0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۲۳
جمعه 30 بهمن 1394  9:48 AM

مشنو که: از کوی تو من هرگز به در دانم شدن

یا خود به جور از پیش تو جایی دگر دانم شدن

زان رخ چراغی پیش دار امشب، که بر من از غمت

شب نیک تاریکست با نور قمر دانم شدن

چون خواهم از زلفت کمر گویی که: داغی بس ترا

داغ غلامی بر جبین چون بی‌کمر دانم شدن

وقتی که من در پای تو چون گوی سرگردان شوم

دست از ملامت باز کش، کانجا به سر دانم شدن؟

من پیش شمشیر بلا صد پی‌سپر گشتم ولی

آن تیر چشم مست را مشکل سپر دانم شدن

وقتی که می‌رانی مرا، پایم نمی‌پوید دمی

وانگه که می‌خوانی مرا مرغ به پردانم شدن

گفتی: برو، چون اوحدی، برآستانم سربنه

آنجا گرم ره می‌دهی من خاک در دانم شدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها