0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶۵

چو شبنم تا نقاب اعتبار خویش شق‌ کردم

ز شرم زندگی‌گفتم‌کفن پوشم‌، عرق‌کردم

کف پا می‌شدم ای کاش از بی‌ اعتباریها

جبین‌گردیدم و صد رنگ خجلت در طبق‌کردم

چو صبحم یک تأمل درس جمعیت نشد حاصل

به سطری کز نفس خواندم ز خود رفتن سبق کردم

به حیرت صنعت آیینه را بردم به کار آخر

پریشان بود اجزای تماشا یک ورق کردم

مپرسید از قناعت مشربیهای حیات من

به ساغر آبرویی داشتم سد رمق کردم

به هر جا فکر مستی نیست مخموری نمی‌باشد

هوسهای غذا بود این که خود را مستحق کردم

شبی آمد به یادم گرمی انداز آغوشی

چنان از خود برون رفتم که پندارم عرق کردم

زبان اصطلاح رمز توحیدم که می‌فهمد

که من هرگاه گشتم غافل از خود یاد حق کردم

نفس از دقت فکرم هجوم شعله شد بیدل

نشستم آنقدر در خون که صبحی را شفق کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶۸

وداع دورگرد عرضهٔ آرام رم کردم

سحر گل کردم و کار دو عالم در دو دم کردم

روا کم دارد اطوارم‌ که گردد در دل رسوا

اگر آهم هوس سر کرد هم در دل علم کردم

وداع حرص راه حاصل آرام وا دارد

عسل گل کرد هر گه ‌کام دل مسرور سم کردم

سحرگه مطلع اسرار آهم در علو آمد

دل آسوده را مردود درگاه الم کردم

هوس مگمار در احکام اعمال الم حاصل

حصول سکهٔ دل کو، طلا و مس درم کردم

دل آواره‌ام طور رم آسوده‌ای دارد

اگر گرد ملال آورد صحرا را ارم کردم

طمع واکرد هرگه راه احرام دل طامع

صدا را در سواد سرمه ‌سردادم ‌عدم کردم

اگر آگاه حالم مرگ هم گردد که رحم آرد

که مردم در ره اما درد دل آواره کم کردم

مآل عمر بیدل داد وهمم داد آسودم

دو دم درس هوسها گرم کردم، سرد هم کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:27 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶۲

چون شمع روزگاری با شعله سازکردم

تا در طلسم هستی سیر گداز کردم

قانع به یأس گشتم از مشق‌ کج ‌کلاهی

یعنی شکست دل را ابروی ناز کردم

صبح جنون نزارم شوقی به هیچ شادم

گردی به باد دادم افشای راز کردم

رقص سپند یارب زین بیشتر چه دارد

دل بر در تپش زد من ناله سازکردم

ممنون سعی خویشم ‌کز عجز نارسایی

کار نکردهٔ دی امروز باز کردم

رفع غبار هستی چشمی بهم زدن داشت

من از فسانه شب را بر خود دراز کردم

در دشت بی‌نشانی شبنم نشان صبحست

عشقت ز من اثر خواست اشکی نیاز کردم

اسباب بی‌نیازی در رهن ترک دنیاست

کسبی دگر چه لازم گر احتراز کردم

مینای من زعبرت درسنگ خون شد آخر

تا می به خاطر آمد یاد گداز کردم

جز یک تپش سپندم چیزی نداشت بیدل

آتش زدم به هستی کاین عقده باز کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۴۸

چشمش افکنده طرح بیدادم

سرمه ‌کو تا رسد به فریادم

سرو تهمت قفس چه چاره ‌کند

پا به ‌گل کرده‌اند آزادم

شبنم انفعال خاصیتم

همه آب است و خاک بنیادم

از فسون نفس مگوی و مپرس

خاک نا گشته می‌برد بادم

درد عشق امتحان راحت داشت

همچو آتش به بستر افتادم

دلش آزادی‌ام نمی‌خواهد

قفس است آرزوی صیادم

او دلم داد تا به خود نگرم

من هم آیینه در کفش دادم

خالی‌ام از خود و پر از یادش

شیشهٔ مجلس پری زادم

بی‌دماغانه نشکند چه کند

شیشه می‌خواست دل فرستادم

نفسی هست جان ‌کنی مفت است

تیشه دارم هنوز فرهادم

نظم و نثری ‌که می کنم ‌تحریر

به‌ که در زندگی ‌کند شادم

ورنه حیفست نقشم از پس مرگ

گل زند بر مزار بهزادم

این زمان هرچه دارم از من نیست

داشتم آنچه رفت از یادم

نیستی هم به داد من نرسید

مرگ مرد آن زمان ‌که من زادم

یأس من امتحان نمی‌خواهد

بیدلم عبرت خدا دادم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۵۰

ای دلت حسرت‌ کمین انتخاب صبحدم

نقطه‌ای از اشک کن اندرکتاب صبحدم

عمر در اظهار شوخی پر تنک سرمایه است

یک نفس تاکی فروشد پیچ و تاب صبحدم

تیره‌روزان جنون‌ را هست بی‌انداز چرخ

چاک دل‌، صبح طرب‌؛ داغ‌، آفتاب صبحدم

هر دل افسرده داغ انتظار فیض نیست

آفتابست آنکه می‌بینی لباب صبحدم

وحشت ما بر تعلق دامنی افشانده است

تکمه نتوان یافت در بند نقاب صبحدم

عالم فرصت ندارد از غبار ما سراغ

می‌دود این ریشه یکسر در رکاب صبحدم

آسمان‌گر بی‌حسد می‌بود در ایثار فیض

دیده‌های اخترش می‌داشت تاب صبحدم

رنج الفت را علاج از غیر جستن آفت است

رعشه بر مخمور می می‌بندد آب صبحدم

نشئهٔ غفلت به هر رنگی که باشد مفت ماست

کاش ما را واگذارد دل به خواب صبحدم

از توهم چند خواهی زیست مغرور امل

ای نفس گم‌کرده درگرد سراب صبحدم

گر قدت خم‌کرد پیری راستی مفت صفاست

در دم صدق است بیدل فتح باب صبحدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶۳

شب چشم امتیازی بر خویش باز کردم

آیینهٔ تو دیدم چندان که نازکردم

فریاد ناتوانان محو غبار عجز است

رنگی به رخ شکستم عرض نیازکردم

سامان صد عبادت تسلیم ناتوانی

یک جبهه سجده بستم چندین نمازکردم

حیرتسرای امکان از بسکه ‌کم فضا بود

بر روی هر دو عالم چشمی فراز کردم

نومیدی طلبها آهی به جلوه آورد

بگسستم از دو عالم کاین رشته سازکردم

آسوده‌ام درین دشت از فیض نارسایی

گر دست کوتهی کرد، پایی دراز کردم

تنزیه موج می‌زد در عرصهٔ حقیقت

من از خیال تازی گرد مجاز کردم

اندیشه سرنگون شد، سعی خرد جنون شد

دل هم تپید و خون شد تا فهم راز کردم

نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنخت

شد بوتهٔ‌، گدازم چشمی که باز کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶۴

ز علم و عمل نکته‌ها گوش‌ کردم

ندانم چه خواندم فراموش کردم

خطوط هوس داشت اوراق امکان

مژه لغزشی خورد مغشوش‌ کردم

گر این انفعال است در کسب دانش

جنون بود کاری که با هوش کردم

اثر تشنه‌کام سنان بود و خنجر

چو حرف وفا سیر صد گوش‌ کردم

نقاب افکنم تا بر اعمال باطل

جبینی ز خجلت عرق پوش‌کردم

بجز سوختن شمع رنگی ندارد

تماشای امشب همان دوش کردم

جنون هزار انجمن بود هستی

نفسها زدم شمع خاموش کردم

به یک آبله رستم از صد تردد

کشیدم ز پا پوست پاپوش‌ کردم

بس است اینقدر همت میکشیها

که پیمانه برگشت و من نوش‌کردم

ز قد دو تا یادم آمد وصالش

شدم پیر کاین طرح آغوش کردم

اگر بار هستی گران نیست بیدل

خمیدن چرا زحمت دوش‌ کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷۱

گهی بر صبح پیچیدم‌ گهی با گل جنون‌ کردم

به چاک صد گریبان خویش را از خود برون‌ کردم

شرار کاغذ من محمل شوق ‌که بود امشب

که هرجا جلوه‌کرد آسودگی وحشت فزون‌کردم

شکستم رنگ و بیرون جستم از تشویش سودایی

برای چشم بند هر دو عالم یک فسون ‌کردم

غرورهیچکس با جرات من برنمی‌آید

جهان برخصم جست و من همین خود را زبون ‌کردم

بهار آمد تو هم ای زاهد بی‌درد تزویری

چمن‌ گل‌، شیشه قلقل‌، یار مستی‌، من جنون ‌کردم

هجوم‌ گردش رنگم غرور دل شکست آخر

به چندین دور ساغر شیشه‌ای را سرنگون ‌کردم

به قدر هر نفس می‌باید از خویشم برون رفتن

غباری را به ذوق جانکنی ها بیستون ‌کردم

نسیم هرزه ‌تاز من عرق آورد شبنم شد

درین خجلت سرا کاری که می‌باید کنون کردم

چه خواهم خواست عذر نازپروردی‌که رنگش را

به تکلیف خرام سایهٔ‌ گل نیلگون کردم

حنای دست او بیدل زیان پیمای سودن شد

من از شمشیر بیدادش نمردم بلکه خون‌کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶۰

هنرها عرضه دادم با صفای دل حسد کردم

ز جوش جوهر این آیینه را آخر نمد کردم

امل در عالم بیخواست بر هم زد حقیقت را

ز عقبا مزد نیکی خواستم غافل که بد کردم

ره مقصد نمی‌گردید طی بی سعی برگشتن

ز گرد همت رو بر قفا تازی بلد کردم

به اقبال دل از صد بحر گوهر باج می‌گیرد

سرشکی را که چون مژگان نیاز دست رد کردم

درین‌ گلشن ز خویشم برد ناگه ذوق ایثاری

چو صبح از یک شکست رنگ بر صد گل مدد کردم

فضولیهای هستی یا رب از وصفم چه می‌خواهد

بقدر نیستی کاری که از من می‌سزد کردم

بغیر از هیچ نتوان وهم دیگر بر عدم بستن

ستم‌کردم‌که من اندیشهٔ جان و جسد کردم

دو عالم از دل بیمطلب من فال تسکین زد

محیطی را به افسون‌گهر بی جزر و مدّکردم

غرض جمعیت دل بود اگر دنیا وگر عقبا

ز اسباب آنچه راحت ناخوشش فهمید رد کردم

در آغاز انتها دیدم سحر را شام فهمیدم

ازل تا پرده بردارد تماشای ابد کردم

هزار آیینه‌ گل‌ کرد از گشاد چشم من بیدل

به این صفر تحیر واحدی را بی‌عدد کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶۶

ز تحقیق نقوش لوح امکان رفع شک‌کردم

به چشمم هر چه زین صحرا سیاهی‌کرد حک‌کردم

ز وحشت بس که بودم بی‌دماغ سیر این گلشن

شرر فرصت نگاهی با تغافل مشترک کردم

مطیع بی‌نیازی یافتم افلاک و دورانش

خم ابروی استغنا بر این فیلان‌ کجک کردم

خیال نامداری امتحانی داشت از عبرت

سیاهی بر نگین مالیدم و سنگ محک کردم

به کیش الفت از بس قدردان نشئهٔ دردم

به هر زخمی که مرهم خواست تکلیف گزک کردم

چو موج گوهرم یکسر نفس‌ شد حرف خاموشی

صف رنگ ادب تا نشکند شوخی‌کمک کردم

غرورکبریایی داشتم در ملک آزادی

ز بار دل خمیدم تا تواضع با فلک کردم

قناعت احتراز از تشنه کامی دارد ای منعم

تو کردی شور دیگر حرص من هم ‌کم نمک ‌کردم

به جرم سرکشیدن شعلهٔ من داغ شد بیدل

کمندی بر سماک انداختم صید سمک کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷۵

خوشا ذوقی‌ که از دل عقده‌ای‌ گر باز می‌کردم

همان چون دانه بهر خویش دامی ساز می‌کردم

به صحرایی ‌که دل محمل‌کش شوق تو بود آنجا

غباری‌ گر ز جا می‌جست من پرواز می‌کردم

به بزم وصل‌، فریادم نبود از غفلت آهنگی

بهار رنگهای رفته را آواز می‌کردم

دربن‌ گلشن ندارد هیچکس بر حال دل رحمی

وگرنه همچو گل صد جا گریبان باز می‌کردم

خلیل همتم چون شمع نپسندید رسوایی

کز آتش‌ گل برون می‌دادم و اعجاز می‌کردم

در آن محفل ‌که حسن از جلوهٔ خود داشت استغنا

من بی‌هوش بر آیینه داری ناز می‌کردم

سحر شور من و بار شکست رنگ می‌بندد

نفس را کاش من هم رشتهٔ این ساز می‌کردم

جنون بر صفحهٔ بیحاصلم آتش نزد ورنه

جهانی را به یک چشمک شرر گلباز می‌کردم

ندارم تاب شرکت ورنه من هم زبن چمن بیدل

قفس بر دوش مانند سحر پرواز می‌کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۷۲

از هر طلبی پیش ندامت‌گله‌کردم

سودم قدمی چند که دست آبله‌ کردم

در غنچگی‌ام یکدلیی بود که چون گل

بر وهم شکفتن زدم و ده دله‌کردم

بی‌صحبت پیران نگذشتم ز رعونت

تا حلقه شدن خدمت این سلسله‌ کردم

بنیاد شکیبایی من جزو زمین داشت

لرزیدم از اندام وفا زلزله‌ کردم

نومیدی سعی از دم فرصت خبرم‌کرد

پا خورد به سنگم جرس قافله‌ کردم

پر منفعل افتاد دل از رغبت دنیا

نفرت عملی بود درین مزبله‌ کردم

ضبط نفس‌، آیینه ز آفاق جلا داد

زین صیقل معنی مدد حوصله‌کردم

مژگان نگشودم به تماشای تعین

سیر عدم و هستی بی‌فاصله‌ کردم

بیدل نفس اقسام معانی به فسون بست

فرصت رمقی داشت نیاز صله کردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۴۳

ز خورشید جمالش تا عرق سازد عیان انجم

به‌گردون می‌شود در دیدهٔ حیرت نهان انجم

سر زلفش ز دستم رفت اشکم ریخت از مژگان

که چون شب بگذرد ریزد ز چشم آسمان انجم

اسیر حلقهٔ بیتابی شوق‌که می‌باشد

که همچون اشک می‌ریزد ز چشم آسمان انجم

مگر با نسبت آن گوهر دندان مقابل شد

که می‌گیرد مدام از کهکشان خس در دهان انجم

به امیدی‌که مهر طلعتش‌کی جلوه فرماید

چو بیدل منتظر هر شب به چشم خونفشان انجم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۵۳

ز دست عافیت داغم سپند یأس پروردم

به این آتش که من دارم مگر آتش‌ کند سردم

اسیر ششدر و تدبیر آزادی جنونست این

چو طاس نرد هر نقشی‌که آوردم نیاوردم

چو شبنم شرم پیدایی‌ست آثار سراغ من

عرق چندان که می‌بالد بلندی می‌کند گردم

چو اوراق خزان بی‌اعتبارم خوانده‌اند اما

جهانی رنگ سیلی خورده است از چهرهٔ زردم

در آن مکتب که استغنا عیار معنی‌ام ‌گیرد

کلاه جم بنازد بر شکست‌گوشهٔ فردم

ز خویشم می‌برد یاد خرام او به آن مستی

که‌گل پیمانه‌گرداند اگر چون رنگ برگردم

ز عریانی درین میدان ندارم ننگ رسوایی

شکوه جوهر تیغم خط پیشانی مردم

وفایم خجلت ناقدردانی برنمی‌دارد

اگر بر آبله پا می‌نهم دل می‌کند دردم

نی‌ام بیدل خجالت مایهٔ ننگ تهی‌دستی

چو مضمون در خیال هر که می‌آیم ره آوردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۶۹

گذشت عمر و شکست دل آشکار نکردم

هزارگل به بغل داشتم بهار نکردم

جهان به ضبط نفس بود و من ز هرزه‌دویها

به این کمند رسا یک دو چین شکار نکردم

نساختم به تنک رویی از تعلق دنیا

به قطع وهم دم تیغی آبدار نکردم

ز دست سوده نجستم علاج رنگ علایق

به درد سر زدم و صندل اختیار نکردم

وفا به عبرت انجام کار، کار ندارد

ز شرم می‌کشی اندیشهٔ خمار نکردم

جهان ز جوش دل آیینه خانه بود به چشمم

گذشتم از نفس و هیچ جا غبار نکردم

غبار جلوهٔ امکان گرفت آینهٔ من

ولی چه سودکه خود را به خود دچار نکردم

ز سیر این چمنم آب کرد غیرت شبنم

که هرزه تار نگه را عرق سوار نکردم

هوای صحبت دلمردگان نخواند فسونم

دماغ سوخته را شمع هر مزار نکردم

درین چمن به چه داغ آشنا شدم من بیدل

که طوف سوخته جانان لاله‌زار نکردم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها