0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۷

سهل باشد روزه از نانی و آبی داشتن

روزه از روی چنان باشد عذابی داشتن

سوختم از روزهٔ هجرانش، اندر عید وصل

هم به می باید حریفان را شرابی داشتن

ایکه خوابت میبرد، بنشین، که با هم راست نیست

میل خوبان کردن و در دیده خوابی داشتن

از غم او گر بگریی باز پوشان چشم‌تر

گر نمی‌یاری چو مادر آفتابی داشتن

آنکه ما را عیب می‌گوید درین آشفتگی

پیش آن رویش نمی‌باید نقابی داشتن

اوحدی، گر عشق می‌ورزی ز سور دل منال

لازمت باشد درین آتش کبابی داشتن

گر همی‌خواهی که چون چنگت نوازد،واجبست

گوش پیش گوشمالش چون ربابی داشتن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۸

چو دل نمی‌دهد از کوی دوست برگشتن

ضرورتست در آن آستان به سر گشتن

من از برای چنان آفتاب رخساری

چو سایه عار ندارم ز دربدر گشتن

چون در میان نتوان کرد دست با شیرین

ضرورتست چو فرهاد در کمر گشتن

اگر چه شد سخن عشق من به گیتی فاش

بدین سخن نتوانم ز دوست بر گشتن

گرم به تیغ زند چاره‌ای نمی‌دانم

بجز سپاس پذیرفتن و سپر گشتن

ازو به تیر قضا روی برنگردانم

ز دوست حیف بود خود بدین قدر گشتن

به دوست گوی که: رحمت کن، ای نسیم صبا

که نیست ممکن ازین دل شکسته‌تر گشتن

حدیث من همه عالم برفت و خلق شنید

وزین حدیث نخواهد ترا خبر گشتن

ندانمت که چه افیون فگنده‌ای درمی

که باز عادت ما حیرتست و سر گشتن

به جست و جوی تو آشفته می‌کنندم نام

ز بس به بازار و کوچه در گشتن

چو اوحدی سخن از آب دیده خواهد گفت

گزیر نیست حدیث مرا ز تر گشتن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱۹

شیرین‌تر از دلدار من دلدار نتوان یافتن

مسکین‌تر از من عاشقی غم‌خوار نتوان یافتن

در دهر چون من بیدلی سرگشته کم پیدا شود

در شهر چون او دلبری عیار نتوان یافتن

ما را ملامت گو: مکن زین پس به مستی، اوحدی

کز دور چشم مست او هشیار نتوان یافتن

هرگز به بیداری کجا دستم به وصل او رسید؟

چون یک شب این بخت مرا بیدار نتوان یافتن

ای دل، گر آب زندگی جویی، به تاریک مرو

کین کار بیرون از لب آن یار نتوان یافتن

زین‌سان که من می‌بینم این آشفتگی، سالی دگر

اندر دیار عاشقی دیار نتوان یافتن

بالای سرو بوستان هم نغز می‌آید، ولی

در سرو بستانی چنین رفتار نتوان یافتن

در کارگاه سینه چون سودای او بر کار شد

یک لحظه ما را بعد ازین در کار نتوان یافتن

ای اوحدی، گر خون شود دل در غم او، گو: بشو

بی‌محنتی وصل چنان دلدار نتوان یافتن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۰

از تو میسر نشد کنار گرفتن

پیش تو داند دلم قرار گرفتن

کعبهٔ من کوی تست و حج دل من

حلقهٔ آن زلف تابدار گرفتن

گر ز دل من به گرد غصه برآری

از تو نخواهد دلم غبار گرفتن

عشق ترا نیک می‌شمردم و بد شد

جهل بود کار عشق خوار گرفتن

دست نگارین مبر به تیغ، که ما خود

دست بشستیم ازین نگار گرفتن

حاصلت از یار چون به جز غم دل نیست

توبه کن، ای اوحدی، ز یار گرفتن

رو به کناری بساز، چون نتوانی

کام دل خویش در کنار گرفتن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۱

تا ندانی ز جسم و جان مردن

پیش آن رخ کجا توان مردن؟

عاشقی چیست؟ زنده بودن فاش

وآنگه از عشق او نهان مردن

از برون جهان نشاید مرد

در جهان باید از جهان مردن

هیچ دانی حیات باقی چیست؟

پیش آن خاک آستان مردن

اهل یاریست، یار، در غم او

سهل کاریست هر زمان مردن

بوسه‌ای زان دهن بخواهم خواست

که نشاید به رایگان مردن

اوحدی، دل به دیگری مسپار

تا نباید چو دیگران مردن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۲

بار بربستیم، ازین منزل به در باید شدن

آب این جا تیره شد، جای دگر باید شدن

وحشت آباد است این، زین جا سبک بیرون رویم

گر به پهلو گشت باید ور به سر باید شدن

چون نمی‌بینیم از آن آرام جان این جا اثر

با نثار اشک خونین بر اثر باید شدن

یاد نقش روی آن گل چهره چون همراه ماست

سهل باشد گر به روی خاربر باید شدن

من در آن بندم که: تدبیری بسازم راه را

عقل می‌گوید که: نه، نه، زودتر باید شدن

اندر آن دریای جان خرمهره چیدن، چند؟ چند؟

خود چو غواصم به دریایی گهر باید شدن

اصفهان ز اقلیم چارم آسمان چارمست

سوی او عیسی‌صفت بی‌پا و سر باید شدن

نیست این‌جا از بزرگان ناظری بر حال من

بعد ازینم پیش آن اهل نظر باید شدن

اوحدی، چون جان بر آمد، پر جگر خواری مکن

در پی کام دل خود بی‌جگر باید شدن

پر بریزد مرغ اگر بر خاک ایشان بگذرد

گر تو مرغ زیرکی بی‌بال و پر باید شدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۳

مشنو که: از کوی تو من هرگز به در دانم شدن

یا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن

زان رخ چراغی پیش دار امشب، که بر من از غمت

شب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن

چون خواهم از زلفت کمر گویی که: داغی بس ترا

داغ غلامی بر جبین چون بی‌کمر دانم شدن

وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شوم

دست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟

من پیش شمشیر بلا صد پی‌سپر گشتم ولی

آن تیر چشم مست را مشکل سپر دانم شدن

وقتی که می‌رانی مرا، پایم نمی‌پوید دمی

وانگه که می‌خوانی مرا مرغ به پردانم شدن

گفتی: برو، چون اوحدی، برآستانم سربنه

آنجا گرم ره می‌دهی من خاک در دانم شدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۴

از تو مرا تا به کی بی‌سر و سامان شدن؟

در طلب وصل تو زار و پریشان شدن؟

هر نفسم خون دل ریزی و گویی: مگوی

واقعه‌ای مشکلست: دیدن و نادان شدن

من ز تو درمان دل جستم و دشمن شدی

مصلحت من نبود در پی درمان شدن

زلف تو در بند آن هست که: شادم کند

گر نزند روی تو رای پشیمان شدن

روی ترا عادتست، زلف ترا قاعده

دل بربودن ز من هر دم و پنهان شدن

هر چه تو خواهی بکن، زانکه نه کار منست

با چو تو مسکین کشی دست و گریبان شدن

خلق به دیر و به زود راه به پایان برند

رای ترا هیچ نیست راه به پایان شدن

بر دل ویران من طعنه زدن تا به چند؟

بین که: چه گنجی دروست با همه ویران شدن

کار تو پیمان شکن نیست به جز سرکشی

کار دل اوحدی بر سر پیمان شدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۵

ای خواجه، چه آوردی زین خانه بدر بودن؟

سودیت نمی‌باید چندین به سفر بودن

اندر پی بهبودی باید شدنت، کین جا

بیماری بد باشد هر روز بتر بودن

بر چرخ کشیدی سر ناگاه، ندانستی

کانگشت‌نما خواهی گشتن، ز قمر بودن

این دولت بیداران ناگاه نماید رخ

گر منتظر آنی، باید به خبر بودن

جز صورت یکرنگی مپسند که زشت آید

گه زاهد خوشیده، گه فاسق‌تر بودن

از پای طلب منشین، کین جات نمی‌باید

دستی دو سه بوسیدن، روزی دو سه سر بودن

هان! ای پسر مقبل، خود نیز بکن کاری

جاوید نمی‌شاید در نان پدر بودن

منقاد دلیلی شو، در راه، که آهن را

بی‌صحبت اکسیری دورست ز زر بودن

چون اوحدی از دستش دریای بلا درکش

تا وقت سخن بتوان دریای گهر بودن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۶

دوستی با دشمنان ما مکن

سود ایشان و زیان ما مکن

خون من خوردی، دلم را غم بخور

دل ببری،قصد جان ما مکن

چون میانت خون ما ریزد، کمر

گو: فضولی در میان ما مکن

از لب خود کان دشمن بر میار

زهر قاتل در دهان ما مکن

ای که میرانی به دشنامم ز در

جز به شمشیر امتحان ما مکن

گر نبیند چشم ما جز روی تو

گوش بر آه و فغان ما مکن

راز عشقت گر بگویم آشکار

داروی درد نهان ما مکن

گر نمیرد اوحدی پیشت روان

هیچ رحمت بر روان ما مکن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۸

باغ جهان روی تست، رای گلستان مکن

طیرهٔ سنبل مخواه، طره پریشان مکن

گر چه به حکم توایم، بر جگر ریش ما

زخم، که شاید،مزن، جور، که بتوان، مکن

رای که بود؟ اینکه تو: عاشق بیچاره را

دم بدم از درد خود می‌کش و درمان مکن

چونکه به فرمان تست این دل مسکین که گفت:

کاندل چون سنگ را هیچ به فرمان مکن

جان و تن ما تراست، دیده و دل نیز هم

قصد دل و دیده و قصد تن و جان مکن

با همه شکر، که هست در لب شیرین تو

این نمکم هر زمان بر دل بریان مکن

اوحدی، ار می‌نهی دل به رخ آن نگار

تن به غریبی بنه، یاد صفاهان مکن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۷

چشمم کنار دجله شد، جز یاد بغدادم مکن

چون این هوس دارد دلم، از دیگری یادم مکن

بر جان شیرینم ببخش، ای خسرو خوبان چین

آشفته بر کوه و کمر مانند فرهادم مکن

در جوشم از سودای تو،آبی بزن بر آتشم

خاموشم از غوغای تو، چون خاک بر بادم مکن

در سینهٔ من می‌نهد مهر تو بنیاد، ای پری

از کینه بنیادم مکن، بر سینه بیدادم مکن

افتادن اندر بند تو بهتر ز آزادی مرا

چندان که من باشم، بتا، زین بند آزادم مکن

گر سست گیرم عهد تو، از هجر خود داغم بنه

ور سخت گویم با غمت، از وصل خود شادم مکن

بازم زبان اوحدی، هر چند پندی می‌دهد

گر گوش دارم سوی او، گوشی به فریادم مکن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:49 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۳۱

جانا، به حق دوستی، کان عهد و پیمان تازه کن

جان را به رخ دل بازده، دل را ز لب جان تازه کن

از دل برون کن کینه را، صافی کن از ما سینه را

آن عادت پیشینه را، پیش آر و پیمان تازه کن

این درد پنهانم ببین، وین محنت جانم ببین

این چشم گریانم ببین و آن روی خندان تازه کن

تا زلف مشکین خم زدی، آفاق را برهم زدی

چون در حریفی دم زدی، رخ با حریفان تازه کن

ای یار نافرمان من وی در کمین جان من

ای دیدنت درمان من، دردم به درمان تازه کن

با گوی و چوگان،ای پسر، روزی به میدان برگذر

هم آب گل رویان ببر، هم خاک میدان تازه کن

چون اوحدی زان تو شد، محکوم فرمان تو شد

رخ را، چو مهمان تو شد، در روی مهمان تازه کن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:49 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۳۰

نفسم گرفت ازین غم، نفسی هوای من کن

گر هم فتاد بردم،بدهی دوای من کن

دگری بهای خویش ار نستاند از تو بوسه

تو ز بوسه هر چه داری همه در بهای من کن

نه رواست زشت کردن به جز ای خوبکاران

دل من چه کرد با تو؟ تو همان بجای من کن

چو ز گردنم گشودی گره دو دست سیمین

سر زلف عنبرین را همه بند پای من کن

دل این بهانه‌جویان بگریزد از غم تو

تو حوالت غم خود به در سرای من کن

چه زنی به تیغ و تیرم؟ چه نخواهم از تو بوسی

رخ چون سپر که داری سپر بلای من کن

به دو روزه آشنایی چه نهی سپاس بر من؟

رخت آشناست، حالی، دلت آشنای من کن

همه پیرهن قبا شد ز غم تو بر تن من

تو ز ساعد و بر خود کمر و قبای من کن

چو بلای اوحدی را ز سر تو دور کردم

همه عمر تا تو باشی برو و دعای من کن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:49 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۳۲

سر دل گویی، ز جان اندیشه کن

در دلش دار، از زبان اندیشه کن

لاف کشف و غیب دانی می‌زنی

از خدای غیب دان اندیشه کن

در زمین از آسمان گویی سخن

ای زمین، از آسمان اندیشه کن

یا ز دین آشکارا شرم دار

یا ز دانای نهان اندیشه کن

ای که می‌خسبی به شبهای چنین

آخر از روز چنان اندیشه کن

تیر فرصت در کمان جهدتست

می‌رود تیر از کمان، اندیشه کن

دل به باد آرزوها بر مده

ناتوانی تا توان اندیشه کن

بهر سود اندر خطرها می‌روی

سود دیدی، از زیان اندیشه کن

گر ندانی رفتن خود را یقین

بنگر و زین رفتگان اندیشه کن

این زمان اندیشه بی‌کارست و فکر

کار خود را این زمان اندیشه کن

اوحدی زین ورطه آمد بر کنار

ای که غرقی در میان اندیشه کن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  9:49 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها