0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۳۹

هم دلبر من با من دلدار شود روزی

هم گلشن بخت من بی خار شود روزی

اندر ره او نبود جان کندن من ضایع

آنکس که دلم بستد دلدار شود روزی

خود را بامید آن دلشاد همی دارم

کآنکس که غمش خوردم غمخوار شود روزی

باشد که شبی ما را شکری بود از وصلش

ور نی گله از هجرش ناچار شود روزی

بنمود مرا عشقش آسان و ندانستم

کین کار بدین غایت دشوار شود روزی

همچون نفس عیسی در مرده دمد روحی

آنکس که ز عشق او بیمار شود روزی

از سکه مهر او مهر ار چو درم گیری

از نقد تو هریک جو دینار شود روزی

دزدیده دل خود را بر خنجر اوزن سیف

کآن مرغ که نکشندش مردار شود روزی

بی ماه رخش بختم شبهاست که می خسبد

دولت بود ار ناگه بیدار شود روزی

آن غم که همی آمد از هر طرفی ده ده

گر کم نکند یک یک بسیار شود روزی

با محنت عشق تو امید همی دارم

کین دولت سرمستم هشیار شود روزی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۲۴

ای زآفتاب رویت مه برده شرمساری

پیداست بر رخ تو آثار بختیاری

اندر بیان نگنجد واندر زبان نیاید

از عشق آنچه دارم و از حسن آنچه داری

ای نوش داروی جان اندر لبت نهفته

بامر همی چنینم چون خسته می گذاری

افغان و زاری من از حد گذشت بی تو

گر چه بکرد بلبل بی گل فغان و زاری

امیدوار وصلم از خود مبر امیدم

صعبست نا امیدی بعداز امیدواری

چون خاک اگر عزیزی بنشست بر در تو

هر جا که رفت از آن پس چون زر ندید خواری

من با چنین ارادت در تو رسم بشرطی

کز بنده سعی باشد وز همت تو یاری

شیرین از آنی ای جان کز تلخی غم خود

فرهادوار هر دم سوزی ز من بر آری

ای خوبتر ز لیلی هرگز مده چو مجنون

دیوانه دلم را زین بند رستگاری

گل را نمی توانم کردن بدوست نسبت

ای گل بپیش جانان در پیش گل چو خاری

هر جا که سیف باشد بستان اوست رویش

چونست حال بوستان ای باد نوبهاری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۴۳

عاشقم زنده دلی را که تو جانش باشی

قوت دل دهی و قوت روانش باشی

هر کرا چشم دل از عشق تو بینایی یافت

دائم اندر نظر دیده جانش باشی

قرص خور نان خوهد ازسفره آنکس همه روز

که تو چون شمع شبی بر سر خوانش باشی

همه عالم بارادت نگرانش باشند

گر تو یکدم بعنایت نگرانش باشی

ای دل خام اگر چون من سودا پخته

طمعت هست که از سوختگانش باشی

دوست جانم بغم عشق خود آگنده خوهد

نه چنین جسم که پرورده بنانش باشی

دوست را گرچه لبی همچو شکر شیرینست

تو نه ای لایق آن کز مگسانش باشی

سگ این کوی شدن مرتبه شیرانست

اینت بس نیست که در کوی سگانش باشی

کیسه از سیم تهی دار و کنارش پر زر

تا بساعد کمر موی میانش باشی

در ازل هرچه شد وتا بابد هرچه شود

بنده تقریر کند گرتو زبانش باشی

سیف فرغانی آفاق بگیرد گرتو

بمدد قوت بازوی توانش باشی

سعدی زنده دل از بهر تو حق بود که گفت

(هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی)

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۴۰

چو شود کز سر جرمم بکرم برخیزی

وز گناهی که از آن در خطرم برخیزی

هست خلق تو کریم از تو سزا آن باشد

کز سر زلت عاشق بکرم برخیزی

دی مرا گفتی اگر با تو نظر دیر کنم

که بیکبار چنین از نظرم برخیزی

آن میندیش که بر دل ز گناهان توام

گر غباری بود از خاک درم برخیزی

نشوی عاشق ثابت قدم ار همچون موی

در قفا تیغ زنندت ز سرم برخیزی

هرگزت دست بوصلم نرسد گر چون خاک

زیر پای آرمت از ره گذرم برخیزی

گویی آن دور ببینم که تو یکبار دگر

مست و مخمور از آغوش برم برخیزی؟

من در افتاده بتو و تو بمن می گویی

کای مگس وقت نشد کز شکرم برخیزی؟

خشک جانی که مرا هست بقوال دهم

در سماع ار بغزلهای ترم برخیزی

کرمت دوش مرا گفت نمی خواهم من

کز در او چو گدایان بدرم برخیزی

سیف فرغانی بنشین و مبادا که چو مرغ

گر بسنگت بزنند از شجرم برخیزی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۱۹

بچشم مست خود آن را که کرده ای نظری

نمانده است ز هشیاری اندرو اثری

می مشاهده تو بجام نتوان خورد

که من چو چشم تو مستم بجرعه نظری

اگر چو آب بگردی بگرد روی زمین

در آب و آینه بینی چو خویشتن دگری

ترا بدیدم و بر من چو روز روشن شد

که آفتاب بزاید ز مادر و پدری

بپیش آن لب رنگین که رشک یاقوتست

عقیق سنگ نژادست و لعل بدگهری

گمان مبر که ز کوی تو بگذرد همه عمر

کسی که دید ترا همچو عمر برگذری

بعشق باختن ای دوست با تو گستاخم

بدان صفت که زمن رشک می برد دگری

بگرد تنگ شکر چون مگس همی گردم

ولی چه سود مرا دست نیست بر شکری

ز روز ما که بمحنت رسد بشام چه غم

ترا که در شب زلفست روی چون قمری

تو نازپرور از آن غافلی که شب تا روز

دلم زانده تو چون همی کند جگری

کلاه شاهی خوبان چو تاج بر سر نه

کزین میانه تو بر موی بسته ای کمری

ز روی صدق بسی سر زدم برین دیوار

بدان امید که بر من شود گشاده دری

ز تر و خشک جهان بیش ازین ندارم من

برای تحفه تو جان خشک و شعر تری

خجل بمانده که عیب سیاه پایی خویش

چگونه پوشد طاوس جلوه گر بپری

کلاه دار تمناست سیف فرغانی

که تاج وصل تو دارد طمع بترک سری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۱۶

روز و شب از صحبت ما بر حذر بودی ازآنک

دوستدار خویش را دشمن همی پنداشتی

من چو سگ زین آستان رو وانگردانم بسنگ

یار آهو چشم اگر با من کند گرگ آشتی

بر سپاه دل شکست افتاد تا تو سرو قد

قامتی در صف خوبان چون علم افراشتی

بر سر شاخ زبان جز میوه ذکرت نرست

تا تو در باغ دلم تخم محبت کاشتی

ز آتش اندوه تو رنگ از رخ آب از روی رفت

هر کرا بر صفحه دل نقش خود بنگاشتی

ای ز اول تا بآخر لاف من از لطف تو

آخرم مفگن چو در اول توام برداشتی

سیف فرغانی دگر با خویشتن نامد ز شوق

تا تو رفتی و ورا بی خویشتن بگذاشتی

با تو چون بنده عتابی بود سعدی را که گفت

(یاد می داری که با ما جنگ در سر داشتی )

ای که با من مهربان صد کینه در دل داشتی

بد همی کردی و بد را نیک می انگاشتی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۴۷

ایا بدور تو از مثل تو جهان خالی

کدام دور ز تو بود یک زمان خالی

تو در میان نه و ذکر تو در میان همه

تو در مکان نه و نبود ز تو مکان خالی

زبان که نیست بذکر تو در دهان گردان

ببرمش که ازو به بود دهان خالی

دلم ز معنی عشقت تهی نخواهد شد

اجل اگر چه کند صورتم ز جان خالی

گداخت بر تن من گوشت همچو پیه از آنک

ز مغز مهر توم نیست استخوان خالی

رهی بکوی تو چون در نیاید و برود

ولیک از او نبود هرگز آستان خالی

ز چنگ عشق تو همچون رباب می نالم

چو دم دهیش نباشد نی از فغان خالی

در آن زمان که ز هستی خویش پر بودم

نبود همتم از قید این و آن خالی

از آفتاب رخت ذره ذره کم گشتم

شود بروز ز استاره آسمان خالی

همای عشق تو پرواز کرد گرد جهان

ندید در خور خود هیچ آشیان خالی

تو وصف خویش همی گو که سیف فرغانیست

بسان صورت دیوار از زبان خالی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۴۸

در حضرت تو کآنجاسلطان کند غلامی

عشقت بداد مارا جامی بدوست کامی

در سایه مانده بودم چون میوه نارسیده

خورشید عشقت آمد ازمن ببرد خامی

از عشق قید کردم بر پای دل که چون خر

بیرون راه می شد اسبم زبی لگامی

پای غم تو بوسم چون کرد دست حکمش

مر سر کش هوا را منع ازفراخ گامی

وصف جمال رویت می گویم و نگوید

کس وصف حال خسرو شیرین تر از نظامی

در پیش صف خوبان از دلبری بیفگند

محراب ابروی تو سجاده امامی

آنجا که خوب رویان از زر برند سکه

تو زآن عقیق رنگین همچون نگین بنامی

اندام همچو آبت در جامه منقش

چون باده مروق اندر زجاج شامی

دارم بشعر شیرین ازتو امید بوسه

شکر خورد همیشه طوطی بخوش کلامی

یاری شکار من شد با این دل شکسته

کردم بزرگ صیدی با این دریده دامی

آن دلستان دل من با من دهد دگر ره

گرآنچه برده باشد باز آورد حرامی

نتوان بعمر ناقص این غصه شرح دادن

زیرا بمرگ باشد این قصه راتمامی

هر کین غزل بخواند داند که من چو سعدی

وقتی فقیه بودم و امروز رند و عامی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۴۹

ماه سعادتم را باشد شب تمامی

با تو گرم ببیند دشمن بدوستکامی

هر آفتاب زردم ز آن روی شاد گردان

کین روزه دار غم را تو چون نماز شامی

از چنگ باز عشقت چون کبک کوه گیرد

طاوست ار ببیند وقتی که می خرامی

محروم کرد ایام از خدمت تو مارا

هجران زشاخ برکند آن میوه رابخامی

خال ترا چو دیدم بازلف تو بگفتم

چون صید درنیفتد کین دانه راتو دامی

دل شد زخمر عشقت رسوا بنیم جرعه

ننهفت حال خود را مست از رقیق جامی

با عشق تو دل من از دشمنست ایمن

هرچ آن حلال باشد نستاندش حرامی

از وصف حسن آن مه گر عاقلی حذر کن

کاینجا ز ذکر لیلی مجنون شود نظامی

با عاشقان عارف ازجام لاابالی

خوردم شراب و رستم از ننگ نیکنامی

ترک ادب کن ای دل زیرا که دست ندهد

از خواندن مصادر این پایگاه سامی

جز مدح دوست ای سیف از تو چه خدمت آید

در حضرتی که آنجا سلطان کند غلامی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۴۵

ای غم عشق تو برده ز دل ما تنگی

آرزوی مه و خور با رخ تو همرنگی

شرح دل کرد چنان عشق که نتواند اگر؟

پای بیرون نهد از دایره دل تنگی

حبشی زلفی و از بندگی عارض تو

داغ دارست رخ ماه چو روی زنگی

هر که در دور تو بی عشق برآمد نامش

گر بدین عار رضا داد زهی بی ننگی

کاه برگی که بباد تو ز جا برخیزد

جای آنست که با کوه کند همسنگی

بسوی خاک درت زآن نتوان رفت سبک

که زمین بر سر راهست کلوخی سنگی

با تن خویش ببی کاری اگر کردی صلح

ای دل شیفته با دولت خود در جنگی

قطع آن راه کند مرد بپای همت

سخن از ترک سرت گفتم از آن می لنگی

سیف فرغانی پا بر سر خود نه در راه

زآنکه این راه دو گامست و تو صد فرسنگی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:53 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۵۴

ای چون تو نبوده گل در هیچ گلستانی

آن کار چه کارست آن کو تازه کند جانی

گرچه نتوان گفتن می خوردن و خوش خفتن

در زیر درخت گل با چون تو گلستانی

کآنجا ز هوا نبود در طبع تقاضایی

وآنجا ز حیا نبود بر بوسه نگهبانی

عاشق ز لب جانان خمری چو عسل نوشد

زاهد بترش رویی با سرکه خورد نانی

یک روز مرا گفتی کامت بدهم یک شب

سیراب کجا گردد این تشنه ببارانی

صاحب هوسان هریک نسبت بکسی دارند

چون من مگسی دارد چون تو شکرستانی

در خانه نشین ورنی بر روی فگن برقع

کآشفته شود ناگه شهر از چو تو سلطانی

با دشمن بذ گویم شد دوست رقیب تو

بهر تو روا دارم زاغی بزمستانی

گر سیف سرخو را اندر قدمت مالد

پای ملخی بخشد موری بسلیمانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:54 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۳۸

اگر فراق تو زین سان اثر کند روزی

مرا بخون جگر دیده تر کند روزی

ازین نکوترم ای دوست گر نخواهی داشت

غم تو حال مرا زین بتر کندروزی

برین خرابه که محنت ازو نمی گذرد

امید هست که دولت گذر کند روزی

اگر بباغ بقاصر صرفنا نرسد

شجر شکوفه شکوفه ثمر کند روزی

وگر بجانب عمان کند سحاب گذر

صدف ز قطره باران گهر کند روزی

چو اهل وجد زخود بی خبر شوم چو کسی

مرا زآمدن تو خبر کند روزی

بود که بخت بشمع عنایت ایزد

چراغ مرده ما باز بر کند روزی

زباغ وصل تو درویش میوه یی بخورد

درخت دولت اگر هیچ برکند روزی

بوصل هجر مبدل شود عجب نبود

خدای قادر شب را اگر کند روزی

برای دیدن روی تو چشم می دارم

که بخت کور مرا دیده ور کند روزی

مباش ایمن از آه سیف فرغانی

که ناله شب او هم اثر کند روزی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:54 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۱۰

ای توانگر در خود برمن مسکین بگشای

بیخودم کن نفسی وبخودم ره بنمای

روی بنمای که چون جسم بجان محتاجست

دل بدیدار تو ای صورت تو روح افزای

سوی میدان تفاخر شو ودر پای فگن

زلف چوگان سرو گوی از همه خوبان بر بای

بر سر کوی تو تا چند بآب دیده

خاک را رنگ دهیم از مژه خون پالای

در ره عشق تو گردست کسی برتابد

من بسر سیر کنم گر دگری کرد بپای

پیش سلطان تو یک بنده بود جمع ملوک

زیر ایوان تو یک حجره بود هر دو سرای

ما بهمت زسلاطین بگذشتیم ارچه

اندرین شهر غریبیم ودرین کوی گدای

بر سر خاک در دوست اگر زر یابیم

بر نگیریم و چو خاکش بگذاریم بجای

سیف فرغانی از بخت مدد خواه که هست

سر بی مغز تو پیمانه سودا پیمای

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:54 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۱۱

ای بکویت عاشقان رانور رویت رهنمای

همچو شادی دوستان را انده تو دلگشای

خاک درگاه تو چون باد بهاری مشک بوی

آتش عشق تو همچون آب حیوان جان فزای

شور بختی را که با تلخی اندوهت خوشست

دوستی جان شیرین در دلش نگرفت جای

اندرین دوران ناقص جزتو از خوبان کراست

معنیی کامل چودین صورت چودنیا دلربای

گرچه گردون شان نهد در راه تو سربر قدم

بر سر گردون گردان عاشقان بینند پای

از برای زر گدایی کی کند درویش تو

زآنکه زر نزدیک او بی قدر باشد چون گدای

ای که وصل دوست خواهی دشمن خود گرنه یی

ترک عالم کن مخوه جز دوست چیزی از خدای

بر سر خار ریاضت مدتی بنشین ببین

روی معنی دار او اندر گل صورت نمای

نردبان همت اندر زیر پای روح نه

زآنکه دل می گویدت کای جان بعلیین برآی

طایر میمون نخواهدشد زشؤم بخت خویش

جغد را گر سالها در زیر پر گیرد همای

سیف فرغانی بخود کس را بر او راه نیست

گر در او می خوهی بیخود بکوی او درآی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:54 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۵۰

دی مرا گفت آن مه ختنی

که من آن توام تو آن منی

ما دو سر در یکی گریبانیم

چون جداما (ن) کند دو پیرهنی

گو لباس تن از میانه برو

چون برفت از میان (ما) دو تنی

گر فقیری بما بود محتاج

حاجت از وی طلب که اوست غنی

دوست با عاشقان همی گوید

باشارت سخن ز بی دهنی

عاشقان از جناب معشوقند

گر حجازی بوند و گر یمنی

همچو قرآن که چون فرود آمد

گویی آن هست مکی آن مدنی

علوی سبط مصطفی باشد

گر حسینی بود وگر حسنی

گر چه گویند خلق سلمان را

پارسی و اویس را قرنی

عاشق دوست را زخلق مدان

در بحرین را مگو عدنی

روی پوشیده و برهنه بتن

مردگان را چه غم زبی کفنی

غزل عشق چون سراییدی

خارج از پردهای خویشتنی

عاقبت مطربان مجلس وصل

بنوازندت ای چو دف زدنی

دوست گوید بیا که با تو مرا

دوی یی نیست من توام تو منی

سیف فرغانی اندر (ین) کویست

با سگان همنشین زبی وطنی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:54 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها