0

لطیفه های ادبی 1

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 1

۱ـ .شخصي نزد طبيبي رفت و گفت : دردي دارم آن راعلاج کن
طبيب پرسيد  چه دردي داري ؟
مريض گفت : چند روز است که موي من درد مي کند!
طبيب پرسيد : امروز چه خورده اي ؟
مريض گفت : نان و يخ!
طبيب گفت : سبحان الله  نه دردت به درد آدميان مي ماند و نه غذايت به غذاي عالميان!

۲ـ پيرزني در آينه نگاه مي کرد ديد چشم هايش گود رفته , صورتش چين خورده و رنگش پريده است
با خود گفت: معلوم ميشود ديگر مثل قبلاً آينه نمي سازند!

۳ـ عبيد زاکاني در رساله ي دلگشا از فوايد پس گردني مي نويسد:
پس گردني فضيلتش آن است که حسن خلق مي آورد , خمار از سر به در مي کند , بد رامان
را رام  مي سازد و ترش رويان را منبسط مي سازد و ديگران را مي خنداند , خواب از چشم 
مي ربايد و رگ هاي گردن را استوار مي سازد !!

 

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  11:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 2

1- يکي از افسران خارجي به ناپئون گفت : ما براي کسب شرف و فرانسوي ها براي پول جنگ ميکنند .
ناپلئون گفت : بله ؛ انسان هميشه طالب چيزي است که ندارد !

2 - يکي از دانشمندان گوش بزرگ و درازي داشت ، شخصي از راه استهزاء و مسخره به او گفت : گوش هاي شما براي يک انسان دراز است .
دانشمند گفت : بله ؛ گوش هاي شما هم براي يک جثه ي يک الاغ کوتاه است .

3 - صاحت منصبي از جنگ بر گشته بود ، از او پرسيدند : در اين جنگ شما چه کرديد ؟
گفت : هر دو پاي يک نفر دشمن را از قوزک بريدم .
گفتند : چرا سرش را نبريدي ؟
گفت : سرش را کس ديگري بريده بود ! 
 

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  11:46 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 3

1 - حسودي شب در خواب ديد که با حاتم طائي رو برو شده است و از او طلب کمکي کرد . حاتم گفت هرچه از من بخواهي به تو خواهم داد به شرط آنکه دو برابر آن را به همسايه ات بدهم ، حال هرچه مي خواهي بگو . حسود کمي فکر کرد و گفت حالا که هرچه به من مي دهي و دو برابرش را نصيب همسايه ام مي کني از تو مي خواهم که يک چشم مرا کور کني !

2 - انيشتين روزي به چارلي چاپلين نابغه ي سينمايي گفت : آنچه که باعث شهرت عظيم تو شده است و در همه جاي دنيا تو را مي شناسند اين است که با حرکات تو همه زبان تو را مي فهمند .
چارلي در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده اين است که اغلب مردم حرف هاي تو را نمي فهمند !

3 - روزي مظفردين شاه وارد مجلسي مي شد ، جلوي در ورودي دو نفر مأمور ايستاده بودند ، شاه روي به يکي از آن ها کرده و پرسيد : اسم تو چيست ؟
مأمور گفت : قربانعلي .
پرسيد : اين چيه که در دست داري ؟
گفت : اسلحه است .
شاه گفت : بايد از آن به خوبي مواظبت کني ، اين تفنگ مثل مادر توست .
بعد شاه از ديگري پرسيد : نام اين چيه ؟
مأمور دوم گفت : قربان اين مارد قربانعلي است .

4 - سر کلاس درس جغرافيا معلم رو به يکي از بچه ها کرد و گفت : احمد بگو ببينم که نصف النهار يعني چه ؟
احمد گفت : آقا اجازه نصف النهار يعني شام !
معلم گفت : احمد ! يعني چه ؟
احمد گفت : آقا اجازه ، مادرم نصف نهار را براي شام نگه مي داره تا بخوريم !!

5 - بر سر سفره اي ناگهان صاحبخانه ديد که در يک بشقاب مگسي افتاده است .
آشپز را صدا کرد و در اوج عصبانيت گفت : مگر نديدي مگس توي آش افتاده است ؟
آشپز با کمال سادگي و وقار گفت : اي آقا ! مگر يک مگس چقدر مي تواند آش بخورد .

6 - در هياهوي فرضيه ي نسبيت - روزي در شهر نيويورک مسافري از راننده ي اتوبوس مي پرسد : آيا ميدان واشنگتن تا اينجا دور است يا نزديک ؟
راننده جواب مي دهد : طبق اظهارات انيشتين کلمه ي دور مفهوم نسبي دارد . بستگي به اين دارد که شما عجله داشته باشيد يا خير !!
 

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  11:47 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 4

1 - شخصي در مراسم ختم پدرش در حالي که از شرکت کنندگان در مراسم ختم تشکر مي کرد ، گفت : دوستان خوبم نمي دانم چطور از شما تشکر کنم . انشاءالله در فوت پدرتان جبران خواهم کرد .

2 - پروفسور کم حافظه وارد خانه شد و کفش هاي خود را گذاشت داخل يخچال ، کتش را به لوستر آويزان کرد و ليوان را آب کرد که بخورد اما آب را از پنجره بيرون ريخت  . شخصي که در بيرون در حال عبور بود ، آب بر سر و صوتش ريخت و گفت : اي عمو مگر مرض داري آب را مي ريزي بيرون ؟
پروفسور  گفت : خيلي مي بخشيد من نمي دانستم که شما در ليوان هستيد !

3 - شخصي هفت تيري پيدا کرد و آن را به نزد ملا برده و از او پرسيد :
ملا جان بگو اين چيست ؟
ملا نگاهي به هفت تير انداخت و گفت :
اين چپق فرنگي است .
مرد خوشحال شد و آن را به دهان برد و خواست بکشد که ناگهان تيري در رفت ودودي بلند شد و مرد بيچاره نقش بر زمين گشت .
ملا نگاهي به جسد بي جان مرد انداخت و گفت : (( عجب توتون خوبي توي چپق بود تا يک پک کشيد ، افتاد ! ))

4 - جواني داراي زني بد اخلاق بود و ناچار هر روز او را کتک مي زد . زن شکايت شوهر را پيش پدر برد . پدر نيز او را کتک بيشتري زد و روانه ي خانه ي شوهر نموده و گفت : حالا برو به داماد بگو که اگر تو دختر مرا کتک زدي ، من هم تلافي نموده ودر عوض زن تو را کتک زدم !

5 - اولي : هفته ي پيش يک شاخه ي درخت به چشم زن من خورد و سه هزار تومان خرج روي دستم گذاشت .
دومي : برو خدا راشکر کن . هفته ي پيش يک دستبند طلا به چشم زن من خورد و هفتاد هزار تومان خرج روي دستم گذاشت !

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  11:49 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 5

1 _ شبی ملانصرالدين خواب ديد که کسی 9 دينار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دينار بدهد که عدد تمام باشد . در اين وقت ، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد . پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دينار را بده ، قبول دارم . ))

2 _ کسي از خط برناردشاو ايراد گرفت که خط شما هم مثل خط موريس نقّاد معروف تئاتر ناخواناست . شاو گفت : بله فقط يک اختلاف در ميان است و آن اينکه آنچه موريس مي نويسد حتي پس از چاپ هم قابل خواندن نيست ولي مال من پس از چاپ خواندني است .

3 _ روانشناسي درباره ي نقص عقل مي گفت : انسان غالباً سعي مي کند از ناحيه اي که نقص دارد پيشرفت کند و به جبران آن بپردازد مثلاً کسي که چشمش خوب نمي بيند مي کوشد نقاش شود . کسي که فقير است مي کوشد ميليونر شود . . . در اينجا کسي حرف او را قطع کرد و پرسيد در اين صورت آيا شخص ناقص العقل نمي کوشد روانشناس شود !

4 _ جواني پيش پدر خود رفت و گفت : پدر يادت هست که مي گفتي اولين دفعه اي که ماشين پدرت را سوار شدي ، تصادف کردي وماشين خرد شد .
گفت : بله ، به ياد دارم .
گفت : باز هم به ياد داري که هميشه به من مي گفتي ، تاريخ تکرار مي شود ؟
گفت : آن را هم به ياد دارم . مقصودت چيست ؟
گفت : امروز باز هم تاريخ تکرار شد .

5 _ يک منتقد ادبي از نويسنده اي پرسيد : شما از اصطلاح خلأ دردناک زياد استفاده مي کنيد . مگه ممکنه چيزي هم خالي باشه هم دردناک ؟ نويسنده گفت : عجيبه ! مگه شما تا حالا سردرد نگفرته ايد ؟!!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  11:51 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 6

1 _ همسر ساشاگيتري هنرمند شوخ و بذله گوي فرانسوي مي گويد : در اولين ماه هاي آشنايي با ساشا يک روز خيلي جدي به او گفتم : عزيزم ! من تو را خيلي دوست دارم . تو چطور ؟
او جواب داد : من هم مثل تو خودم را خيلي دوست دارم !

2 _ مشتري : اين چه وضع اداره کردن يک رستورانه ، غذاي من پر از مگسه .
پيشخدمت با خونسردي : مگس که چيزي نيست مگر شما از عنکبوت کمتريد ، خوب مگس ها شو بگيريد !

3 _ روزي مردي سيلي محکمي به گوش يکي از همسايگانش زد . مرد از او پرسيد : جدي زدي يا شوخي ؟ مرد همسايه با عصبانيت جواب داد : جدي ، جدي !
همسايه نفس راحتي کشيد و گفت : خدا رو شکر که جدي بود وگرنه من با کسي شوخي نداشتم .

4 _  مردي از دهي مي گذشت . پيرمردي را ديد که گوشه اي نشسته و گريه مي کند !
از او پرسيد : چرا گريه مي کني ؟
پيرمرد گفت : براي اينکه پدرم مرا کتک زده است !
مرد با تعجب گفت : مگر تو با اين سن و سال پدر هم داري ؟!
پيرمرد گفت : بله
مرد گفت : چرا پدرت تو را زده است ؟
پيرمرد گفت : چون به پدربزرگم زبان درازي کرده بودم !!

5 _ مرد خسيسي که سي سال قبل از يک فروشگاه کفشي خريده بود ، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت : ما باز آمديم !!

6 _ واعظي درباره ي تعداد زوجات سخن مي گفت : هرکس يک زن بگيرد ، روز قيامت يک لامپ برايش روشن خواهد شد و هرکس دو زن بگيرد دو لامپ و هرکس سه زن بگيرد ، سه لامپ و همين طور بالا مي رفت که ناگهان چشمش به زن خود که در ميان جمعيت نشسته بود افتاده و بلافاصله گفت : البته ، هرگز نشه فراموش ، لامپ اضافي خاموش !
 

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  11:53 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 7

1 _ هانري چهارم ، روزي از دهقاني پرسيد : چرا موهاي سرت سفيد شده و موهاي ريشت سياه مانده است ؟
گفت : قربان . به سبب آنکه موهاي سرم هيجده سال از موهاي ريشم مسن تر هستند !

2 _ پيرزني مشغول نماز خواندن بود . چند نفر نشسته بودند و از او تعريف مي کردند .
يکي گفت : اين زن ، خدا عمرش بدهد ، خيلي با ايمان است . در موقع نماز ، تمام حواسش به جانب خداست . آنقدر مومن است که اگر سر نماز صد نفر هم حرف بزنند ، انگار نه انگار .
پيره زن نمازش را قطع کرد و گفت : بله ! روزه هم هستم ، مشهد و کربلا و نجف هم رفته ام !

3 _ شخصي مي خواست ماست بخورد ، عادت داشت که براي هر کاري استخاره کند . استخاره کرد که ماست بخورد ، بد آمد . امّا او مي خواست هر طور که شده ماست بخورد . استخاره کرد که ماست را با نان بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که اوّل نان و بعد ماست را بخورد ، بد آمد . استخاره کرد که نان را در ماست تليت کند ، بد آمد . استخاره کرد که ماست را به هوا بپاشد و سپس آن را بخورد ، خوب آمد . ماست را به هوا پاشاند و دهنش را زير آن گرفت و توانست ماست بخورد امّا قبلش ريش و سبيلش ماستي شده بود !

4 _ مشتري : براي من آبگوشت بياوريد .
مستخدم : با کمال ميل !
مشتري : نخير آقا ، با ترشي !

5 _ خانم با عصبانيت به شوهرش گفت :
تو ديگه شورش را در مي آوري چون دائم مي گويي (( خانه ي من )) ، (( تلويزيون من )) ، (( پسر من )) !
شوهر گفت : حق با توست ديگر نمي گويم ! ولي حالا ممکن است بگويي (( شلوار ما )) کجاست ؟!

6 _ شوهر از زنش پرسيد : چرا وقتي که من آواز مي خوانم ، تو از پنجره بيرون را نگاه مي کني و مي خندي ؟
زن جواب داد : براي اينکه مردم تصور نکنند من دارم تو را کتک مي زنم و تو داري با جيغ و داد گريه مي کني !

7 _ به يک نفر گفتند وجه تشابه ژيان با بيژامه چيست ؟
گفت با هيچکدام تا سر کوچه نمي توان رفت !

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  11:54 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 8

چاپلوسي شيميايي
لويي هيجدهم دوست داشت علم شيمي بياموزد . معلمي آوردند تا به او شيمي ياد بدهد . هنگام آزمايش معلم چاپلوس گفت : اکسيژن و هيدروژن کمال افتخار را دارند که در حضور اعليحضرت همايوني با يکديگر ترکيب شده و توليد آب بنمايند !

اسب لاغر
شخصي اسبي لاغر داشت . به او گفتند : چرا اين را جو نمي دهي ؟
گفت هر شب ده من جو مي خورد . گفتند پس چرا اين چنين لاغر است ؟
گفت چون يک ماه جو به از من طلبکار است !

شعر بي معنا
 شاعري غزلي بي معنا و بي قافيه سروده بود . آن را نزد جامي برد . پس از خواندن آن گفت : (( همان طوري که ديديد ، در اين غزل از حرف الف استفاده نشده است )) . جامي گفت : (( بهتر بود از ساير حروف هم استفاده نمي کرديد ! ))

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  11:56 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

لطیفه های ادبی 9

1 - شخصي ادعاي خدايي مي کرد، او را پيش خليفه بردند. به او گفت: پارسال اين جا يکي ادعاي پيغمبري مي کرد، او را بکشتند . گفت : نيک کرده اند که او را من نفرستاده بودم!

2 - يکي در باغ خود رفت، دزدي را پشتواره ي پياز در بسته ديد. گفت : در اين باغ چه کار داري؟ گفت: بر راه مي گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پياز برکندي؟ گفت : باد مرا مي ربود، دست در به پياز مي زدم، از زمين بر مي آمد. گفت: اين هم قبول ولي چه کسي جمع کرد و پشتواره بست. گفت: والله من نيز در اين فکر بودم که آمدي!

3 - بازرگاني را زني خوش صورت بود که زهره نام داشت. عزم سفر کرد. از بهر او جامه اي سفيد بساخت و کاسه اي نيل به خادم داد که هرگاه از اين زن حرکتي ناشايست پديد آيد  يک انگشت نيل بر جامه ي او زن تا چون بازآيم، اگر تو حاضر نباشي، مرا حال معلوم شود.
پس از مدتي خواجه به خادم نوشت که :
چيزي نکند زهره که ننگي باشد؟      بر جامه ي او ز نيل رنگي باشد؟
خادم بازنوشت که:
گر آمدن خواجه درنگي باشد      چون بازآيد، زهره پلنگي باشد!

4 - گويند چون خزانه ي انوشيروان عادل را گشودند، لوحي ديدند كه پنج سطر بر آن نوشته شده بود:
هر که مال ندارد، آبروي ندارد.
هر که برادر ندارد، پشت ندارد.
هرکه زن ندارد، عيش ندارد.
هر که فرزند ندارد، روشني چشم ندارد.
هر که اين چهار ندارد، هيچ غم ندارد!

5 - فردي ميخي را سروته روي ديوار گذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

6 - شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد زد و گفت: اينطوري!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  11:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها