0

خاطره شهدا

 
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

خاطره شهدا

در این پست قصد دارم خاطراتی از شهدا را بگذارم.ان شا الله

شما نیز کمک نمایید.تشکر

 

  

  *  عَزیزٌ عَلَیَّ اَنْ اَرَی الْخَلْقَ وَلا تُری  *
********
چهارشنبه 27 آذر 1392  10:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

توسل ویژه شهید برونسی به حضرت زهرا (س) 

 
سعید عاکف، نویسنده کتاب خاک‌های نرم کوشک در یکی از فصل‌های این کتاب، روایتی را از شهید برونسی نقل کرده که روایتگر ضمیر پاک این شهید بزرگوار و ارتباط عاطفی او نسبت به خاندان اهل بیت (ع) است: 
 
 
«هنوز عملیات درست و حسابی شروع نشده بود که کار گره خورد. گردان ما زمین گیر شد و حال و هوای بچه هاُ حال وهوای دیگری بود. تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت. نمی‌دانم چه‌شان شده بود که حرف شنوی نداشتند. همان بچه‌هایی که می‌گفتی برو توی آتش، با جان و دل می‌رفتند! به چهره بعضی‌ها دقیق نگاه می‌کردم. جور خاصی شده بودند؛ نه می‌شد بگویی ضعف دارند؛ نه می‌شد بگویی ترسیدند. هیچ حدسی نمی‌شد بزنی. 
 
 
هرچه براشان صحبت کردم، فایده‌ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی‌خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند، نشد. اگر ما توی گود نمی‌رفتیم، احتمال شکست محور‌های دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید. پاک در مانده شدم. نا‌امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که: خدایا خودت کمک کن. از بچه‌ها فاصله گرفتم؟ اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه‌ها رو حرکت بدم. وضع ما رو خودتون بهتر می‌دونین. 
 
 
چند لحظه‌ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیرو‌ها. یقین داشتم حضرت تنهام نمی‌گذارند. اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض، یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد. رو کردم به بچه‌ها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمی‌خوام. فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد . دیگه هیچی نمی‌خوام. زل زدم به‌شان. لحضه شماری می‌کردم یکی بلند شد. یکی از بچه‌های آرپی جی زن. بلند گفت: من می‌ام. پشت بندش یکی دیگر ایستاد. تا به خودم آمدم  همه ی گردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. 
 
 
پیروزیمان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. اگر با‌‌ همان وضع قبل می‌خواستیم برویم، کارمان این جور گل نمی‌کرد. عنایت  ‌ام ابی‌ها (س) باز هم به دادمان رسید بود.»
 
پنج شنبه 28 آذر 1392  12:04 PM
تشکرات از این پست
Velayi
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

 

يک روز قبل از اذان صبح رفتم وضو بگيرم. ديدم تنهايي دستشويي هاي مقر را مي شست. گاه هم ، دور از چشم همه ، حياط را آب و جارو مي زد.
شهيد حسن باقري

 

 

پنج شنبه 28 آذر 1392  8:59 PM
تشکرات از این پست
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

پدرش جلوي خان درآمده بود . گفته بود من زمين به خان نمي فروشم …
مادرش از درد به خودش مي پيچيد پدرش دويده بود پي قابله. قابله آش پز خانه ارباب هم بود. مباشر ارباب جلويش را گرفته بود. گفته بود: زنم … داره مي ميره از درد!
گفته بود به من چه؟
افتاده بودند به جان هم، قابله هم دويده بود سمت خانه. وقتي محمد به دنيا آمد پدرش توي ژاندارمري زنداني بود.
پدرش را حسابي زده بودند همان شد وقتي مرد جمع کردند آمدند تهران، خيابان مولوي يک خانه اجاره کردند از اين خانه هايي بود که وسط حياط حوض آب داشت؛ دورتادورش حجره.

خاطره از شهید محمد بروجردی
پنج شنبه 28 آذر 1392  9:04 PM
تشکرات از این پست
Velayi
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

     
به یاد سی سال غربت شهید والامقام محسن امانی

پاسدار شهید محسن امانی
متولد: 1337-خراسان شمالی- شهرستان گرمه
تاریخ شهادت : 15/12/62 (25 سالگی)
محل شهادت: عملیات خیبر- جزیره مجنون
****
اوایل بهمن 62 بود. آرام و بی سرو صدا ساک کوچک و جمع و جوراش را برداشت و به داخل حیاط رفت . نمی خواست صدایی بلند شود و باعث بیدار شدن دو دختر دلبند دو ساله و چهار روزه اش شود. لابد می ترسید صدا و چهره معصوم فرزنداش باعث لرزش گامهای استوارش شود.
لحظات سختی بود. دقایقی در ایوان خانه نشست. نگاهی به در و دیوار خانه پدری انداخت.
همیشه موسم عملیات که میشد راه می افتاد اما این بار حال و هوای دیگری وجودش را فرا گرفته بود.

پوتین هایش را جلوی پایش کشید و پاکرد. هر بندی که از پوتین میکشید انگار بندی از دلش می برید. ناخودآگاه یاد زبان تازه باز شده فاخره دو ساله اش می افتاد. بند کفش رزم می کشید و یاد چهره شیرین هدی چهار روزه اش افتاد .
بلند شد.عمق چشمان گیرایش برق میزد . انگار اشک ها شرمنده این همه مردانگی در این مرد شده و در همان اعماق چشمانش پنهان مانده بودند.
برای لحظاتی با آن قد رشید و ورزیده اش خشک اش زده بود. انگار چیزی از وجودش جا می ماند. باز هم با دلش در جدال بود مدام چهره شیرین طفلانش در مقابل چشمانش رژه می رفت، به آینده آنها بدون حضور خود فکر می کرد، در دلش آشوبی به پا بود . گاهی به فرزندان و یتیمی شان فکر می کرد و پایش سست می شد و گاهی به خوابی که دیده بود می اندیشید و عزم رفتن می کرد.
در همین حال و هوا بود که متوجه مادر در ایوان شد. مادری که به جبهه رفتن های گاه بیگاه محسن عادت داشت انگار پریشانی اینبارش رابا حس مادریش فهمید.
مادر از چرائی احوالش پرسید و محسن چون همیشه ازحجب و حیا سر به زیر انداخت و از یک طرف از جگر گوشه ها و دخترانش و تنهایی و آینده آنها گفت و از طرفی دیگر از خوابی که همان شب دیده بود.

مادر، اما کوتاه نیامد و اصرار به تعریف خواب داشت تا آنکه لب گشود و خواب خود را بدینگونه برای مادر روایت کرد:
در عالم خواب دیدم به همراه پنج تن از دوستانم در منطقه ای جنگی گم شده ایم . راه بسیاری رفتیم ولی هرچه می گشتیم نه از نیروهای خودی خبری بود و نه از دشمن . تشنه و خسته بیایان را زیر پا میگذاشتیم اما انگار هیچ امیدی نبود و همگی نا امید دور خود میگشتیم تا آنکه چشممان به گنبدی در دور دست افتاد . به سختی و با تشنگی زیاد خود را به آن بنا رسانده و وارد شدیم . مکانی با صفا و پوشیده از پارجه های سبز رنگ بود که به محض ورود آقائی با عبا و عمامه سبز با خوش روئی مارا پذیرفت و به یک یک ما کاسه ای آب داد.
ما از فرط خستگی و حیرت از اتفاقی که برایمان افتاده بود فراموش کرده بودیم از میزبان سوال کنیم کجائیم و آنجا کجاست ؟
بعد از استراحتی که داشتیم تمام افراد جمع شدیم و جلوی درب ورودی بقعه منتظر ماندیم تا آن کسی که به ما لطف کرده وپذیرائی نموده بود آمده و ما ضمن تشکر خداحافظی نمائیم .
لحظاتی بعد آمد و همه همراهان یک به یک از ایشان تشکر و خداحافظی نمودند تا نوبت به نفر آخر رسید که من بودم.
من نیز ضمن تشکر خداحافظی گفتم ولی آن آقا به من گفت این پنج نفر می توانند بازگردند ، شما باید بمانید . تعجب کردم و گفتم : نمی توانم. من مسوولیت دارم باید برگردم. ایشان به من رو کرد و گفت: می دانی اینجا کجاست ؟
گفتم : هر کجا باشد من نمی توانم بمانم . دوباره گفت نمی خواهی بدانی کجائی؟ در عالم خواب لحظه ای شک کردم و گفتم مگر کجایم و اینجا کجاست؟ گفت اینجا حرم آقا ابوالفضل العباس است و شما از طرف حضرت به نگهبانی اینجا انتخاب شده اید و دیگر هرگز بازنخواهید گشت!
من با شنیدن این حرف از خواب پریدم ولی جای شکی برایم نمانده که این آخرین دیدارم با فرزندانم است.
محسن خوابش را تعریف کرد و به مادرش گفت من در این عملیات شهید می شوم و شما خود را برای یافتن اثری از جسد من به زحمت میاندازید که شک نکنید اثری نخواهید یافت.

این را گفت و به راه افتاد اما هنوز به درب حیاط نرسیده رو به مادر گریان و مبهوت خود کرده و گفت دختر کوچکش تاب سرمای این ساعت را ندارد ولی میخواهم برای آخرین بار دختر دو ساله ام را ببینم .
فاخره دو ساله اش را در خواب آوردند ، صورت بر صورت دخترش گذارد و بوسیداش ، لحظاتی دخترش را نگاه کرد ، چون همه پدران دل نمیبرید از آن معصومیت طفل، اما نه غرورش اجازه می داد و نه تکلیفش که بماند و رفت .
ابتدا به مشهد رفت و امام هشتم اش را زیارت کرد و به همراه چند تن از دوستان و همرزمانش به سمت خوزستان راهی شد.
به خوزستان که رسید به خط مقدم رفت و به پدر ، برادران و دوستانش که چند روزی زودتر اعزام شده بودند ملحق شد.

پدرش می گوید: این پسر هرگز در چشمان من نگاه نمی کرد ، همیشه و هر وقت حتی زمانی که صدایش می کردم نگاهش به زیر بود ولی شب عملیات خیبر وقتی قرار شد از همدیگر جدا شویم احساس کردم می خواهد چیزی بگوید ، حرفی بزند ولی هرچه معطل ماندم چیزی نگفت. صدایش کردند که باید سوار هلی کوپتر شوی خواست راه بیفتد دیدم باز دست دست می کند. باز منتظر ماندم . در یک لحظه به سمت من آمد دست داد و با من رو بوسی کرد، لحظه ای شک کردم ولی نگاهم را ازش برنداشتم تا سوار هلیکوپتر شد. سوار که شد حین بلند شدن هلیکوپتر از زمین ، برایم دست تکان داد . همینجورکه نگاه می کردم احساس کردم از محسن نوری جدا شد. همانجا به همرزم بغل دستی ام گفتم فلانی محسن رو دیگه نمی بینم ، شهید می شه! گفت چرا اینجوری فکر می کنی؟ گفتم گفتنی نیست ولی شک ندارم .
معدود همرزمان شهید محسن امانی که در قید حیات اند و در آخرین لحظات در کنارش بوده اند نقل می کنند که شهید امانی در چند ساعت آخر عمر شریف خود که اوج درگیری با بعثی ها بوده است ضمن رزم بی وقفه جملاتی از رجز خوانی قمر بنی هاشم در روز عاشورا را باصدای بلند و به زبان عربی تکرار می کرده و این خود با توجه به فاصله نزدیک دو طرف درگیر به یکدیگر باعث عصبانیت و جری شدن بیشتر بعثی ها می شود. به طوری که این شهید بزرگوار با اصابت ترکش خمپاره های بیشماری که به سویش شلیک می شود از ناحیه گردن مجروح و همانجا به شهادت میرسد و همانگونه که قبلاً خود گفته بود هرگز اثری از پیکر پاکش پیدا نشد. شاید بتوان گفت تنها و آخرین اثری که بعد از شهادت این شهید جاوید از وی مانده است تصویری است که تلویزیون عراق در سال 62 از پیکر مطهرش به نمایش گذارده است.

آخرین تصویر ثبت شده از پیکر مطهر شهید امانی که در واپسین روزهای سال 1362 از تلویزیون عراق پخش شد

 

پنج شنبه 28 آذر 1392  9:10 PM
تشکرات از این پست
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

غافلگیری به روش حاج همت

تمام راه حاج همت حرفی نزد. سرنشینان خودرو سعی کردند تا با هر بهانه‌ای مقصد را از او بپرسند، ولی حتی در لابه‌لای شوخی‌هایی که می‌کردند نتوانستند حرفی از همت بشنوند. او تنها می‌گفتم: «بعداً خواهید فهمید.»

شهید محمد ابراهیم همت روز دوازدهم فروردین ۱۳۳۴ در شهر رضا به دنیا آمد. حاج همّت در خرداد ۱۳۵۹ برای مقابله با ضد انقلاب به کردستان اعزام شد. محمد ابراهیم مدتی به عنوان مسئول روابط عمومی سپاه پاوه مشغول بود و پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه پاوه به جنگ پرداخت.

شهید همت به همراه حاج احمد متوسلیان به دستور فرمانده کل سپاه مأمور تشکیل تیپ محمد رسول الله(ص) شدند. حاج احمد به عنوان فرمانده تیپ و شهید حاج همت به عنوان مسئول ستاد تیپ فعالیت می کردند.

پاییز سال ۱۳۶۰ حاج همت به همراه تنی چند از سلحشوران جنگ و از جمله حاج احمد متوسلیان به سفر روحانی حج مشرف شدند. محمد ابراهیم در عملیات مسلم بن عقیل و محرّم با مسئولیت فرمانده قرارگاه فعالیت می‌کرد. او در مدّت فرماندهی تیپ محمد رسول ا...(ص) که بعد به لشکر ۲۷ تبدیل شد در چندین عملیات به صورت خط شکن وارد شد. شهید همت سر انجام در عملیات خیبر که در اسفند ۱۳۶۲ آغاز شد به فیض شهادت نائل شد.

*اوایل بهمن ماه ۱۳۶۲ بود. حاج همت وارد پادگان شد و تعدادی از نیروهای اطلاعات - عملیات لشگر را در کنار خود جمع کرد و با آنها حرف زد. روز بعد با همان نیروها به سفری که هیچ کس نمی‌دانست رفت و پس از دو روز بازگشتند. هرکدام از نیروهای لشگر از آن گروه می‌پرسیدند کجا رفتند، هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند. بار دوم حاج همت تعداد دیگری را با خود برد. آنها مسئولان لشگر بودند. همگی سوار یک ماشین نظامی شدند و از دو کوهه بیرون زدند. هنوز فاصله زیادی از پادگان نگرفته بودند که همراهان حاج همت از وی محل مأموریت‌شان را پرسیدند.

همت گفت:‌ «خواهید فهمید.» ‌ماشین از اندیشمک گذشت و راه اهواز را در پیش گرفت. هر کدام از نیروها جبهه و شهری را حدس می‌زد. اما وقتی ماشین به اهواز رسید و راه خود را به طرف جاده اهواز-خمرشهر ادامه داد، کسانی که حدس می‌زدند به سمت سوسنگرد، آبادان و یا محورهایی که پیش از اهواز به آن‌جا راه داشت می‌روند،‌ حرفشان را پس گرفتند. تمام راه حاج همت حرفی نزد. سرنشینان خودرو سعی کردند تا با هر بهانه‌ای مقصد را از او بپرسند، ولی حتی در لابه‌لای شوخی‌هایی که می‌کردند نتوانستند حرفی از همت بشنوند. او تنها می‌گفتم: «بعداً خواهید فهمید.»

آنها نزدیک به ۵۰ کیلومتر از اهواز فاصله گرفته بودند. راننده فرمان را به طرف جاده‌ای که به جفیر می‌رفت چرخاند. دیگر مقصد قابل پیش‌بینی بود. همت به آرامی سرش را برگرداند و با لبخندی دلنشین خطاب به سرنشینانی که روی صندلی عقب نشسته بودند گفت: «میریم، طلائیه!» یکی از آنها با لحن خاصی گفت: «نمی‌گفتی هم می‌دانستیم.»

حاج همت و دوستانش به جفیر رسیدند و ماشین جلوی یکی از پاسگاه‌های مرزی توقف کرد. همگی از ماشین پایین آمدند. حاج همت به جای راننده نشست و از باقی سرنشینان خواست همان‌جا منتظر بمانند تا برگردد.

همت به طرف قرارگاه رفت. محلی که هدایت و هماهنگی نیروهای تازه وارد برای عملیات آینده را بر عهده داشت. نیروهای عراقی در جزیره مجنون بودند، اما از آنجا که منطقه با تلاقی بود و نیزارهای بلند آب هور را پوشانده بود، احتمال هیچ‌گونه تحرکی از سوی نیروهای ایران در آن‌ جا را نمی‌دادند. به همین سبب گاه و بی‌گاه توپخانه‌ای که در جزیره مستقر بودند، گلوله را به سوی جفیر شلیک می‌کرد. صدای گلوله در دشت می‌پیچید و چند لحظه‌ای بعد همه جا ساکت می‌شد.

یک ساعت بعد همت بازگشت و همراهانش را با خود به قرارگاه برد. در بین راه به آنها خبر داد که عملیات بعدی در منطقه طلائیه و جزایر شمالی و جنوبی مجنون و به طور کلی شرق بصره انجام خواهد گرفت. منطقه عملیاتی خیبر از لحاظ موقعیت جغرافیایی در شمال بصره واقع شده و شمال به العزیز و روستای البیضه و الصخره، از جنوب به نشوه و طلائیه، از غرب به جاده‌العماره- بصره و از شرق به حاشیه ساحلی هور که نزدیک جاده سوسنگرد- طلائیه است، منتهی می‌گردد موقعیت‌های مزبور در خشکی شرق دجله، جنوب جزایر مجنون و داخل هور قرار دارد.

هورالهویزه از آب‌های راکد تشکیل شده و آب رودخانه‌های دجله، کرخه نور، طیب، دویرج و باران‌های فصلی داخل آن می‌شوند، وجود نیروها و شکل طبیعی آن موجب شده که راه‌های معینی برای تردد قایق‌ها ایجاد شود که اصطلاحا آبراه نامیده می‌شوند. مهمترین نقاط هور، جزایر شمالی و جنوبی هستند که از لحاظ اقتصادی و نظامی بسیار حائز اهمیت می‌باشند. پل‌های الغدیر، القرنه و نشوه که بر روی بصره- العماره واقعند و نیز رودخانه دجله از جمله نقاط مهم آن منطقه به شمار می‌روند.

از آنجا که ارتش عراق تصور نمی‌کرد ایران از منطقه هور دست به انجام عملیات بزند در داخل جزایر مجنون نیرویی در حد یک گردان از جیش الشعبی قرار داشت. در محور شمال (العزیز- رطه) و محور جنوبی (القرنه) نیز نیروهای مرزی به عنوان افراد باشگاه مستقر بودند. فقط از محور طلائیه خط دفاعی مستحکم همراه با موانع و کانال وجود داشت. در محور زید نیز موانع و خطوط دفاعی دشمن از پیچیدگی خاصی برخوردار بود.

با هدف تصرف بصره دو محور مستقل برای انجام عملیات انتخاب شد هورالعزیز و زید برای محور هور قرارگاه نجف (سپاه) و برای محور دیگر قرارگاه کربلا (ارتش) در نظر گرفته شدند. این تفاوت که عملیات اصلی و تعیین کننده در هور بود. همت در رابطه با شناسایی منطقه و دقتی که کلیه نیروهای شناسایی و فرماندهان به کار برده بودند، می‌گوید: این قدر روی جزئیات کار پیش بینی شده بود که حد نداشت. حفاظت واقعا شدید بود.

همت همچنین درباره ویژگی منطقه عملیاتی خیبر و اهمیت آن از نظر دشمن می‌گوید:

ما خیلی اصرار روی بغداد داشتیم. ولی در مورد بغداد باید اول جمع‌آوری اطلاعات و عکس‌برداری و غیره انجام بشه تا بشه از بغداد شروع کرد ولی اینجا گلوگاهه. خرخره صدامه، تمام زندگیش از دریا می‌گذرد. از خور عبدالله،‌ موشک گذاشتن و روزی نیست که موشک نزند. صدور نفتش از این جاست از نظر اقتصادی براش مهمه.

همت در روزهای پایانی بهمن ماه ۱۳۶۲ دوکوهه را به قصد اسلام اباد ترک کرد. این سفر آخرین دیدار او و خانواده‌اش بود. شرح این دیدار از بخش‌های شنیدنی و خاطرات همسر وی می‌باشد.

نزدیک غروب خسته از راه رسید. سر و رویش خاکی بود. لباسش بوی خاک گرفته بود. هر بار که از راه می‌رسید احساس می‌کردی با خاک انس بیشتری پیدا کرده است. آن شب آرام‌تر از گذشته بود. انگار حرفی برای گفتن نداشت. نگاهش را از من دزدید. زود خوابید. بالای سرش نشستم. چشم‌هایش را بست به چهره‌اش خیره شدم. برای اولین مرتبه دیدم حاجی پیر شده است. در صورتش چین‌هایی به چشم می‌خورد نه از آن چین‌هایی که همه ما می‌شناسیم و صدها بار به چشم خود دیده‌ایم. بچه‌ها مهدی و مصطفی در خواب بودند. من به برخورد وی فکر می‌کردم. به جملاتی که بارها از دهان او شنیده بودم. هنوز به تو ملتمصم از خدا بخواه که محبت تو را از قلب من بردارد.

آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز است. به خودم لرزیدم یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب ... آخرین دیدارمان باشد. حاجی گفته بود صبح روز بعد ماشین ساعت ۶:۳۰ جلو منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد اما ماشین نیامد. ساعت هفت صبح راننده تنها رسید. او گفت: ماشین دچار نقص فنی شده حاجی تا ساعت ۹ صبح در خانه ماند دو ساعت تمام بی‌آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالی که یک قوری در دست گرفته بود بابا بابا مرتب می‌گفت و دور اتاق می‌چرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک می‌کرد اما حاجی عکس‌العملی از خود نشان نمی‌داد. از سردی نگاهش طاقتم طاق شد. رو به وی کردم و گفتم این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی‌عاطفه شدی حالا من هیچ لااقل به خاطر این بچه رعایت کن.

حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند نمی‌توانستم تمام چهره‌اش را ببینم. قدری جابجا شدم او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشک را که از گونه‌هایش جاری بود دیدم.

ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین‌های خود را در بیرون از خانه در ماشین می‌بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی جلو در نشست و پس از آنکه پوتین‌های خود را پوشید آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد. وقت خداحافظی سرش را به زیر انداخت و گفت: خدا را شکر ماشین دیر آمد توانستم بیشتر پیش شما باشم. خب دیگه ما رفتیم.

- کجا؟

-جایی که باید می‌رفتیم اگه ما رو ندیدی حلالمون کن.

معنی حرف‌های او را کاملا می‌دانستم با این حال گفتم امکان نداره که شهید بشی.

پرسید: چه طور مگه؟

گفتم: باور نمی‌کنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده‌اش را از او بگیرد.

حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید. احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.

پس از عملیات والفجر ۴ لشکر محمد رسول الله (ص) برای بازسازی و سازمان دادن به گردان‌ها از غرب به تهران رفت. در آنجا به کلیه نیروهای بسیجی پایان ماموریت داده شد و سایر نیروهایی که از یگان‌های دیگر به لشکر مامور شده بودند به لشکرها و تیپ‌های مربوطه بازگشتند.

تنها قریب هشت صد نیروی سپاهی که از یگان‌های خود به لشکر منتقل شده بودند باقی ماندند. در این میان تعدادی از مسئولان عمده لشکر نیز رفتند و تعداد معدودی از جمله سیدرضا دستواره، عباس کریمی، ‌محمد عبادیان،‌ اکبر زجاجی و دو سه نفر دیگر از نیروهای قدیمی در لشکر ماندگار شدند.

از آنجا که پیشتر بازسازی لشکر و شکل‌گیری نیروها در مناطق عملیاتی و یا نزدیک به فضای جبهه‌ها صورت می‌گرفت این بار نیز به دلیل کمبود فضای آموزش نیروها در پادگان ولی عصر (عج) تهران و عدم هماهنگی در جمع آوری نیروها راس ساعت مقرر، مشکلاتی فراهم شد.

در جلسه‌ای با حضور سیدرضا دستواره، همت و فرماندهان گردان‌ها و تیپ در تهران تشکیل شد. مقرر گردید تمامی نیروها بازمانده در لشکر از تهران کنده شود و به منطقه سرپل ذهاب بروند.

چند روز بعد نیروها به منطقه اعزام شدند و در اطراف ارتفاعات بشکان، تیره کوه، شاخ شووالدری و توشاب مستقر شدند و مسئولان لشکر، کار بازسازی و سازماندهی تیپ‌ها و گردان‌ها را آغاز کردند اما مدتی بعد به علت سرد شدن هوا و رسیدن فصل زمستان به دستور حاج همت نیروها به دو کوهه فرستاده شدند.

از یک سو خستگی نیروهای قدیمی لشکر از سوی دیگر همزمان شدن شکل‌گیری‌ گردان‌های طرح لبیک یا خمینی یا ایام ۲۲ بهمن و بالاتر از این‌ها شهادت بیش از ۲۲ فرمانده گردان و فرمانده تیپ در عملیات‌های قبل لشکر را دچار فقدان فرمانده کارآزموده کرده بود.

از این رو نیروهای کار کشته و باقی مانده در لشکر اعتقاد داشتند گردان‌ها دچار کمبود نیروی کادر هستند و در صورت تشکیل آنها نخواهند توانست در عملیات بعد به درستی عمل کنند. این حرف‌ها تا حدود زیادی درست بود زیرا هر گردان باید دارای ۹ مسئول دسته، ۶ معاون گروهان، ۳ مسئول گروهان، ۲ معاون گردان و یک فرمانده گردان مطمئن باشد و حاج همت در زمانی کوتاه قادر به تامین چنین نیرویی نبود با این وجود به مسئولان لشکر سفارش کرد تا آنجا که می‌توانند گردان‌ها را سر و سامان دهند و آنها نیز پذیرفتند. مدتی بعد از سوی قرارگاه نجف و خاتم الانبیا منطقه عملیاتی جدید اعلام گردید و لشکر با حفظ اسرار نظامی و رعایت مقررات ویژه مربوط به عملیات وارد منطقه عملیاتی خیبر شد. این در حالی بود که تازه مسئولان لشکر توانسته بودند گردان‌ها را سر و سامان دهند. ولی به لحاظ تامین کادر فرماندهی گردان‌ها در مضیقه بودند حال آنکه تنها کمتر از ۱۰ روز به آنها فرصت داده شد تا تکمیل نیروهای مورد نیاز خود منطقه را شناسایی کرده و نسبت به نقشه عملیاتی توجیه شوند. به سفارش حاج همت مسئولان لشکر و گردان‌ها با توکل به خدا و اطمینان قلبی اقدام به تکمیل گردان‌های خود کردند و آموزش بسیار فشرده‌ای را برای نیروها تدارک دیدند.

با توجه به شهادت اکبر حاجی‌پور و عباس ورامینی در والفجر ۴ حاج همت برنامه جدیدی طراحی نمود و بر اساس شرح وظایفی که به فرماندهان تیپ‌ها داده شد هیچ کدام از تیپ‌های لشکر دارای ستاد نبوده و مجموعه تیپ‌های لشکر نیز از سه تیپ به دو تیپ تقلیل یافته و هر تیپ دارای پنج گردان شد.

بدین ترتیب لشکر را یازده گردان به نام‌های عمار، میثم، مقداد، حبیب، کمیل، مسلم بن عقیل، بلال، ابوذر، مالک، سلمان و حمزه تشکیل دادند.

رضا دستواره در این‌باره می‌گوید: «در طول جنگ سابقه نداشت که ما به این سرعت بخواهیم گردان تشکیل بدهیم و وارد عملیات بشویم؛ زیرا فرصت هماهنگی نیروها و شناسایی آنها حتی برقراری ارتباط میان مسئولان گردان‌‌ها با فرمانده گردان و حتی فرمانده تیپ‌ها وجود نداشت.»

 

پنج شنبه 28 آذر 1392  9:13 PM
تشکرات از این پست
ali201355
ali201355
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1390 
تعداد پست ها : 792
محل سکونت : سیستان و بلوچستان

پاسخ به:خاطره شهدا

اگه ممکنه از شهید برونسی بیشتر مطلب بنویسید ممنون می شم

پنج شنبه 28 آذر 1392  9:17 PM
تشکرات از این پست
haj114
sama90
sama90
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1392 
تعداد پست ها : 159

پاسخ به:خاطره شهدا


نقل قول ali201355

اگه ممکنه از شهید برونسی بیشتر مطلب بنویسید ممنون می شم


دوست عزیز نمیدونم کتاب خاکهای نرم کوشک رو خوندید یا نه اما بهترین توصیه برای آشنایی با شهید برونسی همین کتابه نوشته آقای سعید عاکف

پنج شنبه 28 آذر 1392  9:21 PM
تشکرات از این پست
haj114
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا


نقل قول sama90

نقل قول ali201355

اگه ممکنه از شهید برونسی بیشتر مطلب بنویسید ممنون می شم


دوست عزیز نمیدونم کتاب خاکهای نرم کوشک رو خوندید یا نه اما بهترین توصیه برای آشنایی با شهید برونسی همین کتابه نوشته آقای سعید عاکف

 

سلام دوست گرامی ، بله خوانده ام ،واقعا کتاب عجیبی و پر محتوایی ست از خاطرات شهید برونسی
 

پنج شنبه 28 آذر 1392  9:36 PM
تشکرات از این پست
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

شهيد برونسي در عمليات بدر بسيار ناراحت و گرفته به نظر مي رسيد ، چون عمليات خيبر و آنچه در عمليات خيبر اتفاق افتاده بود ، خيلي برايش سنگين و متأثركننده بود و لذا خيلي تأكيد مي كرد كه هيچكس اجازه عقب نشيني در اين عمليات را ندارد. و بايد ما هدفمان را بگيريم ، حتي اگر تا آخرين نفرمان هم به شهات برسيم ، ولي بايد به سر چهار راه برسيم. واقعاً اين را به عنوان شعار نمي گفت: از قلبش از تمام نهادش اين ندا بر مي خواست و به صورت بلند و با فرياد مي گفت: كه وعده ما سر چهار راه ، اين چهار راه هم به اصطلاح پدي بود كه دشمن آورده بود، در عمق جزيره ايجاد كرده بود. يعني از اتوبان بصره منشعب مي شد و يك خط پدافندي به حساب مي آمد كه دشمن در واقع تشكيل داده بود. تقاطع آن بعضي از جاده هايش بصورت عمودي به داخل جزيره مي آمد كه به اينها در واقع مي گفتيم پد، جاده اي بود ولي چون بلند بود ارتفاعش از سطح آب گرفتگي هور قريب به 3 متر (2/5 الي 3 متر ) از هور مي آمد از توي آب يعني مي آمدي بالا تا مي رسيدي به خود جاده عرض جاده هم حدوداً 8 متر بود ، اين تنها جاده اي بود كه ما داخل آب داشتيم.    

پنج شنبه 28 آذر 1392  9:39 PM
تشکرات از این پست
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

دو تا بچه، يک غولي را همراه خودشان آورده بودند و هاي هاي مي خنديدند.
گفتم: اين کيه؟گفتند: عراقيگفتم: چطوري اسيرش کرديد؟
مي خنديدند. گفتند: «از شب عمليات پنهان شده بوده. تشنگي فشار آورده و با لباس بسيجي هاي خودمان آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بعد پول داده! اين طوري لو رفته.»

جمعه 29 آذر 1392  4:17 PM
تشکرات از این پست
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

هر هفته مي آمد ، يا حداکثر ده روز يک بار. از اول خط سنگر به سنگر مي رفت. بچه ها را بغل مي کرد و مي بوسيد. ديگر عادت کرده بوديم.يک هفته که مي گذشت ، دلمان حسابي تنگ مي شد.
خاطره اي از زندگي شهيد مصطفي چمران

شنبه 30 آذر 1392  8:39 AM
تشکرات از این پست
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

مي خواستيم بريم عروسي دختر خواهرم.برف اومده بود و هوا خيلي سرد بود.اتفاقاً حسن آقا همون روز براي انجام كار اداري با ماشين سپاه اومده بود.بهش گفتم: مادر جون!مي خواهيم بريم عروسي هوا خيلي سرده،اگه مي توني ما رو برسون.حسن گفت: مادر جان ، اين ماشين بيت الماله.من حق استفاده شخصي از اون رو ندارم...
راوي: مادر شهيد حسن ستوده

یک شنبه 1 دی 1392  7:50 AM
تشکرات از این پست
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

هواي سرد براي همه بود، دستکش براي يک نفر ازاول ستون شروع مي کرديم نوبتي مي پوشيديم، دستهايمان که يکم گرم ميشد مي داديم به نفر بعدي

سه شنبه 3 دی 1392  3:29 AM
تشکرات از این پست
haj114
haj114
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 3991

پاسخ به:خاطره شهدا

رفتار شهید کاوه با اسرای عراقی

 نفس‌هایی که سال‌ها به شماره افتاده‌اند، چشم‌های پرفروغشان که به امید شهادت لحظه شماری می­‌کنند، شاید تنها واژه "ایثار" بتواند تفسیرگر رشادت این دلاورمردان باشد.جانبازان.

نفس‌هایی که سال‌ها به شماره افتاده‌اند، چشم‌های پرفروغشان که به امید شهادت لحظه شماری می­‌کنند، شاید تنها واژه "ایثار" بتواند تفسیرگر رشادت این دلاورمردان باشد.جانبازان.

 
با اشاره به خاطرات خود در سال‏های جنگ تحمیلی می‌گوید: در دوران هشت سال دفاع مقدس که خداوند توفیق خدمت را به من عطا کرد به‌ مدت ۷۶ ماه فعالیت کردم و سرانجام در آخرین عملیات یعنی عملیات مرصاد هم شرکت داشتم.

تا سال ۱۳۶۰ تمام رزمندگان از تهران به جبهه اعزام می‏شدند. در این مدت با بزرگوارانی چون شهید بروجردی از متفکران دوران جنگ، شهید ابراهیم همت از مخلص‏ترین افراد جبهه هم رزم بودم و از سال ۱۳۶۰ به بعد که از خراسان اعزام شدیم با شهید سرخسی، شهید رجبعلی آهنی، شهید حسن فایده و شهید محمدناصر ناصری افتخار هم رزم بودن را داشتم.

تمام خاطرات جبهه شیرین هستند و درس‏هایی که از این مدرسه یاد گرفتم فراموش‏شدنی نیست. در مدت هشت ساله معلمانی چون شهید کاوه داشتیم، کسانی ‌که اگر اسیری را به اسارت می‏گرفتند، آنچنان به او حرمت می‏کردند که گویی اسیر نیست، اما متأسفانه اکنون اندیشه‏های این شهدا به فراموشی سپرده شده است.

«در یکی از عملیات‌هایی که با شهید کاوه بودیم چند تن از سربازان عراقی را اسیر کردیم، اما به‌جای اینکه شهید کاوه به ما بگوید همان‏گونه که آنها با اسرای شما رفتار می‏کنند شما هم با آنان رفتار کنید، گفت: خدا نکند دست خود را روی سربازان رژیم عراق بلند کنید، حتی نباید با صدای بلند با آن‏ها حرف بزنید چرا که آن‏ها هم بندگان خدا هستند.»

باید به‌خاطر داشته باشیم سرافرازی کشور عزیزمان و آرامش امروز ما مرهون ایثارگری‏‌ها و جان‏فشانی‌های دلاورانی در دوران جنگ تحمیلی است که از جان خود گذشتند و مقابل تجاوز دشمن، مقاومت کردند و مسئولان در معرفی زندگانی و راه روش شهدای هشت سال دفاع گام‏های جدی‏تری بردارند تا سبک زندگی شهدای هشت سال دفاع مقدس که نمونه‏ای از سبک زندگی اسلامی جامعه امروز است به صورتی جامع به مردم ارائه و زمینه الگوگیری برای جوانان فراهم شود.

 

سه شنبه 3 دی 1392  3:45 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها