0

قصاید فرخی سیستانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۷۵ - نیز در مدح شمس الکفاة ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی وزیر گوید

تاخم می را بگشاد مه دوشین سر

زهد من نیست شد و توبه من زیر وبر

بمه روزه مرا توبه اگر در خور بود

روزه بگذشت و کنون نیست مرا آن درخور

چون مه روزه فراز آید من خود چکنم

نبرم دست به می تا نرود روزه بسر

شب عید آمدو میخواهم بر بام جهم

گویم: از نو شدن ماه چه دارید خبر؟

تا خبر یابم جامی دو سه اندر فکنم

رخ کنم سرخ و فرود آیم با ناز و بطر

چون فرود آیم، بنشینم و بر گیرم چنگ

همچنان دست قدح گیرم تا روز دگر

روز دیگر همه کس می خورد و شاد زید

کیست آنکس که مرا یارد گفتن که مخور

مطربانم همه همسایه (؟) وهم در گه خواب

شعرها دارند از گفته دستور از بر

صاحب سید ابوالقاسم خورشید کفاة

آن امام همه احرار به فضل و به هنر

دولت سلطان باغیست بهارش همه نور

رای او ابری کان باغ همی دارد تر

باغ آراسته کز ابر مدام آب خورد

تازه تر باشد هر ساعت و آراسته تر

خنک آن باغ که در سایه آن ابر بود

گلبن او نه عجب گر به تموز آرد بر

دولت شاه جهانرا بجهان معجزه هاست

اولین معجزه خواجه بدیوان اندر

رای و تدبیر صوابش بفلک خواهد برد

گوشه تاجش و امروز پدیدست اثر

هر کجا رای چنان باشد و تدبیر چنان

نه عجب باشد گر سنگ سیه گردد زر

شاه را گو توبشادی و طرب دل نه وبس

وز پی ساختن مملکت اندیشه مبر

ملک را عونی و اندیشه و بر تافته ایست (؟)

که تف هیبتش از خاره کند خاکستر

نگذرد شیر دژ آگاه بصد عمر از بیم

اندرآن بیشه که یک چاکر او کرد گذر

تا بدیوان وزارت بنشست از فزعش

ملکانرا نه قرارست و نه خوابست و نه خور

از شهان و ملکان هر که قوی تر به سپاه

بدهد ملک بیک نامه او بی لشکر

او همانست که محمود جهانرا بگشود

سبب او بود و بفرخ پی او یافت ظفر

تا نصیحت گر اوبود براو بود پدید

چون نصیحت ببرید آمد در کار غیر

او نصیحت نبرید اما بد گوی لعین

درمیان شور همیکرد سبب جستن شر

دایگان دست و زبان یافته بودند و شکم

کور کرده گرهی را و گروهی را کر

دمنه از بهر شکم عافیت شیر نجست

لاجرم شیر بچه کرد بسرگین اندر

بدبد گویان بد گویانرا کرد نگون

او برون آمداز آن ننگ چو از ابر قمر

آنکه مرده ست همی سوزد در آتش تیز

وانکه زنده ست همی غلطد در خون جگر

شکر یزدان جهانرا که چنین داند کرد

بر دل ما ز طرب باز کند چونین در

با ز گرداند با خواجه بشادی و نشاط

صد هزاران دل خسته ز در کالنجر

در دل بارخدای همه شاهان فکند

تا بدو صدر وزارت را بفزاید فر

رسم و آیین تبه گشته بدو گردد راست

در جهان عدل پدید آید و انصاف و نظر

ای بتو تازه کریمی وبتو تازه سخا

کردمی دایم از آنکس که جز این بود حذر

درسرای پسران تو و در خدمت تو

پیر گشتم تو بدین موی سیاهم منگر

وقت آنست که بنشینم در کوشککی

تابی اندوه بپایان برم این عمر مگر

شغلکی سازم بر دست که از موقف آن

هم مرا ساز سفر باشد و هم ساز حضر

بنده را مایگکی ده که همه عمر ترا

دولت وبخت معین بادو سپهرت یاور

روزگار تو بکام توو در خدمت تو

بسته شاهان و بزرگان جهان جمله کمر

روز عید رمضانست و سر سال نو است

هر دو را ایزد فرخنده کنادا بتو بر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:03 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۷۷ - درمدح وزیر زاده جلیل ابوالفتح عبدالرزاق بن احمد بن حسن میمندی گوید

برفت یار من و من نژند و شیفته وار

بباغ رفتم با درد و داغ رفتن یار

بدان مقام که بامن به می نشست همی

بروزگار خزان و بروزگار بهار

بنفشه دیدم و نرگس مقام کرده و باغ

بدین دو گشته ز خوبی چو صد هزار نگار

شده بنفشه بهر جایگه گروه گروه

کشیده نرگس برگرد او قطار قطار

یکی چو زلف بت من ز مشک برده نسیم

دگر چو چشم بت من زمی گرفته خمار

دو سرو دیدم کو زیر هر دوان با من

بجام و ساتگنی خورده بود می بسیار

خروش وناله بمن در فتادو رنگین گشت

زخون دیده مرا هر دو آستین وکنار

بنفشه گفت که گر یار تو بشد مگری

بیادگار دو زلفش مرا بگیر و بدار

چه گفت نرگس؟ گفت: ای ز چشم دلبر دور

غم دو چشمش بر چشم های من بگمار

ز بسکه زاری کردم ز سروهای بلند

بگوشم آمد بانگ وخروش و ناله زار

مرا به درد دل آن سروها همی گفتند

که کاشکی دل تو یافتی بما دو قرار

که سبز بود نگارین تو و ما سبزم

بلند بودو ازو ما بلندتر صد بار

جواب دادم و گفتم بلندی و سبزی

بوقت بوسه نباشد مرا ز سرو بکار

درین مناظره بودم که باز خواند مرا

بپیش بهر ثنا گفتن شه ابرار،

وزیر زاده سلطان و برکشیده او

بزرگ همت ابوالفتح سر فراز تبار

جلیل عبدرزاق احمد آنکه فضل و هنر

بدو گرفت یمین و ازو گرفت یسار

به یاد کردش بتوان زدود از دل غم

بمصقله بتوان برد ز آینه زنگار

ز خاندانش پیدا شد اصل جود و کرم

چنانکه زابجد اصل حروف و اصل شمار

همیشه سیر کند نام نیک او بجهان

چو بر سپهر هماره ستاره سیار

جهان همه چو یکی گلبنست و او چو گل

چو گل چدند ز گلبن همی چه ماند؟ خار

بوقت خواستن آسان دهد به زایر زر

اگر چه هست فراز آوریدنش دشوار

سخا و حلم و شرف دارد و هنر دارد

نهاد طبع چهارست و آن خواجه چهار

سخا ز طاعت بیش و ز خشم حلم افزون

شرف ز کبر زیاده هنر فزون زشمار

ایا سپهر کجا همت تو باشد، پست

ایا بهشت کجا مجلس تو باشد، خوار

ز چاکران تو گامی جدا نگردد فخر

ز دشمنان تو مویی جدا نباشد عار

ز خاکپای تو روشن شود دو چشم ضریر

به یاد کردن نام تو به شود بیمار

بدان مقام رسیدی که بس عجب نبود

اگر سپهر کند پیش تو ستاره نثار

ز هیبت قلم تو عدو بهفت اقلیم

بگونه قلم تو شدست زار و نزار

سپهبدان سپه را پیادگان خواند

هر آنکسی که ترا روز رزم دیدسوار

چه مرکبیست بزیر تو آن مبارک خنگ

که نگذرد بگه تاختن ازو طیار

چو روز باد، روان، پاره یی ز ابر سپید

تو ابر دیدی کو زیر زین بود هموار

چو ابر باشد و از نعل او جهان پر برق

اگر زابر جهد برق بس شگفت مدار

نهنگ دریا خانه ست و دیو دشت وطن

پلنگ کوه پناهست و شیر بیشه حصار

نهنگ و دیو و پلنگش مخوان و شیر مخوان

که ناپسند بود نزد مردم هشیار

نهنگ از و به خروشست و دیو از و به فغان

پلنگ ازو به نهیبست و شیر ازو به فرار

ایا ز کینه وران همچو رستم دستان

ایا ز ناموران همچو حیدر کرار

شب سده ست یکی آتش بلند افروز

حقست مرسده را برتو، حق آن بگزار

همیشه تا که بود زیر ما زمین گردان

چنانکه بر زبر ماست گنبد دوار

دو چیز دار زبهر دو تن نهاده مقیم

ز بهر ناصح تخت و ز بهر حاسد دار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:03 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۷۹ - در مدح امیر ایاز اویماق منظور و محبوب سلطان محمود گوید

غم نادیدن آن ماه دیدار

مرا در خوابگه ریزد همی خار

شب تاری همه کس خواب یابد

من از تیمار او تا روز بیدار

گهی گویم: رخت کی بینم ای دوست

گهی گویم: لبت کی بوسم ای یار!

ز گریانی که هستم، مرغ و ماهی

همی گریند بر من همچو من زار

مرا گویی چرا گریی ز اندوه

مرا گویی چرا نالی ز تیمار

نه وقت بازگشتن سوی معشوق

نه جز با رازداران روی گفتار

هر آن کامسال آمد پیش من گفت

نه آنی خود که من دیدم ترا پار

ز کوژی پشت من چون پشت پیران

ز سستی پای من چون پای بیمار

خروشم چون خروش رعد بهمن

سرشکم چون سرشک ابر آذار

تن مسکین من بگداخت چون موم

دل غمگین من بشکافت چون نار

تن چون موی من چون تابد این رنج

دل بیچاره چون بر دارد این بار

ز دل برداشت خواهم بار اندوه

چو نزد میر میران یافتم بار

امیر جنگجوی ایاز اویماق

دل و بازوی خسرو روز پیکار

سواری کز در میدان درآید

به حیرت در فتد دلهای نظار

یکی گوید که آن سرویست بر کوه

دگر گوید گلی تازه ست بر بار

زنان پارسا از شوی گردند

بکابین دیدن او را خریدار

دلیران از نهیبش روز کوشش

همی لرزند چون برگ سپیدار

اگر بر سنگ خارا بر زند تیر

بسنگ اندر نشاند تا به سوفار

برون پراند از نخجیر ناوک

من این صد بار دیدستم نه یکبار

نه بر خیره بدو دل داد محمود

دل محمودرا بازی مپندار

جز او در پیش سلطان نیز کس بود

جز او سلطان غلامان داشت بسیار

اگر چون میر یکتن بوداز ایشان

نه چندان بد مر او را گرم بازار

خداوند جهان مسعود محمود

که او را زر همی بخشد به خروار

جز او را از همه میران کرا داد

بیک بخشش چهل خروار دینار

ندادندیش چندین گر نبودی

به چندین و بصد چندین سزاوار

بجای قدر میرو همت شاه

تو این را خواردار و اندک انگار

بجایی برد خواهد خسرو او را

که سالاران بدو گردند سالار

بدو بخشید مال خطه بست

خراج خطه مکران وقزدار

کجا گردد فراموش آنچه اوکرد

زبهر خدمت شاه جهاندار

میان لشکر عاصی نگه داشت

وفا و عهد آن خورشید احرار

بروز روشن از غزنین برون رفت

همی زد با جهانی تا شب تار

نماز شام را چندان نخوابید

که دشت از کشته شد با پشته هموار

گروهی را از آن شیران جنگی

بکشت و ما بقی را داد زنهار

جز او هرگز که کرده ست این بگیتی

بخوان شهنامه وتاریخ و اخبار

خدایا ناصر اوباش واز قدر

سر رایاتش از خورشید بگذار

جهان از بدسکالانش تهی کن

چنان کز شیخک بی شرم طرار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:03 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۸۰ - در مدح خواجه عمیدابوالحسن منصور گوید

شمار بوسه ز معشوق باز باید خواست

که روزه رفت و خط اندر کشید روزشمار

خوش آن حساب که باشد محاسبش معشوق

خوش آن شمار که باشد شماره گیرش بار

هزار بوسه فزونست بر لب تو مرا

تو وامدار منی خیز و وام من بگزار

مرا دلیست من آن دل ندارم و از تو دریغ

تو بوسه از من دلسوخته دریغ مدار

ترا بدان لب خواهم سه بوسه داد که من

بساط خواجه بدان بوسه داده ام بسیار

کدام خواجه؟ خداوند خلق عنبر بوی

کدام خواجه خداوند دست گوهر بار

عمید خسرو منصور ،ابوالحسن منصور

که جاودان ز جهان شاد باد و برخوردار

نه عمرست و بماند به عمر خطاب

نه حیدرست و بماند به حیدر کرار

مثال تیغش نقاش بر نگاشت بسنگ

ز سنگ خاست فغان و خروش و ناله زار

به نیزه کنگره برباید از حصار عدو

چنانکه بادخزان از چنار برگ چنار

بنام جودش غواص اگر ببحر شود

نخست دست رساند به لؤلؤ شهوار

چو کوهکن که بکان شد بنام دولت او

نخست میتین بر زد به زردست افشار

غریب وار همی گشت جود گرد جهان

چو نزد خواجه سید رسید کرد قرار

سخای خواجه بهارست و مادرخت و درخت

جوان و تازه نگردد مگر بفصل بهار

ایا عزیزترین کس بنزد تو مهمان

چنانکه دوست ترین کس بنزد تو زوار

بسا کسا که بدینار بخشش تو ببرد

ز دل غم و ز دو رخساره گونه دینار

درم بنزد تو خوارست و نزد خلق عزیز

عزیز خلق جهانرا همی چه داری خوار

ترا به اصل بزرگ ای بزرگوار کریم

زیادتیست بر آزادگان همه هموار

نه چون تو گردد اگر چندمال دارد کس

بدیع بزم کند یا درم دهد بسیار

نه عود گردد هر چوب کان به جهد و به رنج

به گل فرو کنی اندر کنار دریا بار

تذرو هم نشود جغدگر چه گوناگون

بپشت و سینه او بر کنند رنگ و نگار

بسا کسا که به جز نام زر شنیده نبود

ز مجلس تو برون برد زر کنار کنار

چنانکه بس کس کو ده درم ندید بهم

ز بر تو بعدد بریکی شمرد هزار

کسیکه خشم تو اورا بژرف چاه افکند

مگر بمهر تو گوید مرا ز چاه بر آر

چنانکه هر که مر او را کشنده مار گزید

امید رستن خویش افکند به مهره مار

چنانکه عادت خوب تو شیر خورد از فخر

خوی مخالف تو نیز شیر خورد از عار

هر آنکسی که مر او را زمی خمار گرفت

به می رهد ز عذاب خمار و رنج خمار

مگر که نار کفیده ست چشم دشمن تو

کز و مدام پریشان شده ست دانه نار

عدو که پیش تو آید گناه او تو مبخش

وگر چه ایزد بخشد گنه به استغفار

از آنکه هر که عدوی تو گشت کافر گشت

خدای توبه پذیرنده نیست از کفار

عدو پیاده بود خشم تو سوار دلیر

پیاده را بتواند گرفت زود سوار

ایا شجاعت را گرد بازوی تو طواف

ایا مروت را گرد مجلس تو مدار

نبید را چه فسون کرده ای که بر تو نبید

نکرد هرگز چون بر نبیدخواران کار

فزون خوری ز همه مردمان نبید و شوند

بمجلس تو همه خلق مست و تو هشیار

همیشه تا بنماید مدار چرخ بما

سیاه گیسوی لیل و سپید روی نهار

همیشه تا دو نکوهیده مدح باشدمان

یکی دو چشم نژند و یکی میان نزار

نصیب تو ز جهان خرمی و شادی باد

نصیبت دشمن تو رنج و شدت و تیمار

خجسته بادت عید و خجسته طلعت تو

بفال نیک بشیر همه صغار و کبار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:03 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۸۱ - در مدح خواجه سید منصور بن حسن میمندی

هر روز مرا از تو دگرگونه بلاییست

من مانده بدست تو همه ساله گرفتار

امروز مرا از تو عذابیست نه چون دی

امسال مرا از تو بلاییست نه چون پار

از عشق فکندستی در گردن من طوق

وز رنج نهادستی بر گردن من بار

چون موی شدم لاغر و چون زر شده ام زرد

چون چنگ شدم چفته و چون زیر شدم زار

عشقست بلای دل وتو شیفته عشق

سنگی تو مگر کانده بر تو نکند کار

یک عشق بسر برده نباشی بتامی

کاویخته باشی به غم عشق دگر بار

از تو همه درد سر و از تو همه سختی

از تو همه اندیشه و از تو همه تیمار

زینگونه که من گشته ام از رنج تو ای دل

ترسم که مرا خواجه بمجلس ندهد بار

تاج هنر و گنج خرد خواجه سید

منصور حسن بار خدای همه احرار

هر کس بطلب کردن دینار برد رنج

او باز بپاشیدن و بخشیدن دینار

اندک شمرد هر چه ببخشید اگر چند

نزد همه کس اندک او باشد بسیار

دینار به زایر دهد و شکر ستاند

وز شکر همی گنج نهد حاتم کردار

نشگفت گر از بخشش او زایر اورا

منسوج بود پرده و زرین در و دیوار

دانا بر او سخت بزرگست و جهان خرد

شاعر بر او سخت عزیزست و درم خوار

از بار خدایان و بزرگان جهان اوست

هم شعر شناسنده و هم شعر خریدار

حرزیست قوی نامش کز داشتن او

آزاد شود بنده و به گردد بیمار

گردون بلندست رواقش بگه بزم

دریای محیطست سرایش بگه بار

می خوردن و می دادن و شادی و بزرگی

از بار خدایان همه او راست سزاوار

هشیار بود گر چه فراوان بخورد می

زان پس که زمی مست شود مردم هشیار

ای عادت تو خوبتر از صورت مردم

وی خاطر تو پاکتر از طاعت ابرار

ای تو به حضر ساکن و نام تو مسافر

کردار تو با نام تو در هر سفری یار

نام تو چو خضرست بهر جای رسیده

«ارجو» که چنان باشی تو نیز بقادار

از بوی و خصال تو زخاک و گل میمند

بی رنج همه عطر خوش آمیزد عطار

میمند بصاحب شد و میمند بخواجه

بی صاحب و بی خواجه بود خلد برین خوار

خانه نبود ساخته بی پوشش و بی در

بستان نبود خرم بی سبزه واشجار

هم نیکو کرداری و هم نیکو سیرت

هم نیکو دیداری و هم نیکو گفتار

گفتار تو با کردار آمیخته گشته ست

از بسکه بگفتار بجای آری کردار

بدخواه تو خواهد که چو تو گردد پر گست

هر گز نشود سنگ سیه لولؤ شهوار

چون تو نشود هر که بشغل تو زند دست

زن مرد نگردد به نکو بستن دستار

آنرا که بکین جستن تو دست همی سود

سلطان جهان کرد بدست تو گرفتار

بد خواه تو هر چند حقیرست مر او را

از تخت فرود آور و برکن به سر دار

مارست عدوی تو سرش خرد فرو کوب

فرضست فرو کوفتن ای خواجه سر مار

هر چند ترا عارست از کشتن آن دون

او را بکش و فخر برابر کن با عار

صاحب که بپرورد مر او را و بدو داد

بست خرم خوب چو بتخانه فرخار

پنداشت که او مردم طبعست و گران وقر

نشناخت که او مردم پستست و سبکسار

مصر ایزد دادار به فرعون لعین داد

کافر شد و بیزار شد از ایزد دادار

تا موسی را ایزد فرمود که او را

هنگام عذابست، عذابی کن دشوار

تا برکه و بر دشت به آذار و به آذر

بر سنگ سمن روید و خیری دمد از خار

تا چون رخ رنگین بتان و غم هجران

تابنده و رخشنده و سوزنده بود نار

دلشاد همی باش و می لعل همی خواه

از دست بتی با دو رخ لعل چو گلنار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:03 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۷۸ - در تهنیت عید فطر و مدح خواجه جلیل عبدالرزاق بن احمد بن حسن میمندی گوید

حدیث نوشدن مه شنیده ای به خبر

بکاخ در شو و ماه و ستارگان باز نگر

مرا ز نو شدن مه غرض مبارکی است

چو ماه بینی بشتاب و روزگار مبر

بدان شتاب که من خواهم ار ندانی تاخت

میان تاختن آوازه ده که با ده بخور

نصیب روزه نگه داشتم دگر چکنم

فکند خواهم چو دیگران بر آب سپر

مهی گذشت که بر دست من نیامد می

چگونه باشم ازین پارساتر و بهتر

دلم ز روزه بپوسید وهم ز توبه گرفت

چنین همی نتوان برد روزگار بسر

ز چنگ روزه بزنهار عید خواهم رفت

بر او بنالم و گویم مرا ز روزه بخر

اگر تو خود نخری خواجه را کنم آگاه

که این معامله را او کند ز تو بهتر

حدیث آنکه من از روزه چون غمی شده ام

بگوش خواجه رسد بر زبان عید مگر

جلیل خواجه آفاق احمد آنکه بود

بزرگوار به فضل و به دانش و به هنر

بزرگوار جهان خواجه بلند نسب

خنک روان پدر زین حلال زاده پسر

اگر چه گوهرش از گوهر شریف وی است

چنین شریف نبود اندرین شریف گهر

ز جاه و حشمت او در تبار و گوهر او

همی فزاید جاه و جمال وقدر و خطر

فضایل و هنر ذات او بحیله و جهد

شماره کرد نداند همی ستاره شمر

گر از کفایت گویند با کفایت او

همه کفایت صاحب شود هبا و هدر

ور از مروت گویند با مروت او

همه مروت آل برامکه ست ابتر

سخای او را روز عطا وفا نکند

سرشک ابر و نبات زمین و برگ شجر

در سرای گشاده ست بر وضیع و شریف

نهاده روی جهانی بدان مبارک در

سرا و مجلس پر مردم و دو رویه بپای

غلام و چاکر هر یک بخدمت اندر خور

یکی برون نشود تادرون نیاید ده

چنین سرای که بیند بدین جهان اندر

وگر زمانی خالی شود ز خلق، سرای

بجستجوی فرستد بهر سویی چاکر

بزرگوار دلا کو چنین تواند کرد

نبود هیچ دل اندر جهان بدین گوهر

دل پدر ز پسرگاه گاه سیر شود

دلش همی نشود سیر از ربیع و مضر

بزرگ نامی جوید همی و نام بزرگ

نهاده نیست بکوی و فکنده نیست بدر

بفضل و خوی پسندیده جست باید نام

دگر بدامن مال و به بذل کردن زر

هر آنچه باید ازین باب کردو خواهد کرد

چو تخم نیک فکنده ست نیک یابد بر

نه بیهده سخنش در میان خلق افتاد

نه خیر خیر ثنا گوی او شد آن لشکر

چرا جز او را آواز نام نیک نخاست

ازین سران و بزرگان که حاضرند ایدر

اگر چنو دگرستی بمردی و بفضل

چنو شدستی معروف و گستریده اثر

بقاش بادو بکام و مراد دل برساد

مباد خانه او خالی از سعادت و فر

همیشه یافته از دوستان خویش مراد

همیشه یافته بر دشمنان خویش ظفر

خزان و آمدن عید و رفتن رمضان

خجسته باد برآن میر فر خجسته اثر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:03 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۸۳ - در مدح عارض سپاه محمودی ابوبکر عمید الملک قهستانی

پشت من بشکست همچون پر شکن زلفین یار

اشک من بیجاده گون و چشم من بیجاده بار

هر زمان چشمم فشاند بر گل زرد ارغوان

هر زمان زلفش کندبر نسترن عنبر نثار

همچو برسیم زدوده جعد او بر روی او

حلقه ها دارد ز عنبر بر سمن سیصد هزار

عذر من بپذیرد اندر عشق آن بت هر که دید

زیر آن خمیده زلف پر شکن سیمین عذار

اشک خونین من و نوشین لبش در چشم خلق

نرخ و قدر گوهر کانی همی کرده ست خوار

عارض جیش و عمید لشکر میر آنکه او

کرده گیتی را ز روی خویش چون خرم بهار

آنکه چون جام می روشن بکف گیرد شود

بینوا زو بانوا و ممتحن زو شاد خوار

نیست دولت را چو او اندر جهان یک مستحق

نیست خسرو را چو او اندر زمین یک دوستدار

صد نکت بر چیده اندر یک سخن زو نکته جوی

یک خطا نادیده اندر صد سخن زو شهریار

دست او ابریست اندر بزمگه وقت عطا

اسب او بادیست اندر صد سخن گاه شکار

جود پیش از روزگار خواجه پنهان بود و بود

بود هر کس چون بر مؤمن وثن مذموم و خوار

آشکارا کرد دست راد خواجه جود را

همچو خشت شاه ایران گردن گردان شکار

از عطا و خلعت بسیار او با زایران

باز یابی تازه در هر انجمن صد یادگار

گر چو خلق و خوی او بودی بهار اندر عدن

عنبرین رستی نبات اندر عدن وقت بهار

هر که اندر طعنه او یک سخن گوید شود

هر زمان اورا زبان اندر دهن سوزنده نار

باژ گونه دشمنانش را ز بیم کلک او

موی گردد باژگونه بر بدن دندان مار

از سموم خشم او نرهد بجان بدخواه او

گر بپرد مرغ وار و بر پرن گیرد قرار

تا بنالد زندواف دلشده وقت ربیع

هر شب اندر باغ و در بستان بگلبن زار زار

ابر نوروزی بگرید وز سرشک چشم او

گل ز گلبن باز خندد در چمن معشوق وار

جاودانه شاد باد و تخت او چرخ بلند

دشمنش را جاودانه تخت گردد چوب دار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:03 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۸۴ - در مدح خواجه ابوبکر عبدالله بن یوسف حصیری ندیم سلطان محمود

ای بالب پر خنده و با شیرین گفتار

تا کی تو بخوش خواب و من از عشق تو بیدار

تو خفته و من گوش به پیغام تو داده

تو آن من و من بهوای تو گرفتار

آن منی و پیش منی گر که بخواهم

آن من و پیش من و من بر تو چنین زار

از چشم بد ای ترک همی بر تو بترسم

پیوسته همی گویم یا ربش نگهدار

زان بیم که در خواب فراق تو ببینم

برهم نزنم دیده و در دیده نهم خار

من دل بتو دادم که بزنهار بداری

زنهار مخور بر دل زنهاری زنهار

یاران تو همچون تو بیایند ولیکن

نزدیک من امروز تو داری همه بازار

پیش تو بپا ایستمی هر شب تا روز

گر هیچ توانستی پایم کندی کار

صد بار نشانید مرا خواجه بدین عذر

آن خواجه که در فضل ندارد بجهان یار

فخر ندمای ملک شرق ابوبکر

عبدالله بن یوسف تاج همه احرار

بادی، که هر انگشتی ازو پنهان ابریست

ابری، که همه روزه درم بارد و دینار

کس نیست دراین دولت و کس نیست در این عصر

نابرده بدو حاجت و نایافته زو بار

در خانه او وقت زوال آب (؟) نماند

گر وقت سحر زر بدر آرند بخروار

از عاقبت خویش نیندیشد و در وقت

بدهد همه جز ما حرم الله به زوار

آن مال که امسال بدو خواهند آورد

چون نیک نگه کردی بخشیده بود پار

گر خفته بود بار دهندت ببر او

صد بار نگه کردم این حال نه یکبار

چون قصد بدو کردی مستغنی گشتی

از خواستن خواسته وز خواستن بار

مردیست سخا پیشه و مردیست عطابخش

با خلق نکو کار بکردار و بگفتار

معروف شده نزد همه خلق بخوبی

وز بخشش او در کف مانعمت بسیار

با مذهب پاکیزه و با نعمت نیکو

نا یافته زو هیچ مسلمان به دل آزار

سلطان جهان کهف مسلمانی محمود

زینست مر او را به دل و دیده خریدار

گفته ست که در ملک من آن کن که تو خواهی

کس را نبود با تو در این معنی گفتار

مردی ز تو آموزم و مذهب ز تو گیرم

این بود مرا عادت و این باشد هموار

در دولت من بنگر و در دین همه بین

آنرا که ز ره دور بود باز بره آر

وانرا که بگفتار تو ره باز نیابد

از تخت فرود افکن و بر کن به سر دار

نزدیک شه شرق بدان پایگهست او

زیرا که ندیده ست چنو هرگز دیار

ای معتمد شاه بدین عز و بدین جاه

حقا که سزاواری حقا که سزاوار

شاهی که ندیمی چو تو دارد چه کند کس

چون سرخ گل آید به چه کار آید گلنار

در نام ندیمانی و در جاه وزیران

وندر سپه سلطان با حشمت سالار

گاهی بندیمی روی و گه بوزیری

گاهی بنگه داشتن لشکر جرار

سه کار بیکبار همی ساخته داری

احسنت وزه ای پیشرو زیرک هشیار

تا باد خزان زرد کند باغ چو زر نیخ

چونانکه صبا سبز کند دشت، چو زنگار

دلشاد زی و از تن و جان بر خور و می خور

از دست بتانی چو شکفته گل بر بار

این مهر مه فرخ و جز این صد دیگر

در دولت و در شادی و در نعمت بگذار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:03 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۸۲ - در وصفت بهار و مدح وزیر زاده ابوالحسن حجاج علی بن فضل بن احمد گوید

امسال تازه روی تر آمد همی بهار

هنگام آمدن نه بدینگونه بود پار

پار ازره اندرآمد چون مفلسی غریب

بی فرش و بی تجمل و بی رنگ و بی نگار

و امسال پیش از آنکه به ده منزلی رسید

اندر کشید حله به دشت و به کوهسار

بر دست بیدبست ز پیروزه دستبند

در گوش گل فکند ز بیجاده گوشوار

از کوه تا به کوه بنفشه ست و شنبلید

از پشته تابه پشته سمن زار ولاله زار

گویی که رشته های عقیقست و لاژورد

از لاله و بنفشه همه روی مرغزار

از گل هزار گونه بت اندر پس بتست

وز لاله صد هزار سوار از پس سوار

گلبن پرند لعل همی برکشدبسر

دامان گل بدشت همی گسترد بهار

این سازها که ساخت بهار از پی که ساخت

امسال چون ز پار فزون ساخته نگار

رازیست این میان بهار و میان من

خیزم به پیش خواجه کنم رازش آشکار

هر ساله چون بهار ز راه اندر آمدی

جایی نیافتی که درو یافتی قرار

بر سنگلاخ و دشت فرود آمدی خجل

اندر میان خاره و اندر میان خار

پنداشتی که خوار شدستی میان خلق

بیدل شود عزیز که گردد ذلیل و خوار

امسال نامه کرد سوی او شمال و گفت

مژده ترا که خواجه ترا گشت خواستار

باغی ز بهر تو زنو افکنده چون بهشت

در پیش او بسان سپهری یکی حصار

باغی چو خوی خویش پسندیده و بدیع

کاخی چو رای خویش مهیا و استوار

باغی کزو بریده بود دست حادثات

کاخی کزو کشیده بود پای روزگار

باغی چو نعمت ملکان نامدار و خوش

کاخی چو روزگار جوانان امیدوار

باغی که نیمه ای نتوان گشت زو تمام

گر یک مهی تمام کنی اندر و گذار

هر تخته ای از و چو سپهرست بیکران

هر دسته ای ازو چو بهشتست بی کنار

سیصد هزار گونه بتست اندرو بپای

هر یک چنانکه خیره شود زو بت بهار

از ارغوان و یاسمن و خیری و سمن

وز سرو نورسیده و گلهای کامگار

برجوی های او به رده نو نهالها

گویی وصیفتانند استاده بر قطار

تا چند روز دیگر از آن هر وصیفتی

بر خویشتن بکار برد در شاهوار

آنگاه ما و سرخ می و مطربان خوش

یاران مهربان و رفیقان غمگسار

درزیر هر نهالی از آن مجلسی کنیم

بر یاد کرد خواجه و بر دیدن بهار

گر زهر نوش گردد و گردد شرنگ شهد

بر یاد کرد خواجه سید عجب مدار

دستور زاده ملک شرق بوالحسن

حجاج سر فراز همه دوده و تبار

بنیاد فضل و بنیت فضلست و پشت فضل

وز پشت فضل نزد شه شرق یادگار

او را سزد بزرگی و اورا سزد شرف

او را سزد منی و هم او را سزد فخار

کردار و بر او بگذشت از حد صفت

احسان و فضل او بگذشت از حد شمار

زو حق شناس تر نبود هیچ حق شناس

زو بردبارتر نبود هیچ بردبار

کردارهای خوبش بی هیچ خدمتی

بر من کند سلام بروزی هزار بار

بهتر ز خدمتش نشناسم درین جهان

از اینجهت بخدمت او کردم اقتصار

بس کس که شد زخدمت آن خواجه همچو من

هر روز بر کشیده و مسعود و بختیار

چون عاشقان بدوست، بنازند زوهمی

صدر وسریر و جام می و کار هر چهار

با دولتیست باقی و با نعمتی تمام

باهمتی که وهم نیارد برو گذار

آنکس که مشت خویش ندیده ست پر درم

گر خدمتش کند ز گهر پر کند کنار

زایر ز بس نوال کزو یابد وصلت

گوید مگر چو من نرسید اندر این دیار

پندارد آن نواخت هم او یافته ست و بس

آنکو گمان برد به خرد باشد اونزار

این مهترست بار خدایی که مال خویش

برمردمان برد همی از مردمی بکار

هر کس که قصد کرد بدو بی نیاز گشت

آری بزرگواری داند بزرگوار

تا گل چو یاسمن نشود، بید چون بهی

تا سرو نارون نشود، نارون چنار

تا شنبلید و لاله نیابی ز شاخ بید

تا نرگس و بنفشه نیابی ز شاخ نار

شادیش باد و دولت و پیروزی و ظفر

همواره برهوای دل خویش کامگار

بد گوی او نژند و دل افکار ومستمند

بدخواه او اسیر نگونسار و خاکسار

هر روزشادی نوبیناد و رامشی

زین باغ جنت آیین، زین کاخ کرخ وار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:04 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۸۷ - در صفت داغگاه امیر ابو المظفر فخر الدوله احمدبن محمد والی چغانیان

چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار

پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار

خاک را چون ناف آهو مشک زاید بیقیاس

بیدا را چون پر طوطی برگ روید بیشمار

دوش وقت نیمشب بوی بهار آورد باد

حبذا باد شمال و خرما بوی بهار

باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین

باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار

ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله

نسترن لؤلؤی لالا دارد اندر گوشوار

تابر آمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل

پنجه های دست مردم سر فرو کرد از چنار

باغ بوقلمون لباس و راغ بوقلمون نمای

آب مروارید رنگ و ابر مروارید بار

راست پنداری که خلعت های رنگین یافتند

باغهای پر نگار از داغگاه شهریار

داغگاه شهریار اکنون چنان خرم بود

کاندرو از نیکویی حیران بماند روزگار

سبزه اندر سبزه بینی چون سپهر اندر سپهر

خیمه اندر خیمه بینی چون حصار اندر حصار

سبزه ها با بانگ رود مطربان چرب دست

خیمه ها با بانگ نوش ساقیان می گسار

هر کجا خیمه ست خفته عاشقی با دوست مست

هر کجا سبزه ست شادان یاری از دیدار یار

عاشقان بوس و کنار و نیکوان نازو عتاب

مطربان رود و سرود و می کشان خواب و خمار

روی هامون سبز چون گردون ناپیدا کران

روی صحرا ساده چو دریای ناپیدا کنار

اندر آن دریا سماری وان سماری جانور

وندر آن گردون ستاره وان ستاره بیمدار

هر کجا کهسار باشد آن سماری کوه بر

هر کجا خورشید باشد آن ستاره سایه دار

معجزه باشد ستاره ساکن و خورشید پوش

نادره باشد سماری که بر و صحرا گذار

بر در پرده سرای خسرو پیروز بخت

از پی داغ آتشی افروخته خورشیدوار

بر کشیده آتشی چون مطرد دیبای زرد

گرم چون طبع جوان و زرد چون زرعیار

داغها چون شاخهای بسد یاقوت رنگ

هر یکی چون نار دانه گشته اندر زیر نار

ریدکان خواب نادیده مصاف اندر مصاف

مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار

خسرو فرخ سیر بر باره دریا گذر

با کمند شصت خم در درشت چون اسفندیار

اژدها کردار پیچان در کف رادش کمند

چون عصای موسی اندر دست موسی گشته مار

همچو زلف نیکوان خرد ساله تا بخورد

همچو عهد دوستان سالخورده استوار

کوه کوبان را یگان اندر کشیده زیر داغ

بادپایان را دوگان اندر کمند افکنده خوار

گردن هر مرکبی چون گردن قمری بطوق

از کمند شهریار شهر گیر شهردار

هرکه را اندر کمندشصت بازی در فکند

گشت داغش بر سرین و شانه و رویش نگار

هر چه زینسو داغ کرد از سوی دیگر هدیه داد

شاعران را با لگام و زایران را با فسار

فخر دولت بوالمظفر شاه با پیوستگان

شادمان و شادخوار و کامران و کامکار

روز یک نیمه ،کمند و مرکبان تیز تک

نیم دیگر مطربان و باده نوشین گوار

زیرها چون بیدلان مبتلی نالنده سخت

رودها چون عاشقان تنگدل گرینده زار

خسرو اندر خیمه و بر گرد او گرد آمده

یوز را صید غزال و باز را مرغ شکار

این چنین بزم از همه شاهان کرا اندر خورست

نامه شاهان بخوان و کتب پیشینان بیار

ای جهان آرای شاهی کز تو خواهد روز رزم

پیل آشفته امان و شیر شرزه زینهار

کار زاری کاندر او شمشیر تو جنبنده گشت

سر بسرکاریز خون گشت آن مصاف کارزار

مرغزاری کاندر و یک ره گذر باشد ترا

چشمه حیوان شودهر چشمه یی زان مرغزار

کو کنار از بس فزع داروی بیخوابی شود

گر بر افتد سایه شمشیر تو بر کو کنار

گر نسیم جود تو بر روی دریا بر وزد

آفتاب از روی دریا زر برانگیزد بخار

ور سموم خشم تو برابر و باران در فتد

از تف آن ابر آتش گردد و باران شرار

ور خیال تیغ تو اندر بیابان بگذرد

از بیابان تابه حشر الماس برخیزد غبار

چون تو از بهر تماشا بر زمینی بگذری

هر بنایی زان زمین گردد بنای افتخار

تیغ و جام و باز و تخت از تو بزرگی یافتند

روز رزم و روز بزم و روز صید و روز بار

روز میدان گر ترا نقاش چین بیند به رزم

خیره گردد شیر بنگارد همی جای سوار

گرد کردن زر و سیم اندر خزینه نزد تو

نا پسندیده تر از خون قنینه است و قمار

دوستان و دشمنان را از تو روز رزم وبزم

شانزده چیزست بهره، وقت کام و وقت کار

نام وننگ و فخر و عار و عز وذل و نوش وزهر

شادی و غم، سعد و نحس و تاج و بند و تخت و دار

افسر زرین فرستد آفتاب از بهر تو

همچنان کز آسمان آمد علی را ذوالفقار

کرد گار از ملک گیتی بی نیازست ای ملک

ملک تو بود اندرین گیتی مراد کردگار

گر نه از بهر عدوی تو ببایستی همی

فخر تو از روی گیتی برگرفتی نام عار

ور بخواهی بر کنی ازبن سزا باشد عدو

اختیار از تست چونان کن که خواهی اختیار

شاعران را تو زجدان یادگاری، زین قبل

هر که بیتی شعر گوید نزد تو یابد قرار

تا طرازنده مدیح تو دقیقی درگذشت

ز آفرین تو دل آکنده چنان کز دانه نار

تا بوقت این زمانه مرو را مدت نماند

زین سبب چون بنگری امروزتا روز شمار

هر نباتی کز سر گور دقیقی بر دمد

گر بپرسی ز آفرین تو سخن گوید هزار

تا نگردد باد خاک و ماه مهر و روز و شب

تا نگردد سنگ موم و سیم زر و لاله خار

تا کواکب را همی فارغ نبیند کس زسیر

تا طبایع را همی افزون نیابنداز چهار

بر همه شادی تو بادی شاد خوارو شادمان

بر همه کامی تو بادی کامران و کامکار

بزم تو از ساقیان سرو قد چون بوستان

قصر تو از لعبتان قند لب چون قندهار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:04 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۸۹ - در مدح خواجه ابوالمظفر گوید

همانا عشقی اندر پیش دارد

بلایی خواهد آوردن به من بر

بگردد تا کجا بیند بگیتی

ازین شوخی بلا جویی ستمگر

برو مهر آرد و بیرون برد پاک

مرا از رامش و از خواب واز خور

ز دلها مردمان را خیر باشد

مرا باری ز دل باشد همه شر

کجا یابم دلی اندر خور خویش

دل شایسته که افروشد به گهر

دلی زین پس بهر نرخی بخرم

دل بد را برون اندازم از بر

نیندازم ، نگه دارم که این دل

هوای خواجه را بنده ست و چاکر

گناه دل بدان بخشم ازین پس

که کرده ست آفرین خواجه از بر

کدامین خواجه؟ آن خواجه که امروز

بدو نازد همی شاه مظفر

چراغ گوهر قاضی محمد

نسیج وحده عالم بوالمظفر

بزرگی کز بزرگی بر سپهرست

ولیکن از تواضع باتو اندر

گشاده بر همه خواهندگان دست

چنان چون بر همه آزادگان در

نکو نامی گرفته لیکن از فضل

بزرگی یافته لیکن ز گوهر

بدولت گشته با میران موافق

وزین پس همچنین تا روز محشر

رئیس ابن رئیس از گاه آدم

بفرمان گشته با شاهان برابر

همان رسم تواضع بر گرفته ست

تو مردم دیده ای زین نیکخوتر؟

نداند کبر کرد و زان نداند

که با نیکو خوی او نیست در خور

بر او مردمی کو کبر دارد

بتر باشد هزاران ره ز کافر

خداوندان سرایش را بدانند

به از مردم، هوی (؟)این حال بنگر

گر آنجا در شوی آگاه گردی

مرا گردی بدین گفتار یاور

سرایش را دری بینی گشاده

به در بر چاکران چون شهد و شکر

نه حاجب مر ترا گوید که منشین

نه دربان مر ترا گوید که مگذر

اگر خواجه بود یا نه تو در قصر

بباش و آرزوها خواه و خوش خور

سخندانی که بشکافد مثل موی،

سخنگویی که بچکاند مثل زر،

دو چشمش سوی مهمانان خواجه

همی خواهد ز هر کس عذر مهتر

کرا مجهولتر بیند به مجلس

نکوتر دارد از کس های دیگر

چه گویی خانه یی یابی بدینسان

اگر گیتی بپیمایی سراسر

همیشه خوان او باشد نهاده

چنان چون خوان ابراهیم آزر

چنین رادی چنین آزاده مردی

ندانم بر چه طالع زاد مادر

من اندر خدمتش تقصیر کردم

درخت خدمت من گشت بی بر

خطا کردم ندانم تا چه گویم

مرا عذری بیاد آر، ای برادر!

اگر گویم بنالیدم بر افتد

که باشد مرد نالان زرد و لاغر

ز لاغر فربهی سازد مرا زشت

چه آید فربه از لاغر چه از غر

چو حمد و نه ببازی اندر آیم

بدام اندر شوم همچون کبوتر

شوم در خاک غلطم پیش خواجه

بگریم، کج کنم سر پیشش اندر

زمانی قصه مسعودی آرم

زمانی قصه پولاد جوهر

مگر دل خوش کند لختی بخندد

گذارد از من این ناخدمتی در

همیشه شاد و خندان باد و دلشاد

ملک محمود شاه هفت کشور

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:04 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۹۰ - در مدح خواجه ابوسهل دبیر، عبدالله بن احمد بن لکشن گوید

دوش ناگاه بهنگام سحر

اندر آمد ز در آن ماه پسر

با رخ رنگین چون لاله و گل

بالب شیرین چون شهد و شکر

حلقه جعدش پر تاب و گره

حلقه زلفش ازان تافته تر

گفتم: ای خانه بتو باغ بهشت

چون برون جسته ای از خانه بدر؟

خواجه ترسم که خبر یابد ازین

بانگ بر خیزد، چون یافت خبر

گفت من بار ملامت بکشم

تو بکش نیز و بس اندوه مخور

چون منی را به ملامت مگذار

این سخن را بنویسند به زر

لشکری چند برخواجه و میر

همه دارند ز من دست بسر

همه در انده من سوخته دل

همه در حسرت من خسته جگر

گر مرا خواجه به نخاس برد

بربایند به همسنگ گهر

تو مرا یافته ای بی همه شغل

نیست اندر کلهت پشم مگر ؟

گفتم ای ترک در این خانه مرا

کودکانند چو گلهای ببر

گر ز تو بر بخورم، بربخورند

زان من، فردا، کسهای دگر

تا منم رسم من این بود ومرا

بسر خواجه کزین نیست گذر

کدخدای ملک هفت اقلیم

خواجه سید ابوسهل عمر

آن خریدار سخندان و سخن

وان هوا خواه هنرمندو هنر

برنکو نامی چونانکه بود

پدر مشفق بر نیک پسر

زر او را بر زوار مقام

سیم او را بر خواهنده مقر

مجلس او ز پی اهل ادب

به سفر ساخته همچون به حضر

بر او بوده به هر جای مقیم

زو رسیده به همه خلق نظر

خدمت سلطان بر دست گرفت

خدمت سلطان سهلست مگر ؟

از پی ساختن بخشش ما

خویش را پیش بلا کرده سپر

او ز بهر ما در کوشش و رنج

ماگرفته همه زو ناز و بطر

آنچه من کهتر ازو یافته ام

گر بگویم بتو مانی به عبر

تا زبان دارم زیبد که زبان

به ثنا گفتن او دارم تر

من همی دانم کاندر بر او

چیست از بهرمن و تو مضمر

جاودان شادو تن آزاد زیاد

آن نکو خوی پسندیده سیر

بیش از آنست که پیش همه خلق

عالمان را بر او جاه و خطر

عاشق و فتنه علم و ادبست

لاجرم یافته زین هر دو خبر

در جهان هیچ کتابی مشناس

کو نکرده ست دو سه باره زبر

سختکوشست به پرهیز و به زهد

تو مر او رابه جوانی منگر

همچو ابد الان در صومعه ها

کند از هر چه حرامست حذر

شاد باد آن به همه نیک سزا

وایمن از نکبت و از شور و زشر

عید او فرخ و فرخ سر سال

فرخی بر در او بسته کمر

تاهمی یابد در دولت شاه

بر بد اندیش فرومایه ظفر

دولتش باقی و نعمت به فزون

راوقی بر کف و معشوق به بر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:04 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۹۴ - در وزارت یافتن وخلعت پوشیدن خواجه ابو علی حسنک وزیر گوید

نیک اختیار کرد خداوند ما وزیر

زین اختیار کرد جهان سر بسر منیر

کار جهان بدست یکی کاردان سپرد

تا زو جهان همه چو خورنق شد وسدیر

چون او نبوده اند، اگر چند آمدند

چندین هزار مهتر و چندین هزار میر

چونانکه چون ملک، ملکی نیست در جهان

همچون وزیر او به جهان نیست یک وزیر

هشیار در مشاورت شه بود از آنک

اندر خور مشاورت شه بود مشیر

شهریست پر بشارت ازین کار و هر کسی

سازد همی ز جان وزدل هدیه بشیر

این بود ملک را به جهان وقتی آرزو

وین بود خلق را همه همواره در ضمیر

اکنون جهان چنان شوداز عدل و داد او

کاهو بره مکد مثل از ماده شیر شیر

گر در گذشته حمل غنی بر فقیر بود

امروز با غنی متساوی بود فقیر

آن روزگار شد که همی بود روز وشب

بیچاره ای بدست ستمکاره ای اسیر

گر کدخدای شاه جهان خواجه بوعلیست

بس گردنا که او بکند نرم چون خمیر

مال خدایگان بستاند به عنف و کره

از دست منکرانی چون منکر و نکیر

بیرون کند ز پنجه گردنکشان جهان

ندهد به زادگان عمل مردم حقیر

کار جهان بداند کردن تو غم مدار

آری جهان بدو نسپردند خیر خیر

کاری که چون کمان بزه خم گرفته بود

اکنون شود به رای و بتدبیر او چو تیر

آن کز در چه است فرو افکند بچاه

وان کز در سریر نشاندش بر سریر

ای روبهان کلته به خس در خزید هین

کامد ز مرغزار ولایت درنده شیر

یک چند شادکام چریدند شیروار

امروز گرم باید خورد و غم و زحیر

حقور بحق رسید و جهان بآرزو رسید

وامید خلق کرد وفا ایزد قدیر

صدر وزارت آنچه همی جسته بود یافت

ای صدر کام یافته! منت همی پذیر

از چند سال باز تو امروز یافتی

آن مرتبت کز آن نبود مر تراگزیر

مقدار تو بزرگ شداز خواجه بزرگ

چونانکه چشمهای بزرگان بدو قریر

دایم به خواجه چشم بزرگان قریر باد

چشم کسی که شاد نباشد بدو ضریر

ای دولت خجسته ازو روی بر متاب

ای بالش وزارت با او قرار گیر

طعنی دگر در او نتواند زدن عدو

جز آنکه ژاژ خاید و گوید که نیست پیر

ابلیس پیر بود بیندیش تا چه کرد

بگزید بر بهشت برین آتش سعیر

رای درست باید و تدبیر مملکت

خواجه بهر دو سخت مصیب آمدو بصیر

زان فضل و مردمی که خدای اندرو نهاد

تیری رسیده نیست جهان رابه پشت تیر

تا از گذشتن شب و روز و شمار سال

موی سیه چو قیر، شود بر مثال شیر

تا گه خزان زرد بود گه بهار سبز

آن زرکند زبرگ رزان، وین ز گل حریر

همواره سبز باد سر او و سرخ روی

روی مخالفان بداندیش چون زریر

این خلعت وزارت و این اعتماد شاه

فرخنده باد و باد مر او را خدا نصیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:04 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۸۸ - در مدح خواجه ابوبکر حصیری عبدالله بن یوسف سیستانی ندیم گوید

چند روزست که از دوست مرا نیست خبر

من چنین خامش و جان و جگر من به سفر

در چنین حال و چنین روز همی صبر کند

سنگدل مردم بد مهر و ز بد مهر بتر

سنگدل نیستم، اما دل من نیست بجای

هر که را دل نبود کی بود از درد خبر

من کنون آگه گشتم که چه بوده ست مرا

مست بوده ستم و دیوانه ازین عشق مگر

به ستم کرده ام او را زدر خانه برون

به ستم دوست برون کرد کس از خانه بدر؟

هیچ دیوانه وسر گشته و مست این نکند

لاجرم خسته دلم زین قبل و خسته جگر

گاه بر سر زنم از حسرت او گاه به روی

خرد کردم به طپانچه همه روی و همه سر

چون توانم دید این مجلس و این خانه بی او

خانمان گشته همچون دل و جان زیر و زبر

از پس زر بفرستادم او را به فسون

هیچکس جان گرانمایه فریبد با زر

ای دل و جان پدر زر را آنجا یله کن

اسب تازان کن و باز آی بنزدیک پدر

تو مرا بهتری از خواسته روی زمین

نتوان خوردن بی روی تو از خواسته بر

از فراوان که ز بهر تو بگریم صنما

هر زمان گوید خواجه که دلم بیش مخور

خواجه سید بوبکر حصیری که چنو

نبود از پس پیغمبر و بوبکر و عمر

هم فقیه ابن فقیه و هم رئیس ابن رئیس

یافته فقه و ریاست ز بزرگان به گهر

سیستان از گهر خواجه و از نسبت او

بیش از آن نازد کز سام یل و رستم زر

هر کجاگویی عبدالله بن یوسف کیست

همه گویند کریمی که چنونیست دگر

عرض او سخت عزیزست و بود عرض عزیز

آن کسی را که ندارد بر او مال خطر

چه خطر دارد در چشم کسی مال که او

تا عطایی ندهد خوش نبرد روز بسر

گر بیک روز همه مال که دارد بدهد

روز دیگر نکند بر دل او هیچ اثر

مال از آنگونه در آید به در خانه او

که تو پنداری کز راه در آمد بگذر

از فراوان که عطا داد مرا زو خجلم

راست گویی گنهی دارم زی او منکر

نه منم تنها زو شاکر و خشنود و خجل

شاکران بیشتر او را ز ربیع و ز مضر

ای خداوندی کز بر تو و بخشش تو

با مراد دلم و با طرب و ناز و بطر

آنچه با من رهی از فضل تو کردی، نکند

پدر نیک دل مشفق با نیک پسر

از تو بر کام دل خویش ظفر یافته ام

بر همه کام دل خویش ترا باد ظفر

نظر شفقت تو کار مرا ساخته کرد

کز خداوند جهان باد بکار تو نظر

فرخت باد سده تا چو سده سیصد جشن

شاد بگذاری با این ملک شیر شکر

چون گه باده بود، نوش لبی اندر پیش

چون گه خواب بود، سیمبری اندر بر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:04 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۹۲ - در مدح خواجه عمید سید ابواحمد تمیمی گوید

باز این چه رستخیزست این خود کجا درآمد

این را که ره نمودست از بهر فتنه ایدر

ای دوستان یکدل، دل باز شد ز دستم

از شغل باز ماندیم عاشق شدیم یکسر

من شیفته شدستم یا چون منند هر کس ؟

ترسم که هر کس از من عاشق تر و تبه تر

گر خصم نیست او را گوی از میانه بردم

وای ار کسی چو من را یاری بود برین فر

باری ازو بپرسم تا او مرا چه گوید

ای ماه نو کرایی خصم تو کیست بردر؟

تا عاشقی مساعد بی هیچ خصم جویی

گرهیچ رای داری مگزین کسی بمن بر

ور شوخ وار گوید درویش عاشقی تو

درویش کی بوم من، با خواجه توانگر

خواجه عمید سید بواحمد تمیمی

آن بی ریا عطا بخش آن بی بهانه مهتر

اندر شریف خویی با مشتری موافق

واندر بزرگواری باآسمان برابر

جز نیکویی نگوید جز مردمی نداند

وین هر دورا بدارد چون بیعت پیمبر

زو مردمی نباشد نادر که او همیشه

جز مردمی ندیده ست اندر تبار و گوهر

اصل بزرگ دارد، خوی شریف دارد

«ارجو» که تاقیامت زین هر دوان خورد بر

اهل ادب نهادند او را بطوع گردن

وز بهر فخر کردند آن لفظ نیکو ازبر

سحر حلال خواهی؟ رو لفظ خواجه بشنو

نقش بهار خواهی؟ رو روی خواجه بنگر

لفظی بدیع و موجز، چون رای خواجه محکم

خطی درست و نیکو، چون روی خواجه در خور

از رشک او دبیران انگشتها بدندان

او گاه در ببارد زانگشت خویش و گه زر

زری همی چکاند دری همی فشاند

کان در جهان بماند پاینده تا به محشر

گر سیستان بنازد بر شهرها عجب نیست

زیرا که سیستانرا زیبد بخواجه مفخر

هر جایگه که باشی شکر و حدیث باشد

زان عادت ستوده زان سیرت چو شکر

بادشمن مخالف زانسان زید که مردم

با دوستان یکدل با مهربان برادر

از خشم او مخالف هرگز خبر نیابد

هر چند زیر خشمش باشد بلای منکر

مردی جوان و زادش زیر چهل ولیکن

سنگش چو سنگ پیری دیرینه و معمر

نادیده هیچکس را باور همی نیاید

من نیز تا ندیدم دل هم نکرد باور

پور امیر حاجب کو یافت کد خدایی

با صاحب بن عباد اندر کمال همبر

هر خسروی که او را چون تومشیر باشد

رای ترا متابع امر ترا مسخر

من بنده مقصر تقصیر بیش دارم

زنهار دل بمشکن تقصیر من بمشمر

گر کمترآمدستم نزدیک تو بخدمت

آخر مرا ندیدی روزی بجای دیگر

تو مردمی کریمی، من کنگری گدایم

ترسم ملول گردی با این کرم زکنگر

آزار داری از یار زیرا که یک زمستان

بگذشت و کس نیامد روزی زمانه تن در (؟)

روزی بدین درازی . . .

کز تو خطایی آمد و ان از تو بود منکر

مابا هزار دستان خو داشتیم آنجا

بیدادکرد و بیشی زاغ سیه بر این در

تو تنگدل نگشتی با زاغ بد نکردی

بنشستی و ببردی خوش با چنان ستمگر

چون در میان باغت دامی بگستریدند

با زاغ در فتادی ناگه بدام اندر

از تو خطایی آمد وز ما خطایی آمد

شاید که هردو گشتیم اندر خطا برابر

از باغ زاغ گم شد آمد هزار دستان

اکنون گرفت باید کار گذشته از سر

امروز ما و شادی امروز ما و رامش

در زیر هر درختی عیشی کنیم دیگر

با دوستان یکدل با مطربان چابک

بادلبران زیبا با ساقیان دلبر

دلجوی ساقیانی شیرین سخن که ما را

از کف دهند باده وز لب دهند شکر

جاوید شاد بادی، با خرمی زیادی

بر کف می مروق، در پیش یار دلبر

سال ومهت مبارک، روز و شبت مساعد

عیش تو خوش همیشه عیش عدو مکدر

با عیش و شادکامی باشی همیشه همدم

با بخت و کامرانی بادی همیشه همسر

آن کز تو شاد باشد گو سرخ می همی کش

وان کو نه شاد با تو گو خون دل همی خور

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:04 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها