0

مقطعات انوری

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۷۸ - فتوحی شاعر بفرمودهٔ شاه و وزیر جواب حکیم را گفت

 

انوری ای سخن تو به سخا ارزانی

گر به جانت بخرند اهل سخن ارزانی

در سر حکمت و فطنت ز کرامت عقلی

در تن دانش و رامش به لطافت جانی

حجت حقی و مدروس ز تو باطل شد

ازحدالدینی و در دهر نداری ثانی

به گرانمایگی و جود روانی و خرد

وز روان و خرد ار هیچ بود به زانی

گفتی اندر شرف و قدر فزون از ملکم

باری اندر طمع و حرص کم از انسانی

غایت همتت ار کردت سلطان سخن

آیت کدیه چو ارذال چرامی‌خوانی

پیش خاصان مطلب نام ز حکمت چندین

چون خسان در طلب جامه و بند نانی

زاب حکمت چو همی با ملکان ننشینی

آتش حرص چرا در دل و جان بنشانی

نفس را باز کن از شهوت نفسانی خوی

تا دمت در همه احوال بود روحانی

از پس آنکه به یک مهر دو الف ملکی

داشت در بلخ ملکشاه به تو ارزانی

وز پس آنکه هزار دگرت داد وزیر

قرض آن پیر سرخسی شده ترکستانی

وز پس آنکه ز انعام جلال‌الوزراء

به تو هر سال رسد مهری پانصدگانی

ای به دانایی معروف چرا می‌گویی

در ثنایی که فرستادی از نادانی

طاق بوطالب نعمه‌ست که دارم ز برون

وز درون پیرهن بوالحسن عمرانی

چه بخیلی که به چندین رز و چندین نعمت

طاقی و پیرهنی کرد همی نتوانی

پانزده سال فزون باشد تا کشته شدست

بوالحسن آنکه ز احسانش سخن می‌رانی

پیرهن کهنهٔ او گرت به جایست هنوز

پس مخوان پیرهنش گو زره و خفتانی

باقی عمر بس آن پیرهن و طاق ترا

شاید ار ندهی ابرام و دگر نستانی

کدیه و کفر در اشعار شعارست ترا

کفر در مدحی و در کدیه همه کفرانی

با قضا و قدر استاخ چرایی تو چنین

گر قضا و قدر حکم خدا می‌دانی

مغز فضل و حکم و محض معالی مانند

گرز دیوان خود این یک دو ورق گردانی

نعمت آنراست زیادت که همه شکر کند

تو نه‌ای از در نعمت که همه کفرانی

صفت کفر به شعر تو در افزود چنانک

بق‌بق از فاضلی و طنطنه از خاقانی

بر تو ار چند در انواع سخن تاوان نیست

اندرین شعر شکایت ز در تاوانی

گر به فرمان سخنی گفتم مازار از من

زانکه کفرست در این حضرت نافرمانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۱ - ایضا در هجا

گمان مبر که ز بی‌عیبی عمادست آن

که هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی

مدیح گفت هجا کرده من بسم به عماد

برای من که هجا را بود هجا نکنی

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۷۷ - این قطعه در شکایت از ملکشاه و نظام‌الملک گفت و متغیر شدند و فتوحی آنرا جواب گفت

کار کار ملک و دوران دوران وزیر

این ز آصف بدل و آن ز سلیمان ثانی

عالمی از کرم این همه در آسایش

امنی از قلم آن همه در آسانی

جود ایشان رقم رغبت روزی بخشی

عدل ایشان علم کسوت آبادانی

تا جهان بیعت فرمان بری ایشان کرد

هیچ مختار نزد یک دم بی‌فرمانی

غرض چرخ کمالیست که ایشان دارند

چون برآید برهد زین همه سرگردانی

حبذا عرصهٔ ملکی که درو جغد همی

بی‌دریغا نبرد آرزوی ویرانی

مرحبا بسطت جاهی که درو منقطع‌اند

مسرع سایه و خورشید ز بی‌پایانی

نگذرد روزی بر دولت ایشان به مثل

که نه بر مهرهٔ گردن بودش پیشانی

در چنین دولت و من یکتن قانع به کفاف

بیم آنست که آبم ببرد بی‌نانی

نظم و نثری که مرا هست در این ملک مگیر

که از آن روی به صد عاطفتم ارزانی

ملک مصر چه باید که ز اهل کنعان

بی‌خبر باشد خاصه که بود کنعانی

معتبر گر سخنست آنکه از آن مجموعست

خازن خاص ملک دارد اگر بستانی

بس بخوانی نه بر آن شکل که طوطی الحمد

بلکه تفتیش معانی کنی ار بتوانی

هم تو اقرار کنی کانوری از روی سخن

روح پاکیزه برد از سخن روحانی

در حضورست از این نقش یقین می‌شودم

خاصه با مهره در ششدر بی‌سامانی

گر مرا معطی دینار ازین خواهد بود

بی‌نیازند و مرا فاقهٔ جاویدانی

تو که پوشیده همی بینی از دور مرا

حال بیرون و درونم نه همانا دانی

طاق بوطالب نعمه‌ست که دارم ز برون

وز درون پیرهن بلحسن عمرانی

انوری این چه پریشانی و بی‌خویشتنی است

هیچ دانی که سخن بر چه نسق می‌رانی

بر سر خوان قناعت شده همکاسهٔ عقل

چند پرسی چو طفیلی خبر مهمانی

پسر سهل گدا گر شنود حال آرد

کایت کدیه چو عباس خوشک می‌خوانی

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۳ - مطایبه

دوش مهمان خواجه‌ای بودم

اینت نامردمی و اینت سگی

دوش تا روز هردو نغنودیم

او ز سیری و من ز گرسنگی

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۴ - در شکایت

تو وزیری و منت مدحت گوی

دست من بی‌عطا روا بینی

شو وزارت به من سپار و مرا

مدحتی گوی تا عطا بینی

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۵ - صاحب به حکیم اسبی وعده کرد در تقاضای آن این قطعه را گفته

 

زهی نفاذ تو در سر کارهای ممالک

گرفته نسبت اسرار حکمهای الهی

مقال رفعت قدر تو پیش رفعت گردون

حدیث پایهٔ ما هست پیش پستی ماهی

چو وقفنامهٔ دولت قضا به نام تو بنوشت

چهار عنصر و نه چرخ برزدند گواهی

تویی که مسرع امرت ندید وهن توقف

تویی که عرصهٔ جاهت ندید ننگ تباهی

ز رشک رای منیر تو هیچ روز نباشد

که صبح جامه ندرد بر آسمان ز پگاهی

اگر به رنج نداری که هیچ رنج مبادت

ز حسب واقعه بنویس چند بیت کماهی

به یاد تست همانا حدیث بخشش اسبی

که کهرباش چو بیند کند عزیمت کاهی

برون نمی‌شود از گوشم آن حدیث و تو دانی

حدیث اسب نیاید برون ز گوش سپاهی

و گربها بود آنرا بها پدید نباشد

پیادگی و فراغت به از عقیله و شاهی

به عون تست پناهم که از عنایت گردون

چنانت باد که هرگز به هیچ‌کس نپناهی

مرا ز صورت حالی که هست قصه غصه

روا بود که بگویم به ناخوشی و تباهی

بدان خدای که اندر زمانه روز و شب آرد

اگرچه روز تمنی شبی بود به سیاهی

مرا ز حادثه حالیست آنچنانکه نخواهم

توانی ار به عنایت چنان کنی که بخواهی

به بذل کوش که از مال و جاه حاتم طی را

اثر نماند به جز بذلهای مالی و جاهی

بقات باد که تا مهر آسمان گیه‌گون

به خاصیت بنماید ز شوره مهر گیاهی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۰

کرا همسر خویش چون من گزینی

کرا همبر خویش چون من نشانی

ندیمی مرا زیبد از بهر آن را

که آداب آن نیک دانم تو دانی

اگر نامه باید نوشتن نویسم

به کلک و بنان دیبهٔ خسروانی

وگر شعر خواهی که گویم بگویم

هم از گفتهٔ خود هم از باستانی

وگر نرد و شطرنج خواهی ببازم

حریفانه سحر حلال از روانی

وگر هزل خواهی سبک روح باشم

نباشد ز من بر تو بیم گرانی

ز مطرب غزل آرزو در نخواهم

نگویم فلانی دگر یا همانی

نه چشمم چراگه کند روی ساقی

نه گوشم بدزدد حدیث نهانی

معربد نباشم که نیکو نباشد

که می را بود جز خرد قهرمانی

یکی کم خورم خوش روم سوی خانه

غلامی بود مر مرا رایگانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۶ - مدح سدید فقیهی

جهان را دلم گفت لطفی کن آخر

دلت سیر ناید ز چندین سفیهی

جهان گفت از من لطافت نیاید

سدید فقیهی سدید فقیهی

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۷ - در ستایش سخن خود

بزرگوارا با آنکه معرضم ز سخن

چنانکه باز ندانم کنون زردف روی

هنوز با همه اعراض من چو درنگری

سخن چنانکه چنان به بود ز من شنوی

 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۷۹ - در موعظه

افزون نکنی برانچه داری

قانع نشوی بدانچه دانی

مشغول مشو به تن نه اینی

فارغ منشین ز جان نه آنی

گر جانت به علم در ترقی است

آنک تو و ملک جاودانی

ورنه چو به مرگ جهل مردی

هرگز نرسی به زندگانی

دانی چه قیاس راست بشنو

بر خود چه کتاب عشوه خوانی

زین سوی اجل ببین که چونی

زان سوی اجل چنان بمانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۹ - در قناعت و خویشتن‌داری

مرا دوستی گفت آخر کجایی

چرا بیشتر نزد ما می‌نیایی

به تشویر گفتم که از بی‌ستوری

به بیگانگی می‌کشد آشنایی

مرا گفت چون بارگیری نخواهی

که از خدمتت نیست روی رهایی

به بیت عمادی جوابش بگفتم

که گفتمش گفتم که ای روشنایی

مرا از شکستن چنان باک ناید

که از ناکسان خواستن مومیایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۹۱ - نصیحت

من همه شب ورق زرق فرو می‌شویم

تو همه روز رخ آز به خون می‌شویی

قیمت عمر من و عمر تو یکسان نبود

کانچه من جویم از این عمر تو آن کی جویی

باد رنگین بدل عمر که در خانه نهند

بوی آن می‌برم الحق تو همانا اویی

ضایع از عمر من آنست که شعری گویم

حاصل از عمر تو آنست که شعری گویی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۸ - در حکمت و موعظه

صفه‌ای را نقش می‌کردند نقاشان چین

بشنو این معنی کزاین خوشتر حدیثی نشنوی

اوستادی نیمه‌ای را کرد همچون آینه

اوستادی نیمه‌ای را کرد نقش مانوی

تا هر آن نقشی که حاصل باشد اندر نیمه‌ای

بینی اندر نیمهٔ دیگر چو اندر وی روی

ای برادر خویشتن را صفه‌ای دان همچنان

هم به سقفی نیک عالی هم به بنیادی قوی

باری از آن نیمهٔ پر نقش نتوانی شدن

جهد آن کن تا مگر آن نیمهٔ دیگر شوی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۸۲ - در شکایت

مرا پیام فرستی همی که پرسش تو

چو چشم دارم بر من سلام چون نکنی

کشند پای به دامن درون بلی شعرا

چو دست بخششت از آستین برون نکنی

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:03 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۹۰ - در هجا

در کف خشم و شهوت و خور و خواب

این چنین عاجز و زبون که تویی

خویشتن آدمی همی شمری

برو ای خر فراخ کون که تویی

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  10:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها