0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۰۲

سحر ز شرم رخت مطلعی به تاب رساندم

زمین خانهٔ خورشید را به آب رساندم

به یک قدح به در آوردم از هزار حجابش

تبسم سحری‌ گفتم آفتاب رساندم

رهی به نقطهٔ موهوم بردم از خط هستی

جریده‌ای که ندارم به انتخاب رساندم

تلاش راحتم این بس که با کمال ضعیفی

چو شمع‌ یک مژه تا نقش پا به خواب رساندم

پیام ملک یقینم نداشت قاصد دیگر

چو عکس از آینه برگشتم و جواب رساندم

به یک حدیث‌ که خواندم ز شبهه‌زار تعین

به گوش هر دو جهان آیه ی عذاب رساندم

صفای جوهر معنی نداشت غیر ندامت

مرا نشاند در آتش به هر مآب رساندم

چو شمع‌ آن سوی خاکسترم نبود تسلی

دماغ سوخته آخر به ماهتاب رساندم

به سعی فطرت معذور بیش اپن چه‌ گشاید

نگاهی از مژهٔ بسته تا نقاب رساندم

شب چراغ خموش انتظار صبح ندارد

دعای خود به دعاهای مستجاب رساندم

به عشق نسبت عجزم درست کرد تخیل

سری نداشتم اما به آن رکاب رساندم

خطی ز مشق یقین‌ گل نکرد از من بیدل

چو حرف شبهه‌، خراشی به هر کتاب رساندم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۰۳

شباب رفت و من از یأس مبتلا ماندم

به دام حلقهٔ مار از قد دو تا ماندم

گذشت یار و من از هر چه بود واماندم

پی‌اش نرفتم و از خویش هم جدا ماندم

دلیل عجز همین خیر و باد طاقت داشت

رفیق آبله پایان نقش پا ماندم

نبست محملم امداد همنوایی کس

ز بار دل به ته ‌کوه چون صدا ماندم

هزار قافله بار امید داشت‌ خیال

عیان نشد که ‌گذشتم ز خویش یا ماندم

جبین شام اجابت نمی به رشحه نداد

قدح پرست هوا چون ‌کف دعا ماندم

به وسع دامن همت ‌کسی چه ناز کند

جهان غنی شد و من همچنان گدا ماندم

گذشت خلقی ازین دشت بی‌نیاز امید

من از فسانهٔ کوثر به کربلا ماندم

ز خوان بی‌نمک آرزو درین محفل

به غیر عشوه چه خوردم‌ کز اشتها ماندم

چو شبنم آینه‌ام یک عرق جلا نگرفت

به طاق پردهٔ ناموسی هوا ماندم

شکست بال ز آوارگی پناهم بود

نفس به موج ‌گهر دادم از شنا ماندم

تمیز هستی از اندیشهٔ خودم واداشت

گرفتم آینه و محو آن لقا ماندم

ز هیچ قافله‌گردم سری برون نکشید

به حیرتم من بی‌ دست و پا کجا ماندم

به دست سوده مگرکار خود تمام‌کنم

که رفت نوبت و بیرون آسیا ماندم

تو گرم باش به شبگیر وهم و ظن بیدل

که من چو شمع ز خود رفته رفته واماندم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۹۹

باغ هستی نیست جز رنگی‌ که‌ گرداند عدم

ما و این پرواز تا هر جا پر افشاند عدم

چون سحر نشو و نماها یک قلم ساز هواست

زین چمن بیش از نفس دیگر چه رویاند عدم

گرد وهمی آشیان در بال عنقا بسته‌ام

آه از آن روزی ‌که بر ما دامن افشاند عدم

خواه‌عشرت‌، خواه‌غم‌، خواهی‌خزان، خواهی بهار

هرچه پیش آید وجود است آنچه پس ماند عدم

قاصد ملک خیالم از تک و پویم مپرس

هرکجایم می‌فرستد باز می‌خواند عدم

خلوت تنزیه و این سامان ‌کدورت حیرت است

گرد ما عمریست از خود دور می‌راند عدم

یک نفس اظهار و یک عالم غبار ما و من

چشم‌ما زین بیشتر دیگر چه پوشاند عدم

مرگ هم از فتنهٔ خلد و جحیم آسوده نیست

کاش این‌ گردی‌ که ما دارپم بنشاند عدم

ما و من چیزی نکرد انشا که باید فهم ‌کرد

می‌ نویسد هستی‌ام سطری ‌که می‌خواند عدم

همچو بوی‌ گل ز نقد ما فنا سرمایگان

هم ز خود گیرد شمار آنچه بستاند عدم

گفتگو بسیار دارد آن دهان بی‌نشان

هوش معذور است اینجا تا چه فهماند عد‌م

لعبت خاکیم بیدل جوهر فطرت ‌کجاست

گر همه هستی‌ شود چیزی نمی‌داند عدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۰۶

چو بوی‌گل به نظرها نقاب نگشودم

بهار آینه پرداخت لیک ننمودم

خیال پوچ دو روزم غنیمت سوداست

به این متاع ‌که در پیش وهم موجودم

هزار خلد طرب داشته‌ست وضع خموش

چها گشود به رویم لبی‌ که نگشودم

به رنگ سایه ز جمعیتم مگوی و مپرس

گذشت عمر به خواب و دمی نیاسودم

چو زخم صبح ندارم لب شکایت غیر

همان تبسم خود می‌کند نمکسودم

ز همرهان مدد پا نیافتم چو جرس

هزار دشت به اقبال ناله پیمودم

هوس بضاعت سعی از دماغ می‌خواهد

ز یأس دست و دلی داشتم به هم سودم

ز زندگی چه نشاط آرزو کنم یارب

چو عمر رفته سراپا زیان بی‌سودم

ز عرض جسم‌ که ننگ شعور هستی بود

به غیر خاک دگر بر عدم چه افزودم

تو خواه شخص عدم‌ گوی خواه بیدل‌گیر

در آن بساط‌ که چیزی نبود من بودم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۰۷

زا‌ن ناله‌ که شب بی ‌رخت افراخته بودم

درگردن گردون رسن انداخته بودم

این عالم آشفته که هستی است غبارش

رنگیست‌ که من صبح ازل باخته بودم

پرواز غبارم پر طاووس ندارد

همدوش خیالت نفسی تاخته بودم

هیهات‌ که فردا چه شناسم من غافل

دیروز هم آثار تو نشناخته بودم

پیشانی‌ام آخر ز عرق پاک نگردید

کز تاب رخت آینه نگداخته بودم

جز باد نپیمودم ازین دشت توهم

چون صبح طلسم نفسی ساخته بودم

درآتشم از ننگ فضولی چه توان‌کرد

او در بر و من آینه پرداخته بودم

خاکسترم امروز تسلی‌گر دود است

پروانهٔ بیتاب همین فاخته بودم

بیدل! ز میان دست غریبی به در آمد

تیغی‌که به میدان غرور آخته بودم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۰۸

به باغی که چون صبح خندیده بودم

ز هر برگ گل دامنی چیده بودم

به زاهد نگفتم ز درد محبت

که نشنیده بود آنچه من دیده بودم

چرا خط پرگار وحدت نباشم

به گرد دل خویش گردیده بودم

جنون می‌چکد از در و بام امکان

دماغ خیالی خراشیده بودم

اگر سبزه رستم و گر گل دمیدم

به مژگان نازت که خوابیده بودم

هنوزم همان جام ظرف محبت

نم اشک چندی تراویده بودم

شرر جلوه‌ای کرد و شد داغ خجلت

به این رنگ من نیز نازیده بودم

قیامت غبار است صحرای الفت

من اینجا دمی چند نالیده بودم

ندزدیدم آخر تن از خاکساری

عبیری بر این جامه مالیده بودم

ادب نیست در راه او پا نهادن

اگر سر نمی‌بود لغزیده بودم

ندانم ‌کجا رفتم از خوبش بیدل

به یاد خرامی خرامیده بودم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۱۴

گرنه شرابم چرا ساقی خون خودم

زلف نی‌ام از چه رو دام جنون خودم

شعلهٔ یاقوت من در غم پرواز سوخت

رنگی اگر بشکنم بال شگون خودم

با نگه آشنا انجمن الفتم

از دل وحشت غبار دشت جنون خودم

سعی نمود بهار سیر خزان بود و بس

ذوق شکستن چو رنگ ریخت برون خودم

عشرتم ازباغ دهرطرف به رنگی نبست

همچو گل از بی‌کسی دست به خون خودم

هستی موهوم نیست غیر طلسم فریب

تا نفس آیینه است محو فسون خودم

کیست برد از کفم دامن افتادگی

سایه‌ام و عاشق بخت نگون خودم

قطرهٔ این بحر را ظاهر و باطن یکی است

هم ز برون دیدنی‌ست آنچه درون خودم

بیدل ازبن طبع سست وحشی اندیشه را

رام سخن‌ کرده‌ام صید فنون خودم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۹۳

چون حباب آن دم که سیر آهنگ این دریا شدم

درگشاد پردهٔ چشم از سر خود وا شدم

عرصهٔ آزادی از جوش غبارم تنگ بود

بر سر خود دامنی افشاندم و صحرا شدم

معنیم از شوخی اظهار آخر لفظ توست

بسکه رنگ باده‌ام بی‌پردهٔ مینا شدم

در فضای بیخودیها پی به حالم بردنست

هر کجا سرگشته‌ای گم گشت من پیدا شدم

هر بن مویم تماشاخانهٔ دیدار بود

عاقبت صرف نگه چون شمع سرتا پا شدم

خامشیهایم جهانی را به شور دل‌ گرفت

آخر از ضبط نفس صبح قیامت زا شدم

ای خوش آن وحدت‌ کزو نتوان عبارت باختن

می‌زند کثرت ز نامم جوش تا تنها شدم

داغ نیرنگم‌، مپرس از مطلب نایاب من

جست‌وجوی هر چه کردم محرم عنقا شدم

شمع سیر انجمن‌ها در گداز خویش داشت

هر قدر از پیکر من سرمه شد بینا شدم

ماضی و مستقبل من حال‌ گشت از بیخودی

رفتم امروز آنقدر از خود که چون فردا شدم

فقر آخر سر ز جیب بی‌نیازی‌ها کشید

احتیاجم جوش زد چندانکه استغنا شدم

گرچه بیدل شیشهٔ من ازفلک آمد به سنگ

اینقدر شد کز شکستن یک دهن‌گویا شدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۱۵

از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم

خاکم به دهن به، ‌که بگویم چه شنیدم

عالم همه در چشم من از یأس سیه شد

جز کسوت پایم به بر دهر ندیدم

آماج جهان ستمم‌ کرد ندامت

چندانکه ز دل آه کشم تار کشیدم

دیوانه‌ام امروز به پیش که بنالم

ای کاش عدم بشنود آواز بعیدم

جانا ز خیال تو به خود ساخته بودم

نازت به نگاهی نپسندید شهیدم

می‌سوخت دل منتظر از حسرت دیدار

دامن زدی آخر به چراغان امیدم

داغت به عدم می‌برم و چاره ندارم

ای‌گل تو چه بودی‌ که منت باز ندیدم

هیهات به خاکم نسپردی و گذشتی

نومید برآمد کفن موی سپیدم

از آمد و رفت تو کبابم چه توان کرد

رفتی و چنین آمدی ای رنج شدیدم

می‌گریم و چون شمع عرق می‌کنم از شرم

ای وای‌ که یکباره ز مژگان نچکیدم

رسم پر بسمل ز وفا منفعلم‌ کرد

گردی شده بر باد نرفتم چه تپیدم

ای توسن ناز تو برون تاز تصور

رفتم ز خود اما به رکابت نرسیدم

انجام تک و تاز درین مرحله خاکست

ای اشک من بی‌سر و پا نیز دویدم

پیش که درم جیب‌ که ‌گردون ستمگر

عقلم به در دل زد و بشکست‌ کلیدم

بیدل اگر این بود سرانجام محبت

دل بهر چه بستم به هوا، آه امیدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۰۹

شبی کز خیال توگل چیده بودم

هماغوش صد جلوه خوابیده بودم

چرا آب‌گوهر نباشد غبارم

به راه تو یک اشک غلتیده بودم

نهان از تو می‌باختم با تو عشقی

تو فهمیده بودی نفهمیده بودم

کس آیینه دارت نشد ورنه من هم

به حیرت امیدی تراشیده بودم

به رنگی‌ست چون سایه‌ام جوش غفلت

که می‌رفتم از خویش و خوابیده بودم

طریق وفا تلخکامی ندارد

شکر بود اگر خاک لیسیده بودم

بنازم به اقبال درد محبت

که تا چرخ یک ناله بالیده بودم

ز وهم ای جنون عقده‌ام وا نکردی

به خویش آنقدرها نپیچیده بودم

تماشا خیال است و دیدار حیرت

ز آیینه این حرف پرسیده بودم

چوگل چاک می‌رو‌بد از پیکر من

ندانم برای چه خندیده بودم

به مژگان گشودن نهان گشت بیدل

جمالی که پیش از نگه دیده بودم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:34 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۱۲

تحیر آینهٔ عالم مثال خودم

بهانه گردش رنگست و پایمال خودم

به داغ می‌رسد آهنگ زخم من چو هلال

هنوز جادهٔ سر منزل کمال خودم

به هر چه می‌نگرم آرزو تقاضا نیست

چو احتیاج سراپا لب سوال خودم

ز چینی آفت بی‌آبی‌ام مشو ای حرص

که من طراوت لب خشکی سفال خودم

غبار دامن هر موج نیست قطرهٔ من

چو اشک در گره صافی زلال خودم

رسیده ضعف بجایی ‌که همچو شمع خموش

شکست رنگ نهان ‌کرد زیر بال خودم

بهار نازم و کس محرم تماشا نیست

به صد خیال یقین شد که من خیال خودم

وداع ساز نموده‌ست ضعف پیکر من

خم اشارتی از ابروی هلال خودم

به حیرت آینه‌ام بی‌نیاز هستی بود

تو جلوه ‌کردی و نگذاشتی به حال خودم

درین المکده بیدل چه مجلس آرایی‌ست

چو شمع سوخت عرقهای انفعال خودم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۱۶

درین‌ گلشن نه بویی دیدم و نی‌ رنگ فهمیدم

چو شبنم حیرتی گل کردم و آیینه خندیدم

گشود از نفی خویشم پردهٔ اثبات بی‌رنگی

پری در جلوه آمد تا شکست شیشه نالیدم

ز موهومی به دل راهی نبردم آه محرومی

شدم عکس و برون خانهٔ آیینه خوابیدم

تحیر پیشم آمد ای سرشک از یاد دیداری

تو راهی باش من بر جوهر آیینه پیچیدم

چو صبح از برگ ساز بی‌کسی‌هایم چه می‌پرسی

غباری داشتم بر روی زخم خویش پاشیدم

خوشا آیینه داربهای عرض ناز معشوقان

بهارش گل نشان بود و من از خود رنگ پیچیدم

درین محفل که خجلت مایه است اسباب پیدایی

چو اشک از چهرهٔ هستی عرق‌واری تراویدم

غبارم داشت سطری چند تحریر پریشانی

به مهر گردباد امروز مکتوبش رسانیدم

ز چندین پیرهن بر قامت موزون عریانی

لباس عافیت چسبان ندیدم چشم پوشیدم

مرا از وهم عقبا سخت می‌ترسانی ای واعظ

به این تمهید اگر مردی برآر از ملک امیدم

ز فرق و امتیاز و کعبه و دیرم چه می‌پرسی

اسیر عشق بودم هر چه پیش آمد پرستیدم

خموشی در فضای دل صفا می‌پرورد بیدل

غباری داشت گفت‌وگو نفس در خویش دزدیدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۱۷

سر تمنای پایبوسی به هر در و دشت می‌کشیدم

چو شمع‌، انجام مقصد سعی پای خود بود چون رسیدم

به‌گوشم از صدهزار منزل رسید بی‌پرده نالهٔ دل

ولی من بی‌تمیز غافل‌که حرف لعل تو می‌شنیدم

در انجمن سیر نازکردم به خلوت آهنگ‌ سازکردم

به هرکجا چشم باز کردم ترا ندیدم اگر چه دیدم

یقین به نیرنگ‌کرد مستم نداد جام یقین به دستم

گلی در اندیشه رنگ بستم شهودگم شد خیال چیدم

چه داشت آیینهٔ وجودم‌که‌کرد خجلت‌کش نمودم

دو روز از این پیش شخص بودم کنون ز تمثال ناامیدم

نه چاره‌ای دارم و نه درمان نشسته‌ام ناامید و حیران

چو قفل تصویر ماند پنهان به‌ کلک نقاش من‌کلیدم

به ‌گردش چشم ناز پرور محرفم زد بت فسونگر

که دارد این سحر تازه باور که تیغ مژگان ‌کند شهیدم

غرور امید سرفرازی نخورد از افسون یأس بازی

چو سرو در باغ بی‌نیازی ز بار دل نیزکم خمیدم

به راه تحقیق پا نهادم عنان طاقت ز دست دادم

چو اشک آخر به سر فتادم چنانکه پنداشتم دویدم

دربن بیابان به غیر الفت نبود بویی ز گرد وحشت

من از توهم چو چشم آهو سیاهیی داشتم رمیدم

خیالی از شوق رقص بسمل‌ کشید آیینه در مقابل

نه خنجری یافتم نه قاتل نفس به حسرت زدم تپیدم

قبول دردی فتاد در سر ز قرب و بعدم‌ گشود دفتر

نبود کم انتظار محشر قیامتی دیگر آفریدم

تخیل هستی‌ام هوس شد عدم به جمعیتم قفس شد

هوا تقاضایی نفس شد سحر نبودم ولی دمیدم

خطای‌ کوری از آن جمالم فکنده در چاه انفعالم

تو ای سرشک آه‌ کن به حالم‌که من ز چشم دگر چکیدم

به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل

دل از تک و تاز جمع‌ کردم چو موج درگوهر آرمیدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۲۰

به صد وحشت رفیق آه بی تاثیر گردیدم

ز چندین رنگ جستم تا پر این تیر گردیدم

به دوش شعله چندین دود بست امید خاکستر

به صبحی تا رسم مزدور صد شبگیر گردیدم

براین خوان هوس از انفعال ناگوارایی

به هر جا نعمتی دیدم ز خوردن سیر گردیدم

حیا کو تا بشوید سرنوشت غم نصیبم را

که با این نقش رنج خامهٔ تقدیر گردیدم

غبارم را خط نارسته پنهان داشت از یادش

به گرد خاطرش گردیدم اما دیر گردیدم

ندیدم باریاب آستان عفو طاعت را

در جرات زدم منت کش تقصیر گردیدم

چو رنگم نی بهاری بود در خاطر جوش گل

به امید شکستی گرد صد تعمیر گردیدم

خیال دی بر امروزی‌ که من دارم شبیخون زد

جوانی داشتم تا یادم آمد پیرگردیدم

به ایجاد نم اشکی قیامت کرد نومیدی

کشیدم ناله‌ها تاکلک این تصویرگردیدم

صدای پر فشان عالم آزادی‌ام بیدل

کز افسردن غبارکوچهٔ زنجیرگردیدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:35 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۲۴

هزار آینه با خود دچار کردم و دیدم

به‌غیر رنگ نبودم‌، بهارکردم و دیدم

ز ناامیدی خمیازه‌های ساغر خالی

چه سر خوشی ‌که به صرف خمارکردم و دیدم

ز چشم هوش نهان بود گرد فرصت هستی

چو صبح یکدو نفس اختیارکردم و دیدم

به غیر نام تو نقدی نبود در گره دل

نفس به سبحه رساندم‌، شمار کردم و دیدم

سر غرور هوا و هوس به طشت خجالت

من از عرق دم تیغ آبدار کردم و دیدم

دلی‌که داشت دو عالم فضای عرض تجمل

ز چشم بسته یک آیینه وار کردم و دیدم

به رنگ شمع بهار حضور خلوت و محفل

شکستی از پر رنگ آشکار کردم و دیدم

کنون چه پرده‌ گشاید صفا به غیر کدورت

که هر چه بود غبار اعتبار کردم و دیدم

قماش‌کارگه ما و من ثبات ندارد

منش به قدر نفس تار تار کردم و دیدم

احد عیان شد از اعداد بیشماری کثرت

هزار را یک و یک را هزار کردم و دیدم

جهان تلافی شغل ترددی که ندارد

تو فرض‌کن‌که من هیچکارکردم و دیدم

دوگام بیش نشد حامل ‌گرانی هستی

شتر نبود نفس بود بار کردم و دیدم

گرفته بود زمین تا فلک غبار تعین

ازین دو عرصه چو بیدل ‌کنار کردم و دیدم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها