0

قصاید فرخی سیستانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۳۸ - نیز در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود گوید

گفتم مرا سه بوسه ده ای شمسه بتان

گفتا ز حور بوسه نیابی درین جهان

گفتم ز بهر بوسه جهانی دگر مخواه

گفتابهشت را نتوان یافت رایگان

گفتم نهان شوی تو چرا از من ای پری

گفتا پری همیشه بود زآدمی نهان

گفتم ترا همی نتوان دید ماه ماه

گفتاکه ماه را نتوان دید هر زمان

گفتم نشان تو ز که پرسم، نشان بده

گفتا آفتاب را بتوان یافت بی نشان

گفتم که کوژ کرد مرا قدت ای رفیق

گفتا رفیق تیرکه باشد به جز کمان

گفتم غم تو چشم مرا پر ستاره کرد

گفتاستاره کم نتوان کرد ز آسمان

گفتم ستاره نیست سرشکست ای نگار

گفتا سرشک بر نتوان چید ز آبدان

گفتم به آب دیده من روی تازه کن

گفتا به آب تازه توان داشت بوستان

گفتم بروی روشن تو روی برنهم

گفتا که آب گل ببرد رنگ زعفران

گفتم مرا فراق تو ای دوست پیر کرد

گفتا بمدحت شه گیتی شوی جوان

گفتم کدام شاه نشان ده مرا بدو

گفتا خجسته پی پسر خسرو زمان

گفتم ملک محمد محمود کامکار

گفتا ملک محمد محمود کامران

گفتم مرابه خدمت او رهنمای کیست

گفتا ضمیر روشن و طبع و دل و زبان

گفتم بروز بار توان رفت پیش او

گفتا چو یک مدیح نو آیین بری توان

گفتم نخست گوچه نثاری برش برم

گفتا نثار شاعر مدحست، مدح خوان

گفتم چه خوانمش که ز نامش رسم بمدح

گفتا امیر و خسرو و شاه و خدایگان

گفتم ثواب خدمت او چیست خلق را

گفت اینجهان هوای دل و آنجهان جنان

گفتم همه دلایل سودست خدمتش

گفتابلی معاینه سودست بی زیان

گفتم چو خوی نیکوی او هیچ خو بود

گفتاچو روزگار بهاری بود خزان ؟

گفتم چو رای روشن او باشد آفتاب؟

گفتابهیچ حال چو آتش بود دخان ؟

گفتم زمین برابر حلمش گران بود

گفتاشگفت کاه برکه بود گران ؟

گفتم به علم و عدل چنو هیچ شه بود ؟

گفتاخبر برابر بوده ست با عیان ؟

گفتم زمانه شاه گزیند بر او دگر

گفتاگزیده هیچ کسی بر یقین گمان ؟

گفتم چه مایه داد بدو مملکت خدای

گفتااز این کران جهان تابدان کران

گفتم که قهرمان همه گنجهاش کیست

گفتاسخای او نه بسنده ست قهرمان ؟

گفتم بگرد مملکتش پاسدار کیست

گفتامهابتش نه بسنده ست پاسبان ؟

گفتم گه عطا به چه ماند دو دست او

گفتا دو دست او بدو ابر گهر فشان

گفتم نهند روی بدو زایران ز دور

گفتا زکاروان نبریده ست کاروان

گفتم کزو بشکر چه مقدار کس بود

گفتا زشاکرانش تهی نیست یک مکان

گفتم بخدمتش ملکان متصل شوند

گفتاستاره نیز کند با قمر قران

گفتم سنان نیزه او چیست باز گوی

گفتاستاره ای که بود برجش استخوان

گفتم چگونه بگذرد از درقه روز جنگ

گفتاکجا چنان سر سوزن ز پرنیان

گفتم خدنگ او چه ستاند بروز رزم؟

گفتا از مبارزان سپاه عدو روان

گفتم چو صاعقه ست گهر دار تیغ او

گفتاجدا کننده جسم عدو ز جان

گفتم امان نیابد از آن تیغ هیچ کس؟

گفتاموافقان همه یابند ازو امان

گفتم چو برگ نیلوفر بود پیش ازین

گفتاکنون ز خون عدو شد چو ارغوان

گفتم چو بنگری به چه ماند، به دست میر

گفتابه اژدها که گشاده کند دهان

گفتم که شادمانه زیاد آن سر ملوک

گفتاکه شاد و آنکه بدو شاد، شادمان

گفتم زمانه خاضع اوباد سال و ماه

گفتاخدای ناصر او باد جاودان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:12 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۳۹ - در مدح محمد بن محمود بن ناصرالدین

کسی که لاله پرستد بروزگار بهار

ز شغل خویش بماند بروزگار خزان

گلی که باد بر او بر جهد فرو ریزد

چرادهم دل نیکو پسند خویش برآن

مرادلیست من آن دل بدان دهم که مرا

عزیزتر بود از دل هزار بار و زجان

بتی بدست کنم من از این بتان بهار

به حسن پیشرو نیکوان ترکستان

به زلف و عارض ساج سیاه و عاج سپید

به روی و بالا ماه تمام و سرو روان

به زلفش اندر تاب و به تابش اندر مشک

به جعدش اندر پیچ و به پیچش اندر بان

به بر پرند و پرندش چو یاسمین سپید

به رخ بهار وبهارش چوروضه رضوان

دهن چوغالیه دانی و سی ستاره خرد

بجای غالیه، اندر میان غالیه دان

بمن نموده، نشان دل مرا، به دهن

بمن نموده ،خیال تن مرا، به میان

چو وقت باده بود باده گیر و باده گسار

چو وقت بوسه بود بوسه بخش و بوسه ستان

نه وقت عشرت سرد و نه وقت خلوت شوخ

نه وقت خدمت قاصرنه وقت ناز گران

اگر خدای بخواهد بتی چنین بخرم

ز نعمت ملک و دل بدو دهم بزمان

امیر عالم عادل محمد محمود

که حمد و محمدت او را سزد پس از سلطان

به عدل کردن و انصاف دادن ضعفا

خلیفه عمر و یادگار نوشروان

به حرب کردن و پیروز گشتن اندر حرب

برادر علی و یار رستم دستان

کجا ز فضل ملک زادگان سخن گویند

امیر عالم عادل بود سر دیوان

کجا ز عیب ملوک زمانه یاد کنند

بری بودز نقایص چو خالق سبحان

سپید رویی ملک از سیاه رایت اوست

سیاه رایت او پشت صد هزار عنان

همای زرین دارد نشان رایت خویش

که داشته ست همایون تر از همای نشان

همیشه بر سر او سایه همای بود

تو هیچ سایه همایون تر از همای مدان

هما چو برد سر کس سایه افکند چه عجب

اگر جهان همه او را شود کران بکران

کسیکه سایه فرخ برو فکند همای

به مهتری و به میری رسد زکار گران

ز روی فال دلالت بر آن کند که ملک

جهان بگیرد و گردد خدایگان جهان

که مستحق تر ازو ملک را و شاهی را

ز جمله همه شاهان تازی و دهقان

اگر سخاوت باید، کفش بروز عطا

چو بحر گوهر پاشست و ابر زر افشان

وگر شجاعت باید دلش بروز وغا

فزون زدشت فراخست و مه ز کوه کلان

سرای خدمت او گنج خانه شرفست

زمین همت او آسمانه کیوان

ز بس کشیدن زر عطاش مانده شده ست

چو پای پیکان دو دست خازن و وزان

به آب ماند شمشیر تیز او گر آب

سرشته باشد با آتش زبانه زنان

به خواب ماند نوک سنان او گر خواب

چو در تن آید تن را ز جان کند عریان

چه حاجتی به فسان روز رزم تیغش را

از آنکه سینه اعدای اوست سنگ فسان

خدنگ تیز روش رایکی ستاره شناس

ستاره ای که کند با دل عدوش قران

کند به تیر چو زنبور خانه سندان را

اگر نهند بر آماجگاه او سندان

بحرب اگر زند او ناوکی بپهلوی پیل

ز پهلوی دگرش سر برون کند پیکان

در سرای سعادت سرای خدمت اوست

تو خادمان ملک را به جز سعید مدان

دلم فدای زبان بادو جان فدای سخن

که من بدین دو رسیدم بدین شریف مکان

مرا بخدمت او دستگاه داد سخن

مرا بمدحت او پایگاه داد زبان

سزد که حسان خوانی مرا که خاطرمن

مرا بمدح محمد همی برد فرمان

شگفت نیست گر از مدح او بزرگ شدم

که از مدیح محمد بزرگ شد حسان

چه ظن بری که تو لا بدولت که کنم

که خانمان من از بر اوست آبادان

بطمع جاه بنزدیک او نهادم روی

چنانکه روی بآب روان نهد عطشان

همه گمان من آن بود کانچه طمع منست

عزیزکرد مرا از توافر احسان

به هفته ای بمن آن داد ناشنیده مدیح

که نابغه بهمه عمر یافت از نعمان

همیشه تا چو بر دلبران بود مرمر

همیشه تا چولب نیکوان بود مرجان

همیشه تا چو دو رخسار عاشقان باشد

بروزگار خزان روی برگهای رزان

بکام خویش زیاد و بآرزوی برساد

بشکر باد ز عمر دراز و بخت جوان

جهانیانرا بسیار امیدهاست بدو

وفا کناد بفضل آن امیدها یزدان

چوروی خوبان احباب او شکفته بطبع

چو چشم خوبان بدخواه او نژند و نوان

خجسته باد براو مهرگان و دست مباد

زمانه را و جهانرا بر او بهیچ زمان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:12 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴۰ - در مدح امیر ابو احمد محمد بن محمود بن ناصر الدین

سرو دیدستم که باشد رسته اندر بوستان

بوستان هرگز ندیدیم رسته بر سرو روان

بوستانی ساختی تو برسر سرو سهی

پر گل و پر لاله و پر نرگس و پر ارغوان

ای بهار خوبرویان چند حیلت کرده ای

تا چنین آراسته بر سرو بردی بوستان

بوستانی کاندر و لولؤ گهر دارد غلاف

بوستانی کاندر و گل مشک دارد سایبان

نرگس سیراب یابی اندرو وقت تموز

لاله خود روی بینی اندرو گاه خزان

بوستان بر سرو بردی این شگفت آید مرا

این شگفتی با تو گفتم کان بودسحر بیان

چشمهای تو ترا در جادوی تلقین کنند

با دو جادوی مساعد، جادویی کردن توان

من ز لاله زعفران کردستم اندر عشق تو

اندرین گر نیک بندیشی شگفتی بیش ازآن

بوستان بر سرو بردن گر بیاموزی مرا

من بیاموزم ترا از لاله کردن زعفران

این من از عشق تو دیدستم درین گیتی و بس

عشق تو این از که دید از هیبت شاه جهان

میر ابو احمد محمد، خسرو لشکر شکن

میر ابو احمد محمد، خسرو کشورستان

آنکه دست دولتش را بوسه داده ست آفتاب

آنکه پای همتش را سر نهاده ست آسمان

کمترین تدبیر او را کشوری باید بزرگ

کمترین فرمان او را لشکری باید گران

روی چون تو ز کمان گردد مخالفرا به غرب

گر به شرق اندر کشد خسرو سوی مغرب کمان

در مصاف دشمنان گربا کمان شورش گرفت

مرد در جوشن بلرزد پیل در بر گستوان

از سنان نیزه او نیستان در سینه ها

همچنان باشد که راه آتش اندر نیستان

چون شکاری دید با شیران در آید زان گروه

چون سپاهی دید با پیلان ستیزد زان میان

گر بروز صید شیر آواش ناگه بشنود

بفسرد خون در تن او و آب گرددش استخوان

ز فراوانی که آید شاه باشیران بصید

اسب او خو کردو همدل گشت با شیر ژیان

ازنهیب او نیارد شیر در صحرا گذشت

زین قبل باشد همه ساله ببیشه در نهان

مردمی و رادمردی زو همی بوید بطبع

همچنان کز کلبه عطار بوید مشک و بان

هیچ فضلی نیست کایزد آن مراو را داده نیست

زین شناسم من عنایتهای ایزد را نشان

ایزد او را روز به کرده ست و روز افزون بملک

کس مبادا کو شود بر دولت او بدگمان

هر کسی کوبدسکال شاه روز افزون شود

رنج او افزون شود چون دولت او بر زیان

نیکبختی هر کرا باشد همه زان سر بود

کارزان سر نیک بایدگر نمیدانی بدان

هر که را دولت جوان باشد بهر کامی رسد

ایزد او را دولتی داده ست پیروز و جوان

آن همی بیند درو خسرو که در کسری قباد

زان کند هر روز او را خوبی دیگر ضمان

اینچنین دیدار در هر کار سلطان را بود

عمر او پاینده باد و دولت او جاودان

چون همی زینگو نه باشد رای سلطان اندرو

زینجهان بودن نیاید یا بدی همداستان

من مر اورا در مدیحی روستم خواندم همی

وین چنان باشد که خوانی گنج نه را گنجبان

صد سپهسالار خواهد بودوی را در سپاه

هر یکی صد ره فزون از روستم درهر مکان

تا دوسه ماه دگر مر خلق را خواهم نمود

از پی او خوابگاهی ساخته بر تخت خان

نیکخوتر زو همانا در جهان یک شاه نیست

خوی نیکو بهتر از شاهی و ملک بیکران

هر کجا روزی ز عدل و داد او کردندیاد

اندر آن روز از فراموشان بود نوشیروان

از تواضع با من و با تو سخن گوید بطبع

وز بلندی همتی دارد بر از چرخ کیان

من ندانم تا چه بهتر زین دو نزدیک ملوک

ار چنین باید چنینست ار چنان باید چنان

چون سخن گوید ادیبان رابیاموزد سخن

چون سخن خواند فصیحانرا فرو بندد زبان

هیچ حلق از مدح او خالی نباشد یک نفس

هیچ جای از فضل او خالی نباشد یک زمان

فضل او با روزگویی، روز گوید بیش گوی

مدح او بر ماه خوانی، ماه گوید بیش خوان

کاشکی او را ازین شیرین روان مدح آمدی

تا هزینه کردمی بر مدحش این شیرین روان

گر هلاهل دردهان گیرد مثل مداح او

با مدیح او هلاهل نوش گردد در دهان

مدح او خوان گر قران خواندن ندانی از قیاس

تا همی خوانی مدیح او همی خوانی قران

مدح او گوید همی و خدمتش جوید همی

هر که راباشد زبان و هر که را باشد توان

چون ز تختش یادکردی سرو بخرامد بباغ

چون ز تاجش یاد کردی زر برون آید زکان

آن همی گوید جمال تخت او بر من فکن

وین همی گوید بهای تاج او بر من فشان

تا نباشد هیچ چیز اندر خرد بیش از خرد

تا نگنجد هیچ چیز اندر مکان بیش از مکان

تا نیابی در ضمیر مردم سفله وفا

همچنان چون مهربانی در دل نامهربان

شادباش و بر هواها کامران و کامکار

شاه باش وبر زمانه کامجوی و کامران

از امید او را نوید و بر مراد او را ظفر

با نشاط او را قران و از بلا او را امان

بهره او شادمانی باد ازین فرخنده عید

تا بدان شادی دل ما نیز باشد شادمان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:12 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴۱ - نیز در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود غزنوی

با چنین حال زمن صبرو نهان کردن راز

همچنان باشد کز ریگ روان آب روان

تو ندانی که مراکارد گذشته ست ز گوشت

تو ندانی که مرا کار رسیده ست بجان

تاهمی گفتم باشد که نکو گردد کار

کار من بر بتری بود و دل من بگمان

کار امروز بتر گشت که نومید شدم

از تو ای کودک شادی ده اندوه ستان

تا کی از روی چو تو دوست جدا باید بود

همه اندوهم از اینست وهمه دردم از آن

منم این کز تو مرا دور همی باید بود

منم این کز تو مرا باید دیدن هجران

ای تن بیجان کوهی که نگردی ناچیز

ای دل بیهش رویی که نگردی بزیان

کار من با تو بیک روز رسیده ست بیا

بکن از مردی امروز همه هر چه توان

دل من خوش کن و دانم دل من خوش نشود

تا نگویی تو مرو، وین تو نیاری بزبان

تو چو من یابی بسیار و نیابم چو تومن

گر جهان جمله بگردم ز کران تا بکران

با تو خو کردم وخو باز همی باید کرد

از توای تند خوی سنگدل تنگ دهان

تو چنین غم به چه دانی که ندانستی خورد

غم رفتن ز در چشم و چراغ سلطان

میر ابو احمد بن محمود آن شهر گشای

میر ابواحمد بن محمود آن قلعه ستان

آنکه با کوشش او ابر بخیلست بخیل

آنکه با کوشش او شیر جبانست جبان

دوستداران را زو قسم نعیمست نعیم

بد سکالانرا زو بهره سنانست سنان

گرمثل دشمن او را بوداز کوه سپر

چون کتان گردد، چون تیر بزه کرد کمان

نسبتی دارد دریا ز دل او گر چه

این کران دارد و آن را نتوان یافت کران

همتی دارد بر رفته بجایی که هرگز

نیست ممکن که رسد طاقت مخلوق بر آن

گرهمه خواسته خویش بخواهنده دهد

نبرد طبع ز جای و نکند روی گران

ای ستاینده شاهان جهان شاه مرا

چند ره شاه جهان خواندی ، ازین بیش مخوان

این جهان کمتر از آنست برهمت او

که توان گفت مر او را که تویی شاه جهان

بجوانی و نکو نامی معروف شده ست

بجوانمردی کان نادره باشد ز جوان

با چنین خلق و چنین رسم گر او را گویند

که فرشته ست هماناکه نباشد بهتان

ای نکو رسم تو بر جامه فرهنگ طراز

ای نکو نام تو بو نامه شاهی عنوان

ملکان خدمت تو پیشه گرفتند همه

خدمت و طاعت تو روی نماید بجهان

از پی خدمت تو کرد جدا ازتن خویش

بهترین بهره خداوند همه ترکستان

هر که بر تافت عنان از تو و عصیان آورد

از در خانه او دولت برتافت عنان

نیست ای شاه ترا هیچ شبیه از اشباه

نیست ای میر ترا هیچ قرین از اقران

ملکابر در میدان تو بودم یک روز

اندر آن روز که کردی تو نشاظ چوگان

عالمی دیدم بر گرد تو نظاره و تو

یکمنی گوی رسانیده به اوج کیوان

این همی گفت که احسنت وزه ای شاه زمین

وان همی گفت که جوید زی ای شاه زمان

هر که را گفتم: این کیست؟ مرا گفت که او

آفتابست همی گوی زند در میدان

خلق را برتو چنین شیفته احسان تو کرد

تا تو باشی دل تو سیر مباد از احسان

دل مردم به نکو کار توان برد از راه

بر نکو کاری هرگز نکند خلق زیان

مردمان راخرد و رای بدان داد خدای

تا بدانند بد از نیک و سرود از قرآن

نیک و بد هر دو توان کرد ولیکن سختست

نیک دشوار توان کردن و بد سخت آسان

تو همی رنج نهی بر تن تا هر چه کنی

همه نیکو بود احسنت و زه ای نیکو دان

بس کسا کو را کردار تو چونانکه مرا

با ضیاع و رمه ای کرد و گشاده دستان

مهر تو بر دل من تا به جگر بیخ زده ست

شاخها کرده بلند و بارها کرده گران

ای نشان تو رسیده به همه خلق و مرا

از همه خلق جهان بخت به تو داده نشان

گر چه آنجا که فرستادی امروز مرا

خانه تست وجدایی نشناسم ز میان

چون مرا بویه درگاه تو خیزد چه کنم

رهی آموز رهی را و ازین غم برهان

من که یکروز بساط تو نبینم ملکا

اینجهان بر من گه گور شو گه زندان

چون بیکبار گرفتم دل از خدمت تو

نبود درد مرا نزد طبیبان درمان

مر مرا از دل خویش ای شه نومید مکن

که فدای دل تو باد مرا جان و روان

این من از تنگدلی گفتم و از تنگدلی

آن برآید که دل خلق نخواهد به زبان

گرتو ای شاه مرا در دهن شیر کنی

تا مرا گاه به پنجه زند و گه دندان

در بلاگر ز تو بیزار شوم بیزارم

از خدایی که فرستاد به احمد قرآن

تا بهر حالی از آب نروید آتش

تابهر رویی از خاک نبارد باران

تا زمین چون پر طاووس شود وقت بهار

باغ چون پهلوی دراج شود وقت خزان

از خدای آنچه ترا رای و مرادست بیاب

بر جهان آنچه ترا همت و کامست بران

دست بر زن به زنخدان بت غالیه موی

که بود چاه زنخدانش ترا غالیه دان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:12 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴۲ - نیز در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود گوید

همی کند به گل سرخ بر بنفشه کمین

همی ستاند سنبل ولایت نسرین

بنفشه و گل ونسرین و سنبل اندر باغ

به صلح باید بودن چو دوستان، نه بکین

میان ایشان جنگی بزرگ خواهد خاست

مگر که نرگس آن جنگ را دهد تسکین

سپاه روم وسپاه حبش بهم شده اند

ترا نمایم کآخر چه شور خیزد ازین

چه شور خواهی ازین بیش کان دوروی سپید

سیاه گردد و تو شرمناک و من غمگین

تو کودکی وندانی جواب مردم داد

مرا چه بخشی گر من کنم ترا تلقین

جواب ده که اگر نیستی سیاهی نیک

سیه نبودی چتر خدایگان زمین

امیر عالم عادل محمد محمود

جلال دولت و ملک و جمال ملت و دین

موفقی که دل خلق را به دست آورد

مؤیدی که جهان جمله کرد زیر نگین

هوای او چو شهادت پس از خلاف عدو

بهر دل اندر مأوی گرفت و گشت مکین

دل سپاه و رعیت بدو گرفت قرار

بدو فتاد امیدجهانیان همگین

همه سعادت و اقبال روی کرد بدو

ز قدر و مرتبه بر شد به آسمان برین

خدایگان جهان بر جهانش کرد ملک

یقین خلق گمان شد، گمان خلق یقین

ز روزگارش یاریست وز فلک تأیید

ز کرد گارش توفیق و ز ملک تمکین

شه عجم پدر او بدان همی کوشد

که بر کشد سر ایوان اوبه علیین

بنام او کنداز روم تا بدان سوی زنگ

بدست اودهد از زنگ تابدان سوی چین

خدای نیز همی حکم کرد ودولت او

همین دلیل نماید بر آنکه هست چنین

بهر شمار چنینست ور جز اینستی

بهر دل اندر چونین نباشدی شیرین

دو چشم سیر نگردد همی ز دیدن او

دل گره زده بگشاید آن گشاده جبین

اگر چه غمگین مردم بود، چو رویش دید

چوگل بخندد، شادان شودهم اندر حین

ببینی آنچه بخواهی چو روی او دیدی

من آزمودم، تو شو بیازماو ببین

ز بهر آنکه ببینند روی خوبش را

زنان بشویان بخشند هر زمان کابین

سزا بودکه بر اقران خویش فخر کند

خطاست این سخن، آن شاه را کجاست قرین

که دیدی از ملکان یک چنو و صد یک او

به خوی خوب وبه عزم درست و رای رزین

چنو نبیند ملک و چنو نبیند گاه

چنو نبیند تخت و چنونبیند زین

بود ز بخشش، بر گاه، تازه روی چو ماه

بود ز کوشش، برزین، چو آذر برزین

به دل دلیرو ببازو قوی ، به رای بلند

پس آنگه اورا با این بود خدای معین

مخالفی که سکالش کند بکینه او

جهان فسوس کند روز وشب بر آن مسکین

چگونه کوشد با آنکه گر مراد کند

بنات نعش کند رای پاکش از پروین

چنان به رای و به تدبیر بی سلیح سپاه

هزبر و پیل برون آرد از میان عرین

بقای شاه جهان باد کاین ملک به بقا

ز گنج شاهان آراسته همه غزنین

ز گنگ زود بفرمان شاه بستاند

هزار پیل دمان هر یکی چو خصن حصین

خدا امید پدر را وفا کناد ازو

همه بگویید، ای دوستان من آمین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:12 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴۳ - درمدح عضدالدوله امیر ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین

ای نیمشب گریخته ز رضوان

وندر شکنج زلف شده پنهان

ای سرو نارسیده بتو آفت

ای ماه نارسیده بتو نقصان

ای میوه دل من ،لابل دل

ای آرزوی جانم، لابل جان

از من به روز عید بیازردی

گفتی که تافته شدی از مهمان

تو چشم داشتی که چو هر عیدی

من پیش تو نوا زنم و دستان

گویم که ساقیا می پیش آور

مطرب یکی قصیده عیدی خوان

دیدی مرا به عیدکه چون بودم

با چشم اشک ریز و دل بریان

هر آهی از دل من ده دوزخ

هر قطره ای ز چشمم صد طوفان

هرکس به عید خویش کند شادی

چه عبری و چه تازی و چه دهقان

عید من آن نبود که تو دیدی

عیدمن اینک آمد با سلطان

آن عید کیست، آنکه بدو نازد

ایوان و صدر و معرکه و میدان

میر جلیل سید ابو یعقوب

یوسف برادر ملک ایران

میری که زیر منت او گیتی

شاهی که زیر همت او کیوان

احسان نماید و ننهد منت

منت نهاد هر که نمود احسان

ای نکته مروت را معنی

ای نامه خساوت را عنوان

مجروح آز را بر تو مرهم

درد نیاز را بر تو درمان

بسیار، پیش همت تو اندک

دشوار، پیش قدرت تو آسان

سامان خویش گم نکند هرگز

آن کس که یافت از کف تو سامان

از نعمت تو گردد پوشیده

هرکس که از خلاف تو شد عریان

کم دل بود ز مدحت تو خالی

جز آنکه نیست هیچ درو ایمان

ببری، چو بر نهاده بوی مغفر

شیری، چو بر فکنده بوی خفتان

ابریست تیغ تو که بجنگ اندر

باران خون پدید کند هزمان

آنجایگه که ابر بود آهن

بیشک ز خون صرف بود باران

چندان هنر که نزد تو گرد آمد

اندر جهان نبینم صد یک زان

تو زان ملک همی هنر آموزی

کو کرد خانه هنر آبادان

شاگرد آن شهی که بدو زنده ست

آیین و رسم روستم دستان

شاگرد آن هشی که بجنگ اندر

گه کرگ سار گیرد و گه ثعبان

آن شاه کیست خسرو ابوالقاسم

محمود پادشاه همه کیهان

آن پادشا که زیر نگین دارد

از حد هند تا به حد زنگان

آن پادشاه کز ملکان بستد

دیهیم و تخت و مملکت و ایوان

آن پادشا که دارد شاهی را

رسم قباد و سیرت نوشروان

آن پادشاه دادگر عادل

کو راست بر همه ملکان فرمان

همواره پادشاه جهان بادا

آن حق شناس حق ده حرمت دان

گسترده شد به دولت او ده جای

اندر سرای دولت، شادروان

ای خسروی که هست به هر وقتی

دعوی جود را برتو برهان

از تو حکیم تر نبود مردم

وز تو کریم تر نبود انسان

ای من ز دولت تو شده مردم

وزجاه تورسیده بنام و نان

بگذاشتی مرا بلب جیلم

با چندپیل لاغر ناجولان

گفتی مرا که پیلان فربی کن

بایشان رسان همی علف ایشان

آری من آن کنم که تو فرمایی

لیکن به حد مقدرت وامکان

پیلی به پنج ماه شود فربی

کان پنج ماه باشد تابستان

من پنج مه جدا نتوانم بود

از درگه مبارک تو زینسان

یک روز خدمت تو مرا خوشتر

از بیست ساله مملکت عمان

پیش سرای پرده تو خواهم

همچون فلان نشسته و چون بهمان

من چون ز درگه تو جدا مانم

چه مرمرا ولایت و چه زندان

تامورد سبز باشد چون زمرد

تا لاله سرخ باشد چون مرجان

تانرگس اندر آید با کانون

تا سوسن اندر آید با نیسان

شادان زی و بکام رس و برخور

از عمر خویش و ازدولب جانان

کاین دولت برادر توباشد

تاروز حشر بسته بتو پیمان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:13 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴۵ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین غزنوی

مکن ای دوست بما بدنتوان کرد چنین

به حدیثی مرو از پیش و بکنجی منشین

چندازین خشم، جز از خشم رهی دیگر گیر

چند ازین ناز، جز از ناز طریقی بگزین

کودک خرد نیی تو که ندانی بد و نیک

ناز بسیار ندانی که نباشد شیرین ؟

گر مثل چشم مرا روشنی از دیدن تست

نکشم ناز تو باید که بدانم به یقین

مرمرا شرم گرفت از تو و نازیدن تو

مر ترا ای دل و جان شرم همی ناید ازین

بیم آنست که جای تو بگیرد دگری

آگهت کردم و گفتم سخن باز پسین

بیش ازین گفت نخواهم بحق نعمت آن

که مراخدمت اودوست تراز ملک زمین

لشکر آرای شه شرق و ولی نعمت من

عضد دولت یوسف پسر ناصر دین

برترین جای مرا پایگه خدمت اوست

پایه خدمت او نیست مگر حبل متین

بدعا روز و شب آن پایه همی خواهد وبس

آنکه در قدر گذشته ست ز ماه و پروین

از پی آنکه بدین خدمت نزدیکترند

بر غلامانش همی رشک بردحورالعین

عادتی دارد بی عیب تر از صورت حور

صورتی دارد پاکیزه تر از در ثمین

لاجرم بود و کنون هست وهمی خواهد بود

دردل شاه مکین و بدل خلق مکین

روز بخشش نه همانا که چنو بیند صدر

روز کوشش نه هماناکه چنوبیند زین

با عطا دادن او پای نداردبه قیاس

هر چه در کوه گهر باشد و در خاک دفین

زان برو بازو و زان دست و دل و فره و برز

زان به جنگ آمدن و کوشش با شیر عرین

گفتگویست به هند و گفتگویست به سند

گفتگویست به روم و گفتگویست به چین

به همه گیتی فخرست بدوغزنین را

شاد غزنین که چنو خیزد مرد از غزنین

به تنی تنها صد لشکر جنگی شکند

بی شبیخون و حیل کردن و دستان و کمین

بر من بیهده تر زان به جهان کس نبود

که خداوند مرا جوید همتا و قرین

برخویش از پی آن گفتم کامروز چو من

کس نداند خوی آن نیک خوی راد رزین

دوست تر از همه عضویست جبین در برمن

که پی سجده شود در بر او سوده جبین

از پی آنکه در از خیبر بر کند علی

شیر ایزد شد و بگذاشت سر از علیین

در قسطنطین صد ره ز در خیبر مه

قاضی شهر گواهی دهد امروز بر این

گر خداوند مراشاه جهان امر کند

بر شاه آرد در دست در قسطنطین

ایزد اورا ز پی آنکه عدو پست کند

قوت پیل دمان داد و دل شیر عرین

گر ز خیمه سوی جنگ آمدو خم داد کمان

دشمن او چه به صحرا و چه در حصن حصین

خوش نخسبند همی از فزعش زانسوی آب

نه قدر خان طغانخان نه ختا خان نه تگین

ای به فضل تو امامان جهان گشته مقر

ای به شکر تو بزرگان جهان گشته رهین

با چنین نام و چنین دل که توداری نه عجب

گر جهان گردد یکرویه ترا زیر نگین

تابه هر چشم خوش وخرم و دلخواه بود

عارض ساده و زلفین پر از حلقه و چین

تابهر گوش دل انگیز ودل آویز بود

غزل نغزو سماع خوش و آوای حزین

شاد باش و به دل نیک همه نیکی یاب

شاه باش و زخداوندهمه نیکی بین

به مراد دل تو بخت ترا راهنمای

به همه کاری یزدانت نگهدار و معین

مجلس تو همه سال ای ملک آراسته باد

از بت کبک خرام و صنم گور سرین

عید تو فرخ و روز تو بود فرخنده

روز آن فرخ و فرخنده که گوید آمین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:13 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴۶ - درمدح عضدالدوله یوسف بن ناصر الدین

جشن فریدون خجسته باد وهمایون

بر عضد دولت آن بدیل فریدون

پشت سپه میر یوسف آنکه به رویش

روز بزرگان خجسته گشت و همایون

دیدن او بامداد خلق جهان را

به بود از صد هزار طایر میمون

غمگین، کز بامداد چهره او دید

شاد شد و از همه غم آمد بیرون

آن ره و آن یکدلی که با ملک او راست

موسی عمران ندیده بود زهارون

چهره او را ملک به فال گرفته ست

لاجرم او را کسی نبیند محزون

از فزع او بشب فراز نیاید

دشمن سلطان از آن کرانه جیحون

در طلب دشمنان شاه عنانش

گاه به جیحون دهند و گاه به سیحون

دشمن شاه ار به مغربست ز بیمش

باز نداند به هیچگونه سر ازکون

چون بصف آید کمان خویش دهد خم

از دل شیران کینه کش بچکد خون

گر تو بخواهی به زخم تیر بسنبد

چون قلم آهنین عمود فرسطون

از فزعش در همه ولایت سلطان

شیر نیاید ز هیچ بیشه به هامون

حیلت و افسون کنند گردان درجنگ

میر نیاموخته ست حیلت و افسون

مردمی آموخته ست و مرد فکندن

باز نیاید کسی به عالم ایدون

گردان گردند پیش میربه میدان

سست چو مستان که خورده باشند افیون

بار خداییست اینچنین که تو بینی

گوهر او کرده از کریمی معجون

بار خدایی که پای همت او را

روز و شب اندر کنار گیرد گردون

مأمون گویند همتی چوفلک داشت

جمله جهان بود پیش همت او دون

همت مأمون بزرگ بود ولیکن

بنده آن همتست همت مأمون

منت ننهد ز هیچ رویی برکس

گر بدهد مال و ملک خویش همیدون

زربرون آرد از سرایش بی وزن

هر که بمدحش دو لفظ گوید موزون

بخشش اورا وفا نداند کردن

مانده اسکندر و نهاده قارون

خواسته چونان دهد که گویی بستد

روی گه ایدون کندز شرم، گه آندون

شکر نخواهد و گر تو شکرش گویی

از خجلی روی تو شود چو طبر خون

شرم چرا داشت باید ای عجب او را

زان کرم و فضل روز روز بر افزون

گر کف او را مسخرستی دریا

خوار ترستی ز سنگ لؤلو مکنون

نیک خویی پیشه کرد وازخوی نیکو

کنیت و نامش بزرگ شدهم از اکنون

گشت به فضل و بزرگواری معروف

همچو به علم بزرگوار فلاطون

نوز جوانست و کار فردا دارد

فردا دارد دگرنهاد و دگرگون

درگه او قبله بزرگان گردد

تا بکفد زهره مخالف ملعون

من سخن یافه محال نگویم

این سخن من اصول دارد و قانون

تا مه نیسان بود روایی بستان

تا مه کانون بود روایی کانون

کام روا بادو نرم گشته مر او را

چرخ ستمکاره و زمانه واژون

دربر او لعبتی که درهمه گیتی

هیچ بری دیده نیست جز بر خاتون

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:13 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴۷ - نیز در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین

من در آن اندهم که رنج رسید

بر میان تواز کشیدن آن

با میانی کزو اثر نه پدید

چون توانی کشید بار گران

هست بر نیست چون توانی بست

کمر تست هست و نیست میان

نه میان داری ای پسر نه دهن

من نبینم همی ازین دو نشان

گر تو گویی روا بود بکنم

از تن ودل ترا میان و دهان

نی حدیث دل از میان بگذار

نبود خود بدل مرا فرمان

دل به مهر امیر دادستم

کس نگوید که داده بازستان

دل چه باشد کجا امیر بود

من براه امیر بدهم جان

عضد دولت و مؤید دین

میر یوسف برادر سلطان

آنکه، همچون به شاه شرق، بدوست

از همه خسروان امید جهان

گفتگویست در میان سپاه

زوگه و بیگه، آشکار و نهان

همه همواره یکزبان شده اند

کو خداوند دولتیست جوان

کار او بس بزرگ خواهدگشت

وین پدیدآیدش زمانه بزمان

اختران را عنایتست بدو

همه بر سعد او کنند قران

بخت با ملک میر پیمان بست

برمگرداد بخت ازین پیمان

تا همه کارها بکام کند

بنماید تمام هر چه توان

خشندی شاه جست باید و بس

تا شود کار چون نگارستان

آنچه سلطان کند به نیم نظر

نکند دولت، این درست بدان

ای امیر بزرگوار کریم

ای سر فضل و مایه احسان

آلت خسروی و پیشروی

همه داده ست مر ترا یزدان

به زبان و به دل زبر دستی

مرد چون بنگری دلست و زبان

گر به مردی مراد یا بدکس

تو رسیدی به ملک نوشروان

ور ز تیغست ملک را منشور

جز به منشور ملک را مستان

تیغ تو تیزتر ز تیغ ملوک

تو تواناتر از همه ملکان

ملک شاهان بهای تست ملک

کار ویران کنی تو آبادان

کارها کن چنانکه کرد همی

بیژن گیو و رستم دستان

تو از آن هر دوان دلیرتری

خویشتن را به آرزو برسان

از خداوند خسروان در خواه

تافرستد ترا به ترکستان

که دل و همت تو بس نکند

به سپاهان و ساری و گرگان

دخل گرگان ترا وفا نکند

باهمه دخل بصره و عمان

شادمان زی و کامران و عزیز

وز بد دهر بی گزند و زیان

عید قربان خجسته بادت و باد

دشمنان تو پیش تو قربان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:13 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴۸ - در مدح عضد الدوله امیر ابو یعقوب یوسف سپهسالار گوید

دی چو دیوانه بر آشفت و به زه کرد کمان

پیش او باز شدن جز به مدارا نتوان

خرگهی باید گرم وآتشی باید تیز

باده ای باید تلخ و خوش و رنگین و روان

مطربی جو بسر خم و تو در پیش بپای

ساقیی با زنخی ساده و جامی به لبان

ساقیی طرفه که گردست بزلفش ببری

دست وانگشت تو پر حلقه شود هم بزمان

ساقیی کز خم زلفینش اگر رای کنی

صد کمر بندی او را چو کمر گرد میان

خامش استاده و چشمش بتو و گوش بتو

وز هوای تو پر از خنده دزدیده دهان

توبر او عاشق و اوبرتو نهاده دل خویش

همچنان بر پسر ناصر دین میرجهان

میر یوسف عضد دولت خورشید ملوک

که جهان منظر اویست کران تا بکران

جنگجویی که چو او روی سوی جنگ نهد

استخوان آب شود در تن شیران ژیان

لشکری را بجهاند بجهان در فکند

هر خدنگی که فرو جست مر او را ز کمان

خوش سپند افکن در آتش و رویش بنگر

که بترسم که مر او را رسد از چشم زیان

بابر بر و بازوی شاهانه و با فر ملوک

هم نکو ران و رکاب و هم نکو دست وعنان

روز چوگان زدن از خوبی چوگان زدنش

زهره خواهد که ز گیسو کند او را چوگان

شاخ آهو نشنیدی که چگونه شکند

هم بدانسان شکند شیر ژیانرا دندان

روز کوشش سر پیکانش بود دیده شکاف

روز بخشش فک او بدره بود زرافشان

ای عطا بخش پذیرنده ز خواهنده سپاس

رای تو خوبی وآیین تو فضل واحسان

باده بر دست و همچون به فلک بر خورشید

اندرین لفظ یقینم که نباشد بهتان

هر چه خورشید به صد سال دمادم بنهد

توبه یک روز ببخشی و نیندیشی از آن

این سخاباشد و آن بخل و بهر حالی بخل

نبود همچو سخا این بهمه حال بدان

چون بدانی که درم داری خوابت نبرد

تا نبخشی به فلان و به فلان وبه فلان

این فلانان همه زوار تو باشند شها

که ترا خالی زینان نبود خانه و خوان

در سکالیدن آن باشی دایم که کنی

کار ویران شده خلق جهان آبادان

عذرها سازی و آنرا همه تأویل نهی

تا کنی بی سببی تافته ای را شادان

دست کردار تو داری دل گفتار تراست

که عطای توهمی گردد ازین دست بدان

مابشب خفته و از تو همی آرند بما

کیسه ها پر درم و برسر هر کیسه نشان

خفتگان را ببرد آب چنینست مثل

این مثل خوار شد و گشت سراسر ویران

از پی آنکه مرا تو صله ها دادی و من

اندر آنوقت بخیمه در خوش خفته ستان

بخشش تو قوی و ما به مکافات ضعیف

خدمت ماسبک ومنت بر تو گران

جاودان شاد زی ای در خور شاهی ومهی

مگذر از عیش وبشادی و بخوشی گذران

تاکسی برخورد از دولت و از جان و زتن

برخور از دولت و کام دل و عیش تن و جان

در سرای تو و در خیل غلامان تو باد

هر نگاری که برون آرنداز ترکستان

تا جهانست همی باش و تو دشمن تو

تو همیشه به هوای دل و دشمن به هوان

عید تو فرخ و ایام تو ماننده عید

خلق فرمانبر و تو بر همگان فرمان ران

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:13 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۴۹ - در مدح امیرابویعقوب یوسف برادر سلطان محمود گوید

همه گره گره است آن دو زلف چین بر چین

گره به غالیه و چین به مشک ناب عجین

شکسته زلف تو تازه بنفشه طبریست

رخ و دو عارض تو تازه لاله و نسرین

تو لاله دیدی و شمشاد پوش و سنبل تاج

بنفشه دیدی عنبر سرشت و مشک آگین

بنفشه زلفا گرد بنفشه زار مگرد

مگرد لاله رخا گرد لاله رنگین

ترا بسنده بود لاله تو، لاله مجوی

بنفشه تو ترا بس بود، بنفشه مچین

مرا دهانک تنگ تو تنگدل دارد

میان لاغر تو، لاغر و نزار و حزین

ترا چه خوانم ماه زمین وسرو سرای

مرا تو بنده سرو سرای و ماه زمین

بلند قد سروست و روی خوب تو ماه

نه سرو باغ چنان ونه ماه چرخ چنین

که دید ماه برو کرده غالیه حلقه

که دید سرو بر او بسته آفتاب آذین

مرا به عشق ملامت مکن که عشق مرا

ز روی خوب تو گشت ای بهشت روی آیین

وگربخواهی تا گردی ای صنوبر قد

به عشق خویش گرفتار چون من مسکین

در آفتاب رو و در نگر بسایه خویش

در آینه نگر و روی خوب خویش ببین

بتیر نرگس تو با دل من آن کرده ست

که تیر شاه جهان با مخالفان لعین

امیر و بارخدای ملوک ابو یعقوب

معین دین هدی، یوسف بن ناصر دین

برادر ملکی کز نهیب او غمیند

به روم قیصر روم و به چین سپهبد چین

مکین دولت و در مرتبت گرفته مکان

ملک نژاده و اندر مکان ملک مکین

چنو جواد ندیده ست روز بزم زمان

چنو سوار ندیده ست روز رزم زمین

کسی که بر سر او بگذرد هزار قران

نبیند آن ملک راد را همال و قرین

اجل میان سنان و خدنگ او گشته ست

ازین رونده بدان و از آن دونده بدین

کشد مخالف را و کشد معادی را

خدنگ او ز کمان و کمند او ز کمین

نهیب هیبت او صید زنده بستاند

زیشک پیل دمان و ز چنگ شیر عرین

ز گنگ دیز بفرمان شاه بستاند

هزار پیل دمان هر یکی چو حصن حصین

بدست خویش قضا را بسوی خویش کشد

هر آنکه جوید از آن شاه کینه جویان کین

کند به تیر پراکنده چون بنات النعش

بهم شده سپهی را بگونه پروین

فرو برد بگه حمله روستم کردار

بزخم گرز گران گردن سوار به زین

به نوک تیر فرو افکند ز کرگ سرون

به ضرب تیغ فرود آورد ز پیل سرین

ز فخر نامش نقش نگین پذیرد آب

گر آزمایش را برنهد بر آب نگین

بر آرزوی کف راد او ز کان گهر

گهر بر آید بی کوه کاف و بی میتین

خجسته بخت بر او آفرین کند شب و روز

کند فریشته بر آفرین او آمین

کدام کس که نه او را بطبع گشت رهی

کدام دل که نه اورا بمهر گشت رهین

ایا سپهر ادب را دل تو چشمه روز

ایا بهشت سخا را کف تو ماء معین

به روی سایل از آنگونه شادمانه شوی

که روز حشر بهشتی به روی حور العین

چنان خوش آید بر گوش تو سؤال کجا

بگوش مردم دل مرده بانگ رود حزین

ترا به روز عطا دادن و بروز وغا

سخا کند تعلیم و هنر کند تلقین

در سرای ترا خسروان نماز برند

چنانکه دهقان در پیش آذر برزین

فکندگان سنان ترا بروز نبرد

ز کشتگان بود ای شاه بستر و بالین

عزیز گشت هر آنکس که شد بر تو عزیز

گزیده گشت هر آنکس که شد بر تو گزین

همیشه تا که بهاران و روزگار بهار

فرو نهد ز بر کوه سر بهامون هین

همیشه تا نقطی برزنند بر سر زی

همیشه تا سه نقط بر نهند بر سر شین

فلک مطیع تو بادا و بخت نیک سکال

خدای ناصرتو باد و روزگار معین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:13 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۵۰ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین

توسروی وبر پای نکوتر که بود سرو

نی نی که ترا سرو رهی زیبد بنشین

امروز مرا رای چنانست که تاشب

پیوسته ترا بینم تو نیز مرا بین

چشم من و آن روی پر از لاله و پرگل

دست من و آن زلف پر از حلقه و پر چین

زان رخ چنم امروز گل و لاله سیراب

زان ساده زنخدان، سمن تازه و نسرین

تا ظن نبری، چشم وچراغا! که شب آمد

چشم و دل من سیر شود زان رخ سیمین

من بر تو شب و روز نگه خواهم کردن

چندین به چه کارست حدیثان نگارین

امروز به شادی بخورم با تو که فردا

ناچار مرا میر برد باز به غزنین

یوسف پسر ناصردین آن سر و مهتر

سالار و سرلشکر سلطان سلاطین

ای بار خدایی که نبیند چو تویی تخت

ای شهر گشایی که نبیند چو تویی زین

پر پاره زر گردد جایی که خوری می

پر چشمه خون گردد جایی که کشی کین

چون جام بکف گیری از زر بشود قدر

چون تیغ بر آهنجی از خون برود هین

شیران فکنی شرزه و پیلان فکنی مست

شیران به خدنگ افکنی و پیل به زوبین

پیل ازتو چنان ترسد چون گودره از باز

شیر از تو چنان ترسد چون کبک ز شاهین

ای سخت کمانی که خدنگ تو ز پولاد

ز آنسان گذرد کز دل بدخواه تو نفرین

گر موی بر آماج نهی موی شکافی

وین از گهر آموخته ای تو نه ز تلقین

آماج تواز بست بودتا به سپیجاب

پرتاب تو از بلخ بود تا به فلسطین

از گوی تو روزی که بچوگان زدن آیی

ده بر رخ ماه آیدو صد بر رخ پروین

چندانکه بشمشیر تو بدخواه فکندی

فرهاد مگر که بفکنده ست به میتین

از آرزوی جنگ زره خواهی بستر

وز دوستی جنگ سپرداری بالین

بیننده که در جنگ ترابیند با خصم

پندارد تو خسروی و خصم تو شیرین

آیین خرد داری جایی که ندارند

مردان جهان دیده آموخته آیین

گر در خرد و رای چون تو بودی بیژن

در چاه مر اورا بنیفکندی گرگین

رادی بر تو پوید چون یار بر یار

بخل از تو نهان گردد چون دیو زیس

از زر تو گویند کجا یاد شود زی

وز سیم تو گویند کجا یاد شود سین

زر تو و سیم تو همه خلق جهانراست

ویلخال بدانند همه گیتی همگین

از خلعت تو مدح سرایان تو ای شاه

در خانه همه روزه همه بندندآذین

کس را دل آن نیست که گوید به تو مانم

بر راست ترین لفظ شداین شعر نو آیین

تا چون مه آبان بنباشد مه آذار

تا چون گل سوری بنباشد گل نسرین

تاچون ز در باغ درآید مه نیسان

از دیدن او تازه شود روی بساتین

شاهی کن و شادی کن آنسان که تو خواهی

جز نیک میندیش و جز از رادی مگزین

می خور ز کف آنکه به چینش بپرستند

گرصورت او را بفرستی بسوی چین

زین عید عدو را غم و اندوه و ترا لهو

تو با رخ پر لاله و او با رخ پر چین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:14 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۵۱ - نیز در مدح امیر یوسف بن ناصر الدین گوید

تابرگ همچو غیبه زنگار خورده شد

چون جوشن زدوده شد آب اندر آبدان

تا شنبلید زرد پدید آمده ست، گشت

نیلوفر کبود بآب اندرون نهان

تا بر گرفت قافله از باغ عندلیب

زاغ سیه بباغ در آورد کاروان

از برگ چون صحیفه بنوشته شد زمین

و زابر چون صلایه سیمین شد آسمان

رزبان ز بچگان رزان باز کرد پوست

بی آنکه بچگان رزانرا رسد زیان

باد خزان بجام مناقب (؟) کشید زر

نامهربانی از چه قبل کرد مهرگان

باد خزان از آب کند تخته بلور

دیبای زربفت در آرد ز پرنیان

بر صحن چشمها کند از سروهای سبز

وز مهرهای مینا دینار گون دهان

در زیر شاخه های درختان میان باغ

دینار توده توده کند پیش باغبان

من زین خزان بشکرم کاین مهرگان اوست

وز من امیر مدح نیوشد به مهرگان

میر جلیل سید یوسف کجا به فضل

پیداست همچو روز سپید اندر این جهان

نیکو دل و نکو نیتست و نکو سخن

خوش عادتست وطبع خوش او را و خوش زبان

از طبع و حلم اوست هوا و زمین مگر

ورنه چرا هوا سبکست و زمین گران

ای صورت تو بر فلک رادی آفتاب

وی عادت تو برتن آزادگی روان

در هستی خدای گروهی گمان کنند

وندر سخاوت تو نکرده ست کس گمان

جودست قهر گنج و ترا قهرمان هم اوست

برگنج خویش کس نکند قهر قهرمان

از بس ستم که جودتو برگنج تو کند

گنج تو هر زمان کنداز جود تو فغان

از مردمی میان جهان داستان شدی

جزداستان خویش دگر داستان مخوان

بس کس که در زمین ملکا خانمان نداشت

از خدمت خجسته تو شد به خانمان

من بنده را بتهنیت خدمت تو شاه

هر روز نامه دگر آید ز سیستان

جزمر ترا بخدمت اگر تن دو تا کنم

چون تار عنکبوت مرا بگسلد میان

شاها بصد زبان نتوان مر ترا ستود

بنده ترا چگونه ستاید بیک زبان

ای کاشکی که هر مو گردد زبان مرا

تا مدح تو طلب کنمی ازیکان یکان

از خدمت تو فخر و هم از خدمت تو جاه

از خدمت تو نام و هم از خدمت تو نان

ای یاد گار ناصر دین خدای و دین

از تو چنانکه بنده همه ساله شادمان

ز اندازه بیش فضل و هنر داری ای امیر

وآگه شده ست از هنر تو خدایگان

فرمان شاه باید اکنون همی که رو

وز بهر خویش را ز عدو کشوری ستان

تا ما بهفت ماه دگر خیمه ها زنیم

پیش سرای پرده تو گرد قیروان

کز بیم ناوک تو بمغرب بروز وشب

اندر تن عدو بهراسد همی روان

تیع تو ترجمان اجل گشت خصم را

خصمت سخن ز حلق نیوشد بترجمان

گرجان کشته گرد کشنده کند طواف

بس جان که در طواف بود گرد آستان

روزیکه تو بجنگ شوی روی تیغ تو

باغی کند پر از گل سوری و ارغوان

تیرت مگر که بر دل خصم تو عاشقست

کاندر جهد بسینه خصم تو هر زمان

تا نرگس شکفته نماید ترا بچشم

چون شش ستاره گرد مه ومه در آن میان

تا چون سمن سپید بود برگ نسترن

چون شنبلید زرد بود برگ زعفران

فرخنده باد روز تو و دولتت قرین

پاینده باد عمر تو و بخت تو جوان

سال تو فر خجسته و ایام تو سعید

عمر تو بیکرانه وعز تو جاودان

این مهرگان به شادی بگذار و همچنین

صد مهرگان بکام دل خویش بگذران

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:14 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۵۴ - در مدح سلطان مسعود و فتوحات اوو کشتن او شیر را

بدان خوشی وبدان نیکویی لب و دندان

اگر بجان بتوانی خرید نیست گران

لب چنان را غازی به سیم و زر بفروخت

عجب تر از دل غازی دلی بود به جهان ؟

لطیفه ییست در آن لب چنانکه نتوان گفت

اگر دلم دهدی خلق را نمایم آن

گمان برم که همی بوسه ریخت خواهد ازو

چودر سخن شود آن آفتاب ترکستان

اگر نه از قبل شرم آن نگارستی

ز بوسه ندهمی او را بهیچ وقت امان

وگر هزار دلستی مرا چنانکه یکی

همی فدا کنمی پیش آن لب و دندان

هزار سال ملامت کشیدن از پی او

توان و زان بت روزی جدا شدن نتوان

مرا که خواهد گفتن که دوست را منواز

که گفت خواهد معشوق را مخواه و مخوان

عزیزتر ز همه خلق یار نیک بود

ولی عزیزتر از یار خدمت سلطان

خدایگان مهان خسرو جهان مسعود

که روزگارش مسعود باد وبخت جوان

خدایگانی کورا هزار بنده سزد

چو کیقباد و چو کیخسرو و چو نوشروان

ز ملک گیتی یک نیمه یافت او ز پدر

دگر گرفته بشمشیر و تیر و گرز و کمان

و گر بکنجی یکپاره ناگرفته بماند

هم از شمار گرفته است، ناگرفته مدان

بنامه راست شود، نامه کرد باید و بس

بتیغ کار نگردد درست و با سروجان

شد آن زمان که به شمشیر کار باید کرد

کنون بنامه همی کرد باید و بزبان

گه سماع و شرابست و گاه لهو و طرب

گه نهادن گنج و گه نهادن خوان

مگر به صید و به چوگان زدن رود پس از این

ز بهر گشتن صحرا و دیدن میدان

وگر نه در همه عالم کسی نماند که او

گذشت خواهد ازین طاعت و ازین فرمان

ملوک را همه بیمال کردو دل بشکست

بر آنچه کرد سر خسروان به سر جاهان

گزاف داری چندان هزار مرد دلیر

که شوخ وار بجنگ شه آمدند چنان

دلاورانی پر حیله از سپاه عراق

مبارزانی بگزیده از که گیلان

زپای تا سر در آهن زدوده چو تیغ

گرفته تیغ بدست و دودست شسته زجان

ز کوه آهن و کوه سپر گرفته پناه

وزین دو کوه قوی چون ستاره خشت روان

ملک در آمد و با لشکری کم از دو هزار

همه بداسپه و خالی ز خود و از خفتان

چو روی کرد بدان کوه و آن سپاه بدید

ندید کوه و سپه را ز هیچگونه کران

ز پای تا سر که مرد کارزاری دید

بکار زار ملک عهد بسته و پیمان

خدایگان جهان روی را بلشکر کرد

بشرم گفت بلشکر که ای جوان مردان

پدر مرا و شمارا بدین زمین بگذاشت

جدا فکند مرا با شما زخان و زمان

نه ساز داد که از بهر خویش سازم ملک

نه خواسته که بجای شما کنم احسان

بنام نیک ازینجا روان شدن بهتر

که باز گشتن نزد پدر بدیگر سان

دگر کز اینجا تا جای ما رهیست دراز

ز راست و زچپ ما دشمنان و مابمیان

بدین ره اندر چندانکه مرد سیر شود

نه زاد یابد مرد هزیمتی و نه نان

چنان کنید که مردان شیر مرد کنند

بهیچگونه متابید ازین نبرد عنان

اگر مراد برآید چنان کنم که شما

بمال و ملک شوید از میان خلق نشان

زیان رسید شما را زبهر من بسیار

چنان کنم که فرامش کنید نام زیان

همه سپاه نهادند رویها بزمین

وز آنچه شاه جهان گفت چشمها گریان

بجمله گفتند ای شهریار روز افزون

خدایگان بلند اختر بلند مکان

که در سپه که چو تو میر پیش جنگ بود

اگر ز پیل بترسد بر او بود تاوان

چنان کنیم کنون روی کوه را که شود

زخون دشمن تو پر شقایق نعمان

خدایگان جهان چون جوابها بشنود

بخواست نیزه و توفیق خواست از یزدان

میان آن سپه اندر فتاد چونکه فتد

میان گور و میان گوزن شیر ژیان

همی گرفت بدست و همی فکند بپای

جز این که کرد و چه دانست رستم دستان

بیک زمان سپه بیکرانه را بشکست

شکستگان را بگرفت و جمله دادامان

خبر شنید که شیری براه دید کسی

ز جنگ روی بدان صید کرد هم بزمان

بدان بزرگی جنگ و بدان بزرگی فتح

بکرد وشیر بکشت اینت قدرت و امکان

ازین نکوتر و مردانه تر فراوان کرد

بپای قلعه غور و بکوه غرجستان

خدای ناصر او باد و روزگار معین

ملوک بنده و چاکر بآشکار و نهان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:14 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۵۵ - در وزارت یافتن خواجه احمد بن حسن میمندی بعد از عزل شش ساله

میغ بگشاد و دگرباره بیفروخت جهان

روزی آمد که توان داد از آن روز نشان

روزی آمد که چنین روز همی دید زمین

روزی آمد که چنین روز همی یافت زمان

بوستانی که بدو آب همی راه نیافت

تازه گشت از سرو ره یافت بدو آب روان

روزگاری که دل خلق همی تافته است

رفت و ناچیز شد و قوت او شد به کران

زینت دولت باز آمد و پیرایه ملک

تا کند ملک و ولایت چو بهشت آبادان

صدر دیوان وزارت رست از زرق و دروغ

رادمردان جهان رستند از ذل و هوان

صاحب سید باز آمد و برگاه نشست

وآسمان بر در او بست رهی وارمیان

بالش خواجه دگر بار بر آنجای نهاد

که مقیمان فلک را نرسد دست برآن

گر ازین پیش خطا کرد، کنون کرد صواب

برگرفت از تن ما و دل ما بارگران

صاحب سید تاج وزرا شمس کفات

خواجه بوالقاسم دستور خداوند جهان

باز بنشست بصدر اندر با جاه و جلال

باز زد تکیه بگاه اندر با عزت و شان

بخت اگر کاهلیی کرد و زمانی بغنود

گشت بیدارو به بیداری نو گشت و جوان

عهدها بست که تا باشد بیدار بود

عهدها بست و جهان گشت بدان سیرت و شان

من یقین دارم کاین عهد بسرخواهد برد

صاحب سید را نیز در این نیست گمان

سخن راست توان دانست از لفظ دروغ

باد نوروزی پیدا بود از باد خزان

ای سزاوار بدین جاه و بدین قدر و شرف

ای سزاوار بدین دست وبدین صدر و مکان

چند گاهیست که در آرزوی روی تو بود

صدر دیوان وبزرگان خراسان همگان

هر که یک روز ترا دید همی گفت بدرد

که خدایا تو مر او را بر ما بازرسان

گرچه از چشم جدا بودی دیدار تو بود

همچو کردار تو آراسته پیش دل و جان

هیچ چشمی نشناسم که نه از بهر تو کرد

مجلس محتشمی را ز گرستن طوفان

ابرها بود بچشم اندر از اندیشه تو

که همه روز ببارید برخ بر باران

تا تو در دیوان بودی در دیوان ترا

کس ندانست ز درگاه ملک نو شروان

چون برون رفتی از دیوان، هم بر پی تو

رتبت و قدر برون رفت ز در و زدیوان

بودن تو بحصار اندر جاه تو نبرد

آن نه جاهیست که تا حشر پذیرد نقصان

شرف و قیمت و قدر تو بفضل و هنرست

نه بدیدار و بدینار و بسود وبزیان

هر بزرگی که بفضل و بهنر گشت بزرگ

نشود خرد ببد گفتن بهمان و فلان

گر چه بسیار بماند بنیام اندر تیغ

نشود کند و نگردد هنر تیغ نهان

ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر میخ

نشود تیره و افروخته باشد بمیان

شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود

نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان

باز هم باز بود، ورچه که او بسته بود

شرف بازی از باز فکندن نتوان

این همان مجلس و جاییست که بربست و برید

ملکان را ز نهیب و ز فزع دست و زبان

هیبت مجلس تو هیبت حشرست مگر

که بود مرد و زن و نیک وبد آنجا یکسان

بر در خانه تو از فزع هیبت تو

شیر چنگ افکند و پیل دژآگه دندان

آنکه تا روز همه شب سخنان راست کند

چون به دیوان تو اندر شد، گوید هذیان

بپسند تو سخن گفتن کاریست بزرگ

اندرین میدان این باره نگردد به عنان

از دبیران جهان هیچ کسی نیست که او

نامه ای را به پسند تو نویسد عنوان

جاودان شاد زیادی وبه تو شاد زیاد

ملک عالم شاهنشه گیتی سلطان

تا همی خاک بپاید تو درین ملک بپای

تاهمی چرخ بماند تو در ین خانه بمان

هر که زین آمدن تو چو رهی شاد نشد

مرهاد از غم تا جانش برآید ز دهان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:14 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها