0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۹۷
جمعه 28 اسفند 1394  9:31 PM

قدح از شوق لعلت چشم بی‌خوابست پنداری

گل از شرم رخت آیینهٔ آبست پنداری

خیال‌ کیست یا رب شمع نیرنگ شبستانم

هجوم حیرتی دارم‌که مهتابست پنداری

شدم خاکستر و از جوش بیتابی نیاسودم

رگ خوابی ‌که دارم نبض سیمابست پنداری

تعلقهای هستی محو چندین حیرتم دارد

به خود پیجیدنم در زلف او تابست پنداری

به چندین پیچ و تاب از دام حیرت برنمی‌آیم

سراپایم نگاه چشم‌ گردابست پنداری

جهانی سیر مستی دارد از وضع جنون من

گریبان چاکی‌ام موج می نابست پنداری

به نیک و بد مدارا سرکن و مسجود عالم شو

تواضع هم خمی دارد که محرابست پنداری

امل از چنگ فرصت می‌رباید نقد عمرت را

توان را رشتهٔ تسخیر اسبابست پنداری

به ملک نیستی راه یقینت اینقدر واکن

که هر کس هر چه آنجا می‌برد بابست پنداری

ز هستی جز تن آسانی ندارم در نظر بیدل

چو محمل هر سر مویم رگ خوابست پنداری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها