0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۸۷
جمعه 28 اسفند 1394  9:30 PM

تا کجا آن جلوه در دل‌ها کشد میدان سری

در فشار شیشه افتاده‌ست آغوش پری

غفلت ذاتی ز تدبیر تأمل فارغ است

از فسون پنبه منت بر نمی‌دارد کری

تا عدم آوارهٔ آفات باید تاختن

جز فرو رفتن ندارد کشتی ما لنگری

فیض صحرا در غبار خانمان آسوده است

تا به دامن وارسی باید گریبان بر دری

برگ برگ بید این باغ امتحانگاه خمی‌ست

هیچ باری نیست سنگینتر ز بار بی‌بری

با خرد گفتم چه باشد انفعال آدمی

سوی‌دنیا دید وگفت‌: اشغال اسباب خری

عمرها شد می‌زنی بیدل در دیر و حرم

آه از آن روزی‌ که‌ گویندت چه زحمت می‌بری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها