0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395  3:01 PM

من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم

هر چند که بی‌هوشم در کار تو هشیارم

با شیره فشارانت اندر چرش عشقم

پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم

تو پای همی‌بینی و انگور نمی‌بینی

بستان قدحی شیره دریاب که عصارم

اندر چرش جان آ گر پای همی‌کوبی

تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم

زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل

هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم

زین باده که داری تو پیوسته خماری تو

دانم که چه داری تو در روت نمی‌آرم

دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکن

تا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم

دام ار تک چه باشد فردوس کند حقش

ور خار خسک باشد حق سازد گلزارم

آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمد

که کار تو می سازد ای خسته بیمارم

داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبم

از ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم

گویم به حجر حی شو گویم به عدم شیء شو

گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم

شمس الحق تبریزی تو روشنی روزی

و اندر پی روز تو من چون شب سیارم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها