پاسخ به:آلاچیق
روزی هزار بار برای خودتان بنویسید: «عزت نفس» روی آینه، کف دست، گوشه کتاب، روی یخچال، آلارم موبایل. با خط قرمز هم بنویسید ترجیحن. که هی جلوی چشمتان باشد که باباجان! خط قرمزِ هر رابطهای - کاری و عشقی و عاطفی و رفاقتی و رختخوابی و خانوادگی حتی - «عزت نفس» است. که هی حواستان باشد اگر دارید به خیال خودتان رابطهای را نجات میدهید، توی عملیات نجات، کرامت انسانی خودتان را فدا نکنید. توی اتاق عملش هم اگر لازم باشد، دست و سر و گوش و چشم و مری و معده را دور میاندازند که قلب و مغز زنده بماند. آقاجان! از خودتان هم اگر گذشتید از «خود»تان نگذرید؛ ها؟ «خود»تان را که از سر راه نیاوردهاید. آوردهاید؟ روی دست خودتان که نماندهاید.
به انتظار نبودی ز انتظار چه دانی؟ تو بیقراری دلهای بیقرار، چه دانی؟ نه عاشقی که بسوزی، نه بیدلی که بسازی تو مست باده ى نازی، از این دو کار ، چه دانی؟ تو چون شکوفه ى خندان و من چو ابر بهاران تو از گریستن ابر نوبهار چه دانی؟ چو روزگار بکام تو لحظه لحظه گذشته ز نامرادی عشاق روزگار چه دانی؟ درون سینه نهانت کنم زدیده ى مَردم تو قدر این صدف ای دُرّ شاهوار، چه دانی؟ تو سربلند غروری و من خمیده قد از غم ز بید این چمن ای سرو باوقار چه دانی؟ تو خود عنان کش عقلی و دل بکس نسپاری زمن که نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی؟
آدمها خیلے کم بلدند خودشان باشند... کاش آن دسته هم که نقش بازے می کنند، توانایے داشتند دستِ کم همان نقش را به خوبے درآورند...
دلهای ما که بهم نزدیک باشد،
دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودن های دور می ترسم ...
کجای این جاده را راه نرفته ام که هر چه می رسم نرسیده ام
صبح که می شود پروانه های یاد تو به ماهی کوچک دلتنگی ام پرواز می آموزند . . .
خاک نم گرفته ی باغچه ی کودکی خیس شدن زیر باران تمام زندگی را جا گذاشتیم رسیدیم به آنجا که آرزویش را داشتیم حالا که رسیدیم نفسی نمانده دلی شکسته و پر از ای کاش هایی که برای کودکی جا مانده مان میگوییم...
این برکه هم مثل من عاشق است وگرنه هر شب عکس ماهش را در آغوش نمی گرفت