0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۰۰۷
جمعه 28 اسفند 1394  8:22 PM

ندارد آنقدر قطع از جهان غفلت اسبابم

به جنبش تا رسد مژگان محرف می‌خورد خوابم

نفس در دل‌ گره دارم نگه در دیده معذورم

خطی از نقطه بیرون نیست در دیوان آدابم

مگر ترک طلب گیرد درین ره دست من ورنه

چو آتش دور می‌افتم ز خود چندانکه بشتابم

خزان پیش از دمیدن بود منظور بهار من

کتان در پنبگی می‌داد عرض سیر مهتابم

به امید قد خم گشته محمل می‌کشد فرصت

مگر پیری ازین دریا برون آرد به قلابم

به فکر خود فتادم معبد تحقیق پیدا شد

خم سیر گریبان رفت و پیش آورد محرابم

چو آتش‌ گرمی پهلو ندیدم جز به خاکستر

درین دیر هوس دامن زدند آخر به‌ سنجابم

به ‌سعی بیخودی هم از عرق بیرون نمی‌آیم

زطبع منفعل تاگردش رنگست گردابم

خدا از انفعال می‌کشیهایم نگهدارد

مزاج شرم مینایم‌، در آتش خفته است آبم

من بیدل نبودم اینقدر پروانهٔ جرأت

دم تیغ تو دیدم ذوق‌ کشتن‌ کرد سیمابم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها