باسلام خدمت تمامي دوستان را سخوني عزيز من اكثر خاطرات مدرسم تو دوران راهنمايي اتفاق افتاد الآن چند تايي شو براتون تعريف مي كنم
1)اول راهنمايي كه بودم فكر كنم اوايل بهمن ماه بود
هميشه ما بچه ها وقتي از زنگ استراحت به كلاس مي آمديم يه ربع ساعتي طول مي كشيد تا معلم بياد ما هم با هر چي كه تو كلاس بود بازي مي كرديم
اونروز بچه ها با صندلي معلم جوري كشتي گرفتند كه صندلي يكي از پايه هاش شكست صندلي فلزي بود ولي بچه ها از بس زور داشتند صندلي رو شكستند
خلاصه صندلي رو با نبوغ خاصي رو هم سوار كردند كه حالا معلم نفهمه ولي امان از هواس پرتي كه نمي دونستيم معلم مي خواد بشينه رو صندلي
وقتي معلم اومد رفت كنار شوفاژ كه خودشو گرم كنه وقتي رفت سراغ صندلي يكي از بچه ها گفت آقا ميشه يه لحظه بياين معلم رفت كنارش و دانش آموز سوال رو ازش پرسيد
معلم شروع كرد به درس دادن و خوشبختانه ديگه سراغ صندلي نرفت ولي چشمتون روز بد نبينه شروع كرد به سوال گفتن حالا او مي گفته و ما مي نوشتيم
ديگه كم كم هواس ما هم از صندلي پرت شد
ناگهان صداي مهيبي كلاس را فرا گرفت صدا طوري بود كه دست من خط خورد همه به معلم نگاه كردند و معلم بيچاره نقش بر زمين شده بود
بدون اينكه حرفي بزنه از كلاس رفت بيرون
بعد از ده دقيقه آقا مدير اومد همه برپا داديم رفت سراغ صندلي و گفت هركي صندلي رو شكسته بگه وگرنه همه تنبيه مي شنم
چند بار پرسيد و كسي جواب نداد گفت: خب جواب نمي دين باشه همه بياين تو حياط اونروز هم برفي اومده بودا زياد
همه تو حياط صف كشيديم
مدير گفت همه يه مشت برف بردارين ماهم برداشتيم اول فكر كرديم مي خواهيم آدم برفي درست كنيم اما اي دل غافل مدير گفت همه كف دستا روبه بالا
از دم به هركي كه مي رسيد يه شلنگ مي زد كف دستش حالا هواهم سرد تا مغز سرت تير مي كشيد وقتي به من رسيد گفت دستت رو بگيربالا منم
يه بهونه اوردم و گفتم آقا اجازه ما كف دستمون پاره شده و بخيه كرديم
اونم فهميد كه دارم دروغ مي گم گفت خب باشه بيا تو دفتر ما هم رفتيم خلاصه پامون رو بست به صندلي و باشلنگ كف پاهام رو نوازش مي داد و مي گفت به من دروغ ميگه هان....؟؟؟
هنوز وقتي فكرشو مي كنم كف پاهام درد مياد خيلي بد كتك خوردم هنوز به خودم مي گم اي كاش دروغ نگفته بودم
...اي كاش تو دفتر نرفته بودم و همونجا يه شلنگ خورده بودم
...اي كاش صندلي رو نشكسته بوديم
اي كاش.....