0

آلاچیق

 
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

ﺍﺯ ﮐﻨﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﻧﺮﻧﺞ !
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ
ﮐﺎﺭﺷﺎﻥ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻥ ﺍﺳﺖ
ﻋﻤﺮﯾﺴﺖ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ :

ﺧﺮﺍﺏ !!!..
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:11 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

دوست دارم یک شبه ،
شصت سال را سپری کنم ،
بعد بیایم‌ و با عصایی در دست ،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم ،
تا تو بیایی ،
مرا نشناسی ،
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی . . .

حالا میروم‌ که بخوابم ،
خدا را چه دیده ای ،
شاید فردا ،
به هیئتِ پیرمردی برخواستم ،
تو هم از فردا ،
دستِ تمام پیرمردانِ وامانده
در‌ کنار خیابان را بگیر ،
دلواپس نباش ،
آشنایی نخواهم داد . . .
قول میدهم آنقدر پیر شده باشم ،
که از نگاه کردن به چشم هایم‌‌ نیز ،
مرا نشناسی . . .
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:13 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
 
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی
 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:13 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

هرکسی یک جورقلبم راشکست
طعنه برجانم زد و از من گذشت

هیچ کس چشم بر دو چشم من ندوخت
هیچ قلبی بهرغمهایم نسوخت

غربت دنیا شکارم کرده است
پیش چشم خلق خوارم کرده است

وای ازدنیاگناه من چه بود
غم و تنهایی سزای من نبود.

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:14 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

عجیب است که گاهی رفتن یک نفر را برای چند لحظه تماشا می کنی
و بعد از آن، یک عمر از تمام آمدن ها بیزار می شوی!
انگار بعضی ها آنقدر قدرت دارند که می توانند با یک بار رفتن شان، تمام دنیا را در چمدانی با خودشان ببرند.
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:15 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

یادمان نیست کجا صحبت بی دردی شد
اولین بار کجا نوبت نامردی شد

یادمان نیست کجا از خودمان دور شدیم
یک شبه با کمی اندوخته مغرور شدیم

اولین بار کجا شرم به انسان خندید
اولین سیب چگونه لب ما را بوسید

یادمان نیست کجا راه خطا پیمودیم
اولین بار کجا بنده ی شیطان بودیم

بین ما تا به خدا یک پل فانی هم نیست
اعتقاد و شرف و عشق زبانی هم نیست

کاش پیدا بشود روزنه ای سمت دعا
راهی از توبه ی ما تا به گلستان خدا

کاش کابوس زمستانی شیطان برود
کاش مخلوق خدا باز هم آدم بشود

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:17 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

یک روز نوشتیم بر این آبی کاشی،
شاید کسی از راه بی اید که تو باشی...

یک چند گذشت و خبری از تو نیامد،
دلها متلاطم شد و کاشی متلاشی...

یک روز گرفتار شک و شاید و تردید،
یک روز غلط گیری و اشکال تراشی...

روشن تر از آیات و روایات خدا کو،
ما، متن رها کرده، به دنبال حواشی...

اما کسی از راه می آید، خبری هست،
سوگند به فیروزه و گلدسته و کاشی...

همسایۀ دیوار به دیوار کجایی،
وقت است که جارو بزنی آب بپاشی...
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:18 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند
بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:20 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

از همه کس گذر کنم، از تو گذر نمی‌شود
مشکل تو وفای من، مشکل من جفای تو

کن نظری که تشنه‌ام، بهر وصال عشق تو
من نکنم نظر به کس، جز رخ دل‌ربای تو

جان من و جهان من، روی سپید تو شدست
عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو

از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم
من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو

دست ز تو نمی‌کشم، تا که وصال من دهی
هر چه کنی بکن به من، راضی‌ام از رضای تو

مولانا
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:21 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:22 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

رفتنم را خواستی' خوش باش حالا'  میروم
درد دل ها داشتم در سینه 'اما میروم

بغض اشعارم شدی' راه نفس را بسته ای
قطره قطره آب گشتم سوی دریا میروم

حکم' صادر کرده ای محکوم 'کردی نابحق
بی مروت' اینچنین محکوم وتنها میروم

صحبت از عشق توکردم 'طبل رسوایی زدم
گر ندارم در دلت جایی 'از اینجا می روم
 
میروم' اما بدان' دلخور ز رفتن نیستم
بس که رنجاندی مرا' با قامتی تا می روم

آینه بودی چرا' با ما مکدر گشته ای
بین چشمانت نکردم' عشق 'پیدا میروم

کل دنیایم شدی اما'نفهمیدی خودت
آه سردی میکشم امروز و فردا میروم
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:23 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

کُشتمش! احساس را، تا دل نبندد پای تو
تا نشیند هی نگوید قصه ی زیبای تو

زیرِ خرواری ز خاک و خاطره، با خونِ دل
زنده زنده دفن کردم، عشق را همپای تو

قاتل و مقتولِ این جرمی که رخ داده منم
پای من تاوان این، امّا گناهش پای تو

اقبال لاهوری
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:24 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

ﺑﺮﺍي کفشی که ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭘﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﻓﺮقی ﻧﻤﻴڪﻨﺪ

ﺗﻮ ﺭﺍﻫﺖ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎشی ﻳﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ
ﻫﺮ ﻣﺴﻴﺮی ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻫم قدﻡ ﺷﻮی
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ در آﺧﺮ
جز درد چیزی برایت ندارد.

برخی آدمها هم مثل کفش اند:

آﺩﻣﻲ که ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺁﺯﺍﺭﺕ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ  و درکت نمیکند
یا از شما سو استفاده می کند، یا
ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻓﻬﻤﻴﺪ نعمت هم قدم بودن را!!
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:26 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

راز دل با کس نگفتم ...

چون ندارم محرمی...

هرکه را محرم شمردم...

 عاقبت رسوا شدم...

راز دل با آب گفتم تا نگوید...

با کسی،عاقبت ورد زبان ...

ماهی دریا شدم...
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:27 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
surush67
surush67
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1394 
تعداد پست ها : 133
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:آلاچیق

دريا لب ساحل را ، هر ثانيه مى بوسد
اين سنت او عشقست،عشقى كه نمى پوسد

اما دل آدمها، اندازه دريا نيست ...
عشقى كه به هم دارند آنقدر شكوفا نيست

ما عاشق اگر بوديم ، بى واژه نمى مانديم
ديوانگى هم را بيهوده نمى خوانديم

اى كاش براى ما ،دريا شدن آسان بود
در سينه ما هر روز امواج خروشان بود

اى كاش كه آدمها دلتنگ نمى مردند
دلواپسى هم را از ياد نمى بردند

من قطره بارانم ، كافيست تو دريا شى !؟!
ساحل پر تنهاييست، عشقست اگر باشى !
 

شنبه 11 اردیبهشت 1395  10:28 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
دسترسی سریع به انجمن ها