0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۳۸۱
جمعه 28 اسفند 1394  6:29 PM

روزی که هوسها در اقبال گشودند

آخر همه رفتند به جایی که نبودند

زین باغ‌ گذشتند حریفان به ندامت

هر رنگ‌ که‌ گردید کفی بود که سودند

افسوس‌ که این قافله‌ها بعد فنا هم

یک نقش قدم چشم به عبرت نگشودند

اسما همه در پرده ناموسی انسان

خود را به زبانی ‌که نشد فهم ستودند

اعداد یکی بود چه پنهان و چه پیدا

ما چشم ‌گشودیم‌ کزین صفر فزودند

از حاصل هستی به فناییم تسلی

در مزرعهٔ ما همه ناکشته درودند

تاراجگران هستی موهوم ز فرصت

توفیق یقینی که نداریم ربودند

زین شکل حبابی ‌که نمود از دویی رنگ

گفتم به‌ کجا گل‌ کنم آیینه نمودند

چون شمع به صیقل مزن آیینهٔ داغم

با هر نگهم انجمنی بود زدودند

خامش‌نفسان معنی اسرار حقیقت

گفتند در آن پرده که خود هم نشنودند

عبرت نگهان را به تماشاگه هستی

بیدل مژه بر دیده‌ گران‌ گشت غنودند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها