0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۸۰

توبا این پنجهٔ نازک چه لازم رنگها بندی

بپوشی بهله و بر بهله می‌باید حنا بندی

سراپایت چوگل غیر از شکفتن بر نمی‌دارد

تبسم زیر لب دزدی‌ کز او بند قبا بندی

غبارم تا کند یاد خرامت رنگ می‌بازم

که می‌ترسم قیامت بر من بی‌دست و پا بندی

درین محفل چه دارد سعیت از آیینه پردازی

جز این‌ کز تهمت تمثال خجلت بر صفا بندی

به شوخی حق مضمون ادب نتوان ادا کردن

عرق‌کن نقطهٔ نظمی‌ که در وصف حنا بندی

شرارکاغذ ما رنگ تصویری دگر دارد

به لوح امتیاز آتش زنی تا نقش ما بندی

درین صحرا عنان سیل بی پروا که می‌گیرد

سر تسلیم افتد پیش تا راه قضا بندی

به عرض نارساییها چه طاقت چنگ این بزمم

خمیدن می‌کشم هر چند بر دوشم صدا بندی

به این طالع چه امکانست یابم بار اقبالی

مگر از استخوانم نامه بر بال هما بندی

به‌گردونت نخواهد برد سعی پوچ بالیدن

چو نی چند از سبکمغزی‌ کمرها بر هوا بندی

دل از ساز تعلق عاقبت بر کندنی دارد

گشاد آسان شود گر اندکی این عقده وا بندی

وفا سررشتهٔ تسخیر می‌خواهد رسا بیدل

به آیینی‌که هرکس راگرفتی دست‌، پا بندی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۸۳

نفس در طلب سوختی دل ندیدی

به لیلی چه دادی‌ که محمل ندیدی

به شبگیر چون شمع فرسوده وهمت

به زیر قدم بود منزل ندیدی

تو ای موج ِ غافل ز اسرار گوهر

برون‌گرد ماندی و ساحل ندیدی

به قطع مرور زمان تعین

نفس بود شمشیر قاتل ندیدی

نشد مانع عمر قید تعلق

تو رفتار این پای در گل ندیدی

طرب داشت از قید پرواز رستن

تو کیفیت رقص بسمل ندیدی

حساب تو با کبریا راست ناید

زمین را به‌ گردون مقابل ندیدی

بغیر از تک و تاز گرد خیالت

کس اینجا نبود و تو غافل ندیدی

ز اسباب خوردی فریب تجرد

تماشای بیرون محفل ندیدی

تمیز تو شد دور باش حقیقت

که حق دیدی و غیر باطل ندیدی

از این علم و فضلی‌ که غیرت ندارد

چه خواندی گر اشعار بیدل ندیدی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۸۷

تا کجا آن جلوه در دل‌ها کشد میدان سری

در فشار شیشه افتاده‌ست آغوش پری

غفلت ذاتی ز تدبیر تأمل فارغ است

از فسون پنبه منت بر نمی‌دارد کری

تا عدم آوارهٔ آفات باید تاختن

جز فرو رفتن ندارد کشتی ما لنگری

فیض صحرا در غبار خانمان آسوده است

تا به دامن وارسی باید گریبان بر دری

برگ برگ بید این باغ امتحانگاه خمی‌ست

هیچ باری نیست سنگینتر ز بار بی‌بری

با خرد گفتم چه باشد انفعال آدمی

سوی‌دنیا دید وگفت‌: اشغال اسباب خری

عمرها شد می‌زنی بیدل در دیر و حرم

آه از آن روزی‌ که‌ گویندت چه زحمت می‌بری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۶۵

گر ازگوهر کمر سازی وگر دستار زرپیچی

دمی بی‌کشمکش‌گردی‌که زیر خاک سرپیچی

نفس خون‌گشت و تسکین حبابی هم نشد حاصل

چو گرداب اینقدر تا چند در فکر گهر پیچی

ز حیرت پای درگل مانده‌ای‌، تحریک مژگانی

نگاه بی‌نیازی تا به‌کی در چشم تر پیچی

به خط عنبرین در هاله‌گیری ماه تابان را

ز گیسو سنبل شاداب برگلبرگ تر پیچی

ز تدبیر دگر آرایش نازت نمی‌آید

به‌گردد نازکی‌گرد میانت تا کمر پیچی

کمند اینجا رسایی درخور سامان چین دارد

جهان صید خیال توست برخود هر قدر پیچی

برو زاهد نداری مغز بر اسرار پیچیدن

تو محو ظاهری عمامه می‌باید به سر پیچی

به پرواز هوس تا کی نفس می‌سوزی ای غافل

کمند ناله‌ای جهدی‌ که بر صید اثر پیچی

تماشا زین دو نیرنگ هوس بیرون نمی‌باشد

نگه‌گر نیست باید چون شنیدن بر خبر پیچی

بجز رزق مقدر نیست ممکن حاصل‌ کامت‌

اگرچون عنکبوتان رشته برصد بام ودرپیچی

غرورعجز دنیا حکم شاخ آهوان دارد

تو هم چندانکه برخود بیش بالی بیشترپیچی

بسی پیچید بیدل ناله‌ات بر دامن شبها

کنون وقت است اگر این رشته درپای سحر پیچی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۸۸

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری

خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری

مردم و یاد مرا بر من نکرد آن مست ناز

در غبارم داشت استقبال پابوسش سری

می‌روم از خود چو شمع و پا به دل افشرده‌ام

کشتی من بادبان دارد به جیب لنگری

خواب راحت در تلاش مخمل و سنجاب سوخت

زیر پهلو داشتم چون ناتوانی بستری

اخگری بودم ز داغ بیکسی پامال یأس

بر سر من سایه کرد آخر کف خاکستری

از حلاوتگاه فقرم بوریایی داده‌اند

با زمین چون بند نی چسبیده‌ام بر شکری

آرزوها در سواد وهم جولان می‌کند

آنسوی میدان در افتاده‌ست با هم لشکری

زنگ غفلت محرم آیینهٔ دل بوده است

عافیت دارد درون خانه بیرون دری

دور چرخ از کوکب عاشق سیاهی‌ کم نکرد

عمرها شد یک مرکب می‌کشم از محبری

وادی واماندگی طی می‌کنیم و چاره نیست

می‌برد ما را ته پا نارسیدن رهبری

آب می‌گردیم تا مشتی عرق‌گل می‌کنیم

شیشه ساز ما ندارد جز حیا آتشگری

بسکه بی‌رویش چو شمعم زندگانی خجلت است

گر پرد رنگم به روی آب می‌گردد پری

در ادبگاهی‌که حرف تیغش آید بر زبان

گردن من بین اگرخواهی ز مو هم لاغری

بیدل از مقدار ظرف خود نمی ‌باید گذشت

وعظ مستان در خط پیمانه دارد منبری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۸۱

درین محفل‌که پیدا نیست رنگ حسن مقصودی

چراغ حسرت آلود نگاهم می‌کند دودی

چو آن شمعی که از فانوس تابد پرتو آهش

درون بیضه‌ام پیداست بال شعله فرسودی

خروش بینوایی‌های من یارب که می‌فهمد

چو مژگانم ز سر تا پا زبان سرمه‌آلودی

طریق بندگی ناز فضولی برنمی‌دارد

تو از وضع رضا مگذر چه مقبولی چه مردودی

عدم ایمای اسرارت‌، وجود اظهار آثارت

ز نیرنگ تو خالی نیست معدومی و موجودی

به یک مژگان زدن آیینه بی‌تمثال می‌گردد

به حیرت ساز رنگ خودنمایی می‌برد زودی

به تیغ آبرو گنج زر و گوهر نمی‌ارزد

اگر انصاف باشد طبع مایل نیست بیجودی

مشو غافل ز وضع فقر اگر آرام می‌خواهی

چو صحرا خاکساری نیست بی‌دامان مقصودی

به رنگ طوق قمری در هوای سرو موزونت

کند خاکسترمن ناله از هر حلقهٔ دودی

به راه انتظار جلوه‌ای افکنده‌ام بیدل

چو شمع‌ از چهرهٔ زرین خود فرش زر اندودی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۸۲

مکش رنج تأمل‌ گر زیان خواهی و گر سودی

درنگ عالم فرصت نمی‌باشد کم از دودی

جهان یکسر قماش کارگاه صبح می‌بافد

ندارد این ‌کتان جز خاک حسرت تاری و پودی

خیال آباد امکان غیر حیرت بر نمی دارد

بساط خودنماییها مچین بر بود و نابودی

درین گلزار کم فرصت کدامین صبح و کو شبنم

عرقها می‌شمارد خجلت انفاس معدودی

خیال آشیان نوبهار کیست حیرانم

که می‌بالد ز چشمم حیرت بوی‌ گل اندودی

شکرخند کدامین غنچه یارب بسملم دارد

که چون صبحم سراپا پیکر زخم نمکسودی

از این سودا که من در چارسوی نُه فلک دارم

همین در سودن دست ندامت دیده‌ام سودی

به هر سو بنگری دود کباب یاس می‌آید

به غیر از دل ندارد مجمر کون و مکان عودی

تو هم‌در آرزوی سیم و زر زنار می‌بندی

مکن طعن برهمن‌ گر کند از سنگ معبودی

علاج زندگی بی نیستی صورت نمی‌بندد

چو زخم صبح دارم در عدم امید بهبودی

به چندین داغ آهی از دل ما سر نزد بیدل

چراغ لالهٔ ما نیست تهمت قابل دودی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۹۰

مزد تلاشم به رهت دیده ندارد گهری

آبله‌ای ‌کو که نهم در قدم خویش سری

نیست درین هفت چمن چون قدت ای غنچه دهن

گلبن نیرنگ ‌گلی سرو قیامت ثمری

گر جرس آید به نوا ور ز سپند است صدا

غیر من بی سر و پا ناله ندارد دگری

بر قد خم سنگ مزن شیشهٔ رنگم مشکن

تا بکشد نالهٔ من کوه ندارد کمری

شور جهان در قفسم صور قیامت جرسم

می‌گسلد هر نفسم رشتهٔ ساز سحری

همچو سپندم همه تن داغ دلی سرمه ‌کفن

تا عدم از هستی من ناله فشانده‌ست پری

نیست اقامتگه کس وادی جولان هوس

دامن عجز است رسا، آبله پایان سفری

هست امل پروریی لازم اقبال جهان

بی تری مغز بلندی نکند موی سری

شبههٔ هستی چو سحر می‌کندم خون به جگر

آینه بندم به عدم ‌کز نفس آرم خبری

ذوق بهار و چمنت چون نشود راهزنت

جانب آن انجمنت دل نگشوده‌ست دری

لذت این محفل دون بر نی ما خوانده فسون

داغ شو ای ناله ‌کنون راه نفس زد شکری

بیدل از آغاز گذر زحمت انجام مبر

بررخ فرصت چقدر آینه بندد شرری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۲۷

زد عرق پیمانه حسنی ساغر اندر آینه

کرد توفانها بهشت و کوثر اندر آینه

جلوهٔ او هرکجا تیغ تغافل آب داد

خون حیرت ریخت جوش جوهر اندر آینه

عالم آب است امشب دل بهٔاد نرگسش

شیشه‌ها دارد خیال ساغر اندر آینه

دل به نیرنگ خیالی بسته‌ایم و چاره نیست

ما کباب دلبریم و دلبر اندر آینه

آنچه از اسباب امکان دیده‌ای وهمست و بس

نیست جز تمثال چیزی دیگر اندر آینه

دامن دل‌ گرد کلفت بر نتابد بیش ازین

ای نفس تا چند می‌دزدی سر اندر آینه

طبع روشن فارغ است از فکر غفلتهای خلق

نیست ظاهر معنی گوش کر اندر آینه

در خیال آباد دل از هر طرف خواهی درآ

ره ندارد نسبت بام و در اندر آینه

گرد تمثالم ولی از سرگرانیهای وهم

بایدم کردن چو حیرت لنگر اندر آینه

صحبت روشندلان اکسیر اقبال است و بس

آب پیدا می‌کند خاکستر اندر آینه

جبهه‌ای داری جدا مپسند از ان نقش قدم

جای این عکس است بیدل خوشتر اندر آینه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۷۶

اگر با پای سروی سعی آهم رهبری ‌کردی

کف خاکسترم با بال قمری همسری ‌کردی

ندادم عرض هستی ورنه با این ناتوانیها

به رنگ رشتهٔ شمعم نفس هم اژدری ‌کردی

نشد اول چراغ عافیت در دیده‌ام روشن

که پیش از دود کردن آتشم خاکستری کردی

دلی دارم که گر آیینه دیدی حیرت کارش

همان جوهر عرق از خجلت بی‌جوهری کردی

نبردم رنج تزویری ‌که زاهد از فسون او

به هر گوسالگی خود را خیال سامری‌ کردی

به بی دردی فسرد و یک نفس آدم نشد زاهد

چه بودی از هوس هم این هیولا پیکری‌ کردی

خوشا ملک فنا و دولت جاوید بیقدری

که آنجا نقش پا هم بر سر ما افسری‌کردی

اگر چون شانه حرفی از فسون زلف دانستی

دل صد چاک ما هم دست در بال پری‌ کردی

چو قمری چشم اگر می‌دوختم بر سرو آزادش

به گردن‌ گردش رنگ تحیر چنبری کردی

نگاه او گر افکندی سپند ناز در آتش

به حیرت ماندن چشم غزالان مجمری‌ کردی

زگرد جلوهٔ خود خاک بر سر ریختی بیدل

اگر نظارهٔ رفتار او کبک دری کردی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۸۵

آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری

دختر رز فتنه‌ها می‌زاید از بی‌شوهری

تاکی اجزای کمال ازگفتگو بر هم زدن

یک نفس هم‌گر دو لب بر هم‌گذاری دفتری

هیچکس از تنگنای چرخ ره بیرون نبرد

عالمی راکلفت این‌خانه‌کشت از بی‌دری

دل شکست اما صدا واری ننالیدیم حیف

موی چینی‌کرد ما را دستگاه لاغری

تا درین بازار عبرت جنس ما آمد به عرض

هیچکس جز بر فلک نشنید نام مشتری

ساز راحت گر همه خارست دام غفلت است

بر نگه تکلیف خواب آورد مژگان بستری

رنگها دارد بهار انتظار مدعا

فرق‌دام اینجا محال است از دکان جوهری

همچو شبنم انفعال نارسایی می‌کشم

در عرق خواباند پروازم ز بی‌بال و پری

چون دف عبرت خراش از پیکر فرسوده‌ام

پوست رفت و بر نیامد استخوان چنبری

مستی آهنگست پیغام ازل هشیار باش

جام و مینا در بغل می‌آید آواز پری

هر کدورت را که می‌بینی صفا می‌پرورد

سنگ هم در پرده دارد عالم میناگری

زحمت‌تدبیر یکسونه‌که در دیای عشق

بادبانی نیست کشتی را به از بی‌لنگری

در پناه مشرب عجز ایمن از آفات باش

خار این صحرا ندارد شیوهٔ دامن دری

تن به مردن داده را آفت دلیل ایمنی‌ست

ناز بالین پر تیر است و خواب لشکری

الفت مستی و آزادی جنون وهم کیست

پا کش از دامن چو اشک آندم‌ که از سر بگذری

از سراغ چشمهٔ حیوان که وهمی بیش نیست

می‌دهد آبی نشان آیینهٔ اسکندری

خلقی از اوهام استخراج مستی می‌کند

یادگیر آن می ‌که پیماید فرس از ساغری

طوق در گردن به گردون می‌پری چون گردباد

جای شرم است آن سلیمانی و این انگشتری

از فضولی قطع‌ کن بیدل ‌که در بزم یقین

حلقه تا گشتی به فکر خویش بیرون دری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۹۴

خطاپرست مباش‌ ای ز راستی عاری

که ‌گر سپهر شوی می‌کشی نگو نساری

جهان ز شوخی نظّارهٔ تو کهسارست

به چشم بسته نظر کن بهار همواری

قبول آفت هرکس بقدر حوصله است

به تیغ می‌کند اینجا طرف جگر داری

چو گل درین چمن از بحر عبرتت ‌کافیست

تبسمی‌ که همان چین دامن انگاری

به رنگ و بو دل خود بسته‌ای و زین غافل

که غنچه سان ‌گل پرواز در بغل داری

گره ز کار فروبستهٔ تو بگشاید

اگر چو غنچه دل شبنمی به دست آری

غبار دامن این دشت ناله اندود است

قدم دلیر منه تا دلی نیفشاری

به غیر طبع تو کز سجده‌است معراجش

کدام شعله که خاکش بکرد همواری

چنان ز دهر سبکبار بایدت رفتن

که بار نقش قدم هم به خاک نگذاری

گواه عاقبت‌ کار ظلم پیشه بس است

به خون نشستن نشتر ز مردم آزاری

ز خواب صبح سر غنچه می‌رود بر باد

مده ز دست چو شبنم عنان بیداری

به مزرعی‌ که دلش برگ خرمن آرایی‌ست

شکست می‌دروی آبگینه می‌کاری

به دوش عمر کشی بار این و آن تا چند

خوش آن ‌زمان که‌ ز اسباب ‌دست برداری

اگر ز جادهٔ تسلیم نگذری بیدل

کند به‌ کسوت موجت شکست معماری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۹۸

ای گشاد و بست مژگانت معمای پری

جام در دستست از چشم تو مینای پری

از تغافل تا نگاهت فرق نتوان یافتن

یک جنون می‌پرورد پنهان و پیدای پری

زین تمیزی چند کز ساز حواست ظاهر است

گر بفهمی بی‌مساسی نیست اعضای پری

عالمی را حرف و صوت بی‌اثر دیوانه‌کرد

طرف افسون داشت بی اسم مسمای پری

آخر آغوش خیال از خویش خالی‌کردنست

شیشه‌ای داری دو روزی گرم کن جای پری

تا کجا گردد غبار وحشت اسباب‌، جمع

بگذر از شیرازه‌ بندیهای اجزای پری

ای بهشت آگهی تا کی جنون وهم و ظن

آدمی‌، آدم چه می‌خواهی ز صحرای پری

کارگاه حسن تحقیق از تکلف ساده است

بیشتر بی‌نقش می بافند دیبای پری

آخر از وهم دو رنگی قدر خود نشناختم

شیشه‌ها بر سنگ زد فطرت ز سودای پری

سخت محجوب است حسن‌، آیینه‌دار شرم باش

ازتو چشم بسته می‌خواهد تماشای پری

هر کجا زین انجمن یابی سراغ شیشه‌ای

بی ‌ادب مگذر عرق ‌کرده‌ست سیمای پری

بیدل از آثار نیرنگ فلک غافل مباش

وضع این نه حلقه خلخالی‌ست در پای پری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۹۲

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری

ببالد از مژه انگشتهای زنهاری

چوگردباد اسیران حلقهٔ زلفت

کشند محمل پرواز برگرفتاری

نگه ز پردهٔ آن چشم ناتوان پیداست

به رنگ شخص اجل در لباس بیماری

زبان خار ندانم چه‌گفت درگوشش

که چشم از آبله‌ام برد سیل خونباری

چه ممکنست دل ازگریه‌ام بجا ماند

ز سنگ نیز نیاید در آب خودداری

دلیل عافیت شمع عرض زنهارست

تو نیز جز به سرانگشت ‌گام نشماری

گهر ز سنگدلی بار خاطر دریاست

به روی‌آب‌نشین چون کف از سبکباری

نظر به خاک ره انتظار دوخته‌ام

بس است مردمک چشم دام بیداری

به آن مراتب عجزم‌که همچو نقش قدم

کند بنای مرا سایه سقف و دیواری

در آن بساط که من مرکز فسردگی‌ام

رمد ز شعلهٔ جواله سعی پرگاری

غبار هستی‌ام اجزای وحشت عنقاست

چها به باد دهی تا مرا بهم آری

ز بسکه ساغر بزم ادب زدم بیدل

چو شمع ناله‌گره‌گشت وکرد منقاری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۹۷

قدح از شوق لعلت چشم بی‌خوابست پنداری

گل از شرم رخت آیینهٔ آبست پنداری

خیال‌ کیست یا رب شمع نیرنگ شبستانم

هجوم حیرتی دارم‌که مهتابست پنداری

شدم خاکستر و از جوش بیتابی نیاسودم

رگ خوابی ‌که دارم نبض سیمابست پنداری

تعلقهای هستی محو چندین حیرتم دارد

به خود پیجیدنم در زلف او تابست پنداری

به چندین پیچ و تاب از دام حیرت برنمی‌آیم

سراپایم نگاه چشم‌ گردابست پنداری

جهانی سیر مستی دارد از وضع جنون من

گریبان چاکی‌ام موج می نابست پنداری

به نیک و بد مدارا سرکن و مسجود عالم شو

تواضع هم خمی دارد که محرابست پنداری

امل از چنگ فرصت می‌رباید نقد عمرت را

توان را رشتهٔ تسخیر اسبابست پنداری

به ملک نیستی راه یقینت اینقدر واکن

که هر کس هر چه آنجا می‌برد بابست پنداری

ز هستی جز تن آسانی ندارم در نظر بیدل

چو محمل هر سر مویم رگ خوابست پنداری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها