش گاهی وقت ها به دولت انگلستان هم قرض می داد!!!
گاو صندوقی داشت به اندازه یک اتاق و بخش عمده ای از آن مملو بود  از پول، طلا و اسناد املاکش. 
روزی جهت انجام کاری به درون گاو صندوقش رفت و به اشتباه در اتاق قفل شد.
فریاد کشید اما کسی صدایش را نشنید.
چون قصربزرگی داشت ویکی از عادت هایش هم این بود که بیشتر وقت ها به مدت چند روز خارج از کشور بود، وقتی کسی اورا ندید همه فکر کردند او در سفر است.
چون جز خودش هیچکس حق نزدیک شدن به گاوصندوق او را نداشت، کسی سراغ گاو صندوق نرفت و همه خدمتکارانش قصر را ترک کرده و از طریق جستجو در بیرون قصر به دنبال او بودند و سرانجام به این نتیجه رسیدند که او باز هم بی خبر به خارج از کشور رفته است و از جستجو دست کشیدند.
او همچنان فریاد می زد و گریه می کرد تا جایی که از پادر آمد.
دستش را زخمی کرد و روی دیوار نوشت:
 ثروتمندترین انسان در دنیا از گرسنگی و تشنگی می میرد.  
کسی مرگش را نفهمید تا اینکه بعد از چند هفته بی خبری از او، پلیس موفق به کشف جسد او در گاو صندوقش شد.

ثروت نعمت بزرگی است اما همه چیز نیست. گاهی اوقات انسان در کنار انبوهی از پول و ثروت همه چیزش را از دست می دهد و از دست پول هم کاری بر نمی آید!!!

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 8 بهمن 1395  5:08 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

جوانمردی به جان است ، نه به جامه

مردی سراغ جوانمرد آمد و گفت:تبرکی می خواهم ، جامه ات را به من بده، تا من نیز از جوانمردی بهره ای ببرم .

جوانمرد گفت : جامه مرا که بهائی نیست .اما سوالی دارم ،سوالم را پاسخ گو ،جامه من برای تو.

مرد گفت : بپرس.

جوانمرد گفت : اگر مردی چادر زنی را بر سر کند ، زن خواهد شد ؟

مرد گفت : نه .

جوانمرد گفت : اگر زنی جامه مردان را بپوشد ،چطور ؟ مرد می شود ؟

مرد گفت :نه.

جوانمرد گفت : پس در پی آن نباش که جامه جوانمردان را بر تن کنی که اگر

پوست جوانمرد را نیز بر تن کشی ، سودی نخواهد داشت ؛ زیرا جوانمردی به جان است ، نه به جامه .

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 8 بهمن 1395  5:10 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

#برگ_سبز

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

🍃 حضرت عیسی بن مریم علیه السلام با جمعی در جایی نشسته بود، مردی هیزم شکن از آن راه با خوشحالی و خوردن نان می‌گذشت.

🍃 حضرت عیسی علیه السلام به اطرافیان خود فرمود: شما تعجب ندارید از این که این مرد بیش از یک ساعت زنده نیست
ولی آخر همان روز آن مرد را دیدند که با بسته ای هیزم می آید تعجب کردند و از حضرت علت نمردن او را پرسیدند.

🍃 او بعد از احوالپرسی از مرد هیزم شکن، فرمود: هیزمت را باز کن، وقتی که باز کرد مار سیاهی را در لای هیزم او دید، حضرت علیه السلام فرمود: این مار باید این مرد را بکشد ولی تو چه کردی که از این خطر عظیم نجات یافتی؟

✨ گفت: نان می خوردم فقیری از مقابل من گذشت، قدری به او دادم و او درباره من دعا کرد ✨

🍃 حضرت علیه السلام فرمود: در اثر همان دستگیری از مستمند خداوند این بلای ناگهانی را از تو برداشت و پنجاه سال دیگر زنده خواهی بود.

📚 تفسیر نمونه، ج 3، ص 223

 



 

جمعه 8 بهمن 1395  10:22 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

#دعای_افزایش_رزق

 🔰مرحوم کشمیری فرمود روزی از استادم مرحوم قاضی کیمیا خواستم گفت فردا بیا روز بعد که پیش او رفتم گفت این ذکر  را زیاد بگو  که خود کیمیاست. از حضرت  استاد بهجت نقل شده در آغاز وپایان ذکر ،صلوات بفرستدمثلاًاگر میخواهد110مرتبه بگوید،ابتدا صلوات بفرستد بعد110 بار بگوید ذکر را وباز صلوات بفرستد

ذکر این است: اللّهُمَ  اَغنِنِی بِحلالِکَ عَن حَرامِک و بِفَضِلکَ عَمَّن سِواک



 

جمعه 8 بهمن 1395  10:23 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

ناخوشي دروغ 


ناخوشي دروغ 

از وصاياي امام علي عليه السلام به فرزندش امام حسن عليه السلام اين بود كه مي فرمود: ((ناخوشي دروغگويي از تمام ناخوشي ها قبيح تر و ناپسندتر است .)) (۱)
دروغگويي امنيت اخلاقي و قضايي و اقتصادي را متزلزل مي كند. 
دروغگويي مردم را نسبت به يكديگر بدبين نموده و از آنان سلب اعتماد مي نمايد. 
دروغگويي ريشه فضيلت و سجاياي انساني را مي سوزاند. 
امام باقر عليه السلام از رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم حديث كرده است كه فرمود: 
((كم نصيب ترين مردم از سجاياي مردانگي و فضايل انساني ، دروغگويان هستند.)) (۲)


حکایت ‌:

خونخواري و جنايتكاري هاي حجاج بن يوسف بر كسي پوشيده نيست . روزي جمعي از طرفداران عبدالرحمان را به اسيري به مجلس حجاج آورند. حجاج به قتل همه آنها مصمم بود. مردي از اسرا به پا خاست و گفت : ((امير! من بر تو حقي دارم ، مرا به پاس آن حق آزاد كن !)) 
حجاج پرسيد: ((چه حقي داري ؟)) 
جواب داد: ((روزي عبدالرحمان در مجلس خويش تو را دشنام داد و من از تو دفاع كردم .)) 
حجاج گفت : ((آيا بر اين كار گواهي داري ؟)) 
يكي از اسرا از جاي برخاست و به صحت گفتار او شهادت داد. 
حجاج آزادش كرد. سپس به شاهد متوجه شد و گفت : ((تو چرا در آن مجلس از من دفاع نكردي ؟)) 
گواه در كمال صراحت و بدون ضعف و زبوني جواب داد: ((از آن جهت كه با تو دشمن بودم .)) 
حجاج گفت : ((او را نيز به علت راستگويي آزاد نماييد.))(۳) 
 
 
1- مستدرك الوسايل ، ج 2، ص 100. 
2- مستدرك الوسايل ، ج 2، ص 100.. 
۳- كودك از نظر وراثت و تربيت ، ج 2، ص 59.

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 9 بهمن 1395  8:07 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


💎راهبی چراغ به دست داشت و در روز روشن در کوچه ها و خیابانهای شهر دنبال چیزی می‌گشت. کسی از او پرسید: با این دقت و جدیت دنبال چه می‌گردی، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌ای؟

راهب گفت: دنبال آدم می‌گردم. مرد گفت این کوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولی من دنبال کسی می‌گردم که از روح خدایی زنده باشد. انسانی که در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنین آدمی می‌گردم. مرد گفت: دنیال چیزی می‌گردی که یافت نمی‌شود.

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 9 بهمن 1395  8:10 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

خودپسندی و غرور بلاهای بسیار می‌آورد


💎طاووسی در دشت پرهای خود را می‌کند و دور می‌ریخت. دانشمندی از آنجا می‌گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را می‌کنی؟ چگونه دلت می‌آید که این لباس زیبا را بکنی و به میان خاک و گل بیندازی؟ پرهای تو از بس زیباست مردم برای نشانی در میان قرآن می‌گذارند. یا با آن باد بزن درست می‌کنند. چرا ناشکری می‌کنی؟
طاووس مدتی گریه کرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فریب رنگ و بوی ظاهر را می‌خوری. آیا نمی‌بینی که به خاطر همین بال و پر زیبا، چه رنجی می‌برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من می‌رسد. شکارچیان بی رحم برای من همه جا دام می‌گذارند. تیر اندازان برای بال و پر من به سوی من تیر می‌اندازند. من نمی‌توانم با آنها جنگ کنم پس بهتر است که خود را زشت و بد شکل کنم تا دست از من بر دارند و در کوه و دشت آزاد باشم. این زیبایی، وسیله غرور و تکبر است. خودپسندی و غرور بلاهای بسیار می‌آورد. پر زیبا دشمن من است. زیبایان نمی‌توانند خود را بپوشانند. زیبایی نور است و پنهان نمی‌ماند. من نمی‌توانم زیبایی خود را پنهان کنم، بهتر است آن را از خود دور کنم.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 9 بهمن 1395  8:13 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پدر

هر وقت میرسیدم شرکت خیس عرق بود و داشت تی میکشید

قبل از آن هم چای را دم کرده بود
کم حرف میزد و زیاد کار میکرد.
کار زیاد باعث میشد خلع وضعیت جسمانی اش جبران شود تا نکند اخراجش کنند!
یک روز داشتم در راه پله ی شرکت با تلفن حرف میزدم که صدای داد و بیداد شنیدم
بدو رفتم به سمت درب خروجی که دیدم غلامرضا روی زمین نشسته و سیگار میکشد و یک زن چادری هم کمی بالاتر روی پله ها ایستاده و دستش را روی صورت قرمز شده اش گذاشته!
زن غلامرضا بود،چند باری هم دیده بودمش وقتی برای غلامرضا ناهار می آورد
نزدیک تر نرفتم
سیگارش را خاموش کرد و آمد سمت همسرش و جای سیلی ای که زده بود را نوازش میکرد
برگه ای را از روی زمین برداشت و در جیبش گذاشت و رفت سمت آسانسور.
چند روزی از این ماجرا گذاشت..
مصرف سیگارش دو برابر شده بود و حال و حوصله هم نداشت.
وضعیت شرکت داشت روز به روز بدتر میشد و مدیر عامل دستور داد ده نفر از کارکنان را که غلامرضا هم جزوشان بود اخراج کنند.
میدانستم با وضعیتی که دارد جایی کار پیدا نمیکند اما مجبور به ترک شرکت بود.
روزی که برای تسویه آمد گفتم خدا بزرگ است و از این حرفها که مثلا امیدواری بدهم...خب همه میدانند خدا بزرگ است!
بعد ماجرای دعوای آن روز را پرسیدم که برگه ای از جیبش در آوارد و نشانم داد... برگه ی جواب آزمایش بود، خبردار شدم که همسرش باردار است!
حالا دیگر فهمیده بودم آن دعوا و سیلی برای چه بوده، با وضعیت جسمی و مالی این بنده خدا که حالا درد بی شغلی هم اضافه شده بود... آمدن یک بچه خیلی خوشحال کننده نبود، برخلاف خیلی ها که این خبر را جشن میگیرند غلامرضا ماتم گرفته بود.
چند سالی گذشت
یک شب در قطار(مترو) نشسته بودم که دیدم غلامرضا که حالا پیر و شکسته هم شده بود در حال دستفروشی ست....
خیلی خسته به نظر میرسید اما سرحال جلوه میداد!
رفتیم گوشه ای از ایستگاه نشستیم و کمی از احوالاتش پرسیدم.
می گفت روزها در خانه های مردم کار میکند و شب ها در مترو دستفروشی
تعطیل و غیر تعطیل هم نداشت
پنج صبح از پایین شهر میرفت تا بالای شهر و ساعت دوازده شب هم بر میگشت خانه
با این همه خوشحال بود و میگفت هر چیزی که پسرم میخواهد برایش میخرم تا کیف کند
میگفت وقتی لباس مدرسه را میپوشد دلم برایش میرود
میگفت خدارو شکر کاملا سالم است ..
اما یکبار هم به میان دوستانش نرفته بود که نکند پسرش از وضعیت او خجالت زده شود..
میگفت ..خدارو شکر..
آن شب تا برسم خانه خیلی فکر کردم
و برای غلامرضا 
برای حال خسته و برق چشمانش
برای از خود گذشتگی هایش
برای خدارو شکر گفتنش
نامی جز" پدر " نیافتم

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 9 بهمن 1395  8:20 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

« پاك كردن ذهن »

« پاك كردن ذهن »

شما با لباس‌هاي بيرون به رختخواب نمي‌رويد، اما برخي از مردم با ذهني پُر از غم به خواب مي‌روند و بعد شكايت مي‌كنند كه خوب نخوابيده و روز بعد خسته هستند.
خياطي مي‌گفت:‌ «اگر شب‌ها جيب‌هاي لباس‌ها را خالي كنيد، لباس‌ها زيباتر به نظر مي‌رسد و بيشتر عمر خواهند كرد.»

بنابراين، من قبل از خواب، اشيايي مانند خودكار، پول خُرد و دستمال را از جيبم در مي‌آورم و آن‌ها را مرتب روي ميز مي‌گذارم.چيزهاي زايدي مثل خرده كاغذ و ... را به درون سطل زباله مي‌ريزم. با اين كار، احساس مي‌كنم كه همه چيز تمام شده و بار آن‌ها را از ذهنم خارج گرديده است.

يك شب، وقتي كه مشغول اين كار بودم به نظرم رسيد كه ممكن است خالي كردن ذهن نيز مانند خالي كردن جيب باشد. همه‌ي ما در طي روز، مجموعه‌اي از آزردگي، پشيماني، نفرت و اضطراب را جمع آوري مي‌كنيم. اگر اجازه دهيم كه اين افكار انباشته شوند، ذهن را سنگين مي‌كنند و عامل مختل كننده در آگاهي مي‌شوند.

سپس تصور كردم كه اين زباله‌هاي ذهن در زباله‌داني خيال مي‌ريزند. اين كار، باعث احساس آرامش و رها شدن از باورهاي ذهني مي‌شود و خواب را آسان‌تر مي‌كند. ذهن كه بدين ترتيب از عوامل انرژي خوار پاك شده است، مي‌تواند با استراحت كردن قوايش را تجديد كند

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 10 بهمن 1395  12:58 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

پسری پدرش از دار دنیا رفت و او در مرگ پدر به سوگواری نشست. روزهای اول هركس می رسيد و سبب مرگ پدرش می پرسيد، پسر با آب و تاب از ابتدای بيماری پدر تا لحظه مرگ را تعريف می كرد كه ناچار اگر صبح بود دنباله تعريف به ظهر می کشید و مجبور بود ناهار بدهد و اگر بعد از ظهر بود دنباله صحبت به شب می كشيد و مجبور می شد به مهمانان شام بدهد.

رندان اين خبر را شنيدند هر روز يك عده قبل از ظهر و يك عده بعد از ظهر برای عرض تسليت به خانه پسر می رفتند و از او سبب مرگ پدرش را می پرسيدند او هم طبق معمول با آب و تاب تعريف می كرد و رندان را شام و ناهار می داد. 
بالاخره پسر از این وضعیت عاصی شده و با بزرگتری مشورت میکند و او دستور میدهد که از این پس هرکسی علت مرگ پدرت را پرسید یک کلام بگو:
خدا بیامرز تب کرد و مُرد...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 10 بهمن 1395  4:19 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

💎يك پيرمرد خاركشي بود كه يك پسر داشت از بسكه دوستش ميداشت نمي گذاشت از خانه بيرون برود حتي نميگذاشت آفتاب و مهتاب او را ببيند تا اينكه پدر خيلي پير شد جوري كه نمي توانست از خانه بيرون برود خار بكند و امرار معاش كنند و پسرش به سن بيست و پنج رسيده بود يك روز پيرمرد به پسرش گفت:«پدر جان من ديگر پير شده ام و نمي توانم خار بكنم كه امرار معاش كنيم حالا نوبت تست كه كار كني تا بتوانيم امرار معاش كنيم» پسرك گفت:«چشم» طناب و تبري برداشت و روانه صحرا شد و رفت در بيابان كه خار بكند چون تا اين سن و سال دست به كاري نزده بود نتوانست كار كند و خار بكند خسته شد.

از دور ديد توي صحرا يك قصري هست رفت تا به آن رسيد و در سايۀ قصر خوابيد از خستگي زياد خوابش برد اتفاقاً قصر مال دختر پادشاه شهر بود. دختر پادشاه آمد لب بام قصر ديد يك جوان خيلي زيبا در سايۀ قصر خوابيده است از بس كه پسر خوشگل بود دختر پادشاه يك دل نه صد دل عاشق پسرك شد و نميدانست كه اين پسر خاركن است. دختر پادشاه از روي قصر يك دانه مرواريد به صورت پسر انداخت. پسرك از خواب بيدار شد به بالاي قصر نگاه كرد ديد دختر خوشگلي لب بام قصر است دختر از پسر پرسيد:«تو كي هستي و از كجا آمده اي؟» پسر جواب داد: «من پسر پيرمرد خاركشم و تا اين سن و سال از خانه بيرون نيامده ام حالا پدرم گفته برو كوله خاري بيار تا ببرم بازار بفروشيم و امرار معاش كنيم من هم با اين طناب و تبر آمده ام تا كوله خاري ببرم چون هيچوقت كاري نكرده ام نتوانستم خار بكنم خسته شدم آمدم در سايۀ اين قصر خوابيدم و تا حالا چون آفتاب و مهتاب را هم نديده ام نه تن و توش خار كندن دارم نه روي رفت به خانه» پسر خاركن اينقدر جوان خوش سيماي بلند بالايي بود كه حد و حسابي نداشت و دختر پادشاه از او خيلي خوشش آمده بود چند دانه مرواريد به او داد و گفت:

«ببر بده پدرت تا با اين مرواريدها امرار معاش كنند» پسر خاركن با خوشحالي به طرف خانه راه افتاد وقتي به خانه رسيد و پدرش ديد كه دست خالي به خانه آمده بدون اينكه از او سؤالي بكند با او شروع كرد دعوا كردن گفت:«تو از صبح رفتي حالا دست خالي برگشتي چرا خار نياوردي؟ امشب كه همه ما بايد گرسنه بخوابيم» پسر جواب داد:«پدر چيزي آورده ام كه از خار بهتر و بيشتر مي ارزد.» بعد دانه هاي مرواريد را به پدر و مادرش داد و گفت: «اين ها را بفروش و صرفۀ كارتان بكنيد.»

چند روزي كه گذشت پسر خاركن هم كه عاشق دختر پادشاه شده بود به مادرش گفت:«برو پيش پادشاه دخترش را براي من خواستگاري كن و او را براي من بگير.» مادرش جواب داد:«تو پسر خاركن هستي و او دختر پادشاه هيچوقت او را به تو نميدهند» پسر گفت:«علاجي ندارد يا دختر پادشاه را براي من بگير يا من از اين شهر ميروم» مادرش چون همين يك پسر را بيشتر نداشت و خيلي هم دوستش ميداشت مجبور شد و رفت پيش پادشاه خواستگاري. به پادشاه گفت كه:«پسرم خاطرخواه دختر شما شده بايد دخترت را به پسر من بدهي. پادشاه از اين خواستگاري خيلي ناراحت شد و چيزي نگفت.

خلاصه پيرزن چندين بار رفت و آمد و همان حرف اولش را زد. پادشاه كه از پافشاري پيرزن و اصرار پسرش خيلي ناراحت شده بود و نمي خواست دل آنها را بشكند راهي جلو پسر خاركن گذاشت كه نتواند انجام دهد و از گرفتن دختر منصرف بشود.

القصه ملايي در آن شهر بود به نام بازرجن كه رمز بخصوصي داشت و هر كس رمز ملا را ياد ميگرفت ملا او را مي كشت. پادشاه گفت:«اي پسر اگر تو راست ميگويي و عاشق دختر من هستي شرطي دارم كه بايد آن را بجا بياوري وقتي شرط را بجا آوردي دخترم را به تو ميدهم» پسر خاركن جواب داد«هر چه باشد مي كنم» پادشاه گفت:«تو بايد بروي پيش آقا بازرجان و رمز او را ياد بگيري وقتي ياد گرفتي دختر من مال تو خواهد شد.» پسر خاركن قبول كرد و رفت پيش ملابازرجان و شاگردش شد تا رمز را ياد بگيرد.

در اين هنگام كه پس مشغول يادگرفتن رمز بود دختر ملا كه خيلي زيبا و دلربا بود خاطرخواه پسر شد و او كه عاشق و دلباخته پسر بود و مي دانست تا پسرك رمز پدرش را ياد بگيرد او را مي كشد طاقت نداشت مرگ آن پسر بي گناه را ببيند به اين خاطر به پسر ياد داد كه:«هر وقت رمز پدرم را يادگرفتي و پدرم به تو گفت بخوان در جواب بگو سفيديش را بخوانم يا سياهيش را؟ هر چه از تو پرسيد همين يك كلام را بيشتر جواب نده آنوقت ملا فكر ميكند تو چيزي ياد نگرفته اي و چيزي هم از اين رمز نميداني آنوقت ترا آزاد ميكند هر جا كه دلت خواست برو اگر پدرم بفهمد تو رمزش را ياد گرفته اي بدان كه ترا فوري مي كشد»

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 10 بهمن 1395  4:24 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

به حکم قاضی

داستان کوتاه:
💎مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که «والله، بالله من زنده ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟ 
اما چند نفری که پشت سر تابوت بودند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گفتند: «پدرسوخته‌ی ملعون دروغ می‌گوید. مُرده !» 
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. 
گفتند:
«این مرد فاسق، تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مُرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.
پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می‌کند.
حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.»

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 10 بهمن 1395  4:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها