پاسخ به:داستانهای کوتاه
جمعه 1 بهمن 1395 3:06 PM
(به عشق مادرم)
ﯾﺎﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﻣﺎﺩﺭ؟؟؟
ﺍﺳﻢ ﻗﺎﺷﻖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ
ﻗﻄﺎﺭ،ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ، کشتی . ..
ﺗﺎ ﯾﮏ ﻟﻘﻤﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﻮﺭﻡ
ﺷﺪﯼ ﺧﻠﺒﺎﻥ، ﻣﻠﻮﺍﻥ،
ﻟﻮکوموتیوﺭﺍﻥ . ...
ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﺑﺨﻮﺭ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ،
ﺁﻗﺎ ﺷﯿﺮه ﺑﺸﯽ،حالا من بزرگ شده ام تو بزرگتر
حالا من قوي شده ام و تو .....
كاش من هيچوقت بزرگ نميشدم تا
تو همانطور جوان بماني كاش هيچوقت
قوي نميشدم كه الان ضعف را در صورت
زيبايت نبينم دست هايت را نوازش ميكنم تا
تمام خاطرات خوب زندگي ام را بياد بياورم
تمام وجودم از آن توست مادرم. . .
سلامتی مادرا
بدی کردیم خوبی یادمان رفت
زدلها لای روبی یادمان رفت