0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۶۷

هرجا تپش شمع درین خانه نهفتند

ناموس پر افشانی پروانه نهفتند

آشفتگیی داشت خم طرهٔ لیلی

در پیچش موی سر دیوانه نهفتند

همواری از اندیشهٔ اضداد بهم خورد

چون اره دم تیغ به دندانه نهفتند

از سلسلهٔ خط خبر نقطه مپرسید

تا ریشه قدم زد به جنون دانه نهفتند

شد هستی بی‌ پرده حجاب عدم ما

در گنج عیان صورت ویرانه نهفتند

در چاک گریبان نفس معنی رازیست

باریکی آن مو به همین شانه نهفتند

نا محرم دل ماند جهانی چه توان‌ کرد

هر چند که بود آینه در خانه نهفتند

بی‌ سیر خط جام محال است توان یافت

آن جاده ‌که در لغزش مستانه نهفتند

در پردهٔ آن خواب که چشم همه پوشید

کس نیست بفهمد که چه افسانه نهفتند

کار همه با مبتذل یکدگر افتاد

فریاد که آن معنی بیگانه نهفتند

حسرت به دل از مطلب نایاب جنون‌ کرد

خمیازه عنان‌ گشت چو پیمانه نهفتند

بیدل به تقاضای تعین چه توان‌کرد

پوشیدگیی بود که در ما نه نهفتند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۶۶

غافلی چند که نقش حق وباطل بستند

هرچه بستند بر این طاق و سرا، دل بستند

سعی غواص در این بحر جنون‌پیمایی‌ ست

آرمیدن‌گهری بود به ساحل بستند

چون سحر مرهم کافور شهیدان ادب

لب زخمی‌ست که از شکوهٔ قاتل بستند

پی مقصد به چه امیدکسی بردارد

نامه‌ای بود تپش بر پر بسمل بستند

شعله تا بال‌ کشد دود برون تاخته است

بار ما پیشتر از بستن محمل بستند

جوهر گل همه در شوخی اجزا صرف است

آنچه از دانه‌گشودند به حاصل بستند

ره نبردم به تمیز عدم و هستی خویش

این دو آیینه به هم سخت مقابل بستند

عمر چون شمع به واماندگی‌ام طی‌گردید

نامهٔ جادهٔ من بر سر منزل بستند

بی‌تکلٌف نه حبابی‌ست در این بحر نه موج

نقش بیحاصلی ماست‌که زایل بستند

جرأت از محو بتان راست نیاید بیدل

حیرت آینه دستی‌ست ‌که بر دل بستند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۶۸

دنیا وتلاش هوس بی‌خبری چند

پیچید هوای کف خاکی به سری چند

هنگامهٔ اسباب ز بس تفرقه‌ساز است

غربال کنی بحر که یابی گهری چند

بی‌رنج تک و دو نتوان آبله بستن

سر چیست به غیر ازگره دردسری چند

محمل‌کش این قافله نیرنگ حواس است

در خانه روانیم بهم همسفری چند

از عالم تحقیق مگویید و مپرسید

تنک است ره خانه ز بیرون دری چند

صورتگر آیینهٔ نازند درین بزم

چون دستهٔ نرگس به چمن بی‌بصری چند

با لعل تو کس زهره ی یاقوت ندارد

بگذار همان سنگ تراشد جگری چند

تنها دل آزردهٔ ما شکوه‌نوا نیست

هربیضه‌که بشکست برون ریخت پری چند

در وادی ناکامی ما آبله‌پایان

هرنقش قدم ساخته با چشم تری چند

کو گوش که کس بر سخنم فهم گمارد

مغرور نواسنجی خویشندکری چند

خواب عدمم تلخ شد از فکر قیامت

فریاد ز فریاد خروس سحری چند

از صومعه بازآکه ز عمامه و دستار

سرمی‌کشد آنجا الم پشت خری چند

با خلق خطاب تو ز تحقیق نشاید

ای بی‌خرد افسانهٔ خود با دگری چند

بپدل ته‌گردون به غبار تک و پو رفت

چون دانه به غربال‌، سر دربه‌دری چند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۵۶

کار دنیا بس که مهمل‌ گشت عقبا ریختند

فرصت امروز خون شد رنگ فردا ریختند

بوی یوسف از فسردن پیرهن آمد به عرض

شد پری بی‌ بال و پر چندان‌ که مینا ریختند

سینه‌چاکان را دماغ سخت‌جانی‌ها نبود

از شکست رنگ همچون ‌گل سراپا ریختند

ترک خودداریست عرض مشرب دیوانگی

رفت ‌گرد ما ز خود جایی‌ که صحرا ریختند

در غبار عشق دارد حسن دام سرکشی

طرح آن زلف از شکست خاطر ما ریختند

هیچکس از گریهٔ من در جهان هشیار نیست

بیخودی فرش است هرجا رنگ صهبا ریختند

بی‌دماغی محفل‌‌آرای جنون شوق بود

سوخت‌ حسرت ها نفس تا شمع سودا ریختند

رنگ تحقیقی نبستم زان‌ حنای نقش پا

این قدر دانم ‌که خونم را همین جا ریختند

ریزش ابر کرم در خورد استعداد ماست

کشت بسمل تا شود سیراب ‌، خون ها ریختند

عاقبت بویی نبردیم از سراغ عافیت

ساحل ‌گم گشتهٔ ما را به دریا ریختند

تا نفس باقیست همچون شمع باید سوختن

کز فسون هستی آتش بر سر ما ریختند

اشک ما بیدل ز درد نارسایی خاک شد

ریشه‌ای پیدا نکرد این تخم هر جا ریختند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۶۳

زد نفس فال تن‌آسانی دلی آراستند

بیدماغی‌کرد کوشش منزلی آراستند

سرکشم اما جبین سجده مشتاقم چو شمع

از نم اشک چکیدن مایلی آراستند

نارسایی داشت سعی کاروان مدعا

آخر از پرواز رنگم محملی آراستند

خواب راحت آرزو کردم تپیدن بال زد

عافیت جستم دماغ بسملی آراستند

صد بیابان خار و خس تسلیم آتشخانه‌ای

محو شد نقش دو عالم تا دلی آراستند

آبرو یک عمر گردید آبیار سعی خلق

تا توّهم مزرع بیحاصلی آراستند

در فضای بی‌نیازی عالمی پرواز داشت

از هجوم مطلب آخر حایلی آراستند

ازتسلسل جوش این مشت خون آگه نی‌ام

اینقدر دانم‌ که دل هم از دلی آراستند

بحر گوهر نذر مشتاقان که یاس اندیشگان

بیشتر از خاک گشتن ساحلی آراستند

بیدل از ضبط نفس مگذرکه راحت مشربان

هرکجاکشتند شمعی محفلی آراستند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۲۶

اینکه در دیر غمت ذم شرد پیدا کرد‌ند

دل نداری ورنه دل از درد پیدا کرده‌اند

هچکس از اختراع این بساط آگاه نیست

رنگ می‌بازیم و یاران نرد پیدا کرده‌‌اند

گم شد‌ست آتار همتها به‌گرد جست‌وجو

تا در این صحرا سراغ مرد پیدا کرده‌اند

منکر بی‌دست و پایی های معذوران مباش

عاجزان کاری که نتوان کرد پیدا کرده‌اند

برده‌اند از موج گوهر پیچ‌وتاب اشتراک

مصرع ما را ز تضمین فرد پیدا کرده‌اند

ماجرای خامشان نشنیده می‌باید ‌شنید

بی‌زبانی را نفس‌پرورد پیدا کرده‌اند

چون نگاه چشم آهو عمر در وحشت ‌گذشت

خانه را ایجا بیابان‌گرد پیدا کرده‌اند

یاد ما کن‌ گر به سیر نرگس‌ستانت سریست

رنگ بیماران جشمت زرد پیداکرده‌اند

می‌دهندم دل به هر آیین‌ که می‌آیند پیش

نازنینان طرفه ره‌آورد پیدا کرده‌اند

زان بهارم مژدهٔ بوی خرامی می‌رسد

رنگ های رفته بیدل ‌گرد پیدا کرده‌اند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۸۰

روزگاری‌ که به عشق از هوسم افکندند

بال و پر کنده برون قفسم افکندند

ما و من خوش پر و بالی به خیال انشا کرد

مور بودم به غرور مگسم افکندند

تا کند عبرتم آگاه ز هنگامهٔ عمر

در تب و تاب شمار نفسم افکندند

خون خشکم جوی از قدر نیرزبد آخر

صد ره از پوست برون چو عدسم افکندند

نقش پا کرد تصور به تغافل زد و رفت

در ره هر که خط ملتمسم افکندند

ناز دارم به غباری ‌که ز بیداد فلک

سرمه شد تا به ره دادرسم افکندند

چه توان ‌کرد سراغ همه زین دشت ‌گم است

در پی قافلهٔ بی‌جرسم افکندند

شکوهٔ من ز فراموشی احباب خطاست

از ادب پیش ‌گذشتم ‌که پسم افکندند

سخت زحمتکش اسباب جهانم بیدل

چه نمودند که در دیده خسم افکندند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۷۱

ای بی‌نصیب عشق به ‌کار هوس بخند

بر بال هرزه پر دو سه چاک قفس بخند

دل جمع‌کن به یک دو قدح ازهزار وهم

برمحتسب بتیز و به ریش عسس بخند

اوقات زندگی ز فسردن به باد رفت

برگریه‌ات اگر نبود دسترس بخند

زین جمع مال مسخرگی موج می زند

خلقی‌ست درکمند فسار و مرس بخند

شور ترانه‌سنجی عنقایی‌ات رساست

چندی به قاه‌قاه طنین مگس بخند

از شرم چون شرر مژه‌ای واکن و بپوش

سامان این بهار همین است و بس بخند

زین‌کشت‌خون به‌دل چه‌ضرور است رستنت

لب گندمین کن و به تلاش عدس بخند

در آتش است شمع و همان خنده می‌کند

ای خامشی به غفلت این بوالهوس بخند

تاکی‌کند فسون نفس داغ فرصتت

ای آتش فسرده به سامان خس بخند

خاموش رفته‌اند رفیقانت از نظر

اشکی به درد قافلهٔ بی‌جرس بخند

بر زندگی چو صبح‌ گمان بقاکبراست

گو این غبار رفته به‌گردون نفس بخند

بیدل چو گل اگر فکنی طرح انبساط

چشمی به خویش واکن و بر پیش و پس بخند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۷۳

یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردند

در نان و نمک‌ها قسمی بود که خوردند

در چشمهٔ شرم آب نماند از دل بیدرد

کردند جبین بی‌نم و چشمی نفشردند

آه از شرری چند کز افسون تعلق

دندان به دل سنگ فشردند و نمردند

امواج به صد تک زدن حسرت‌ گوهر

آخر کف پا آبله کردند و فسردند

هر چینی از این بزم شکست دگر آورد

موی سر فغفور چه مقدار ستردند

چون شمع در این صومعه از شرم فضولی

تسلیم سرشتان به عرق سبحه شمردند

در خاک طلب بیدل اثرهای ضعیفان

لغزش قدمی بود که چون اشک سپردند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۷۷

ذره تا مسهر هزار آینه عریان‌ کردند

ما نگشتیم عیان هر چه نمایان ‌کردند

بیخودی حیرت حسن عرق ‌آلود که داشت

که دل و دیده یک آیینه چراغان کردند

حسن بیرنگی او را ز که یابیم سراغ

بوی گل آینه‌ای بود که پنهان کردند

دل هر ذره چمنزار پر طاووس است

گر‌د ما را به هوای که پریشان کردند

سرو برگ طلبی ‌کو که نفس‌ِ سوختگان

نیم لغزش به هزار آبله سامان‌کردند

سعی جوهر همه صرف عرض‌آرایی‌هاست

سوخت نظاره به این رنگ‌که مژگان‌کردند

وضع تسلیم جنون عافیت‌آباد دل است

این گهر را صدف از چاک گریبان کردند

عشق از خجلت تغییر وفا غافل نیست

آب شد آتش ‌گبری که مسلمان ‌کردند

بیدماغی چه‌گریبان‌که نداده‌ست به چاک

تنگ شد گوشهٔ دل عرصهٔ امکان‌کردند

بیدل ازکلفت افسرده‌دلیها چو سپند

مشکلی داشتم از سوختن آسان‌کردند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:29 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۷۸

ز شرم عشق فلکها به خاک روکردند

دمی که‌چشم گشودند سر فروکردند

هوای قصر غنا خفت پا به دامن عذر

کمندها همه بر عزم چین غلو کردند

خرد به صد طلب آیینهٔ جنون پرداخت

که چشم شخص به تمثال روبروکردند

به وهم باده حریفان آگهی پیما

دل‌گداخته در ساغر و سبوکردند

قیامت است‌ که در بحر بی‌کنار عدم

ز خود تهی‌شدگان کشتی آرزو کردند

کسی به معبد خجلت چه سجده پیش برد

جبین به سیل عرق رفت تا وضو کردند

علاج چاک‌گریبان به جهد پیش نرفت

سرنگون شده را بخیهٔ رفو کردند

به حُکم عجز همه نقشبند اوهامیم

شکست چینی ما صرف‌ کلک مو کردند

سواد نسخهٔ بینش خموشی انشا بود

به جای چشم همه سرمه درگلو کردند

دماغ سیرچمن سوخت در طبیعت عجز

به خاک از آبله آبی زدند و بوکردند

ز دورباش ادب غیرتی معاینه شد

که محرمان همه خود را خیال او کردند

تلاش خلق ز علم و عمل دری نگشود

مآل‌کار چوبیدل به هیچ خوکردند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:29 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۷۹

رازداران کز ادب راه لب گویا زدند

مهر بر بال پری از پنبهٔ مینا زدند

زین چمن یک گل سر و برگ خودآرایی نداشت

هرکجا رنگی عیان شد برپر عنقا زدند

پیش از ایجاد هوس مستان خلوتگاه راز

ساغر هوش ازگداز شیشه در خارا زدند

طبع بی‌حس قابل تاثیر آگاهی نبود

بر گمان خفته یاران مرد‌ه ای را پا زدند

منفعل شد فطرت از ابرام بی‌تاثیر خلق

شعله درپستی حزید از بسکه دامنها زدند

ترک مردم‌گیر و راحت‌کن‌که عزلت‌پیشگان

چون‌ گهر موج دگر بیرون این دریا زدند

شاخ و برک هرزه‌کردی تیشه‌اکا درکار داشت

قامت خم‌گشتهٔ ما را به پای ما زدند

عمرها شدت‌کلفت ما و من از دل رفته‌ایم

بر غبار خانهٔ ما دامن صحرا زدند

دامن مشرب فضایی داشت بی‌گرد امل

محرمان از طولِ این اوهام بر پهنا زدند

وحشت از دنیا دماغ بی‌نیازان برنداشت

چین دامن بر خم ابروی استغنا زدند

بیدل اسباب تعلق بود زنگ آگهی

آینه صیقل زدند آنها که پشت پا زدند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:29 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۸۱

روزی که هوسها در اقبال گشودند

آخر همه رفتند به جایی که نبودند

زین باغ‌ گذشتند حریفان به ندامت

هر رنگ‌ که‌ گردید کفی بود که سودند

افسوس‌ که این قافله‌ها بعد فنا هم

یک نقش قدم چشم به عبرت نگشودند

اسما همه در پرده ناموسی انسان

خود را به زبانی ‌که نشد فهم ستودند

اعداد یکی بود چه پنهان و چه پیدا

ما چشم ‌گشودیم‌ کزین صفر فزودند

از حاصل هستی به فناییم تسلی

در مزرعهٔ ما همه ناکشته درودند

تاراجگران هستی موهوم ز فرصت

توفیق یقینی که نداریم ربودند

زین شکل حبابی ‌که نمود از دویی رنگ

گفتم به‌ کجا گل‌ کنم آیینه نمودند

چون شمع به صیقل مزن آیینهٔ داغم

با هر نگهم انجمنی بود زدودند

خامش‌نفسان معنی اسرار حقیقت

گفتند در آن پرده که خود هم نشنودند

عبرت نگهان را به تماشاگه هستی

بیدل مژه بر دیده‌ گران‌ گشت غنودند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:29 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۸۲

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من یم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توأم آفریدند

عرق‌گل کرده‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی‌آرزو کم آفریدند

جهان خونریز بنیاد است هشدار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام‌ کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم وگرکم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون‌گل‌کرده آدم آفریدند

طلسم زندگی الفت بنا نیست

نفس را یک قلم رم آفریدند

اگر عالم برای خویش پیداست

برای من مرا هم آفریدند

چه سان تابم سر از فرمان تسلیم

که چون ابرویم از خم آفریدند

دلم بیدل ندارد چاره از داغ

نگین را بهر خاتم آفریدند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:29 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۸۵

محرمانی‌ که به آهنگ فنا مسرورند

تپش آماده‌تر از خون رگ منصورند

نامجویان هوس را ز شکست اقبال

کاسه‌ها آمده بر سنگ و همان فغفورند

جرسی نیست در این قافلهٔ بی‌سروپا

ناله این است ‌که از منزل معنی دورند

نارسایی تک و تازند چه پست و چه بلند

تا به عنقا همه پرواز پر عصفورند

چشم عبرت به ره هرزه‌دوی بسیارست

لیک این آبله‌ها زبر قدم مستورند

صوف و اطلس همه را پرده‌در رسوایی‌ست

تا کفن پیرهن خلق نگردد عورند

می‌روند از قد خم مایل مطلوب عدم

بوسه‌ خواه لب افسوس کمین گورند

محرم نشئه به خمیازه نمی‌دوزد چشم

حلقه‌های در امید همه مخمورند

تا کجا واسطه را حایل تحقیق ‌کنید

مژه‌ها پیش نظر دود چراغ طورند

معنی از حوصلهٔ فهم بلند افتاده‌ست

خرمن ماه همان دانه‌ کشانش مورند

خلق چون سایه نهفت آینه در زنگ خیال

ورنه این نامه‌سیاهان به حقیقت نورند

بیدل از شب‌پره ‌کیفیت خورشید مپرس

حق نهان نیست ولی خیره‌نگاهان‌ کورند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها