0

هفته دفاع مقدس مبارک (تاپیک ویژه)

 
amirali123
amirali123
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 15244
محل سکونت : آذربایجان شرقی

پاسخ به:هفته دفاع مقدس مبارک (تاپیک ویژه)

بسمه تعالی

شهید محمد اصغریخواه

فرمانده گردان کمیل لشکر قدس

تاریخ تولد: 1340

محل تولد: لنگرود، روستای فتیده

تاریخ شهادت: 9 فروردین 1367

محل دفن: لنگرود گلزار شهدای روستای فتیده

 

133560305231 درسی از خاطرات – درس چهل و ششم: شهید محمد اصغریخواه

خاطراتی از شهید محمد اصغریخواه

توی صحبت های مقدماتی قبل از ازدواج قول پنج سال زندگی رو بیشتر نداده بود. اواخر که به شش سال رسیده بود به رخ می کشید و می گفت: “خلف وعده کردم. (کول دار بون آغوز پیداودی) یعنی زیر درختی بی ثمر، گردو پیدا کردی.”

**********

هروقت یک التهاب سیاسی توی کشور اتفاق می افتاد نگران می شدم. دلداریم می داد و می گفت: “انقلاب اسلامی مثل دریاست. هرچقدر خارو خاشاک داشته باشه به ساحل میرسه. خارو خاشاکی که سنگین تره دیرتر میاد تو ساحل، موج نمیذاره دریا کثیف بمونه”

**********

با ماشین تویوتا به سرعت از کنارم رد شد. انتظار داشتم ترمز کنه که سوار بشم ولی گازش رو گرفت و به سرعت دور شد حتی از آینه هم نگاهم نکرد. وقتی خونه رسیدیم بهش گفتم: “مثلا من همسرتم چرا نموندی؟” گفت: “ماشین بیت المال بود ترسیدم نگاهت کنم دلم برات بسوزه و سوارت کنم.”

**********

وقتی به نماز می ایستاد، از پشت، عمیق بهش نگاه میکردم تا نماز خوندنش تو ذهنم حک بشه. توی قنوت با حالت خاصی می گفت: “اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک”

من پرواز روحش رو تو قنوتش میدیدم و هیچ وقت جرات نمیکردم بگم چرا این ذکر!

**********

هیچ پوتینی اندازه ی پاش نبود. تو عملیات نصر4، یه لنگه از پوتینش گم شد. پابرهنه توی کوهها و سنگلاخها می دوید. صداش کردم، با اصرار پاشو گذاشتم رو زانوهام، چفیه ام رو درآوردم و دور پاش پیچیدم. خون از کف پاش می چکید. توی اون شرایط هم لحظه ای استراحت نکرد.

**********

نگاه خریدارانه ای بهش کردم و گفتم: “حیف نیست این بدنو گلوله سوراخ کنه؟” خندید و گفت: “از خونه بابام که نیاوردم، زیباییش تو اینه که اونچه خدا به من داده در راه خودش پوسیده بشه.” وقتی پیکرش رو دیدم ذره ای گوشت نداشت. او به اعتقادش عمل کرده بود.

**********

قسمتی از وصیت نامه شهید محمد اصغریخواه

دوستان، دنیا صحنه ی امتحان برای انسانهاست و قرآن کریم در سوره ی ملک می فرماید: که او (خدا) مرگ و زندگی را آفریده شمارا آزمایش کند، تا کدامیک از شما بهتر عمل می کنید. باید زندان دنیا را بقول پیامبر(ص) درهم شکست و به بهشت رضوان قدم نهاد و بقول سیدالشهدا، مرگ چیزی جز یک پل برای رسیدن به آخرت نیست.

********

 

غزال خوش صدا توئی ، راسخون

شیرین تر از عسل توئی ، راسخون

بین تموم سایتهای اینترنت

 نگین بی بدل توئی ، راسخون

پنج شنبه 3 مهر 1393  9:36 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014 nargesza shayesteh2000
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:هفته دفاع مقدس مبارک (تاپیک ویژه)

*امام خمینی )ره( : ما ، در جنگ حسّ برادری و وطن دوستی را در

نهاد یکایک مردم مان بارور کردیم .

هر روز ما در جنگ برکتی داشته ایم که در همة صحنه ها از آن بهره

جسته ایم*.

هفته دفاع مقدّس را گرامی می داریم.

جمعه 4 مهر 1393  12:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014 amirali123 shayesteh2000
amirali123
amirali123
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 15244
محل سکونت : آذربایجان شرقی

پاسخ به:هفته دفاع مقدس مبارک (تاپیک ویژه)

پاسخ به:هفته دفاع مقدس مبارک (تاپیک ویژه)

 

غزال خوش صدا توئی ، راسخون

شیرین تر از عسل توئی ، راسخون

بین تموم سایتهای اینترنت

 نگین بی بدل توئی ، راسخون

یک شنبه 6 مهر 1393  7:55 AM
تشکرات از این پست
shayesteh2000
amirali123
amirali123
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 15244
محل سکونت : آذربایجان شرقی

پاسخ به:هفته دفاع مقدس مبارک (تاپیک ویژه)

بسمه تعالی

شهید محمدرضا علی‌ اوسط

قائم مقام تيپ مسلم بن عقيل(ع)

نام پدر: محمد

محل تولد: تهران

تاریخ تولد: 1335

تاریخ شهادت: 10 خرداد 1366

محل شهادت: ماووت

محل دفن: بهشت زهرای تهران

scan10027 درسی از خاطرات – درس چهل و پنجم: شهید محمد رضا علی‌ اوسط

نیره اعظم علی‌ اوسط خواهر سردار شهید «محمدرضا علی‌اوسط» می‌گوید:

سه ماه قبل از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و در جریان درگیری ضدانقلاب با مردم در غرب کشور، محمدرضا به کردستان رفت؛ او در جنگ‌های نامنظم شرکت می‌کرد؛ همزمان با آغاز جنگ تحمیلی و اشغال قصرشیرین توسط بعثی‌ها، برادرم با شهید «علی لسانی» در گیلانغرب مقاومت می‌کردند.

او گاهی به جبهه‌های جنوب می‌رفت؛ او یک چریک بود، منطقه را مانند کف دستش می‌شناخت، داداشم به قدری با منطقه آشنا بود که دوستانش به شوخی به او می‌گفتند: «انگار که تو با عراقی‌ها همدست هستی! چون وقتی بقیه می‌روند، برگشتی در کارشان نیست اما تو می‌روی و با کلی اطلاعات برمی‌گردی!»

محمدرضا قد بلندی داشت، او فوق‌العاده مهربان بود؛ اقوام ما در قم و کرج بودند، برادرم هفته‌ای یک بار به اقوام سر می‌زد؛ این طور نبود که سالی یک بار به دیدنشان برود. او برای ما خواهران، خیلی مهربان بود؛ نسبت به مشکلات اقوام و دوستان بی‌تفاوت نبود و علاقه ویژه‌ای به پدر و مادر داشت.

محمدرضا 3، 4 ماه در جبهه بود تا وقتی که ازدواج کرد؛ البته او راضی نمی‌شد ازدواج کند و می‌گفت: «معلوم نیست که زنده بمانم یا شهید شوم» اما با اصرار پدر و مادرم با «وجیهه علی‌اوسط» دختر عمویم ازدواج کرد. وجیهه، زن خیلی مۆدب و مومنی بود.

مراسم عروسی محمدرضا بسیار ساده برگزار شد؛ او دنبال لباس دامادی و این مسائل نبود؛ او گفت: «سر و صدا نکنید! دست نزنید!» در تاریکی رفت و عروسش را به خانه آورد. عروس را با صلوات به خانه آوردیم؛ صلوات فرستادن هم به آرامی بود طوری که همسایه‌ها هم نفهمیدند. در همان حیاط پدرم، اقوام و دوستان شام خوردند.

خداوند به برادرم، یک دختر عطا کرد؛ محمدرضا اسم «فاطمه» را خیلی دوست داشت و اسم او را فاطمه گذاشت؛ او می‌گفت: «هر تعداد دختری که خداوند به من ببخشد، اسم آن‌ها را فاطمه خواهم گذاشت» . اما فرصت نشد، وقتی تنها دختر برادرم، یک سال و نیم سن داشت، محمدرضا به شهادت رسید.

قسمتی از وصيت نامه شهید محمدرضا علی ‌اوسط

اي امام عزيز، مي‌دانم كه تو نايب امام زمان(عج) هستي و اين تو بودي كه روحي تازه از اسلام به ما دميدي و مي‌دانم كه نداي «هل من ناصر ينصرني» براي اسلام سر داده‌اي و من هم به نداي آسماني‌ات لبيك گفتم و حاضرم تا آخرين قطره‌ي خونم براي اسلام جانفشاني كنم. خدايا، از تو مي‌خواهم در لحظه‌اي كه مرگم فرا مي‌رسد، از تمامي دوستي‌ها و محبت‌ها جز دوستي و محبت خودت و از تمام وابستگي‌ها جز وابستگي‌ به خودت آزادم سازي.

********

 

غزال خوش صدا توئی ، راسخون

شیرین تر از عسل توئی ، راسخون

بین تموم سایتهای اینترنت

 نگین بی بدل توئی ، راسخون

یک شنبه 6 مهر 1393  8:02 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014 shayesteh2000
amirali123
amirali123
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 15244
محل سکونت : آذربایجان شرقی

پاسخ به:هفته دفاع مقدس مبارک (تاپیک ویژه)

بسمه تعالی

شهید سید موسی نامجو

وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح و خلبان بالگرد

محل تولد: گیلان –  بندرانزلی

تاریخ تولد: ۱۳۱۷

تاریخ شهادت: 7 مهر 1360

علت شهادت: سقوط هواپیمای نیروی هوایی ارتش ایران از اهواز به مقصد تهران

محل دفن: مزار شهدای بندرانزلی

mngh5 20061029 10845868524 درسی از خاطرات – درس چهل و سوم: شهید سید موسی نامجو

خاطراتی از شهید سید موسی نامجو از زبان همسر ایشان

آشنایی خانواده من با پدر و مادر موسی موجب ازدواج ما در سال 49 شد. در آن زمان من سال آخر دبیرستان بودم و مدرک دیپلم را پس از ازدواج گرفتم. از وقتی سعادت همسری این مرد بزرگ را پیدا کردم دگرگونی سیاسی در زندگی من به وجود آمد و با کمک و ارشاد او، شور و شوق نهفته مذهبی من شکوفا شد. با دیدن اعتقادات شهید نامجو تلاش می کردم که خودم را به او برسانم و معلومات علمی و اجتماعی خود را بالا ببرم. سید موسی در طول حیات پر برکتش نه تنها همسری نمونه و شایسته برای من بود، بلکه حکم آموزگاری پر حوصله را داشت و در همه ابعاد زندگی مرا راهنمایی می کرد.

زندگی ما بسیار ساده بود و در منزل اجاره ای زندگی می کردیم و سه بار منزلمان را عوض کردیم . هر چه به او توصیه می کردند که خانه سازمانی بگیرد او قبول نمی کرد و می گفت : من می توانم کرایه بدهم ولی در ارتش افراد محتاج تری هستند که از این خانه ها استفاده کنند.

زندگی ما با سختی های فراوانی شروع شد. گاهی من از رنجهای زندگی به او گله می کردم. اما او با کلام متین و گیرایش به من آرامش می داد.

در مقابل تمام مسائل زندگی جدی بود و هر وقت لازم می شد خیلی دوستانه مسائل را گوشزد می کرد. او از اول زندگیمان به مسائل اجتماعی اهمیت می داد. از همان آغاز زندگیمان از صبحتهایش بوی نارضایتی از حکومت شاه می آمد. ابتدا من تعجب میکردم ولی وقتی رفت و آمدهای او را با شهید آیت و دیگران دیدم معلوم شد که فعالیتهایی دارد.

از نظر ابعاد مذهبی، ایشان هیچ کم و کسری نداشت. مرتب روزه می گرفت و خیلی وقتها نماز شب می خواند. نماز شب او نماز معمولی نبود؛ طوری گریه می کرد که اتاق به لرزه می افتاد. ما گاهی از صدای گریه او بیدار می شدیم.

همسرم با فرزندانش روابط عاطفی بسیار نزدیکی داشت. بعضی از روزها که خیلی خسته بود، من از بچه ها می خواستم که او را اذیت نکنند تا استراحت بکند ولی او با کمال خوشرویی با آنها شروع به بازی می کرد و حرفهای آنها را می شنید و با مهربانی جواب می داد.

شهادت آرزوی ایشان بود. در نیمه های شب، وقتی به نماز می ایستاد، با خدا راز و نیاز می کرد و با اشک و ناله های بلند از خدا آرزوی شهادت می کرد. او در مورد شهادتش با بچه ها صبحت کرده بود و آنها را آماده شهادت خود نموده بود. البته این آمادگی را از سالها قبل به من داده بود و از من خواسته بود در صورت شهادت او اصلاً گریه نکنم. این موضوع را بارها به طور صریح به دخترمان گفته بود و دخترم نیز روی این مساله حساسیت پیدا کرده بود. اما چون همه ما او را دوست داشتیم گفته ها وسفارشهای او هم برای ما دوست داشتنی بود. گرچه از دست دادن عزیزان بسیار سنگین است، ولی انسانی که یک بعدی نباشد میداند که در دنیای دیگر زندگی دیگری وجود دارد و بهتر است انسان راضی باشد به رضای خدا.

********

 

غزال خوش صدا توئی ، راسخون

شیرین تر از عسل توئی ، راسخون

بین تموم سایتهای اینترنت

 نگین بی بدل توئی ، راسخون

دوشنبه 7 مهر 1393  10:41 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014 shayesteh2000
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:هفته دفاع مقدس مبارک (تاپیک ویژه)

ردیف

نام کاربری

امتاز

1

moradi92 90

2

fatemexry 65

3

tahmores 20

4

ghaem72 10

5

amirali123 90

6

namebaran 40

7

nargese_montazer 35

8

m2a9452 35

9

asheq1hazrat 10

10

nargesza 90

11

shhossein 10

12

mansoor67 10

13

farshon 70

14

taha25 25

15

omiddeymi1368 65

16

hodaataee 20

17

sadegh936ali 25

18

ialimohammadi 10

19

fateme74 20

20

m2a9452 20

21

borkhar 20

22

zare58 10

 

 
 
دوشنبه 7 مهر 1393  12:36 PM
تشکرات از این پست
namebaran shayesteh2000 amirali123
دسترسی سریع به انجمن ها