0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

امروز خوشم با تو جان تو و فردا هم

از تو شکرافشانم این جا هم و آن جا هم

دل باده تو خورده وز خانه سفر کرده

ما بی‌دل و دل با تو با ما هم و بی‌ما هم

ای دل که روانی تو آن سوی که دانی تو

خدمت برسان از ما آن جا و موصی هم

ما منتظر وقت و دل ناظر تو دایم

در حالت آرامش در شورش و غوغا هم

از باده و باد تو چون موج شده این دل

در مستی و پستی خوش در رفعت و بالا هم

ابر خوش لطف تو با جان و روان ما

در خاک اثر کرده در صخره و خارا هم

با تو پس از این عالم بی‌نقش بنی آدم

خوش خلوت جان باشد آمیزش جان‌ها هم

زان غمزه مست تو زان جادو و جادوخو

خیره شده هر دیده نادان هم و دانا هم

من ننگ نمی‌دارم مجنونم و می دانی

هم عرق جنون دارم از مایه و سودا هم

از آتش و آب او ای جسته نشان بنگر

در آب دو چشم ما در زردی سیما هم

در عالم آب و گل در پرده جان و دل

هم ایمنی از عشقت وین فتنه و غوغا هم

زان طره روحانی زان سلسله جانی

زنار تو بربسته هم مؤمن و ترسا هم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

مخمورم پرخواره اندازه نمی‌دانم

جز شیوه آن غمزه غمازه نمی‌دانم

یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند

من بی‌ره و سرمستم دروازه نمی‌دانم

آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد

ز آواز بشد عقلم آوازه نمی‌دانم

تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه

گشتم خرف و کهنه ار تازه نمی‌دانم

گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد

زین کوزه میی خوردم کان کازه نمی‌دانم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم

چون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم

یک حمله مردانه مستانه بکردیم

تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم

در منزل اول به دو فرسنگی هستی

در قافله امت مرحوم رسیدیم

آن مه که نه بالاست نه پست است بتابید

وان جا که نه محمود و نه مذموم رسیدیم

تا حضرت آن لعل که در کون نگنجد

بر کوری هر سنگ دل شوم رسیدیم

با آیت کرسی به سوی عرش پریدیم

تا حی بدیدیم و به قیوم رسیدیم

امروز از آن باغ چه بابرگ و نواییم

تا ظن نبری خواجه که محروم رسیدیم

ویرانه به بومان بگذاریم چو بازان

ما بوم نه‌ایم ار چه در این بوم رسیدیم

زنار گسستیم بر قیصر رومی

تبریز ببر قصه که در روم رسیدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیم

آواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم

والله که نشان‌های قروی ده یارست

آن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم

از ذوق چراگاه و ز اشتاب چریدن

وز حرص زبان و لب و پدفوز گزیدیم

چون تیر پریدیم و بسی صید گرفتیم

گر چه چو کمان از زه احکام خمیدیم

ما عاشق مستیم به صد تیغ نگردیم

شیریم که خون دل فغفور چشیدیم

مستان الستیم به جز باده ننوشیم

بر خوان جهان نی ز پی آش و ثریدیم

حق داند و حق دید که در وقت کشاکش

از ما چه کشیدید وز ایشان چه کشیدیم

خیزید مخسپید که هنگام صبوح است

استاره روز آمد و آثار بدیدیم

شب بود و همه قافله محبوس رباطی

خیزید کز آن ظلمت و آن حبس رهیدیم

خورشید رسولان بفرستاد در آفاق

کاینک یزک مشرق و ما جیش عتیدیم

هین رو به شفق آر اگر طایر روزی

کز سوی شفق چون نفس صبح دمیدیم

هر کس که رسولی شفق را بشناسد

ما نیز در اظهار بر او فاش و پدیدیم

وان کس که رسولی شفق را نپذیرد

هم محرم ما نیست بر او پرده تنیدیم

خفاش نپذرفت فرودوخت از او چشم

ما پرده آن دوخته را هم بدریدیم

تریاق جهان دید و گمان برد که زهر است

ای مژده دلی را که ز پندار خریدیم

خامش کن تا واعظ خورشید بگوید

کو بر سر منبر شد و ما جمله مریدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم

از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم

در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم

وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم

بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی

تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم

گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج

چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم

چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک

اکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم

ما را چو بجویید بر دوست بجویید

کز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم

تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیم

در فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم

چون طبل رحیل آمد و آواز جرس‌ها

ما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم

شکر است که تریاق تو با ماست اگر چه

زهری که همه خلق چشیدند چشیدیم

آن دم که بریده شد از این جوی جهان آب

چون ماهی بی‌آب بر این خاک طپیدیم

چون جوی شد این چشم ز بی‌آبی آن جوی

تا عاقبت امر به سرچشمه رسیدیم

چون صبر فرج آمد و بی‌صبر حرج بود

خاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم

وز غربت اجسام بالله رسیدیم

با اسب بدان شاه کسی چون نرسیده‌ست

ما اسب بدادیم و بدان شاه رسیدیم

چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیم

وز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم

ای طبل زنان نوبت ما گشت بکوبید

وی ترک برون آ که به خرگاه رسیدیم

یک چند چو یوسف به بن چاه نشستیم

زان سر رسن آمد به سر چاه رسیدیم

ما چند صنم پیش محمد بشکستیم

تا در صنم دلبر دلخواه رسیدیم

نزدیکتر آیید که از دور رسیدیم

و احوال بپرسید که از راه رسیدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم

هر چند که بی‌هوشم در کار تو هشیارم

با شیره فشارانت اندر چرش عشقم

پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم

تو پای همی‌بینی و انگور نمی‌بینی

بستان قدحی شیره دریاب که عصارم

اندر چرش جان آ گر پای همی‌کوبی

تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم

زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل

هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم

زین باده که داری تو پیوسته خماری تو

دانم که چه داری تو در روت نمی‌آرم

دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکن

تا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم

دام ار تک چه باشد فردوس کند حقش

ور خار خسک باشد حق سازد گلزارم

آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمد

که کار تو می سازد ای خسته بیمارم

داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبم

از ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم

گویم به حجر حی شو گویم به عدم شیء شو

گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم

شمس الحق تبریزی تو روشنی روزی

و اندر پی روز تو من چون شب سیارم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم

مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم

در عشق تو از عاقله عقل برستیم

جز حالت شوریده دیوانه ندانیم

در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم

وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم

گفتند در این دام یکی دانه نهاده‌ست

در دام چنانیم که ما دانه ندانیم

امروز از این نکته و افسانه مخوانید

کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم

چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما

کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم

باده ده و کم پرس که چندم قدح است این

کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

بشکن قدح باده که امروز چنانیم

کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم

گر باده فنا گشت فنا باده ما بس

ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم

باده ز فنا دارد آن چیز که دارد

گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم

از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز

کاین چیز نه پرده‌ست نه ما پرده درانیم

با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم

با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم

گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود است

کان نقش که نقاش ازل کرد همانیم

این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیست

زین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم

گفتی که جدا مانده‌ای از بر معشوق

ما در بر معشوق ز انده در امانیم

معشوق درختی است که ما از بر اوییم

از ما بر او دور شود هیچ نمانیم

چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم

چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم

شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش

ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم

چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم

ما پیله عشقیم که بی‌برگ جهانیم

ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیم

آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم

بستیم دهان خود و باقی غزل را

آن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

صبح است و صبوح است بر این بام برآییم

از ثور گریزیم و به برج قمر آییم

پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم

هنگام وصال است بدان خوش صور آییم

روی تو گلستان و لب تو شکرستان

در سایه این هر دو همه گلشکر آییم

خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده‌ست

شاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم

زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز

ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم

این شکل ندانیم که آن شکل نمودی

ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم

خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان

درتاب در این روزن تا در نظر آییم

خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره‌ست

ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم

گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید

گفتند که این هست ولیکن اگر آییم

گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید

چون آب روان جانب او در سفر آییم

ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما

از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

به جان جمله مستان که مستم

بگیر ای دلبر عیار دستم

به جان جمله جانبازان که جانم

به جان رستگارانش که رستم

عطاردوار دفترباره بودم

زبردست ادیبان می نشستم

چو دیدم لوح پیشانی ساقی

شدم مست و قلم‌ها را شکستم

جمال یار شد قبله نمازم

ز اشک رشک او شد آبدستم

ز حسن یوسفی سرمست بودم

که حسنش هر دمی گوید الستم

در آن مستی ترنجی می بریدم

ترنج اینک درست و دست خستم

مبادم سر اگر جز تو سرم هست

بسوزا هستیم گر بی‌تو هستم

تویی معبود در کعبه و کنشتم

تویی مقصود از بالا و پستم

شکار من بود ماهی و یونس

چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم

چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم

چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم

برای طبع لنگان لنگ رفتم

ز بیم چشم بد سر نیز بستم

همان ارزد کسی کش می پرستد

زهی من که مر او را می پرستم

ببرد از کسی کآخر ببرد

به سوی عدل بگریزید ز استم

چو ری با سین و تی و میم پیوست

بدین پیوند رو بنمود رستم

یقین شد که جماعت رحمت آمد

جماعت را به جان من چاکرستم

خمش کردم شکار شیر باشم

که تا گوید شکار مفترستم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

بیا کز غیر تو بیزار گشتم

وگر خفته بدم بیدار گشتم

بیا ای جان که تا روز قیامت

مقیم خانه خمار گشتم

ز پر و بال خود گل را فشاند

به کوه قاف خود طیار گشتم

ترش دیدم جهانی را من از ترس

در آن دوشاب چون آچار گشتم

عقیده این چنین سازید شیرین

که من زین خمره شکربار گشتم

یکی چندی بریدم من از اغیار

کنون با خویشتن اغیار گشتم

ز حال دیگران عبرت گرفتم

کنون من عبره الابصار گشتم

بیا ای طالب اسرار عالم

به من بنگر که من اسرار گشتم

بدان بسیار پیچید این سر من

که گرد جبه و دستار گشتم

از آن محبوس بودم همچو نقطه

که گرد نقطه چون پرگار گشتم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم

جان داده و دل بسته سودای دمشقیم

زان صبح سعادت که بتابید از آن سو

هر شام و سحر مست سحرهای دمشقیم

بر باب بریدیم که از یار بریدیم

زان جامع عشاق به خضرای دمشقیم

از چشمه بونواس مگر آب نخوردی

ما عاشق آن ساعد سقای دمشقیم

بر مصحف عثمان بنهم دست به سوگند

کز لولوی آن دلبر لالای دمشقیم

از باب فرج دوری و از باب فرادیس

کی داند کاندر چه تماشای دمشقیم

بر ربوه برآییم چو در مهد مسیحیم

چون راهب سرمست ز حمرای دمشقیم

در نیرب شاهانه بدیدیم درختی

در سایه آن شسته و دروای دمشقیم

اخضر شده میدان و بغلطیم چو گویی

از زلف چو چوگان که به صحرای دمشقیم

کی بی‌مزه مانیم چو در مزه درآییم

دروازه شرقی سویدای دمشقیم

اندر جبل صالح کانی است ز گوهر

زان گوهر ما غرقه دریای دمشقیم

چون جنت دنیاست دمشق از پی دیدار

ما منتظر رأیت حسنای دمشقیم

از روم بتازیم سوم بار سوی شام

کز طره چون شام مطرای دمشقیم

مخدومی شمس الحق تبریز گر آن جاست

مولای دمشقیم و چه مولای دمشقیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

منم فتنه هزاران فتنه زادم

به من بنگر که داد فتنه دادم

ز من مگریز زیرا درفتادی

بگو الحمدلله درفتادم

عجب چیزی است عشق و من عجبتر

تو گویی عشق را خود من نهادم

بیا گر من منم خونم بریزید

که تا خود من نمردم من نزادم

نگویم سر تو کان غمز باشد

ولی ناگفته بندی برگشادم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

افتادم افتادم در آبی افتادم

گر آبی خوردم من دلشادم دلشادم

بر دف نی بر نی نی یک لحظه بیگارم

بر خم نی بر می نی پیوسته بنیادم

در عشق دلداری مانند گلزاری

جان دیدم جان دیدم دل دادم دل دادم

می خوردم می خوردم در شهرت می گردم

سرتیزم سرتیزم پربادم پربادم

گر خودم گر جوشن پیروزم پیروزم

گر سروم گر سوسن آزادم آزادم

از چرخی از اوجی بر بحری بر موجی

خوش تختی خوش تختی بنهادم بنهادم

مولایم مولایم در حکم دریایم

در اوجش در موجش منقادم منقادم

ای کوکب ای کوکب بگشا لب بگشا لب

شرحی کن شرحی کن بر وفق میعادم

هر ذره هر پره می جوید می گوید

ز ارشادش ز ارشادش استادم استادم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:02 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها