0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۵۶

شبی سیر خیال نقش پای دلربا کردم

گریبان را پر از کیفیت برگ حنا کردم

به ملک بی‌تمیزی داشت عالم ربط مژگانی

گشودم چشم و خلقی را ز یکدیگر جدا کردم

گرانی کرد بر طبعم غرور ناز یکتایی

خمی بر دوش فطرت بستم و خود را دوتا کردم

نمی از پیکرم جوشاند شرم ساز یکتایی

عرق غواصیی می‌خواستم باری شنا کردم

غنا می‌باید از فقرم طریق شفقت آموزد

که بر فرق جهانی سایه از دست دعا کردم

به ترک های و هو‌یم بی‌تلافی نیست سامانش

نی بزمم غناگر بینوا شد بوریا ‌کردم

به زنگ انباشتم آیینهٔ سوز محبت را

به ناموس وفا از آب گردیدن حیا کردم

کلامم اختیاری نیست در عرض اثر بیدل

دل از بس ناله شد ساز نفس را تر صدا کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:29 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷۳

گر چراغ ازنفس سوخته بر می‌کردم

شب هنگامهٔ تشویش سحر می‌کردم

آرزو در غم نامحرمی فرصت سوخت

کاشکی سیرگریبان شرر می‌کردم

گرد اوهام رهایی نشکستم هیهات

تا قفس را نفسی بالش پر می‌کردم

یاد آن دولت بیدارکه در خواب عدم

چشم‌نگشوده بر آن‌جلوه نظر می‌کردم

زان تبسم‌که حیا زیر لبش پنهان داشت

چه شناهاکه نه در موج‌گهر می‌کردم

آه بیدردی فرصت نپسندید از من

آن قدر جهد که خونی به جگر می‌کردم

فطرت از جوهر تنزیه‌که در طبع من است

آب می‌شد اگر اظهار هنر می‌کردم

این بنایی‌که جهان خمزدهٔ پستی اوست

نردبان داشت اگر زبر و زبر می‌کردم

امشبم نالهٔ دل اشک فشان پر می‌زد

چقدر حل معمای شرر می‌کردم

قدم سعی به جایی نرساندم بیدل

کاش چشمی به نمی آبله تر می‌کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:29 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷۰

خود را به عیش امکان پر متهم نکردم

خلقی به خنده نازند من‌ گریه هم نکردم

سیر خیال هستی رنگ فضولیی داشت

از خجلت جدایی یاد عدم نکردم

کاش انفعال هستی می‌داد شر به آبم

در آتشم ز خاکی‌ کز جهل نم نکردم

همواری آتشم را باغ خلیل می‌کرد

محراب‌ کبر گردید دوشی‌ که خم نکردم

از بسکه نقد هستی سرمایهٔ عدم داشت

هر چند صرف‌ کردم یک ذره‌ کم نکردم

پیری به دوشم آخر سرمشق لغزشی بست

تا سرنگون نگشتم جهد قلم نکردم

رنگ پریده یکسر محمل‌کش بهار است

از خود رمیدم اما جز با تو رم نکردم

آیینهٔ تجرد جوهر نمی‌پرستد

پرچم‌ گرانیی داشت خود را علم نکردم

از طبع بی‌تعلق حیران‌ کار خویشم

این صفحه نقش نگرفت یا من رقم نکردم

بیدل چه بگذرد کس از عالم‌ گذشتن

این جاده پی سپر بود رنج قدم نکردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:29 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶۷

مژه خواباندم و دل را به جمعیت علم کردم

تماشا پرگرانی داشت بر دوشی‌که خم‌کردم

ز دور ساغر امکان زدم فال فراموشی

بر اعداد خیال این حلقه صفری بود کم کردم

به خواب زندگی دیدم سیاهی کم نمی‌گردد

ز تشویش نفس چون صافی از آیینه رم کردم

دبستان خیالم داشت سرمشق تماشایت

نوشتم نسخهٔ رنگی‌که شاخ‌گل قلم‌کردم

در آن دعوت که بوی منتی بیرون زد از خوانش

غذای همت از الوان نعمت‌ها قسم کردم

طمع را هم به حال این خسیسان رحم می‌آید

گرفتم ماهیی را پوست‌کندم بی‌درم‌کردم

ز من می‌خواست سعی نارسا احرام تسلیمی

چو اشک از سر به راه انداختن ساز قدم‌کردم

به قدر وحشتم قطع تعلق داشت آسانی

ز هر جیبی‌که در دامن زدم تیغ دودم‌کردم

چه مقدار آنسوی تحقیق پر می‌زد شرار من

که هستی شمع را هم کشت تا سیر عدم کردم

کسی نگرفت از بخت سیه داد سپند من

تپیدم سوختم تا سرمه گشتن ناله هم کردم

ندامت برد از آیینه‌ام زنگ هوس بید‌ل

به سودن‌های دست این صفحه را پاک از رقم کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷۴

تو می‌رفتی و من ساز قیامت باز می‌کردم

شکست رنگ تا پر می‌فشاند آواز می‌کردم

اگر ناموس الفت‌ها نمی‌شد مانع جرأت

چو شوخی آشیان در دیدهٔ غماز می‌کردم

حیا رعنایی طاووس از وضعم نمی‌خواهد

وگرنه با دو عالم رنگ یک پرواز می‌کردم

خجل چون صبح از خاکستر بیحاصل خویشم

نشد آیینه‌ای را یک نفس پرداز می‌کردم

عصای مشت خاک من نشد جولان آهویی

که همچون سرمه در چشم دو عالم ناز می‌کردم

درین محفل نمی‌یابد سپند بینوای من

گریبانی‌که چاک از شعلهٔ آواز می‌کردم

وفا منع تمیز شادی و غم می‌کند ورنه

نواها انتخاب از طالع ناساز می‌کردم

عنان ناله می‌بودی اگر در ضبط تمکینم

چو خاموشی وطن در پرده‌های راز می‌کردم

به خامی سوخت چون برقم خیال زندگی پختن

به این نومیدی انجامی دگر آغاز می‌کردم

گر از دستم گشاد کار دیگر برنمی‌آید

به حال خویش می‌بایست چشمی باز می‌کردم

اگر بیدل بجایی می‌رسیدم از پر افشانی

به آهنگ ز خود رفتن هزار انداز می‌کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۵۸

عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم

به هر خاشاک چندان گرم جوشیدم که تب کردم

چو آن طفلی‌که رقص بسملش در اهتزاز آرد

نفسها را پر افشان یافتم ناز طرب‌کردم

به داغ صد کلف واسوختم از خامی همت

چو ماه از خانهٔ خورشید اگر آتش طلب‌کردم

مخواه از موج ‌گوهر جرآت توفان شکاریها

کمند نارسایی داشتم صید ادب کردم

ز حسن بی نشان تا وانمایم رنگ تمثالی

در حیرت زدم آیینه‌داری را سبب‌ کردم

به مستان می‌نوشتم بیخودی تمهید مکتوبی

مدادش را دوات از سایهٔ برگ عنب کردم

چوشمع از خلوت و محفل شدم مرهون داغ دل

ز چندین دفتر آخر نقطه‌ای را منتخب‌کردم

چو گردون هر چه جوشید از غبارم جوهر دل شد

به این یک شیشه خلقی را دکاندار حلب‌کردم

به مشق عافیت ر‌اهی دگر نگشود این دریا

همین چون موج‌ گوهر گردنی را بی‌عصب‌ کردم

نرفت از طینتم شغل تمنای زمین بوسش

چو ماه نو جبین گر سوده شد ایجاد لب کردم

ندامت داشت بیدل معنی موهوم فهمیدن

به تحقیق نفس روز هزار آیینه شب ‌کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۴۰

شب از رویت سخنهایی بهار اندوده می‌گفتم

زگیسو هرکه می‌پرسید مشک سوده می‌گفتم

وفا در هیچ صورت نیست ننگ آلود کمظرفی

ز خود چون صفر اگر می‌کاستم افزوده می‌گفتم

خرابات حضورم‌ گردش چشم که بود امشب

که من از هر چه می‌گفتم قدح پیموده می‌گفتم

گذشت از آسمان چون صبح گرد وحشتم اما

هنوز افسانهٔ بال قفس فرسوده می‌گفتم

ندامت هم نبود از چاره‌کاران سیهکاری

عبث با اشک درد دامن آلوده می‌گفتم

جنون‌کرد وگریبانها درید از بند بند من

دو روزی بیش ازین حرفی‌که لب نگشوده می‌گفتم

ز غیرت فرصت ذوق طلب دامن‌کشید از من

به جرم آن‌که حرف دست برهم سوده می‌گفتم

نواهای سپند من عبث داغ تپیدن شد

به حیرت‌گر نفس می‌سوختم آسوده می‌گفتم

گه از وحدت نفس راندم‌،‌گه ازکثرت جنون خواندم

شنیدن داشت هذیانی‌که من نغنوده می‌گفتم

سخنها داشتم از دستگاه علم و فن بیدل

به خاموشی یقینم شدکه پر بیهوده می‌گفتم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷۶

دمی چون شمع‌ گر جیب تغافل چاک می‌کردم

به مژگان زبن شبستانها سیاهی پاک می‌کردم

به این ‌گرد چمن چیزی ‌که دارد اضطراب من

گر از پا می‌نشستم عالمی را خاک می‌کردم

قضا گر می‌گرفت از من غبار قدردانیها

فلکها را زمین سایه‌های تاک می‌کردم

به جست ‌و جو اگر حاصل شدی اقبال پا بوسش

سر افتاده را پیش از قدم چالاک می‌کردم

به یاد لعل اوگر می‌کشیدم از جگر آهی

رگ یاقوت را بال خس و خاشاک می‌کردم

گذشت آن محمل فرصت که در بزم تماشایش

به هر دیدن چو مژگان صد گریبان چاک می‌کردم

به پرواز آن قدر مایل نشد عنقای رنگ من

که شاهین کبوتر خانهٔ افلاک می‌کردم

به صید دشت امکان همتم راضی نشد ورنه

فلک هم حلقه‌واری بود اگر فتراک می‌کردم

به این وضعی که می‌ریزم عرق در دشت و در بیدل

غبار خودسری کاش اندکی نمناک می‌کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷۷

شب‌ که در حسرت دیدار کمین می‌کردم

دو جهان یک نگه باز پسین می‌کردم

یاد ناسکه به وحشتکده عنقایی

ناله می‌شد همه‌گر نقش نگین می‌کردم

باد برد آن همه طاقت ‌که به خاکستر ریخت

نفس سوخته را پرده‌نشین می‌کردم

هرکجا سعی هوس رنگ عمارت می ریخت

صرف وحشتکدهٔ خانهٔ زین می‌کردم

عشق چون خامه مرا بر خط تسلیم نداشت

تا ز هر عضو خود ایجاد جبین می‌کردم

سجده آنجا که مرا افسر عزت می‌داد

می‌شدم بر فلک و یاد زمین می‌کردم

هر قدر گرد من از حادثه می‌دید شکست

من ز دامان تو اندیشهٔ چین می‌کردم

پیش از آن دم‌ که غم عشق به توفان آمد

گریه بر رنگ بنای دل و دین می‌کردم

ناله‌ها کردم و آگاه نگشتی ای کاش

خاک می‌گشتم وگردی به ازین می‌کردم

بیدل آرایش تحقیق مقابل می‌خواست

کاش من هم نگهی آینه بین می‌کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷۹

کف خاکم چسان مقبول جست‌وجوی او گردم

فلک در گردش آیم تا به‌ گرد کوی او گردم

دل مأیوس صیقل می‌زنم عمری‌ست حیرانم

نگشتم آینه تا قابل زانوی او گردم

جهانی را زدم آتش سراغ دل نشد پیدا

روم اکنون غبار خاطر گیسوی او گردم

محبت صنعتی دارد که تا محشر درین وادی

روم از خویش هر گه بازگردم سوی او گردم

وفا در وصل هم آسودن عاشق نمی‌خواهد

بیا تا گرد شوق قمری و کوکوی او گردم

خس معذور و ذوق الفت آتش جنون است این

به خاکستر رسم گر آشنای خوی او گردم

رمیدن در سواد صیدگاه دل نمی‌باشد

تو صحرای دگر بنما که من آهوی او گردم

چه امکانست با وضع‌ کسان‌ گردم طرف بیدل

که من چون آینه با هر که بینم روی او گردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۸۰

چو شمع از انفعال آگهی بیتاب می‌گردم

به صیقل می‌رسد آیینه و من آب می‌گردم

حیا چون موج گوهر شوخی از سازم نمی‌خواهد

اگر رنگم در گردش زند بیتاب می‌گردم

ندانم درد دل جوشیده‌ام یا نیش فصادم

نوا خون است سازی را که من مضراب می‌گردم

به ضبط اشک برق مزرع شوقم مشو ناصح

نهال ناله‌ام بی‌گریه کم سیراب می‌گردم

غبار ما و من از صاف معنی غافلم دارد

اگر زین جوش بنشینم شراب ناب می‌گردم

خیال هستی‌ام صد پرده بر تحقیق می‌بافد

ز ناموس کتان گر بگذرم مهتاب می‌گردم

خمی بر دوش همت بسته‌ام از قامت پیری

کشم زین ورطه تا رخت هوس قلاب می‌گردم

درین صحرا که جز عنقا ندارد گرد پیدایی

سیاهی گر کنم خورشید عالمتاب می‌گردم

به دیر و کعبه‌ام آوازهٔ ناقدردانیها

سرم‌ گر محرم زانو شود محراب می‌گردم

ندامت آبیاریهای کشت غم جنون دارد

به چشم تر گهرها بسته چون دولاب می‌گردم

تمیز از طینت من ننگ غفلت می‌کشد بیدل

به چشم هرکه خود را می‌رسانم خواب می‌گر‌دم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۸۱

نفسی چند جدا از نظرت می‌گردم

باز می‌آیم و برگرد سرت می‌گردم

هستی‌ام‌ گرد خرام است چه صحرا و چه باغ

هرکجا مهر تو تابد سحرت می‌گردم

بی‌تو با عالم اسباب چه کار است مرا

موج این بحر به ذوق‌ گهرت می‌گردم

نیست معراج دگر مقصد تسلیم وفا

خاک این مرحله‌ام پی سپرت می‌گردم

نفس خون شده در خلوت دل بار نیافت

محرم رازم و بیرون درت می‌گردم

در میان هیچ نمی‌یابم ازین مجمع وهم

لیک بر هر چه بپیچم‌کمرت می‌گردم

وهم دوری چقدر سحر طراز است‌که من

همعنان تو به‌ذوق خبرت می‌گردم

وصل بیتاب پیام است چه سازم یا رب

پیش خود درهمه‌جا نامه برت می‌گردم

به نمی از عرق شرم غبارم بنشان

که من گم شده دل دربه‌درت می‌گردم

بیدل ازسعی مکن شکوه‌که یک‌گام دگر

پای خوابیدهٔ بی درد سرت می‌گردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۸۵

چشم وا کردم به چندین رنگ و بو ساغر زدم

از مژه طرف نقاب هر دو عالم بر زدم

ساز پروازی دگر زین دامگاهم رو نداد

چون نفس از دست بر هم سوده بال و پر زدم

فرصت هستی ورق ‌گرداندنی دیگر نداشت

این قدرها بس که مژگانی به یکدیگر زدم

حاصل دل نیست جز دست از جهان برداشتن

انتخابی بود نومیدی کزین دفتر زدم

خودگدازی‌ها نسیم مژدهٔ دیدار بود

سوختم چندان ‌که بر آیینه خاکستر زدم

داد پیری وحشت از کلفت سرای هستی‌ام

قامت از بار هوس تا حلقه شد بر در زدم

تا قناعت شد کفیل نشئهٔ آسودگی

جمع ‌گردید آبرو چندان ‌که من ساغر زدم

شبنم من ماند خلوت‌پرور طبع هوا

از خجالت نقش آبی داشتم‌ کمتر زدم

معرفت در فکر کار نیستی افتادنست

سیر جیب ذره‌ کردم آفتابی سر زدم

گردم از اوج کلاه بی‌نشانی هم گذشت

یک شکست رنگ ‌گر چون صبح دامن بر زدم

قابل درد تو گشتن داشت صد دریا گداز

آب‌ گردیدم ز شرم و فال چشمی تر زدم

بیدل از افسردگان حیرتم‌، تدبیر چیست‌؟

گر همه دریا کشیدم ساغر کوثر زدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۸۳

کف خاکستری می‌جوشم ازخود پاک می‌گردم

چو آتش تا برآیم از سیاهی خاک می‌گردم

شرار فطرت من غور این و آن نمی‌خواهد

به گلشن می‌رسم گر محرم خاشاک می‌گردم

درین صحرا به جستجوی حسن بی‌نشان رنگی

چو فهم خود برون عالم ادراک می‌گردم

شکار افکن به درد اضطراب من چه پردازد

نم اشکی به چشمی حلقهٔ فتراک می‌گردم

وطن در پیش دارم لیک اگر نوشی به یاد آید

ز تلخی‌های منت حقهٔ تریاک می‌گردم

اجابت صد سحر می‌خندد از دست دعای من

که من درد دلی در سینه‌های چاک می‌گردم

دم صبح اضطراب شعله‌های شمع می‌بالد

ترا می‌بینم و بر قتل خود بیباک می‌گردم

دماغ همت من ناز کوشش برنمی‌دارد

دمی‌گرد سرت می‌گردم و افلاک می‌گردم

بسامان بهار از من به جز عبرت چه می‌چیند

گریبان می‌درم گل می‌فروشم خاک می‌گردم

ببینم تاکجا محوم‌ کند شرم تماشایت

ز خود با هر عرق مقدار رنگی پاک می‌گردم

به زیر خاک هم فارغ نی‌ام از می‌کشی بیدل

خمستان در بغل چون ریشه‌های تاک می‌گردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۸۲

نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار می‌گردم

بهار فرصت رنگم به گرد یار می‌گردم

قضا چون مردمک جمعیت حالم نمی‌خواهد

تحیر مرکزی دارم که با پرگار می‌گردم

حیا کو تا زند آبی غبار هرزه تازم را

که من گرد هوس می‌گردم و بسیار می‌گردم

به عجز خامه می‌فرسایدم مشق سیهکاری

که درهر لغزش پا اندکی هموار می‌گردم

نی بی برگ من هنگامهٔ چندین نوا دارد

ز بی‌بال‌وپری سر تا قدم منقار می‌گردم

ز اشک افشانی شمعم وفا بر خویش می‌لرزد

که می‌داند ز شغل سبحه بی‌زنار می‌گردم

تعلق از غبار جسم بیرونم نمی‌خواهد

به رنگ سایه آخر محو این دیوار می‌گردم

تو حرفی نذر لب کن تا دلی خالی‌کنم من هم

که بر خود همچو کوه از بی‌صدایی بار می‌گردم

هوس صبری ندارد ورنه از سیر گل و گلشن

کشم گر پا به دامن یک گل بی‌خار می‌گردم

نفس را از طواف دل چه مقدار است برگشتن

اگر برگردم ازکوبت همین مقدار می‌گردم

زخواب ناز هستی غافلم لیک اینقدر دانم

که هر کس می‌برد نام تو من بیدار می‌گردم

کجا دیدم ندانم آن کف پای حنایی را

که من عمریست گرد عالم بیکار می‌گردم

گر از صهبا نیاید چارهٔ مخموری‌ام بیدل

قدح از خو‌یش خالی می‌کنم سرشار می‌گردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها