0

قصاید فرخی سیستانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۰۸ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین گوید

همی بنفشه دمد گرد روی آن سرهنگ

همی به آینه چینی اندر آید زنگ

از آن بنفشه که زیر دو زلف دوست دمید

بسی نماند که بر لاله جای گردد تنگ

اگر بنفشه فروشی همی بخواهم کرد

مرا بنفشه بسنده ست زلف آن سرهنگ

فری دو زلف سیه رنگ او چو چفته دو زاغ

بر آفتاب و دو گل هر یکی گرفته بچنگ

به بت پرستی بر مانوی ملامت نیست

اگر چو صورت او صورتیست درارتنگ

کمانکشیست بتم با دو گونه تیر بر او

وز آن دو گونه همی دل خلد به صلح و به جنگ

بوقت صلح دل من خلد به تیر مژه

بوقت جنگ دل دشمنان به تیر خدنگ

به تیر مژگان ز آهن فرو چکاند خون

چنانکه میر به پولاد سنگ از دل سنگ

امیر سید یوسف برادر سلطان

در سخا و سر فضل و مایه فرهنگ

برادر ملکی کز همه ملوک چنو

سپه نبرد کسی بیست روزه آن سوی گنگ

کشیده خنجر جودش ز روی زفتی پوست

ز دوده بخشش دستش ز روی رادی زنگ

اگر خزینه او بار جود او کشدی

درم به توده بما بخشدی و ز ربا تنگ

خزینه های پر از بس درم چو پروین پر

همی پراکند از بس عطا چو هفت اورنگ

بسی نماند که شاه جهان برادر او

سر علامت او بگذراند از خر چنگ

هنوز باش هم آخر چنان شود که سزاست

همی کشند بر اسب مرادش اینک تنگ

ایا بر آنسوی گنگ و بر آنسوی تبت

ز کرگ شاخ بون کرده و ز شیران چنگ

هر آن سپاه که تو پیش او بجنگ شوی

در آن سپاه نماند مه سپه را رنگ

چنان رمند ز آوای تو سران سپاه

که مرغ آبی ز آوای طبل و وحش از زنگ

بباد حمله بهم بر زنی مصاف عدو

چنانکه باز بهم بر زند صفوف کلنگ

شجاعت از هنر و بازوی تو گیرد نام

مروت از سیر و همت تو گیرد هنگ

به تیر پاره کنی درقه های پهلوی کرگ

بنیزه حلقه کنی غیبه های پشت پلنگ

تراک دل شنود خصم تو ز سینه خویش

چو از کمان تو آید بگوش خصم ترنگ

ز باز تو بهراسد میان ابر عقاب

ز یوز تو برمد برشخ بلند پلنگ

بروز بزم کند خوی تو ز حنظل شهد

بروز رزم کند خشم تو ز شهد شرنگ

سخنوران ز سخن پیش تو فرو مانند

چنان کسیکه به پیمانه خورده باشد بنگ

ترازوی صلت زایرانت را ملکا!

کم از هزار ندارد خزانه دارت سنگ

بوقت آنکه صلتها دهی موالی را

ز یک دو صلت این خسروانت آید ننگ

ز بس شتاب که جود تو بر خزینه کند

درم همی نکند در خزانه تو درنگ

همیشه تا چو شود بوستان ز فاخته فرد

ز دشت زاغ سوی بوستان کند آهنگ

همیشه تا چو شود شاخ گل چو چوگان سست

چو گوی زرین گردد ببار بر نارنگ

نشستگاه توبر تخت خسروانی باد

نشستگاه عدوی تو در چه ارژنگ

نصیب دشمن تو ویل و وای و ناله زار

نصیب تو طرب و خرمی و ناله چنگ

همیشه همچو کنون شاد باد و گلگون باد

دل تو از طرب و دو کف از نبید چو زنگ

خجسته بادت عید ای خجسته پی ملکی

که با سیاست سامی و باهش هوشنگ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:06 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۰ - در مدح عضد الدوله امیر یوسف برادر سلطان محمود

همیشه گفتمی اندر جهان به حسن و جمال

چو یار من نبود وین حدیث بود محال

من آنچه دعوی کردم محال بود و نبود

از آنکه چشم من او را ندیده بود همال

ز نیکویی که به چشم من آمدی همه وقت

شکنج وکوژی در زلف و جعد و آن محتال

ز بهر آنکه به جعد و به زلف واومانم

بحیله تن را گه جیم کردمی گه دال

وگر به باغ فرا رفتمی زبانم هیچ

نیافتی ز خروشیدن و نکوهش هال

زبس مناظره کانجا زبان من کردی

بر آن نکوی سپر غم بر آن خجسته نهال

به لاله گفتمی: ای لاله! شرم دارو مروی

به سرو گفتمی ای سرو! شرم دارو مبال

که پیش قامت و رخسار او شما هر دو

چو پیش تیر کمانید و پیش بدر هلال

بچشم من بت من پیش ازین بدینسان بود

بتم چنین و دلم در هواش بر یک حال

بنیم بوسه ز من خواستی هزار سجود

بیک جواب زمن خواستی هزار سؤال

مرا دو چشم بدان تا چه خواهد و چه کند

بر این دو حال زمان تا زمان سکال سکال

هوا و خوبی او دردل و دو دیده من

زوال کرد فرستاده امیر زوال

معین دولت و دین یوسف بن ناصر دین

برادر ملک شاه بند اعدا مال

ز دشت و بستان چون بازگشت روز شکار

بنیک روز وبفرخ زمان و میمون فال

یک تذرو فرستاد مرمرا که مگر

بحیله آیم در بند حسن آن محتال

چو دست و پای عروسان نگاشته سر و دم

چو روی خوبان آراسته همه پروبال

ز هفت گونه بر و هفت رنگ و بر هر رنگ

هزار گونه محاسن، هزار گونه جمال

چو زر خفچه همه پشت و برش آتش رنگ

چو نخل بسته همه سینه دایره اشکال

گه خرامش چون لعبتی کرشمه کنان

بهر خرامش ازو صد هزار غنج و دلال

دولب: چو نار کفیده، چو برگ سوسن زرد

دو رخ: چو نار شکفته، چو برگ لاله لال

چو قطن میری در زیر پوشش منسوج

برای پوزش باز امیر خوب خصال

چگونه بازی چون پاره ای ز ابر سفید

به سنگ وزن درم سنگ او به ده مثقال

مبارزیست، لباسش زسیمگون جوشن

مبارزیست سلاحش مخالب و چنگال

نشان جلاجل و خلخال دارد و عجبست

که وحشیانرا باشد جلاجل و خلخال

به تن بگونه سیم وبه پشت و بال سپید

درو نشانده تنک پاره های سیم حلال

بروز جنگ مر او را بچنگ بسته برند

نه زان قبل که ز جنگ آیدش نهیب و ملال

ولیکن از پی آن کو چو خصم دید از دور

بی آنکه وقت بود چیرگی کندبه جدال

عقاب گیرد باز کسی که او بکمند

گرفته باشد کرگ و بگرز کوفته یال

اگر عقاب سوی جنگ او شتاب کند

عقابرا به بلک بشکند سرو تن و بال

امیر یوسف کرگ افکنست وشیر کشست

ز کرگ وشیربجان رسته بود رستم زال

ز آتش آب کند حلمش وزباد او رست

ز پیل پشه کند سهمش و ز شیر شکال

به خو، بهار برون آورد، میانه دی

به جود، چشمه دواند ز تل های رمال

چو زایری سوی او قصد کرد زایر را

ز حرص باز شد جود او باستقبال

بسی نمانده که از جود حجره ها سازد

ز بهر سایل در گنجهای بیت المال

چنانکه جود بدان دستهای مکنت بخش

ز بهر شیر ز پستان مادران اطفال

ز هول خون شود اندر دو چشم آز سرشک

چو تیر بر کشد از نزل دان بروز نوال

حسام او بجهان اندر افکند فریاد

نهیب او بزمین اندر افکند زلزال

تن مخالف او گر قوی درخت بود

چو دید هولش لرزان شود بگونه نال

سه چیر افکند از دشمنان بروز نبرد

چو تیغ اوبگشاید ز حلقشان قیفال

ز دستهاشان پهنه ز پایها چو گان

ز گرد سرها گوی، اینت شاه و اینت جلال

جهانیان همه زو شاکرند پیر و جوان

بخاصه من که شدم زو برادر اقبال

ز جاه او غنیم چو ن زمال او غنیم

بدین دوجاه و جیهم میانه اشکال

خدای ناصر آن شاه باد و گردون یار

برای او شب وروز و بکام اومه وسال

چنانکه اودل من شاد کرد شادان باد

ز خلق و مذهب پاکش دل محمد و آل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:07 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۰۴ - در مدح سلطان محمود و ذکر مراجعت او از رزم و فتح قلعه هزار اسب

بر کش ای ترک و بیکسو فکن این جامه جنگ

چنگ بر گیر و بنه درقه و شمشیر از چنگ

وقت آن شدکه کمان افکنی اندر بازو

وقت آنستکه بنشینی و بر داری چنگ

دشمن از کینه بر آمد به کمینگاه مرو

لشکر از جنگ بیاسود، بیاسای از جنگ

به مصاف اندر کم گرد که از گرد سپاه

زلف مشکین تو پر گرد شود ای سرهنگ

نرمک از گرد سپه زلف سیه را بفشان

تا فرو ریزد با گرد سپه مشک به تنگ

رخ روشن را زیر زره خودمپوش

که رخ روشن تو زیر زره گیرد زنگ

زره خودبه رخ بر چه نهی خیره که هست

رخ گلگون تو زیرزره غالیه رنگ

ای مژه تیر و کمان ابرو!تیرت به چه کار

تیر مژگان تو دلدوزتر از تیر خدنگ

تیر مژگان تو چونان گذرد بر دل و جان

که سنان ملک مشرق از آهن و سنگ

خسرو غازی محمود محمد سیرت

شاه دین ورز هنر پرور کامل فرهنگ

آنکه بر کندبیک حمله در قلعه تاغ

وانکه بگشاد بیک تیر در ارگ زرنگ

آنکه زیر سم اسبان سپه خرد بسود

به زمانی در و دیوار حصار بشلنگ

آنکه ببرید سر برهمنان جمله به تیغ

وانکه بشکست بتان بر در بتخانه گنگ

آنکه چون روی به خوارزم نهاد از فزعش

روی لشکر کش خوارزم در آورد آژنگ

ای شگفت آنکه همی کینه خوارزم کشید

تا که حاصل شودش نام وبر آید از ننگ

خویشتن غره چرا کرد به جیحون و به جوی

جنگ نادیده چرا کرد سوی جنگ آهنگ

چه گمان برد که این جنگ بسر برده شود

به فسون و به حیل کردن وزرق و نیرنگ

او چه دانست که خسرو ز سران سپهش

کشته وخسته بهم در فکند شش فرسنگ

وانکه ناکشته و ناخسته بماند همه را

طوقها سازد گرد گلو از پالا هنگ

وانگه او را سوی دروازه گرگانج برند

سرنگون بادگران ازسر پیلان آونگ

عالمی را بهم آورد وسوی جنگ آمد

بر کشیده سر رایات به برج خرچنگ

همه آراسته جنگ و فزاینده کین

روزگاری بخوشی خورده وناخورده شرنگ

ناله کوس ملکشان بپراکند زهم

همچو کبکان راباز ملک از ناله زنگ

به هزار اسب فزون از دو هزار اسب گرفت

همه راتر شده از خون خداوندان تنگ

رنگ آن روز غمی گردد و بیرنگ شود

که بر آرامگه شیر بگرد آید رنگ

ای هوا یافته از طبع لطیف تو مثال

ای زمین یافته از حلم گران سنگ تو سنگ

همه عالم ز فتوح تو نگارین گشته ست

همچو آکنده بصد رنگ نگارین سیرنگ

نامه فتح تو ای شاه به چین بایدبرد

تا چو آن نامه بخوانند نخوانند ار تنگ

ای به لشکر شکنی بیشتر از صد رستم

ای به هشیار دلی بیشتر از صد هوشنگ

بیژن اربسته تو بودی رسته نشدی

به حیل ساختن رستم نیواز ارژنگ

با جهانگیر سنان تو به جان ایمن نیست

پوست زان دارد چون جوشن خر پشته نهنگ

از پی خدمت تو تا تو ملک صید کنی

به نهاله گه تو راند نخجیر پلنگ

تا بر این هفت فلک سیر کند هفت اختر

همچنین هفت پدیدار کند هفت اورنگ

تا گریزنده بود سال ومه، از شیر، گوزن

تا جدایی طلبد روز و شب، از باز، کلنگ

شاد باش ای ملک شهر گشایی که شده ست

در دهان عدو از هیبت تو شهد شرنگ

روز و شب در بر تو دلبر بالیده چوسرو

سال ومه در کف تو باده تابنده چو زنگ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:07 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۱ - در مدح عضدالدوله امیر یوسف بن ناصر الدین گوید

عشق نو و یار نوو نوروز و سر سال

فرخنده کناد ایزد بر میر من این حال

روزیست که در سال نیابند چنین روز

سالیست که در عمر نیابند چنین سال

در روی من امروز بخندد لب امید

بر چهرمن امروز بخندد دل اقبال

در زاویه امروز بخندد لب زاهد

در صومعه امروز بجنبد لب ابدال

از لاله همی لعل کند کبک دری پر

وز سبزه همی سبز کند زاغ سیه بال

از ناله قمری نتوان داشت سحر گوش

وز غلغل بلبل نتوان داشت بشب هال

از تازه گل لاله که در باغ بخندد

در باغ نکوتر نگری چشم شود آل

از دشت کنون مشک توان برد به اشتر

با آنکه فروشند همی مشک به مثقال

گلزار چو بتخانه شد از بتگر وازبت

کهسار چو ار تنگ شد از صورت و اشکال

از بس گل مجهول که در باغ بخندید

نزدیک همه کس گل معروف شد آخال

ای روز چه روزی تو بدین زینت و این زیب

کز زینت وزیب تو دگر شدهمه احوال

فرخنده و فرخ بر میر منی امروز

«ارجو» که همایون و مبارک بود این فال

سالار خراسان عضد دولت عالی

یوسف پسر ناصر دین آن در آمال

او را سزد و هست و همی خواهد بودن

هر روز دگر دولت و هر روز نو اقبال

زیبد که بدو دولت و اقبال بنازد

کاین هر دو زاقران امیرند وز امثال

گویند سزا گرد سزا گردد و این لفظ

هر گاه که جویند، بیابند در امثال

آن بار خداییست پسندیده بهر فضل

پاکیزه به اخلاق و پسندیده به افعال

روزی به بدش هر که سخن گفت زبانش

هر چند سخنگوی و فصیحست شود لال

از گنج برون آرد مال و همه بدهد

در گنج نهد شکر بزرگان بدل مال

از جمله میران جهان میر به رادی

پیداتر از آنست که بر روی نکو خال

میران براو همچو الف راست در آیند

گردند ز بس خدمت او گوژ تر از دال

ای فرخی ارنام نکو خواهی جستن

گرد در اوگرد و جز آن خدمت مسکال

چون لاله در آن خدمت فرخنده همی خند

چون سرو در آن دولت پاینده همی بال

تازان ز در خانه سلطان بر او شو

چون خوانده بوی مدحت سلطان به اجلال

آنکو زدل خلق فرو شست به مردی

نام پدر بهمن و نام پسر زال

آنجا که خلاف تو بود بگسلد امید

آنجا که رضای تو بود گم شود آمال

بر پیل به دو پاره کند گرز تو دندان

برشیر به دو نیمه کند خنجر تو یال

روزی که تو باشیر بشمشیر در آیی

شیر از فزع تو بکند دیده به چنگال

در بیشه بگوش تو غرنبیدن شیران

خوشتر بود از رود خوش و نغمه قوال

در جنگ ز چنگ تو به حیله نبرد جان

کرگی که بداند حیل روبه محتال

گردان دلاور چو درختان تناور

لرزان شده از بیم چو از باد خزان نال

بس کس که بجنگ اندر با خاک یکی شد

زان ناوک خونخواره و زان نیزه قتال

ای تازه تراندر بر خلق از در نوروز

ای دوست تر اندر دل خلق از سر شوال

آمد گه نوروز و جهان گشت دل افروز

شد باغ ز بس گوهر چون کیله کیال

می خواه و طرب جوی و ز بهر طرب خویش

می را سببی ساز و بر اندیش و بر آغال

تا گیتی و تا عالم و میرست به گیتی

تو میر ملک باش و ترا میران عمال

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:07 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۲ - در مدح امیر فخر الدوله ابوالمظفر احمدبن محمد والی چغانیان

تا خزان تاختن آورد سوی باد شمال

همچوسرمازده با زلزله گشت آب زلال

بادبر باغ همی عرضه کند زر عیار

ابر برکوه همی توده کندسیم حلال

هر زمان باغ به زرآب فرو شوید روی

هر زمان کوه به سیماب فرو پوشد یال

معدن زاغ شد، آرامگه کبک و تذرو

مسکن شیر شد، آوردگه گور و غزال

شیر خواران رزان را ببریدند گلو

تا رزان تافته گشتند و بگشتند از حال

خونهاشان به تعصب بکشیدند به جهد

ساختند از پی هر قطره حصاری ز سفال

هر حصاری که از آن خونها پر گشت همی

مهر کردند و سپردند به دست مه و سال

چون کسی کینه ز خونریز رزان بازنخواست

خونشان گشت بنزدیک خردمند حلال

گر حلالست حلالیست کز آن نیست گزیر

ور حرامست حرامیست کز و نیست وبال

گر حرامست از آنست که خونیست نه حق

حق آن خون به مغنی برسانیم از مال

ما به شادی همه گوییم که ای رود بموی

مابه پدرام همی گوییم ای زیر بنال

مطربان طرب انگیز نوازنده نوا

مانوازنده مدح ملک خوب خصال

فخر دولت که دول بر در او جوید جای

بوالمظفر که ظفر بر در او یابد هال

خسرو شیر دل پیلتن دریا دست

شاه گرد افکن لشکر شکن دشمن مال

آنکه با همت او چرخ برین همچو زمین

آنکه با هیبت او شیر عرین همچو شکال

ای نه جمشید و بصدر اندر جمشید سیر

ای نه خورشید و ببزم اندر خورشید فعال

هیچ سایل نکند از تو سؤالی که نه زود

سوی او سیمی تازان نشود پیش سؤال

گر به نالی بر تیغت بنگارند به موی

سایه اندر فکند بر سر پیل آن یک نال

زیر آن سایه به آب اندر اگر بر گذرد

همچنان خیش زمه ریزه شود ماهی وال

مرغزاری که فسیله گه اسبان تو گشت

شیر کانجا برسد خرد بخاید چنگال

گوسفندی که رخ از داغ تو آراسته کرد

اژدها بالش و بالین کندش از دنبال

تا خبر شد سوی سیمرغ که بازان ترا

از ادیمست بپای اندر بر بسته دوال

رشک آن را که به بازان تو مانند شود

بست بر پای دوالی و بر او گشت وبال

وقت پروازش بر پای دوال اندر ماند

زان مر او را نتوان دیدکه بستستش بال

ای امیری که ترا دهر نپرورده قرین

ای سواری که ترا دیده ندیده ست همال

من ثناگوی و توزیبای ثنایی و بفخر

هر زمان سر بفرازم بمیان امثال

ای امیری که ترا دهر شرف داد و نداد

جز بتو مملکت عزت واقبال و جلال

مدح تو هر که چو من گفت ز تو یافت نوا

ای که از جودتو باشند جهانی به نوال

زیبد ار من به مدیح تو ملک فخر کنم

خاطر اندر خور وصف تو رسانم به کمال

کاندر آن روز که من مدح تو آغاز کنم

آفتاب از سر من میل نگیرد به زوال

ملکا اسب تو و زر تو و خلعت تو

بنده را نزد اخلا بفزودست جلال

آن کمیت گهری را که تودادی به رهی

جز به شش میخ ورا نعل نبندد نعال

از بر سنگ ورا راند نیارم که همی

سنگ زیر سم او ریزه شود چون صلصال

گویی او بور سمندست و منم بیژن گیو

گویی او رخش بزرگست ومنم رستم زال

تا چو جعد صنمان دایره گون باشد جیم

تا چو پشت شمنان پشت بخم باشد دال

تا چو آدینه بسر برده شد آید شنبه

تا چو ماه رمضان بگذرد آید شوال

شادباش ای ملک پاک دل پاک گهر

کام ران ای ملک نیک خوی نیک خصال

مهرگان جشن فریدون ملک فرخ باد

بر تو ای همچو فریدون ملک فرخ فال

دولت وملک تو پاینده وتا هست جهان

بجهان دولت و ملک تو مبیناد زوال

اختر بخت تو مسعود و نیاید هرگز

اختر بخت بد اندیش تو بیرون ز و بال

بجهان بادی پیوسته و از دور فلک

بهره تو طرب وبهر بداندیش ملال

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:09 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۳ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود بن ناصر الدین سبکتگین

بگذرانیدی سپاه از رود هایی کز قیاس

ژرف دریا باشد اندر جنب آن هر یک قلیل

بس شگفتی نیست گر بر ژرف دریا بگذرد

لشکری کو را بود محمود دریا دل دلیل

باز گشتی شادمان و بر ستوران سپاه

از فراوان زر و زیور بارها کردی ثقیل

رای را زنده تو بجهاندی و بز دودی همی

زنگ کفر از روی بیدینان به صمصام صقیل

پشت اورا موج آن دریا بدریا در فکند

کز پس پشتش پدید آوردی از خون قتیل

ای برون آورده اندر کشور هندوستان

پیل جنگی از حصار و کرگ پیل افکن ز غیل

ژنده پیلان کز در دریای سند آورده ای

سال دیگر بگذرانی از لب دریای نیل

قرمطی چندان کشی کز خو نشان تا چند سال

چشمه های خون شود در بادیه ریگ مسیل

تا زجامه سوکواران بر زنان مصریان

همچو زر بخشش تو مست گرداند کفیل

راست پنداری همی بینم که باز آیی ز مصر

در فکنده در سرای ملحدان ویل و عویل

وان سگ ملعون که خواننداهل مصر او را عزیز

بسته و خسته به غزنین اندر آورده ذلیل

دار اوبر پای کرده در میان مرغزار

گرد کرده سنگ زیردار او چون میل میل

تا چو بردار مخالف سنگها بیمر شود

اهل بدعت سر بتابند از مخالف قال و قیل

ای یمین دولت و دولت به تو گشته قوی

ای امین ملت و ملت به تو گشته جمیل

گرد راه و آفتاب معرکه نزدیک تو

خوشتر از گرد عبیر سوده و ظل ظلیل

در جهانداری به ملک و در عدو بستن به جنگ

هم سلیمان را قرینی هم فریدون را بدیل

جز تو در سیحون و جیحون از همه شاهان که داد

مرغ و ماهی را طعام از طعنه رمح طویل

تا غزلخوان را بباید وقت خواندن در غزل

نعت از زلف سیاه و وصف از چشم کحیل

تا به رنگ و بوی چون سوسن نباشد شنبلید

تا به طعم و فعل چون زیتون نباشد زنجبیل

روز تو فرخنده بادو ملک تو پاینده باد

بخت نیکت یار باد و دولت عالی عدیل

بزم تو از روی ترکان حصاری چون بهشت

جام تواز باده روشن چنان چون سلسبیل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:09 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۴ - در مدح امیرابواحمد محمد بن سلطان محمود

مجلس بساز ای بهار پدرام

واندر فکن می به یکمنی جام

همرنگ رخسار خویش گردان

جام بلورینه از می خام

زان می که یاقوت سرخ گردد

در خانه، از عکس او در و بام

زان می که در شب ز عکس خامش

هر دم بر آید ستاره بام

یک روز گیتی گذاشت باید

بی می نباید گذاشت ایام

از می چو کوه پاره شود دل

از می چو پولاد گردد اندام

شادی فزاید می اندر ارواح

قوت نماید می اندر اجسام

می را کنون آمده ست نوبت

می را کنون آمده ست هنگام

کز صید باز آمده ست خسرو

با شادکامی وز صید باکام

خسرو محمد که عالم پیر

از عدل او تازه گشت و پدرام

گویند بهرام همچو شیران

مشغول بودی به صید مادام

بر گوش آهو بدوختی پای

چو پیش تیرش گذاشتی گام

با ممکن است این سخن برابر

لفظیست این در میانه عام

نخجیر والان این ملک را

شاگرد باشد فزون ز بهرام

با گور و آهو که شه گرفته ست

باشد شمار نبات سوتام

ده روز با اوبه صید بودم

هر روز ار بامداد تاشام

یک ساعت ا زبس شکار کردن

در خیمه او را ندیدم آرام

در دشتها او توده بر آورد

از گور و نخجیر و از دد ودام

آنجا شکاری بکرد از آغاز

وینجا شکاری دیگر به فرجام

ایزد مر او را یکی پسر داد

با طلعت خوب و با صورت تام

بر تخته عمر او نوشته

چندانکه او را هوابود عام

«ارجو» که مردی شود مبارز

کز پیل نندیشد و ز ضرغام

با پیل پیلی کند به میدان

با شیر شیری کند به آجام

اندر سخاوت به جای خورشید

وندر شجاعت به جای بهرام

تدبیر او روی مملکت شوی

شمشیر او خون دشمن آشام

در جنگ جستن چو طوس نوذر

در دیو کشتن چو رستم سام

بر دوستداران دولت خویش

گیتی نگه داشته به صمصام

پیش پدر با امیر نامی

جوید به روز مبارزت نام

تیغش کند برزمانه پیشی

تیرش برد سوی خصم پیغام

ای شهریار ملوک عالم

ای بازوی دین و پشت اسلام

نشگفت باشد که چون تو باشد

فرزند تو نامدار و فهام

تا لاله روید ز تخم لاله

بادام خیزد ز شاخ بادام

تا چون بخندد بهار خرم

از لاله بینی بر کوه اعلام

تو کامران باش و دشمن تو

سرگشته و مستمند و بدکام

گیتی ترا یار گردون ترا یار

گیتی ترا رام روز تو پدرام

از ساحت توبر گشته اندوه

پیوسته ز ایزد بتو بر اکرام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:09 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۵ - در مدح سلطان محمد بن محمود غزنوی

با سماعی که از حلاوت بود

مرغ را پایدام ودل را دام

با بتانی که می ندانم گفت

که از ایشان هوای من به کدام

همه با جعدهای مشکین بوی

همه با زلفهای غالیه فام

گرهی را نشانده بودم پیش

برنهاده به دست جام مدام

گرهی رابپای تا همه شب

کارمی را همی دهنده نظام

ز ایستاده به رشک سرو سهی

وز نشسته به درد ماه تمام

حال ازینگونه بود در همه شب

زین کس آگه نبود، تا گه بام

چون چنین بودپس چرا گفتم

قصه خویش پیش شاه انام

شاه گیتی محمد محمود

زینت ملک ومفخر ایام

آنکه دولت بدو گرفت قرار

آنکه گیتی بدو گرفت قوام

دولت او را به ملک داده نوید

وآمده تازه روی و خوش بخرام

همه امیدها بدوست قوی

خاصه امید آنکه جوید نام

میر ما را خوییست، چون خوی که ؟

چون خوی مصطفی علیه سلام

در عطا دادن و سخاست مقیم

در کریمی و مردمیست مدام

از بخیلی چنان کند پرهیز

که خردمند پارسا ز حرام

تا بود ممکن و تواند کرد

نکند جز به کار خیر قیام

سالی از خویشتن خجل باشد

گر کسی را به حق دهد دشنام

خشم ز انسان فرو خوردکه خورد

مردم گرسنه شراب و طعام

گر مثل خصم را بیازارد

خویشتن را خجل کندبه ملام

عاشق مردمی و نیکخوییست

دشمن فعل زشت وخوی لئام

تازه رویی و راد مردی وشرم

باز یابی ازو بهر هنگام

گر تکلف کندکه این نکند

باز ازین راه بر گذارد گام

هر کجا گرم گشت، با خوی او

راد مردی برون دمد ز مسام

هیچ مرد تمام وپخته نگفت

که ازو هیچ کاری آمد خام

لاجرم هر چه در جهان فراخ

شیر مردست و رادمرد تمام

همه چون من فدای میر منند

همه از بهر او زنند حسام

جاودان شاد بادو در همه وقت

ناصرش ذوالجلال و الاکرام

کاخ او پر بتان آهو چشم

باغ او پر بتان کبک خرام

در همه شغلها که دست برد

نیکش آغاز و نیکتر انجام

عید قربان بر او مبارک باد

هم بر آنسان که بودعید صیام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:09 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۶ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود غازی غزنوی

عید عرب گشادبه فرخندگی علم

فرخنده باد عید عرب برشه عجم

سلطان یمین دولت و پیرایه ملوک

محمود امین ملت و آرایش امم

شاهی که تیره کرد جهان برعدو به تیغ

میری که بر گرفت به داد ازجهان ستم

پاکیزه دین و پاک نژاد و بزرگ عفو

نیکودل و ستوده خصال و نکوشیم

در رای او بلندی و در طبع او هنر

درخلق او بزرگی ودر خوی اوکرم

اندر دلش دیانت واندر کفش سخا

اندر تنش مروت واندر سرش همم

از تیغ او ولایت بدخواه او خراب

از رای او ولایت احباب او خرم

از حشمت ایچ شاه نیارد نهاد روی

آنجایگه که بنده او برنهد قدم

شاهان و مهتران جهانرا به قدر و جاه

مخدوم گشت هر که مر اورا شد از خدم

چونانکه برقضای همه خلق رفت رفت

بر فتح و بر جهاد وبر آثار او قلم

تیغش بجنگ، پیل برون آرد از حصار

تیرش به صد، شیر برون آرد از اجم

تا جنگ بندگانش بدیدند مردمان

کس در جهان همی نبرد نام روستم

از بهر قدر و نام سفر کرد و تیغ زد

قدر بلند و نام نکو یافت لاجرم

آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد

کز جمع کافران نکند صد هزار کم

امسال نام چند حصار قوی نوشت

در هر یکی شهی سپه آرای و محتشم

تا باز بر تن که ببانگ آمده ست سر؟

تا باز در تن که به جوش آمده ست دم ؟

اینک همی رود که بهر قلعه بر کند

از کشته پشته پشته وز آتش علم علم

تا چند روز دیگر از آن قلعه های صعب

ده خشت بر نهاده نبیند کسی بهم

ز نشان اسیر و برده شود مردشان تباه

تنشان حزین و خسته شود، روحشان دژم

آنرا به سینه تیغ فرود آمده ز مغز

وین را زپشت نیزه فرو رفته در شکم

وز خون حلقشان همه بر گوشه حصار

رودی روان شده به بزرگی چو رود زم

آنجا که کنده باشد تلی شود چو کوه

آنجا که قلعه باشد قعری شد چویم

چشم درست باز نداند میان خون

خار و خس حصار زقنبیل و از بقم

سیمین تنان رونده و سیمین بتان بدشت

گرد آمده صنم به تبه کردن صنم

وز بار بر گرفتن و با ناز تاختن

در پشت سروهای خرامان فتاده خم

خسرو نشسته تاج شه هند پیش او

چونانکه تخت گوهر بلقیس پیش جم

برداشته خزینه و انباشته بزر

صندوقهای پیل و نه در دل هم و نه غم

پیلان مست صف زده در پیش او و او

قسمت همی کند به در خیمه بر حشم

وز بردگان طرفه که قسم سپه رسید

نخاس خانه گشت به صحرا درون خیم

از شاره ملون و پیرایه بزر

آنجا یکی خورنق و آنجا یکی ارم

بازار پر طرایف و بر هر کناره یی

قیمتگران نشسته ستاننده قیم

یک توده شاره های نگارین به ده درست

یک خانه بردگان نو آیین به ده درم

زینسان رقم زده که بگفتم بدین سفر

زینسان زنند بر سفرش بخردان رقم

این زو مرا شگفت نیاید بهیچ حال

او را همیشه حال بدینسان بود نعم

هر سال کو به غزو رود قوم خویش را

زینگونه عالمی بوجود آرد از عدم

تا آب را قرار نباشد به روز باد

تا خاک را غبار نباشد به روز نم

تا سبزه تازه تر بود و آب تیره تر

جاییکه بیشتر بود آنجایگه دیم

پاینده باد و کام روا باد وشاد باد

آن شادیی که نیل ندارد بهیچ غم

پیوسته باد عزت و فر و جلال او

بد گوی را بریده زبان و گسسته دم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:09 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۷ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف سپاهسالار گوید

چون بنا گوش نیکوان شد باغ

از گل سیب و از گل بادام

همچو لوح زمردین گشته ست

دشت همچون صحیفه ز رخام

باغ پر خیمه های دیبا گشت

زندوافان درون شده به خیام

گل سوری به دست باد بهار

سوی باده همی دهد پیغام

که ترا با من ار مناظره ایست

من به باغ آمدم به باغ خرام

تا کی از راه مطربان شنوم

که ترا می همی دهد دشنام

گاه گوید که رنگ تو نه درست

گاه گوید که بوی تو نه تمام

خام گفتی سخن، ولیکن تو

نیستی پخته، چون بگویی خام

تو مرا رنگ و بوی وام مده

گر ز تو رنگ و بوی خواهم وام

خوشی ورنگ و بوی هیچ مگیر

نه من ای می حلالم و تو حرام

تو چه گویی، کنون چه گوید می

گوید: ای سرخ گل! فرو آرام

با کسی خویشتن قیاس مکن

که ترا سوی او بود فرجام

خویشتن را مده بباد که باد

ندهد مر ترا ز دور مقام

من بمانم مدام و آنکه نهاد

نام من زین قبل نهاد مدام

دست رامش بمن شده ست قوی

کار شادی بمن گرفته قوام

من به بیجاده مانم اندر خم

من به یاقوت مانم اندر جام

این شرف بس بود مرا که مرا

بار باشد بر امیر مدام

میر یوسف که با دل و کف او

تنگ و زفتست نام بحر وغمام

از نکویی که عرف و عادت اوست

نرسد در صفات او اوهام

مدح او نوش زاید اندر گوش

طعن او زهر پاشد اندر کام

خدمت او به روح باید کرد

زین سبب روح برتر از اجسام

هر که ده پی رود بخدمت او

بخت رو سوی او رود ده گام

بخت احرار زیر خدمت اوست

همچو زیر رضای او انعام

هر که با او مخالفت ورزد

خسته غم بود غریق غرام

دهر گوید همی که من نکنم

جز بکار موافقانش قیام

وقت آن کو گهر پدید کند

تا بمیدان جنگ جوید نام

نفت افروخته شودز نهیب

مغز بدخواه اومیان عظام

آفتاب اندرون شود بحجاب

هر گه او تیغ بر کشد زنیام

پادشه زادگی و خصم کشی

کاین دو را خود مقدمست و امام

کیست اندر همه سپاه ملک

با دل و دست او ز خاص و زعام

او اگر دست بر نهد به هزبر

بشکندبر هزبر هفت اندام

ای سوار تمام و گرد دلیر

مهتر بی نظیر و راد همام

روز میدان ترا به رنج کشد

اسب وبراسب نیست جای ملام

مرکبی کو چو بیستون نبود

چون تواند کشید کوه سیام

گر بدیدی تن چو کوه ترا

به نبرد اندرون نبیره سام

در زمان سوی توفرستادی

رخش بازین خسروی و ستام

گر ترا بامداد گوید شاه

که توانی گشاد کشور شام

شام و شامات و مصر بگشایی

روز را وقت نارسیده به شام

پادشاه جهان برادر تو

آنکه شاهی بدو گرفت نظام

بیهده بر کشیده نیست ترا

تا به ماه از جلالت و اکرام

از بزرگی واز نواخت چه ماند

که نکرد آن ملک در این ایام

وقت رفتن دو پیل داد ترا

وقت باز آمدن دویست غلام

آنچه کردست ز آنچه خواهد کرد

سختم اندک نماید و سوتام

روز آن را که شام خواهد کرد

آنکه اکنون همی بر آید بام

آن دهد مر ترا ملک در ملک

که نداد ایچ پادشه به منام

نهمت و کام تو بخدمت اوست

برسی لاجرم به نهمت و کام

تا چنان چون میان شادی و غم

فرق باشد میان نور و ظلام

تا چو اندر میان مذهب ها

اختلافست در میان کلام

شادمان باش و کامران و عزیز

پادشا باش و خسرو وقمقام

رسم تو رهنمای رسم ملوک

خوی تو دلگشای خوی کرام

روز نوروز و روزگار بهار

فرخت باد و خرم و پدرام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:09 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۸ - در مدح امیر ابویعقوب یوسف برادر سلطان محمود

همی روم سوی معشوق با بهار بهم

مرا بدین سفر اندر ،چه انده ست و چه غم

همه جهان را سر تا بسر بهار یکیست

بهار من دو شود چون رسم به روی صنم

مرا بتیست که بر روی او به آذرماه

گل شکفته بود و ارغوان تازه بهم

به هیچ رویی باروی آن نگار مرا

اگر بهار بود ورنه، گل نیاید کم

مرا نو آیین باغیست روی آن بت روی

کز آسمان چو دگر باغها نخواهم نم

عذاب بادیه دیدم کنون بدولت میر

ز بادیه سوی باغی روم چو باغ ارم

امیرعالم عادل برادر سلطان

کدام سلطان، سلطان سر ملوک عجم

برادر ملکی کز همه ملوک به فضل

مقدمست چو آدم از انبیا به قدم

برادرست ولیکن بوقت خدمت او

هزار بار همانا حریص تر ز خدم

چنان شناسد کز دین همی برون آید

هر آنکسی که زامرش برون نهاد قدم

دو روز دور نخواهد که باشد از در او

اگر دو بهره مر او را دهند زین عالم

امیرگر چه که مخدوم کهتر ملکست

همی بخدمت او شاد باشد و خرم

براه رایت او پیشرو بودهر روز

چو پیش رایت کاووس رایت رستم

زبار خدمت اوبا مراد هر روزی

شکفته باشد چونانکه بوستان از نم

کجا نبرد بود در فتد میان سپاه

چو گرگ گرسنه کاندر فتد میان غنم

بدان زمان که دو لشکر بجنگ روی نهند

جهان نماید چون گلستان زرنگ علم

زمین زمرد شود تنگ چون کشن بیشه

هوا ز گرد شود تیره چون سیه طارم

زبان گردان گویا شود به دار و بگیر

دل دلیران مایل شود به جور و ستم

رخ گروهی گردد ز هول چون دینار

لب گروهی گردد زبیم چون درهم

چو بانگ خیزد کآمد امیر ابویعقوب

زهیچ جانور از بیم بر نیاید دم

مبارزانرا گردد در آن زمان از بیم

بدست نیزه و زوبی چو افعی و ارقم

بیک دو گشت که بر گردد اندرون مصاف

ز خون کشته همی پر کند دوباره شکم

بسا تنا که فرستد دما دم اندر پس

سنان نیزه او از وجود سوی عدم

بروز جنگ چنین باشد و بروز شکار

هزبر و ببر برون آرد از میان اجم

زبیم ناوک و تیغش همی نیاید خواب

پلنگ را در کوه و نهنگ را در یم

بدینجهان نشناسم کمانوری که دهد

کمان او را مقدار خم ابرو خم

به تیر با سپر کرگ و مغفر پولاد

همان کند که به سوزن کنند با بیرم

بدین ستودگی و چیرگی بکار کمان

ازین ستوده ترو چیره تر بکار قلم

مقدمست بفضل و مقدمست به علم

چنانکه پیشتر اندر حدیث جود و کرم

هر آنچه از هنر و فضل ومردمی خواهی

تمام یابی ار آن خسرو ستوده شیم

حدیث مبهم و مشکل بدو گشاده شود

اگر ندانی رو پرس مشکل و مبهم

همیشه تا نفروزد قمر چو شمس ضحی

مدام تا ندرخشد سها چو بدر ظلم

همیشه تا نشود خوشتر از بهار خزان

چنان کجا نبود خوشتر از شباب هرم

همیشه تا که بودنام از شهادت و غیب

همیشه تا که بود بحث در حدوث و قدم

امیر باد بشادی و باد بر خور دار

ز روزگار مبیناد هیچ رنج و الم

گرفته بادا مشکین دو زلف دوست بدست

نهاده گوش به آوای زیر و ناله بم

درین بهار دلارام شاد باد مدام

کسی که شاد نباشد بدونژند و دژم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:09 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۱۹ - در مدح سلطان محمود غزنوی و تقاضا گوید

تا همی زنده بوم خدمت تو خواهم کرد

از ره راست گذشتم گر ازین در گذرم

دل من شیفته بر سایه، و جاه و خطرست

وندرین خدمت با سایه و جاه و خطرم

یار من محتشمانند و مرا شاعر نام

شاعرم لیکن با محتشمان سر بسرم

مرکبان دارم نیکو که به راهم بکشند

دلبران دارم خوشرو که درایشان نگرم

سیم دارم که بدان هر چه بخواهم بدهند

زر دارم که بدان هر چه ببینم بخرم

این نوا،من، تو چه گویی، ز کجا یافته ام

از عطاها که ازین مجلس فرخنده برم

همه چیز من و اقبال من و از دولت تست

خدمت فرخ تو برد بخورشید سرم

بتوان گفت که از خدمت تو یابم بر

خدمت تو بهمه وقتی داده ست برم

تو همی دانی و آگه شده ای از دل من

که ره خدمت تو من به چه شادی سپرم

سیزده سالست امسال و فزون خواهد شد

که من ای شاه بدین درگه معمور درم

تا تو اندر حضری من به حضر پیش توام

تاتو اندر سفری با تو من اندر سفرم

نه همی گویم شاها که نبایست چنین

نه همی خدمت خویش ای شه بر تو شمرم

این بدان گفتم تا خلق بدانند که من

چند سالست که پیوسته بدین خانه درم

دی کسی گفت که اجری تو چندست زمیر

گفتم اجری من ای دوست فزون از هنرم

جز که امروز دو سالست که بی امر امیر

نیست از نان و جو اسب نشان وخبرم

گفت من بدهم چندانکه بخواهی بستان

گفتم اندوه مخور هست هنوز این قدرم

نه نکو باشد از من نه پسندیده که من

خدمت میر کنم نان ز دگر جای خورم

بزیاد آن ملک راد که در دولت او

نبود حاجت هرگز بکسان دگرم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:09 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۲۰ - در مدح میر ابو یعقوب عضدالدوله یوسف بن ناصر الدین

روز خوش گشت و هوا صافی وگیتی خرم

آبها جاری و می روشن و دلها بی غم

باغ پنداری لشکر گه میرست که نیست

ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم

خاک هر روزی بی عطر همی گیرد بوی

آسمان هر شب بی ابر همی بارد نم

بر هر انگشت زمین گویی هر روز مدام

دست نقاش همی نقش نگارد به قلم

هر کجا در نگری سبزه بودپیش دو چشم

هر کجا در گذری گل سپری زیر قدم

کاشکی خسرو غزنین سوی غزنین رودی

که ره غزنین خرم شد و غزنین خرم

بر کشیدند به کهساره غزنین دیبا

در نوشتند ز کهپایه غزنین ملحم

کوه غزنین ز پی خسرو زر زاد همی

زاید امروز همی زمرد ویاقوت بهم

بر لب رود ودر باغ امیر از گل نو

گستریده ست تو پنداری وشی معلم

من و غزنین و لب رود و در باغ امیر

چه در باغ امیر و چه در باغ ارم

باده لعل به دست اندر چون لعل عقیق

ساقی طرفه به پیش اندر چون طرفه صنم

گاه گوییم که چنگی! تو به چنگ اندر یاز

گاه گوییم که نایی! تو به نای اندر دم

شادمانه من و یاران من از خدمت میر

هر یکی ساخته از خدمت او مال وخدم

نعمت میر همی گوید بنشین و بخور

دولت میر همی گویدبگراز و بچم

دولت میر مؤید پسر ناصر دین

عضد دولت یوسف سپه آرای عجم

آنکه اوتابه سپه داری بر بست کمر

گم شداز روی زمین نام و نشان رستم

شهریاران زمین ناموران کیهان

همه خواهند که گردند مر او را زحشم

نامداران جهان خاک پی میر منند

همه خواهند که باشند مر اورا زخدم

چشم و روی همه میران و بزرگان سوی اوست

چون بود روی همه جنتیان سوی حرم

گر به رزم آید، گویی که به رزم آمد سام

ور به بزم آید، گویی که به بزم آمد جم

آن مبارز که بر آماج دوگان چرخ کشید

نتواند که دهد نرم کمانش را خم

قلعه خالی کند از خصم زبر دست به تیر

همچو خالی کند از شیر به شمشیر اجم

اندر آن کشور کو تیغ بر آرد ز نیام

کس نپردازد یک روز به سور از ماتم

نه قوی دل کند افکنده او را تعویذ

نه سخنگوی کند خسته او را مرهم

سکته را ماند سهم و فزعش روز نبرد

که بیک ساعت بر مرد فرو گیرد دم

شیر غرنده که او را دید از هیبت او

پیش او گردد چون مار خزنده به شکم

عادلست او به همه رویی واز دوکف او

روز وشب باشد برخواسته بیداد و ستم

دخل ایران زمی از بخشش او ناید بیش

ملک ایران زمی از همت او آید کم

همتی دارد عالی و دلی دارد راد

عادتی خوب و خویی نیکو ورایی محکم

کف او را نتوان کردن مانند به ابر

دل او را نتوان کردن مانند به یم

ور توگویی که دل او چو یمست، این غلطست

کاندر آن ماهی و مارست و درین جود و کرم

ور تو گویی که کف میر چو ابرست خطاست

کز کف میر درم بارد و از ابر دیم

این که من گفتم زان هر دو فراوان بترست

که کف رادش دینار فشاند نه درم

ایزد ار ملک و ولایت بسزا خواهد داد

ملکی یافت سزاوار به ملک عالم

ایزد او را برساناد به کام دل او

دل ما شاد کناد و دل بدخواه دژم

زین بهار نو قسمش طرب و شادی باد

قسم بدخواه و بداندیشش اندوه و الم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:10 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۲۱ - در مدح عضدالدوله امیر یوسف سپاهسالار گوید

ای ز سیمینه فکنده در بلورینه مدام

هم بساعد چون بلوری هم بتن چون سیم خام

سرو داری ماه بار و ماه داری لاله پوش

لاله داری باده رنگ و باده داری لعل فام

زلف تو مشک سیاه و جعد تو شمشاد تر

قد تو سرو بلند و روی تو ماه تمام

زلف تو دامست و دایم بر دو رخ گسترده دام

گر نه صیادی چه حاجت دام گستردن مدام

ور همیگویی بگیرم تا مرا گردد حلال

دل بتو بخشیدم و بخشیده کی باشد حرام

دل بتو دادم تو نیز از روی رحمت گه گهی

نیکویی کن با من و از من سوی دل بر پیام

عاشقم برتو و چون دانی که بر تو عاشقم

عاشقم خوانی همی اندر میان خاص و عام

عاشقم آری و لیکن نام من عاشق مکن

مرمرا ای ماه منظر مادح میرست نام

میر یوسف یادگار نصر الدین آنکه دین

زو همی گردد قوی و زو همی گیرد قوام

پیش سایل زر بر افشاند به هنگام جواب

پیش نحوی موی بشکافد به هنگام کلام

جز ز شاه شرق سلطان فضل او بر هر شهی

همچنان دانم که فضل نور باشد برظلام

بس بیابان بادسا و کوهها کوبا ملک (؟)

هم محلها بریمه کرده ست او از حسام (؟)

رایتش ساکن نگردد یک زمان در یک زمین

رخشش آرامش نگیرد ساعتی در یک مقام

از نهیب خنجر خونخوار او روز نبرد

خون برون آید بجای خوی عدو را از مسام

گر ز تیغش تافتی آتش فشاندی آفتاب

ورز کفش خاستی دینار باریدی غمام

ماهی اندرآب روشن راه چون داند برید

هم بدانسان راه برد تیر او اندر عظام

ای امارت را چو جمشید، ای ولایت را چو جم

ای شجاعت را چو سهراب ای سیاست را چو سام

هم موفق پادشاهی هم مظفر شهریار

هم مؤید رای میری، هم همایون فرهمام

با همه پیغمبران اندر فضیلت همسری

جز که از ایزد نیاوردی بما وحی و کلام

از پی قدر و بزرگی روز می خوردن ترا

آسمان خواهد که باشد ساقی و خورشید جام

روز رزم و روز بزم اندر هنر داری هنر

هم سرافراز ملوکی هم سر افراز کرام

حاتم طایی که چندین نام دارد در سخا

اشتری کشتی و دادی سایلی را زو طعام

تو زمال خویش نندیشی و هم بدهی به طبع

گر ثواب از تو بخواهد سایلی روز قیام

از فراوان طوف سایل گرد قصرت روز و شب

قصر تو نشناسد ای خسرو کس از بیت الحرام

بس نیاید تا زدینار تو چون شداد عاد

سایل تو خانه را زرین کند دیوار و بام

عالمی زرین کنی چون بر نهی باده به دست

کشوری پر خون کنی چون بر کشی تیغ زنیام

یک سوار از موکب تو و ز عدو پنجاه پیل

صد سوار از موکب بدخواه و از تو یک غلام

رایت تو سایه افکنده ست بر دریای سند

کی بود شاها که سایه افکند برکوه شام

اسب تو هنگام جستن نسبتی دارد ز باد

وقت آسایش نهادی دارد از کوه سیام

گر ز غزنینش برانگیزی بوقت چاشتگاه

بگذراند مر ترا از شام پیش از وقت شام

آن زمان هشیارتر باشد که در پوشی زره

وان زمان بیدارتر باشد که بر گیری حسام

تا ندیدم مرکبت را من ندانستم که هست

باد را سیمین رکاب و کوه را زرین ستام

ای به هر رایی موافق، ای به هر کاری مصیب

ای به هر علمی ستوده، ای به هر فضلی تمام

هر که را بینم مهیا بینم اندر شکر تو

همچو من کز نعمت تو بهره ای دارم تمام

شکر تو بر من فراوان واجبست ای شهریار

از فراوانی ندانم گفت شکرت را کدام

چیست نیکوتر زجاه، از تو رسیدستم به جاه

چیست شیرین تر ز کام، از تو رسیدستم به کام

مدح گفتن مر ترا آسان بود زیرا که تو

عاشق خوی کرامی، دشمن خوی لئام

در خصال تو شهنشاها چنان آمد مدیح

کز مدیح تو صدف لؤلؤ همیخواهد به وام

ازفراوان مدح کاندر خلق تو پایم همی

خویشتن راباز نشناسم همی از بوتمام

تا بود چون روی رومی، روزتابان و سپید

تا بود چون روی زنگی، شب دژم گون و نفام

تا چو سیمین دستی اندر آستین شعرا همی

سر بر آرد پیش روز ار پیش مشرق صبح تام

عمر تو پاینده باد و نعمت تو با بقا

بخت تو پیروز باد و دولت تو با نظام

روز و شب خورشید و ماه از روی عجز و انکسار

آید اندر درگه عالیت از بهر سلام

عیدرا شادان گذار و ناطلب کرده بیاب

ز ایزد پاداش ده پاداشن ماه صیام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:10 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۲۲ - در مدح سلطان ابو سعید مسعود بن محمود غزنوی

جشن سده و سال نو و ماه محرم

فرخنده کناد ایزد بر خسرو عالم

شاهنشه گیتی ملک عالم مسعود

کاین نام بدین معنی او راست مسلم

از دیدن او چشم جهان گردد روشن

وز گفتن نامش دل و جان گردد خرم

از دیدن او سیرنگردد دل نظار

زانست که نظار همی نگسلد ازهم

کس نیست به گیتی که برو شیفته دل نیست

دلها به خوی نیک ربوده ست نه زاستم

گویی که بیکباره دل خلق ربوده ست

از تازی و از دهقان و ز ترک و زدیلم

شاهی که بدین سکه او برگه شاهی

خود نیست چنو از گه او تا گه آدم

بگذشت بقدر وشرف از جم و فریدون

این بود همه نهمت سلطان معظم

ای خسرو غازی پدر شاه کجایی

تا تخت پسر بینی بر جایگه جم

گرد آمده بر درگه اواز پی خدمت

صد شاه چو کیخسرو ،صد شیر چو رستم

از عدل و ز انصاف جهانرا همه هموار

چون باغ ارم کرده وچون بیت محرم

بی رنج به تدبیر همی دارد گیتی

چونانکه جهانرا جم میداشت به خاتم

نام تو بدو زنده ودرخانه توسور

در خانه بدخواه تو صد شیون و ماتم

فرمان تو و طاعت ورای تو نگه داشت

بیرون نشد از طاعت و رای تو بیکدم

هر کس که ترا خدمت کرده ست بر او

چون جان گرانمایه عزیزست و مکرم

آنرا که بر آورده تو بود بر آورد

وز جمله یاران دگر کرد مقدم

آنان که جوانند پسر خواندو برادر

پیران و بزرگان سپه را پدر و عم

آن ملک و ولایت که ز تو یافت همه داد

وان ملک و ولایت که بگیرد بدهد هم

با این هنر و مردی و با این دل و بازو

او را به جهان ملک و ولایت نبود کم

همواره روان تو ازو باشد خوشنود

وین مملکت راست نگیرد بکفش خم

بر دولت واقبال بناز ای شه گیتی

از این کرم ایزد کت کرد مکرم

آن کس که چو مسعود خلف دارد و وارث

زیبد که مرا و را به دو گیتی نبود غم

از برکت او دولت تو گشت پدیدار

از پای سماعیل پدید آمد زمزم

در چهره او روز بهی بود پدیدار

در ابر گرانبار پدیدار بود نم

کس را به جهان چون پسر تو پسری نیست

آهو بچه کی باشد چون بچه ضیغم

شیران و بر از شیران چون تیغ بر آهیخت

باشند به چشمش همه با گور رمارم

شیری که شهنشاه بدان شیر نهد روی

از بیم شود موی برو افعی و ارقم

هر دل که شد از هیبت او تافته و ریش

آن دل نه به دارو بهم آید نه به مرهم

هم بکشد و هم زنده کندخشمش و جودش

آن موسی عمران بود، این عیسی مریم

ای بار خدای ملکان همه گیتی

ای از ملکان پیش چو از سال محرم

جشن سده در مجلس آراسته تو

با شادی چون زیر همی سازد با بم

جشن سده را رسم نگهداشتی ای شاه

آتش به تخش بردی از خانه چارم

چون آتش سوزنده بیفروزد و آتش

آن یک رخ ساقی و دگر جام دمادم

می خور که ترا زیبد می خوردن وشادی

می خورد ن تو مدحت و آن دگران ذم

روی تو و رخسار بد اندیش چو گل باد

آن تو زمی، وان بد اندیش تو از دم

دست تو به سیکی و به زلفی که از و دست

چو مخزنه مشک فروشان شود از شم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:10 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها