0

اشعار دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

نبض ما با نبض حیدر میزند.
در رگ سبز پیمبر میزند.
ما به عهد خویش كافر نیستیم
استخوان در حلق حیدر نیستیم
در خمینی روح حق گر منجلی است
روح روح ا... همان سید علی است
----------------------------------------------
بر خامنه ای رهبر خوبان صلوات
بر جمال خوش این ماه خراسان صلوات
بر همه دشمن او لشكر شیطان لعنت
بر قد وارث آن پیر جماران صلوات
------------------------------------------------
گر كرببلا نبوده ایم حال هستیم
گر شام بلا نبوده ایم حال هستیم
ای مردم عالم همگی گوش كنید
تا آخر عمر مطیع رهبر هستیم
-------------------------------------------------
شهری به آتش میكشم گر تو لبت را تر كنی
ما چون گلی در دست تو ،كاش مارا پرپر كنی
بر رشته های معجر زهرا قسم سید علی
خنجر به خنجر میزنیم كر تو هوای سر كنی
-------------------------------------------------
خمینی حجت حق بر زمین بود
امین دین ختم المرسلین بود
خمینی رفت فرزندش علی هست
خدا را شكر بر امت ولی هست
-------------------------------------------------
گویم سخنی كه ملحم از ایمان است
در وصف گلی كه زیب هر بستان است
سید علی حسینی خامنه ای
سر حلقه عارفان و جانبازان است
-------------------------------------------------
به عالم تا ندای یا علی هست
برای شیعیان او ولی هست
برای یاری دین محمد 
علمداری چنان سید علی هست
-------------------------------------------------
ای آنكه نشان گرفته از فاطمه ای
با هر نفست به فتنه ها خاتمه ای
عشق است تو و نام قشنگت آقا
سید علی حسینی خامنه ای

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

 

دید در معرض تهدید دل و دینش را

رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را

رفت و حتّی کسی از جبهه نیاورد به شهر

چفیه و قمقمه اش... کوله و پوتینش را

رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد

مشت خاکستری از حادثۀ مینش را

استخوان های نحیفی که گواهی می داد

سن و سال کم از بیست به پایینش را

ماند سردرگم و حیران که بگیرد خورشید

زیر تابوت سبک یا غم سنگینش را؟

بود ناچیزتر از آن که فقط جمجمه ای

کند آرام دل مادر غمگینش را...

باز هم خنده به لب داشت کدر کرد و کبود

تلخی غربت اگر چهرۀ شیرینش را

شب آخر پس از اتمام مناجات انگار

گفته بود از همه مشتاق تر آمینش را

***

ماجرای تو خدا خواست کند تازه عزیز!

قصۀ یوسف و پیراهن خونینش را

کفن پاک تو سجاده، پلاکت تسبیح...

ابتدا بوسه صواب است کدامینش را؟

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

دفاع مقدس-مفقود الاثر-نوروز



سالی گذشت، باز نیامد وَ عید شد

گیسوی مادر از غم بابا سپید شد

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت

امروز هم دو مرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:

امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند... و خون دل

تا فاو و فکه رفت... ولی نا امید شد

ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد

حرفی نزد، نگفت چرا ناپدید شد

ده سال رنگ پنجره های اتاق من

هم رنگ چشم های سیاه سعید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج

مادر نگفته بود که بابا شهید شد

 

مریم سقلاطونی

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

دفاع مقدس-شهیدمحمد بروجردی

 

نشسته ام به تماشا تو را و نورت را

محاسن عسلی رنگ و موی بورت را

زلال چشمه ی چشمانِ پشت عینکِ تو

توسلات سحرگاهی ات، حضورت را

"شمال غرب" به نامت هنوز می بالد

که درک کرده قدم هات را عبورت را

برای اوج تو، "فرماندهی" مقامی نیست

که "عبد" محض خدا کرده ای غرورت را

برای خُلق خُوشت جنگ و صلح یکسان است

تبسم تو به چالش کشد کدورت را

برای وصف تو، من نه؛ "مسیح کردستان" !

حواریون بنشینند تا مرورت را...

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

اسم شناسنامه ای ات جا به جا شده

یک گوشه چسب خورده و جایی جدا شده

اصلا درست نیست که تو دست برده ای ....

اصلا چطور سن تو این گوشه جا شده ؟

حالا بلند قد تر و زیباتر و بزرگ

مردی جسور جای تو از عکس پا شده

تو توی این لباس نظامی عقاب نه

یک غنچه بین این همه گل های وا شده

دل جزء کوچکی است برای رها شدن

وقتی که ذره ذره تنت مبتلا شده

دستت منوری شده در بادهای داغ

دستی که خسته از قفس شانه ها شده

امواج رادیو سر هم جیغ می زنند

صالح شهید ..نه..نشده ..یا چرا شده

در آخر تشهد مادر خبر رسید

جبران چند سال نماز قضا شده ؟

زن های خانه کفش تو را جفت می کنند

پایت اگرچه طعمه خمپاره ها شده

مردان بر آب روان حجله ساختند

دستان خواهر تو سرخ از حنا شده

حالا شناسنامه تو سنگ ساده ای است

آن جا به نام کوچک تو اکتفا شده

این گونه تکه های اونیفرم خونی ات

پرچم برای صلح در این روستا شده

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

دل خور نشو ای آینه از مشت او باز

این دخترک سرکش نبود و شعر می گفت

روزی که در احساس او مهتاب بود و

خمپاره و ترکش نبود و شعر می گفت

 

او خط زده این سررسید مرده اش را

از آرزوهای خودش هم ته کشیده

می بوسد و می بوید و باور ندارد

عطرلباس و چپیه بابا پریده!

 

یخ زد تمام لحظه هایش پشت دیوار

میلی به این خورشید بی سایه ندارد

پشت نگاه این در خسته کسی نیست

تا در نگاه دخترک مینا بکارد

 

هرشب کنار پنجره در نور مهتاب

دل به دعا و سورۀ والعصر می بست

روی تمام قاصدک ها فوت می کرد:

بابای من هرگز بروی مین نرفته ست

    

از کوچه ها و گرمی چشمان مردم

چیزی بجز یخ های چشم خود نمی دید

در پیچ و تاب لرز کال هر شب تار

گرمای آغوش غزل ها را نفهمید

 

او زیر بار منطق مین ها نمی رفت

دنبال جبر و احتمالی تازه می گشت

از  دهلران و فکه و از مغرب و شرق

تا انزلی و کوچه های ابری رشت...

 

شوق نگاه دختر همسایه هر عید

چشم ضعیف دخترک را خیس می کرد

دست نوازش برسر خود می کشید و

آهسته موهای خودش را گیس می کرد

 

در چشم تار آینه با خنده می گفت:

ای دختر گیسو بلند لوس بابا!

در خود فرو می رفت و کم کم اشک می ریخت

بابا منم تنهاترین تنهای دنیا

 

بابای تخریب چی ببین تخریب شد این -

دختر که جسمش روی مینِ فاصله رفت

او تکه تکه های روحش را نچسباند

وقتی که از عمق نگاهش چلچله رفت

 

هی سبزه های بی گره را دور می رخت

دیگر تهی از آرزو هی برف می خورد

وقتی کنار سفرۀ بی سین یک عید

مثل زمستانی ترین افسانه می مرد

***

این دخترک در پیله ای تنهای تنهاست

مردم بروی عهد و پیمان ها بمانید

بابای او رفته که ارزش ها بمانند

گاهی وصیت نامه او را بخوانید!

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

شعر برای شهدا دفاع مقدس- گریز به روضه سیدالشهدا (ع)

شهادت باده ی اهل ولا بود

شهادت جان سپردن بر  خدا بود

لب هر عاشق وارسته با شور

به جام عاشقی غرق نوا بود

درون شهر یک مادر پیر

برای بچه ها غرق دعا بود

شبیه حضرت عباس مردی

درون جبهه ها دستش جدا بود

شهیدی پای خود از دست داد و

شهید دیگری جانش فدا بود

صدای گریه ی زهرا می آمد

تمام گوش ها محو صدا بود

برای حفظ دین جان بذل کردند

دل اهل ولا اهل بلا بود

هنوزم این سوالم بی جواب است

چرا رأس حسین بر نیزه ها بود

درون قتلگاه شاه تشنه

ببین دعوا سر شال و عبا بود

مگر او زاده ی خیر النساء نیست؟

به زیر سم مرکب او چرا بود؟

محاسن را خضاب از خون بدیدم

و رگها هم به رنگ کهربا بود

برای درد قلب پاره ی او

فقط اشک رخ زینب دوا بود

سر خود را به چوب محملش زد

چنین کاری در آن لحظه به جا بود

برای قلب عاشق لحظه لحظه

دعا گو زاده ی خیر النسا بود

 

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:06 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

میان خاک سر از آسمان در آوردیم

چقدر قمری بی آشیان در آوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم

چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر

چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک

درست موسم خرما پزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم

عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت

چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم

زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم

شما حماسه سرودید و ما به نام شما

فقط ترانه سرویم - نان  در آوردیم -

برای این که بگوییم با شما بودیم

چقدر از خودمان داستان در آوردیم

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها

برای این سر بی خانمان در آوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد

قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:06 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست

پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

از معبری که غرق باور غرق شور است

از سنگری که چشمۀ جاری نور است

از نیمه شبهای مناجات و عبادت

از لحظه های روشن قبل از شهادت

شبهای جمعه ذکر یا قدّوس یا نور

معراج اشک و بندگی پرواز تا نور

صحن حسینیه نوای سینه زن ها

بوی خدا و بوی سیب پیرهن ها

سربند یازهرا، سلوکی آسمانی

یعنی شکوه عاشقی در بی نشانی

هر صبح جمعه ندبه های بیقراری

دلتنگی و بی تابی و چشم انتظاری

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست

پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

پرواز سرخ آن کبوترهای زائر

یک آسمان پر از پرستوی مهاجر

شوق شهادت، جانفشانی، شور ایثار

فریادهای حیدری، مردان پیکار

مردان ایمان و جوانان حسینی

یعنی علی اکبرترین های خمینی  

مردان دریادل، دلیران حماسه

در چشمهاشان عاشقی می شد خلاصه

میدان مردان بدون ادعا بود

تفسیر سرخ کلّ أرض کربلا بود

یا لیتنا کنّا معک، تعبیر می شد

اوج رشادت، فتح خون تحریر می شد

چشمی که از شیدایی و احساس می گفت

دستی که از بی دستی عباس می گفت

یک دشت لبریز از شقایقهای پرپر

صد کاروان قاسم، محمد، عون، اکبر

میدان مین و لاله های بی سری که...

فریادهای یا حسین از حنجری که...

مثل غروب و آسمان، خیسِ شفق بود

در خون تپید اما پر از فریاد حق بود

می آیم از راهی که لبریز سفرهاست

پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست

می آیم اما با دلی در خون نشسته

می آیم اما بالهای من شکسته

با کوله بار درد و غمها مانده ام باز

از کاروان عاشقان جا مانده ام باز

در سینه ام داغی نشسته روی داغی

دارم دل لبریز اندوه فراقی

گنجینه های آسمانی زیر خاکند

اینجا تمام لاله هایش بی پلاکند

بعد از شهیدان جای ماندن نیست اینجا

بوی قفس دارد زمانه، شهر، دنیا

با من بگوئید از حدیث مرد بودن

از ماجرای اهل سوز و درد بودن

دشمن دوباره در کمین و ... صحنه خالی!

بار گرانی بر زمین و ... صحنه خالی!

با من بگو مجنون بگو لیلای من کو؟

خورشیدهای روشن شبهای من کو؟

کو همت و چمران و مهدی باکری ها؟

کو کاظمی ها، صادقی ها، باقری ها؟

آن شب سکوت فکه با من حرف می زد

از قصۀ پرواز و رفتن حرف می زد

آری خروش جاری اروند باقیست

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:06 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

من نیز باران می شوم باران که می گیرد

در من دوباره خاطراتت جان که می گیرد...

این حرف های سخت مثل شعر می بارند

از سینه ام، با من غمت آسان که می گیرد

با هر صدای در به شوقت هول... اما نه

قلبم دوباره تیر... آه... آن سان که می گیرد

آن قدر آش پشت پا را می پزم مادر

آن قدر می خوانم دعا تا آنکه می گیرد

من چشم هایم را به رؤیای تو مدیونم

آری به جایش داده این را، آن که می گیرد

یک پیرهن، یک چفیه، یک عکس از تو جا مانده ست

یک مادر و یک ختم الرّحمن که می گیرد

من خوب می دانم که بامم را تو می روبی

تو هیچ می دانی برایم نان که می گیرد؟

هر روز مهمان شقایق های گلزارم

جسمم اگر خسته ست، روحم جان که می گیرد

***

مادر نبودی تا بفهمی هیچ کس جای

قلب تو را در سینۀ زخمی نمی گیرد

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:06 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

خورشید را با دستهایت جا به جا کن

دارد به سمت غربت شب میرود باز

اینجا شلمچه مرکز-گردان عشق-است

پر میکشد از دفترم معنای پرواز

**

وقتی نگاه حضرت خورشید اینجاست

این خاکها فرزند خاک کربلایند

ای سرزمین نخل های سر بریده

این روزها مردان اهل دل کجایند؟

**

آغوش اینجا با شهیدان خو گرفته

از هر طرف داغ هزاران مرد پیداست

افتاده یک سو تکۀ دستان یک گل

از چهرۀ خاکش همیشه درد پیداست

**

ای سرزمین! دنبالۀ خورشید هستی

حتی اگر حالا جدا افتادی از آن

مثل شهیدی که سرش از تن جدا شد

اکنون غریب و بی صدا افتادی از آن

**

دارد دلم بد جور میگیرد خدایا

حال و هوایم مصرعی از یک جنون است

خورشید مجروح است و هنگام غروبش

چشمان خیس آسمان هم رنگ خون است

**

بی اختیارم اشک هایم طعم شعرند

وقتی ردیف و قافیه باران عشق است

گم میشود قلبم کنار روح اینها

اینجا شلمچه مرکز-گردان عشق- است

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:06 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

دفاع مقدس – شهدا

 

هی دست می‌رود به کمرها یکی یکی

وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی

خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا

وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز باب شهادت درِ بهشت

روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند

از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما

مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود

دربارۀ بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان

آنان که گم شدند سحرها یکی یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان

قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:06 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

آن روز سبک بار و رها می رفتند

در اوج صداقت و صفا می رفتند

برخاست نوای «لک لبیک حسین»

از مرز شلمچه، کربلا  می رفتند

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:07 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

خط دوم شکست فرمانده!

احتمال شکست بسیار است

پس مهماتمان چه شد... سید؟

 هیچ امّید هست؟ -بسیار است

 

روزهای حماسه و ماسه

 بوی باروت و ام یک و ژ٣

داغ سیصد هزار لالۀ سرخ

 به گمانت کم است؟ بسیار است

 

دهۀ بی هویت هشتاد

 بام ها در تصرف بشقاب

داخل آلبومش ولی عطر

 دهۀ سرخ شصت بسیار است

 

چهرۀ پشت نقاب ها خالی

 جیب ها پر، خشاب ها خالی

گرچه دوران جاهلیت نیست

 مشرک و بت پرست بسیار است

 

ساکنان حضیض بالاشهر

 طعنه اش می زنند گاه اما

گاهی اوقات درّه در اوج است

 ارتفاعات پست بسیار است

 

... دیشب آمد به خواب او سید

 دست او را فشرد با لبخند

گفت: من زودتر شهید شدم

 دست بالای دست بسیار است

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:07 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

گرمای سوسنگرد اگر بالای چل بود

آب و هوای شهر تهران معتدل بود

خورشید هم همدرد با بیكاری او

در آسمان بی غبار كوچه ول بود

چیزی كه دنبالش نبوده سهمش از نفت

ارزانی كمپانی توتال و شل بود

هم سنگر خوبش كه روزی یار او بود

در پشت میز اكنون ضمیر منفصل بود

می خواست تا درخواستی... رویش نمی شد

می خواست حرفی، نامه ای ... اما دو دل بود

-حاجی مرا یادت می آید؟ كربلای...

همرزم از پیشینه اش گویی خجل بود

حاجی، نه! دكتر روی برگرداند و حل شد

در قهوه اش كه مثل بهمنشیر گل بود

آیینه دار زخم های نسل او شد

اشكی كه كنج چشم هایش مشتعل بود

.. سیم بسیجی وصل بود اما ندانست

حاجی خودش شخصاً به بالا متصل بود

 
 
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395  1:08 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها