پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را
ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من
«مولوی»
ندانستم چو نیکو قدر ایام جوانی را
دلم خون می شود چون بشنوم نام جوانی را
ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ را
چون این گل بدرنگ را در رنگها میآوری
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی
شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
در عجبی فتم که این سایه کیست بر سرم
فضل توام ندا زند کان من است آن من
نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
مولوی
تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش او
کز بن بامداد او ناله زار میکند
دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم
مي رسد روزي که شرط عاشقي دلدادگي ست آن زمان، هر دل فقط يک بار عاشق مي شود خليل ذکاوت
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
عزیز زهرا (س) این جمعه بیا که .........
هر چيز که بشکند ز بها افتد و ليک دل را بها و قدر بود تا شکسته است هادي رنجي