شمارهٔ ۱۴۹
شمع خورشید که آفاق منور دارد
مهر تو در دل و سودای تو در سر دارد
رنگ روی تو باقلام تصور ما را
خانه دل ز خیال تو مصور دارد
روز و شب در طلبت گرد زمین گردانست
آسمانی که شب و روز مه و خور دارد
آنچه من دیده ام از حسن تو گر گویم کس
نشنود، ور شنود نیز که باور دارد؟
ای در دوست طلب کرده ز هر دیواری
خانه دوست برون از دو جهان در دارد
عشق با راحت تن هر دو نباشد کس را
آب حیوان خضر و ملک سکندر دارد
غافل از خوردن نان گر ببدن فربه شد
عاشق از پرورش جان تن لاغر دارد
آنک بر شهپر جبریل نشیند چو مسیح
کفو عیسی بود او را چه غم خر دارد
اهل دنیا اگر از همت دون بی غم عشق
تنگ دل نیست چو غنچه که چو گل زر دارد
مرد عشق از گهر نفس بود در همه حال
چون ترازو که ز رو سنگ برابر دارد
سیف فرغانی یکدم بسوی عالم قدس
همچو جان بر شو اگر مرغ دلت پر دارد
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
شمارهٔ ۱۴۸
دی یکی گفت که از عشق خبرها دارد
سر خود گیر که این کار خطرها دارد
دگری گفت قدم در نه و اندیشه مکن
اندرین بحر که این بحر گهرها دارد
ای گرو برده ز خوبان، به جز از شیرینی
قصب السبق کمال تو شکرها دارد
آنچه از حسن تو دیدم ز کبوتر طوقیست
وه که طاوس جمال تو چه پرها دارد
آمد بر در تو تا مگر از صحبت تو
چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد
همه دانند ز درویش و توانگر در شهر
کین گدا از پی در یوزه چه درها دارد
گر چه در صف غلامان تو دارم کاری
شاخ دولت به جز این میوه ثمرها دارد
کیسه پر کرده ام از نقد امید و املم
بر میان از پی این کیسه کمرها دارد
هفت عضوم ز غم عشق تو خون می گریند
اشک خونین به جز از چشم ممرها دارد
از غم اندیشه ندارم که درین کار دلم
از پی خون شدن ای دوست جگرها دارد
گر بتیغم بزنی کشته نگردم که چو شمع
گردنم از پی شمشیر تو سرها دارد
انده عشق تو امروز درآویخت چو فقر
بگدایان که توانگر غم زرها دارد
سیف فرغانی اگر مرد بود بنشیند
پس هر پرده که در پیش سقرها دارد
شمارهٔ ۱۴۶
درین سخن صفت حسن یار چون گنجد
حساب بی عدد اندر شمار چون گنجد
درین جهان که مرا بهره زوست دلتنگی
چو عشق یار نگنجید یار چون گنجد
بعالمی که ز زلف و رخش اثر باشد
درو دو رنگی لیل و نهار چون گنجد
چو ماه اشرقت الارض بر جهان تابد
در آسمان و زمین نور و نار چون گنجد
ز شرم روی چو گلزار او عجب دارم
که در فضای جهان نوبهار چون گنجد
ندای وصلش در گوش خلق چون آید
فروغ رویش در روز بار چون گنجد
من از شگرفی آن مه همیشه در عجبم
که روز وصل مرا در کنار چون گنجد
امیدم ارچه فراخست دست تنگی هست
ببین که در کف من آن نگار چون گنجد
منش نیامدم اندر نظر، در آن چشمی
که سرمه راه نیابد غبار چون گنجد
غم تو و دل مسکین سیف فرغانی!
درین طویله در شاهوار چون گنجد
بکام خویش غمش جای ساخت در دل من
وگرنه در دهن مور مار چون گنجد
شمارهٔ ۱۳۲
زهی بالعل تو شهد و شکر هیچ
خهی با روی تو شمس وقمر هیچ
لبم را بر لبت نه تا ببینم
که بااو نسبتی دارد شکر هیچ
دهانت دیدم وآن گشت باطل
که می گفتم نیاید درنظر هیچ
وزین معنی عجب دارم که چون من
جهانی دل نهادستند بر هیچ
زدندان تو نیز اندر شگفتم
که چندین در نهان چونست در هیچ
درین مدت که از روی تو دورم
که چون عمرت ندیدم برگذر هیچ
شکیبایی و دل آبند و روغن
ندارند الفتی با یکدگر هیچ
تو مست حسن و من مست تو ونیست
ترا ازمن مراازخود خبر هیچ
همی ترسم که عشق سیف با تو
شود چون کار دنیا سربسر هیچ
شمارهٔ ۱۳۶
زکوی دوست بادی بر من افتاد
چه بادست این که رحمتها بروباد
بمن آورد از آن دلبر پیامی
چنان شیرین که شوری در من افتاد
بدو گفتم اگر آنجا روی باز
دل غمگین ما را شادکن شاد
بگویش بی تو او را نیم جانیست
وگر در دست بودی می فرستاد
دل چون مومش از مهرت جدا نیست
چو نقش از خاتم و جوهر ز پولاد
وگر آن آب اینجامی نیاید
برو این خاک را آنجا بر ای باد
که یاد بی فراموشیست اینجا
وزآن جانب فراموشیست بی یاد
چو جان او دل شهری خرابست
ز جور هجرت ای سلطان بی داد
نگویم کز پری زادی ولیکن
بدین خوبی نباشد آدمی زاد
اگر چشمت بغمزه دل همی برد
لب لعلت ببوسه جان همی داد
مرا شیرینی تو کشته وتو
چو خسرو شادمان از مرگ فرهاد
بسوی کوی عشقت عاشقان را
ز خود رفتن رهست و بیخودی زاد
بیاد سیف فرغانی بسی کرد
دل غمگین خود را خرم آباد
شمارهٔ ۱۴۵
در دل از عشق کسی گر خار خارت اوفتد
قصه درد دل من استوارت اوفتد
توچنین آزاد و فارغ غافلی از کار من
باش تا با چون خودی زین نوع کارت اوفتد
باد عشق اریک نفس بر خرمن عقلت وزد
آتش اندر کاهدان اختیارت اوفتد
این پریشانی که مارا در دلست از عشق تو
زآن همی ترسم که اندر روزگارت اوفتد
من زعشاقت گرفتم خویشتن را در شمار
باشد آحادی چو من اندر شمارت اوفتد
تیر مژگانت چو من صد صید افگندست لیک
صادقی چو من نخیزد گر هزارت اوفتد
رنگها گیرد زنقش تو چو انگشت از حنا
گر دلی ساده بدست چون نگارت اوفتد
پشت طاقت ریش گرداند چو من اشتر دلی
کو بنا دانی چو خردر زیر بارت اوفتد
ز احتمال بار اندوهت میانم بگسلد
کآن دو زلف تا میان اندر کنارت اوفتد
شمارهٔ ۱۱۶
در آن زمان که دلم میل با جمالی داشت
نبود بی خبر از سر عشق و حالی داشت
زلطف معنی حسن ورا کمالی بود
زعشق صورت حال رهی جمالی داشت
زکان لطفش گویی برو فشانده بود
هرآن جواهر مخزون که حق تعالی داشت
بعون طالع سعد آسمان همت من
ز روی او مه و از ابروش هلالی داشت
چو صفحهای رخش روی روزگار رهی
زعشق چهره او دلفریب خالی داشت
چو ذره بودم وبا آفتاب قربم بود
ستاره بودم و با ماه اتصالی داشت
اگر وصال همی خواست درزمان می یافت
ورانبساط همی کرد دل مجالی داشت
زحال دل چو بگفتم بجان جوابم داد
که درمشاهده من بودم او خیالی داشت
مثال جان من آن روز همچو ریحان بود
که درسراچه قرب از بدن سفالی داشت
جمال دوست زهر پرده جلوه خود کرد
کسی ندید که اهلیت وصالی داشت
درآن دیار که یوسف رخی پدید آمد
خرید و سود کند هر کسی که مالی داشت
شمارهٔ ۱۴۰
نگارا بارعشقت رادل وجان برنمی تابد
چه جای جان ودل باشد که دو جهان برنمی تابد
چودردل رخت خود بنهاد تن بگریزد اندرجان
چو برجان بار خود افگند تن جان برنمی تابد
فلک راطاقت آن نی وانجم را کجا زهره
ملک را قدرت آن نی وانسان برنمی تابد
کجا با عشق سازد مرد کز محنت بپرهیزد
بدریا چون درآید آنکه باران برنمی تابد
سپاه عشق می آید سوی میدان دل، کم کن
سواری چند ازآن لشکر که میدان برنمی تابد
ترا کبریست ازخوبی که درهر سر نمی گنجد
مرا دردیست ازعشقت که درمان برنمی تابد
دل من شیرخوار لطف و قوتش قهر شد جانا
مزاج شیرخواران را غذا نان برنمی تابد
خیالت در دلم بنشست واین غم برنمی خیزد
مرا یک تخت درخانه دو سلطان برنمی تابد
اگر در دیدن رویت نمایم سعی معذورم
دلم با وصل خو کردست هجران برنمی تابد
گرفتم کین دل غمگین بقوت همچو آهن شد
نیارد تاب آن زخمی که سندان بر نمی تابد
اگر خصمان خون آشام پیش آیند عاشق را
گرش تو پشت باشی رو زخصمان برنمی تابد
برای وصل آن دلبر حدیث جان خود دیگر
مگو ای سیف فرغانی که جانان برنمی تابد
شمارهٔ ۱۲۱
ای نور دیده دیده ز (روی) تو نور یافت
جان حزینم از غم عشقت سرور یافت
خورشید سوی مشرق از آن راه گم نکرد
کز روی همچو ماه تو هر روز نور یافت
از نفحه هوای تو جان را میسر است
آن زندگی که قالبش از نفخ صور یافت
بی رهبر عنایت تو بنده جای خود،
گرچه بسی دوید، ز کوی تو دور یافت
ایوب وار دل ز پی نعمت وصال
بر محنت فراق تو خود را صبور یافت
جز وصف حسن صورت زیبای تو نکرد
معنی چو بر مظنه خاطر ظهور یافت
رویت بسوی کعبه وصلت دلیل شد
آنرا که از شعایر عشقت شعور یافت
موسی مناقب تو در الواح خویش خواند
داود وصف حسن تو اندر زبور یافت
گرچه بسیف میل نکردی ولی ورا
نی میل کم شد و نه ارادت فتور یافت
شمارهٔ ۱۳۸
از سر صدق ارکسی بر آستانت سر نهاد
تخت بختش پای برکرسی هفت اختر نهاد
حبذا آن عاشق سیار کز صدق طلب
گرد هردر گشت وپیش آستانت سر نهاد
درمقامات ارچه عاشق را مددها کرد عقل
عقل را از عشق قدسی چون توان برتر نهاد
گرچه سوی آسمان همراه باشد جبرئیل
چون تواند پای بر معراج پیغمبر نهاد
حرف عشقت نسخهای کفرو ودین را نسخ کرد
نام آن نسخه سقیم ونام این ابتر نهاد
ازپی احیای اموات وعلاج دردمند
عیسی آمد رخت جالینوس رابر خر نهاد،
کارداران تواند اندر جهان خاک وآب
ای فتاده آتش عشق تو مارا در نهاد
پرتو خورشید کندر طبع معدن زر سرشت
ابر در باران که در جوف صدف گوهر نهاد
هرکه آمد از جهانداران درین حضرت کسی
کو بنام خویش مهری بر جبین زر نهاد
چون غلامان از برای پایگاه خدمتت
گر ملکشاهست عشقت نام او سنجر نهاد
در ره وصف تومسکین سیف فرغانی چه گفت
اسب عقلم سم فگند ومرغ وهمم پر نهاد
شمارهٔ ۱۳۳
زآنگه که مست عشق تو شدسیف رابهست
یک کام از لب تو که صد جام از صبوح
ای پیک نامه ور زمن آن ماه را بگوی
فی جنب شمس غرتک البدر لا یلوح
واین خسته فراق ترا طرفه حالتیست
من ذکر کم یسرومن شوقکم ینوح
ای اهل دل زلعل تو کرده غذای روح
مردن زعشق تو بر زنده دلان فتوح
از من مباش دور که وصل وفراق تست
خوش همچو بسط روزی وناخوش چو قبض روح
گر تو بوصل وعده کنی کی کنی وفا
ورمن ز عشق توبه کنم که بود نصوح
خستم لب تو زآنکه دلم از تو خسته بود
وآنک بحکم شرع قصاص است در جروح
از چشم من که میدهد از ریش دل خبر
اشک آنچنان برفت که خونابه از قروح
ارزان وزود باشد اگر عاشقی بیافت
وصل ترا بملک سلیمان وعمر نوح
شمارهٔ ۱۵۱
اندر ره تو دل چه بود جان چه قدر دارد
نزد گدای کوی تو سلطان چه قدر دارد
نزد کسی که عاشق بی جان زنده دل را
از لب حیات بخش بود جان چه قدر دارد
نام تو در میان و همه غافل از تو آری
مهتاب در مجالس کوران چه قدر دارد
چون جان گرفت سکه مهرت چو زر بر تو
ای گنج حسن این دل ویران چه قدر دارد
تو خسرو ممالک حسنی سخن نخواهی
شیرین بر تو ای شکرستان چه قدر دارد
ای آنکه بهره نیست ترا زین حدیث و گویی
در کوی دوست عاشق حیران چه قدر دارد
نزدیک آفتاب که زاید بود کمالش
ماهی که هست قابل نقصان چه قدر دارد
در پای اسب شاه که دارد بدست چوگان
بیچاره گوی با سر گردان چه قدر دارد
گر عاشقی و قیمت معشوق می شناسی
در راه عشق ترک کنی آن چه قدر دارد
با خویشتن چو سیف اگر دشمنی نکردی
جان دوستی بنزد تو جانان چه قدر دارد
قیمت شناس جوهر یوسف عزیز مصرست
این پادشاه حسن بکنعان چه قدر دارد
شمارهٔ ۱۵۲
روی تو که ماه را خجل دارد
شاهی است که ملک جان و دل دارد
یک ترک ز لشکر جمال تو
از ملک ولایت چگل دارد
وآن سدره منتهای قد تو
مر طوبی را بزیر ظل دارد
دل نبود از تو منفصل زیرا
چشم از تو خیال متصل دارد
غم ملک دلت و او درین دعوی
از قاضی عشق تو سجل دارد
گفتم ببساط وصل پیوندم
ای تن ز تو پای روح گل دارد
چل صبح بجوی از آنکه این دلبر
ماهیست که روزها چهل دارد
در خطبه وصفش ار خطایی رفت
عقل از چه مرا بدان خجل دارد
در جامع تن که منبر روح است
شمشیر زبان خطیب دل دارد
شمارهٔ ۱۵۳
کسی که عشق نورزد مگو که جان دارد
جزین حدیث نگوید کسی که آن دارد
ز مرگ چون دل صاحب دلان بود آمن
کسی که او بتو زنده است و چون تو جان دارد
زمین ز روی تو چون آفتاب روشن شد
که ماه حسن ز رخسارت آسمان دارد
لبت ببوسه مرا وعده داد لیکن گفت
شکر ز قاعده بیرون خوری زیان دارد
ببوی گل همه ساله چو بلبلم در باغ
که گل برنگ ز رخسار تو نشان دارد
چو گل ز پرده برون آمد و وصال رسید
ز بیم هجر که در پی بود فغان دارد
دلم بصبر همی خواهد ار چه نتواند
که سر عشق ترا همچو جان نهان دارد
که در هوای تو این عاشق زلیخا مهر
برای کید چو یوسف برادران دارد
اگر چه در پیت آنکس نراند اسب هوس
کز اختیار بدست اندرون عنان دارد
ولی کسی که ازو سر برآرد آن همت
که محنت تو کشد دولتش بر آن دارد
بمنع دور نگردد چو سیف فرغانی
هر آن گدا که ازین در امید نان دارد
شمارهٔ ۱۵۴
نگارا دل همی خواهد که عشقت را نهان دارد
ولیکن اشک را نطق است و رنگ رو زبان دارد
اگر چه آتش مجمر ندارد شعله پیدا
ولیکن عود نتواند که دود خود نهان دارد
کسی کز درد عشق تو ندارد زندگی دل
اگر جان در تنش ریزند چون زهرش زیان دارد
کسی کز سوز عشق تو ندارد جان ودل زنده
بسان خاک گورستان درون پر مردگان دارد
طریق عشق جان بازیست تا خود زین جوانمردان
کرا دولت کند یاری کرا همت برآن دارد
چو فرهاد از غم شیرین زبهر دوست می میرم
که این لیلی بهر جانب چو مجنون کشتگان دارد
مرا با دوست این حالست وبا هرکس نمی گویم
اگر یک جان دو تن پرورد وگر یک تن دو جان دارد
بجان قصدت کند دشمن چو داری دوستی در دل
صدف مجروح از آن گردد که لؤلو در میان دارد
همیشه فتنه خوبان بود در شهر وکوی ما
گل آنجا می شود پیدا که بلبل آشیان دارد
اگر چون حلقه نتوانی که رویی بر درش مالی
سری بر پای آن سگ نه که رو بر آستان دارد
پناه و حرز عشاقند در دنیا خلایق را
بجز بیدار نتواند که پاس خفتگان دارد
بلندی جو ی و در پستی ممان چون سیف فرغانی
که بام قصر این کار از معالی نردبان دارد