0

خاطره شهدا

 
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا
پنج شنبه 5 دی 1392  2:40 PM

زمستون بود و نزديک عمليات خيبر. شب که اومد خونه ، اول به چشماش نگاه کردم ، سرخ سرخ بود. داد ميزد که چند شبه خواب به اين چشمها نيومده.
بلند شدم سفره رو بيارم ، نذاشت.
گفت: امشب نوبت منه ، امشب بايد از خجالتت در بيام.
گفتم : تو بعد اين همه وقت خسته و کوفته اومدي ... نذاشت حرفم تموم بشه ، بلند شد و غذارو آورد. بعدش غذاي مهدي رو با حوصله بهش دادو سفره رو جمع کرد. آخرش هم چايي ريخت و گفت : بفرما.1
شهيد حاج محمد ابراهيم همت

تشکرات از این پست
drmjgholami
دسترسی سریع به انجمن ها