0

قصاید فرخی سیستانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۵۶ - در مدح شمس الکفاة خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی

مکن ای ترک مکن قدر چنین روز بدان

چون شد این روز، درین روز رسیدن نتوان

گر بناگوش تو چون سیم سپیدست چه سود

تو ندانی که بود شب ز پس روز نهان

نه تو آورده ای آیین بناگوش سپید

مردمان را همه بوده ست بناگوش چنان

بس بناگوش چون سیما که سیه شد چو شبه

آن تو نیز شود صبر کن ای جان جهان

هر که را عارض ساده ست سیه خواهد شد

نه به انگشت، فرو رفت بخواهی ز میان (؟)

دست خدمت نه و ناگاه بر آوردن خط

خرد ذاتی او آمد پست دگران (؟)

ورتو خدمت نکنی بر دل من رنج منه

تا بی اندوه برم خدمت خواجه به کران

کدخدای ملک مشرق و سلطان بزرگ

صاحب سید ابوالقاسم خورشید زمان

آن ملک رسم و ملک طبع و ملک خو که بدو

هر زمان زنده شود نام ملک نوشروان

رای فرخنده او جلوه ده مملکتست

لاجرم مملکت آراسته دارد چو جنان

آفرین باد بر آن رای پسندیده کزو

شاه شادست وسپه شاد جهان آبادان

عالمی همچو کمانی به کفش داد امیر

رای اوکرد به آسانی چون تیر کمان

چون ازو یاد کنی زو به دعا یاد کنند

خلق گیتی که و مه، مرد و زن و پیرو جوان

در همه عمر نرفته ست و ازین پس نرود

نام او جز به ثنا گفتن و بر هیچ زبان

تابراین بالش بنشسته نگفته ست کسی

که بر این بالش جز خواجه نشسته ست فلان

هم بگویندی، گرجای سخن یابندی

مردم یاوه سخن را نتوان بست دهان

او ازین کار گریزنده و این بالش ازو

اندر آویخته پیوسته چو قالب به روان

هر که این بالش و این صدر طلب کرد همی

از پی سود طلب کرد نه از بهر زیان

خواجه میراث پدر برد بدین شغل بکار

این خبر نیست که من گفتم، چیزیست عیان

لاجرم بر در ایوان ملک مدح و ثناست

پیش ازین بود شبانرزی فریاد و فغان

ای به حری و به آزادگی از خلق پدید

چو گلستان شکفته ز سیه شورستان

خداندان تو شریفست، از آنی تو شریف

تو چنانی به شریفی که بود زراز کان

دست بخشنده تو نام تو بازرگان کرد

تو کنون گویی این را چه دلیلست و نشان

شغل بازرگان آنست که چیزی بخرد

تا به مقدار و به اندازه کند سود از آن

تو به دینار همه روزه همی شکر خری

کیست آن کو نکند یاد تو چون بازرگان

شکر تو برما فرضست چوهر پنج نماز

بیشتر گردد هر روز ونگیرد نقصان

بگزاریم بر آنسان که توانیم گزارد

نشود شکر بر ما به تغافل نسیان

اثر نعمت تو بر ما زان بیشترست

که توان آورد آن را به تغافل کفران

شاعران را زتو زر و شاعران را ز تو سیم

شاعران را ز تونام و شاعران را زتو نان

ای سر بار خدایان سر سال عجمست

تو به شادی بزی و سال به شادی گذران

زین بهار خوش برگیر نصیب دل خویش

بر صبوحی قدحی چند می لعل ستان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:14 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۵۷ - در مدح شمس الکفات خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی

آمد آن نو بهار تو به شکن

بازگشتی بکرد توبه من

دوش تا یار عرضه کرد همی

بر من آن عارض چوتازه سمن

گفت وقت گلست باده بخواه

زان سمن عارضین سیمین تن

بشکند توبه مرا ترسم

چه توان کرد گوبرو بشکن

توبه را دست و پای سست کند

لاله سرخ و باده روشن

خاصه اکنون که باز خواهد کرد

سوسن وگل به باغ چشم دهن

باد هر ساعت از شکوفه کند

پر درمهای نیمکاره چمن

باغ بتخانه گشت و گلبن بت

باده خواران گل پرست شمن

هر درختی چونوش لب صنمیست

بر زمین اندرون کشان دامن

نبرد دل مرا همی فرمان

دل چوخر، شد زدست و بر درسن

ای دل سوخته به آتش عشق

مرمرا باز در بلا مفکن

سخنان بهار یاد مگیر

آتش اندر من ضعیف مزن

جهد آن کن که مرمرا نکنی

پیش صاحب به کامه دشمن

صاحب سید آفتاب کفات

خواجه بوالقاسم احمد بن حسن

آنکه تدبیر او سواری کرد

بر جهان تجاره توسن

وهم او بر مثال آهن بود

دشمنش کوه و دولتش که کن

دشمنان چو کوه را بفکند

بفکند کوه سخت را آهن

دوستانرا به تخت گاه فکن

دشمنان را به ژرف چاه فکن

چاه کندو گمان ببرد عدو

کاندرآن چاه باشدش مسکن

شب بدخواه را عقوبت زاد

شب شنودم که باشد آبستن

ایزد این شغلها کفایت کرد

خواجه ناگفته آن چگونه سخن

دشمنان این ز خویشتن دیدند

خواجه از صنع ایزد ذوالمن

لاجرم دشمنان به زندانند

خواجه شادان به طارم و گلشن

بودنیها همه ببود و نبود

آنچه بردند بدسکالان ظن

بد به بدخواه بازگشت و نکرد

سود چندان هزار حیلت و فن

همچنین باد کار او و مدام

نرم کرده زمانه را گردن

در سرایش همیشه شادی و سور

در سرای مخالفان شیون

نعمت و دولت وسعادت را

مجلس و خاندان خواجه وطن

دو رده سرو پیش او بر پای

بار آن سروها گل و سوسن

گرهی را نهالها ز چگل

گرهی را نهالها زختن

زین خجسته بهار یافته داد

همچو زر هر کسی به هر معدن

هر کجا او بود سلامت و امن

هر کجا دشمنش بلا و محن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:14 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۵۸ - در مدح خواجه احمد بن حسن میمندی وزیر گوید

نگار من آن لعبت سیمتن

مه خلخ و آفتاب ختن

برون آمداز خیمه و از دو زلف

بنفشه پریشیده بر نسترن

تماشا کنان گرد خیمه بگشت

چو سروی چمان برکنار چمن

ز سر تابه بن زلف او پر گره

زبن تابه سر جعد او پرشکن

همی داد بینندگان را درود

ز دو رخ گل و ازدو عارض سمن

کمر خواست بستن همی برمیان

سخن خواست گفتن همی با دهن

نه بستن توانست زرین کمر

نه گفتن توانست شیرین سخن

بلی کس نبندد کمر بی میان

بلی کس نگوید سخن بی دهن

دهان و میان زان ندارد بتم

که هردو عطا کرد روزی به من

دل و تن مرا زین دو آمد پدید

وگرنه مرا دل کجابودو تن

فری روی شیر بن آن ماهروی

که دلها تبه کرد برمرد و زن

فری خوی آن بت که وقت شراب

همه مدحت خواجه خواهد زمن

سپهر هنر خواجه نامور

وزیر جلیل احمد بن الحسن

نوازنده اهل علم و ادب

فزاینده قدر اهل سنن

پژوهنده رای شاه عجم

نصیحتگر شهریار زمن

وزیر جهاندار گیتی فروز

وزیر هنرپرور رایزن

وزارت به اصل و کفایت گرفت

وزیران دیگر به زرق و به فن

وزارت به ایام اوباز کرد

دوچشم فرو خوابنیده وسن

به جنگ عدو با ملک روز وشب

زمانی نیاساید از تاختن

گهی رنجه ز آوردن ژنده پیل

گهی مانده ز آوردن کرگدن

جهان را همه ساله اندیشه بود

ازین تا نهد تخت او بر پرن

کسی را که دختر بود چاره نیست

که باشد یکی مرد او را ختن

جهان دختر خواجگی را همی

بدو داد چون باز کرد از لبن

سخاوت پرستنده دست اوست

بتست این همانا و آن برهمن

گریزنده گشته ست بخل از کفش

کفش «قل اعوذ» است و بخل اهرمن

ای ناصح خسرو و کلک تو

بر احوال و بر گنج او مؤتمن

چو من جلوه کرده ست جود ترا

عطای تو اندر هزار انجمن

عطای تو بر زایران شیفته ست

سخای تو بر شاعران مفتنن

مثل زرکاهست و دست توباد

خزانه تو گنج تو بادخن

بسا مردم مستحقق را که تو

بر آوردی ازژرف چاه محن

نشان کریمی و آزادگیست

بر آوردن مردم ممتحن

به آزاد مردی و مردانگی

تو کس دیده ای همسر خویشتن ؟

که باشد چون تو، هر که را گویمت

ز بر تو پوشد همی پیرهن

ز آزادگان هر که او پیشتر

به شکر تو دارد زبان مرتهن

بزرگان همه زیر بار تواند

چه بارست شکر تو بی ذل و من

کسی نیست کز بندگان تونیست

به هر گردنی طوق اندر فکن

جهان زیر فرمانت گر شد رواست

به دارش و ز اوبیخ دشمن بکن

مگر خدمت تست حبل المتین

که نوعیست ازطاعت ذوالمنن

اگر حاسد تست سالار ترک

وگردشمن تست میر یمن

به یک رقعه بر زن ختن بر چگل

به یک نامه برزن یمن بر عدن

چه چیزست مهر تو در هر دلی

که شیرین تر از زر بود وز وطن

بخور و لباس عدوی ترا

زمانه چه خواند حنوط و کفن

همی تا چو قمری بنالد ز سرو

نوابر کشد بلبل از نارون

چو پشت برهمن شود شاخ گل

بر او بر گل نو بسان و ثن

جهان دار و شادی کن و نوش خور

می از دست آن ترک سیمین ذقن

فزوده ست قدر تو بفزای لهو

گشاده ست گنج تو بگشای دن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:15 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۵۹ - در مدح شمس الکفات احمد بن الحسن میمندی

گفتم در آن دو زلف شکن بیش یا گره

گفتایکی همه گره است و یکی شکن

گفتم چه چیز باشد زلفت در آن رخت

گفتا یکی پرند سیاه و یکی پرن

گفتم دو زلف تو چه فشانند بر دورخ

گفتا یکی به تنگ عبیر و یکی به من

گفتم زمن چه بردند آن نرگس دو چشم

گفتا یکی قرار تو برد ویکی وسن

گفتم تن من و دل من چیست مر ترا

گفتا یکی میان منست و یکی دهن

گفتم بلای من همه زین دیده و دلست

گفتا یکی از این دو بسوز و یکی بکن

گفتم مراد و بوسه فروش و بها بخوان

گفتا یکی به جان بخر از من یکی به تن

گفتم که جان طلب کنی از من به بوسه ای

گفتا یکی همی ز تو باشد یکی زمن

گفتم دو چیز چیست ز روی تو خوبتر

گفتا یکی سخاوت صاحب یکی سخن

گفتم که نام صاحب و نام پدرش چیست

گفتا یکی خجسته پی احمد یکی حسن

گفتم رضا و خدمت صاحب چه کم کند

گفتا یکی نیاز ولی و یکی محن

گفتم دو دست خواجه چه چیزست جود را

گفتا یکی خجسته مکان و یکی وطن

گفتم دو گونه طوق به هر گردن افکند

گفتا یکی ز شکر فکند و یکی ز من

گفتم دلش چه دارد وعقلش چه پرورد

گفتا یکی مودت دین و یکی سنن

گفتم چه پیشه دارد مهر و هوای او

گفتا یکی ملال زداید یکی حزن

گفتم چه چیز یابد ازو ناصح و عدو

گفتا یکی نوازش و خلعت یکی کفن

گفتم موافقانرا مهرو هواش چیست

گفتا یکی سلیح تمام و یکی مجن

گفتم که گر دو تیر گشاید سوی چگل

گفتا یکی چگل بستاند یکی ختن

گفتم که گردونامه فرستد سوی عمان

گفتا یکی عمان بستاندیک عدن

گفتم چه باد حاسد او وان دگرچه باد

گفتا یکی به مادر غمگین یکی به زن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:15 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶۰ - در مدح خواجه ابوالفتح فرزند وزیرگوید

نگار مرا سرو آزاد خوان

کنار من آن سرو بن را چمن

بلندی و سبزی بود سرو را

بلندست و سبزست معشوق من

دل و تن فدا کردم آن ماه را

نه دل ماند با من کنون و نه تن

ز تن کردم آن بی میان را میان

ز دل کردم آن بی دهن را دهن

مرا جز پرستیدنش کارنیست

بلی بت پرستیست کار شمن

بنازم از و همچو فضل و ادب

به فززند دستور شاه زمن

ابوالفتح کازادگان جهان

شد ستند بر جود او مفتنن

رهایی بدو یابد اندر جهان

ز دست محن مردم ممتحن

چنان کو بجوید هوای ولی

برهمن نجوید هوای وثن

هر آن کس که بر کین او دست سود

به دستش دهد دست محنت رسن

بسوزد ز دور آتش خشم او

بر اندام اعدای او پیرهن

ایا خوانده صلح تو و جنگ تو

کتاب امان و کتاب فتن

اگر بر یمن خشم تو بگذرد

نتابد سهیل یمن از یمن

وگر بر عدن خلق تو بگذرد

ازو جنت عدن گردد عدن

کسی کز رضای تو بیرون شود

زمانه بدوزد مر او را کفن

اگر کرگدن پیشت آید به جنگ

بپردازی او را ز شغل بدن

سواری بلند اسب را ره کند

سنان تو در الیه کرگدن

ندانم که با دست یا آتشست

به زیر تو آن باره پیلتن

ازو رفتن نرم و از گور تک

ز پرنده پرواز و زو تاختن

گر از ژرف دریا بخواهی گذشت

از او بگذرد زین بر او برفکن

ایا دیده فضل و دست هنر

ایا بازوی دین و پشت سنن

به حری ز تو گستریده ست نام

به هر جایگاه و به هر انجمن

ز عدل و ز انصاف تو در جهان

نیندیشد از شیر شرزه شدن

هر آن کز تو ای خواجه دور اوفتاد

براو کارگر گشت تیغ محن

رهی تا ز درگاه تو دور شد

بمانده ست از دولت خویشتن

همی تا سپیده دم اندر بهار

نوا برکشد زند خوان از فنن

به شادی بناز و به دولت برآر

سر برج دولت به برج پرن

به فضل تو گویندگان متفق

به شکر تو آزادگان مرتهن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:15 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶۱ - در مدح خواجه ابوسهل دبیر وزیرامیر یوسف

رز دژم روی گشت و لرزه گرفت

عادت او چنین بود به خزان

رز چرا تراسدای شگفت ز باد

چون نترسد همی رز از رزبان

باز رزبان به کارد برد رز

بچه نازنین کند قربان

گر چه سردست باد را زنهار

نرسد زومگر به جامه زیان

جامه خوشتر بر تو یا فرزند

نی که فرزند خوشترست از آن

رز مسکین به مهر چندین گاه

بچه پرورد در بر و پستان

رفت رزبان سنگدل که دهد

مادران را ز بچگان هجران

ما غم رز چرا خوریم همی

خیز تا باده ها خوریم گران

ساقیا! بار کن ز باده قدح

باده چون گداخته مرجان

مطربا! تو بساز رود نخست

مدحت خواجه عمید بخوان

خواجه بوسهل داد پرور و دین

کدخدای برادر سلطان

آن بزرگ آمده زخانه خویش

وز بزرگی بدو دهند نشان

دیده پیوسته در سرای پدر

ز ایران را و شاعران برخوان

چشم او پر زمال ونعمت خویش

زو رسیده عطا بدین و بدان

همه تا کوشد اندر آن کوشد

که دل غمگنی کند شادان

خدمت او همی کند همه کس

او کند باز خدمت مهمان

مجمع شاعران بود شب و روز

خانه آن بزرگوار جهان

راست گویی جدا جدا هر روز

همه را هست نزد او دیوان

نامجویست و زود یابد نام

هر که را فضل باشد و احسان

هر که نیکو کند نکو شنود

گر ندانسته ای درست بدان

خواجه را بیهده گرفته نشد

راه مردان و مهتران و ردان

همچنان کز ستارگان خورشید

خواجه پیداست از همه اقران

نزد او عرض او عزیز ترست

از گرامی تن و عزیز روان

در جوانی بزرگنامی یافت

وین عجایب بود ز مرد جوان

تا هوا را پدید نیست کنار

تا فلک را پدید نیست کران

تا بخار از زمین شود به هوا

تا فرود آید از هوا باران

دولتش یار باد و بخت رفیق

رای او کارکرد زین دو میان

قسمش از مهرگان سعادت و عز

قسم بدخواه او بلا و هوان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:15 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶۲ - در مدح خواجه ابوالحسن حجاج، علی بن فضل بن احمد گوید

بت من آن به دو رخ چون شکفته لاله ستان

چو دید روی مرا روی خویش کرد نهان

هر آینه که بهار اندرون شود به حجاب

در آن زمان که برون آید از حجاب خزان

چو روی خویش بپوشید روز من بشکست

نبود جای شگفت و شگفتم آمد از آن

هر آینه که چو خورشید ناپدید شود

سیاه و تیره شود گرچه روشنست جهان

مرا بدید و به مژگان فرو کشید ابرو

ز بیم در تن من زلزله گرفت روان

هرآینه که بترسد کسی چو دشمن او

برابر دل او تیر برنهد به کمان

سه بوسه زو بخریدم دلی بدو دادم

نداد بوسه و بر من گرفت روی گران

هرآینه چو زیان کرد بر خریده نو

ز من بپوشد کایدون ستوده نیست زیان

مرا ببیند معشوق من بخندد خوش

چو او بخندد بر من فتد خروش و فغان

هر آینه که چو دل خستگان بنالد رعد

چو برق باز کند پیش او به خنده دهان

به زلف با دل من چند گاه بازی کرد

دلم بخست و جراحت گرفت و ماند نشان

هر آینه که نشان گیرد از جراحت گوی

چوبی محابا هر سو همی خورد چوگان

دلم بخست و لیکن کنون همی ترسد

ز خشم خواجه فاضل ستوده سلطان

هر آینه که بترسد ز خشم خواجه که او

به زلف گنج مدیحش همی کند پنهان

ابوالحسن علی فضل احمد آنکه چوکف

به که نماید همواره کوه گردد کان

هر آینه که ز دیدار آفتاب شود

به کوه سنگ عقیق و به دشت گل عقیان

نهاد خوب وره مردمی ازو گیرند

ستودگان و بزرگان تازی و دهقان

هر آینه که ز خورشید ماه گیرد نور

چنانکه میوه زمه رنگ و گونه الوان

اگر چه کامل و کافی کسیست، چون براو

فرو نشست پدید آید اندر و نقصان

هر آینه چوستاره به آفتاب رسید

چنان نماید کاندر میانه اقران

چهار حد بساط از فروغ طلعت او

ز نور طور تولی شناختن نتوان

هر آینه که همی روشنی به چشم آید

کجا فروخته شمعی بود زبانه زنان

بدو نهادند از رکنهای عالم روی

گزیدگان زمین و ستودگان جهان

صفی که خواجه بدورونهاد روز نبرد

تهی شود ز سوار و پیاده هم بزمان

هر آینه شود از رنگ مرغزار تهی

چو روی کرد سوی مرغزار شیر ژیان

سخنوران و ستایشگران گیتی را

همی نگردد جزبر مدیح خواجه زبان

هر آینه نستاید زمین شوره کسی

که پر شکوفه وگل باغ بیند وبستان

سخن چو تن بود اندر ستایش همه کس

چو در ستایش او راه یافت گشت چو جان

هر آینه که سخن در ستایش مردم

چنان نیاید کاندر ستایش رحمان

فزونتر از همه کس دارد آلت هستی

ز بخشش کف او مدحگوی مدحت خوان

همیشه باد و بدو شاد باد خلق که او

به جود روزی خلق از خدای کرده ضمان

هر آینه چو دعا در صلاح خلق بود

اجابتش را امید باشد از یزدان

خجسته باد بر او مهرگان ودست مباد

زمانه را و جهان را بر او و بر سلطان

هر آینه نبود دست خاک را بر باد

چنانکه آتش سوزنده رابر آب روان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:15 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶۳ - در مدح خواجه ابوالحسن حجاج علی بن فضل بن احمد گوید

پیچان درختی نام او نارون

چون سرو زرین پر عقیق یمن

نازنده چون بالای آن زاد سرو

تابنده چون رخسار آن سیمتن

شاخش ملون همچو قوس قزح

برگش درخشان همچو نجم پرن

چون زلف خوبان بیخ او پر گره

چون جعد خوبان شاخ او پر شکن

چون آفتاب و جزوی از آفتاب

چون گوهر و با گوهر از یک وطن

چون دلبری اندر عقیقین و شاخ

چون لعبتی در بسدین پیرهن

نالنده همچون من ز هجران یار

لرزنده و پیچنده بر خویشتن

گویی گنهکاریست کو راهمی

در پیش خواجه گفت باید سخن

دستور زاده شاه ایران زمین

حجاج تاج خواجگان بوالحسن

پرورده اندر دامن مملکت

پستان دولت روز و شب در دهن

آزادگی آموخته زو طریق

رادی گرفته زو رسوم و سنن

او برگرفته راه و رسم پدر

چون جستن او طاعت ذوالمنن

و آزادگان را بر کشیده ز چاه

چاهی که پایانش نیابد رسن

بس مبتلا کو را رهاند ازبلا

بس ممتحن کو را رهاند از محن

ایزد کند رحمت برآن کس که او

رحمت کندبر مردم ممتحن

اندر کفایت صاحب دیگرست

واندر سیاست سیف بن ذوالیزن

او ایدر ست ورای وتدبیر او

گردان میان قیروان تا ختن

فرمان او وامراو طوقهاست

بر گردن میران لشکر شکن

گر کلک بر کاغذ نهد از نهیب

شمشیر کاغذ گردد و مرد زن

هر ساعتی زنهار خواهد همی

از کلک او شمشیر شمشیر زن

از عدل او آرام یابد همی

با شیر شرزه اشتر اندر عطن

چندان بیان دارد به فضل از مهان

کاندر محاسن حور عین ز اهرمن

اوآتش تیزست بر تیغ کوه

وان دیگران چون شمع بر بادخن

چونانکه دستش را پرستد سخا

بت را پرستیدن نیارد شمن

با بردباری طبع او متفق

با نیکنامی جود او مقترن

سختم شگفت آید که تا چون شده ست

چندان فضایل جمع در یک بدن

گرمایه فضلست بس کار نیست

فرزند فضلست آن چراغ زمن

نزد خردمندان نباشد غریب

بوی از گل و نور از سهیل یمن

زایر کز آنجا باز گردد برد

دیبا به تخت و رزمه و زر به من

بس کس که او چون قصد وی کرد باز

بانهمت و با کام دل شد چو من

بر ظن نیکو قصد کردم بدو

آزادگی کرد و وفا کرد ظن

روز نخستم خلعتی داد زرد

از جامه ای کآن را ندانم ثمن

با جامه زری زرد چون شنبلید

با زر سیمی پاک چون نسترن

زان زر و سیمم روز و شب پیش خویش

بر پای کرده کودکی چون وثن

مهتر چنین باید موال نواز

مهتر چنین باید معادی شکن

ای آفتاب صد هزار آفتاب

ای پیشکار صد هزار انجمن

جشن سده ست از بهر جشن سده

شادی کن و اندیشه از دل بکن

می خور ز دست لعبتی حور زاد

چون زاد سروی پر گل ویاسمن

ماهی به کش در کش چو سیمین ستون

جامی به کف برنه چو زرین لگن

تا می پرستی پیشه موبد ست

تا بت پرستی پیشه برهمن

قسم تو باد از این جهان خرمی

قسم بداندیش تو گرم و حزن

از تیرهای حادئات جهان

دولت گرفته پیش رویت مجن

باغ امیدت پر گل و لاله باد

چون باغ فضلت پر گل و نسترن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:15 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶۴ - در مدح عمیدالملک خواجه ابوبکر علی بن حسن قهستانی عارض سپاه

دی به سلام آمد نزدیک من

ماه من آن لعبت سیمین ذقن

بازنخی چون سمن و با تنی

چون گل سوری به یکی پیرهن

تازان چون کبک دری برکمر

یازان چون سرو سهی در چمن

در شکن زلف هزاران گره

در گره جعد هزاران شکن

گفتم چونی و چگونه ست کار

گفت به رنج اندرم از خویشتن

چون بود آن کس که ندارد میان

چون بود آن کس که ندارد دهن

ازتو دل توبر بودم به زرق

وز تو تن تو بر بودم به فن

جای سخن گفتن کردم ز دل

جای کمر بستن کردم ز تن

بر تن تو تاکی بندم کمر

وز دل تو تاکی گویم سخن

بر تو ستم کردم وروز شمار

پرسش خواهد بدن آن را زمن

خواجه کنون گوید کاین عابدست

عابد دینداری خواهد شدن

گرد بناگوش سمن فام او

خرد پدید آمد خار سمن

فردا خواهم گفت آن ماه را

کای پسر آن خار به خردی بکن

ور نکند لابه کنم خواجه را

تا به کسی گوید کاو را بزن

خواجه ابوبکر عمید ملک

عارض لشکر علی بن الحسن

آن ز بلا راحت هر مبتلی

وان ز محن راحت هر ممتحن

خدمت او نعمت و دفع بلاست

طاعت او راحت و رفع محن

خانه او اهل خرد را مقر

مجلس اواهل ادب را وطن

هر که سوی خدمت او راست شد

راه نیابدسوی او اهرمن

خدمت او را چو درختی شناس

دولت و اقبال مر او را فنن

هر که بر او سایه فکند آن درخت

رست ز تیمار و ز گرم و حزن

یارب چونانکه به من بر فتاد

سایه او برهمه گیتی فکن

ای به همه خوبی و نیکی سزا

ای به هوای تو جهان مرتهن

بخت پرستیدن خواهد ترا

همچو وثن را که پرستد شمن

در خور آن فضل که خواهی ترا

دولت و اقبال دهد ذوالمنن

من سخن خام نگویم همی

آنچه همی گویم بر دل بکن

دیر نپاید که به امر ملک

گردی بر ملک جهان مؤتمن

چاکر تو باشد سالار چین

خاتم تو باشد میر ختن

بر در خانه تو بود روز وشب

از ادبا و شعرا انجمن

صاحب در خواب همانا ندید

آنچه تو خواهی دید از خویشتن

ای به هنر چون پدر فاطمه

ای به سخا چون پسر ذوالیزن

جود سپاهست و تو او را ملک

فضل عروسست و تو او را ختن

خواسته نزد تو ندارد خطر

ورچه بود خلق بر او مفتنن

آنچه ز میراث پدر یافتی

خوار ببخشیدی بی کیل و من

وآنچه خود الفغدی بردی به کار

با نیت نیکو و پاکیزه ظن

از پی علم و ادب و درس دین

مدرسه ها کردی بر تاپرن

نام طلب کردی و کردی به کف

نام توان یافت به خلق حسن

ای گه انداختن تیر آز

زر تو اندر کف زایر مجن

مدح تو این بار نگفتم دراز

ازخنکی خاطر وگرمی بدن

از تب، تاری و تبه کرده ام

خاطر روشن چو سهیل یمن

چون من ازین علت بهتر شوم

مدحی گویم ز عمان تا عدن

چونان که گر خواهی در بادیه

سازی از و ژرف چهی را رسن

در دل کردم که چو بهتر شوم

شعر به رش گویم و معنی به من

تا نبود بار سپیدار سیب

تا نبود نار بر نارون

تا چو شقایق نبود شنبلید

تا چو بنفشه نبود نسترن

شاد زی ای مایه جودو سخا

شاد زی ای مایه دین و سنن

بخشش زوار تو از تو گهر

خلعت بدخواه تواز تو کفن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:15 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶۵ - در مدح خواجه ابوبکر حصیری ندیم سلطان محمود گوید

چند ازین تنگدلی ای صنم تنگ دهان

هر زمانی مکن ای روی نکو روی گران

می چنان خرد نیی تو که ندانی بدونیک

ناز بیوقت مکن وقت همه چیز بدان

خوبرویان را پیوسته بود قصد به دل

مر ترا چون که همه ساله بود قصد به جان

بیش ازین جرم ندارم که ترا دارم دوست

نتوان کشت بدین جرم رهی را نتوان

مکن ای ترک مرا بیهده از دست مده

به ستم راه مده چشم بدان را به میان

گر ز تو روی بتابم دگران شاد شوند

چه شود گر نکنی کار به کام دگران

بر من تنگ فراز آی و لبت پیش من آر

تا بگیرم به دو انگشت و دهم بوسه بر آن

لب مگر دان ز لب من که بدین لب صدبار

بوسه دادستم بر دست ندیم سلطان

خواجه سید بوبکر حصیری که بدوست

چشم سلطان جهاندارو دل خلق جهان

شافعی مذهب پاکیزه که روزی صد بار

شافعی را شود از مذهب او شاد روان

مذهب شافعی از خواجه بیفزود شرف

حجت شافعی از خواجه قوی گشت بیان

سخن چون شکر او ز پی حجت خویش

بنویسند بزرگان و امامان زمان

هر حدیثی که کند خواجه مسلمانان را

حجتی باشد همچون که بود خواجه قران

گمرهان را به ره آرد به سخن گفتن خوب

آفرین باد برآن لفظ و بر آن خوب روان

سود خلقست بر شاه سخن گفتن او

اینت سودی که نیامیزد با هیچ زیان

همه آن گوید کازاده ای از غم برهد

کار دشوار شود بر دل سلطان آسان

گاه گویدکه فلان را به فلان شغل فرست

گاه گویدکه فلان را ز فلان غم برهان

هر زمان ممتحنی را برهاند زغمی

هرزمان کشتنیی را دهد از کشتن امان

به حدیثی که شبی کردهمی پیش ملک

عالمی را برهانید ز بند احزان

شاه گیتی به سخن گفتن او دارد گوش

و او همی بارد چون در سخنها ز دهان

کیست امروز برسلطان کافیتر ازو

که سزاوارتر از خواجه به چندین احسان

گر ادب خواهی هست و ور هنر خواهی هست

ادبش را نه قیاس و هنرش را نه کران

لاجرم سلطان امروز بدو شاد ترست

هم بدین حال نو آیین و بدین بخت جوان

هر زمان مرتبتی نو دهد او را بر خویش

هر دو روزی به مرادی دهد او را فرمان

از میان ندما چشم بدو دارد و بس

چه به ایوان چه به مجلس چه به میدان چه به خوان

پیل داد او را تا از پی او مهد کشد

چون یکی داد دگر بدهد بی هیچ گمان

درخور پیل کنون رایت و منشور بود

مرتبت رابه جهان برتر از این چیست مکان

خواجه را شغل جهان میر همی فرماید

سپه آراستن و جنگ قدر خان و فلان

هر کجا رفت چنان رفت که سلطان فرمود

چه برخان بزرگ و چه بر دشمن خان

نه همانا که همیشه ملکی خواهد کرد

آنچه او کرد ز مردی به در ترکستان

نگذرد چندی کاندر همه آفاق جهان

نگذارد همی از دشمن شه نام ونشان

نه خطا گفتم شه را به چنین حصلت و خوی

نبود دشمن اندر همه آفاق جهان

جاودان شاد زیاد وبه همه کام رساد

پشت و یاریگر او باد همیشه یزدان

برخورد از تن و از جان و ز فرزند عزیز

مکناد ایزد ازو خالی یک لحظه مکان

ازبتانی که از ایشان دل او شاد شود

خانه پر کبک خرامنده و پر سرو روان

عید او فرخ و فرخنده و او شاد به عید

دشمنانش غمی و بیکس و محتاج به نان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:16 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶۶ - نیز در مدح خواجه فاضل ابوبکر حصیری ندیم سلطان گوید

ای پسر نیز مرا سنگدل و تند مخوان

تندی و سنگدلی پیشه تست ای دل و جان

گر مثل گویم چشم تو بماند به دگر

هر زمان دست گرستن کنی و دست فغان

دوش باری چه سخن گفتم با تو صنما

که چنان تنگدل و تافته دل گشتی از آن

به حدیثی که رود بند بر ابرو چه زنی

همچو گنگان نتوان بست بیکبار دهان

تو غلام منی و خواجه خداوندمنست

نتوان با تو سخن گفتن و با خواجه توان

خواجه سید ابوبکر حصیری که بدو

شادمانست شب و روز خداوند جهان

آفتاب ادبا بار خدای رؤسا

مهتر نیکخوی نیکدل و نیک جوان

تا زمانست و زمینست به فضل و به هنر

نه چنو دید زمین و نه چنو دید زمان

چون گه رادی باشد بر او ابر بخیل

چون گه مردی باشد بر او شیر جبان

گر چه در موکب او رایت سالاری نیست

آلت و عدت آن داد مراو را سلطان

رایت از بهر نشان باید و در موکب او

بیست چیزست به از رایت منصور نشان

مهد بر پیل کشیدن ز پس موکب او

به شرف بیشتر از رایت بهمان و فلان

خواجه در مجلس بر تخت نشسته برشاه

دیگران زیر، کنون مرتبت خواجه بدان

دگران را بر او خدمت او نیست مگر ؟

مگر اینجا چه کند کاین نه حدیثیست نهان

خواجه آن گاه بدو میل همی کرد که داشت

میل کردن سوی او نزد شه شرق زیان

نبود چاره حسودان لعین را ز حسد

حسد آنست که هر گز نپذیرد درمان

از حسودان حسد و از ملک شرق نواخت

از ملک یاری و از خواجه دهرست امان

اینهمه فضل خدایست خدایا تو به فضل

همچنان دار مر اورا و به نهمت برسان

شادمان کن دل آن شاد کننده همه خلق

به بقائی که مر آن را نبود هیچ کران

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:16 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶۷ - نیز درمدح خواجه ابوبکر حصیری ندیم گوید

من پار دلی داشتم بسامان

امسال دگرگون شد و دگرسان

فرمان دگر کس همی برد دل

این را چه حیل باشد و چه درمان

باری دلکی یابمی نهانی

نرخش چه گران باشدو چه ارزان

تا بس کنمی زین دل مخالف

وین غم کنمی برد گر دل آسان

نوروز جهان چون بهشت کرده ست

پر لاله و پر گل که و بیابان

چون چادر مصقول گشته صحرا

چون حله منقوش گشته بستان

در باغ به نوبت همی سراید

تا روز همه شب هزار دستان

مشغول شده هر کسی به شادی

من در غم دل دست شسته از جان

ای دلبر من باش یک زمانک

تا مدحت خواجه برم به پایان

خورشید همه خواجگان دولت

بوبکر حصیری ندیم سلطان

آن بار خدایی که در بزرگی

جاییست که آنجا رسید نتوان

همزانوی شاه جهان نشسته

در مجلس و بارگاه و بر خوان

در زیر مرادش همه ولایت

در زیر ننگینش همه خراسان

سلطان که به فرمان اوست گیتی

او را چون پسر مشفق و بفرمان

هر پند کزو بشنود به مجلس

بنیوشد و مویی بنگذرد زان

داند که مصالح نگاه دارد

وان پند بود ملک را نگهبان

زو دوست تر اندر جهان ملک را

بنمای وگر نه سخن بدو مان

زین لشکر چندین به عهد خسرو

زو پیش که آورده بود ایمان

او را سزد امروز فخر کردن

کو بود نگهدار عهد و پیمان

پاداش همی یابد از شهنشاه

بر دوستی و خدمت فراوان

هستند ز نیم روز تا شب

درخدمت او مهتران ایران

و او نیز به خدمت همی شتابد

مکروه جهان دور بادش از جان

ای بار خدای بلند همت

معروف به رادی و فضل و احسان

خواهنده همیشه ترا دعا گوی

گوینده همه ساله آفرین خوان

این عز ترا خواسته زایزد

وان عمر ترا خواسته ز یزدان

جاوید زیادی به شاد کامی

شادیت بر افزون و غم به نقصان

نوروز تو فرخنده و خجسته

کار تو چو کردار تو بدو جهان

کردار تو نیکوتر از تعبد

زیرا که نکو دینی و مسلمان

مخدوم زیادی و تو مبادی

از خدمت شاه جهان پشیمان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:16 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۶۸ - در مدح خواجه عمید المک ابوبکرقهستانی عارض لشکر

بوستانیست روی کودک من

واندر آن بوستان شکفته سمن

چون سمن سال و مه در آن بستان

لاله یابی و نرگس و سوسن

باغبانی بباید آن بت را

بایکی پاسدار چو بکزن

گر مرا پاسدار خویش کند

خدمت او کنم به جان و به تن

گرد بر گرد باغ او گردم

بر در باغ او کنم مسکن

هر که زان گل گلی بخواهد کند

گویم آن گل گل تو نیست، مکن

ور بدین یک سخن مرا بزند

گوش او کر کنم به نعره زدن

چاکر خواجه را که یارد زد

چاکر خواجه عمیدم من

آنکه با خطر زدوده او

تیره باشد ستاره روشن

خوبتر چیز درجهان سخنست

خلق آن خواجه خوبتر ز سخن

دست او جود رابکارترست

زآنکه تاری چراغ را روغن

هر چه یابد ببخشد و ننهد

بر ستانندگان مال منن

گر دلش ز ایران بدانندی

باژگونه بر او نهندی من

زایران را مثل نماز برد

چون شمن در بهار پیش وثن

این قیاسیست ورنه زایر او

نه وثن باشد و نه خواجه شمن

قلم او چو لعبتیست بدیع

زیر انگشت او گرفته وطن

روزی دوستان ازو زاید

چون ز امضاش گردد آبستن

ای بزرگ بزرگوار کریم

ای دلت جود وعلم را معدن

این جهان با دل تو تنگترست

از دل زفت و چشمه سوزن

فضل و کردارهای خوب ترا

نتوان کرد هیچ پاداشن

گر ترا دسترس فزونستی

زر به پیمانه می ببخشی و من

زر دنیا به پیش بخشش تو

نگراید به دانه ارزن

کس نیابد بهیچ روی و نیافت

نیکنامی به زرق و حیله وفن

تو بزرگی و نیکنامی وعز

به سخایافتی و خلق حسن

هیچکس جزبه نام نیک و به فضل

بر نیاورد نام تو به دهن

فضل تو رایض موفق بود

نیکنامی چو کره توسن

رایضان کرگان به زین آرند

گر چه توسن بوند ومرد افکن

تا بود در دو زلف خوبان پیچ

واندر آن پیچ صد هزار شکن

تا بود لهو و خوشی اندر عشق

خوشیی باهزار گونه فتن

کامران باش و شادمانه بزی

دشمنانت اسیر گرم و حزن

فرخت باد و فر خجسته بواد

سده و عید فرخ بهمن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:16 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح ابو منصور دواتی قراتکین حاکم غرجستان

مرا دلیست که از چشم بد رسیده به جان

بلای من ز دلست اینت درد بی درمان

ترا چه گویم گویم مرا چشم بدزد

ترا چه گویم گویم مرا ز دل بستان

گرم ز چشم ندزدی تباه گردد عیش

ورم ز دل نستانی نفور گردد جان

کسی که شادی دل دیدو روشنایی چشم

یکی ازین دو بندهد به صد هزار جهان

پس آنکسی که مرادوست تر ز جان و دلست

مرا تو گویی زو دور شو چگونه توان ؟

به اختیار کس از یار خویش دور شود ؟

به روز وصل کسی آرزوکند هجران

کسی زکام دل خویشتن بتابد روی ؟

کسی به بازی با دوست بشکند پیمان ؟

مرا چه گر تو نیایی زدست دوست بیاب

مرا چه گر تو بمانی به دست دوست بمان

من اینهمه ز طریق مطایبت گفتم

مگر نگویی کاین ژاژ باشد و هذیان

کسی که ژاژ دراید به درگهی نشود

که چرب گویان آنجا شوند کند زبان

مرا زدوست به هر حال دور خواهد کرد

هوای خدمت میر آن گزیده سلطان

وصال دوست اگر چه موافقست و خوشست

وصال خدمت درگاه میر بهتر از آن

سپهبد سپه شاه شرق ابو منصور

فراتگین دواتی امیر غرجستان

امیر دوست نواز و امیر خصم گداز

امیر شاعر خواه و امیر زایر خوان

چو تیغ گیرد بهرام دیس شور انگیز

چو جام گیرد خورشیدوار زر افشان

سرای اوگه خوان و بساط او گه بزم

زمدح خوانان خالی ندید هرگز خوان

سخنوران جهان را که شعر جمع شده ست

قراتگین دواتی ست اول دیوان

هنر نماید چندان که چشم خیره شود

به تیر و نیزه وزوبین و پهنه و چوگان

مقدم سپه خسروست او که به جنگ

زپیش هیچ سپه بر نتافته ست عنان

به روز معر که وقتی که حرب سخت شود

به تازیانه کند با مبارزان جولان

به حربگاهی کو تیغ بر کشد زنیام

به صید گاهی کوتیر بر نهد به کمان

ز ترس ناوک او شیر بفکند چنگال

زبیم ضربت او پیل بفکند دندان

سیاستست مر او را که در ولایت او

پلنگ رفت نیارد مگر گشاده دهان

در این دیار به هنگام شار چندین بار

پلنگ وار نمودند غرچگان عصیان

بجز به صلح و به شایستگی و خلعت و ساز

به سر همی نتوانست برد با ایشان

نگاه کن که امیر جلیل تا بنشست

به جای شار به فرمان خسرو ایران

یکی از آنان کردن زراه راست بتافت

کرانه کرد به مویی زطاعت و فرمان

جز آن سبک خرد شور بخت سوخته مغز

که غره کرد مر او را به خویشتن شیطان

به استواری جای وبه نامداری کوه

فریفته شد و از راه راست کرد کران

چه گفت گفت مرا جایگاه برفلکست

به معدنی که همی زیر من رود کیوان

زمینیان رابا من کجا رود دیدار

مرا نباشد جز با ستاره سیر وقران

بر این حصار که من باشم ایمنم که مرا

ز هیچ خلق نخواهد رسید هیچ زیان

همی ندید که برگاه شار شیر دلیست

به تیغ شهر گشای و به تیر قلعه ستان

به حیله ساختن استاد بخردان زمین

به حرب کردن شاگرد پادشاه زمان

گشاده شاه جهان پیش او به تیغ و سپر

هزار قلعه صعب و هزار شارستان

گر این حدیث سبک داشت لا جرم امروز

همی کشید به دو پا سبک دو بند گران

از آن حصار مر او را چنان فرود آورد

که بخردان جهان را شگفتی آمد از آن

به کیمیا و طلسمات میرابو منصور

طلسمهای سکندر همی کند ویران

خهی گزیده و زیبا و بی بدل چو خرد

زهی ستوده و بی عیب و پاک چون قرآن

به رادی و به سخا وبه مردی و به هنر

همه جهان را دعویست مر ترا برهان

در این ولایت پیش از تو ای ستوده امیر

کس ندید ز فضل و سخا دلیل و نشان

به روزگار تو پیدا شد و پدیدآمد

سخای گم شده و فضل روی کرده نهان

زمین ز عدل تو بغداد دیگرست امروز

تو چون خلیفه بغداد نایب یزدان

جوان که قادر گردد در از دست شود

امیر کوته دستست و قادرست و جوان

غریب و نادر باشد جوان با پرهیز

تو خویشتن ز جوانان غریب و نادر دان

چه مایه مردم کز خانمان خویش برفت

فرو گذاشت ضیاع و سرای آبادان

ز ایمنی به وطن کردن اندر آمد باز

به نام عدل تو ای یادگار نوشروان

بدان امید که نانی به ایمنی بخورند

غریب وار بپوشند جامه خلقان

زعدل وداد تو اندر همه ولایت که

زیان زده نشد از هیچ گرگ هیچ شبان

کنون ندانند از خرمی و خوشی عیش

که چون زیند خوش ار عدل پادشاه زمان

نه شان ز دزدان ترس و نه از مصادره بیم

نه خشک ریش ز همسایه و ز هم دندان

ولایت تو ز امن ای امیر چون حرم است

ز خرمی وخوشی همچون روضه رضوان

همی نمایی عدل و امانت و انصاف

همی فزایی فضل و سخاوت و احسان

بسا پیاده که در خدمت تو گشت سوار

بسا غریب که از تو به خان رسید و به مان

همه جهان ز پی نام و نان دوند همی

زخدمت تو همی نام حاصل آید و نان

همیشه تا گل سوری بود به فصل بهار

چنانکه نرگس مشکین بودبه وقت خزان

همیشه تا به همه جایگه پدید بود

هوای تیر مهی از هوای تابستان

امیر باش و جهان را به کام خویش گذار

هوای خویش بیاب و مراد خویش بران

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:16 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۱۷۲ - در مدح خواجه ابو علی حسنک وزیر

دامیست آن که از پی دل تو همی زنی

دام ار همی ز بهر دل من زنی مزن

چندین هزار حیله چه باید ز بهر دل

دل پیش تست چون نپذیری همی زمن

در سیم چاه کندی و دامی همی نهی

بر طرف چاه از سر زلفین پر شکن

تو شغل دوست داری و در هر کجا رسی

چاهی همی فرو بر و دامی همی فکن

ما را سخن فروش نهادی لقب چه بود

از چه به زر زمانخریدی همی سخن

خواجه بزرگ تاج بزرگان ابو علی

خورشید مهتران و سر خواجگان حسن

آن ذوفنی که تا به کنون هیچ ذوفنون

هرگز براو به کار نبرده ست هیچ فن

در شغل شاه و ساختن ملک معتمد

بر گنج شاه و مملکت شاه مؤتمن

از بهر نیکنامی شاه و صلاح خلق

از بست بر گرفت و بیامد به تاختن

اندیشه رعیت چندانکه او کند

اندیشه وثن نه همانا کند شمن

شکرش همی کنند یکایک به روز و شب

پیر و جوان، تو انگر و درویش، مرد و زن

روزی هزار بار بر اوآفرین کنند

اندر هزار خانه واندر صد انجمن

تا او به پیشگاه وزارت فرو نشست

برخاست از میان جهان فتنه و محن

بردست او رها شد و از بند رسته شد

صد راد مرد مهتر و صد راد ممتحن

گویی خدای وحی فرستاد سوی او

کآزاد وار بیخ بلا از جهان بکن

وز بهر مملکت چنانکه ندانست کرد کس

آیینهای نیک نهاد و نکو سنن

بنشاند جورو فتنه ز گیتی به عدل وداد

تا عالمی به مهر بر او گشت مفتنن

در روزگار او وطن خویش باز یافت

پانصد هزار مردم گم گشته از وطن

بر جویهای خشک به امید عدل او

اکنون همی صنوبر کارند و نارون

در باغهای پست شده هم بدین امید

نونو همی بنفشه نشانندو نسترن

آن جایها که خار مغیلان گفته بود

امروز بوستان و گلستان شد و چمن

هر کس به شغل خویش فرورفت و باز یافت

از رای نیک و برکت خواجه سر رسن

با جامه های محتشمان کرد عدل او

آن را که گشته بود به صد پاره پیرهن

حال ولایتی به مثال بنات نعش

از مردم گریخته بر کرد چون پرن

کس بود کو ز کوه یمن برگذشته بود

امروز روی باز نهاد از که یمن

تا خوی او چنین بود او را به روز و شب

ایزد نگاهدار بود ز آفت زمن

ای اختیار کرده سلطان روزگار

لابلکه اختیار خداوند ذوالمنن

ز آزادگی نمودن و کردارهای نیک

آزادگان به شکر تو گشتند مرتهن

تا هیچ خلق شاد بود در همه جهان

خلق از توشاد باد و تو شادان ز خویشتن

تو شادمان و آنکه به تو شادمانه نیست

چون مرغ برکشیده به تفسیده با بزن

هر روز نو به بزم تو خوبان ماهروی

هر سال نوبه دست تو جام می کهن

زین عید بهره تو نشاط و سرور باد

بهر مخالف تو غم و انده و حزن

دو دست تو به دست دو بت، سال و ماه باد

این آفتاب خلخ و آن شمسه ختن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  8:16 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها