0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

‍ 💎یکی ازعلمای اهل بصره می گوید:
روزگاری به فقر وتنگدستی مبتلا شدم تا جایی که من وهمسر وفرزندم چیزی برای خوردن نداشتیم
خیلی بر گرسنگی صبر کردم پس تصمیم گرفتم خانه ام را بفروشم و به جای دیگری بروم.
درراه یکی از دوستانم به اسم 
ابانصررا دیدم و او را از فروش خانه باخبرساختم
پس دوتکه نان که داخلش حلوا بود به من داد و گفت : 
برو و به خانواده ات بده
به طرف خانه به راه افتادم 
در راه به زنی و پسر خردسالش برخورد کردم به تکه نانی که در دستم بود نگاه کرد و گفت : این پسر یتیم و گرسنه است و نمی تواند گرسنگی را تحمل کند چیزی به او بده خدا حفظت کند 
آن پسر نگاهی به من انداخت که هیچگاه فراموش نمی کنم .
گفتم : این نان را بگیر و به پسرت بده تا بخورد .
بخدا قسم چیز دیگری ندارم و درخانه ام کسانی هستند که به این غذا محتاج ترند .
اشک از چشمانم جاری شد و درحالی که غمگین و ناامید بودم به طرف خانه برمی گشتم . 
روی دیواری نشستم و به فروختن خانه فکر می کردم .
که ناگهان ابانصر را دیدم که ازخوشحالی پرواز می کرد و به من گفت : ای ابا محمد چرا اینجا نشسته ای !
در خانه ات خیر و ثروت است !
گفتم: سبحان الله !
از کجا ای ابانصر؟
گفت : مردی از خراسان از تو و پدرت می پرسد . و همراهش ثروت فراونی است
گفتم : او کیست؟
گفت : تاجری از شهر بصره است پدرت سی سال قبل مالی را نزدش به امانت گذاشت اما بی پول و ورشکست شد .
سپس بصره را ترک کرد و به خراسان رفت و کارش رونق گرفت و یکی از تاجران شد و حالا به بصره آمده تا آن امانت را پس بدهد همان ثروت سی سال پیش به همراه سودی که بدست آورده خدا را شکر گفتم و به دنبال آن زن و پسر یتیمش گشتم و آنان رابی نیاز ساختم.
درثروتم سرمایه گذاری کردم و یکی از تاجران شدم مقداری از آنرا هر روز بین فقرا و مستمندان تقسیم می کردم 
ثروتم کم که نمی شد زیاد هم می شد
کم کم عجب و خودپسندی و غرور وجودم را گرفته بود و خوشحال بودم که دفترهای ملائكه را از حسناتم پر کرده بودم و یکی از صالحان درگاه خدا بودم .
شبی از شب ها در خواب دیدم که قیامت برپا شده و خلایق همه جمع شده اند 
و مردم را دیدم که گناهان شان را بر پشت شان حمل می کنند تا جایی که شخص فاسق ، شهری از بدنامی و رسوایی را برپشتش حمل می کند .
به میزان رسیدم که اعمال مرا وزن کنند 
گناهانم را در کفه ای و حسناتم را درکفه دیگر قرار دادند ، کفه حسناتم بالا رفت و کفه گناهانم پایین آمد
سپس یکی یکی از از حسناتی که انجام داده بودم را برداشتند و دور انداختند چون در زیر هرحسنه (شهوت پنهانی) وجود داشت .
از شهوت های نفس مثل ریاء ، غرور ،
دوست داشتن تعریف و تمجید مردم
چیزی برایم باقی نماند و درآستانه هلاکت بودم که صدایی را شنیدم .
آیا چیزی برایش باقی نمانده؟
گفتند : این برایش باقی مانده !
و آن همان تکه نانی بود که به آن زن و پسرش بخشیده بودم .
سپس آنرا در کفه حسناتم گذاشتند و گریه های آن زن را بخاطر کمکی که بهش کرده بودم ، در کفه حسناتم قرار دادند ،کفه بالا رفت و همینطور بالا رفت تا وقتی صدایی آمد و 
گفت : نجات یافت 


کتاب (وحی القلم)نویسنده مصطفی صادق رافعی

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 29 دی 1395  6:35 AM
تشکرات از این پست
ehsan007060
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎 استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم فریاد می‌زنیم؟
یکی از شاگردان گفت:
چون ، آرامش خود را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: درست است امّا چرا با وجودى که طرف کنارمان هست باز داد می‌زنیم ؟
هیچکس جواب درستی نداد , سرانجام استاد گفت :
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که فریاد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، آنها باید صدایشان را بلندتر کنند . اما وقتی دو نفر عاشق هم باشند آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند چون قلب‌هایشان به هم نزدیک است .
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، آنها فقط در گوش هم نجوا می‌کنند . سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آنها باقى نمانده باشد ...
 
 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 29 دی 1395  3:25 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎از حکيمي پرسيدند:
معني زن چيست؟
با تبّسم گفت: لوحي از شيشه است 
که شفّاف بوده و باطنش را مي تواني ببيني.
اگر با مدارا او را لمس کني 
درخشش افزون مي شود
و صورت خود را در آن مى بيني
اما اگر روزي آن را شکستي
جمع کردن شکسته هايش بر تو سخت مى شود
اگر احياناً جمعش کردي 
که بچسباني بين شکسته هايش 
فاصله مي افتد 
و هر موقع دست به محل 
شکستگي بکشي دستت زخمي ميشود.
زن اينچنين است پس آن را نشکن.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 29 دی 1395  3:26 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

‍ 💎ميگويند خدوند داستان ابليس را تعريف کرد ، تا بداني که نميشود به عبادتت ، به تقربت و به جايگاهت اطمينان کني ... خدا هيچ تعهدي براي آنکه تو هماني که هستي بماني ، نداده ....شايد به همين دليل است که سفارش شده وقتي حال خوبي داري و مي خواهي دعا کني ، يادت نرود عافيت و عاقبت بخيري بطلبي ،پس به خوب بودنت مغرور نشو که شيطان روزي مغرب درگاه الهي بود...
"

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 29 دی 1395  8:54 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ
ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺷﺮﮐﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ . ﺑﺪﻫﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﻫﺎ ﺩﺍﺋﻤﺎً ﭘﯿﮕﯿﺮ ﻃﻠﺐ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﻮﺍﺩ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﻫﻢ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏« ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺎﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ . ‏»
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺣﺮﻑﻫﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﻦ ﻣﯽﺗﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ . ‏»
ﻧﺎﻡ ﻣﺪﯾﺮ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﯾﮏ ﭼﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏« ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮ . ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ
ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﯽﺗﻮﻧﯽ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺖ ﻗﺮﺽ ﺩﺍﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﯽ . ‏» ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ
ﺩﻭﺭ ﺷﺪ .
ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﯽ، ﯾﮏ ﭼﮏ 500000 ﺩﻻﺭﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﻀﺎﺀ (ﺟﺎﻥ ﺩﯼ ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ) ﺩﺍﺷﺖ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ .
ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ: ‏«ﺣﺎﻻ ﻣﯽﺗﻮﻧﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻣﺎﻟﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﮐﻨﻢ . ‏»
ﺍﻣﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻓﻌﻼً ﭼﮏ ﺭﺍ ﻧﻘﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺍﻣﻨﯽ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ . ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﭼﮏ
ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﻭ ﺗﻮﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺷﺮﮐﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ . ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖﻫﺎﯼ
ﻋﻘﺐﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ . ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩ ﺟﺪﯾﺪ ﺑﺴﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﻋﺮﺽ
ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻫﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺴﻮﯾﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﺩﺁﻭﺭﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺳﯿﺪ .
ﺩﻗﯿﻘﺎً ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﭼﮏ ﻧﻘﺪ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ
ﻫﻤﺎﻥ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺖ . ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﮏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﻮﻓﻘﯿﺘﺶ
ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﺪ، ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ‏« ﮔﺮﻓﺘﻤﺶ «! ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﺮ ﻧﮕﺎﻩ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏« ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ . ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ
ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺍﺳﺖ . ‏»
ﻣﺪﯾﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻻﺯﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺷﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ .

و اما چند نکته مدیریتی برای زندگی :
ﺩﺭﺁﻣﺪ:
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺗﮑﯿﻪ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﻨﺒﻊ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻨﯿﺪ .
ﺧﺮﺝ :
ﺍﮔﺮ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﺮﯾﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ، ﺑﺰﻭﺩﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺷﺪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﯿﺎﺯ
ﺩﺍﺭﯾﺪ .
ﭘﺲﺍﻧﺪﺍﺯ:
ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﺧﺮﺝ ﮐﻨﯿﺪ .
ﺭﯾﺴﮏ:
ﻫﺮﮔﺰ ﻋﻤﻖ ﯾﮏ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻧﮑﻨﯿﺪ .
ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﮔﺬﺍﺭﯼ:
ﻫﻤﻪ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺪﻫﯿﺪ .
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺍﺕ:
ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﮐﻢ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

پنج شنبه 30 دی 1395  8:15 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ 

ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ،
که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !
ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ 
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ . ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد
فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدنﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه ﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟ 
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ ‏(ﺧﺮ ‏) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭاندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭفلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و....
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ  که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید .
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید:
 ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ
ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ...
ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست
ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست
هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور
هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 1 بهمن 1395  3:00 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

شاید فردا دیر باشد! 

در کالجی که تدریس میکردم٬ روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازه واردان به آمریکا (دانش آموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم. کلاس نیمه پیشرفته و برای بزرگسالان بود٬ تقریبا همه یکدیگر را میشناختند.....دانش آموزان قادر بنوشتن بودند و من هم همان برنامه از پیش تعیین شده را دنبال کردم٬ یعنی «انشا نویسی»! 
از دانش آموزانش خواستم که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند.
سپس از آنها خواستم که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به من تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، من نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشتم ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را هم در زیر اسم آنها نوشتم .
روز دوشنبه ، برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل دادم .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
این زمزمه ها را از کلاس شنیدم " واقعا ؟ "
"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "
"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد.

من نیز ندانستم که آیا آنها بعد از کلاس با خانواده هایشان و یا همکلاسان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه؟! 
آن تکلیف هدف من معلم موقت را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند. یک سالی گذشت و من از آنها دورافتادم. یکی از دانش آموزان درجنگ افغانستان کشته شد . و من هم در مراسم خاکسپاری او شرکت کردم .
پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . من و سایر معلمان آخرین نفرات در این مراسم تودیع بودیم .
به محض اینکه من در کنار تابوت قرار گرفتم، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سویم آمد و پرسید : " آیا شما معلم انشای مارک نبودید؟ "
با تکان دادن سر پاسخ دادم : چرا ولی فقط برای ۲ روز!

 سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی های سابقش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدربزرگ و مادر بزرگ مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با من هستند.
پدر بزرگ مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به من ( با انگلیسی شکسته - بسته) گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
با یک نگاه آنها را شناختم . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر بزرگ مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .یکی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم .
همسر دیگری گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
دیگری گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
دیگری ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه هایش نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد.

با شنیدن حرف های شاگردان سابقم (با اینکه ۲ روزی بیشتر با هم نبودیم) گفتم:
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد.
 بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
گرامیان٬
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.
دوستان خوبم٬
اميدوارم هميشه خوبيهاي همدیگر رو به ياد داشته باشید و بديهایمان رو ببخشيد و از ياد ببريد ...
صميمانه برایتان آرزومند موفقيت و شادكامي ام.
شاد و تندرست باشید

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 1 بهمن 1395  3:04 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

(به عشق مادرم)


ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﻣﺎﺩﺭ؟؟؟
ﺍﺳﻢ ﻗﺎﺷﻖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ
ﻗﻄﺎﺭ،ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ، کشتی . ..
ﺗﺎ ﯾﮏ ﻟﻘﻤﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﻮﺭﻡ
ﺷﺪﯼ ﺧﻠﺒﺎﻥ، ﻣﻠﻮﺍﻥ،
ﻟﻮکوموتیوﺭﺍﻥ . ...
ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﺑﺨﻮﺭ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ،

ﺁﻗﺎ ﺷﯿﺮه ﺑﺸﯽ،‌حالا من بزرگ شده ام تو بزرگتر
حالا من قوي شده ام و تو .....

كاش من هيچوقت بزرگ نميشدم تا
تو همانطور جوان بماني كاش هيچوقت
قوي نميشدم كه الان ضعف را در صورت
زيبايت نبينم دست هايت را نوازش ميكنم تا
تمام خاطرات خوب زندگي ام را بياد بياورم
تمام وجودم از آن توست مادرم. . .

   سلامتی مادرا

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 1 بهمن 1395  3:06 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

پله های زندگی

روزی روزگاری دو برادر در کنار هم زندگی می کردند. خانه آن ها در طبقه هشتادم یک برج مسکونی قرار داشت. روزی وقتی به خانه برمی گشتند در کمال ناامیدی متوجه شدند که آسانسورهای برج محل زندگیشان از کار افتاده اند و ناچارند از پله ها بالا بروند تا به طبقه هشتادم برسند. بعد از رسیدن به طبقه بیستم هر دو که به شدت خسته شده وبه نفس زدن افتاده بودند تصمیم گرفتند که کیف های خود را همان جا رها کنند تا بارشان سبک شود و روز بعد آنها را بردارند. در نتیجه کیف هایشان را در همان طبقه رها کردند و از پله ها بالا رفتند. وقتی به طبقه چهلم رسیدند برادر کوچک شروع کرد به غرزدن و دعوای شان شد. در حالی که با هم دعوا و مشاجره می کردند از پلکان بالا می رفتند تا این که به طبقه شصتم رسیدند. وقتی متوجه شدند که فقط  بیست طبقه دیگر تا خانه شان باقی مانده است، دست از دعوا و مشاجره کشیدند و در آرامش به راه خود ادامه دادند. سرانجام به طبقه هشتادم رسیدند. آن ها منتظر بودند تا دیگری در را باز کند، اما یادشان آمد که دسته کلید را داخل کیفی که طبقه بیستم رها کرده اند جا گذاشته اند.
این داستان زندگی ما آدمهاست. بسیاری از ما در جوانی مطابق توقعات و انتظارات والدین، آموزگاران و دوستان خود زندگی می کنیم. به ندرت فرصتی برای انجام کارهایی پیدا می کنیم که واقعا دوست داریم و تا سن 20 سالگی آن چنان تحت فشار واسترس قرار داریم که خسته می شویم و تصمیم به رهاکردن این بار سنگین می گیریم. بعد از رهایی از فشار و استرس به نحوی خودانگیخته مشغول تلاش می شویم و آرزوهایی بلندپروازانه و جاه طلبانه برای خود در سر می پرورانیم. وقتی به سن 40 سالگی می رسیم امیدها و آرزوهای خود را کم کم از دست می دهیم. دچار احساس نارضایتی می شویم وشکوه، شکایت و انتقاد را آغاز می کنیم. طوری با درماندگی به زندگی خود ادامه می دهیم که هرگز احساس رضایت و خرسندی را تجربه نمی کنیم. وقتی به سن 60 سالگی می رسیم تازه متوجه می شویم که فرصتی برای شکایت باقی نمانده و در آرامش و سکوت به راه زندگی خود ادامه می دهیم. تصور می کنیم چیزی برای ناامیدکردن مان نمانده است. اما ناگهان متوجه می شویم نمی توانیم به آرامش برسیم. آرزویی که شصت سال قبل به حال خود رهایش کرده ایم. پس همین حالا طوری دنبال رویاها و آرزوهای خود بروید که عمری را در حسرت و پشیمانی سپری نکنید.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 1 بهمن 1395  3:08 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

ﯾﮏ ﺣﮑﯿﻢ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ‌ ﺍﺯ ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﺭﺩ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯿﺪ؟
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﺍﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ‌ﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩ‌ﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽ‌ﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽ‌ﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ. 
ﺣﮑﯿﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺷﺖ ﭘﺮ ﺑﺮﻑ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ‌ﺍﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﮔﺮﯾﻪ‌ﯼ ﺯﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ‌ﺟﺎ ﭼﻪ ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﯿﺪ؟

ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:

ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ.
 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 1 بهمن 1395  3:10 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه


🔴🔴🔴🔴🔴
حاجت دار ها بخوانند😍😍

مرحوم کشمیری فرمود روزی از استادم مرحوم قاضی کیمیا خواستم گفت فردا بیا روز بعد که پیش او رفتم گفت این ذکر  را زیاد بگو  که خود کیمیاست. از حضرت  استاد بهجت نقل شده در آغاز وپایان ذکر ،صلوات بفرستدمثلاًاگر میخواهد110مرتبه بگوید،ابتدا صلوات بفرستد بعد110 بار بگوید ذکر را وباز صلوات بفرستد .
ذکر این است: اللّهُمَ  اَغنِنِی بِحلالِکَ عَن حَرامِک و بِفَضِلکَ عَمَّن سِواک

همچنین
از موارد تجربه شده و مفید ختم «اذا وقعه» است که از امام سجاد علیه‌السلام روایت شده و علامه مجلسی (ره) آن را نقل نموده اند.

این ختم به صورت زیر می‌‌باشد:
اگر اول ماه (قمری) روز دوشنبه بود، از روز اول تا چهاردهم، سوره واقعه خوانده شود، و مقدار خواندن هر روز به تعداد شماره روزهاست، به این شکل که در روز اول ـ مثلا ـ یک مرتبه، و در روز چهاردهم چهارده مرتبه خوانده می‌شود.

بعد از اتمام خواندن سوره مبارکه واقعه در هر روز،این دعا نیز خوانده شود: «اَللّهُمَّ  اِنْ کانَ رِزْقی فِی السَّماءِ فَأنْزِلْهُ وَ اِنْ کانَ فِی الْاَرْضِ فَأخْرِجْهُ وَ اِنْ کانَ بَعیداً فَقَرِّبْهُ وَ اِنْ کانَ قَریباً فَیَسِّرْهُ وُ اِنْ کانَ قَلیلاً فَکَثِّرْهُ وَ اِنْ کانَ کَثیراً فَبارِکْ لی فیهِ وَ أرْسِلْهُ عَلی اَیْدی خِیارِ خَلْقِکَ وَ لا تُحْوِجْنی اِلی شِرارِ خَلْقک. وَ اِنْ لَمْ یَکُنْ فَکَوِّنْهُ بکِیْنُونِیَّتِکَ وَ وَحْدانِیَّتِکَ، اَللّهُمَّ انْقُلْهُ اِلَیَّ حَیْثُ اَکُونُ وَ لا تَنْقُلْنی اِلَیْهِ یَکُونُ، اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَِیْءٍ قَدیرٌ. یا حَیُّ یا قَیُّومُ، یا واحِدُ یا مَجیدُ، یا بَرُّ یا رَحیمُ یا غَنیُّ ، صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ تَمِّمْ عَلَیْنا نِعْمَتَکَ، وَ هَنِّئْنا کَرامَتَکَ، وَ اَلْبسْنا عافیَتَکَ.»
و در هر پنجشنبه‌ای که در این میان ـ اول تا چهاردهم ـ قرار دارد این دعا خوانده شود:

 «یا ماجِدُ، یا واحِدُ، یا جَوادُ، یا حلیمُ، یا حَنّانُ، یا مَنّانُ، یا کَریمُ اَسْألُک تُحْفَةً مِنْ تحَفِکَ تَلُمُّ بها شَعْثی وَ تَقْضی بها دَیْنی وَ تُصْلِحُ بها شَأنی برَحْمْتِکَ یا سَیِّدی» (بیان آیت الله العظمی سید "صادق روحانی” در مورد دعایی برای ثروتمند شدن )
@nazdike_khodaa



 

جمعه 1 بهمن 1395  3:11 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند. تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.‌‌
وقتی نزدیکتر بودند گرمتر می شدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می کرد به همین خاطر تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی از سرما یخ زده می مردند. 
از این رو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که از همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آید، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتر است.
و این چنین توانستند زنده بمانند...
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید.
وقتی تنهاييم دنبال دوست می گرديم؛ پيدايش كه كرديم دنبال عيب هايش می گرديم، و وقتی كه از دستش داديم در تنهائی دنبال خاطراتش می گرديم...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 1 بهمن 1395  3:12 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻣﯽ؟ 

گفت ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ:

1. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
2. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!

3. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!

4. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!

5. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!

ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ 5 ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

جمعه 1 بهمن 1395  3:13 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

jیادی_از_شهدا

حکایت مین منوّری…

🌷🌷🌷 ۲۰۰ درجه حرارت. گفتنش حتی آسان نیست، چه برسد به دیدنش…
شب عملیات وقتی پای یکی از بچه‌ها به سیم منور گیر کرد، همه جا روشن شد، مثل روز…
اول کلاه آهنی اش را روی مین انداخت، مثل کاغذ سوخت… عملیات داشت لو می رفت…
چیزی پیدا نکرد دستش را گذاشت… بوی گوشت سوخته تمام منطقه را گرفت…
اما هنوز همه جا روشن بود.
سر اخر خودش را انداخت روی مین…

چند سال پیش، راهیان نور، تو منطقه میشداغ،
هنگام رزم شبانه، وقتی مین منوّری منفجر شد…
مادر شهیدی غش کرد. وقتی به هوش آمد،
هی زیر لب می‌گفت: «مادرجان…حالا فهمیدم چطور شهید شدی…»🌷🌷🌷
👇👇👇
Tebyan



 

جمعه 1 بهمن 1395  3:13 PM
تشکرات از این پست
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانهای کوتاه

آموزش مجازی دانشگاهیان]
#اندیشه| چگونه یک ملت نابود می شود؟

یکی از اساتید دانشگاهی در آفریقای جنوبی برای دانشجویان دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد مطلبی  بر سر در ورودی دانشکده نصب کرده بود با این عنوان :
برای نابودی یک ملت نیازی به بمب هسته ای یا موشکهای دور برد نیست .
فقط کافیست سطح و کیفیت آموزش را پایین آورد و اجازه تقلب را به دانش آموزان داد ..!
مریض به دست پزشکی که بتواند تقلب کند خواهد مرد ..!
خانه ها بدست مهندسی که موفق به تقلب شده ویران خواهند شد..!
منابع مالی را بدست حسابداری که  موفق به تقلب شده از دست خواهیم داد..!
و انسانیت بدست عالم دینی که موفق به تقلب شده می میرد ..!
و عدالت بدست قاضی که موفق به تقلب شده ضایع می شود ..!
و جهل در کله فرزندانمان که موفق به تقلب شده فرو می رود ..!
سقوط  آموزش = سقوط ملت

✳️ارسالی از آقای #حسینی|



 

جمعه 1 بهمن 1395  3:14 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها