0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۹۹

با همه سرسبزی از سامان قدرت عاری‌ام

صورت برگ حنایم معنی بیکاری‌ام

همچو شبنم‌ کاش با خواب عدم می‌ساختم

جز عرق آبی نزد گل بر سر بیداری‌ام

اشک شمع‌ کشته آخر در قفای آه رفت

سبحه را هم خاک ‌کرد اندوه بی‌زناری‌ام

هرکجا باشم‌ کدورت جوهر راز من است

چون غبار از خاک دشوار است بیرون آری‌ام

عجز طاقت‌ گر نباشد ناله پیش آهنگ‌ کیست

بی‌پر و بالی شد افسون جنون منقاری‌ام

همچو گوهر خاک‌ گردم تا کی از وهم وقار

یک نفس ‌کاش آب سازد خجلت خود داری‌ام

قدردان وضع تسلیمم ز اقبالم مپرس

موج یک دریا گهر فرش است در همواری‌ام

شکر اقبال جنون را تا قیامت بنده‌ایم

آفتاب اوج عزت کرد بی‌دستاری‌ام

غنچهٔ من از شکفتن دست ردّ بیند چرا

نا دمیدن هر چه باشد نیست بی‌دلداری‌ام

وسعت مشرب برون ‌گرد بساط فقر نیست

دشت را در خانه پرورده‌ست بی‌دیواری‌ام

نیست بیدل ذره‌ای‌ کز من تپش سرمایه نیست

چون هوای نیستی در طبع امکان ساری‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۹۶

سر خط نازیست امشب زخمهای سینه‌ام

جوهر تیغ که گل کرده‌ست از آیینه‌ام

شعله‌ گر بارد فلک در عالم فقرم چه باک

حصن سنگینیست ‌گرد خرقهٔ پشمینه‌ام

چون‌ گلم در نیستی پرواز هستی بود و بس

تازه شد از خاک گشتن کسوت پارینه‌ام

می‌توان حال درون دیدن ز بیرون حباب

امتحان دل عبث وا می‌شکافد سینه‌ام

با وجود حیرتم صورت نبست آسودگی

خانه بر دوش تماشای تو چون آیینه‌ام

ناروایی در مزاج شوق معنیها گداخت

ای بسا گوهر که‌ گردید آب در گنجینه‌ام

خرقهٔ ناموس رسوایی‌ کشد از احتیاط

بخیه‌ها بر روی کار افتاد لیک از پینه‌ام

مدعی گو جمع دارد دل ز داغ انتقام

روشن است از آتش یاقوت دود کینه‌ام

انتظار فرصت از مخمور شوقت برده‌اند

جام تا در گردش آمد شنبه است آدینه‌ام

گر ادب بیدل نپیچد پنجه‌ام در آستین

می‌کند گل از گریبان حسرت دیرینه‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۹۱

تا دچار نازکرد آن نرگس مستانه‌ام

شوق جوشی زد که من پنداشتم میخانه‌ام

نشئهٔ از خود ربای محرم وبیگانه‌ام

گردش رنگم‌، به دست بیخودی پیمانه‌ام

حیرتی دارم ز اسباب جهان در کار و بس

نقش دیوارست چون آیینه رخت خانه‌ام

ظرف و مظروف اعتبار عالم تحقیق نیست

وهم می‌گوید که او گنج است و من ویرانه‌ام

آتش هستی فسردم آرزو آبی نخورد

خاک کرد آخر هوای بازی طفلانه‌ام

موی‌کافوری‌ست نومیدی‌که شمع عمر را

صبح شد داغ نظر خاکستر پروانه‌ام

هستی موهوم نیرنگ خیالی بیش نیست

در نظر خوابم ولی درگوشها افسانه‌ام

عمرها شد در بیابان جنون دارم وطن

روشنست از چشم آهو روزن کاشانه‌ام

ای نسیم ازکوی جانان می‌رسی آهسته باش

همرهت بوس بهاری هست و من دیوانه‌ام

شوخی نشو و نما از موج‌ گوهر برده‌اند

در غبار نادمیدن ریشه دارد دانه‌ام

موی مجنونم مپرس از طالع ناساز من

می‌زند گردون به سر چنگ ملامت شانه‌ام

ناله‌ها از شرم مطلب داغ دل گردید و سوخت

درد شد از سرنگونی نشئه در پیمانه‌ام

شوق اگر باقی‌ست‌، هجران جز فسون وصل نیست

شمعها در پرده می‌سوزم‌، دل پروانه‌ام

صید شوق بسملم بیدل نمی‌دانم‌ که باز

خنجر و پیکان ناز کیست آب و دانه‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۰۱

تا کجا بوس کف پایت شود ارزانی‌ام

همچو موج آواره می‌گردد خط پیشانی‌ام

بال و پر گم کرده‌ام در آشیان بیخودی

چون دماغ عندلیب از بوی گل توفانی‌ام

در عدم هم داشت استغنای حسن بی نشان

چون شرار سنگ داغ چشمکی پنهانی‌ام

عالمی گم کرده‌ام در گرد تکرار نفس

نسخه‌ها بر باد داد این یک ورق گردانی‌ام

چار سوی دهر جنس جلوه‌ها بسیار داشت

تخته شد هر جا دکانی بود از حیرانی‌ام

شبههٔ هستی به چندین رنگ داغم می‌کند

وانما تا کیستم جز خاک اگر می‌دانی‌ام

هیچ کس یارب گرفتار کمال خود مباد

چون گهر بر سر فتاد از شش جهت غلتانی‌ام

دامن تشریف اقبال نگه کوتاه نیست

نه فلک پوشد قبا گر یک مژه پوشانی‌ام

فقرم از تشویش چندین آرزوها باز داشت

بی تکلف هیچ گنجی نیست در ویرانی‌ام

داشتم با خار خار طبع مجنون نسبتی

بر سر راهی که لیلی پا نهد بنشانی‌ام

جان فدای خنجر نازی که در اندیشه‌اش

هر کجا باشم شهیدم‌، بسملم‌، قربانی‌ام

هیچ کس نشکافت بیدل پردهٔ تحقیق من

چون فلک پوشیده چشم عالم عریانی‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۰۲

تو کریم مطلق و من ‌گدا چه‌کنی جز این ‌که نخوانی‌ام

در دیگرم بنماکه من به کجا روم چو برانی‌ام

کسی از محیط عدم ‌کران چه ز قطره واطلبد نشان

ز خودم نبرده‌ای آن چنان‌که دگر به خود نرسانی‌ام

به‌ کجاست آنقدرم بقاکه تاملی‌ کندم وفا

عرق خجالت فرصتم نم انفعال زمانی‌ام

به فسردنم همه تن الم به تردد آبله در قدم

چو غبار داغ نشستنم چو سرشک ننگ روانی‌ام

سحر طلسم هوا قفس همه جاست منفعل هوس

چقدر عرق کُنَدم نفس که به شبنمی بستانی‌ام

ز کدورت من و ما پُرم غم بار دل به که بشمرم

ستم است سنگ ترازویی که نفس کشد ز گرانی‌ام

ز حضور پیری‌ام آنقدر اثر امتحان قبول و رد

که رساند بر در نیستی خم پشت پای جوانی‌ام

نه به نقش بسته مشوّشم‌، نه به حرف ساخته سرخوشم

نفسی به یاد تو می‌کشم چه عبارت و چه معانی‌ام

همه عمر هرزه دویده‌ام خجلم کنون که خمیده‌ام

من اگر به حلقه تنیده‌ام تو برون در ننشانی‌ام

ز طنین پشهٔ بی‌نفس خجلست بید‌ل هیچکس

به کجایم وکه‌ام و چه‌ام‌که تو جز به ناله ندانی‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۹۲

شور آفاق است جوشی از دل دیوانه‌ام

چون گهر در موج دریا ربشه دارد دانه‌ام

تا نگه بر خویش جنبد رنگ ‌گردانده‌ست حسن

نیست بیرون وحشت شمع از پر پروانه‌ام

شوخی نظمم صلای الفت آفاق داشت

عالمی شد آشنا از معنی بیگانه‌ام

یک جهان حسرت لب از چاک ‌دلم واکرده است

غیر الفت کیست تا فهمد زبان شانه‌ام

گردبادم غافل از کیفیت حالم مباش

یادی از ساغرکشان مشرب دیوانه‌ام

بلبل من این‌قدر حسرت نوای درد کیست

پرده‌های گوش در خون می‌کشد افسانه‌ام

خاک من انگیخت در راهت غبار اما چه سود

شرم خواهد آب کرد از وضع گستاخانه‌ام

رنگ بنیادم نظرگاه دو عالم آفت است

سیل پرورده‌ست اگر خاکی‌ست در ویرانه‌ام

کلفت دل هیچ جا آغوش الفت وانکرد

از دو عالم برد بیرون تنگی این خانه‌ام

بر دماغم نشئهٔ مینای خودداری مبند

می‌دمد لغزش چو اشک از شیوهٔ مستانه‌ام

قامتی خم‌کرده‌ام‌، از ضعف آهی می‌کشم

یعنی از حسرت متاعی با کمان همخانه‌ام

گردش رنگی در انجام نفس پر می‌زند

برده است از هوش چشمکهای این پیمانه‌ام

آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان

صد بیابان می‌دود از ربشه آن سو دانه‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۹۸

یاد من کردی به سامان‌گشت ناز هستی‌ام

نام دل بردی قیامت کرد ساز هستی‌ام

تخم عجزم پرتنک سرمایهٔ نشو و نماست

سجده‌ای می‌دانم و بس نو نیاز هستی‌ام

تنگ ظرفی احتیاطم ورنه مانند حباب

بحر می‌بالد زآغوش گداز هستی‌ام

همچو شمعم هر نگه داغی دگر ایجاد کرد

اینقدر یارب که فرمود امتیاز هستی‌ام

من هم از موهومی ساز نفس غافل نی‌ام

تاکجا خواهد دمید افسون طراز هستی‌ام

صبحم و در پردهٔ شب زندگانی می کنم

بی‌نفس خوابیده‌است افسانه ساز هستی‌ام

گر همه توفان شوم‌ کیفیتم بی‌پرده نیست

عشق درگوش عدم خوانده‌ست راز هستی‌ام

ای شرار رفته از خود پر به بیرنگی مناز

دیده‌ام رنگی که من هم بی‌نیاز هستی‌ام

سایه را بر خاک ره پیداست ترجیح عروج

اینقدر من نیز بیدل سر فراز هستی‌ام

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۰۶

شب ‌گردش چشمت قدحی داد به خوابم

امروز چو اشک آینهٔ عالم آبم

تا چشم بر این محفل نیرنگ‌ گشودم

چون شمع به توفان عرق داد حجابم

هر لخت دلم نذر پر افشانی آهی است

اجزای هوایی‌ست ورقهای کتابم

چون لاله ندارم به دل سوخته دودی

عمری‌ست که از آتش یاقوت کبابم

بی‌سوختن از شمع دماغی نتوان یافت

بر مشق گدازست برات می نابم

چون سبزه ز پا مال حوادث نی‌ام ایمن

هر چند ز سر تا به قدم یک مژه خوابم

معنی نتوان درگره لفظ نهفتن

بی‌پردگیی هست در آغوش نقابم

بر آب وگلم نقش تعلق نتوان بست

زین آینه پاکست چو تمثال حسابم

کم ظرفیم از غفلت خویش است وگرنه

دریاست می ربخته از جام حبابم

واداشت ز فکر عدمم شبههٔ هستی

آه از غم آن‌ کار که ننمود صوابم

پیمانهٔ عجزم من موهوم بضاعت

چندان که به قاصد نتوان داد جوابم

گفتی چه‌کسی در چه خیالی به‌کجایی

بیتاب توام‌، محو توام‌، خانه خرابم

بیدل نه همین وحشتم از قامت پیریست

هرحلقه‌ که آید به نظر پا به رکابم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۰۹

یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم

یارب به روی نام‌که‌گردید وا لبم

تا چند پرسی از من آشفته حال دل

چون ساغر شکسته ندارد صدا لبم

بال هوس ز موج‌ گهر سر نمی‌کشد

چسبیده است بر دل بی مدعا لبم

لبریز حیرتم به‌کمالی‌که روزگار

خشت بنای آینه ریزد ز قالبم

خواهی محیط فرض‌کن و خواه قطره‌گیر

دارد همین یک آبله از سینه تا لبم

آسان به شکر تیغ تو نتوان بر آمدن

جوشد مگر چو زخم ز سر تا به‌ پا لبم

می‌ترسم از فراق بحدی گه گاه حرف

در خون تپم اگر شود از هم جدا لبم

افسون شوق زمزمه آهنگ جرات‌ست

ور نه‌ کجا حدیث وصال و کجا لبم

عمری‌ست عافیت کف افسوس می‌زند

من در گمان‌ که با سخن است آشنا لبم

غیر از تری چه نغمه ‌کشد ساز احتیاج

موجی در آب ریخته است از حیا لبم

احرام پایبوس تو اقبال ناز کیست

روید مگر ز پردهٔ برگ حنا لبم

گردون به مهر خامشی‌ام داغ می‌کند

چون ماه نو مباد فتد کار با لبم

خمیازه هم غنیمت صهبای زندگی است

یا رب چو گل کشد قدحی از هوا لبم

بیدل زبان موج‌گهر باب شکوه نیست

گر مرد قدرتی تو به ناخن‌گشا لبم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۰۵

بی حوصلگی‌کرد درین بزم ‌کبابم

چون اشک نگون ساغر یک جرعه شرابم

پامال هوسهای جهانم چه توان‌کرد

مخمل نی‌ام اما سر هر موست به خوابم

بنیاد من آب و گل تشخیص ندارد

از دور نمایند مگر همچو سرابم

آن روزکه چون شعله به خود چشم‌گشودم

برچهره ز خاکستر خود بود گلابم

یار از نظرم رفته و من می‌روم از خویش

ای ناله شتابی که درنگست شتابم

از صفحهٔ من غیر تحیر نتوان خواند

چون آینه شستند ندانم به چه آبم

انداز غبارم چو سحر بسکه بلند است

با همنفسان از لب بام است خطابم

چون ماه نوم بسکه برون دار تعین

شایستهٔ بوس لب خویش است رکابم

ای چرخ ز سر تا قدمم رشتهٔ عجزیست

تا نگسلم از خو مده آنهمه تابم

در جلوه‌گه او اثر من چه خیالست

گمگشته تر از سایهٔ خورشید نقابم

تا دم زده‌ام ساز طربها همه خشکست

آب تنکی تاخته بر روی حبابم

واکردن چشم آنقدرم ده دله دارد

بی‌دل به همین صفر فزوده است حسابم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۰۷

ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم

به جنبش تا رسد مژگان محرف می‌خورد خوابم

نفس در دل‌ گره دارم نگه در دیده معذورم

خطی از نقطه بیرون نیست در دیوان آدابم

مگر ترک طلب گیرد درین ره دست من ورنه

چو آتش دور می‌افتم ز خود چندانکه بشتابم

خزان پیش از دمیدن بود منظور بهار من

کتان در پنبگی می‌داد عرض سیر مهتابم

به امید قد خم گشته محمل می‌کشد فرصت

مگر پیری ازین دریا برون آرد به قلابم

به فکر خود فتادم معبد تحقیق پیدا شد

خم سیر گریبان رفت و پیش آورد محرابم

چو آتش‌ گرمی پهلو ندیدم جز به خاکستر

درین دیر هوس دامن زدند آخر به‌ سنجابم

به ‌سعی بیخودی هم از عرق بیرون نمی‌آیم

زطبع منفعل تاگردش رنگست گردابم

خدا از انفعال می‌کشیهایم نگهدارد

مزاج شرم مینایم‌، در آتش خفته است آبم

من بیدل نبودم اینقدر پروانهٔ جرأت

دم تیغ تو دیدم ذوق‌ کشتن‌ کرد سیمابم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۱۰

تأخیر ندارد خط فرمان نجاتم

در کاغذ آتش زده ثبت است براتم

آثار بقایم عرق روی حبابست

شرم آینه دارد به‌کف از موت و حیاتم

هستی به هوس تک زدن‌ گرد فسوس است

مانند نفس سخت ندامت حرکاتم

عجزم ز نم جبهه ‌گذشتن نپسندید

زین یکدو عرق شد پل جیحون و فراتم

گرد نفس و فال اقامت چه خیالست

پرواز گرفته‌ست سر راه ثباتم

خطی به هوا می‌کشم از فطرت مجهول

در مشق جنون خامه نوا کرده دواتم

چون نشئه ندانم به‌ کجا می ‌روم از خویش

دارد خط پیمانه شمار درجاتم

هیهات نبردم اثر از نشئهٔ تحقیق

دین رفت به باد هوس صوم و صلاتم

محتاج نی‌ام لیک چو آیینه ز حیرت

هر جلوه‌ که آمد به نظر داد زکاتم

خاموشی‌ام آن نیست‌که جوشم به تکلم

از حرف تو بر لب شکری بست نباتم

بیدل نفسم‌ کارگه حشر معانی‌ست

چون غلغلهٔ صور قیامت کلماتم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۱۵

جولان جنون آخر بر عجز رسا بستم

چون ریگ روان امروز بر آبله پا بستم

هر کس ز گل این باغ آیین دگر می‌بست

من دست به هم سودم رنگی ز حنا بستم

با کلفت دل باید تا مرگ به سر بردن

در راه نفس یارب آیینه چرا بستم

در کیش حیا ننگ است از غیر مدد جستن

برخاستم از غیرت ‌گر کف به عصا بستم

این انجمن از شوخی صد رنگ عبارت داشت

چشم از همه پوشیدم مضمون حیا بستم

شبنم به سحر پیوست از خجلت پستی رست

آن دل‌ که هوایی بود بازش به هوا بستم

بخت سیهی دارم کز سایهٔ اقبالش

هر چیز سیاهی‌ کرد بر بال هما بستم

چون سبحه ز زنارم امکان رهایی نیست

یارب من سرگردان خود را به‌ کجا بستم

هنگامهٔ وهمی چند از سادگی‌ام‌ گل‌ کرد

تمثال به یاد آمد تهمت به صفا بستم

مقصود ز اسبابم برداشتن دل بود

از بس که‌ گرانی داشت بر دست دعا بستم

بر دل چو گهر خواندم افسانهٔ آزادی

این عقده به صد افسون از رشته جدا بستم

بیدل چقدر سحر است ‌کز هستی بی‌حاصل

بر خاک نفس چیدم بر سرمه صدابستم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۱۷

به عشقت‌ گر همه یک داغ سامان بود در دستم

همان انگشتر ملک سلیمان بود در دستم

درین‌گلشن نه‌ گل دیدم نه رمز غنچه فهمیدم

ز دل تا عقده وا شد چشم حیران بود در دستم

ز غفلت ره نبردم در نزاکت‌خانهٔ هستی

ز نبضم رشته‌واری زلف جانان بود در دستم

به هر بی‌دستگاهی گر به قسمت می‌شدم قانع

کف خود دامن صحرای امکان بود در دستم

ندامت داشت یکسر رونق گلزار پیدایی

چوگل آثار شبنم زخم دندان بود در دستم

به بالیدن نهال محنتم فرصت نمی‌خواهد

ز پا تا می‌کشیدم خار پیکان بود در دستم

پی تحصیل روزی بسکه دیدم سختی دوران

به چشمم آسیا گردید اگر نان بود در دستم

جنون آوارهٔ دیر و حرم عمری‌ست می‌گردم

مکاتیب نفس پر هرزه عنوان بود در دستم

کفی صیقل نزد سودن دین هنگامهٔ عبرت

به حسرت مردم و آیینه پنهان بود در دستم

درین مدت‌که سعی نارسایم بال زد بیدل

همین لغزیدن پایی چو مژگان بود در دستم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۱۸

شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستم

ز موج گل رگ خواب گلستان بود در دستم

به غارت رفته‌ام تا ازکفم رفته‌ست‌گیرایی

چو بوی‌گل نمی‌دانم چه دامان بود در دستم

فراهم تا نمودم تار و پود کسوت هستی

به رنگ غنچه یک چاک‌گریبان بود در دستم

کف پایی نیفشاندم به عرض دستگاه خود

وگر نه یک جهان امید سامان بود در دستم

نفس در دل‌گره‌کردم به ناموس وفا ور نه

کلید نالهٔ چندین نیستان بود در دستم

سواد عجز روشن‌کردم و درس دعا خواندم

درین مکتب همین یک خط شبخوان بود در دستم

ز جنس‌ گوهر نایاب مطلب هر چه ‌گم‌کردم

کف افسوس فرصت نقد تاوان بود در دستم

پر افشانی ز موج‌ گوهرم صورت نمی‌بندد

سر این رشته تا بودم پریشان بود در دستم

سواد دشت امکان داشت بوی چین‌ گیسویی

اگر نه دامن خود هم چه امکان بود در دستم

به سعی نارسایی قطع امید از جهان‌کردم

تهی دستی همان شمشیر عریان بود در دستم

چو صبح ازکسوت هستی نبردم صرفهٔ چاکی

چه سازم جیب فرصت دامن افشان بود در دستم

شبم آمد به‌کف بیدل حضور دامن وصلی

که ناخن هم ز شوقش چشم حیران بود در دستم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها