0

دلشکسته

 
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﻥ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻤﺎﻥ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ

ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ !

 

 

ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻓﻘﻂ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ...

ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺫﺍﻥ !

 

 

ﺍﺫﺍﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺗﻮﻟﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ...

ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﺗﺎﻫﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ...

ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯾﮏ ﺍﺫﺍﻥ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯ

دوشنبه 26 مرداد 1394  2:42 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

قضاوت زودهنگام ممنوع:

 

 دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، "یکی از سیباتو به من میدی؟" دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!" مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.

 هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد.

دوشنبه 26 مرداد 1394  2:43 AM
تشکرات از این پست
nezarat_ravabet rasekhoon_m farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

خانم تهمینه میلانی در دلنوشته هایش مینویسد :

 

ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم. بابام می گفت: نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت. 

دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . 

 

صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم... چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!

 

شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !

پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.پدر و مادرم هردو فوت کردند.

 

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

 

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟! حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: "من آدم زمختی هستم" زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها . 

حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم؟ آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه .

من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی..

دوشنبه 26 مرداد 1394  2:47 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

متن فوق العاده ایه...

 

ﻭﻗﺘﻰ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻴﻢ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﻟﻬﻰ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺷﺨﺼﻰ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻴﻢ ﻋﻘﻮﺑﺖ ﺍﻟﻬﻰ !

ﻭﻗﺘﻰ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺼﻴﺒﺘﻰ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻴﻢ ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺷﺨﺼﻲ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺑﻪ ﻣﺼﻴﺒﺘﻰ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻣﻴﮕﻮﻳﻴﻢ ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﻇﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ !

ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ !

 

ﻗﻀﺎ ﻭ ﻗﺪﺭ ﺍﻟﻬﻰ ﺭﺍ ﺁﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﭘﺴﻨﺪ ﺗﻮﺳﺖ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻧﮑﻦ ..

ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺘﺎﺭﺍﻟﻌﯿﻮﺏ ﺍﺳﺖ .

ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺣﺎﻣﻞ ﻋﻴﻮﺏ ﺯﻳﺎﺩﻯ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻟﺒﺎﺳﻰ ﺍﺯ ﺳﻮﻯ ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﺳِﺘْﺮ و ﭘﻮﺷﺶ ﺍﺳﺖ ﻧﺒﻮﺩ ﮔﺮﺩﻧﻬﺎﻯ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺧﻢ ﻣﻴﺸﺪ .

ﭘﺲ ﻋﻴﺐ ﺟﻮﻳﻰ ﻧﮑﻨﻴﻢ

ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻋﻴﻮﺏ ﺯﻳﺎﺩﻯ ﭼﻮﻥ ﺧﻮﻥ ﺩﺭﺭﮔﻬﺎ، ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩﻣﺎﻥ ﺟﺎﺭﻳﺴت...

دوشنبه 26 مرداد 1394  2:59 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

" خداوندا " 

 

برگ در هنگام زوال مي افتد و ميوه به هنگام کمال 

اگر قرار بر رفتن است ميوه ام گردان و بعد ببر

 

" بارالها "

زمين تنگ است و آسمان دلتنگ 

بر من خرده نگير اگر نالانم...

من هنوز رسم عاشقي نمي دانم

 

" خداوندا " 

کمکم کن پيماني را که در طوفان با تو بستم, در آرامش فراموش نکنم و در طوفان هاي زندگي با " خدا" باشم نه ناخدا

 

" بارالها "

به دل نگير اگر گاهي "زبانم " ازشکرت باز مي ايستد

تقصيري ندارد 

قاصر است کم ميآورد دربرابر بزرگي ات....

لکنت مي گيرد واژه هايم در برابرت!

در دلم اما هميشه

ذکر خيرت جاريست

من براي بندگي تو هزار و يک دليل مي خواهم 

ممنونم که بي چون و چرا برايم " خدايي " ميکني....

امکان ندارد که کسی 

 چراغی برای دیگران 

 روشن کند و خودش

  در تاریکی بماند... 

 

 خدايا : پنجره اي براي 

تماشا و حنجره اي براي 

 صدا زدن ندارم ، 

اميدم به توست ، 

پس بي آنکه 

  نامم را بپرسي و 

  دفترهاي ديروزم را 

  ورق بزنى، رحمتت را

 بر همه کسانيکه 

 برايم عزيزند جاري کن.󾀽󾀽

سه شنبه 27 مرداد 1394  2:56 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

ﻣـــﺎ ﺁﺩﻣـــــــﺎ ؛

ﻫـﻤـﯿــﺸـــﻪ ﺩﻟـﺘـﻨـــــﮓ ﺍﻭﻧــﮯ ﻫـﺴــﺘــﯿــــﻢ

ﮐـــﻪ ﻧــﯿــﺴـــــﺖ !!!

ﺣـــﻮﺻــﻠـــﻪ ﮐــﺴــــــﮯ ﺭﻭ ﻧــﺪﺍﺭﯾـــــﻢ ﮐـــﻪ

ﻫــﺴــﺖ . . .

ﻭﺍﺳــــﻪ ﻫـﻤــﯿــﻨــــﻪ ﺍﺻــــﻦ ﺧـــﻮﺷـﺤــــﺎﻝ

ﻧـﯿــﺴــﺘـﯿـــﻢ . . . !!!

 

"یادت باشه "

 

ﻫـﯿــﭽــــﻮﻗـﺖ ﮐــﺴـــــﮯ ﺭﻭ ﭘـــﺲ ﻧـــﺰﻥ ﮐـــﻪ

ﺩﻭﻭﺳـﺘــــﺖ ﺩﺍﺭﻩ ؛ ﻣــﺮﺍﻗـﺒــﺘــــﻩ ،

ﻧـﮕـــﺮﺍﻧــﺘـــﻩ !!!

ﭼــــﻮﻭﻭﻥ ﯾـــﻪ ﺭﻭﺯ ﺑــﯿـــــﺪﺍﺭ ﻣـﯿـــﺸـــﮯ ﻭ

ﻣـﯿــﺒـﯿــﻨــــﮮ . . .

ﻣــــﺎﻩ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳــــﺖ ﺩﺍﺩﮮ !!!

ﻭﻗــﺘــــﮯ ﮐـــﻪ ﺩﺍﺷـﺘــــﮯ ﺳـﺘـــــﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ

ﻣـﯿــﺸـﻤــــﺮﺩﮮ .

سه شنبه 27 مرداد 1394  2:57 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

هیس !

وقتي با قرص خواب هم خوابت نبرد

 

بايد بترسي !

نه از بي خاصيتي قرصها ، نه از بي كفايتي دكترها

 

بايد بترسي

از بيمار شدن روحت ، از بيمار شدن مغزت از مُردن فرداهایت ،از دفن آرزوهایت...

 

هــــیــــــــــــس!

صدای دلم را در نیاورید

این دل کافی ست زمزه ای ازدلتنگی به گوشش برسد!

 

هــــیـــــــــــس!

بگذارید این دل با داغ دلش بسوزد!

سه شنبه 27 مرداد 1394  2:58 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

به سلامتیه "خدا "

که هر موقع دلم واسش تنگ شه !!!

خودشو نمی گیره !!!

قهر نمی کنه !!!'

به حرفام گوش می ده !!!

اذیتم نمی کنه !!!

بهونه نمی گیره !!!

از همه مهم تر اینه که ترس از دست دادنش رو ندارم !!! مهم اینه   همیشه هست حتی موقع هایی که من نيستم!!!

سه شنبه 27 مرداد 1394  3:00 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

زیباست

 

          خدايا سرده اين پايين

          از اون بالا تماشا کن...

          اگه ميشه فقط گاهي

          خودت قلب منو"ها"کن

          خدايا سرده اين پايين

          ببين دستامو مي لرزه 

          ديگه حتي همه دنيا

          به اين دوري نمي ارزه 

          تو اون بالا من اين پايين

          دوتايي مون چرا تنها ؟

          اگه ليلا دلش گيره

          بگو مجنون چرا تنها؟!!

          بگو گاهي که دلتنگم 

          ازاون بالا تو مي بيني

          بگو گاهي که غمگينم 

          تو هم دلتنگ و غمگيني

          خدايا...من دلم قرصه!!

          کسي غير از تو با من نيست

          خيالت از زمين راحت 

          که حتي روز،،،روشن نيست

          کسي اينجا حواسش نيست

          که دنيا زير چشماته 

          يه عمره يادمون رفته 

          زمين دار مکافاته!!!

          فراموشم ميشه گاهي 

          که اين پايين چه ها کردم 

          که روزي بايد از اينجا 

          بازم پيش تو برگردم

          خدايا...وقت برگشتن 

          يه کم با من مدارا کن

          شنيدم گرمه آغوشت

 اگه میشه منم جاکن

سه شنبه 27 مرداد 1394  3:03 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست... 
"دکتر علی شریعتی"

چهارشنبه 28 مرداد 1394  12:17 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

اصولا فراموش کردن کار سختیه...چطوری چیزی فراموش میشه؟ اول باید "بی ارزش" بشه برات٬ بعد کم کم فراموش میشه...

یعنی اتفاقی که قبل از فراموش کردن میوفته ٬ بی ارزش شدنشه..

پس لابد چیزی رو که نمی تونی فراموش کنی٬ برات باارزشه هنوز !!

چهارشنبه 28 مرداد 1394  12:19 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

زندگی آرام است مثل آرامش یک خواب بلند
زندگی شیرین است مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگی رویایی است مثل رویای یک کودک ناز
زندگی زیبایی است مثل زیبایی یک غنچه باز
زندگی تک تک این ساعت هاست

چهارشنبه 28 مرداد 1394  12:20 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

آدم وقتی پای دلش واسته

تهش هر چی باشه خودش خواسته

آدم تا نمونه به پای خودش

نمیتونه پای کسی واسته

چهارشنبه 28 مرداد 1394  12:21 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

می دونی قشنگیه زندگی چیه ؟
این که تو بی خبر باشی و یکی تو خلوت دلش به خاطر تو
با خدا راز و نیاز کنه

 

چهارشنبه 28 مرداد 1394  12:23 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

من دلم می خواهد

ساعتی غرق درونم باشم!!

عاری از عاطفه ها…

تهی از موج و سراب…

دورتر از رفقا…

خالی از هرچه فراق!!

من نه عاشق هستم ؛

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من…

من دلم تنگ خودم گشته و بس…!

 

چهارشنبه 28 مرداد 1394  12:24 AM
تشکرات از این پست
farnaz_s
دسترسی سریع به انجمن ها